تصویر دوگانه ی زن در فیلم سرگیجه ی آلفرد هیچکاک

چهره ی زن درفیلمهای آلفرد هیچکاک (1899ـ1980کارگردان برجسته ی انگلیسی تبار،آنکه آثارش رابرمضامین ِترس و شک و دلهره می ساخت اما درکنارش صدها مفهوم انسانی را بیان می کرد، جوهرهای زیادی برکاغذ روان ساخته. زنان هیچکاک اغلب چهره ای دوگانه دارند. سیرت فرشته و سیرت شیطان. از سوئی فتنه آفرین و از سوئی دیگریاور ورهائی بخش می باشند. آنها با زیبائی چشم گیر، پوشش هائی بی مانند، جذابیتی فوق العاده، رفتاری فریبنده برسر راه شخصیتهای مردانه قرار می گیرند، وگاه موجبات نجات ورهائی آنان ازگیروبندهای ناجور سرنوشت می شوند اما گاه نیزسبب اسارت آنان درحلقه هائی می شوند که رهائی ممکن نیست. نقش این زنان بی شباهت به نقش پریهای افسانه ای نیست. 

چه کسی ست که متوجه نقش پری وارسوزان کندال( اوا مری سنت )  درفیلم تعقیب تا آخرین لحظه( North by Northwest1959 نشده باشد. زنی که دربحرانی ترین لحظات گریزو فراردرکنار جرج تورویل (کاری گرانت) ظاهرشد، کوشش کرد اورا از دست پلیس که به خاطرجنایتی که  مرتکب نشده بود تعقیب می کرد رهائی بخشد. واز سوی دیگربا دادن نشانی های او به جنایتکاران او را معرض خطرمرگ قرار داد ودر مرحله ی بعد با به خطر انداختن جان خود، اورا ازچنگال بزه کارانی که  اورا تعقیب می کردند نجات بخشید. ولی بعد روشن شد که او هم همکار جنایتکاران و هم یاری دهنده ی سازمان ضدجاسوسی بوده است. تا بیاید این موضوع روشن بشود، دوگانگی شخصیت (فرشته یا شیطان) سوزان به نوعی در ذهن بیننده جا می افتد.

 نقش دوگانه ی Marni1964مارنی( تیپی هدرین) در فیلم بهاری برای مارنی نخواهد بود، شاهد دیگری بر این جنبه از برخورد هیچکاک با شخصیتهای زنانه است.. زنی بی نهایت الگانت. مارنی با سرو ظاهری آراسته ،همچون یک فرمول ریاضی بدون نقص که با دیدنش صفت یک زن نجیب وزیبا وهمه چیز تمام در ذهن جای می افتد، اما در باطن اویک روان پریش و یک دزد چیره دست است  که هر ازچندی در اداره یا مؤسسه ایی به عنوان منشی استخدام می شود و با طرح نقشه ایی ماهرانه ازصندوق شرکت پول سرقت می کند وپیش از آنکه ماجرا برملا شود، از آن ناحیه می گریزد و با تغییر رنگ گیسو وپوشش والبته تغییرنام، به ایالت دیگر، شرکت دیگر می رود و دوباره داستان سرقت دیگری راآغاز می کند.  

در فیلم پرندگان 1963 The Birdsدانیل (تیپی هدرین) زیبا و الگانت با اینکه دو پرنده ی عشق را به شهر بندری    بوگودا میآورد، اما حضورش نماد اهریمن می شود. از زمانی که پا بدین شهرآرام و بی ماجرا می گذارد، پرندگان که  همواره نشانگرصلح وآرامش هستند تبدیل به موجوداتی آدامخوار می شوند. به  آدمها حمله می برند و پیروجوان وکودک خردسال را از پای درمیاورند.  از زبان یکی از اهالی ، رو به دانیل می شنویم:

«آن زن آری همه چیز تقصیر آن زن است. از لحظه ایی که پا بدینجا گذاشته پرندگان آدمخوارشده اند.»

در فیلم روح،Psycho 1960 برای آنکه جنایت صورت بگیرد، آلن بتس  در قالب مادرش فرو می رود . کلاه گیس می گذارد ولباس زنانه به تن می کند. هرچند اوست که خنجر می زند، اما این رسوخ شخصیت مادر است که از روی عاطفه ی شدید وحسادت، هرآنکس که به فرزندش آلن نزدیک می شود را ازپای درمیاورد.

   نقش (آلیسیا ) اینگرید برگمن در فیلم Notorious1946 در همین زمینه جای می گیرد. زنی به غایت زیبا که وارد زندگی یک نازی پیشین می شود، اورا به خود جذب می کند وحتی با او پیوند زناشوئی می بندد تنها برای آنکه ازنقشه ی اتحاد نازیان سابق که در کشور  برزیل  طرح  رایش دیگری را می ریزند باخبر شود وبه سازمان سیا گزارش دهد. عاقبت عشق مرد نازی بدین زن زیبا برملا شدن نقشه ی اوو قتل او به دست همدستان است.

 لیزا فرموند در فیلم پنجره ی رو به حیاط، Rear Windowزنی به غایت زیبا و الگانت است. در خیابان پنجم نیویورک آپارتمانی گرانقیمت دارد. معاشرین او همه از ثروتمندان و بانکداران نیویورک هستند. لباسهای او از گرانترین مزونهای لباس پاریس تهییه می شود. امٌا وقتی قرار است مدرکی برای اثبات جنایت همسایه ی مرد محبوبش تهییه کند با لباس ابریشمین پر پرو چینش از نردبان بالا می رود و   دزدکی از پنجره وارد خانه ی همسایه می شود وسبب دستگیری آن جنایتکار می شود!

نمونه های دیگری از شخصیت دوگانه ی زنان در فیلمهای هیچکاک می توان بیان نمود. هریک  ویژگی های خودرا دارند. اما اگر درمقام مقایسه بر بیائیم،  این دوگانگی در فیلم  Vertigoسرگیجه 1958) ودرچهره وشخصیت مادلن الستر وجودی مورتن که هر دو نقش را کیم نواک ایفاء می کند به اوج خود می رسد.

 

مادلن زنی با زیبائی وچهره ی راز آلود، با هستیی میان هستی و نیستی، سراپا ابهام، و وجودی زنی زمینی واینجائی، ساده وقابل دسترس،  دوچهره که بروزواقعی دارند اما هردو در وجود یک زن زندگی می  کنند ودرمرحله ای بر سر راه جانی اسکات فرگوسن  که نقش اورا بازیگر محبوب هیچکاک جیمز استورت ایفا می کند قرار می گیرند و او را به عوالمی می کشانند که سازنده ی درون مایه ی سرگیجه اوست. واین تنها هنر هیچکاک است که توانسته است  از حلول این دوچهره ی دوگانه دروجود یک زن برپرده ی سینما برآید. کدامیک بیتشر مارا جلب میکند مادلن السترآن زن مرموز واسرارآمیز یا جودی آن زن اینجائی و زمینی.

برای شناخت وتجزیه وتحلیل این دوچهره ناگزیر ازشرح داستان هستیم.

  

جان  اسکاتی فرگوسن  که دوستانش اورا اسکاتی وگاهی جانی خطاب می کنند، کارآگاه کار آزموده ی پلیس است. شبی، هنگام تعقیب یک جنایتکارفراری  ،  براثر لغزش بر روی بام یکی از ساختمانهای قدیمی سانفراسیسکو میان زمین و هوا معلق می ماند و نیک است از بلندی به زمین پرتاب شود . امّا همکارش یک افسر پلیس برای نجات او دست به سویش دراز می کند، اسکاتی نجات پیدا می کند ولی آن افسر ازبالای بام به زمین پرتاب شده و جان خود را ازدست می دهد. اسکاتی در اثر شوکی که این حادثه بر او وارد می کند، دچار بیماریی می شود به نام اکروفوبی یا ترس از ارتفاع و هم در اثر این شوک ترک خدمت می کند وازکار کناره می گیرد وزندگی سرد و بی ماجرائی را درپیش میگیرد.

 در محیط سانفراسیسکو بسیاری از این عجز و ناتوانی او باخبر هستند. می دانند که او از ارتفاع وحشت دارد. دیگر نمی تواند به بالای ساختمانهای بلند برود. ازجمله ی این آگاهان یک همدانشگاهی و دوست پیشین او به نام گریگوار الستراست.

گرچه او از کار کناره گرفته و دیگر هیچ پرونده ایی را نمی پذیرد،روزی یکی از همدانشگاهی های اوگریگوار الستر که پس از سالها دوری از سانفراسیسکو به این شهر بازگشته ، ومدیریت کارخانه های کشتی سازی که متعلق به همسرش می باشند  را بر عهده گرفته ،اسکاتی را به دفترخود دعوت می کند. از او می خواهد که همسرش مادلن را تعقیب کند. اسکاتی در آغازفکر می کند قضیه ی خیانت در میان است. پیشنهاد را نمی پذیرد.

ـ «این نوع تعقیبها کارمن نیست می توانی ازیک کارآگاه خصوصی بخواهی که این کار را برعهده بگیرد»

ولی الستر می گوید :

ـ » نه چنین نیست که تو می پنداری، فکرهای خلاف نکن. قضیه ی خیانت در میان نیست. من وهمسرم در توافق کامل زندگی می کنیم. من فکر می کنم زن مرا کسی تهدید می کند.  کسی که دیگر درجهان ما نیست. یک مرده.   «

اسکاتی:

ـ » پس در اینصورت بهتر است به یک روانشناس، یا یک روانپزشک مراجعه کنی وهمسرت را تحت درمان قرار دهی. خودت را هم همینطور که کسی که به این چیزها باور داشته باشد، خودش هم نیازمند روانشناس است. «

الستر:

ـ » ولی اسکاتی من به یک دوست نیاز دارم. نمی خواهم این امر خطیر خانوادگی را به دست هرکسی بسپارم. مادلن حالتهای عجیبی پیدا کرده. اصلا گوئی از این جهان غائب است. با او حرف می زنم ولی به من خیره می شود وانگار  کس دیگری دروجود او حلول کرده وهمو رفتارها وحتی شیوه ی پوشش اورا دیکته می کند. کیلو متر شمار ماشینش را نگاه می کنم می بینم کیلومترها از شهر دور رفته. وقتی از او پرسش می کنم به کلی ابراز بی اطلاعی می کند .هیچ چیز را به یاد نمیاورد. ازتو خواهش می کنم. این تعقیب را برعهده بگیری. تو یک بار اورا ببین همین امشب ما در رستوران ارنی پیش از رفتن به اپرا شام می خوریم اورا، (بدون آنکه با من آشنائی دهی) ببین وبه من یاری بده.»

نتیجه ی این گیرو دار و بحث وجدلها این می شود که اسکاتی با اینکه به علّت اکروفوبی ترک خدمت پلیس و کارآگاهی راکرده ولی به خاطر دوست قدیمی این مهم را می پذیرد.

اولین دیدارمادلن

نخستین بار اسکاتی مادلن را به همراه همسرش، چنانکه میان اوو الستر تبانی  شده، در آن رستوران  مجلل می بیند. واین نخستین دیدارو این تأثیرگزار ترین دیدارِ سکانسی شگفت انگیز است. شاید شگفت انگیز ترین سکانس.چون آغازگر است. چون کشاننده است. چون پایه گزار پیوندیست که داستان به دورآن شکل می گیرد.  هیچکاک همچون نگارگری چیره دست آنچنان تصویری از مادلن ساخته که هرکسی با دیدن آن خواهی نخواهی مجذوب زیبائی این زن می شود. ظهورمادلن با ملودیی همراه است ساخته ی برنارد هرمان Bernard Hermanکه موسیقی بیشتر فیلمهای هیچکاک ساخته ی اوست. این موسیقی بیانگر احساسی ست که دیدار مادلن در دل اسکاتی ایجاد می کند. موسیقی بیانگر یک حسٌ مرموز، چیزی میان ستایش و افسون زدگی. وزین پس هر هنگام که این حسٌ مرموز فرصت بروز می یابد این ملودی را می شنویم.

 پلان ظهور مادلن شگفت انگیز است آری. در این پلان بسیاری چیزهای دیگرهست. زنان ومردان  دیگری هستند. کارکنان رستوران ، دکوراسیون، میزها وصندلی های مجلل، وخیلی چیزهای دیگرولی همه در لحظه  ی ظهورمادلن محو می شوند. یک لحظه همه ی فیلم، همه ی صحنه فقط مادلن می شود.  زیبائی اسرارآمیز او  همه چیز را زیر سیطره ی خود می گیرد.  ومگر نه اینکه وقتی پای ِزیبائی، زیبائی مطلق به میان میآید آن دیگر عوامل همه ناپدید می شوند. حضور مادلن نیز اینچنین است. اوهست و دیگر هیچ.

  نخستین تصویری که هیچکاک از مادلن گرفته  اورا از پشت سر نشان میدهد. مادلن پشت یکی از میزهای رستوران به همراه همسرش نشسته است . گیسوان بلوند زیبایش که پشت سر شنیون کرده و بخشی از گردن وپشت عریان او درلباسی مجلل و سیاه رنگ دیده  می شود. چند لحظه و تنها چندلحظه ای بیشتر طول نمی کشد که او برمی خیزد  از برابر اسکاتی عبور می کندو به همراه همسرش الستر از در بیرون می رود و بر سر راه نیمرخِ او درآینه ای بر روی دیوار می افتد و این بار خطوط آن نیم رخ و آن نیم رخ جادوئی بیش از پیش در حافظه ی اسکاتی حک می شود.      شیوه ی راه رفتن مادلن همچون شبحی ست که پدیدارو به چشم برهم زنی ناپدید می شود. هیچکاک مادلن را به گونه ای حرکت میدهد که ازهمان آغاز، هویت زنی که به گفته ی همسرش مرده ای در وجود او حلول کرده در ذهن اسکاتی جا بیفتد. نگاه اسکاتی پس از دیدن مادلن به کسی میماند که دچار اوهام شده باشد.  آنهمه زیبائی و وهم دروجود یک زن !! 

هیچ کلامی از دهان اسکاتی شنیده نمی شود. اودر حیرتی توان گیر به سر می برد.اما شیوه ی نگاه او و حالت اعضاء چهره وموسیقی زیبای هرمان  گویای تأثیری عمیقی ست که آن تصویر، آن نخستین تصویر برذهنیت اسکاتی گزارده.  یک زن ، یک چهره با زیبائی نامتعارف، با یک رمز،…..این بار این تنها آن کارآگاه دست کشیده از کارنیست که مأموریت خطرناک تعقیب این شبح زیبا را برعهده می گیرد. بلکه مردی مجذوب است. مردی که بدون آنکه خود واقف باشد عاشق یک چهره یک هستی و یک رمز شده است ومی رود تا آن رمزرا گره گشائی کند.

   ازفردا ی آن دیدار، تعقیب مادلن آغاز می گردد. تعقیبی پرکشش و اسرارآمیز.  هرچه بیشتر اورا می جوید هستی مادلن وارتباطش با عالم رفتگان و آن مرده ای که به قول همسرش جان اورا تهدید می کند اسرارآمیزتر  می شود.

حال اسکاتی یک انگیزه دارد وآن کشف سیروسلوک مادلن است.

نخستین روز تعقیب

صبح یک روز نیمه آفتابی نیمه ابریست. اسکاتی در برابر خانه ی خانم وآقای الستر انتظار می کشد. مادلن ظاهر می شود. با همان حرکات آرام و شبح وار. اوکت ودامنی به رنگ خاکستری پوشیده. بی تردید گزینش این رنگ، رنگ تعلیق میان سیاه و سپید بی علت نبوده.در پاره ی دوم فیلم خواهیم دید که این کت و دامن خاکستری چه نقش کارسازی خواهد داشت.  گیسوان بلوندش را پشت سر جمع کرده. زیبائی  او همچون رنگ لباسش در هاله ای از ابهام پیچیده شده. همه چیز او محو ورازآلود است. کارآگاه اسکاتی پا به پای او پیش میرود. مادلن نخست اورا به کوچه ای تنگ وتاریک می کشاند. از دری که رنگ وبوی قدمت ازآن به مشام می رسد عبور می کند. اسکاتی در تعقیب او سخت محتاط است. از آن واهمه دارد که زن مرموز او را ببیند و نقشه ی او بر ملا بشود. آهسته به در نزدیک می شود. فکر هر جائی را می کند جز اینکه آن در به یک گل فروشی منتهی شود. رنگهای بیرونی همه کدر وغم انگیز اند اما به محض اینکه اسکاتی آهسته درفرسوده را می گشاید چشمش به رنگهای دل انگیز یک گل فروشی می افتد و مادلن که همچون یک پری مرموزو زیبا در میان گلها منتظر ایستاده، درچهره اش بیان شاعرانه ای شکل می گیرد.

. متصدی مغازه دسته گلی را به مادلن می دهد. ظاهرا این دسته گل را مادلن سفارش داده. دسته گلیست با طرح خاص مانند یک رنگین کمان چند دایره ی رنگارنگ گل سپیدی را حلقه  زده اند.  چندی بعد چرائی آن روشن می شود. به راستی چرا مادلن از در پشتی به مغازه وارد می شود؟ آیا این شگرد هیچکاک برای نشان دادن نماد عشق نیست؟ کوچه حتی در دل روز تیره وتاریک است. اما تا نگاه اسکاتی از روزنه ایی مخفی به چهره ی زیبای مادلن می افتد، طیفی  از رنگهای دلنشین در برابرچشمان اسکاتی قرار می گیرد. رنگ زیبای عشق که هرچه از داستان وتعقیب مادلن می گذرد، دلنشین تر می شود.

 تعقیب ادامه می یابد. مادلن با آن دسته گل سفارشی  به گورستان سانفراسیسکو می رود.  گذر هاله وار او از میان گورها و سایه هائی که به دنبال میآفریند بیش از پیش کنجکاوی کارآگاه اسکاتی را بر می انگیزد. صدای الستر همسرمادلن در گوشش زنگ میزند:

«همسر مرا یک مرده  تهدید می کند .»

مادلن بر سر گوری می ایستد. گوئی با آن کسی که درآن خفته راز و نیاز می کند. اسکاتی از دور با یک نگاه و هزار پرسش نظاره گر این حالات مادلن است. حالا دیگر یک  فکر بیشتر درسر ندارد، شناخت هویت آن که درگورخفته، آن که مادلن  با این حالت مغموم بر بالای آن ایستاده و گوئی به نوعی خودر با آنکه درآن خاک خفته یکی می پندارد.

مادلن با همان آرامش وحرکت شبح وارازگور کناره می گیرد. همچون سایه ای گاه پیدا وگاه ناپیدا فضای وهم برانگیزگورستان را عبور می کند و اسکاتی خود را به کنارآن گور می رساند. نام ونشانش را می نویسد:

«کارلوتا والدز مرگ به سال 1857»

آیا آن مرده ای که مادلن را تعقیب می کند آن که در جسم اوحلول کرده همین کارلوتا والدز است؟ پس او کیست وچه نسبتی با مادلن الستر همسر گریگوارالستر دارد؟

تعقیب ادامه می یابد. اسکاتی که درآغاز از پذیرفتن این پرونده طفره می رفت، به نظر می رسد حال به این رازگشائی بیش از پیش علاقه مند شده. در وجود خود و در زندگی بی ماجرایش حرکت و جنبشی یافته. حرکت و جنبشی که سرنخ آن به دست زنی زیبا و افسونگر است.

مادلن رهسپار موزه ی شهر سانفراسیسکو می شود. همچنان سایه وار و بی شتاب وارد یک گالری می شود و در برابرتابلوی زنی می نشیند وبدان خیره می شود.  اسکاتی که همچنان از فاصله ای دور  نظاره گراوست، نمی داند که آن پرتره ازآن کیست؟ چرا مادلن بدان خیره شده ؟ پرسش از مأمور موزه ذهن اورا روشن می کند:

» آن پرتره ازآن زنی ست به نام کارلوتا والدز.این تابلو به نام پرتره ی کارلوتا والدز درنمایشگاه معرفی شده.»

نام کارلوتا والدز بیش از پیش کنجکاوی اسکاتی را بر می انگیزد. این همان زنی ست که مادلن بر فراز گور او ایستاده و بدو خیره شده بود.

 حال اسکاتی نیزبه تابلو خیره می شود.  زنی که روی تابلو نقش شده شباهتهائی به مادلن دارد. چهره ی محو،گیسوان جمع شده با یک حلقه ی مرموزکه به مانند شنیون مادلن است. که آن نیز دارای همان حلقه ی مرموز است. گردن بندی با آویزه ی یاقوت وبا طرحی به مانند  جواهرات قرنِ پیش برگردن زن  روی تابلو هست که بعدها این نیز مانند آن کت و دامن خاکستری کارساز می شود. واز همه ی عناصر سازنده ی تابلو گویاتر آن دسته گل است. دسته گلی که کارلوتا به دست دارد عینا همان است که مادلن ازآن گل فروشی گرفته. میان این نشانه ها چه پیوندی وجود دارد؟ ذهن اسکاتی انباشته از پرسش است. اوهمواره در تعقیب بزهکاران زنده بوده ولی این بار زنی از این جهان رفته دارد هستی زنی را دگرگون می کند. از آن جهان رفتار وکردار او را تعیین می کند وبه دنبال خود می کشاند. اگر بشود نام آن پیوندی که میان مادلن و کارلوتا والدز هست را یک بزه کاری گذاشت!

مادلن سپس به یک خانه ی قدیمی که حال به صورت یک مهمانسرای مجلل درآمده می رود. وارد خانه می شود، به طبقه ی بالا می رود و پنجره ی روبه روی خیابان را می گشاید.اسکاتی  با تردید وارد آن بنای قدیمی می شود. بنا بسیار زیباست وحکایت از سبک معماری یک قرن پیش می کند. در طبقه ی همکف زنی در پشت پیشخوان ایستاده و مشغول روغن زدن به برگهای گیاهان تزئینی ست. او سرایدار هتل است و مراقب رفت وآمدهای ساکنان مهمانسرا. اسکاتی وارد می شود واورا به پرسش می گیرد:

» آیا  زنی را که درآن اطاق رو به روی خیابان ساکن است  می شناسید؟

 خانم متصدی پذیرش به او می گوید :

«آری او کارلوتا والدز نام دارد وفکر میکنم اصلیت اسپانیائی داشته باشد. او بانوی بی آزاریست.  گاهی در هفته چند ساعتی به اینجا میاید. هرگز شبها نمی ماند.  ولی امروز نیامده.اسکاتی با تعجب:

«ولی من همین چند لحظه پیش دیدم که او وارد هتل شد.»

«غیر ممکن است آقا من تمام روز اینجا بودم واگر کسی وارد یا خارج می شد اورا می دیدم. می توانید به اطاق او سری بزنید.»

کارلوتا والدز درگور خفته، کارلوتا والدز روی تابلو، وحال ساکن این سرای کهن!!!! میان این سه کارلوتا چه پیوندی هست؟ قدم به قدم ماهیت حلول زنی ازجهان رفته در وجود مادلن ساخته می شود.

کوشش اسکاتی برای یافتن مادلن در آن هتل بی نتیجه است. او همچون شبحی ناپدید شده.

 رمز مادلن ورمز کارلوتا در سر او کلاف سردرگمی ایجاد کرده. این تنها یک پرونده ی ساده ی پلیسی نیست. کششی عاشقانه در دل  و پرسشی بزرگ در سر، تضادی با جهان منطقی   ِاو ایجاد کرده که  تفسیرو تعبیر آن از توان اوخارج است. 

 شب کلافه به سوی دوستی به نام بتی می رود زنی مهربان و دلجو که پیش از این بدو دلبستگی داشته ولی حال میان آن دو تنها یک پیوند دوستی برقرار است. ازاو می خواهد که اورا نزدکسی ببرد که از ماجراهای مردم شهر سانفراسیسکو با خبر هست. بتی اورا نزد یک تاریخدان مردم شناس می برد. مردی سالخورده که کتابفروشی در شهر دارد. او روایتهای زیادی از مردمان شهر می داند. در پاسخ به پرسش اسکاتی درباره ی کارلوتا والدزو آن بنای قدیمی به او می گوید:

» آری ماجرای اورا می دانم. ماجرا تقریبا به یک قرن پیش برمی گردد.  کارلوتا والدز دختربسیار  زیبائی بود که درصومعه ایی نزدیک شهر سانفراسیسکو زیر دست خواهران روحانی پرورش یافته بود.  روزی مردی ثروتمند بدو دل می بندد و حتی برای او خانه ی زیبائی می سازد . دخترک معشوقه ی آن مرد می شود وپنهانی با اوروابطی برقرار می کند و از او باردار می شود. آن مرد که همسر دارد ونمی تواند از همسر قانونی خود صاحب فرزند بشود، فرزند کارلوتا را از او می گیرد ودخترک زیبا از این پس در اثر این جدائی به افسردگی و سپس سرگردانی ودیوانگی می رسد.درشهر می گردد وهمه جا سراغ کودک از دست رفته اش را می گیرد. و عاقبت خودکشی می کند. خانه ی کارلوتا هنوز باقیست و تبدیل به یک مسافرخانه شده است.

اسکاتی با سری آشفته ومملو از پرسش و نکته های متضاد، شب به نزد الستر همسر مادلن بازمی گردد و آنچه در باره ی مادلن و کارلوتا یافته برای آقای الستر تعریف می کند.  

باید بدانیم این کارلوتا والدز کیست وچه نسبتی با مادلن دارد.

الستر درپاسخ می گوید:

» او مادر مادربزرگ مادلن بوده است. ولی اینکه می گوئی او به سوی گورستان و بر سر گور کارلوتا و سپس در برابر تابلوی او رفته  بسیار عجیب است چون مادلن اصلا ازوجود چنین پیوندی خبر نداشته. مادر او هرگز در باره ی کارلوتا والدز بدوچیزی نگفته . پس اینها چیزهائیست که روح همان زن بدو تلقین می کند. «

شگفتی اسکاتی بیش از پیش می شود. اوکه پیش از این به الهامات وتلقینهای ماوراءالطبیعه اعتقادی نداشت دراثر دیدن رفتار مادلن وگفته های همسر او کم کم در یقین خود دچار تردید می شود.

تعقیب ادامه می یابد.  اسکاتی حال به انسانی بدل شده که دارد کم کم به روابط متافیزیکی باورمی دارد. زنی که هیچ چیز ازمادر مادربزرگ خود که یک قرن پیش درهمین شهر ماجرائی عاشقانه داشته و دراثر آن به افسردگی وخودکشی رسیده نمی داند،  اما دارد  به نوعی به سوی او کشیده می شود. آرامگاه اورا می یابد. تابلوئی که از او کشیده شده را پیدا می کند خودرا همچون او آرایش می کند دسته گلی مانند آن تابلوسفارش می دهد و درخانه ای که او اقامت داشته اطاقی می گیرد، این ماجرا تا کجا ادامه خواهد یافت؟….. و نکند که بخواهد مانند او دست به خودکشی بزند؟!

 آنچه اسکاتی ازآن وحشت دارد. اتفاق می افتد. آن زن از اینجهان رفته رفتارخودرا به مادلن منتقل می کند. روزی مادلن به کنار خلیج سانفراسیسکو می رود. دسته گلی به دست دارد وآهسته گلهای آن را پرپرکرده به آب می ریزد.   در یک لحظه و به طور ناگهانی مادلن  خودرا دردریا پرتاب می کند و اسکاتی که اورا از دور ولی مانند سایه ایی دنبال می کند، برای نجاتش خودرا درآب میاندازد و پیکر نیمه جان مادلن را به خانه اش می برد. وقتی مادلن به هوش میآید چیزی ازماجرا را به یاد نمیاورد. این دوسکانس نیز بسیار زیبا هوشمندانه طراحی شده ودر برگیرنده ی بسیاری ازنکته هائیست که در رابطه با بحث ما می بایست بدانها توجه نمود.

 بازی هیچکاک با سایه ها در سکانس خودکشی مادلن بی مانند است. یک لحظه هست و لحظه ی دیگر از برابر دوربین محو می شود. بیننده از دید اسکاتی باور می دارد که پنهانی او مانند غیب شدن یک روح است. چند لحظه ایی به درازا می کشد تا متوجه شویم که مادلن  خودرا به آب انداخته است. نخستین تماس این مردعاشق با پیکر مادلن، تماسی یخ زده است. او گوئی با یک جسد همآغوش شده است.

 سکانس خانه ی اسکاتی به دنبال، ازجنبه های اروتیک پنهانی برخورداراست که ویژه ی شگردهای هیچکاک  می باشد.  با فضای خانه ی اسکاتی از طریق پلانی که ازچهره ی مادلن گرفته شده آشنا می شویم. گوئی پیش از این، این خانه حقیقت و شخصیتی نداشته و یا اگر داشته با حضور مادلن هویت دیگری یافته است. مادلن عریان درتختخواب اسکاتی خفته است. لباسهای خیس او(زیر و رو) بر روی چوب رختی درحال خشک شدن است. کارگردان زیرک بدون آنکه صحنه را به ما نشان دهد به بیننده می رساند که اسکاتی پیکر عریان مادلن را دیده و درآغوش گرفته » برای تعویض لباس البته!!!». مادلن در حالتی معصومانه در بین ملافه های سپید مانند فرشته ایی بی خبرازآنچه در این جهان می گذرد به خواب رفته.  اسکاتی در کنار آتش شومینه نظاره گر آرامش اوست.

 چه قدر بیننده دلش می خواهد بداند اسکاتی، مردی که تا چند روز پیش زندگی منجمد وبی ماجرائی داشت، در این لحظه به کدام جنبه ی ماهیت مادلن فکر می کند؟ به زنی زیبا ومرموز که ناگهان همچون مهی بر زندگی او سایه افکنده و در دل او کششی بی پیشینه ایجادکرده ویا زنی که  همسردوست اوست وموضوع یک پرونده ی نیمه جنائی و از او خواسته شده تا از رفتار مرموز او سر دربیاورد و گزارشی شسته و رفته تحویل همسرش بدهد. ولی حال او اینجاست. با همه ی گریز پائی، لغزندگی ، ناممکنی دسترسِی،  زنی که دائم با فاصله ، با فاصله ی یک تعقیب محتاطانه با او تماس داشته، ناگهان اینجاست، در خانه ی او در رختخوابِ او، میان بسترِ او با تنی نیمه منجمد و روحی که از وجود اسکاتی ونقش او خبری ندارد. عجیب نیست بازیهای این روزگار؟!!!

 رؤیای اسکاتی را زنگ تلفن بهم می زند. این همسرمادلن جناب الستر است که ازغیبت طولانی همسرش نگران شده و ازاسکاتی جویای حال و وضع او می شود.

چه گونه بگوید؟ وضعیت را چه گونه تشریح کند؟ فقط چند جمله ی شکسته :

» آری او اینجاست بعدا تماس خواهم گرفت.»

فرصت نیست. یا فرصت را اسکاتی ایجاد نمی کند.  شاید دلش میخواهد درهمان رؤیا یاهمان وهم حضوریا آن حالت زیبا با مادلن باقی بماند. شاید هم از این واهمه دارد که مادلن مکالمه ی او را با الستر بشنود و به همه چیز پی ببرد.

 مادلن در اثر زنگ تلفن از خواب می پرد و به اسکاتی خیره می شود. این نخستین نگاه چهره به چهره ی مادلن به اسکاتی ست.

 خیره مبهوت!

» اینجا کجاست؟من  اینجا چه می کنم؟»

اسکاتی دروضعیت نامطلوبی قرارگرفته.ازگفتن حقیقت معذور است.

«شما خودتان را دردریا انداختید و من  شما را نجات دادم.بگیرید این بالاپوش را بپوشید تا لباسهایتان خشک شود.»

چند لحظه بعد مادلن در بالاپوش سرخ رنگ  وارد اطاق نشیمن می شود. رنگ سپید به سرخ بدل می شود. نگاه عاشقانه ی اسکاتی بر پیکر وچهره ی زیبای مادلن عالمی از احساس را در دل بیننده بر می انگیزد.

» من خودم را دردریا انداختم و شما مرا نجات دادید؟!!!!! عجیب است من هیچ چیز به یاد نمیآورم. «

نخستین نگاه رویا روی، نخستین مکالمه. اسکاتی سعی دارد جنبه ی کارآگاهی رابطه را ازمادلن پنهان کند. ولی آن پرسشها ودرعین حال قولی که به الستر برای کشف رفتار نامعقول همسرش داده، او را راحت نمی گذارند.

«آیا پیشنه داشته؟»

«چه چیزی؟»

» افتادن شما در آب؟»

گفتگوی زیباو پرکششی میان مادلن واسکاتی در می گیرد. مادلن درعین اینکه از پاسخ دادن طفره می رود، اما  خاطره ایی کمرنگ از کودکیش بیان می کند:

«آری یکی دو بار درکودکی ……»

گوئی بربالین روانشناسی قرارگرفته و قراراست علت افتادنش درآب را در رسوبات ناخودآگاه کودکی پیدا کند. آن خاطره آری از آن کودکی ست ولی ازماجرای امروز پرتاب کردن خویش درآبهای سرد خلیج سانفراسیسکو هیچ چیز را به یاد نمیاورد.

 صحبت به گردشهای مادلن ورفتن او به بیشه ها و کناره های خلیج سانفراسیکو می کشد. تنها پاسخ مادلن این است:

«به این کناره ها می روم چون که زیباست. وشما خودتان چرا به این کناره ها امدید؟»

» من هم به همین دلیل.»

وجه مشترک مرموزی میان کارآگاه و زن افسونگر ایجاد شده. دلبستگی به طبیعت. و دیگر این که مادلن از خویشتن خویش می تواند به آرامی با مردی که اورا ازخطر غرق شدن نجات داده سخن بگوید.

.

مادلن که از ارتباط اسکاتی با همسرش هیچ اطلاعی ندارد. خودش را به اسکاتی مادلن الستر معرفی می کند:

» من ازدواج کرده ام. نباید در این دنیا تنها زندگی کرد. «

ولی وقتی از ازدواج و همسرش صحبت می کند، رنگ آرام چهره اش تغییرمی کند. حسٌی از دلهره در چشمان زیبای مادلن می نشیند. دلهر ه ایی که نمی تواند احساس زنی باشد که عاشقانه همسرش را دوست دارد.

اسکاتی پیشنهاد می کند که برای مادلن قهوه بریزد. تماس دست او با دستهای مادلن که فنجان قهوه را در دست دارد، پیوندی را که از آغاز بعد از ظهر میان زن زیبا و کارآگاه ایجاد شده گرم تر می سازد. حال اسکاتی زیر جادوی نگاه و حضور مادلن قرار گرفته، چنانکه گوئی فراموش کرده که او مورد یک پرونده است. از یاد برده که باید الستر را که نگران درخانه نشسته و منتظر مادلن است با خبر سازد.  گفتگو گل انداخته.  عاطفه ایی زیبا دارد شکل می گیرد. مادلن گیسوان مرطوبش را که در اثر افتادن درآب بهم ریخته است دوباره پشت سر برمی گرداند. اسکاتی با دقت به دستهای او خیره می شود که چه گونه مدل شنیون را روی سرش پیاده می کند. مدل موئی که درپاره ی دوم فیلم نقشی مهم بازی خواهد کرد.

بار دیگر زنگ تلفن همسرنگران مادلن صحنه ی رومانتیک و زیبا را بهم می ریزد.اسکاتی برای پاسخ به اطاق دیگر می رود.

ـ «چه خبر است مادلن هنوز به خانه نیامده!»

ـ » نگران نبا ش اینجاست. خودش را درآب انداخت و من نجاتش دادم.»

ـ » عجب! میدانی که کارلوتا والدزهم درست درهمین سن  وسال دست به خودکشی زد. خیلی مراقبش باش.»

 درفاصله ی یک غیبت کوتاه اسکاتی، یک مکالمه ی پنهانی  برای پاسخ به تلفن السترکه نگران همسراست.مادلن ناپدید می شود. واسکاتی درحیرت فرو می رود. نکند این زن واقعا یک شبح باشد؟

سحرگاه  بار دیگر تعقیب ادامه می یابد. اسکاتی سرِپُست خود حاضر است. ازدرخانه ی مادلن در یک محله ی اعیان نشین   درخیابانهای پیچ در پیچ سانفراسیسکو مادلن را تعقیب می کند. آقای الستربدو گفته:

» بیشتر مواظب او باش، کارلوتا آن جده ی از دنیا رفته که دروجود او حلول کرده هم در همین سن و سالها خود کشی کرده!»

 هم این سفارش و هم صحنه ایی که اسکاتی به چشم دیده، و ازهمه مهمتر آن دلبستگیی که به زن زیبا و مرموز پیدا کرده، اورا برآن می دارد که تعقیب را با انگیزه ی دل انگیز تری ادامه دهد.  

«این بار دیگر مسیرش کجاست؟ جنگل ؟ دریا؟ موزه هنرها……..»

تعقیبِ مادلن این بار اسکاتی را به درخانه ی خودش می رساند. کارآگاه با کمال شگفتی می بیند که مادلن درجستجوی  نشانی مردیست که روز پیش جان اورا نجات بخشیده.  شاهد این است که زن مرموز نامه ای برای اوآورده درجستجوی صندوق پستی اوست. مادلن مانتوی سپید زیبائی به تن دارد وچهره اش این بارسرشار از زندگیست.  گزینش رنگ سپید برای مادلن بی سبب نیست. هیچکاک هیچ دگرگونی را بی دلیل انتخاب نمی کند.  آیا این بدان علت نیست که در دل این زن نیز که تا دیروز طالب خودکشی بود، عشق جوانه زده و شاید دیدن شکوه عشق دردیدگان مردی عاشق، حلول آن روح نیستی گرا را  پس رانده است؟

با یک صحنه سازی کودکانه، اسکاتی سر بزنگاه می رسد ومادلن را در برابر خانه اش موردخطاب قرار می دهد:

vertigo_1958_trailer_embrace_2

» آیا این نامه ای برای من است؟»

«آری برای شما فقط میخواستم تشکر کنم.»

چند جمله ی کوتاه و لی صمیمانه رد و بدل می شود.مادلن خداحافظی می کند و می خواهد  عازم گردش دیگری شود. اسکاتی اجازه می خواهد او را همراهی کند.

آن روز مادلن واسکاتی با هم همسفر می شوند به سوی جنگلهای سکوایا.جنگلی با درختهای عظیم واساطیری. سکانس گردش در میان درختان کهنسال  از سکانسهای گویا و زیبای فیلم است. حرکت دوربین و سایه روشنها از  مادلن  یک شبح می سازد که گوئی ازجهان دیگرآمده و بر روی زمین سرگردان است. مادلن در برابر هزارحلقه ی یک درخت  چندساله،  با حرکت دستی که دستکشی سیاه دارد ( نماد مرگ) نشانگر می شود.

«من اینجا متولد شدم و دراینجا ازمیان رفته ام.»

  اسکاتی متوجه می شود که مادلن واقعا به حلول یک روح باور دارد و هموست که اورا به سوی خودکشی سوق می دهد. مادلن از رؤیاهایش برای اسکاتی می گوید و ازآن کشش مرموز برای پیوستن به زمانه ایی ونسلی ازیک قرن پیش.میل به نابودی فراتراز اراده ی اوست. او دهلیزی سیاه رنگ را می بیند که در انتهای آن گوری کنده شده ومنتظر اوست وزنی هست که او را به سوی آن گورمیخواند. مادلن درکنار اسکاتی راه می رود ودر عین بودن در زمان حال، درزمانه ی دیگری سیرمی کند.  دریک لحظه از کنار او می گریزد و به سوی ساحل می دود. شاید کشش برای خودکشی دیگر؟!!!

نخستین بوسه

مرد شیفته این را تاب نمیاورد. درمیان صخره های سنگی به دنبال مادلن می دود و او را درآغوش می گیرد و نخستین بوسه میان اسکاتی و مادلن رابطه ی کارآگاه و مادلن را وارد مرحله ی نوینی می سازد. 

vertigo_1958_trailer_embrace

 نخستین بوسه با تصویرخیزش امواج همراه است و اوج موسیقی برناردهرمان. هنر هیچکاک در طرح صحنه ی ی عاشقانه به اوج خود می رسد. طوفانی برپا شده است. آری عشق آمده و برهستی اسکاتی  خیمه زده. دیگر گریزی نیست. تعهد، انجام وظیفه، روان پریشی مادلن، حلول روح تهدیدگر….هیچیک قادر به جلوگیری ازپیش روی سردارعشق نیست. بوسه ی گرم اسکاتی بر مادلن  با لابه ها، عجزو پناهجوئی عجیب مادلن همراه است:

«اسکاتی مرا پیش خود نگاهدار….اسکاتی باور کن من نمی خواهم بمیرم، من دیوانه نیستم ولی کسی هست که رؤیائی مرگ آور را به ذهن من میاورد……»

«جاودانه ، با تو خواهم  بود مادلن …….هیچکس نمی تواند ترا ازمن بگیرد.»

قول و قراری عاشقانه بر مسند رابطه ایی که همه چیزش بر مبنای پایه های ممنوع بنا شده.

سحرگاهی دیگر زمانی میان شب و صبح، شاید زمان حضور ارواح از این جهان رفته،  مادلن بی خبرو وحشت زده به درخانه ی اسکاتی  میاید.

«آن رؤیا !!!! بازهم آن رؤیای وحشتناک را دیده ام…..»

«این بار کلیسائی را می بینم با صومعه ایی ودر پائین آن باغی ست و آن دهلیز مرگ آور آنجاست……»

اسکاتی مادلن را درآغوش می گیرد وخواب اورا تعبیر می کند. نشانهائی که مادلن درخواب دیده با صومعه ایی در بیرون شهرسانفراسیسکو میخواند.

صبح روز بعد اسکاتی اورا به محل صومعه می برد تا به او نشان دهد که آنچه در رؤیا دیده کابوس نیست.درحقیقت چنین صومعه ایی وجود دارد. صومعه ایی که به اسپاینائی ها تعلق دارد.  

آخرین بوسه :

عاقبت این تعقیب چنین می شود که اسکاتی مادلن را به آن صومعه می برد تا به اوبفهماند که آنچه دیده حلول یک روح نیست بلکه درعالم واقع وجود دارد. واین حدس را می زند که مادلن در کودکی، به خاطراجداد اسپانیائی خود در این صومعه و زیر دست خواهران روحانی پرورش یافته باشد. تصویر صومعه وبرج بلند آن ازخاطرات کودکیش سرچشمه می گیرد.

مادلن در این روز حادثه آفرین باز هم آن کت و دامن خاکستری را به تن کرده و آرایش گیسوانش همان است. اسکاتی که عاشقانه پیوندی با مادلن دارد اورا درآغوش می گیرد و بااو پیمان می بندد که اورا یاری دهد که آزادی روانی خودرا بازیابد. ولی مادلن می گوید دیگر خیلی دیر است.مادلن می خواهد یک بارهم که شده  به تنهائی به آن کلیسا برود واسکاتی مانع این بالارو ی ست.

«اسکاتی التماست می کنم بگذار من فقط یک بار به درون کلیسا بروم»

اسکاتی متوجه می شود که کلیسا برجی بلند دارد. مرد عاشق و نگران درحالتی از بهت زدگی قرار می گیرد. به ذهن او می رسد که گریز مادلن به درون کلیسا شاید برای بالا رفتن از برج باشد.  ازاین وحشت دارد که اگر مادلن به بالای برج برود این امکان هست که باردیگر دست به خودکشی بزند. ولی  می داند که قادرنخواهد بودبه خاطر بیماری اکروفوبی اورا تعقیب کند. غریزه ی مادلن اما قوی تر است. اوخودرا ازآغوش اسکاتی بیرون می کشد و به سوی پله هائی که به برج منتهی می شود میکشاند.

در پائین برج کش و قوس وجنگ و گریزی میان مرد عاشق و مادلن برقرار است. از مادلن اصرار و ازاسکاتی انکار.

«اسکاتی آنچه پیش آمده میان ما نمی بایست پیش میامد. دیگر خیلی دیر شده است!!!!»

«مادلن من عاشقانه ترا دوست دارم»

«اگر مرا دوست داری بگذار فقط یک بار من به درون کلیسا بروم…..من هم عاشقانه ترا دوست دارم ولی باید بروم و دیگر خیلی دیر شده…..»

برد با مادلن است.برد با آن کششی مرموزیست که اورا به سوی مرگ می کشاند. با سرعت از پله های تاریک وپیچ واپیچ برج کلیسا بالا می رود. اسکاتی اورا تعقیب می کند. ولی دیگر دیر شده است هنوز به طبقه ی اول نرسیده مادلن به آخرین طبقه رسیده وخودرا از بالای برج به پائین پرت می کند و درجا جان می سپارد.

کار دوربین هیچکاک وبرشهای او در این سکانس از شاهکارهای اوست. بُعد راه پله ، پله های مرگ را از دید اسکاتی  بر برشهای مداوم نشان می دهد.

اسکاتی حیرت زده مدتی می ایستد  و بهت زده منظره متلاشی شدن مغز مادلن بر روی سنگفرشها را می نگرد. لرزشی سرا پای او را فرا می گیرد. آن کابوسی که چندین ماه اورا فلج ساخته بود دوباره به ذهنش راه می یابد. فاصله ی چند لحظه وتنها چند لحظه مادلن از آغوش او گریخت بر بالای برج صومعه رفت و خودرا به پائین پرتاب کرد. به اوحالتی نزدیک به فلجی دست داده.هر گونه حرکتی از او صلب شده.

دادگاهی که برای بررسی علت  مرگ مادلن الستر تشکیل می شود ، ابتلاء به عدم تعادل روانی را علت اصلی مرگ یا خودکشی مادلن تشخیص می دهد و اسکاتی را با اینکه تا آخرین لحظات با او بوده بی گناه اعلام می کند. با اینکه بر او خرده می گیرند که چرا به تعقیب آن زن که چندین بار گرایش به خودکشی داشته نپرداخته ولی پس ازآگاهی ازبیماری اکروفوبی ، اورا معذور می دارند. آقای الستر همسر مادلن در پایان جلسه ی دادگاه به اسکاتی نزدیک می شود و ضمن ابراز تاسف از پیش امدن چنین حادثه ایی آهسته درگوش اسکاتی نجوا می کند که :

ـ » اسکاتی متأسفم من نمی بایست ترا بدین ماجرا می کشانیدم. آنها نمی دانند ولی من و تو می دانیم که چه کسی باعث قتل مادلن شده است.»

اسکاتی پس از این ماجرا دچار افسردگی شدید می شود و در آسایشگاه روانی بستری می شود. افسردگی که به نظر پزشک معالج او ممکن است سالها طول بکشد. حال اوست که هر شب کابوس می بیند. کارلوتا والدزرا می بیند که از درون تابلو بیرون آمده و درمیان او و السترقرار گرفته. دسته گل اورا می بیند که با آن شکل دایره ای وار خود به صورت یک دهلیزگردان درآمده و اودر حلقه های آن سرگردان است. هیچکاک برای این بخش ازفیلم تکنیک انیمیشن را به کاربرده که این در زمانه ی خود بسیار نو آور بوده است. موسیقی هرمان برای بیان کابوسهای اسکاتی ازتمهای اسپانیائی بهره گرفته که یادآور آن کارلوتا والدزیست که اسکاتی می پندارد اوست که مادلن را به سوی خود کشی سوق داده است.

بخش دوم آن زنِ دیگر: جودی

سناریو به ما نمی گوید که چه مدٌت کارآگاه اسکاتی درآسایشگاه روانی بستری می شود. ولی دربخش دوم فیلم اورا دوباره باز می یابیم ظاهرا اقامت او در آسایشگاه روانی به پایان رسیده اما به نوعی علائم آن اوهام در او باقیست. همچون شبحی سرگردان به دنبال مادلن و خاطراتش می گردد. به همه جا، وهمه ی آن مکانهائی که با او رفته یا اورا تعقیب کرده بود سر می زند. همه جا اورا می جوید. رستورانی که نخستین بار اورا دیده بود، گورستان کارلوتا، نمایشگاه نقاشی، و ساختمان محل اقامت او وهمسرش جناب الستر…… هرجا زنی را با گیسوان بلوند پشت سر جمع شده و کت ودامن خاکستری می بیند، درچندلحظه به خیالش می رسد که اوست. این مادلن است که بار دیگر به عالم زندگان بازگشته. اسکاتی دچار اوهام است. آن زن مرموز و زیبا، اما مرگ اندیش که اسکاتی فکر می کرد در اثر عشق او به زندگی بازگشته، درآغوش او بود، با حسٌی قوی وزبانی که از عشق می گفت وناگهان چند لحظه ی بعد دیگر نبود. ازآغوش او گریخته وجان سپارده بود و او هم نتوانسته بود اورا نجات دهد. احساس عجز، نا توانی،حقارت، شکست، همراه با عشقی که درنخستین مراحل خود بود اما آنچنان جسم وجان اورا فراگرفته بود که حتی مرگ معشوق هم نمی توانست این احساس را در او ریشه کن کند درچشمان او غمی عمیق نشانده بود. حال اسکاتی بود که بود و نبود و شیوه ی زندگانیش مانند مادلن در دستهای زنی ازجهان رفته قرار گرفته بود. اوفرمان می راند و اسکاتی اطاعت می کرد. 

کار اسکاتی این شده بود که دائم درخیابانهای سانفرانسیسکو به دنبال یادها وتصویر مادلن بگردد. نشانی، یادی، چهره ی زنی……  هرچیزی که مادلن را برایش لحظه ایی زنده می کرد، اورا به وجدی موقتی وحالتی ازشهود دیدار می رسانید.

روزی دریک خیابان پرجمعیت و پررفت و امد، چشمش به زنی میافتد با گیسوان خرمائی، وآرایش غلیظ، و نه چندان خوش لباس که همراه چند زن دیگرگفتان وخندان مشغول عبورازخیابان بود.  با اینکه نه شیوه ی آرایشش و نه رنگ گیسوانش به مادلن نمی برد،  نظر اورا جلب می کند و به تعقیب او می پردازد. زن درهتلی آن درهمان نزدیکی زندگی می کند. اسکاتی تا هتل و تا پشت در اطاق محل اقامتش اورا تعقیب میکند. عجیب است بار دیگر جسارتی یافته است. درمیزند. زن در را باز می کند:

«بله . شما کی هستید؟اگر قصد فروش چیزی دارید برای من جالب نیست.»

اسکاتی چند لحظه مات و مبهوت زن را می نگرد. چیزی در وجود او، در چهره ی او، شیوه ی راه رفت و حرکاتش هست که او را به یاد مادلن می اندازد.

«من خانم، من.. من نمی خواهم مزاحم شما بشوم فقط می خواهم چند کلام با شما حرف بزنم…..»

«برای چه؟ به چه منظوری؟»

زن در ادامه ی مکالمه تردید دارد. اسکاتی التماسش می کند.بدو می رساند که چهره اش یاد آور کسی ست که او عاشقانه دوستش داشته و دیگر در این دنیا نیست.

 زن دلش می سوزد:

«یعنی این قدر من شبیه او هستم؟»

زن وقتی تردید اسکاتی را می بیند،خودرا جودی معرفی می کند ومی گوید که به تازگی از کانزاس به کالیفرنیا نقل مکان کرده و در این هتل ساکن شده…..»  

پس از مرگ مادلن این نخستین باریست که اسکاتی با زنی همصحبت می شود.

» آیا دعوت مرا برای شام می پذیرید؟»

» شام؟ ودیگرچه؟ اصلا برای چی شما مرا به شام دعوت می کنید؟»

جودی دعوت اسکاتی را می پذیرد. نگاه این مردآن چنان غمزده واندوهگین است که مقاومت در برابرش ناممکن است؟ اما آیا این است تنها دلیل این پذیرش؟

از این مرحله، آشنائی جودی و اسکاتی، فیلم وارد آن سبک تکان دهنده ی هیچکاک می شود. سبک ویژه ی خودش، سبک این مؤلف، سبک روانشناسی «دلهره». اگر بتوان فیلم سرگیجه را به دو بخش اساسی تقسیم نمود، بخش عاشقانه و بخش دلهره، بی تردید بخش دوم شایسته ی برخورداری از عنوان «دلهره» است.

وقتی اسکاتی اطاق جودی این زن موخرمائی را ترک می کند، جودی بهت زده روبه روی پنجره می نشیند. تصویری که هیچکاک از او می گیرد یک نیمرخ ضد نور است. مانند آن که کسی بخواهد یک نقاشی سیاه قلم از جودی بکشد. نیمرخ او یاد آور نیمرخ مادلن است. گوئی از نیمرخ آن دیگری برای ساختن این دیگری قالب برداری شده. جسم جودی آنجاست، درآن هتل مفلوک، در برابر پنجره، ولی ذهن او به جای دیگری می رود. به  یادآوری صحنه ی پرت شدن مادلن از بالای برج. با چند برش سریع هیچکاک نشانمان می دهد، که چه گونه مادلن از پله های مارپیچ کلیسا بالا رفت و در آنجا ، در طبقه ی آخر جناب الستر همسر مادلن، همسر خود(مادلن اصلی)را که قبلا کشته بود از بالای برج به پائین پرت می کند و دهان مادلن بدلی (جودی) را که وحشت زده شده وفریادی برآورده بود می بندد تا کسی متوجه حضورآن دو بر بام کلیسا نشوند.

آری بیننده پی می برد که این زن موخرمائی با آرایشی متفاوت و با پوششی نه چندان الگانت زنی ست که نقش مادلن همسر الستر را در برابر اسکاتی بازی کرده. تا پس از خودکشی ساختگی مادلن، الستر مالک منحصر به فرد املاک همسر ثروتمندش بشود. هیچکاک در میان فیلم و درسکانسهای آغازین برخورد جودی و اسکاتی رازگشائی می کند و از این لحظه به بعد، بیننده در دلهره ایی دائمی به سر می برد که آیا اسکاتی پی به هویت اصلی جودی خواهد برد یاخیر؟ آیا خواهد دانست که مادلن، مادلن دلفریب و زیبای او همین جودی ست و نمرده وآن که از بالای برج کلیسا پرت شد زن حقیقی الستر بوده است؟

این سبک هیچکاک است. او درمصاحبه ایی در رابطه با شیوه  ی کار خود با «دلهره «گفته بود: فرض کنید یک بمب در اطاقی منفجر شود، درجا ایجاد ترس و وحشتی می کند و بعد هم تمام می شود. ولی فرض کنید که یک بمب زیر میزی پنهان باشد و تنها شما و بیننده از وجود آن بمب آگاه باشید، دلهره ایی که ایجاد می شود، تداوم خواهد داشت: کی وچه گونه منفجر خواهد شد؟ آیا کسی قادر خواهد بود که از انفجار آن جلو گیری کند؟ و آن وقت است که شما می توانید بیننده را با خود داشته باشید. از این کاربرد شگرد هیچکاک نمونه های بسیاری درآثار اومی توان آورد ولی یکی از زیبا ترین کاربرد های این شیوه  در فیلم مردی که زیاد می دانست به کار گرفته شد. آنجا که قاتل قرار بود درمیان یک کنسرت بزرگ در آلبرت هال لندن یک شخصیت سیاسی را ترور کند، لحظه ی نواختن سنج برای این ترور انتخاب شده بود. درآن سمفونی، سنج تنها یک بار نواخته می شد باصدایی فراگیر تا شلیک گلوله شنیده نشود. از زمان آغاز کنسرت تا نوبه ی نواختن سنج همه ی هوش و حواس بیننده که هیچکاک هوشمندانه آگاهش ساخته بود،در انتظار نواختن سنج است. روانشناسی دلهره وتأثیری که روی انسانها می گذارد در این فیلم به اوج خود می رسد. درفیلم تعقیب تا آخرین لحظه هم ، هیچکاک در میانه ی فیلم حقیقت شخصیت خانم سوزان کندال را برملا می کند وبیننده در دلهره ایی پرکشش فرو می رود که آیا جنایتکاران پی به همکاری این زن با سازمان ضد جاسوسی خواهند برد یا کماکان اورا همکار خود خواهند دانست. در فیلم مورد نظر ما سرگیجه، اما دلهره نه به خاطر انفجار بمب است و نه مسئله ی جاسوسی درمیان است. اگر انفجاری قراراست صورت بگیرد انفجار احساسات انسانی مردیست که برزنی مرموز و زیبا عاشق شده، آنچه از دستش بر میامده برای نجات او از دست افسون زدگی یک روح انجام داده و چون در این راه شکست سختی خورده،وشکست او موجب مرگ او شده است، خودرا گناهکارمی پندارد. وحال ضرب آهنگ دلهره بردقایق آینده ی فیلم قرارگرفته وکوک این ساز به دست رفتار زنی ست که نقش مادلن رابازی کرده. دقایق وحشت پیش می روند تا اسکاتی حقیقت تلخ، حقیقتِ تکان دهنده هویت اصلی آن زن را کشف کند و آیا این کشف درچه حال و هوائی صورت خواهد گرفت و اسکاتی چه عکس العملی نشان خواهد داد؟

 جودی پس ازرویاروئی غیرمنتظره بااسکاتی به سوی گنجه ی لباسش می رود، چمدانی بیرون می کشد و می خواهد ازآن شهربگریزد. صحنه ی گنجه ی لباس مانند یک دهان کجی به افسون لباس حاکستری ست. آن کت و دامن خاکستری آنکه پیکر زیبای مادلن را درخود می پوشانید در آنجا بود. خودرا درمیان  لباسهای رنگاوارنگ جودی، پنهان ساخته بود.گوئی دوشخصیتی این زن نمود برونی دارد و آن شیوه ی پوشش این زن است.

چودی سپس نامه ایی می نویسد و ماجرا را شرح می دهد. به نوعی به فریبکاری خود اعتراف می کند. اما از دادن نامه به اسکاتی پشیمان می شود و خودرا برای شام با مردی که ظاهرا تنها امروز صبح اورا شناخته آماده می سازد.

از پس آن شام نه چندان رمانتیک دیدارهای اسکاتی و جودی تکرار می شوند . .اسکاتی جودی را به همه ی جاهائی که مادلن درآن قدم گذاشته می برد.  رستورانی که نخستین بار مادلن را دیده بود، کنار گالری نقاشی، درخانه ی اسکاتی، کنار شومینه، همانجا که پس ازخودکشی مادلن کنارهم نشستند و از جریان خودکشی مادلن و حالات روحی نا متعارف او با هم سخن گفتند. جودی متوجه نگاههای خیره ی اسکاتی به زنان بلوند وخاکستری پوش هست. ودرعین حال متوجه آن است که مهری هم به او دارد ولی  نه ازآن تباری که به مادلن داشت. زنان این استعداد را دارند که بدانند، مردان آنها را چه گونه می بینند، به چشم مادر فرزندان، کدبانوی خانه، همسر، یا معشوق.

«کاش اسکاتی مرا به خاطر خودم دوست داشت ونه تنها به خاطر شباهتم به او»      

به راستی چرا اسکاتی نمی تواند جودی را مانند مادلن دوست داشته باشد؟ عیب درکجاست؟ جودی مهربان است، زیباست ، همراه است.پس چه کم دارد؟ افسون زدگی مادلن تا کی دروجود اسکاتی کارکرد خواهد داشت؟

باز سازی مادلن در کالبد جودی

اسکاتی دست به کار می شود. میخواهد در کالبد جودی مادلن را بازسازی کند. از ظاهر آغاز می کند. جودی باید مانند مادلن لباس بپوشد ، مانند مادلن آرایش کند. سکانسهای باز سازی سرو ظاهرمادلن ازگویا ترین سکانسهای آثارهیچکاک درساختن آنچه که به بلوندهای هیچکاک معروف اند می باشد. زنانی درنهایت الگانت خوش ظاهر و به نوعی بزهکار.

اسکاتی در پی یافتن یک کت ودامن خاکستری ست همان لباسی که مادلن درنخستین روز تعقیب ودر اخرین دیدار در بر داشت جودی را به گرانترین مزون لباس شهر می برد.

دهها مدل نشانش می دهند، ولی او میخواهد عینا همانی باشد که مادلن به تن داشت. جودی در وحشتی فرو رفته. چون قدم به قدم دارد به پرتره ی مادلن و به پرتکاه نزدیک می شود.

«من این لباسها را دوست ندارم. آنها زشت اند !»

پس از لباس نوبت کیف و کفش و ازهمه مهمتر رنگ موی سر و آرایش فرا می رسد. اسکاتی وسواسی چشم گیردرجزئیات دارد.

باید موی سرش شنیون باشد و آرایش محوو کمرنگ….روی این خصوصیات سفارش اکید به آرایشگر می کند.

او تا چه حد درهستی مادلن فرو رفته؟ تا چه حد نظاره گر این زن بوده است؟ تعقیب مادلن تنها تعقیب جا به جائی او ازمکانی به مکان دیگر نبوده. این مرد نبض حضور مادلن را با جزئیاتش حسٌ کرده. شیوه ی پوشش، آرایش، هماهنگی رنگها، امری کاملا زنانه ولی گویای بسیاری رازهای درون. همه را دیده و سنجیده انهم درآن مدت کوتاه. تصویر مادلن بردلش نشسته با همه ی خصوصیاتش و حال می رود تا از شبیه او مادلن دیگری بسازد. ولی  آیا قادر خواهد بود؟  کاریکاتور یا پرتره ی واقعی؟!!!

نخستین بوسه بر جودیِ مادلن شده

حال اسکاتی در هتل  محل اقامت جودی نشسته، مادلن را به دست آرایشگران داده تا آن تغییرات را درچهره و گیسو و شیوه ی پوشش او انجام دهند. اضطرابی در وجود اسکاتی نشسته. نگاهش نگران است. چه فکر می کند، چه انتظاری دارد؟ آیا به تناسخ باور دارد. آیا درحقیقت شخصیت جودی شک کرده است؟  «شکاکیت نا گفته» این است حالت اسکاتی که هیچکاک با زبان تصویر و حالت دراماتیک چهره ی اسکاتی آن را بیان می دارد.

در باز می شود و جودی با موی بلوند، کت و دامن خاکستری کیف و کفش هم مدل مادلن وارد می شود. کپی برابر اصل مادلن است. تنها یک جای کار اشکال دارد. موهای اورا به سبک مادلن شنیون نکرده اند.

«من گفته بودم که باید موهایت را جمع کنند.»

«باور کن سعی کردند ولی به من نمیامد.»

«خواهش می کنم جودی این یک کار را هم به خاطر من…..»

مقاومت بی فایده است. روشن است که جودی دروغ می گوید. اوکوشش مذبوحانه ای داشته که تا آنجا که می تواند، اززیر بازسازی مادلن در کالبد خودش جلوگیری کند. وخواسته این یک قلم، این آخرین قلم را که دیگر نقطه ی پایانی تصویر است از این بازسازی منها کند. غافل از اینکه افسون زدگی اسکاتی کارخودرا خواهد کرد.

مادلن درکابینه ی اطاقش جلوی آینه می رود و گیسوان بلوند مادلنی خودرا درست به مدل مادلن شنیون می کند.

 تصویر کامل است بدون نقص است. صحنه ظهوراودربرابراسکاتی، وهم برانگیز ترین صحنه است. همه ی ما میدانیم که اومادلن نیست. او زن دیگری ست که خودرا به شکل  مادلن آراسته. اما نورپردازی صحنه و بازگشت  ملودی تم عاشقانه ی مادلن همان که نخستین باردرظهوراورا درآن رستوران همراهی کرد، باورمان می دهد که او مادلن است که بازگشته. حسٌی غیرقابل توصیف از بازگشت آن زن زیبا و افسونگر، آن زن مرموز با آن خیالات و اوهام  بر دل می نشیند. یک حس کاذب شادی برای بازگردانیدن کسی که دیگر در این دنیا نیست به اسکاتی دست می دهد. آیا همه ی ما آرزونداریم که روزی بتوانیم یک عشق از دست رفته را به نوعی بار دیگر به جهان خود بازگردانیم؟

اسکاتی این بار جودی مادلن شده را درآغوش می گیرد و نخستین بوسه میان او جودی پیوند آنها را وارد مرحله ی نوینی می سازد. بوسه طولانیست به قدری که هیچکاک فرصت پیدا میکند آخرین تصاویری را که اسکاتی از مادلن داشته در ذهن آو زنده سازد. منظره ی آن صومعه، آن کلیسا و آخرین بوسه های مادلن و تضرع و خواهشهای او همراه با اظهار عشق به اسکاتی.

گردن بند کارلوتایک نت نادرست

ظاهرا اسکاتی جودی مادلن شده را می پذیرد. هرچند تصنعی ولی زیبائی جودی به قدری به آن معشوق ازدست رفته نزدیک است که اسکاتی به همین هم دلخوش دارد ورابطه ی او با جودی می رود تا اورا ازآن افسردگی پس ازمرگ مادلن رهائی بخشد. اما  تنها یک نت غلط، آهنگ را ازتوازن خود خارج می کند. یک اشتباه ، یک سهل انگاری، یک ساده اندیشی، یا یک غفلت. حتی کاملترین نقشه ها را نقش برآب می سازد.

شبی جودی درنهایت زیبائی و دلآرائی درلباس شب مشکی که این نیز سفارش اسکاتی ست، در برابرآینه ایستاده و مشغول  خود آرائیست. قرار است باهم به همان رستورانی بروند که نخستین بار اسکاتی مادلن را درآنجا دیده. شاید گزینش پیراهن شب مشکی به همین دلیل باشد. درآن شب هم مادلن پیراهنی دکولته و مشکی بر تن داشت. جودی برای بستن گردن بند ش دچار دشواری می شود. از اسکاتی می خواهد اورا یاری دهد.

یک نگاه و تنها یک نگاه برگردن بند، اسکاتی را ازهمه ی ماجرا آگاه می سازد. این گردن بند، گردن بند کارلوتا والدز است. همان زنی که به گفته ی همسر مادلن در روح او رسوخ کرده بود. گردن بندی از یاقوت با طرحی قدیمی که بر روی پرتره ی کارلوتا درآن نمایشگاه دیده می شود. این همان یک نت غلط است. همان یک غفلت، یک اشتباه که همه ی بازیگری جودی را برملا می سازد. فکر این مرحله را نکرده بود.

نگاه اسکاتی به جودی عوض می شود آن نگاه ستایشگر به نگاهی شیطانی بدل می شود ومسیر  شب نیز. به جای رستوران مألوف، اسکاتی پیشنهاد می کند که به حومه بروند ودرآنجا شام بخورند.  جودی می پذیرد. مسیر صومعه است. همانجائی که مادلن ظاهرا خودکشی کرد. هرچه به مقصد نزدیکتر می شوند، جودی را ترس و وحشت بیشتری فرا می گیرد.

» اسکاتی کجا داریم می رویم»

» یک نکته ی دیگر هست تا تصویر کامل شود.»

وقتی در برابر آن برج اهریمنی قرارمی گیرند، اسکاتی با زور جودی را ازماشین پیاده می کند.

«حال می خواهم که تو نقش مادلن را بازی کنی. درآخرین روز. همین جا، در همین محل یادت میآید؟ حال بار دیگر باید از این پله ها بالا برویم. «

جودی التماس می کند:

» از این کار صرف نظرکن. «

بی فایده است. زن زیبا در لباس شب، گردن بند کارلوتا والدز برگردن بار دیگر از آن پله های مارپیچ بالا می رود ولی این بار همراه با اسکاتی. درکشمکشی عصبی، در فاصله ی پیمودن پله ها ماجرا را اعتراف می کند. این که الستر می خواسته همسرش را ازمیان ببرد و وارث ثروت او شود. همسری که بیشتراوقات دراملاک خود دور از شهر می زیسته. از شباهت جودی  به مادلن بهره برده و اورا همچون او آراسته، الگانت، با لباسها و جواهرات گرانقیمت. به او یاد داده که چگونه نقش یک زن روان پریش را بازی کند. داستان تناسخ کارلوتا یک افسانه بیشتر نبوده . و در برابراین بازیگری از الستر پول و مقداری جواهردریافته وازجمله جواهرات کارلوتا.  حال جناب السترپس ازفروش املاک همسرش در اروپا سیر می کند.

اعتراف جودی با اشک وآه و حالتهای عصبی همراه است و یک اعتراف دیگر.

«اسکاتی یک امر غیرقابل پیش بینی پیش آمد قرار نبود من عاشق تو بشوم، این دست خودم نبود و عشق تو پیش امد.   برای همین پس از ماجرای خود کشی می توانستم شهر را ترک کنم . اما نتوانستم. اسکاتی مرا باور کن. حال بیا همه چیز را فراموش کنیم به عشقمان فکر کنیم و لحظات خوبی که با هم داشتیم و خواهیم داشت.»

ولی اسکاتی زخمی تر ازآنست که بتواند این بیدادگری را ببخشد.

«ولی آخر چرا من؟ چرا مرا برای این ماجرا برگزیدید؟»

» به خاطر بیماری اکروفوبی تو. الستر می دانست که تو هنگام تعقیب نخواهی توانست از پله ها بالا بروی!»

«ولی حال باهم به محل جنایت می رویم.»

برش های هیچکاک باردیگر (برای سومین بار) آن پله های مارپیچ را همچون یک دهلیزمرگ دربرابر دیدگان مضطرب بیننده می گذارد. اسکاتی پریشان است. میان دوجهان، دو زن، گیر کرده است. عشق کدامین را باور کند. مادلن یا جودی؟ دوزن، درعین حال فرشته و درعین حال اهریمن، اسیر دست الهامات نفرین شده ، اسیر دست عشق! چرا عشق نتوانست جودی را ازفریبکاری نجات دهد؟ چرا قادر نبود  ازصعود مادلن  به برج مرگ مانع شود؟

آخرین بوسه :

حال آنها بر بالای برج ، به محل جنایت رسیده اند . اسکاتی درنهایت تعجب می بیند که بر اکروفوبی خود غلبه کرده و تا آخرین طبقه ی برج کلیسا بالا آمده است. جودی اشک می ریزد و اسکاتی را در اغوش می گیرد وسعی میکند با بوسه های خود به او دلگرمی بدهد. ولی دیگر دیر شده. شبح سیاهرنگی دربرابرش قرار می گیرد. جودی وحشت زده، عقب می رود و از بالای برج به بیرون پرتاب می شود و جان می سپارد.

اسکاتی حیرت زده بار دیگر شاهد مرگ معشوق است.  

زنگ برج کلیسا مرگ دیگری را اعلام می کند.

داوری:

دوچهره، دو شخصیت، مادلن وجودی، کدا میک نماد فرشته و کدامیک نماد اهریمن می باشند؟کدامیک قربانی شونده و کدامیک قربانی کننده است؟

 به دیده ی ما شیوه ی برخورد هیچکاک با این دو شخصیت و بهتر است گفته شود دو جنبه از شخصیت مطلق نیست.  در وجود زنی(جودی) که قراراست  این دوجنبه زندگی  کنند، گاهی این می تواند بدان و آن بدین تبدیل شود. مادلن درعین اینکه دارد به فرمان شیطان جناب الستر، که طراح اصلی این جنایت است، نقش زنی روان پریش، زنی افسون زده و مرگ اندیش را بازی می کند، اما در لحظه های عاشقانه ناگهان  بازی رها می کند.تبدیل به زنی عاشق و سرشاراز شوق  زندگی می شود. گوئی در یک لحظه روح آن مادر بزرگ اهریمنی اورا رها می کند، از این بازیی که درپیش گرفته احساس شرم میکند ، او خودش می شود. جودی می شود.زنی ساده بدون سنگینی ظاهری وباطنیِ یک زن اشرافی و ثروتمند با ارثیه ی روانی که مانع از زندگی او به صورت یک انسان معمولیست.  زنی که در شرایط دیگر بدون برو برگرد عاشق اسکاتی می شد. در این لحظات رها شدگی  کلماتی بر زبان می راند که هیچ پیوندی با ترکیب روانی آن زن افسون زده  ندارد.به قول خودش:

اسکاتی قرار نبود من عاشق تو بشوم «

از سوی دیگر جودی که قرار است زنی ساده وبی سنگینی زندگی مادلن باشد، وقتی پای دلبری ازاسکاتی به میان میاید، از باردیگر مادلن شدن و پذیرش همان رفتارها حتی به صورت ظاهری هم شده ابا ندارد. بزرگترین نماد این رفتار او گردن بند کارلوتا والدز است و نگاهداری آن لباسهای مادلن که نماینده این است که چیزی در وجود ِجودی » مادلن» است. همان زن اهریمنی که سبب روان پریشی اسکاتی شد.

از سرنوشت گریزی نیست. وباطن هرکس سرنوشت محتوم اوست.

شهین سراج ژانویه 2019

بیان دیدگاه