امانت فرّخ خان خردمندی

وقتی درآن غروب خاکستری پاییزی، در آن آسایشگاه سالمندان شهر فونتن بلو Fontainebleau چشمم بهش افتاد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نشسته بود توی باغِ آسایشگاه روی یک صندلی چرخ دار، کنار آب نمای سنگی و زل زده بود به خیزش آرام فواره ای که پی در پی از پائین به بالا می جهید وموج هایی تکراری و ملایم روی سطح آب می ساخت.

 باورم نمی شد. چه طورممکن بود؟ فرّخ خان خردمندی، آن دوست دیرینه ی پدرم، آن هم اینجا، درمنطقه ی فونتن بلو، پنجاه کیلومتری پاریس، در آسایشگاه سالمندان، روی صندلی چرخ دار، با نگاهی خیره که تو گویی سال هاست که از این جهان هجرت کرده است.  

برای دیدن دوستی به آسایشگاه فونتن بلو رفته بودمم. به دیدن مونا، نازنین بانوئی شاعر، نقاش و هنرمند، از آن روح های زیبا ی فرانسوی، سخت رومانتیک و دست هایی که بهانه های زیبائی برای زندگی می آفرید.دوستش دارم. و دوستم داشت بیشتر از دوستی، وابستگی خاصی به من داشت. می گفت تو بوی خوش عشق شرقی را می دهی و وقتی می پرسیدم:» یعنی؟ «

می گفت:» شاید روزی برایت بگویم ولی نه زبانی، با نقاشی یا با شعرکه زبانم ازشرح این احساس قاصر است.»

 دریغا سالهاست که دچارآلزایمر است. دیگر مرا نمی شناسد و نه فرزندانش را. امّا چه فرقی می کند؟ من که او را می شناسم و می دانم که چه قدر تنهاست.  حتی وقتی که به هوش بود تنها بود.از آن تبار تنهائی هائی که خاصِ آنهائیست که با هزار همنشین تنها و بی هزار همنشین تنها، رازها در درون، ولی همواره خاموشند. یک ازدواج ناموفق فرزندانِ ازخانه گریخته و دوستانِ فراموشکار.  وقتی به آسایشگاه بردندش چند تابلو داشت وچند دفتر شعرو یک گربه  که مونس او بود. بعد ازرفتنش تابلوهارا به موزه ی شهرداری محل سپردند،  وگربه هم روزی ناپدید شد.

و دفترهای شعر؟؟؟؟ …

نمی دانم چه شد.

ماهی یک بار وگاهی بیشترفاصله ی پاریس تا فونتن بلورا به دیدنش میروم با شکلاتهائی که دوست دارد و آماده ی نگاه ماتش می شوم. برایش شعر می خوانم از عشقهای به قول خودش شرقی، شاید که هوشیاری کند. امّا امروز، دیدن فرّخ خان خردمندی پس از پنجاه واندی سال، آنهم در این سرای نا مألوف، دراین قصرخاموشان، اقامتگاه سالمندان ومبتلایان به آلزایمر، زبانم را بند آورده ازهرگونه جنبش وحرکتی وا مانده ام. مثل یک مجسمه ی یخی شده ام  در باغ خانه ی سالمندان فونتن بلو،ساعت چهار بعدازظهرِ یک روز اکتبری، هوای نیمه پائیزی، وقتی که آدمها کم کم دلشان هوای  خزیدن درفضاهای دربسته را می کند و روشن کردن بخاری و نوشیدن چای گرم و یادآوری خاطراتِی که معجزه آسا تنها در آغاز پائیز به ذهن باز می گردند. یاد ِآن بهاری های خزانی شده و خزانی های بهاری شده ، وحسّ زیبای بازیابی خویشتن با نظاره ی فروپاشی زردِ درختان …..ولی اینجا واین ساعت، ساعت چهار بعدازظهر، ساعت گردشِ ساکنان آرام وخاموش این خانه است. بعضی ها دونفری و بعضی دوسه نفری پاره ای همراه پرستار و پاره ای تنها و او، فرّخ خان تنها روی یک صندلی کنار آبنمای سنگی آن قصر قدیمی نشسته بود وبه هواخیزی ملایم فواره  خیره شده بود.  

 چهره اش آن چهره ی زیبا ودرخشان زمان گرفته بود آری.اما شگفت آسا قابل تشخیص بود. همان پیشانی بلند، بینی کشیده، گونه های برجسته،  و موهائی که همیشه با روغن تربانتین به پشت سر می راند،  که حال سپید گشته ولی به آن چهره ی روزگار دیده جذابیتی بخشیده بود که به گذشتِ بی رحمانه ی زمان دهن کجی می کرد. 

جرأت نمی کردم به او نزدیک شوم. چه بگویم؟ :

» سلام عموفرّخ، به جا میاورید؟ منم. من که نامم را گذاشته بودید خرگوش آلیس در سرزمین عجایب!»

چه خواهدگفت؟ چه گونه مرا باورخواهد کرد؟ این بغض لعنتی که درگلویم پیچیده اگر با گفتن سلام فرّخ خان بترکد چی؟!…….

ترجیح دادم، فعلا آشنائی ندهم. شاید او نیز دچار فراموشی باشد ولی از ایران تا این سرا؟ فاصله ی زمان ومکان؟؟؟؟!!!!

با هزار پرسش روی یک نیمکت ، زیرتنها درخت بیدمجنون  باغِ آسایشگاه، جائی که همیشه با مونا درآنجا می نشستیم  نشستم و ازدور به نظاره اش   پرداختم. مگر نه اینکه یک نیمه غروب پائیزی بود و فصل یادآوری خاطراتِ گشتگی ها وسرگشتگیها ی تلخ وشیرین گذشته؟!

ذهنم از   آن غروب خاکستری، ازآن   بیغوله ی سکوت،  از تنهائی ودردمندی آن سرای خاموش سفر می کند و می رود بدان دوردستها،    به ساعت چهار بعدازظهر، ولی چهار بعد از ظهر دیگری، از لونی دیگر و از تباری دیگر؛ به ساعت چهاربعدازظهرجمعه های تهران و  آفتاب های طلائی پائیزی  که وقتی روی دیوار آجری خانه می افتاد، ساعت ورود دوستان می شد.  دوستان خوب پدرم و فرّخ خان خردمندی که  فرخنده دوستی بود.

 فرّخ خان خردمندی را خوب به یاد داشتم.  بیشتر از دیگر دوستان پدرم.چرا؟

اینگونه است دیگر، احساسهای انسانی هزاران چرا دارد که  همیشه هم نمی توان بدانها پاسخی درخور داد ودفتر چهره ها و برخوردها از اینگونه چراهاانباشه است. پاره ای چهره ها با دست اندازهای زمان، کمرنگ شده و از یاد می روند وپاره ای دیگر چنان در لوح ذهن حک می شوند که نقششان پاک نشود حتی به روزگاران وفرّخ خآن ازآن تبار بود که از ذهن نرود حتی به روزگاران.

بارانی گرمی پوشیده ام و شال گردن ودستکش. امّا کافی نیست. سرمای بدی دروجودم سفر می کند. نمی توانم آنچه می بینم را باورکنم. فرّخ خان آن که برای من دریائی از حسّهای زیبای زندگی می بود، الآن مات وبی حرکت، در این مکان غریب، تک وتنها روی صندلی نشسته و به خیزش آرام فواره ی این آبنمای سنگی و قدیمی در این خانه ی سالمندان شهر فونتن بلو خیره شده!

چرخشهای این سپهرگردون چه سرگیجه ها که نصیبمان نمی سازد! این فلک لعبت بازدرچرخشهای دوّاری خود، ما لعبتکان را درچه زمانها ومکانهای شگفت انگیزی در برابرهم قرار می دهد؟ هیهات ! که هرگز سر از بازیهایش درنخواهیم آورد حتی به روزگاران.

آری اورا خوب به یادمیاورم. فرّخ خان که از پدرم و یارانش ده سالی جوانتر بود وگاهی اوراآقا مهندس فرنگستانی خطاب می کردند. لابد به خاطرتحصیلاتش در فرنگ. یارپایدار دوره های جمعه بعدازظهر پدرم بود.آن دوره های گرم، آن محفلهای  پر شورِانس و ساز  و شعروگاه سیاست که  هر ازچندی نوبت  این محفل به پدرم وخانه ی ما می افتاد.ومن   دخترنوجوانی سیزده وشاید چهارده ساله، چه ذوقی داشتم هرگاه آن دوره به خانه ی ما می افتاد. خانه  شوروحالِ دیگری به خود میگرفت. سلولهای درو دیوارسرشار ازانتظار می شد. انتظاری  دلگرم کننده. اطاق پذیرائی ما هنگام برگزاری آن دوره های جمعه که اغلب در پائیز و زمستان روی می داد، رنگ پذیرشی مطبوع به خود می گرفت وسرمای بیرون با نوید گرمای خوب انسانی، کارخیزید و خزآرید که هنگام خزان است راآسانتر می نمود.    

مادرم کارسازوبرنامه ریز، ازبعدازظهر چای خوش عطری دم می کرد که رایحه اش همراه با غلغل سماور در فضای خانه می پیچید.  شیرینی و میوه وآجیل آماده می ساخت. بخاری سالن را روشن می کرد.روکش مبلها را بر می داشت. استکانها و گیره های نقره را آماده می ساخت و لوسترکریستال ده چراغی سالن را روشن می کرد. برای آن کدبانوی مهربان برگزاری آن محفلهای انس اهمیت خاصی  داشت. می دانست که اگرآن دوره ها خوب برگزارشود، چندروزی اخلاق جناب سرهنگ خوش خواهد بود. دیگر کمتر ازمادرم ایراد خواهد گرفت. بازنشستگی بود و هزاردرد سر درخانه ماندن مردان و دخالت دائمی در امورزنانه. ومادرم با آرامش و درایت بلد بود که چه گونه سرجناب سرهنگ را با همین مهمانی های مردانه وگاه گلکاری وکارهای دیگر گرم کند.

   دوستان خوشخو و خوش طبع پدرم  از ساعت چهاربعد از ظهرکم کم پیدایشان می شد. میآمدند با ساز و دفترهای شعر وبا زبانی از بهر گفتن وگوشها ئی از بهر شنفتن وچشمانی برای دیدارِ نه تنها دوست بلکه دوستی، گرمی، مهرورزی و بگیروبستان دیده ها وشنیده ها.آن نعمتهائی که هر انسانی بدان سخت نیازمند است.

جناب سرهنگ صادق خان برومند میامد با آن تارساخته ی دست شاهرخش و آن جدال  شیرین وهمیشگی با پدرم که ساخته ی یحیی خان را خوش آهنگ تر از دست ساز استاد شاهرخ خان می دانست.و سرهنگ صادق خان از پی اثبات برتری دست سازـ شاهرخ ، از درکه وارد می شد:

» سرهنگ تو نمیری این باربا کوک ماهورآمدم دیگرحرف ندارد. زنگ، زنگِ صدای تار موسی خان نی داود است. آن تار یحیی خان را امروز مرخص فرمائید که نوای شاهرخ آمد پدید. قربان اصلا تار یحیی خان کجا شاهرخ کجا؟ …..»

وما می فهمیدیم که رقابت آهنگین وتار نوازی دورقیب(پدرم وصادق خان و به بیانی شاهرخ و یحیی خان) دربرنامه خواهد بود.

آقای هیبت الله خان روشن میامد، با آن جثه ی ظریف و شکننده اش که هیچ چیزش یاد آور هیبتِ، آنهم از نوع الهیش نبود. مردی ظریف وخوش طبع   با یک دنیا باور و اعتقادراسخ نسبت به ادب کهن ایران  و بندکردن به شاعران نوپرداز و هر بار پته ی یکی را روی آب میریخت ،  که:

 «آقا سر هرکه دوست دارید یک نفر به من بگوید که این جیغ بنفش وشعر کبود، وشعرحجم  یعنی چه؟»

و به دنبال، برای حقانیت قدیم برجدید، حتما غزلی از شیخ اجل سعدی که معبود پدرم بود قرائت می کرد و  پشت بندش این نتیجه گیری همیشگی، که اگر این شعر است بقیه ول معطل اند و بحث شیرین وپرکشش مقایسه ی ادب قدیم و جدید را به میان میاورد  و محض نمک افزائی قرائت شعر سپید، که پدرم وقتی می شنید کهیر می زد و برآشفته می شد و با جناب روشن که آتش بیار معرکه بود، درحقانیت شعر عروضی  موزون دم می گرفتند و شعر خوانی وشاهد آوری چنان روان می شد، آنهم  ازبرو یاری حافظه، که اگر ساعت ساززدن فرا نمی رسید تا سحرگاه آن رشته ی هزار رشته همچنان ادامه می یافت.

جناب جناب زاده میامد بذله گو با ماجراهای شیرینی ازمادر خانمش، خاتون ملک تاج خانم از تبار قجری و چنان تقلیدی ازخاتونهای درباری درمیاورد که همه را ازخنده روده بر می کرد.

سرگردکریمی لرستانی  میامد، با لهجه ی شیرین لری با سه تانک خاطره از مبارزه با آشوبگران و طوایف شیخ خزعل  که حماسه هایش دست صد دائی جان ناپلئون را از پشت می بست و پدرم ویارانش اورا کوک می کردند تا خاطره ای پشت خاطره، حتی گاهی تکراری،  نقل کند و کریمی چنان باورش می شد وچنان نقال حماسه های دوران برقراری نظم ونظام رضاشاهی می شد که تنها با پا درمیانی جناب زاده ی بذله گو ترک جبهه می کرد و سخن به دیگری می سپرد.

آقا اسد ملک، وکیل پایه یک دادگستری میآمدند با ساز ویلن و اعتقاد راسخش به مصدق وبحث جذاب ملی شدن نفت وخدمات مصدق ومسائل سیاسی روز وروزنامه های روزو پاره ای از دوستان پدرم که به خطاهای مصدق بیشتر باورداشتند تا خدمات، هربار سعی می کردند جناب ملک را ازخر شیطان بیاورند پائین واینچنین گاه سخن اوج می گرفت وکاربه جاهای باریک کشیده می شد،وآنگاه بود که  ویلن به نجات جمع می رسید.

دکتر تسلیمی میامد، پزشکی کهنسال از خطه ی آذربایجان با تکلمی شیرین ،ازپیروان پیشین حزب توده، گاهی رگهای گردن به حجّت قوی وگاهی حالتی بینابینی برگشتگی و وفاداری نسبت به حزب  با خاطراتی از نقش پنجاه وسه نفروهنوز براین باورکه رستگاری ما دردست آن حزب بود که ممنوعه اش کردند ونک ونالش گاه جلوی نشاط جمع را می گرفت، به ویژه پدرم را که تعصب خاصی نسبت به  استقلال سیاسی ایران داشت  وتوده ای جماعت را دشمن ایران می پنداشت ،عصبی می کرد ولی خاطرات سیاسی دکتر تسلیمی  را همه به نوعی دوست می داشتند وهمچون تاریخی شفاهی به گوش می سپردند.

ودیگرانی هم بودند اهل ادب و سیاست وهنروآشنا به مباحث حادّ آن دوران  که هریک فرصتی برای گفتن داشتند و هریک لطیفه ای از برای جلب گوش وچشم بیان می کردند.

اما مهندس فرّخ خان خردمندی،به قول دوستان پدرم فرنگستانی، نفس نفیس دیگری بود. او میامد ونوع دیگری میامد. با روحی که همچون قامتش بلند بود. شاید بلندتر ازهمه ی جریانها و داوریها. وچشمانی که به دو برکه ی سبزو آرام می مانست. ونگاهی که روی پیکرت مخمل سبز آرامش می کشید و صدائی که گوارا بود، که زبانی داشت بی داعیه.  مهربان بود وتکلمی داشت ملایم که همچون نامش خردمند ومتین بود. ظاهری که سخت آراسته و پاکیزه بود. موهای به سوی پشت سرشانه شده و کت و شلوارهائی  مرتب و اطوکشیده که گوئی ازشمایل فیلمهای کاری گرانت کپی شده وبه قدو قواره ی او دوخته  بودند. زمستانها پالتوئی بلند وتوئید می پوشید با کلاه، و شال گردنی عریض و طویل که سه دوربه دورگردن می پیچید  و  وقتی وارد می شد، درطبقه ی همکف  در برابرمادرم که در به روی او می گشود، کلاه از سر بر می گرفت وسلام بلند وبالائی می کرد دست بوسی می کرد وسپاسگزاری. شاید درمیان دوستان همدوره ی جمعه ها، او تنها کسی بود که حدّ لطف مادرم را می شناخت. وشاید تنها کسی بود ازمیان آن یاران که یادش می ماند،  هربار هدیه ی کوچکی برای من دخترک فضول وکنجکاو بیاورد. یک کتاب داستان، یک دفترچه نقاشی و پالت رنگ وروغن که می دانست عاشق نقاشی بودم وادبیات، و گاه یک صفحه ی موسیقی ازگروههای پاپ از سفرهایش به فرنگ میآورد وبا آوائی  پرعطوفت که مانند نگاهش در دل جا بازمی کرد به دستم می داد:

  «این هدیه هم برای  خرگوش آلیس در سرزمین عجایب  برای آنکه بهتر نقاشی کند و بهتر انشاء بنویسد.»

مرا خرگوش آلیس در سرزمین عجایب می نامید. نمی دانم چرا ؟شاید  به خاطر ذات جنب و جوشگرم و شاید به خاطرورجه وورجه هایم که هر بار آن محفل انس در خانه ی ما برگزار می شد ده بارفاصله ی همکف تا سالن پذیرائی درطبقه دوم را ازپله ها پائین وبالا میرفتم، تنها برای آنکه دمی به اطاق سالن راه یابم و ازآنهمه شور وحال وسرمستی وبذله گوئی چیزی درگوشهای کنجکاوم ضبط وتصویری در چشمهای بکرم ذخیره سازم.

مادرم اغلب جلودارم می شد:

«دخترجون خوبیت ندارد بری تو جمع مردونه. آنها حرفهائی دارند که برای گوشهای تو زود است.»

ومن با اصرار:

» اجازه بده من چائی ببرم؛ من ظرف میوه هارا بگذارم و برگردم،  

مامان توروخدا، اقلا  موقع ساز زدن بابا و عمو صادق خان بگذار تو سالن بنشینم.فقط گوش می کنم و بر می گردم.»

گاه فایده می بخشید.فقط برای شنیدن ساز و گاه که نه؛ قاچاقی پشت درمی نشستم ویواشکی گوش می سپردم به حرفها ونقلها. همین شد که هزاران نکته ازآن روزگاران درخاطرم ماند.  از جدلهای شورانگیز بر سر شعر قدیم و شاعران نوپرداز، واز تضادهای سیاسی و باورهای داغ آن روزگاران یر سر نقش حزب توده وعملکرد مصدق وخدمت وخیانت روشنفکران……. که از هریک می توان کتابها نوشت. داستان  دوستان پدرم که محصول یک دوران گشتگی وسرگشتگی میان سنّت وتجدد بودند وگاه صدای جدلهایشان دیوارهای خانه را می لرزاند و از رفتار متین و زیبای مهندس فرّخ خان فرنگستانی که هرازچندی زبان می گشود و نکته ای به میان میآورد و با آرامش ورفتار متینش به  نوعی مراقب بود بحثها بالا نگیرند، اشتیاقها و تعصبها روی دوستی ها اثر نگذارند و خود وقتی لب به سخن می گشود، گوئی حسّ خوب میانگین اندیشی را درمیان این شیوه ی نا مطلوب اندیشه که «فقط حق با من است»  با ملایمت جا می انداخت.

وقتی از شاعران نوپرداز، آنهم درمیان آن واکنشهای عصبی با تعادل سخن می گفت، و حتی نمونه ای هم میاورد، معجزه آسا همه سرا پا گوش می شدند. وقتی عقاید آقای ملک را درمورد مصدق با منطق پاسخ می داد وجنبه های مثبت ومنفی کار اورا در بستر شرایط سیاسی واجتماعی زمان بر می شمرد، رنگی از خردمندی و دوری از پایورزی براندیشه های شخصی به آن محفل می بخشید. پدرم که ارادت خاصی به فرّخ خان داشت درعین تعصب بر سر پاره ای ازباورها، وقتی او سخن می گفت، با اینکه ده سالی ازهمه جوانتر بود، همه را دعوت به شنیدن گفتارهای فرّخ خان می نمود.

» آقایان سکوت.نوبت گفتار ازآن مهندس فرّخ خان خردمندی ست.»

نیازی نا گفته به خردمندی و میانه روی در ذهنیت همه بود که حضور فرّخ خان خردمندی آنرا برآورده می کرد. نیازی ناپرورده که اگر درآموزشهای نخستین پرورش می یافت، شاید جامعه ما دچارآنهمه سرگشتگی وزیاده رویهای نابجا نمی شد.

هنوز سخنانش درگوشم زنگ می زند:

«آقایان سخنان شما درباره برتری شعر قدیم تا حدی برحق است. نوابغ ادب فارسی غیرقابل جانشینی می باشند. امّا هر زمانه ای هم نیازمند آفرینش است. هریک از دوره های شعر فارسی برای زمانه ی خود حتما نوآور بودند.انسان ایرانی، مانند هرجامعه ی دیگری، در هر زمانه ای نیازمند هنرمندانی ست که زندگی وفرازونشیبش را برایش با زبان هنربازآفرینی کنند.اورا در ساحت زمان ومکان بگذارند. این زندگی ست که در ادبیات جاری می شود ونه ادبیات در زندگی. ادبیات دور از زندگی محکوم به فناست. تنها هنر وادبیات است که می تواند، مرهم دردهای بشری باشد وهرزمانه دردهای خودش را دارد.  امّا با شما موافقم ابتذال در هیچ زمینه ای پسندیده نیست…..»

دوره ها با یک دنیا شور وشوق وخاطرات خوب به پایان می رسید و ما چندین روز درخانه حرف ونقل داشتیم ازگفته ها وشنیده ها که پدرم برای مادرم نقل می کرد. ومن دلم تنگ می شد و روزشماری آغاز می کردم که بازکی نوبت دوره به ما خواهد افتاد تا من بتوانم سخنان شیرین آن دوستان روزگاردیده  به ویژه فرّخ خان خردمندی را بشنوم.   

 مادرم گاهی، میان حرف ونقلها از بهر خیرخواهی پدرم را به پرسش می گرفت:

«راستی چرا فرّخ خان ازدواج نکرده؟»

وپدرم می گفت، اول با کمی طنز:

«حالا یک نفر هم که دردسر اولاد و تیرو طایفه نداره راحتش نمی گذارید نفسی بکشد وهمه بهش بند می کنند که برود قاطی مرغها؟»

اما صمیمی تر به مادرم می گفت:

«گویا فرخ خان یک بار سخت عاشق شده. در فرنگستان آن زمانها که دوره ی مهندسی را می گذرانیده .عاشق یک دختر فرنگستانی.  ولی پیوندشان میسر نشده. چرا؟ کسی نمی داند. خودش هم زیاد دوست ندارد در این باره حرفی ونقلی به میان آورد.گویا دلبر فرنگی ترک معشوق کرده و دل دردمند آقا فرّخ بر سر همان یک عشق مانده  و قید ازدواج رازده وشعارخدا یکی عشق یکی  را پیشه کرده. چه می دانیم چه گذشته؟ اما  روزی شعری خواند که می گفت ترجمه ی یک شعر فرانسویست. از این شعرهای سپید. ظاهرا  برای  معشوقی خیالی گفته شده.امّا حسّی به من می گوید که باید گفته ی آن معشوقه باشد. شعر زیبائی بود با ترجیع بند که همه اش تکرار می کرد :

درکویر چشمانم بذرامید بازگشت ترا خواهم کاشت

و

به شکوفه نشستنش را چشم خواهم دوخت

 حتی اگر دیگر نه سوئی در دیدگانم ماند

و

نه رمقی در دستانم.

  

ومادرم آهی می کشید ومی گفت چه حیف! انسانی بدین لطیفی وخوبی، حقش نیست  تنها بماند. کاش بیائیم دستی برایش بالا کنیم. وپدرم چشم غرّه ای می رفت وشاید ازمحبوبیت آقا مهندس نزد نسوان خانه لجش میگرفت وبه زبان بی زبانی می گفت:

» اصلا به شماهاچه؟»

دوره ای به دوره ی دیگر پیوند  می خورد و هر بارهزارتوئی ازخاطره درذهنها باقی می گذاشت. وفرّخ خان با آن شخصیت متینش در غناء آن محفلهای انس سهمی به سزا داشت. کتاب، موسیقی،ترانه ، شعر، عقاید نوین را او با خودمیاوردو در بیداری ذهنهای فرسوده ایی که حقیقت را چیزی شسته ورفته وتمام شده می پنداشتند،سخت می کوشید. افسوس ودریغا که حال او فرخ ّخان خردمندی دوست محبوب پدرم پس از گذشت سالها دوری و بی خبری، دراین سرای خاموش، آن سوی این آبنمای سنگی نشسته و من منجمد به زیر این درخت، حتی پای رفتن به سویِ او، آن تنها نماد باقیمانده ازآن دوران شیرین را ندارم.که مصداق گفته ی شهریار، «آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند»، روزگار و این سپهر غدّار همه را برد. همه رفتند، پدرم، مادرم، صادق خان، جناب روشن، جناب زاده، اسد ملک، سرگردکریمی……همه ی یادگارها وآن خانه ی زیبایمان با آن سالن وآن لوستر کریستال ده چراغی وگیره های نقره ی استکانهای چای، بخاری ارج ومبلهای راحت ……گردبادی منحوس همه را به این سوی وآنسوی عالم پرتاب کرد ومارا درمیان چرخ دنده های آهنین غربت چنان گیر انداخت که با اجبار افقهایمان کوتاه شد ونگاهایمان حقیر، زندگی را درهمین چارچوب مختصر دیدیم و آن درهای پشت سر را بسته، بی بازگشت به گذشته، بدین زندگی بی نام ونشان، بی آب وخاک و بی خاندان و خویشاوند، بی یاروبی دیار ادامه دادیم.  

کم کم پرستاران آسایشگاه گردشگران سالمند را از درون باغ واطراف جمع می کنند. ساعت شام وشاید خواب فرارسیده. پرستاری به سوی فرّخ خان میاید وشال گردن بلندش را سه دور به دور گردن می پیچد و اورابا خود به درون ساختمان  می برد. پرستاردیگری به سوی من میاید:

» شما اینجا برای دیدار کسی آمده اید؟»

شکلاتهائی که برای مونا آورده بودم در دستانم یخ زده.

هول می شوم:

» بله ولی الان دیگر گویا ساعت ملاقات به پایان رسیده.  من می خواستم درباره ی یکی از ساکنان اینجا اطلاعاتی بگیرم و…..»

پاسخم می دهد:

ـ «متاسفم الان دفتر بایگانی ما بسته است. وقت دیگری مراجعه کنید.»

عازم خانه می شوم.حسّی میان نشاط و غم. شادی وسوگواری  درذهنم می نشیند. امیدی  خاکستر دردلم جان می گیرد.  به خود وعده می دهم که روز دیگری حتما برگردم. چه بسا عمو فرّخ را به خانه ی خودم مهمان کنم. هرحالتی داشته باشد، حتی فراموشی مهم نیست. من که اورا فراموش نکرده ام.  آه چه می شود اگر یک بار دیگر صدای گرم اورا بشنوم و خاطرات گذشته را از زبان شیرین او بشنوم؟!  اوحتما می داند بر سربقیه چه آمده؟ تنها شنیدن صدای او و نگاه مهربانش آن سالن پذیرائی،وآن خاطرات زیبا را بیش از پیش درنظرم مجسم خواهد کرد. حتما دروجودش پدرم را خواهم دید با نغمه ی پرشور سازش و صدای جناب روشن را با آن شعرخوانی های درست و اوزان زیبای شعر فارسی، بذله گوئی های جناب زاده وووووووچهره ی مهربان ونگران مادرم که پائین پله ها به من التماس می کرد:

«دخترجون خوبیت ندارد بری تو جمع مردونه. آنها حرفهائی دارند که برای گوشهای تو زود است.»

همه و همه در پیش چشمم بیش از پیش جان خواهند گرفت.

یک هفته بعد، ازکارم مرخصی می گیرم وبه راه می افتم.مقصد:  فونتن بلو، آسایشگاه سالمندان. روزی دیگرو دیداری دیگر. هیجان، طپش قلبم را تاحد تاکی کاردی بالا برده است. این بار دوبسته شکلات می گیرم.  

 برای ملاقات با مسؤول بایگانی ودفتر مدیریت ساعتی زودتر ازساعت همیشگی خودم را به آسایشگاه می رسانم.

آسایشگاه آرام وخاموش است.هنوز ساعت ملاقات و گردش ساکنان درباغ فرانرسیده. هوا بی مانند زیباست. آفتابی درخشان روی دیوار قصرقدیمی افتاده که مرا به یاد آفتابهای چهار بعدازظهر آن پائیزهای طلائی می اندازد.  درمیزنم بانویی میان سال در به رویم می گشاید.

خودم را معرفی می کنم. گو اینکه با رفت وآمدهای من به اطاق مونا تا حدی آشنائی دارد .ولی این بار منظورم را ازحضور در این مکان بیان می کنم:

«میخواستم درباره ی یکی از ساکنان ….»

مشخصات را میدهم.

بربرنگاهم می کند:

«منتظرتان بودیم. ومنتظرتان بودند. ولی متأسفم دوسه روز پیش مورد ملاقاتی شما درگذشت. ایشان امانتی پیش ما گذاشته اند که به شما برسانیم.»

«به من؟ولی چه طور؟»

«بله نام آوردند و تأکید کردند.»

بانوی مسؤل یک پوشه به دستم می دهد ومی پرسد:

«امروز به ملاقات مونا نمی روید حالش چندان خوب نیست؟»

اشک درچشم و بغض درگلو به باغ برمی گردم وروی همان صندلی زیر درخت بیدمجنون می نشینم. بارانی گرمی پوشیده ام و شال گردن ودستکش ولی کافی نیست سرمای بدی دروجودم سفر می کند. همین چندروز پیش بود که همین جا نشسته بودم وآن سوی این آبنمای سنگی آخرین نماد ، واپسین یادگار ازدورانی شیرین در برابرم نشسته بود و من نه به سویش رفتم ونه آشنائی دادم. به خیال اینکه زمان صبر می کند. با این اندیشه که فرصت دیگری دراختیار خواهم داشت که به یک دوست بگویم که چه قدر برایم گرامی بوده و چه تصویرزیبائی در کارگه ذهن ازاو برکشیده ام، نکته ها یادم داده و راهها در پیش چشمم گشوده؟!!! آنهم در عنفوان جوانی، همان وقتها که آدم نیاز دارد پایه ی درست اندیشی را درذهنش پایه گزاری کنند.

همیشه همینطور است. فکر می کنیم همه خواهند بود و فرصتها مانند سربازان یک سربازخانه زیر فرماندهی ما فرماندهان  سر پست خود خواهند بود. و وقتی در نبرد بی رحمانه ی روزگار، فرصتها را از دست میدهیم، آن زمان به غفلتهای خود پی می بریم، انگشت حسرت به دهان، ولی چه سود؟ دیر است و چه نا بهنگام. مثل دیدار چهره ایی محبوب، دراین غروب پائیزی این قصرخاموش و به نیستی نشسته، رمقی ازگذشته ها که می توانست به نفسی دوباره برای زندگی تبدیل بشود.

آه فرّخ خان پس او به هوش بوده. ولی اوچه طور مرا دیده وشناخته بود؟ هزار پرسش در سرم جمع می شود.

پرونده را می گشایم. صفحه ی اول عکس سالن پذیرائی ماست با لوستری ده چراغی و آن مبلهای راحت و میز پذیرائی شیرینی وآجیل با گیره های نقره واستکانهای چائی.عکسی ست ازروزهای گذشته از سالن ما وآن جمع پرشور، همه هستند.پدرم  سرهنگ صادق خان، جناب روشن، جناب زاده، آقا ی ملک، دکتر تسلیمی ومن که مثل خرگوش آلیس در سرزمین عجائب جائی میان پدرم و عموفرّخ ایستاده ام.

وبقیه پرونده؟ بقیه را با شتاب میگشایم. این دیگر شگفت آفرین ترین است.  پوشه ی گم شده ی شعرهای موناست. عنوانش هست:

Amour oriental  

عشق با رایحه ی شرقی  و نخستین شعر  با این بند :

Dans le désert de mes yeux, je sèmerai

La graine douce de l’espoir de ton retour

Et j’attendrai son bourgeonnement

Même s’il n’aura plus de lumière dans mes yeux

Ni la vie dans mes mains

شعر را کمی در ذهنم می چرخانم. آیا این همان شعری نیست که  پدرم روزی برگردان آنرا برایمان خواند و گفت فرّخ خان آن را از یک شاعر فرانسوی به فارسی برگردانده؟ آری این همان است با این بند که تکرار می شد:

درکویر چشمانم بذرامید بازگشت ترا خواهم کاشت

و

به شکوفه نشستنش را چشم خواهم دوخت……..

 حتی اگر دیگر نه سوئی در دیدگانم ماند

و

نه رمقی در دستانم.

آه! پس مونا، آن معشوق فرنگی و فرّخ آن جستجوگر که تا بدینجا تا آخرین نفس، تا آخرین سوی چشم،  به نظاره ی آن گل نوشین بازگشتِ معشوق که درکویر چشمان مونا روئید آمده بود؟!!!!!

فرّخ خان خردمندی که خرد یادهمگان می داد و چون پای خرد عشق به میان آمد خرد ازدست بداد.

شهین سراج سپتامبر 2018

   

    

بیان دیدگاه