نشسته بود لب تخت، پشت به پروانه و زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و با ولع سیب گاز میزد و فوتبال تماشا میکرد. انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش درآغوش پروانه به اوجی رسیده بود که می گفت آنقدربلنده که می ترسه سرگیجه بگیره. انگار نه انگار که اون آرزوی محال، اون که می گفت حاضره فقط یک لحظه شاهد برآورده شدنش باشه و بعدش بمیره، برآورده شده بود. یعنی اون دعا ها، اون آه کشیدنها تنها در یک لحظه فروکش کرده بود؟ یعنی چند لحظه همآغوشی چند دقیقه اوج تونسته بود دوباره اونی رو که می گفت رفته اون بالا بالاها، روی آسمون هفتم، دوباره زمینی کنه؟