وقتی درآن غروب خاکستری پاییزی، در آن آسایشگاه سالمندان شهر فونتن بلو Fontainebleau چشمم بهش افتاد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نشسته بود توی باغِ آسایشگاه روی یک صندلی چرخ دار، کنار آب نمای سنگی و زل زده بود به خیزش آرام فواره ای که پی در پی از پائین به بالا می جهید وموج هایی تکراری و ملایم روی سطح آب می ساخت.