فرامرز همبازی دوران کودکی من، دلبستگی خاصی به پروانه ها داشت. هر بار به پیک نیک می رفتیم، درحالی که ما بچه ها سر گرمِ گرگم به هوا و طناب بازی و یا گل وسطی بازی بودیم، فرامرز پی پروانه ها بود. با اون جثه ی ریزه میزه، بازوها ی بلند وکشیده وچهره ی آفتاب سوخته اش، مثل یک کرم خاکی تو علفها پنهان می شد وپروانه های خوش آب و رنگ را که بی پروا روی گلهای رنگارنگ می نشستند و درجستجوی گلی رنگین تر و زیبا تر ازاین سو وبه ان سو جست می زدند، با دو انگشتش می گرفت و با شگردی که هیچ وقت سر ازش در نیاوردم؛ خشک می کرد و بعدآنها را روی صفحه ی دفترچه ای که همیشه همراه داشت می چسبانید. به خیال خودش برای آنکه پروانه ها زیادهم از بهشتشون دورنشده باشند، صفحه رانقاشی می کرد.دورشان را پر می کرد از گلها و گیاهان رنگین ، چشمه ها ورودخانه های خروشان، کوه و دشت ودمن سبزو خرم، گاه عین همان باغ وراغی که پروانه هارا ازآنجا گرفته بود وگاه ازاصل باغ زیباتر. وقتی از ش می پرسیدم: