سیب و سیگار

نشسته بود لب تخت، پشت به پروانه  و زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و با ولع سیب گاز میزد و فوتبال تماشا میکرد. انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش درآغوش پروانه به اوجی رسیده بود که می گفت آنقدربلنده  که می ترسه سرگیجه بگیره. انگار نه انگار که اون آرزوی محال، اون که می  گفت حاضره فقط یک لحظه شاهد برآورده شدنش باشه و  بعدش بمیره،  برآورده شده بود. یعنی اون دعا ها، اون آه کشیدنها تنها در یک لحظه فروکش کرده بود؟ یعنی چند لحظه همآغوشی چند دقیقه اوج تونسته بود دوباره  اونی رو که می گفت رفته اون بالا بالاها، روی آسمون هفتم، دوباره زمینی کنه؟

 ولی پروانه هنوز در اوج بود. در همون  اوج بلند گیج آور باقی مونده بود. نمی تونست برگرده این پائین،به سوی زندگی ودلخوشی هاش مثل سیب یا فوتبال. نگاهش رو ی اندام عریان و ورزیده ی افشین ثابت مونده بود. باورش نمی شد که افشین اون که الهام بخش رؤیاها و شعرهاش بود، اون که ظهورش در زندگی پروانه مانند یک وهم بود، وپروانه همیشه بهش به چشم یک خیال نگاه میکرد، حالا واقعاتجسم یافته باشه، با اوعشق ورزیده باشه ولی به همون صورت وهم انگیزهم ناگهان تغییرماهیت داده ومانند یک حباب روی هوا پخش شده باشه.   چه قدر آرزوی لمس اون بازوان ستبر و اون سینه ی فراخ رو داشت. هربار با هم توخلوت یه کافه می خزیدند، نگاهش از روی چهره و گردن افشین سر میخورد و روی سینه ی پهنش خیمه  می زد.  چه قدر دلش میخواست یک روز سرشو بگذاره روی اون سینه وتا ابد دیگه بلند نکنه. چه قدرآرزو داشت مثل یک نیلوفر به اندامش بپیچه ودیگه ازش جدا نشه. ولی به همون دلیلی که فکر میکرد افشین یک رؤیاست تا واقعیت، وشاید بند وبستهای دیگه،هرگز چنین اتفاقی را ممکن نمیدونست.  هربار از پس یک  دیدارازهم جدا می شدن، این رؤیا توسرش می پیچید و سرمستش میکرد. اونقدر  که تا به خونه می رسید شعر بود که برای افشین مینوشت. غزل بود که میگفت و افشین به جای نوشتن همین احساسهارو به زبون میآورد:

» تو پروانه، تو فرشته ی الهام منی.تو، با این نگاهت با این صدای مخملیت، با این حرفهای شاعرانه ات. توئی، خود تو هیچ تردیدی ندارم. یه عمر دنبالت بودم.  تو با این پوست ابریشمی، این نگاه هزار منظومه شعر، این دستائی که وقتی حرف می زنی مثل دوتا شاپرک خوشگل باضربآنگ صدات به رقص درمیآن، آه آرزومه پروانه فقط یک بارهم که شده فقط یک بار تورو اونجور که دلم میخواد مستانه، بی پروا بدون دلهره درآغوش بگیرم. بعدش هرچی میخواد بشه، بشه اصلا برام مهم نیست. اصلا ماورای تو، نفس کشیدن، زندگی کردن، مهتاب، ابر بارون، طلوع و غروب، رودخونه ها، فصلها…..چی بگم، هیچکدوم معنی ندارن. اینها فقط برام یک دکور بودن وبس و همه تو زندگی من وقتی معنا پیدا کردن که تورو دیدم. تورو شناختم….»

و پروانه ماتش می برد که جواب این مرد، این رمانتیک ترین مرد، این شاعر ترین مرد که ده سال ازخودش کوچکتر بود رو چی بده؟ با اینهمه هیجان چه کار کنه؟ اصلا چنین عشقی مثل  شعر، هم بافتش وهم جنسش از تخیله وفقط درعالم خیال ممکنه وجود داشته باشه  ونه واقعیت . 

افشین  رو تو یه مهمونی شب شعر شناخته بود. از اون مهمونیهای حال گیر خاله نصرت که ملغمه ای بود از  شاعرهای دوزاری تازه زبون بازکرده و پیرمردهای خنزر پنزری پرمدعا که خیال میکردن اومدن فقط عروض و قافیه تحویل هم سن وسالهای خودشون بدن  ویا  ایراد شعری جوجه شاعر هارو بگیرن و احساس فخر و غرور کنن. خاله نصرت خودش عاشق شعر بود و شعر هم میگفت . یعنی  معریاتی کلیشه ای، دزدی از دربار مولانا و حافظ و گاهی هم عاریت گرفته شده از کوچه پس کوچه های شعرمشیری ونادرپور، شاملو و بیشتر از همه فروغ که این یکی دیگه قدرت خدا داد میزد که کپی بود وکپی نا جور وکاریکاتورال که وقتی میگفت «سهم من آسمانی ست که یک حجاب گلگلی آن را ازمن جدا می سازد…»آدم یه جورائی دلش برای فروغ می سوخت. اما خاله نصرت اصرار داشت که حتما در مهمونی های شب شعرش از اشعار تازه سروده اش بخونه. و پروانه که شیفته ی واقعی  شعربود و در خلوت شاعر، به زور و اصرار جان کن خاله نصرت، هر ازگاهی، در شبهای شعر او شرکت میکرد. اما بدین شرط که شعری نخونه. حوصله ی درگیری با شبه ادیبان   هاف هافو رو نداشت وحالش هم از شعرهای سپید شده ، به زور آمونیاک هردمبیلی  بعضی جوجه شاعرها بهم می خورد. دلش نمی خواست هرکسی رو به حریم مقدس احساسات منظومش،  راه بده.

آن شب اما تفاوت داشت. اوائل پائیز بود بادخنک از جانب خوارزم وزان و خورشید غروب کرده اما سرخی خاصی در آسمان بود و برگهای سرخ و زرد پای درختها ریخته را جلای خاصی بخشیده بود. یک ابر بلا تکلیف هم تو آسمون بود که هنوز نمی دونست می خواد بباره یا فقط یک دکور پائیزی باشه؟  پروانه   دوست داشت تو خودش باشه تو خلوت همون زندگی پر از روزمرگی های کسل کننده ی دوست داشتنی: ازکار برگشتن وغذای   خلیل را فراهم کردن و ظرفهارو شستن و زیر دوش رفتن وتو خلوت اطاقش چپیدن  و کتابهای شعرش و برگه های نا نوشته و نیم نوشته اش  رو زیر و رو کردن و به عالم و آدم بی اعتنا بودن. ولی اصرارهای خاله نصرت، نه ازاون اصرارهای همیشگی بود. از او اصرار و از پروانه انکار:

ـ » باید بیای. نمی شه . از بس چپیدی تو عزلت و ور یه شوهر غرغرو داری مثل یک قوطی کنسرو کبک زده می شی. حیف تو نیست با اون همه استعداد شعر. اگه مادر خدابیامرزت که عاشق ذوق ادبی تو بود ، زنده بود واین وضعیت تورو می دید از غصه دق میکرد…….»

ـ » آخه خلیل رو چکار کنم می دونی که این محافل رو دوست نداره…!!!!!!!!!»

ـ «برو بابا تو هم با اون خلیلت. اون که یا سرش تو تلویزیونه یا تو  کیفور سیگار. تازه اگه تو نباشی یه نفسی هم میکشه و یه دل راحت فوتبال نگاه می کنه . مگه نگفتی که تو که هستی هی به جونش غر می زنی : خلیل صداشو کم کن. خلیل اینقدر هیجان زده نشو، اینقدر داد نزن……»

خاله نصرت راست میگفت،  آقا خلیل، همسر پروانه هم یه جورائی دوست داشت تو عالم خودش باشه.فوتبال و روزنامه و اخبارجهان وچای دائمی وسیگار. خلیل خاله نصرت و شبهای شعرش را هم دوست نداشت و یکی دوباری هم که محض اصرار وابرام  کشنده ی خاله خانم ورضایت پروانه، درآن محافل شرکت کرده بود، وسط کار ، امری را بهانه کرده وزده بود به چاک. این بارهم بعد از طرح دعوت به پروانه گفته بود:

ـ » به خدا این خاله ات خله. با این جلسه های شعر شناسی و مولانا شناسی و حافظ شناسی……عرفان وکشکول راه اندازی که تو خونه اش راه می اندازه،  با اون آدمهای هپروتی و بنگی وچرسی وعملی  که عقلشون به چیزی که نمی رسه شعره، باورش شده که آکادمی زبان وادبیات  تأسیس کرده! آخه  این بیوه زن کی میخواد دست از این «هیجانات نا معقول» بر داره وبه جای حیف ومیل کردن ثروت اون خدا بیامرز، آقا مرتضای بخت برگشته، بشینه سر کاسه وکوزه ی آخرتی ویه زندگی آبرومند واسه ی خودش دست و پا کنه؟……………..»

پروانه که ، باوجود همه ی انتقادات،  ته دلش خاله نصرت رو دوست داشت، اتفاقا به خاطر همون «هیجانات نامعقول» و اشتهاش برای زندگی ماوراء تعقل ، با  خلیل کلی وارد بحث شده بود  وحتی خلاف میل باطنش زندگی کسالت آور، ولی دوست داشتنی خودشون رو به چالش کشیده بودو بعدش از حرفهای خودش تعجب کرده بود:

ـ » خب مثلا زندگی ما خیلی خوبه؟ انگاری فتو کپی کشیدن. روزها عین هم میآن و میرن. نه خبری نه برخوردی، نه هیجان غیر معقولی!! شدیم عین دوتا رباط تولید کننده ی روزمرگی های تکراری و بی هیجان!!!»

آقا خلیل روزنامه رو روی صورتش کشیده و عواطف تند پروانه را تأثیرموقتی  خاله ی جادوگر دونسته بود و غائله ظاهرا ختم شده بود.

اما پروانه گریز وپرهیز می کرد نه حوصله ی آن جلسه هارا داشت نه قهرو غضب  خلیل رو. ولی این بار هرچی بهونه آورد فایده ای نداشت. عاقبت وزنه ی خاله خانم چربید و پروانه راه افتاد. شاید هم رنگ هوا بود یا سرنوشت. هرچی بود. پروانه کت ودامنی مشکی پوشید و یک رشته مروارید بر گردن و  راهی شب شعر دیگری از آن سلسله شبهای شعر شد.

خلیل بی اعتناء به رفتن پروانه، درحالی که سیگاردیگه ای را برای آتش زدن گوشه ی لبش میگذاشت،  تنها چیزی که گفت این بود:

» آخرشب کی برت میگردونه تو اون کوه کمر؟»

وپروانه فقط دروبهم  زد و رفت.

مسیر خانه ی خاله نصرت را پروانه به نگریستن به برگهای به پائیز نشسته ی رنگارنگ چنارها ی کنار جاده گذراند. یاد شعر فروغ افتاد.

کاش چون پائیز بودم …

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد….

وه … چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

پیش رویم:

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی……..

چه قدر این شعرفروغ را دوست داشت. همه دوست دارند بهار باشن واین زن حسٌاس خواسته بود پائیز باشه.راستی چرا؟ به خاطر رنگین بودنش؟ نه فروغ زنی رنگین نبود. یعنی چرا بود ولی رنگهای خاص خودش.رنگهائی با تمام جلوه گری اما بدون داعیه ی جلوه گری. به نظرش اومد که اگه در مقام مقایسه بر بیاد، فصل بهار مثل یک روسپی می مونه. تمام کوشش خودش رو میکنه برای آنکه جلوه گری کنه و در دلها هوس بکاره و حال آنکه پائیز زنی بسیار زیبا ومجلله، در آستانه ی پیری وسر سپیدی » پیش رویم چهره ی تلخ زمستان جوانی» با شکوه رنگهای پخته و بهم تافته که بی دریغ به پات می ریزه و هیچ وحشتی هم از پیری و زشتی  نداره. از عریانی وخویشتن رو چنانکه هست جلوه دادن هیچ هراسی به دل راه نمی ده.

یک هو در دلش یک وحشتی ایجاد شد: اگه امشب به مناسبت پائیز، خاله نصرت این شعر فروغ رو جعل کرده باشه ویک خزانیه به سبک خودش ساخته باشه و با اون لرزشهای تآتری که به صداش می ده بخواد شعر رودکلمه کنه، چه حالی ازاو گرفته می شه. این قدر وحشت در دلش قوت گرفت که یک لحظه تصمیم گرفت که برگرده  خونه. ولی بعد یاد خلیل عبوس افتاد که الآن واسش دست میگیره که دیدی گفتم خودت هم میل نداشتی بری…ولی شاید  همین را هم نگوید. شاید اصلا هیچ چیز نگوید و مثل همیشه در سکوت و آرامش همیشگی بی هیچ هیجانی، شام بخورن وخلیل سیگاری بکشه وبعدش هم بخوابن.

ابرها که از سر غروب با سرخی پائیزی آسمون گیروداری عاشقانه داشتن وراز ونیاز، در تردید باریدن یا نباریدن، حالا ژاله بار شده بودن . مثل یک شعر لطیف از آسمون پائین میومدن. و پروانه یک جور خاصی دلش عشق میخواست. کاش می تونست بزنه زیر همه چیز و بره درون یک کافه و مثل اون صد سال پیشها از پشت شیشه بارون را تماشا کنه با یک کتاب شعر در برابر و فنجانی قهوه ی گرم در میان دستان وبا قلمی که خلاءعشق را با شعرهای ناب پرمیکنه. دلش تنگ بود. اول همه برای خودش وبعد برای شعرهاش. خیلی وقت بود شعر رو گم کرده بود. شاید برای همین بود که از شب شعرهای خاله نصرت یه جورهائی عصبی می شد. خیلی وقت بود که یک شعر ناب ازتبار شعرهائی که یک هورنگ همه چیزرو برمیگردونه  نه شنیده ونه گفته بود. چی کم داشت برای گفتن؟ شاید یک اندوه نهانی و شاید هم خزیدن در بستر یک نگاه گرم ، نگاهی که میآد مثل یک کارگردان بزرگ نقش تورو، نقش حقیقی تورو از درون نمایشنامه ی هستیت می کشه بیرون ومجبورت میکنه بخونی و اجراش کنی با همه ی زیر و بمش با همون لحن و هیجانات خاص خودش، بدون پنهانکاری بدون ریا، بدون تقلید از نقش آدم دیگه ای که تظاهر به بودنش میکنی. نگاهی که میاد و ماسک از روی صورتت بر می داره ویه آینه جلوی چشمات می گیره وبهت می گه: بگیر نگاه کن خودتو ببین. زشت یا زیبا همینی که هستی، دیوانه یا عاقل، زاهد یا عاشق، توهمینی واینه قافیه ای که شعر زندگیت را براساس اون باید بریزی.  

اما دیگه برای هر تصمیمی دیر شده بود. تاکسی در برابر خانه ی مجلل خاله نصرت توقف کرد و پروانه پیاده شد.

سالن پذیرائی  سبک قرن هژدهمی خاله نصرت با اون پرده های مخملی شرابی و مبلهای استیل طلائی   و گوبلنهای فرانسوی وگلدانهای کریستال …… مملو ازمدعوین » شاعر» بود. شبانه آغاز شده بود و پیرمردی داشت یکی از قصاید منوچهری رو میخوند. پیش خدمتها مرتب چای وقهوه سرو میکردن و خاله نصرت هم با لباسی مجلل بر بالای مجلس نشسته، به علامت تحسین سر تکون میداد و درعین حال مواظب بود که مهمونا درست پذیرائی بشن.

 چشم ها وسرهای زیادی متوجه ورود پروانه شد. شاید ته دلشون گفتن: چه جذاب و زیبا…..شاید هم هیچ چیز نگفتن و فقط از دیدن بانوئی با اون زیبائی و وجاهت حظ بصر بردن . اما پروانه در میون اونهمه  حضور، اونهمه سر، اونهمه چشم، دست، سینه ، لب، دهن…… درهمون بدو ورود فقط یک  حضور رو حس کرد، فقط یک سررو دید،  فقط یک  چشم، یک لب ویک دهن، یک پیکر……. و اون همه ازآن مرد جوونی بود که توگودی یک مبل چرمی فرو رفته بود وبا چشمای خمار وبی حوصله  ش جریان شب شعر رو نظاره می کرد.  اما اینا همه مال پیش از ورود پروانه بود. پروانه که وارد شد، حرکت شفاف وزیبائی توچشمای مرد افتاد. مثل نور خورشیدی که وسط یک آسمون ابری یک هو فروغی درخشان رو پخش کنه و ضربان زندگی رو به گام درخشش ببره. مرد لرزش خفیفی به پیکرش داد و توی چین و چروک مبل  چرخید. معلوم بود که حالا طرز نشستن و حالت قرارگرفتن سرو دست و چشماش یه برنامه ای دیگه ای خواهند داشت. ضربان حضورپروانه فرمان دیگه ای صادر میکرد ومرد جز اطاعت چاره ی دیگه ای نداشت.

پروانه، درجا یاد حالت چند لحظه پیشش تو تاکسی افتاد. اون که یک لحظه آرزوی خزیدن تو بستر یک نگاه گرم رو کرده بود. نیاز به نگاهی که   یادش خواهد انداخت که برای چی به این دنیا اومده و اینکه بعد ازاون خزش دلپذیر، هیچ کار دیگه ای جز گفتن شعر ناب، شعری که ازته تارهای وجودش در بیاد براش باقی نخواهد موند  و اون مرد با  اون نگاهش که ندیده ونشناخته ولی مانند مشعلی  فروزان همه ی زوایای پنهان هستی پروانه رو روشن میکرد، انگاری تجسم نیت پروانه بود.

بقیه ی  شب  روایت  سرگشتگی دونگاه بود. دونگاه مرموز، پر از پیام، پر از در خواست……گاه ازهم فرار میکردن و گاه دوباره همدیگر رو پیدا میکردن. چند لحظه با هم ملاقات میکردن ودوباره هرکسی سوی خودش میرفت. ولی چندلحظه ای بیشتر طول نمی کشید که دوباره به سوی هم برمی گشتن و هر بار حضور و گره خوردگی بیشتر می شد.

 بقیه ی شب گر گرفتگی دوپیکربود. پروانه حس میکرد صورتش که نه تمام پیکرش گر گرفته. تا اونجائی که یادش میومد سالهای سال بود که اینجوری گر نگرفته بود. شاید هم هیچ وقت اصلا گر نگرفته بود. نمی فهمید یعنی چی؟ چه معنی داره؟ اون مرد ، اون نگاه؟! با خودش چی داشت  که پروانه رو در یک لذت سکر آور فرو می بردو در عین حال سخت عصبیش می کرد.چون توجیه ناشدنی بود. چون «هیجان نامعقول» بود.  کسی رو که هرگز ندیده  بود،هیچی ازش نمی دونست حتی صداشو نشنیده بود، نامش، فامیلش؟!!! حضورش  در منزل خاله نصرت؟!!!

ولی چه اهمیت داشت. نگاهش  همون بود. همون بستر گرمی که آدمو به سردابهای مخفی وجودش میکشونه. همون که درهای بسته رو وا می کنه و میگه تو اینی یه زن پر از احساس و عاطفه وشهوت و عشق و شعر……..

 هروقت پروانه عصبی می شد متوسل به گردن بندش می شد. دائم  مروارید هارو دور انگشتانش چرخ می داد. وخاله نصرت این حالت رو خوب می شناخت. میدونست یه چیزی تو پروانه داره جوش میخوره.حس میکرد حسابی عصبی شده.  آخه از نوجوانی و از وقتی که پروانه، مادرش، یعنی خواهر بزرگتر نصرت  رودر اثر بیماری سرطان  از دست داده بود، وپدرش هم پی  ازدواج دیگه ای  رفته بود،نصرت خانم به نوعی سرپرستی  امورات پروانه تنها دختر عفت رو برعهده گرفته بود. دبیرستان، دانشگاه، وبعد هم استخدام در سازمان برنامه؛ غیرازازدواج که این یکی حاصل تصمیم خود پروانه بود. اینه که روحیاتش رو مثل کف دستش می شناخت وهرچند پروانه بعد از ازدواج با خلیل، به خاطر  سلیقه های خاص همسرش، با خاله نصرت فاصله گرفته بود، اما خاله که نقش مادر رو هم به نوعی برای پروانه داشت، نمی تونست دست ازیادگار خواهرش برداره. واز دور و نزدیک مواظبش بود. حسٌیاتش رو خوب می شناخت واگرچه پروانه چندان چیزی از رویه ی زندگیش نمی گفت، امازن کنجکاو با آن هوش وقریحه ی خاصش خیلی چیزهارو حس می کرد. ولی اون شب،   اونهم نمی دوست جریان چیه وچرا پروانه اونجوری گر گرفته و سرعت چرخش مرواریدها به دور انگشتانش هم هر لحظه بیشتر می شه؟!  پیش خودش فکر کرد لابد باز خلیل عبوس حالشو گرفته. به برخوردهای خشن خلیل با پروانه بخصوص وقتی پای معاشرت با قوم وخویش مادری پیش میومد عادت داشت. ولی امشب حالت پروانه از حد یه دلخوری گدشته بود. هیچ وقت چهره ی پروانه رو اینجوری بر افروخته ندیده بود. وهیچ وقت مرواریدها اونطوری تو دستاش بی قراری نمی کردن.

شب می گذشت.  هنوز چند شاعر دیگه نوبت شعرخوندن داشتن .تم برنامه پائیز انتخاب شده بود و خزان نامه ها به نوعی حاضران را به خوش آمد فصل می کشوند. با اینکه نصرت به پروانه قول داده بود که ازش نخواد که شعر بخونه، ولی یک لحظه حس کرد که امشب با شبهای دیگه فرق میکنه. یک حس قوی بهش گفت که پروانه پر از شعره، سرشار ازگفتنه. نه اینکه بزرگش کرده بود و یک جورهائی به هیجانات روحیش وارد بود؟  حدسش این بود که فقط شعر می تونه پروانه رو آروم کنه.برای همین بی مقدمه  اعلان کرد:

» حضار محترم می دونین که پروانه خواهرزاده ی شاعر من که تخلص پرهیب رو در شعر داره اینجاست در میون ما. ازش خواهش می کنم به ما افتخار بده و یکی از شعرهاش رو برای ما بخونه» .

اتفاق عجیبی افتاد،حتی برای خاله نصرت عجیب بود پروانه بی چون وچراو بدون غیظ و خشم دعوت میزبانش را پذیرفت . در صورتی که بارهای پیش نصرت رو به خاطر همین دعوت ساده سرزنش کرده بود واکیدا قید کرده بود که اصلا دوست نداره تو محفل شبهای شعرش شعری بخونه. پس اونشب چه اتفاقی افتاده بود که بدون هیچ مقاومتی  پروانه ازجاش بلند شد و درحالی که نگاه مرد تعقیبش میکرد بدون هیچ مقاومتی پشت تریبون رفت و بدون هیچ ورقه و یادداشتی، انگار کسی یا چیزی در او حلول کرده باشه شروع به خوندن کرد.

 

درصدف تنهائی من

 شبنم نگاه تو خزید

تبلور،

تک مروارید ی  غلطان شد

 که شب افروزیِ مهتاب را به بزم شعر من آورد.

باران شو، باران

و

چندان ببار

تاکه

من زتو دریا شوم

که من زشب افروزی های تو، خورشید شوم

تا که ماه را به دامان  بیاویزم

تا که …………

  چه رمزی بود در صدای پروانه، در خوانش او در شیوه ی گفتن از «خزیدن نگاهی در صدف تنهائی» او که همه را در بهت زدگی فرو برد؟ گوئی لشکرعشق آمده، سیطره ی خویش را بردلها افکنده بود.نفسها چندلحظه در سینه حبس شد.   ولی آن مرد جوان آن که در بدو ورود پروانه در نگاه او خزیده بود، حالت دیگری داشت. چهره اش از اشک خیس شده بود و چشمانش را حزن ودرعین حال هیجان زیبائی فراگرفته بود.

پروانه چندشعر دیگرفی البداهه خواند ومرواریدهای غلتان او رشته هایی برساخت که آن مرد جوان را درکمند عشق اواسیرکرد.رهائی ممکن نبود. مرد که خودرا افشین معرفی کرد، پایان شب را برای پروانه آغازی دل انگیز ازیک پیوندجادوئی وعاشقانه ساخت. پروانه درکمال حیرت ، حیرتی که سرتاپای اورا از این دگرگونی  ناگهانی مسحور ساخته بود، با افشین به خانه بازگشت. ازآن پس، دیدارها ممکن شد. درخلوت چند کافه تریا، در درازی کوچه های پائیزگرفته و عاقبت درخلوت خانه ی افشین. به این یکی پروانه سخت تن در داد. پروانه تنها از پس دوسال کشاکش، همآغوشی با افشین را پذیرفت.برای او افشین الهام بود، شعر بود، انگیزه ی درک بافت شاعرانه ی غروبهای زیبای پائیزی بود،   طلوع خورشید بود که  امیدبستن به زندگی را در  غزلهای او قافیه می بست.

اما افشین چنان شیفته بود وچنان عاشق که هرگونه مقاومتی را ناممکن می ساخت. او همه پروانه بود. برای یک لحظه دیدار، یک گفتگوی کوتاه، روزها انتظار می کشید وهنگامی که دیدار میسر می شد، گوئی بربالهای جادوئی عشق به عالمی دیگر پرواز میکرد. نمی دید که پروانه به چشم یک الهام به اومینگرد و داشتن رابطه ای چنان پر شور وشر را برنمی تابد. افشین همه چیز را در مقایسه با عشق ناچیز می شمارد و چنان به سلطنت عشق باورداشت وچنان به وصال معشوق رسیدن را بزرگترین تکامل بشری می پنداشت ، که پس ازآن، فنای مطلق را به آسانی می پذیرفت.  

اما آن شب، آن شب وصال، افشین پس از گرمای آغوش پروانه ، با حرکتی نا موزون خودش را به تلویزیون رسانده ونگرش مسابقه ی فوتبال و گاز زدن یک سیب را به ماندن درکنار آنکه میگفت همه ی عالم را برای یک لحظه هماغوشی با اوخواهد داد ترجیح داد.

پروانه شگفت زده شده بود. آه چه فریبی؟  دردرون خودش اشک می ریخت. فکر میکرد پس از این لحظه ی اوج، افشین غزلخوان ترین خواهد شد، اورا غرق نفسهای گرم شعرخواهد نمود. فکر میکرد جرعه جرعه آن لحظه هارا خواهد نوشید، تصور میکرد، اوکه با کمترین تماس دستهای پروانه، به دورترین قله های رفیع عشق پرواز میکرد و زبانش چنان تبدار می شد که پروانه را به وحشت میانداخت،  پس از این وصال، حتماچنانی خواهد شد که   بازگردانیدن او  ناممکن خواهد بود…..

ولی چنین نبود او نشسته بود پشت به پروانه ، دل سپرده به فوتبال و لبانش برلب سیب بوسه می زد و از گلو هیچ گویشی در مدحت آن لحظه ی بزرگ که آنچنان انتظارش را می کشید برنمیخاست.

پروانه در دل میگفت: چرافکرکردم اوبا دیگران با خلیل عبوس و سیگاری تفاوت دارد؟ پس آن شیفتگی ها آنهمه انتظار آن غزلهای عاشقانه ؟؟؟؟

چه فرقی میان سیب وسیگار، که خلیل هربارسیگارش بود وافشین سیب»

او که تاحد جنون تا حد مرگ پروانه را دوست داشت ومی گفت حاضر است یک بار فقط یک بار اورا چنان که آرزوداشت  درآغوش بگیرد حتی اگر ازپس آن فنا باشد ونابودی، حال خونسرد وبی هیجان نشسته و سیب گاز می زد.

پروانه از آن آتش به خاکستر نشسته ی عشق برخاست. لباسش را به تن کرد وآماده ی بازگشت شد. بازگشت از یک رؤیا یک فریب، یک پندار، حتی از افشین خداحافظی هم نکرد. درکوچه باران می بارید. درست مانند همان بعدازظهر پائیزی، وقتی برای نخستین بار در شب شعر نصرت، افشین را دیده بود. ولی ژاله بارتر از آسمان، چشمان پروانه بود. ساعتی از نیمه شب گذشته بود که به خانه رسید.خلیل جلوی تلویزیون خوابش برده بود. زیر سیگاری انباشه ازته سیگار بود. پروانه زیرسیگاری را خالی کرد و به درون اطاق خواب رفت و هق هق گریه اش را به درون بالش برد. اندازه ی حجم ناچیزی از شب خوابید.

صبح سحر با تلفن خاله نصرت از خواب پرید:

«سلام چه طوری خاله نصرت، تلفن!!!!! صبح به این زودی؟»

خاله نصرت گریان ولرزان:

» می دونی چی شده؟ اتفاق وحشتناک وغیرقابل باوری افتاده.  افشین  رو که به یادمیاری اون دوست شاعر من، اون دیشب با خوردن یک سیب زهرآلود خودکشی کرده…………….»

پروانه تنها دو واژه بر زبان آورد:

«سیب وسیگار!!!!!!!!! ،

سیگاروسیب !!!!!!!!!!!!!.»

شهین سراج اکتبر 2016

  

بیان دیدگاه