«با تکیه بر دیوان حافظ»
گزارش شهین سراج
سحرگاهی، صبا با تنی بیمار و ضعیف افتان و خیزان ، نالان و گریان خود را به اداره ی کاریابی رسانید. سالیان دراز بود که او از مشاغل اصلیش بریده شده و سخت در عسرت و تنگ دستی به سر می برد.
اداره ی یاری به بی کاران در آن روز مملو از جمعیت بود. صبا ساعت های پی در پی در انتظار ایستاد. بعضی ها بدو می گفتند:
«جانا ول معطلی دیگر برای تو کاری نیست. کارهای تو را بر دوش دیگران گذاشته اند. خیال خام بازیابی آن اعتبارقدیم رها کن و بگذار و بگذر.»
ایستایی در طبع او نبود، اما او با همان آرامش و متانت همیشگی شکیبائی پیشه کرده جایگاه خالی نکرد. و چون نوبت بدو رسید، پرسش گر رسیدگی به امور بی کاران، با بی اعتنائی بدون آن که حتی نگاهی بدو اندازد، نخست از او خواست که خود را معرفی کند و پیشینه ی خویش و مشاغلی را که پیش از قرار گرفتن در ردیف بی کاران بدان ها پرداخته بود بیان کند.
پرسشگر:
«نام و نام خانوادگی خود را بیان کنید.»
صبا:
«بنده نامم باد و کنیه ام صبا، گه گاه مرا نسیم سحر و باد شمال، باد سحرگاهی و گاه نسیم راستان نیز می نامند.»
«عجب! شاهدی بر این که شما کنیه و لقب های گوناگون دارید نیز دارید؟ باید روشن پاسخ بدهید.»
صبا:
» بدانید که آنچه امروز من در اینجا بیان می کنم پشتوانه ی مکتوب دارد. آری. شاهد من قدیم است ومکتوب ونشان از اصالت نامهای من دارد.
پرسشگر سپس جویای زادگاه او شد:
«محل تولد خود را ذکر کنید.»
«پاره ای گویند مشرق و دیگرانی هم گویند شمال. راستش هرگز پی نبردم که این مشرق و این شمال در کجاست؟ اما از آنجا که عرفا مرا نفحات روحانیه نیز می نامند و مشرق را پایگاه روحانیت، فکر می کنم زادگاه من مشرق باشد. آری در دیوان ها و کتب رسمی قدیم همواره مرا از شمال و مشرق دانسته اند. اما من زادگاه دیگری دارم و می توانم بگویم درآنجاست که من دوباره و بلکه صد باره زاده شده ام. ولی نام آن جزو اسرار است. شاید درپایان این گفتگو نام آن زادگاه مقدس را فاش کنم. خدا را چه دیدید، شاید خود شما هم آن زادگاه را حدس بزنید.»
.
پرسشگر نگاهی پرمعنا به باد صبا انداخت و گفتگو را چنین ادامه داد:
«سن شما چه قدر است؟»
» کهنسالم، بسیار کهن. از آن هنگام که چهار عنصر اصلی یا آخشیجان یعنی آب وخاک، آتش و باد آفریده شد من نیز آفریده شدم. جٌد بزرگ من باد است ما بادها همگی فرزندان او هستیم. این را نیز بگویم که من با بادهای دیگر همچون باد شرطه، باد نخوت، باد فتنه، باد غرور و باد خزان تفاوت دارم. آن ها دگر اند و من دگرسان.»
«حال کارآیی، مشاغل و کارآموزی خود را شرح دهید. چه کارهائی از شما برمی آید؟»
«جناب پرسشگر راستش چه عرض کنم؟! من کارآیی هائی داشتم که دریغا در این زمانه دیگر کمتر کسی بدان ها توجه می کند. «
«مثلا؟ «
«مثلا فرا رسیدن بهار را هنگامی تشخیص می دادند که «نفس من مشک فشان» می شد.
آری درآن زمانه های دور که مردمان با طبیعت بیشتر مأنوس بودند، و در سینه ی من این همه دود و سرب و سوخته های روی زمینی و زیر زمینی نبود،همیشه آمدن بهار را از عطر نفس من حس می کردند و آنچنان به وجد می آمدند که حس خوبی در دل ها شکل می گرفت، جوانی و نوزایش طبیعت با مشک فشان شدن نفس من همراه بود و همه بهم می گفتند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
چون من بودم که مژده ی فروردین می آوردم، مردمان روزگاران قدیم بدین مژده سر تا پا نشاط می شدند و به محض وزیدن من پشت کردن به غم دوران و خوش گذرانی را فریضه می دانستند و با خود تکرار می کردند:
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
عناصر طبیعت از وزیدن من هیجان زده می شدند. چون می دانستند که وزش باد صبا سبب شکفتن گل ها و آرایش چمن می شود. غنچه از شوق، از خود بی خود می شد و پیرهن پاره می کرد.
رسید باد صبا غنچه در هواداری
ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
آری کار من بسیار مهم بود من بودم که با بردن گرده های گل با دستبرد و مهارت کمک به جلوه گری و گیسو افشانی سنبل می کردم.
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
اصلا سرشت مرا با خوش خبری آمیخته بودند. برای همین هم نامم همیشه با نوید، و مژده همراه بود.
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت وغم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
پرسشگر:
» عجب! عجب! خب این ها که همه خیالات است، جناب باد صبا، بفرمائید دیگر چه کارهایی از شما بر می آمد؟»
باد صبا:
«شما نامش را بگذارید خیالات.
جانم برای شما بگوید که اگر نام این را هم نگذارید خیالات، بنده وظیفه ی بسیار مهم دیگری نیز داشته ام. شاید مهمترین. من از دیرباز پیک عاشقان بوده ام. مرا پیک صبا و گاه برید صبا می نامیدند.
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
پیش از آن که این تلفن و ایمیل واس ام اس و فیس بوک و اینستا گرام و تلگرام و دیگر پیام رسانان امروزی راه بیافتد وظیفه ی مهم پیام بری میان دو دلداده بر عهده ی من بود. می دانید چرا؟»
«خیر بفرمائید تا ما هم از این وظیفه ی شما سر دربیاوریم.»
» برای اینکه عاشقی یک حس دل انگیزی بود که هوا را عطرآگین می ساخت. چون رایحه ای خوش عشق بر هوا می نشست، درخود صد پیام داشت. و من بودم، من، باد صبا که قادر بودم این نسیم و رایحه ی خوش را به دو دلداده برسانم. تو گوئی من خود معشوق بودم. چون من بودم که برگیسوی مشگین و عنبرآمیزمعشوق می پیچیدم، من بودم که عطرپیکر او و نسیم خوش اورا به عاشق می رسانیدم. آن آشنا من بودم. بوی خوش آشنائی با نام من پیوند می خورد.
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
عاشقان چون دلتنگ می شدند و دستشان از معشوق کوتاه می شد، به من مأموریت می دادند که نکهتی ازخاک ره یار بیاورم، نکهتی که اندوه دل می برد ومژده ی دلدار می آورد. می خواستند شمه ایی از نفحات نفس یار را بیاورم تا به لطف این نسیم مشام را معطر کنند. عاشقان آری گردی از رهگذر دوست برای درمان دیده خونبار می خواستند. این ها را جز باد صبا چه عنصر دیگری می توانست جا به جا کند؟ گفتم که بردن رایحه ی عاشقانه ای که در فضا می پیچید راست کار من بود.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار…
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار
مأموریت من گاه از این هم فراتر می رفت. ازمن می خواستند زبان آور و سخن گو شوم. سوای رسانیدن نسیم دوست و خاک ره یار می بایست گویا می شدم. می بایست برای عاشق سخن می گفتم. یعنی خاصیت بویائی با توانائی گویائی درهم می آمیخت. ببیند کارآیی و توانایی من تا کجا پیش می رفت. می بایست نکته ای روح فزا از دهان دوست می گفتم و رساننده ی نامه ای خوش خبر از عالم اسرارمی شدم.»
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار»
پرسشگر اداره ی کاریابی با شنیدن دسترسی به عالم اسرار گوش هایش تیز شد و پرسید:
«عالم اسرار؟! عجب! آن دیگر چه نامه ای و چه عالمی بود؟ می توانید توضیح دهید؟»
» برگه ی اجازتی در دست ندارم تا گویای اسرار باشم. همین قدرمی توانم بگویم از زمانی که میان عاشق و معشوق پیوندی برقرار می شد، دل به عالم اسرار راه پیدا می کرد. پیوند با دوست یعنی از جهان محسوس پر کشیدن و به جهانی ورای زمان و مکانی که ما می شناسیم پاگزاردن که توصیف آن درصد زبان نگنجد. «
«یعنی حتی شما قادر به بیان آن جهان نیستید؟»
» آن جهان رمز است. آن جهان را دسترسی تنها بر کسانی ممکن است که دلی صاف و سری پرشورو دیده ای پرنور داشته باشند.
ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
آری من رمز بان عاشقان بودم.رمزی را که میان عاشق ومعشوق بود من می رسانیدم. به ویژه بر دلبران و آن خوبان صدر نشینی که دست دلدادگان به دامان آنان سخت می رسید.
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
که صد جمشید وکیخسرو غلام کمترین دارد
من طرف اعتماد عاشقان بودم. دلی را که دربردارنده ی اسرار حسن و عشق بود به شرط نکو داشت به من می سپردند.
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
به یادگار بمانی که بوی او داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داری»
پرسشگر:
«از این امانت داری دشوار هراسی نداشتید؟»
صبا:
» هرگز! اگر رمزی بر ملا می شد، یا دل گیری میان دو دل داده روی می داد، من به عنوان میانجی به میان می آمدم. اگر عاشق گله یا شکایتی از غزالان رعنا، وآن سهی قدان سیه چشم ماه سیما داشت زبان مرا بکار می گرفت. اگر گوش زدی یا پندی داشت مرا به نزد معشوق می فرستاد. که به لطف و زبان ملایمت وعطوفتش بگویم که از چه رو تفقدی نکند بر آن عاشق، بر آن طوطی شکرخا، آن عندلیب شیدا که دائم زبانش بر ستایش گل روی معشوق باز است و گر عیبی هم در وجود او می بیند آن است که که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را.
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را»
پرسشگر که کم کمک از گفته ها و توصیفات باد صبا در لذت و رخوتی شاعرانه فرو می رفت، آهی از درون دل برآورد و گفت:
«چه نیک بختید. چه خوش یمن و خوش اقبال! آخر چه پیشه ایی از این خوشتر که سر و کار دائما با عاشقان باشد و سیر و سلوک در آن عالم معنوی که هر کسی را میسر نمی شود. شغل مرا ببینید و پیشه ی خود را با آن قیاس کنید. ز بامدادان تا شامگاهان کارم با افسردگان و از جامعه طردشدگان است. پای ناله ی این وغصه ی آن روزگار می گذرانم. از بدهکاری یکی و از درماندگی آن دیگری می شنوم. اما شما گوشتان از ناله عشاق پر است که چه خوش آهنگ و فرح بخش نوائی دارد. حال من از خود می پرسم، شما که چنین پیشه ی زیبائی داشتید و دائم مژده رسان بهار بودید و شکفتگی گل، شما که پیک عاشقان بودید و زبان آور دل های شیفته، از چه رو بدین زارو نزاری افتادید و از پیشه ی خود بریده شدید؟»
صبا که همیشه به نرم خویی و ملایمت مشهور بود، به شنیدن این پرسش تغییری کرد و پاسخ داد:
» چه کلامی یابم که بیان گر روایت من باشد که هستی من همه باد است و خیال؟! داستان سرگردانی من سر دراز دارد. نخست آن که از پس آن همه خدمات و نیکو کاری ها و رازداری هائی که کردم به من تهمت سخن چینی و غمازی زدند.
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق راز دارانند
من که عمری پیام بر و راز دار عاشقان بودم، زمانی عاشق رندی، ازگفتن حدیث دلداردر بر من پرهیز نمود و سفارش کرد که طوری گفته شود که من با خبر نشوم. از آن واهمه داشت که داستانش برملا شود.
ای جان حدیث ما بر دل دار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
باز جای دیگر مرا به گوش گذاری متهم کرد:
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
زمانی دیگر مرا، که هم چون بریدی امانت دار، پیام ها را نقل به نقل، چه در سفر و چه در حضر از معشوق گرفته و نزد عاشق می بردم، به پریشان گوئی متهم کرد:
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
و دست آخر این ملایم طبعی و نرمخوئی مرا دلیل بیماری و ضعف دانست.
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
فراموشش شد آنهمه درخواستها که ازمن داشت، آنهمه پیامهای معنوی که به من می سپرد. من بودم که پیامهای ارزنده و معنوی را به گوش معشوق می رسانیدم.
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
یادش رفت که برای رسانیدن یک پیام از دوست حاضر به پاداشی بزرگ حتی جانفشانی بود:
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفحهای از گیسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه، جان برافشانم
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
از اینها گذشته، آن رند هوشمند بر گرده ی من مأموریتهای مهمی میگذارد. مرا به دربارهای پرقدرت می فرستاد. مرا هدهد صبا لقب می داد.من روح سخنگوی او می شدم وسیرو سلوک معنوی را به من می سپارد:
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زین جا به آشیان وفا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا میفرستمت……..
همین شد که سخت رنجیدم و از بر آن رند هوشمند و آن پناهگاه زیبا، آنکه هزاربار درآن زاده شدم و پایگاهی بلند یافتم گریختم. آری من دیوان آن شاعر بزرگ آن سخنسرای شیرین سخن شیرازی را ترک کردم وازآن پس سرگردان عالم شدم. دچار بادهای اهریمنی گشتم. درهوای آلوده ی هجران اسیرافتادم. زمانه ای با مردمانی جان سوخته، ازعشق بوئی نبرده، و گیاهانی افسرده و نسیم بادصبا ندیده، عاشقانی نه اهل صبرودعا، بلکه مبتلا به مکر ودغا نصیبم شد. کو آن صبروطاقت، کجا رفت آن چشم به راهیهای شاعرانه، آن انتظاران شبانه روزی ازبرای آن که بلکه من نسیمی از بوی زلف یارآورم. کو آن دلدادگانی که به نکهتی از خاک ره یار در دنیائی از تخییلات شیرین فرو می رفتند و زبانشان به گفتن شعر از برای گل رخ معشوق همچون گلستان وبوستان می شد. مردمان این زمانه را با بادصبا و نسیم شمال چه کار؟ همه اهل تعجیل و مصرف شده اند. أصلا کدامین عطرجانپرور در این هوای آلوده توان حرکت دارد؟
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
آه که من چه لطیف بودم، چه نافه گشا بودم. چه خدماتی به عاشقان می کردم. کو آن سروهای شیراز که گردشگاه من بود؟کو آن سیه چشمان شیرازی، کجا شدند آن مهرویانی که گیسوان به دست من می سپردند…….»
باد صبا، داشت کم کم از ماهیت خود خالی می شد و ازباد به آب، آنهم آبی آتشین تبدیل می شد که ناگهان درِاداره ی کاریابی باز شد و مردی بلند قامت و نورانی با دستاری برسر و دیوانی در دست صف منتظران برهم زد وخودرا برابر گیشه رسانید و با صدای بلند بادصبا را مورد خطاب قرار داد وگفت:
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟……
باد صبا با رؤیت آن مرد نورانی، برخود لرزید. او که تا آن لحظه بی حرکت درجای خود ایستاده بود، جنبشی کرد، هیجانی حاصل کرد و ناگهان هوای آن تالارمنتظران که آگنده از نفسهای افسرده بود، رایحه ای بهشتی به خود گرفت، از زمین گل ولاله وبنفشه روئید. صبا اشک ریزان شد و در پاسخ ِ آن مرد نورانی گفت:
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم…..»
و آن مرد نورانی دیوانی را که در دست داشت به رسم تفأل باز نمودو این شعر برخواند: