طنز و نقد
شراره، بعد از اینکه هفت شهر مد و زیبائی را زیرپا گذاشت و شیکترین و آلامدترین مایوهای، تمام تکه و دوتکه و بی تکه را که وجود داشت خرید،
خوش طرح ترین عینکهای آفتابی و روی دریائی و زیر دریائی را تدارک دید،
قشنگرین کلاههای مخصوص شنا و بعد ارشنا طراحی شده به وسیله ی مزونهای مشهورمد دنیا را برای کنار دریا و روی دریا و زیر دریا به دست آورد،
ساعتها درانستیتوهای زیبائی به اندام وپوست خود رسید، برنزاژ پیش دریا کرد که روی پلاژ خیلی هم شیر برنجی نباشد، گوشتهای اضافی را رفع و رجوع کرد، گرانقیمت ترین کرمهای آفتاب و مزاحم چین وچروکهای قبل و بعد ازدریا را از لابراتوارهای معروف فراهم آورد،
رومایوئی ها و صندلهای همرنگ و مناسب با مایوها را سفارش داد،…………
دست آخر، با جامه دانی نهنگ پیکراز پوشیدنی ها و ناپوشیدنی های دریائی، رهسپار دریا شد.
دست برقضا دریا سخت طوفانی بود. دریا دل آشوب و خشمگین بود.
برای چه ؟ نمی دانم. آیا تاکنون کسی ازخودش پرسیده که چرا دریا خشمگین می شود؟ چه عاملی اورا چنین میازارد که خیزاب های بلند برمیدارد، کف برلب آورده و پریشان می شود؟
چه پرسش عجیبی؟! آدمها که مثلا زبا ن همدیگر را می فهمند، دنبال این نیستند که بدانند در دل آن دیگری که پریشان شده و کف بر لب آورده، چه می گذرد چه رسد به دریا که زبانش ، زبان آدمیزادگان نیست.
اصل، پرسش است و پاسخ مقوله ی دیگریست.
باری چنین بود. دریا سخت خشمگین بود، چنان موجهائی برهوا بلند می ساخت که تو گوئی می خواهد دست به دامان آسمان شود و اورا به دادخواهی بگیرد.
این که فقط ما نیستیم که وقتی در زندگی در میمانیم دست به سوی آسمان بلند می کنیم، دریا و شاید خیلی عناصر دیگرهم وقتی از دست جفاکاریهای زمین یا بهتر است بگویم خلایق روی زمین به تنگ میآیند دست به سوی آسمان بلند می کنند.
آیا آسمان به داد دل دریا می رسد؟
این گیرو دار نشانه هائی دارد که شاید از فهم ماخارج باشد. ولی در زمان اقامت شراره برکنار دریا که دریا سخت برآشفته و دلگیر بود، به نظر رسید که آسمان دلش سخت برای دریا سوخت و چنان با او همدردی کرد و چنان در نقیرش و از برای قصه ها و غصه هایش اشک ریخت که هفت شبانه روز باران بارید. آنهم چه بارانی! سیل آسمانی. دریا خروشید و آسمان گریه کرد. از این یک خروشیدن و از آن یک باریدن. آه که چه گفتگوی زیبائی بود. آنقدر این پیوند صمیمی بود که لحظه هائی احساس می شد آسمان جایش را به دریا داده و دریا به آسمان. هردو خروشنده، هردو گرینده و هردو به خاکستری غم نشسته و هردو شادی آبی را به کناری گزارده. همدل و همزبان.
کاشکی ما آدمها هم یاد می گرفتیم که چو عضوی به دردآورد روزگار و دنباله ی قضایا…..
و اما شراره! آه از شراره! امان از شراره. با آن مایوهای آلامد و عینک وکلاه و کرمهای آفتابی ……!
و شراره که دریا نبود و دریا نمی دانست، چون دریا را چنان خروشان دید و آسمان را چنان بارانی و گرفته، هفت شبانه روز بر دریا خشم گرفت و فحش داد و ناسزا بارش کرد:
«خاک برسر این دریا که ارزش مد رونمی فهمه. تقصیر منه که اینقدرعزت تپانش کردم بی لیاقت ! «
نه تنها دریا بلکه زمین و زمان از دست خشم و شرر شراره درامان نماندند …
دیده اید این آدمهائی که خود محورهستند و فکر می کنند این دورگردون وعالم وآدم وطبیعت و هرچه درجهان هست ونیست باید براساس خواسته های آنها بگردند. مثلا:
دریا نغرٌد،
طوفان نشود،
باد نوزد،
باران نبارد …….تا مایوی ایوسن لورانYve Saint Laurent با عینک گوچی Gucci وکلاه کریستیان دیور…..Christian Diorمجالی برای نمایش داشته باشند، عین قضیه ی شراره و دریا شد.
القصه یک هفته تمام شراره، با سودای دریا و جنسهای گرانقیمت دریائی باد کرده اش، پشت پنجره ی هتل جلوی موجهای بلند دریا نشسته بود و غمباد گرفته بود. خب لابد به خیال خودش می خواسته با صد جلوه برون آمده تا به صد جلوه تماشایش کنند……لابد آرزو داشته خرامان همچون پری های دریائی به آغوش دریا رود.
بعد از یک هفته که دریا حسابی درد دلهایش را خالی کرد و…..
( راستی خوشا به حال دریا که می تواند اینطوری خودش را خالی کند و کسی مثل آسمان راهم دارد که ازبرایش همدردی کند. امٌا ما انسانهای فلک زده چی؟ درد خود باکه بگوئیم و غصه ی دل به کجا بریم؟)
می گفتم بله بعد از یک هفته که دریا آرام گرفت و دریا آبی شد و آسمان آبی، به شراره خانم گفتند بفرمائید این هم دریا و اینهم مایوی زیبای شما حال این گوی و این دریا. به زبان خودمانی ، دریا و آسمان به بانوی زیبا بفرما زدند.
ولی شراره گفت:
وا! خاک عالم آخه من که شنا بلد نیستم. زیر دوش هم که میرم کمربند نجات می بندم!!!!!!!!!!!!!!!!
هاهاهاهاها