و چون بار دگرکاشانه ی او به یغما رفت، در پی یافتن قفلی محکم شهر و دیار به زیر پاگزارد. به هر قفل سازی که رسید گفت :
» ……قفلی می جویم محکم، اساسی، ناشکستنی، ناگشودنی. خسته ام ز بس که در ببستم وآن دزد، آن راهزن همیشگی در بشکست وآنچه داشتم به یغما برد، ویران ساخت، بردرودیواریادگاری های کج ومعوج بنوشت و گریخت.»
قفل سازان همه نوع قفلی نشانش دادند. چوبی،چدنی، آهنی، پولادین ،زرین، سیمین،…
گفت :»اینها به کارمن نیایند.»
سر اندر جیب تفکر، عاقبت روزی قفلسازی اوراگفت :
ـ » برآوردن مراد تودرردیف کارما نیست. مراد ترا یک نفربرمیاوردو تنها همان یک نفراز عهده ی ساخت چنین طلسمی برمیآید. وآن قفلسازمجرٌبیست، بل کیمیاگریست که کارگاهی دارد درآنسوی مرز. گفته باشم مکانش دور است. بسیار دور …..»
نشانی بگرفته راهی شد. دور بود آری بسیار دور.
غروب هنگام بود که بدان کارگاه رسید. شگفت انگیز سرزمینی بود و بوالعجب مکانی. صدای کشاکش ارٌه ها گوش را کر می کرد. حرارتی که از کوره ها برمیخاست، حسٌ ِجهنم راپیش یاد میآورد.
درزد. پیرمرد ی در گشود:
ـ «کیتسی و ازچه تباری؟ ازپی چه آمده ای؟»
گفتا:
ـ » پیش از این، از تبار عاشقان، گشاده رو و گشاده دل. ولی اکنون قفلی می جویم محکم، اساسی، ناشکستنی، ناگشودنی. خسته ام ز بس که در ببستم وآن دزد، آن راهزن همیشگی در بشکست وآنچه داشتم به یغما برد، ویران ساخت، بردرودیواریادگاری های کج ومعوج بنوشت و گریخت. «
گفتا:
ـ» نیازت را می شناسم که همچون تو بسی مردمان را دیده ام ،اما نخست، ترا آزمونی باید.»
گفتا:
ـ «کدامین آزمون ؟ هرآنچه باید را آماده ام.»
پیراوراگفت:
» باید بینمت که نفس را پذیرای این آزمون داشته ای. باید بنشینی وصبر پیش گیری تا نوبتت فرارسد. ولی نه اینجا، باید دورشوی زین هیاهو. بدین نشانی که می دهمت برو. درآن مکان بنشین شبی را به سحر برسان وگرت باز جویا بودی نزد ما بازگرد تا مرادت را برآورم. «
اطاعت کرد. که سخت خواهان بود. چنین اندیشید که لابد چنین است باید انتظارکشید. نشانی در دست برفت وبرفت. روزها وشبهای طولانی، با یک اندیشه در سر،که هرآنچه آزمون است انجام دهد تا به مقصود رسد. راه دور بود. آری دور. توان می گرفت اما اورا پروا نبود. رفت و راه طی کرد تا بدان مکانی که پیرمرد نشانیش را داده بود رسید.
کویری بود خشک و بی آب و علف.گوئی هزاره ها بود که ابری برآسمانش نه تنیده و قطره ای باران برخشکسارش نه باریده. اما شگفتا درمیان آن خشکسارباغی دلگشا بود.آن نشانی که پیر بدو داده بود با آن باغ می خواند.
در باغ گشاده بود. بهشتی بود بر روی زمین. درختهای سر به فلک برافراشته، گلهای نوشین و رنگین، زهر دسته وتباری، جامه ی دلبری بر تن هوش ربائی می کردند. چشمه سارها و جویبارهای بلورین بر پای درختان غزلهای عاشقانه سر می دادند. ومهتاب، مهتاب زشبنمهای بر نشسته بر گلبرگها، صد گوهرتابان برساخته و بر سرو سینه ی گلها گوشوار وسینه ریز میآویخت. ازآسمان وزمین عشق می بارید. که آن باغ دلگشا باغ عاشقان بود ….
خسته از پیمودن آن راه دور و دراز، به زیر درختی وکنار چشمه ای برنشست. پیشترها وقتی زیر نورماه می نشست و عبورنسیم را از میان پرده های مخملین درختان حسٌ می کرد، حالِ غریبی می یافت. ذهنش توسنی تیز پا برمیساخت و اوسوار برگرده ی آن رخش تیزپا سفر می کرد. به دور دستها به شهرهای آباد دل و دلدادگی، به سرزمینهای زیبایی که جغرافیای عشق، آب وهوا ودشتها و کوهسارنش را نگارین می کرد. درست به مانند همین باغ دلگشا. …..
پیش از این وقتی صدای جاری شدن شعرآب را بربسترچشمه می شنید، همه ترانه می شد، همه شوق، می شد.
پیش از این دمیدن سحر وبرخاستن گلها از بستری مهتابین وعاشقانه ،اورا همنفس بلبلان سخنگو می نمود تادر وصف بیداری چشم خمارگل ترانه ها بسازد. اما حال!!!!
نزدیک بود پای ازجای برود. چیزی نمانده بود که عشق باران باغ عاشقان، بار دگرآن حسٌ خانمان برانداز، آن عشق!!!!!!را به خانه ی دل راه دهد. اماٌ یادش از راهزنی وغارتگریهایش افتاد. خشمی توانگیراورا دربرگرفت:
ـ «آه پیرمرد ریا کار! این بود آزمونت! فکر می کنی می توانی تصمیم مرا عوض کنی؟! نیرنگ می سازی و با این جلوه ها نظر بربرگردانیدن آن خانمان برانداز داری!آخر مال ترا که نبرده اند. ترا که غارت نکرده اند. ازخانه ی تو که ویرانه نساخته اند. چنین نیست. نه مهتاب ونه صدای شعرآب ونه رایحه ی گلها، نه غزلخوانی پرندگان……هیچ یک تصمیم مرا عوض نخواهند کرد……»
سحرتازه دمیده بود که به سوی کارگاه بازگشت. در زد پیرمرد درگشود:
کیستی و ازچه تباری؟
پیش از این از تبارعاشقان.گشاده دل و گشاده رو. ولی اکنون خسته ام ز بس که در ببستم وآن دزد، آن راهزن همیشگی در بشکست وآنچه داشتم به یغما برد، ویران ساخت، بردرودیواریادگاری های کج ومعوج بنووشت و گریخت. هم اینک من جویای قفلی محکمم……. قفلی می جویم اساسی، ناشکستنی، ناگشودنی که برای ابد در به روی این حسٌ منحوس بر بندد. «
پیرمرد، چهره درهم کشید. آزمون نخست کارگر شده بود. شکاکانه گفت :
ـ «حال بنشین. آزمونی دیگر در پیش است بسی دشوارتر. آن قفل که تو می جوئی ترکیبی سخت دارد وگرانقیمت. حاضر به پرداختش هستی؟»
«آری هستم.هرچه باشد خواهم پرداخت.»
«ورمزنهادن و رمزگشودن ازآن قفل! هیهات که آن رمز ازآن ترکیب گرانتر است.چون که رفتی، رفتی. آیا حاضر به پرداختش هستی؟»
گفت:
«باز گشودنی درکار نیست. دربستگی ابدیست. «
ـ » بسیارخب! حال درست گوش فراده. اینجا رسم ما براین قاعده است که ماده های ترکیب ساز قفلهارا مشتریان خود فراهم میآورند. «
پاسخ آورد:
«هرآنچه باشد فراهم خواهم آورد.»
گفت: «پس برو و این ها که گویمت، بسازو بیار تا قفل دلخواهت را بسازم .»
سر: بروسری بیار بی سودا، که عرقچین نمدین را برتاج گوهرنشان که سلطانی عشق بر تارک عاشقان نشاند ترجیح دهد.
دل: برو دلی بیار، سنگی و صقیل، بی شفقت، بی معرفت، زخود بیگانه، نه طالب کمال باشد و نه جویای جمال، نه لرزد و نه لرزاند، نه لغزد و نه لغزاند،
خوکرده به زنگارتنهائی، گریزان بود ازدرخشش آئینه ی روی دوست.
گوش: برو گوشی بیاربی نیوش که برجای آوای خوشآهنگ دوست، صدای عسرت عزلت وسکوت خویش را زمزمه پندارد، نه آه عاشقی برگوش او رسد و نه دعای نیمشب عابدی. بر ترنگ وطنین مرغان عاشق گوش بندد و مرغوای زاغان را ترانه پندارد.
چشم: بروچشمی بیار بی نظرو بی منظر،خوکرده همچون جغدان به غارخودبینی ، هیچ زیبا نبیند، هیچ زیبا نخواهد، به بهاران به هنگام نگارگری طبیعت کوررنگ باشد، به مقدم گلی تازه شکفته دیده ببندد.و برلطافت باران رویاننده روی بپوشاند.
دست: برو دستی بیار تنگ، که نه دست دهد و نه دست گیرد، نه بخشاید و نه گشاید، نه نوازد و نه ستاند و نه رساند.
پا: برو پائی بیاروامانده ودرگل مانده که ٌذل زمین را برپرواز بر اوج هفت آسمان که مکان عاشقان باشد ترجیح دهد.
جان: برو جانی بیار، که شیفتگی را برنتابد. شیدائی را نداند، نه جذب کند و نه مجذوب باشد. نه بر اوج ونه بر حضیض، خشک جانی وگرانجانی، جان او باشد.
هرهنگام اینها آوردی قفلی خواهمت ساخت که هرگز قدم»عشق» بر خانه ی جان ودل تو نرسد. «
طالب قفل، به شنیدن سخنان پیرقفلساز درحالتی از حیرت فرو رفت.
ـ» آخرای پیر زیرک اینهمه چه گونه به دست آرم؟ این ترکیب راچه گونه برسازم؟»
پیرچون درنگ او بدید گفتش:
ـ » برو بیاموز. عشق را زکه وچه گونه آموختی؟ ازعاشقان، حال گریز از عشق را نیز از گریختگان بیاموز.»
ـ» وآنها کجایند؟»
پیرنشانی دیگری بدو داد.
ـ» بدین مکان که گویمت برو و کیمیای آین ترکیب را ازآنها پرس. «
آن طالبِ رهرو باردیگر، نشانی دردست به راه افتاد. برفت و برفت تا بدان نشانی که پیر رهنمود شده بود رسید. بوالعجب سرزمینی بود و شگفت انگیزبنائی. قلعه ای بود با دیوارهای سر به فلک کشیده، تیره رنگ همچون دستان اهریمن به روزآفرینش نفرت. هیچ روزنی به بیرون نداشت. دری آهنین، قلعه را ازجهان بیرون جدا می ساخت.وچون آن عشق گریز برآستان آن قلعه بایستاد، وحشتی سراپای اورا فراگرفت. در رای او سستی فتاد. وسوسه ی بازگشت داشت. اما به خود گفت:
ـ» نباید به دل هراس راه دهم. یقینا، این نیز باز از نیرنگهای آن پیرمکار است. چون آن کیمیا را زمن دریغ دارد، مرا بدین قلعه ی وحشتناک فرستاده تا درفکرت من درنگی افتد. آخر مال اورا که نبرده اند، ازخانه ی دل او که ویرانه نساخته اند. او چه داند که برمن چه گذشته؟! ولی آخر آن سر بی افسر…..، آن دل بی طلب…..، آن چشم بی منظر و آن گوش بی نیوش وآن جان ناشیفته …….اینهمه را من چه گونه فراهم آورم؟!…..»
به دل قوتی داد و در قلعه را به صدا درآورد. غرٌش صدای سهمناکی که لرزه به اندام می انداخت ازآنسوی درگفت:
» کیستی؟ ازچه تباری؟ و ازپی چه آمده ای؟»
ـ»آه ! یا صاحب صدا یاریم ده، منم، پیش از این از تبار عاشقان وحال آمده ام ازشما آموزم که چه گونه ملغمه ای سازم که سدٌی بر ورود آن راهزن، آن غارتگر، آن عشق باشد که هر ازچندی درمی شکند وهست ونیست مرا به یغما می برد. مرا آن پیر قفلساز به سوی شما فرستاده.»
به شنیدن زاری و تضرٌع رهرو، صدای قهقه ی منحوسی ازآن سوی دربرخاست که بردیوارهای مستحکم قلعه لرزه ای انداخت.
ـ»هان و هان و هان و هان ،این بدان که کس زهره ِی آن ندارد که سکوتِ سکنایِ مارا درهم شکند. کس توان آن ندارد که وقفه ای در عزلت ما افکند. اما چون توئی یک روگردانِ دیگر که در پی ترک عشق آمده ای در به رویت می گشایم.»
سپس در بر پاشنه ی خودچرخید و با صدائی مهیب گشوده شد. طالب ره بندی بر عشق آهسته قدم به درون قلعه گزارد.چه دهشتناک سرائی بود وچه سهمگین فضائی! دالانی دید بس دور و دراز با دهلیزهای تو درتو. جهانی دید بس تاریک وسیاه وفضائی که خیزش دائمی بویی منحوس درآن، راه دم و بازدم می بست. رهرو، چند قدمی به دشواری و افتان وخیزان درآن دالان تاریک به پیش رفت. کم کم دیدگانش به تاریکی عادت نمود. مردمانی دید همچون اشباحی درون دهلیزها در رفت وآمد. هرچند گنگ ونامفهوم اما صدای ضجه وناله ی آنان را می شنید. هریک قصه ای داشتند وهرکدام روایتی. شبحی ازکنارش رد شد وبه آهستگی گفت:
ـ » بازگرد.از این گورستان بازگرد. ما زنده به گورانیم. ما سیه روزانیم، تیره بختانیم.من روزگاری نگارگری بودم، نگاره های من سرشار بود ازمناظر بدیع وهوش ربا. گلها وپرندگان زیبا در دست من جان می گرفتند و چهره های دلبران بر مسند نقش بندان من همچون پریان دربند میآرمیدند. اما باد در سر، به خیال آنکه دیگر پادشاه آفرینش خویشم، روزی به عشق پشت کردم. اورا زبرم راندم. زان پس دیگر هیچ منظری درچشم و دست من خانه نکرد، پریان از برم گریختند، نگاره هایم پر از خرفستران وماروعقربان و موجودات اهریمنی شدند. هیهات! چه خطا اندیش بودم. آن کدامین هنرمندیست که بی عشق خطی برصفحه ای تواند نگارد؟ اکنون اسیرم. رهائی ممکن نیست که آنچه آن پیر از سر بی افسر وچشم بی منظر وجان ناشیفته ….گفته بود فراهم آوردم و قفل بر در دل زدم و رمزعشق را گم کردم . آه که چه تیره بختم. کس به سیاهروزی من مباد.»
وآن دیگری به مویه می گفت :
ـ»من روزی باغبانی بودم. باغ من پر ازگلهای رنگین ونوشین بود که رایحه ی طراوتشان به همه ی عالم رسیده و عطر دل انگیزشان مشامها را بس پروریده …روزی به عشق پشت کردم، سنگ شدم، بی برشدم. آنچه آن پیرگفت فراهم آوردم وزان پس درباغ من به جز ازخاروعلفهای هرز نروئید. هرتخمی که بر زمین فروبردم به جز ازخار نرست. ای عشق ای عشق بوالعجب کاش بازگردی ودرخاک من خانه کنی.همه چیز به پایت خواهم ریخت. آخر آن کدامین باغبان است که تواند حتی گندمی بر زمین کارد که بی عشق توان رویاندنش باشد، آن کدامین کشت ورز است که از سنگ تواند گلی رویانید.آن عشق است که خاکی می کند، سنگها را جمالی می کند.
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ»
و کس دیگر آواز می داد:
» من روزگاری شاعری بودم. سروده هایم مونس دلدادگان بود و الهام بخش شیفتگان. روزی به عشق پشت کردم.گفتم شعر من تنها شاه من باشد. در به رویش ببستم. قفلی ابدی زدم و زان پس پرنده ی الهام زمن گریخت.پیمانه ی شعرم زمی معنا خالی شد بی مقدار وبی اعتبار شدم. آخر آن کدامین شاعر است که تواند حتی تک واژه ای بی یاری عشق بر سپیدی کاغذ راند. افسوس که رمز را گم کرده ام …..حال ای طالب دربندی برعشق از اینجا بگریز. تا فرصتت هست و هنوز جانی داری ومایه ئی از این گورستان بگریز. تیره بختی ما را بنگر وبدان هرآنچه عشق با تو سازد، هرآن غارتگری که به راه اندازد، در برابر آنچه غیبت او، از زیان و خسران بر دل وجان تو می رساند، هیچ است.
عشق همه نعمت است. برکت است. غمش، دردش، دل لرزه هایش، زیروزبرشدنهایش ، غارتگریهایش… نه هر دلی را شایستگی آن باشد که پذیرای آن غارتگرمقبول باشد.
عشق چرا از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود
حال بگریز تا جانی و مایه ئی داری بگریزتا به تیره روزی ما گرفتار نشوی.»
با شنیدن روایت عشق گریختگان، بر جان ودل طالبِ آن قفل بندی غم سنگینی نشست. حال پی می برد که ازچه رو آن پیرزیرک اورا به سوی عشق گریختگان روانه ساخته بود. که او حال آن تیره روزان را ببیند وروایتشان را بشنود تا بداند که ویرانی حضور عشق کجا و ویرانی غیبت عشق کجا؟ که ویرانی عشق آبادی دل است.
آه که اگر عشق ویرانی دهد هم گنجی در ویرانه نهد. درحال او دگرگونی شگفتی پدید آمد. توبه گر وپشیمان ازاندیشه آن پیمان، راهی باغ دلگشا ، آن باغ عاشقان شد. می رفت و این شعر با خود می خواند: