ترانه ی تامارا

تامارا  خواننده و آهنگسازِ زیبا در کوچه ی نام آوران درآغاز، زندگی فرهمندی داشت. او درزیباترین وپرگل ترین خانه ی آن کوچه زندگی می کرد.مردم به ویژه کودکان و جوانان دوستش داشتند.  اما  به علتی که روشن نبود  ناگهان ورق برگشت. شاید قمر درعقرب شد، شاید تصاویری درماه دیده شد و شاید چنان آسمان خیره شد بر زمین……به هر روخلقیات مردم کوچه دگرگون گشت.دیگردرکوچه ی نام آوران، هیچکس به   تامارا احترام نمی گذاشت. زنها  پشت سرش پچ پچ می کردند و مردها با نگاهی هوس آلود همچون کالائی هوس انگیزو قابل تسخیر و وسیله ای برای اطفای شهوت براندازش می کردند.   هر روز افسانه ای اززندگی اوساخته و برسر زبانها می انداختند.

یکی می گفت:

 «روشن نیست ریشه و آبا اجدادش کیستند؟ از کدام خاندان و از کدام تبار است؟»

یکی دیگر:

 «معلوم نیست کاروبارش چیست؟ شبها مانند سایه ای ازخانه بیرون می زند،و دمدمای صبح پاورچین پا ورچین برمی گردد. «

آن دیگری می گفت:

» و هرشب کسی اورا بر می گرداند. مردهای نتراشیده ونخراشیده ومست ولایعقل اورا به خانه می رسانند.»

یکی می افزود:» می گویند رقاصه ی کاباره است!»

و

یکی دیگر:» نه می گویند خواننده است اما درکنارش ……..!!!!»

«زن بار است روسپی ست، هرزه وهرجائیست…..اما صدای دلنوازی دارد. من یک بار، سحرگاه وقتی درحیاط خانه اش درحال آب دادن به گلهای اطلسی آواز می خواند  صدایش را شنیدم.»

» وقتی تمرین صدا می کند صدایش هفت خانه آنطرفتر می رود. آهنگهائی که می خواند، روحیات را تحریک می کند. مثل صدای جادوئی پریان آدمیزاد را از راه به در می برد.»

«آقا ما اینجا زندگی خانوادگی داریم. همه سردرکارخود داریم. اصلا فکرش را کردید اگر بچه های ما بفهمند این زن چه کاره است چه تأثیر بدی براخلاقیات آنها خواهد گذاشت؟»

«دخترهای جوانمان را دیده اید تازگیها مانند تامارا آرایش می کنند. دامنهای چین دار  می پوشند و پیراهنهای رنگین وگلدار برتن می کنند. سودای خوانندگی به سرشان زده. تمرین اواز می کنند فرداست که درس وزندگی رها کرده بخواهند بروند دنبال مطربی. خاک عالم بر سر ما که کوچه ی منزه و پاک خودمان را با صدا و قدوم این زن ناپاک آلوده ساختیم. «

» اینطوری نمی شود. باید صاحبخانه اش را دید و حکم به ترک خانه داد.»

» باید به پلیس اعلام کرد که او چه کاره است وحق ندارد درکوچه ی ما اقامت کند.اصلا او ازکجا آورده که زیباترین و بزرگترین و پرگلترین حیاط این محله را اجاره کرده؟ جز اینکه از راه آواز خوانی مجرد نمی شود هزینه ی این خانه را تأمین کرد؟ اصلا آواز خواندن هم شد شغل آنهم برای یک زن؟»

«باید اورا طردکرد وای به حال کسی که با او دمخوربشود. ازجامعه ی کوچه بیرونش خواهیم کرد…….»

داستان سازیها ادامه داشت همچون خود زندگی و تامارا بانوی زیبای خواننده وقتی ازکوچه می گذشت دل مردان آب می شد وخشم ورشک زنان را برمیانگیخت و وقتی می خواند هاله ای پرنیانی ازمجذوبیت بر فضای کوچه می نشست.

کارداستان سازی به جائی رسید که دست آخراهالی کوچه اوراوصله ی ناجوربرحیات محله دانستند ودر صدد راندن او ازخانه اش وازآن محله برآمدند. تهدیدات و اقدامات  صورت جدی به خود  گرفت.هر روز شبنامه ای پر از دشنام به درِ خانه ی او می چسبانیدند. جلوی خانه اش زباله ومیوه های گندیده می ریختند. وچون این اعمال مؤثر واقع نشد، اهالی نامه ی اعتراضی تهییه کرده و آماده ی بردن آن نزد کلانتری محل شدند.کلانتر که خود از ساکنان کوچه بود، با دیگران همدست شد و پس از بررسی سرسری شهادتها مبنی بر اخلاقیات نامتعارف بانو تامارا ازصاحبخانه ی او حکم تخلیه را گرفت و تامارا را ازآن کوچه وآن محله بیرون راند .

تامارا از آن کوچه رخت بربست و رفت و آن خانه ی پرازگلهای اطلسی به کس دیگری اجاره داده شد.

ساکن جدید مردی کوتاه قد، سیه چرده،  با ریش و سبیلی انبوه بود. صاحبخانه گفته بود که این یکی برخلاف بانو تامارا مردی بسیارمؤمن و پای بند اخلاقیات است. حتی به او معجزات و کراماتی هم نسبت می دادند. مردم تشنه ی اخلاقیات و تزکیه ی نفس که حضور بانو تامارا را زیانساز می دانستند به زودی برای جبران مافات  مسابقه برای نزدیک شدن و برقراری روابط دوستانه با آن جناب را آغازکردند.   جناب تازه وارد، که ابوشاسب* نام داشت هر روز قدرت بیشتری درمحل می گرفت. برای مردم تکلیفات اخلاقی می نوشت وآنها را درصورت عدم اجرا ازعقوبتی که درانتظارشان بود می ترسانید:

«خداوند نجاتتان داد. رستگارتان ساخت. چه طور تا این زمان با بدکاره ی آوازخوانی همچون تامارا زیسته بودید. حال برای جبران زیانکاریهای تا مارا باید جزیه بدهید. دخترانتان را بپوشانید. تمرین آواز ممنوع . کودکانتان باید درس دین و اخلاق بگیرند…….اگر نکنید درهمین دنیا به آتش مجازات خواهید سوخت. «

اهالی کوچه ی نام آوران خرسند از یافتن راه خرسندی، موبه مو دستورات جناب را اجرا می کردند و هر روز بردختران و جوانان خود سخت تر می گرفتند. جناب ابوشاسب هم که نخست، تنها درآن خانه ی پراز گلهای اطلسی ساکن شده بود، چون نرمی و فرمانبری اهالی را دید، به تدریج همخانه های دیگری یافت. آدمهائی با چهره های عجیب وهیاکل نتراشیده ونخراشیده که آنان نیز به مردم کوچه فرمان می دادند و برکودکان و نوجوانان و به ویژه دختران سخت می گرفتند. مال و اموال مردم را به بهانه ی هزینه کردن برای پاک سازی کوچه از نجاستی که در اثر اقامت زن ناپاک بر جداردرودیوارنشسته بود می ستاندند و به جیب فرمانروایشان می ریختند. 

 وضع اینچنین ادامه داشت تا یک روز صبح حادثه ی عجیبی روی داد.  وبه چرخش زندگی در کوچه ی نامآوران جهت دیگری بخشید. آن روز صبح ناگهان شمار بسیاری از خانواده های ساکن محله بر سر زنان به کوچه ریختند وفریاد یاری خواهی برآوردند:

» آی یا ایهاالناس به دادمان برسید، دخترانمان لال شده اند.»

نه یکی و نه دوتا همه ی دختران از قدرت گویائی محروم شده بودند. مادران گریه می کردند وبه سر و روی خود چنگ می زدند.

ـ «امروز صبح که صدایش کردم که برود مدرسه، دیدم صدایش درنیآمد. می توانست دهانش را تکان بدهد ولی هیچ صدائی ازآن درنمیآمد.»

ـ «کودک من نیز»

ـ «دخترک من هم»

ـ » آه دخترانم، خاموش همچون سنگ شده اند.»

 معلوم نبود که چه حادثه ای رخ داده بود، عفونت، بیماری واگیر، ویروس!!!؟؟؟؟ ….. همه ی دختران محله لال شده بودند. هرپزشک و متخصصی که درشهر بود برای معاینه ی دختران گویائی ازدست داده به کوچه ی نام آوران دعوت شدند. هرنوع آزمایش پزشکی که لازم بود انجام شد. هیچکس سر از این قضیه درنیآورد.مسئله را پیش جناب ابوشاسب بردند بلکه ازمعجزات وکراماتش چاره ای برای این رویداد منحوس بیابد. او همه ی این شوربختی هارا از اثرحضور آن زن دانست. گفت هنوز زیانکاریهای آن زن نا پاک خنیاگر از دامانتان پاک نشده. می بایست  بیش از پیش طهارت ونجابت پیشه کنید تا شاید نزد خداوند بخشیده شوید ونجاست از دامانتان پاک شود. باید بیش از پیش هزینه کنید تا این بلای آسمانی دفع شود.

مردم هر روز زهد بیشتری پیشه می کردند و هرروز توصیه ی دیگری ازسوی حضرت  می گرفتند تا شاید این زهد پیشگی گویائی فرزندان را بازگرداند. اما وضع هم هر روز وخیم تر می شد. دختران مدرسه نمی رفتند وگلهای اطلسی خانه ی پیشین تامارا همه پژمرده شدند. مردم دچار افسردگی شده بودند.مردها میل به کار نداشتند ومادرها دراثر دیدن پژمردگی کودکان دچار جنون شده بودند. برکت ازکوی ناماوران رفت و مردم برای تأمین معاش گدائی و دریوزگی پیشه کردند. اما مردمان کوچه های دیگر مانند جن وبسم الله ازآنها دوری می جستند. ازآن هراس داشتند که بیماری لالی کودکان بدانها نیز سرایت کند.

 وضع وخیم کوچه نامآوران را یکی ازاهالی که ازآن دیگران زیرک تر بود پنهانی وبدون آن که ساکنان کوچه یا جاسوسان ابوشاسب آگاه بشوند، نزد حکیمی  دانشورروایت کرد.

آن حکیم پس از شنیدن داستانِ اهل کوچه آه بلندی از سینه برآورد و رو به شاکی کردو گفت:

«این بدبختی ها که برشمردی، لال شدن دختران وافسردگی مردان و جنون زنان وپژمردن گلهای اطلسی…….. صد یک آنچه هست که درانتظار شماست.  که اگر به موقع درصددنجات خود برنیائید، نه تنهادختران بلکه همه ی   اهالی لال و بلکه کور وکرخواهندشد و به زودی کوچکترین اثری اززندگی در کوی وبرزنتان باقی نخواهد ماند. «

شاکی زیرک با شنیدن این هشدارحکیم، بیش از پیش دچار تشویش شده و دست التماس به سوی حکیم دراز کرد و گفت:

«ای حکیم دانا راهی پیش پای ما بگذار.آخر این مصیبتی که برما رسیده در اثر چیست؟ ما آنچه که می بایست از دارو ودرمان انجام دادیم . آنچه شرط دعا و خیرات ونذری بود به جاآوردیم، زهد و تقوی پیشه کردیم. آثارگناه و بدکارگی را که دروجود آن زن خنیاگردرکوچه ی ما باقی مانده بود پاک کردیم.دیگر چه باید می کردیم؟!  توکه راز همه چیز را میدانی به ما اهالی کوچه ی نامآوران بگو ازچه این مصیبتها برما رسید؟ «

حکیم نگاهی هزارمعنا، هزارپرسش و هزار شگفتی بر شاکی انداخت وسپس لب به سخن گشود وگفت:

«ای ساکن کوی ننگ آوران، که اکنون کوچه ی شما را باید بدین نام نامید، بدان و آگاه باش که دیوی در لباس آدمیزاد درکوچه ی شما ساکن شده. وهمه ی این مصیبتها در اثر حضوراوست.  اگر در رفع او نکوشید به زودی صدچندان مصیبت بر شما خواهد رسید.»

 شاکی به شنیدن این تفسیر حکیم فریاد برآورد:

 ـ «دیو! دیو! دیو دیگر چیست؟ کیست آن دیو؟ کجاست؟ نشانه های او؟ ما چه گونه می توانیم اورا شناسائی کنیم واز شٌراو رهائی یابیم؟ سرهمه حکیمان عالم مارانجات بده .هرچه بخواهی ازاهالی گرفته به پایت خواهم ریخت.»

حکیم آهی از سینه برآوردو گفت:

«خود کرده را تدبیرچیست؟  حال خوب گوش کن وفراگیر.آن دیو در زیباترین و پرگلترین خانه ی کوی نام آوران، آن خانه ی پرازگلهای اطلسی خانه کرده. او برای زنده ماندن زبان دختران  را می خورد تا زنده بماند.او به زودی وقتی دیگر دختری نماند زبان وقدرت تکلم همه ی شمارا هم خواهد گرفت……»

دادخواه کوی نامآوران که تازه متوجه هویت دیو شده بود، محکم برسرخود زد و گفت:

» ای داد! ای بیداد! حال متوجه هویت او شدم . ای وای برما! ما که فکر می کردیم او مردی ناصح و خیراندیش است. ما که تصور می کردیم او روحانی و مقدس است!وامصیبتا! حال چه باید بکنیم؟ چه گونه ازشٌراو رهائی یابیم. آن دیو چنان قدرتی درکوی ناماوران گرفته و چنان اهالی را تابع خویش کرده که ازاو نام بردن و آنهم به عنوان دیو، دل شیر میخواهد.چه کسی می تواند طلسم اورا باطل کند؟»

حکیم چون پریشانی زیرک چاره جو را دید، گفت:

«درست گوش کن. سرّنابودی آن دیو نزد من است. راه باطلی طلسم اورا من می دانم. چاره ی رهائی از دست این دیو آن است که زنی از اهالی برای او ترانه بخواند . او از موسیقی به ویژه صدای زن متنفر است. با شنیدن آواززن  به خوابی ابدی فروخواهد رفت و بعدهم ناپدید خواهد شد. آن زمان قدرت گویائی فرزندان به شما بازخواهد گشت. گلهای اطلسی دوباره گل خواهند داد ونام آوران آن فره مندی را باز خواهد یافت.»

 چاره جو سراسیمه به سوی کوی نام آوران بازگشت.فراخوانی جمعی صادرکرد و قراربراین گرفت که اهالی در زیرزمین خانه ی آن ناجی ِزیرک  گردهم آیند. همه ی دردمندان ومصیبت زدگان که به هرچاره ای متوسل شده ونتیجه ای نگرفته بودند به دعوت،  پاسخ مثبت دادند.در آن شب آنچه میان او وحکیم رفته بود روایت شد.  حیرت ازحد گذشت. فکر هرعاملی را می کردند جزآنکه دیوی خانه کرده درکوی نامآوران سبب آنهمه بدبختی باشد.  ناجی چاره جو،بارها روی کیمیای ترانه خوانی یک زن و ناپدیدی دیو تأکید کرد:

«باید زنی برای دیو ترانه بخواند . باید زنی برای دیو ترانه بخواند»

ـ «ولی آخر ما که ترانه خوانی نمی دانیم. سالهاست که ترانه از ساحت زندگی ما حذف شده. «

ناگهان فکری از سر همه ی دردمندان گذشت و یک صدا فریاد برآوردند :

» تامارا»

«باید تامارا را پیدا کنیم. باید از او خواهش کنیم که برای دیو ترانه بخواند.»

«ولی آخر  تامارا که از اینجا رفته. حالا اورا ازکجا پیدا کنیم؟»

«فرض کنید که اورا یافتیم. بعد ازآنهمه ناسزا که روانه اش کردیم، آنهمه کارهای ناشایست ها که برای بیرون راندن او ازکوی نامآوران انجام دادیم، محال است بپذیرد که بار دیگر قدم به محله ی ما بگذارد و برای ابوشاسب ترانه بخواند.»

» اصلا این آه آن زن است که دامان مارا گرفته. ما که تامارای زیبای هنرمند را طرد کردیم وبه استقبال این دیو منحوس دشمن هنر و زیبائی رفتیم، داریم کفّاره ی گناهمان را پس می دهیم.»

ـ «التماسش می کنیم به پایش می افتیم. طلب بخشش می کنیم. می گوئیم  به خاطر کودکان ، دختران نوجوانان بی گناهِ ما مارا ببخشد و  برای دیو ترانه بخواند.»

به دنبال این شور و مشورتها ،اهالی گروهی برای  دلجوئی از تامارا  تشکیل دادندوقرارشدنخست به دنبال تامارا بگردند وسپس اورا راضی کنند که برای دیوترانه خوانی کند. ولی هرچه گشتند اورا نیافتند. به هرکوچه ومحله ای سرزدند نشانی از او پیدا نکردند. عاقبت آن ناجی زیرک پیش خوداندیشید که باردیگرنزدحکیم دانشوربازگردد و ازاو چاره جوئی کند.مگر نه اینکه آن حکیم دیورا شناسائی کرده و سرّ نابودی اوراهم هموبه زیرک آموخته بود.

این باردیگردردمندان هم بازیرک همراه شدند وبه چاره جوئی به خدمت حکیم شتافتند.

«ای حکیمِ اندیشمند  آنچه گفتی عین حقیقت بود. ما پی بردیم که همه ی این مصیبتها از زمانی بر ما رسید که تامارای زیبا و هنرمند را ازکوی نامآوران راندیم و برجایش آن دیو زشت سیرت و زشت رورا برنشاندیم. برای بازگردانیدن تامارا به هرکوی وبرزنی سرزدیم   اما نشانی از او نیافتیم. توکه فکرواندیشه را همره ما کردی، تو که سرّ نابودی دیو را برماآشکارکردی، تو که گفتی تنها آوازوترانه خوانی زنی زیبا می تواند دیورا ازصحن زندگیمان نابودسازد، حال چراغی فراراه ما قرار ده تا بدانیم تامارا را درکدامین سرزمین بیایم؟ «

حکیم را به شنیدن این گفته ها مسرتی در دل پیداشد. وچون آن بیچارگان را آگاه به خطاهای خود دید، روی بدانها آورد وگفت:

«می پرسید که تامارا را درکجا بجوئیم؟

 هرسرزمینی که از نسیمش بوی خوش حضور زن آید،

هرمرزی که مردمانش بردختران نام گلها را می نهند،

هر بومی که نوای مردمانشان با گام پرستش هنر و زیبائی همگام شده باشد،

هر مرزی که مردانش سبکبال، زنانش آرام اندیش و کودکانش  برچمن سبز آزادی زندگی می کنند.

آنجاست جای زنان آزاده، خنیاگر، هنرپرور»

  

آن قوم سرگشته به دنبال آن شهرکه نشانیهایش را آن حکیم داده بود به راه افتادند. به قدرهزاره ها تاریخ، به بلندای قرنها تجربه وآزمونهای دشوار راه پیمودند. برسرراهشان چه هادیدند! بارها در دالانها ودهلیزهای تاریک نابخردی گم گشتند. بارها با هیولاها وجانوران آدمخوارفاناتیزم وتاریک اندیشی رویاروگشتند. صدها بار با اژدهای عوامفریبی نبرد کردند وچون این مراحل پشت سرنهادند، وازآن پیروز و تندرست بیرون آمدند،عاقبت به شهرزیبائی رسیدند که نشانیهایش با آنچه حکیم داده بود میخواند.

هوایش بهشتی و چشم اندازهایش همه سبز وخرّم، مردمانش سبکبال وگلهایش رنگین و نوشین. درآن شهرمردوزن وکودک وسالخورد، همه موسیقی دان بودند و با یاری ترانه به هم سخن می گفتند. درآن شهر همه نشانی خانه ی تامارا را می دانستند که او به خاطرآوای خوشش همچون ایزبانوئی مورد ستایش بود.

بیداد دیده های کوی نامآوران با دلهره و هراس به خانه ی تامارا نزدیک شدند. از آن هراس داشتند که به خاطرآنچه رفته بود، او آنهارا نپذیرد و پاسخگوی نیازشان نباشد. سحرگاه بود و خورشید تازه طلوع کرده بود. تامارا،پیراهنی زیبا و چین دار ورنگین برتن مانند همیشه مشغول آب دادن به گلهای باغچه بودو برای گلهایش آواز میخواند. چون سالکان به درگاه او نزدیک شدند، چشم از گلهایش برکند و گفت:

«وه که چه خوش آمدید چشم بر راهتان بودم.»

سالکان شگفت زده: » چه طور آیا تو از سرنوشت ما باخبری؟»

«آری من همه چیز را می دانم. می دانم که گریز از زن وگریز از هنرناممکن است. می دانم که اهریمن چون بر خانه ی دلها خانه کند، در دل انسانها نخستین زهری که می پاشد، گریزاز زن وگریز ازهنراست که هر دو جوهر زندگی و زیبائیست.  و باز می دانم که پادزهر این زهر دردست زنان ودردست هنر است. وشما راه گم کردگان به بیراه رفتید و سر به فرمان اهریمن گذاشتید. حال که به خطای خود پی بردید شمارا خوش آمد می گویم.  اینک دمی کنار این گلهای نوشین بیارامید .می دانم که راهی سخت پیموده اید.می دانم که دلهایتان همچون تنهایتان خسته است. می دانم که هنوز رازها در دل دارید که بگوئید.»

با شنیدن آن گفتارسرشار از بزرگواری، آن که زیرک بود و پیش قراول دیگران لب به سخن گشود و گفت:

» ای الهه ی هنر و زیبائی ما به درگاهت به پوزش آمده ایم. برما بخشایش آر. کودکانمان دختران جوانمان را نجات ده. آن حکیم که مارا به سوی تو رهنمون ساخته گفته است که اگر تو برآن دیو ترانه ای بخوانی از صحن کوی وبرزن نامآوران ناپدید خواهد شدو ما نجات خواهیم یافت. با ما به خانه ات برگرد. با ما به کوی نام آوران بیا، خانه ات را آن که پراز گلهای اطلسی بود پس بگیر و دوباره فرهمندی را به ما بازگردان.»

تامارا برای مهمانان خسته اش شربتی از عصاره ی گلهای بهشتی باغچه اش آورد و گفت:

«ای جویندگان رهائی، آزادی و سربلندی هرجامعه ایی دردست مردمان آن جامعه است. ودرآن مرزکه زنانش اسیر باشند رنگی از آزادی نخواهد دید. در آن شهری که هنرو موسیقی طرد شود مردمانش کرولال می شوند آری. دوستان چه فایدت اگر من با آوازخود شمارا از چنگ دیو رهائی بخشم؟ شما باید خود در این راه بکوشید. اگر کلید آزادی شما در دست ترانه خوانی دختران و زنان است پس بکوشید تا به آنها این هنر را بیاموزید. شما باید خود ترانه خوان شوید. شما خود باید زنان آزاده وهنرمند را پرورش بدهید ودوستشان داشته باشید، بر آنها ارج بگذارید نه اینکه آنها را هرزه بخوانید ودشنامشان دهید.  درپرورش دختران آزاده وهنرمند بکوشید  تا دیگر هیچ دیوی درخانه وکوی و برزنتان خانه نکند. از تهدیدات دیو نترسید. ترس کشنده ترین اسلحه ی دیو است. «

جویندگان رهائی سرتعظیم به درگاه تامارا آوردند و از او درخواست کردند که آموزش موسیقی و ترانه خوانی به دختران را برعهده بگیرد . و او این خواهش را پذیرفت.

دختران را راه خانه ی تامارا آموختند. درسهای ترانه خوانی، را با شهامت دنبال کردند. هرنتی که ازحنجره ی دختران برمیخاست یکی از اعضای بدن دیو، محو می شد، و درهمان دم کودکان و جوانانی که قدرت گویائی ازدست داده بودند، زبان می گشودند و با دختران ترانه خوان همآوا می شدند.

پژواک ترانه خوانی دختران کوی نامآوران برآسمانها می شد.چکامه ی آن بیدادگریها و ستمها که رفته بود و سپس نبردی که برای بازگردانیدن پرستش زن و زیبائی، با دیوکرده بودند  در ادبیات کوی نامآوران ثبت شد، ازآنجا سفرکرد و به دیگر کوچه ها رفت، به دیگرشهرها، کشورها، مرزها و سرزمینهای دیگر و هم به دیگرزبانها برگردانیده شد. در کتابهای درسی چامه ای شد که کودکان همچون سرود آزادی ازبرمی کردند و به هرجا جشن آزادی بود بر می خواندند.

تامارا به کوچه ی نامآوران بازگشت. گلهای اطلسی افسرده باردیگر طراوت ازدست رفته را باز یافتند و خانه ی او به شکل بزرگترین هنرستان هنر و زیبائی شناسی در آمد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ـ بوشسب را که به خاطر لحن داستانی ابوشسب نوشته ام. دیو خواب است که اگر برعالم غلبه کند مردمان را به خوابی سنگین فروخواهد برد. ویکی از مبارزات ایزد سروش مبارزه با دیو بوشسب است با نوای مرغ سحری.

   

بیان دیدگاه