نیلوفرِ ارغوانی

همه ی لباس هایش را بسته بندی کرد. آنچه داشت و نداشت را یک  به یک درون صندوق هایی که باید رهسپارمی شدند قرار داد. آنجا که  او می رفت نیازی به تن پوش نداشت. گفته بودند  سپید بیائید. بی نیاز بیائید. بی رنگ و بی آرزو.

لباس ها دراز به دراز درون صندوقها جا گرفتند. همه را با دقت و وسواس لایه به لایه بر روی هم قرار داد. همه بودند:

آن پالتوی بلند مشکی که زمستانها وقتی برف می بارید،  در برمی کرد و چکمه به پا، به پیش باز سرما می رفت.ساعتها درعمق برف راه می رفت  و پروائی نداشت اگر برف وبوران به چهره اش سیلی بزنند و یا بادسرد، درسودای فتح بدن گرم او برپیکرش خیمه بزند. کافی بود یقه ی پالتو را بالا بیاورد ودستهایش را درون آن جیبهای دنج وگرم فرو برد وسپس گپ جانانه ای با سپیدی برف بود ونشست رؤیائی بلورین درچشم وبازگشت به خانه و قهوه ی گرم ونوشتن ….. واُنس فصل.

آن پیراهن حریرآسمانی رنگ هم بود، آن که تابستانها می پوشید و چه سبکبال نورخورشید را ازتارهای شمدـ بافتِ آن  به جشن هواخوری  که از پس چندماه پوشیدگی  بر روی پوست آفتاب ومهتاب ندیده اش بر پا می کرد مهمان می نمود.  

آن کت ودامن خاکستری شقّ و رّق هم بود، آن که در بر می کرد، هر زمان که می خواست چهره پوش هیجانات ممنوعه اش باشد، آن که از او بانوئی سنگین و رنگین بر می ساخت ودر ساحت اداره وکاربرایش کسب جلالت می نمود.

اری همه بودند  وآماده ی سفر.آن زرد، آن بنفش،  آن سبز، آن قهوه ای …..وحتی آن لباس خواب کرکی  که شبهای زمستانی می پوشید و به زیر پتو می خزید و به برف وباران پشت پنجره خیره می شد وکرک های آن کرکی به نوعی به او امنیت می بخشیدند وزان پس غرق هزاران رؤیای زیبا به خواب میرفت، آن هم بود. آری.

همه را در صندوقها چیده  وآماده ی سفرساخته بود. چون گفته بودندش سپید بیائید. بی نیاز بیائید. بی رنگ و بی آرزو.   

گنجه خالی شده بودند همچون کویری بی سراب. خشک وبی آرزو. حتی آن پیراهن ارغوانی  رنگ  را که هرگز در برنکرده بود و هنوز برگ قیمت خریدش برآن وصل بود، آنرا هم با آن دیگران همسفرساخته بود.

 مسیر؟ مهم نبود. سازمان خیریه، دست دوم فروشیها اسقاطیها……دیگر بهشان فکر نمی کرد. باید می رفتند. دیگر بهشان نیازی نداشت.چون گفته بودندش سپید بیائید. بی نیاز بیائید. بی رنگ و بی آرزو.

  قرار بود مأموران صبح زود به دنبالش بیایند.

خسته بود. از دیدن آنهمه رنگ ، آنهمه جلوه که به صندوق سپرده بود خسته وآزرده بود. روی تخت دراز کشید با آن آرامش بخشها. سبک، سپید وبی آرزو….وخوابی عمیق اورا درربود .

نیمه های شب بود که با صدایی ازخواب پرید. صدائی شگفت انگیز. نیم خیز، چشمانش را مالید. آیا رفته بود؟ مأموران گفته بودند صبح خواهند آمد. ساعت سه بعداز نیمه شب بود. شاید کابوسی دیده بود. آخرآرامش بخشها عملکرد دارند  ولی جانشین آرامش  آن کرکیِ مألوفش نمی شدند. گیج، میان هستی و نیستی رنگ و بی رنگی، نمی توانست ماهیت صدارا تشخیص دهد. صدائی شبیه به گریه بود.حتما دچار وهم شده بود. چنین اندیشید ودوباره سر بر بالین گذاشت. هنوز تا سحرزمانی باقی مانده بود. ولی نه چندان که سپیدی وسبکی را فراموش کند. چشمانش نیمه گرم، باردیگر صدا برخاست.  درست گوش فرا داد. این بار روشن بود. صدا، صدای گریه بود. گریه ای دردناک و چیزی شبیه به ضجه. چه کسی می توانست باشد؟ جز او که کسی درآن خانه نبود. شاید گریه ازخانه ی همسایه ای بر میخاست! همسایه هائی که هنوز گنجه هایشان پر از آرزو ولباس بود. 

به دنبالِ صدا، پنجره هارا گشود. محله در سکوتی مطلق فرورفته بود. گوئی همه  ی اهالی،  کرکی بر تن  درخوابی عمیق فرورفته بودند. بادسردی درکوچه می وزید و نوید برف بود.

پنجره هارا بست.به امید باز یابی خواب، دوباره به بستر رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که باردیگر صدای گریه برخاست. این بار واضح تر و رساتر.

یقین یافت که گریه ازخانه ی اوبرمیخیزد. ولی آخرجز او کس دیگری درخانه نبود.

طوافی درخانه ودرجستجوی صدا که مداوم بود و این بارکشف صدا  که صدا از درون صندق لباس بر میخاست!!!!! گوئی زنی درون صندوق می گریست و  میان هق هقِ گریه واژه هائی را نیزبیان می کرد:

» …..تو، تو، تو  مرا زنده به گور کردی….

تو زندگی ناکرده، داری مرا به دیارعدم می فرستی. به سوی پیکری ناشناس.

من ازکجا بدانم چه کسی مرا در برخواهدکرد؟

ازکجا بجویم پیکرظریف وزنانه ای را که بوی عشق میدهد؟

آن کدامین بیگانه ایست که قدر رنگ ارغوان مرا بداند؟

تو به من نیرنگ زدی، دروغ گفتی…..»

 پیراهن ارغوانی او بود که می گریست.

شکوای ارغوانی پایانی نداشت:

«آن هنگام که مرا به گنجه ات آوردی،وعده دادی که مرا به بزمی زیبا خواهی برد.

گفتی که شبی نزد مشاطه گر ماه خواهی رفت،

از  گیسوانت ستاره خواهی آویخت،

کفشی از ابر به پا ،

 وآنگاه  مرا در برخواهی کرد.

گفتی مرا به نگاهی مهمان خواهی کرد که اسم شب هستی ترا می داند.

چه قدر از او برایم گفتی ،

که دستانش عین پرواز است.

ونگاهش تکرار ردیفِ  توزیباترینی

ندایش قافیه ی عشق، وکلامش برنام تو باز می شود وهم با نام تو بسته.

اینهارا گفتی ومرا در رؤیائی عاشقانه سالها ی سال درون گنجه ات زندانی کردی وهر  هنگام می پرسیدم پس کی نوبت پوشیدن من خواهد رسید؟ کی به آن بزم عشق خواهیم رفت؟ آهی می کشیدی وبرایم چه قصه ها می گفتی که درون گنجه ات آرام بگیرم.  می گفتی:

 در زمانهای پیش، درآن زمانهای دور، بسیار دور، فراتر ازخط زمین و بلند تر از نقش هوا، من و او دو عاشق بودیم. شبی دردشتی زیبا به بوس وکنار ونجوای عشق از دلدادگی می گفتیم و می سرودیم. زالی چنگی درآن نزدیکی   می نواخت. به شنیدن نجوای ما برما حسد برد. سرود ما را ربود و اورا هم سحر کرد وبا خود به اعماق  زمین برد. چون التماسش کردم واورا جستجو کردم خنده ی کریهی سرداد و شرط بطلان سحر را رویاندن نیلوفری ارغوانی گزارد. گفت باید آن قدر اشک بریزی تا این دشت برکه شود واز درون آن نیلوفری ارغوانی بروید. آنگاه باید تن پوشی ارغوانی به تن کنی و درکنار برکه چشم برراه بازگشت شهزاده ی رؤیاهایت بنشینی. او خواهد آمد با نیلوفری ارغوانی در دست وپیامی عاشقانه بر زبان ولی شرط را فراموش مکن.

من بسیار گریستم. آنقدر که دشت برکه شد،

 دریاچه شد،

 دریا شد،

 ولی هرگز نیلوفری ارغوانی نروئید.

 این افسانه ها سر می دادی ومن در باورِ روئیدن نیلوفری ارغوانی، با تو صبرپیشه کردم. ولی آه! حال می فهمم همه دروغ بود. همه افسانه بود. آن قدر مرا زندانی کردی که سپید گشتی، بی آرزو شدی، افسردی.  

هیهات که چه ستمکاره ای.»

هنوز نمی توانست باورکند. این پیراهن ارغوانی او بود که چنین گریه سرداده بود.

درکجای تاریخ وجغرافیای هستی بود؟ آیا او رفته بود؟ آیا هم او و هم صندوقهارا برده بودند؟ آیا کابوس بود یا آن جهانی که می گفتند   که باید سپید رفت و بی آرزو وجز از سپیدی هیچ پذیرفته نیست؟!

کنارش نشست به دلداری:

«آخر چه بگویم ارغوانی من؟ من چه تقصیر دارم اگر هرگز نیلوفری نروئید وسحر جادوگر باطل نشد؟!  

حال آرام بخواب ارغوانی من ای رنگ زیبای عشق ، جلوه ی رؤیا های من آسوده باش با دیگر رؤیاها، رنگها، یادها…..آنها نیز آرزومند بسی رؤیاها بوده اند ولی  زمانی باید بدرود گفت با رنگها، یادها، رؤیاها.

 زمانی باید به نفرین زمان تن درداد وزمان ما این است. چون باید رفت به سرزمین سپیدی ها ، بی آرزوگیها بی هوسها ……»

ولی ارغوانی دست بردار نبود. وسوسه می کرد، شعر میخواند، ترانه سر می داد.

» من دگرسانم.

 من از تبار عشقم،

 من رنگ آفرین وآرزو آفرینم،

 حق من نیست که با دیگرتن پوشها زنده به گور شوم.

 هنوز زمان من سر نیامده وهرگز نخواهد آمد که اگر چنین باشد ، درهمه ی عالم هیچ رنگی نماند، اصلاهیچ نماند…..

تو دروغ میگوئی تو هرگز عاشق نبودی که عاشق رنگ ارغوانی را به سپیدی و بی آرزوئی نمی فروشد. هرگز امید یافتن معشوق ازدست نمی دهد.

توهم خود و هم مرا فریب دادی. تو هرگز کنار آن برکه نرفتی. اشک نریختی، تو تنها در زندان تخیٌلاتت پذیرای عشقی وقدمی در این راه نگذاردی. برازنده ی تو همان تن پوش راحتی خانه ، آن کرکی مألوف است. تو حتی جرأت پوشیدن مرا نداری…….

اگر ایمان داری، اگر راست می گوئی  بیا اکنون  مرا در برکن. یک بار . اولین و آخرین بار.  چشمانت را ببند و به اعماق آن برکه سفرکن.»

   

وسوسه ارغوانی آن آخرین وسوسه کارگر شد .ارغوانی را به تن کرد  و دربرابر آینه نشست .

خنده ی مستانه ای سرداد.آنهمه سپیدی در پوسته ی ارغوانی!!!!

ونا گهان زنگ در…..!!!!

وحشت زده شد.

«آن مأموران ومن با این پیراهن؟ !!!!!

ارغوان ببین چه کاری به دستم دادی حال دیگر مرانخواهند برد و نه این صندوقها را وباز من  در عذابی ابدی در این هستی بی عشق، در آرزوی محال شبی ارغوانی به سرخواهم برد……باز اسیر خواهم شد. اسیر رنگ، اسیر هوس، در بندِ جلوه های بی امانِ زندگی…..گفته بودند سپید بیائید و بی رنگ و بی آرزو….!!!»

  ضربه های درمحکم بود وسرنوشت ساز….

به سوی در شتافت.  مردی شگفت انگیز بود سراپا سپید پوش با یک گل نیلوفری ارغوانی تازه شکفته  در دست وهمراه آن یک پیام :

«آرزوی من

درفراقت آن قدر گریستم که دشت برکه شد،

دریاچه شد، دریا شد،

حال نیلوفر ارغوانی روئیده است..

حال نه تنها برکه

که  برهمه ی عالم نیلوفرارغوانی روئیده است.

شبی مشاطه گر ماه را به چهره بخوان،

از گیسوانت ستاره بیاویز،

کفشی از ابر به پا ،

وآن تن پوش ارغوانی را به تن کن ،

و به بزم عشق بیا،

به شبی ارغوانی.

سپیدی بگذار

رنگ عشق گزین. رنگ زمانی ابدی.زندگی جاوید که هیچ سحری برآن کارگر نیست. «

درکوچه باد سردی می وزید. نوید برف درهوا بود.

او،

ارغوانی از تن به درکرد وبا آن کرکی مألوف به بستر خزید وبار دیگربه خواب و رؤیائی شیرین بازگشت.

شهین سراج اکتبر2018

بیان دیدگاه