پروانه های فرامرز

فرامرز همبازی دوران کودکی من، دلبستگی خاصی به پروانه ها داشت. هر بار به پیک نیک می رفتیم، درحالی که ما بچه ها سر گرمِ گرگم به هوا و طناب بازی و یا گل وسطی بازی بودیم،  فرامرز پی پروانه ها بود. با اون جثه ی ریزه میزه، بازوها ی بلند وکشیده وچهره ی آفتاب سوخته اش، مثل یک کرم خاکی تو علفها پنهان می شد وپروانه های خوش آب و رنگ را که بی پروا روی گلهای رنگارنگ می نشستند و درجستجوی گلی رنگین تر و زیبا تر ازاین سو وبه ان سو جست می زدند، با دو انگشتش می گرفت و با شگردی که هیچ وقت سر ازش در نیاوردم؛ خشک می کرد و بعدآنها را روی صفحه ی دفترچه ای که همیشه همراه داشت می چسبانید.  به خیال خودش برای آنکه پروانه ها زیادهم از بهشتشون دورنشده باشند،  صفحه رانقاشی می کرد.دورشان را پر می کرد از گلها و گیاهان رنگین ، چشمه ها ورودخانه های خروشان، کوه و دشت ودمن سبزو خرم، گاه عین همان باغ وراغی که پروانه هارا ازآنجا گرفته بود   وگاه ازاصل باغ  زیباتر. وقتی از ش می پرسیدم:

» آخه چرا این موجودات زیبا و آزاد رو اسیر این بهشت مصنوعی میکنی؟ چرا مانع پروازشون می شی؟»

می گفت :

» من بهشون یه پرواز دیگه میدم.  یه روزی اینها دوباره پرواز می کنند از این پرواز قشنگتر. پرواز خاطره ها!  

می پرسیدم: » چه طوری؟

جوابم را نمی داد:» می گفت یک زمانی می فهمی.»

امروز که داشتم کتابخانه و صندوقهای یادگاری و آلبومهای عکسهای تلمبار شده را  به قصد یک خانه تکانی اساسی وارسی می کردم به دفترچه ی فرامرز برخوردم .

به کلٌی یادم رفته بود.که  فرامرز پیش از رفتنش  نمی دانم به چه علتی  آن دفترچه پروانه هایش را به من بخشیده بود. دفترچه راباز  کردم. شگفتا !پروانه ها، درون همان باغهای نفاشی شده سرجایشان چسبیده بودند.به همان رنگارنگی به همان زیبائی. زیر هرکدام فرامرز تاریخ گذاشته وچیزی نوشته بود:

امروز جمعه یازده اردیبهشت در باغ وینه کنار رودخانه ی چالوس……با ………..    

امروز جمعه بیستم تیرماه، باغ میگون .ولبخندش

وامروز باغ لواسون وپروانه ها و ………..

دلم لرزید.

فرامرز راست  گفته بود.  پروانه های خاطرات پروازکرده بودند. همچون قاصدکی فراترازمرزهای زمان ومکان، یادآور آن روزهای بی پروائی،آزادی ونشاطهای کودکی وحسٌهای ناگفته……. ولی خود فرامرز؟؟!!!!!!!

زندگی همین است. آدمهائی میایند با پروانه هائی  رنگین از خاطرات در دست  وسپس ناپدید می شوند و ترا با هزارگونه پرسش رها می کنند. تو میمانی با پروانه های خشکیده  و بهشت های مصنوعی و یادهای مومیائی شده در دفتر های پوسیده ی زمان.

شهین سراج

بیست وشش ژوئن 2018

بیان دیدگاه