در تمام مدتی که نشست رونمائی آخرین رمانش جریان داشت، در همه ی لحظاتِ مصاحبه ی مطبوعاتی که به مناسبت انتشار آن کتاب جنجال برانگیز برقرارشده بود، حواسش رفته بود پیش زنی که در ردیف هفتم نشسته و به اوخیره شده بود.
جماعت زیادی ازمنقدان و کارشناسان ادبی گردآمده بودند. غوغائی برپا شده بود. حاضران دست بلند می کردند، پرسش داشتند، گاهی معترض، گاهی ستایشگر؛ نقد می کردند و برای طرح پرسش از سرو کول هم بالا می رفتند. پاسخ می خواستند. آخر او نویسنده ی معروفی بود و مطرح.
امٌا ، آن زن، خاموش و آرام در گوشه ای نشسته و تنها به اونگاه می کرد. هیچ چیز نمی گفت. پرسشی مطرح نمی کرد.
چهره اش سخت آشنا می نمود. یقین داشت که جائی اورا دیده است. امٌا کجا؟ به خاطرش نمیآمد.
این پرسش هرلحظه بیشتر در ذهنِ اوجان می گرفت واورا ازصحنه ی گفتگو دورتر و دورتر می ساخت. به راستی کجا اورا دیده بود؟ او با آن حافظه ی فوق العاده اش، که اگر واژه ای را در کتابی خوانده بود، عنوانِ کتاب، شماره ی صفحه و حتی چندمیِ سطرش را به یاد میاورد، او که اگرچهره ای را حتی عبوری وگذرا درجائی دیده بود، در دفترچه ی یادداشت ذهنش برایش فایلی باز می کرد و به یاد میاورد کجا، چگونه، درچه حالت……؟ ولی چهره ی آن زن، آن که چنین آشنا می نمود، هیچ چیز را درخاطرش تداعی نمی نمود.
بازار نشست رونمائی گرم بود.سخنها هرلحظه بیشتر اوج می گرفت. کار به جدل وکشمکشهای پرتنش کشیده شده بود. هر کس از سربرداشتِ خود چیزی می گفت. ولی اکثریت را شگفت زدگان می ساختند.خبرنگار مجله ی معتبر نقد ادبی می گفت:
نویسنده ی محترم این گونه خرافات دیگر قدیمی شده. شما به زور می خواهید افسانه های کهن را وارد جریان رمان نویسی مدرن کنید.
وآن دیگری آمده از آکادمی زبان وادبیات:
«……. به نظر من شما از ایده خالی شده اید. خودتان از دست رمانهای واقعیت گرا وتوصیف ناهنجاریهای اجتماعی، فقروبدبختی وفحشاء به جان آمده اید ومی خواهید با یاری گرفتن از اساطیر از یاد رفته رنگ وجلائی به کارهایتان بدهید. حال آن که خواننده ی این زمانی دیگر این جادوبازیهای هزارو یک شبی را باور ندارد……»
و صاحب نامی از برنامه ی پر بیننده ی تلویزیونی «این هفته ویک کتاب» معترض ترو نقاد تر از آن دیگران:
«…..یعنی چه آقایان منقد، شما که در این زمینه کهنه کار هستید به من بگوئید،این دیگر چه نوع رمان نویسی ست؟ این جناب اگر نام کارشان را می گذاشتند افسانه ، ویا قصه برای کودکان ……باز راه به جائی می برد. تازه آنهم یک پایش لنگ است به قول شاعر به مارماهی مانی نه ماری و نه ماهی ! جناب نویسنده به نظر می رسد شما حتی به اکاربرد افسانه هم اعتقادی ندارید. یعنی شیوه ی برداشت شما حکم می کند که از سر طنز وتمسخر این افسانه را در داستان خود آورده اید. گنجانیدن فابل آهو وپری در رمان شما بیشتر حالت تمسخر و به جد نا گیری اعتقادات کهن را دارد. روشن نیست چرا شما که این قدر نسبت به اینگونه باورها بی اعتقاد هستید در داستانتان به طور جدی این افسانه را با زندگی امروزی درآمیخته اید و حتی از حد زمان ومکان نیز درگذشته اید؟»
نماینده برنامه ی رادیوئی پرشنونده ی » آپوستروف»ِ Apostropheبا بیان چکیده ای ازکتابِ نویسنده کارنقد را به اوج رسانیده و می گفت:
«….. اصلا خواننده ی بدبخت تکلیفش با شماروشن نیست. مرز میان تخییل و واقعییت در داستان شما مرزی مبهم است . شما در داستان گونه اتان که بهتر است نام آن را فابل گذاشت، ریاست یکی از بزرگترین سازمانهای بورسی وال استریت Wal streetرا ساعت دوازده ظهر یک روز نیمه ابری،وسط خیابانهای پر از تراکم وجمعیتِ شهر نیویورک با رهگذرانی تا خرخره گرفتار تضادهای زندگی ماشینی و مصرفی ناگهان در برابر یک آهو قرار می دهید . معلوم نیست آهو چه گونه وسط آن خیابان سبز شده؟!! آن مقام عالیرتبه ی سازمان بورسی که از حلٌ مسائل غامض اقتصادی درمانده و می داند که به زودی بحران مالی وضع جهان را به هم خواهد ریخت، ازصدرنشینی یکی ازآن برجهای پول ساز به خیابان وبه میان مردم آمده تا سرش هوائی بخورد و برای ناهار یکی از آن هات داگهای معروف نیویورکی را سق بزند. هنوز اولین لقمه را فرونبرده که آن آهوی مرموزدر برابرش ظاهر می شود. انسان وال استریتی با سری آکنده از فرمولهای کارتلی و بانکی بین المللی، در یک لحظه مجذوب آهو می شود. آنچنان مجذوب که هات داگ را رها می کند و به تعقیب او می پردازد. آهو اورا به طرز مرموزی از میان خیابانهای پر هیاهو وبرجهای سر به فلک کشیده عبور می دهد و به بیشه ای سبزو انبوه می کشاند وسپس خود ناپدید می شود و بر جای او زنی به غایت زیبا ظاهر می شود…….نتیجه ی این دیدار، عشقی نامتعارف میان آن انسان وال استریتی و آن زن مرموز است. زنی خالی ازهرگونه نام ونشان و وابستگی زمان ومکان. یک پری. همان که در افسانه های شرقی نظیرش بسیاردیده می شود. از بیان صحنه های اروتیک وعشق بازی انسان وال استریتی با آن آهوزاد پری صفت در می گذرم…..نکته ی بعدی در خور توجه است.یعنی بازگشت جناب بانکداربه جهان واقعی و حل مسائل غامض اقتصادی و سیاسی که تا پیش از برخورد با آهو و آن پری جادوئی از حلٌشان در مانده بود. و مرحله ی بعدی باز شیرین تر و جذاب تراست! آری ناگهان وضعیت عالم دگرگون می شود. بانکها از ورشکستگی نجات می یابند. اختلافات بین المللی از میان می رود. بانکها و مؤسسات کارتلی دست از استثمار کشورهای فقیر بر می دارند. سیل کمکهای مالی ست که بدان کشورهای نیازمند جاری می شود وخلاصه دنیا پر از گل وبلبل و لبخند وترانه می شود. …وحتی آلودگی محیط زیست وگرم شدن زمین که سبب نگرانی اکولوژیستهاست از میان می رود!
جناب نویسنده شما چه چیزی را می خواهید بیان کنید؟ جز تمسخر؟ شما یک نیهلیست و پوچ گرا بیشتر نیستید. هم عالم رؤیا و هم واقعیت همه را به هیچ گرفته اید. گوئی می خواهید بگوئید که هیچ نجاتی برای بشریت وجود ندارد واگر هم داشته باشد، به معجزه ماند، آنهم معجزه ای چنین مسخره! مجذوب شدن یک کارشناس اقتصادی به یک آهو و سپس یک پری ویک عشق نامعمول !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
نویسنده همه ی واکنش هارا می شنید. انتظارش را کما بیش داشت. می دانست که تغییر سبک او از نویسنده ای واقع گرا ومتعهد، شکافنده ی زخمهای اجتماعی به یک خیالگرا، و کسی که زیرکانه قید همه چیز را زده وعالم خیال و واقعییت را با بینشی آبستره مطرح کرده، چنین واکنشهائی را به دنبال خواهد داشت. اما او از پاسخگوئی عاجز بود. چون حواسش تمام وکمال رفته بود نزد آن بانوی مرموزی که در ردیف هفتم نشسته و به او خیره شده بود. گاه اگر هم پاسخی می داد به پرت و پلا بیشتر شبیه بود.
«من نمی دانم. شاید اینطور باشد که شما می گوئید.»
«پاسخ درمتن کتاب است.»
«حضرات ، آنچه نوشتم حاصل تخیٌل است و بس. چرا فکر می کنید که نویسنده به آنچه می نویسد باید باورد داشته باشد. خب مسلم است که هرگز آهوئی دروسط خیابانهای شلوغ این شهر در برابر یک کارمند والستریت سبز نخواهد شد.
«ـ فانتزی هست وبس وشما هم دلتان می خواهد همچون یک فانتزی بپذیرید نمی خواهید هم نپذیرید به خودتان مربوط است.»
«ـ اصلا شما درست می گوئید. من به هیچ چیز اعتقاد ندارم. یک یقین بیشتر ندارم و آن اینکه به هیچ چیز نمی توان یقین داشت. نه به رؤیا و نه به واقعییت. جهان و آنچه در اوست یک پدیده ی مسخره ، یک وهم و گمراهی بیشتر نیست. افسانه ها هم برای همین بوجود آمده اند که ما به مسخرگی وبی اعتباری این عالم بیشتر پی ببریم. «
پاسخهای نویسنده قانع کننده نبود. خبرنگاران به جان هم افتاده بودند و جریان بحث به جای نویسنده و پرسشگران میان پرسشگران می چرخید وناشر خشمگین ونگران ازاثراتی که ممکن بود این مصاحبه برفروش کتاب بگذارد، مذبوحانه کوشش می کرد جریان بحث را به دست گیرد و چندین بار یادداشتهائی برای نویسنده فرستاد.ظاهرا بی اثر. پاسخهای او هرلحظه خشک تر و بی معناتر می شد.
دیگر برایش جریان پرسش و پاسخی که درگرفته بودمهم نبود. حال کشف آن چهره، آن آشنای مرموز در صدربود. هویت شناسی آن زن هوش وحواسش را به خودجلب کرده بود. امٌا هرچه بیشترفکر می کرد، کمتر به نتیجه ای می رسید. پیش خودش اندیشید:
» نه اینطوری نمی شود باید خطوط چهره ی این زن را نشانه شناسی کنم.
پوستی مرمرین، گیسوانی بلوطی،
چشمانی به رنگ بیشه ها یشمی، ……
تن پوشی کبود به رنگ وهم……
ولی این نشانه ها!! ولی این نشانه ها!!!!!»
چند بار خطوطِ چهره ی زن را در ذهن خود به چرخش درآورد…..
«باورکردنی نیست.این چهره پردازی ازآن آن زنی ست که درکتاب من آمده است. همان پری افسانه ایی که آهوی خیابان هدایتگرمی شود تا آن انسان وال استریتی اورا بیابد.
آه! ولی چه گونه ممکن است؟»
خبرنگاران دست بردار نبودند ورشته ی افکار اورا پی در پی پاره می کردند. و اوخشک تر ازپیش پاسخ می داد.
«آقایان گفتم که به آنچه نوشته ام باور ندارم. معجزه وجود ندارد . شما چه اصراری دارید که یک جهان فانتزی را همچون حقیقتی وارد این گفتگو کنید؟ «
ودوباره در افکار خود غوطه ور می شد ودر ذهنش تکرار می کرد:
«نه. این وهم است…غیرممکن است. این یک شوخی ست.»
به یاد میآورد که وقتی می خواست چهره آن زن افسانه ای را در کتابش .ترسیم کند به صدها نقاشی، پرتره، نقاشی های بزرگ دنیا همچون داووینچی، رافائل، رامبراند، میکل آنژ…..، حتی زیبایان هالیوودی رجوع کرده بود. امٌا هیچکدام پاسخگوی او نبودند. او به دنبال چهره ای بود که چیزی میان زیبائی یک غزال و یک پری افسانه ای باشد. زنی افسونگر با زیبائی غیرمتعارف، پدیده ای آمده از جهانهای دوردست، ناممکن. وعاقبت درتخیٌلات خود این چهره را با یاری قلم موی واژه ها برساخت. روزهای متمادی خود به این چهره ی خیالی عشق ورزید. چیزی که فکر می کرد تنها در صفحات کتاب باقی خواهد ماند. وحال می دید که آفریده ی او در برابرش نشسته…!!!!
نوشته اش را پیش خود مرور می کرد وبا چهره ی زن مقایسه می کرد هرچه بیشتردرتوصیفات خود تأمل می کرد از شباهت آن توصیفات به چهره ای که در برابرش نشسته بود بیشتر شگفت زده می شد.او نوشته بود:
……..وناگهان آهو درکنار چشمه ای نا پدید شد وزنی از میان چشمه برخاست وهمچون نسیمی درمیان درختان تنومند به چرخش درآمد. هوا از نسیم زن مشک افشان شد. زن گیسوانی بلند و بلوطی رنگ داشت وپوستی مرمرین، چشمانی به رنگ بیشه ها….. نگاهش پر ازخواهش بود…… پیراهنی برتن نداشت، تنها ابریشمی کبود به رنگ وهم برسراپا کشیده بود وتاجی از گلهای مارگریت بر سر داشت.
آن مرد گریخته از برجهای سر به فلک کشیده ی آن شهر متلاطمِ دود و آهن و پول، حیرت زده و نشان گم کرده، مسحورِ زیبائی و حسن وجمال زن، از او پرسید:
«توکیستی نام ونشان تو چیست؟
زکجا میائی؟
از من چه می خواهی؟
اینجا کجاست ؟
آن آهو چه شد؟
این چه سرزمینی ست ؟
مرا چه گونه بدینجا آوردید؟
آیا این یک دوز وکلک برنامه های مسخره ی دوربین مخفی نیست؟ «
وزن خنده ای مستانه سر داد وگفت:
«منم دختر شاه پریان.
از تو هیچ نمی خواهم. بلکه برای دنیای زشت و پر ازبیدادگری و جنایت تو،
برای سرزمین دود و آهنِ تو،
کیمیایی آورده ام.
لطیفه ایی نهانی، اکسیرعشق. اگربه من عشق بورزی، خواهی دید که دنیای تو دگرگون خواهد شد. «
وسپس زن تن پوش برمی گیرد و…….
آه ! این زن، همان است. اگر هزار نگارگر روی توصیفات او کار می کردند، نمی توانستند تصویری بدین دقیقی از آن پری افسانه ای ساخته و در برابر او قراردهند. ولی آخر چه طور ممکن است؟!!!
نویسنده در افکار خود غوطه ور بود وسعی می کرد زیروبم صحنه ی برخورد آن کارشناس وال استریتی را با آن پری بیشه نزد خود مرورکند. اصلا چرا این اندیشه ها در سر او راه یافته بود؟
در یک لحظه درحالی که سالن از جنجال و سرو صدای حاضران پر شده بود. زن برخاست.به چشمان نویسنده خیره شد. حال که تمام قامت اورا می دید، از شباهت او به پری افسانه ای کتابش بیشتر حیرت می کرد. همان سپیدی مرمرین، ، همان گیسوان بلوطی همان چشمان سبز بیشه رنگ، وتاجی ازگلهای مارگریت و از همه مهمتر تن پوشی ازحریری کبود به رنگ وهم.
خیرگی زن به نویسنده چندلحظه ای بیشتر طول نکشید. با سرعتی باور ناکردنی سالن را ترک گفت. ناپدیدیی همچون یک شبح. اورفت و عطر دل انگیزی در فضا پخش کرد . و نویسنده رادرحالتی از حیرت باقی گذاشت. چند لحظه طول کشید تا حواسش را بیابد.
«معما در یافتن اوست.باید او را تعقیب کنم.»
دیگر برایش هیچ چیزمهم نبود. رمانش، فروشش، موفقیتش، نظر خبرنگاران، منقدان، رضایت یا عدم رضایت ناشر، آینده ی کاری او….. کششی جادوئی اورا به سوی تعقیب آن زن می کشانید.
ازمیان جمعیتی که هنوز از او پاسخ می خواستند، و پاره ای ازخوانندگانی که کتاب اوراخریده و مطابق آنچه رسم جلسه های رونمائیست، کتاب به دست خواستارِ امضاء بودند، خود را بیرون کشید وبه دنبال مُشک دل انگیز زن قدم به خیابان گذاشت. اما به جای آن زنِ دل انگیزیک آهوی زیبا دید که با پو ستی کبود به رنگ وهم و چشمانی بیشه رنگ خیره بدو می نگریست .چشمان آهو پر از خواهش بود.
چند روز بعد روزنامه های پر تیراژ نیویورک یک خبرخیره کننده را سرعنوان صفحه اول خود قرار دادند:
«یک کارشناس بزرگ اقتصادی وال استریت یک تئوری اقتصادی با عنوان » تئوری آهو» مطرح کرده که به دیده ی کارشناسان سیاست واقتصاد، انقلابی در سیستم روابط مالی درجهان ایجاد خواهد کرد و بحران اقتصادی جهان و به ویژه مسائل کشورهای جهان سوم را ازمیان بر خواهد داشت.
اختلافات بین المللی از میان خواهند رفت. بانکها و مؤسسات کارتلی دست از استثمار کشورهای فقیر بر خواهند داشت. سیل کمکهای مالی به کشورهای نیازمند جاری می شود و دنیا پر از گل وبلبل و لبخند وترانه می گردد. …وحتی آلودگی محیط زیست وگرم شدن زمین که سبب نگرانی اکولوژیستهاست از میان خواهد رفت.