اشارات سياسي و تاريخي يك قصيدهي مدحي (1)
جنگهاي ايران و روس كه طي دو دورهي سه و ده ساله (1804 – 1813- 1218 – 1228) – (1243 – 1241/ 1828 – 1826)، سرنوشت سازترين ضربات را بر حيات سياسي و اجتماعي ایران وارد ساخته و با تحميل دو قرارداد ننگين گلستان و تركمانچاي، بسياري از مناطق ممالك محروسهي ايران را از پيكر اين ملك قديم جدا ساختند، در سرودههاي شاعران اين دوران بازتابي همسان نيافتند.
ناهمساني هائي چه در بينش و چه در گويش در برخورد با اين رويداد تكان دهنده در اشعار اين عصر به چشم ميخورد. براي نمونه فتحعليخان صبا ملك الشعراء دربار، كه خود را فردوسي زمان ميپنداشت، نامهاي سرود، به آئين گويندهي پهلوي و عنوانش را شهنشاهنامه نهاد و در آن اندر يورش روسها به گنجه، و آمدن اهل ارمن به دادخواهي به دربار و گسيل داشتن سپاه ايران براي قلع و قمع دشمن و دلاوريهاي سرداران و سپهسالارن قاجار داد سخن داد و از قرار چهل هزار مثقال طلا به عنوان صله از ممدوح خويش فتحعليشاه دريافت نمود. (2)
رستم الحكما، مورخ و شاعر دربار، در سال 1244 ق 1829 م يعني يك سال پس از معاهده تركمانچاي و اندكي پس از قتل گريبايدوف شاعر و وزير مختار روس در ايران، پندنامهاي سياسي، خطاب به فتحعليشاه سرود و در آن بي پرده با شاه سخن گفت. او شيوه ی نادرست كشورداري شاه و بي تدبيري و خيانت وزيران را دشمن حقيقي ايران و سبب اصلي شكست از روسها تلقي كرد و همين انديشه را در شعر خويش نيز آورد. (3)
قائممقام فراهاني وزیر خردمندعباس میرزا در وصف ندانمكاريها، بيخبريها و خيانت پارهاي از سردمداران قاجاري اشعاري گزنده و نيشدار سرود و وقايع جنگها را به دامن شعر كشيد.(4)
نشاط اصفهاني، وصال شيرازي، قاآني شيرازي و ديگر شاعران درباري نيز در اشعار و قصايد مدحي خويش به طرز ديگري بدين رويداد پرداختند و ادبياتي پيرامون اين دوره از تاريخ ما آفريدند كه متاسفانه تاكنون چنانكه بايد مورد پژوهشي ژرف و موشكافانه قرار نگرفته است. پارهاي از پژوهشگران شايد از آنرو كه سرودههاي مزبور از زبان گويندگان درباري سروده شده و با مدح و ثناي سردمداران قاجار آميخته است، آنها را بي اهميت تلقي كرده و شايستهي بررسي ندانستهاند (5). حال آنكه اشعاري كه از اين دوران براي ما باقي مانده چه در زبان مدح نوشته شده باشد، چه پند و اندرز و چه نكوهش و طنز به خاطر برخورداري از بسياري ويژگيها ميتواند براي پژوهشگري كه در زمينه تاريخ و شرايط سياسي و اجتماعي مقارن با جنگهاي ايران و روس كاوش ميكند، سرچشمهاي پربار باشد. از ميان آنهمه به دو ويژگي عمده كه ميتواند برهاني براي اثبات داعيهي ما باشد اشاره ميكنيم:
نخستين ويژگي را همان محيط و پيراموني برميسازد كه سرودههاي مزبور در آن پا گرفته و آفريده شدهاند. يعني دربار و دربارچههاي قاجاري. بايد يادآور شد كه سرايندگان منظومههاي مورد نظر ما، سواي شاعري و مديحه سرائي اغلب مشاغلي دولتي نيز داشته و در خدمت دولتمردان زمان بودند. آنها به خلوتخانههاي سياسي راه داشتند و از اينرو اغلب گفتههايشان شواهديست از گفتهها و شنيدههاي اينگونه محافل كه اغيار را بدان راه نبود. آثار شاعران مستوفي در برگيرندهي نكاتي با ارزش از فراز و نشيب حوادث و وقايع تاريخي دوراني است كه يا خود شاهد آنها بودهاند و يا گزارش و وصفشان را در برابر ديده داشتهاند. براي نمونه فتحعليخان صبا سرايندهي شهنشاهنامه، ملك الشعراي دربار بود اما مقام و منصب احتساب الممالكي، حكومت قم و كاشان و كليدداري آستان قم را نيز عهدهدار بود. اين شاعر در سفر و حضر مخدوم خود را همراهي ميكرد. در زندگينامه صبا آوردهاند كه وي فتحعليشاه را در سفري كه به سلطانيه و براي بازديد از اردوهاي جنگي نموده بود، همراهي كرد و هم در اين سفر از شاه درخواست نمود كه نامهاي در وصف جنگها به نظم آورد (6). نام بري از بسياري از سرداران قاجاري كه در جنگ شركت داشتند، وصف سلاحهاي جنگي روسها، شرح جنگ و گريزها، افشاي خيانتها و پشت كردهاي بسياري از خوانين منطقه كه در بخشهاي گوناگون شهنشاهنامه آمده است نشان از آن دارد كه شاعر به خاطر موقعيت شغلي خود به گزارشهايي كه به دربار ميرسيده دسترسي داشته و از آنها در پرداخت نامهي خود بهره گرفته است(7).
رستم الحكما، كه ذكر سرودهاش آمد، مورخ و نويسنده رسمي دربار بود و در شعر نيز دستي داشت و از فتحعليشاه لقب صمصام الدوله گرفته بود. او در همان اندرزنامهي سياسي خود از روابط و گيرودارهاي پيچيدهي دربار قاجار پرده برداشته و اين نشان از آگاهي او ميدهد نسبت به آنچه كه در پشت پرده و به هنگام يورش روسان در ملك قاجاريان ميگذشته است.(8)
قائم مقام فراهاني منشي و وزير عباس ميرزا بود و در مذاكرات تركمانچاي شركت عمده داشت و اشعارش، به ويژه آنها كه در هجو آصف الدوله سروده هنوز هم از مدارك با ارزش تاريخي محسوب ميشوند. (9)
نشاط اصفهاني سواي شاعري، پيشهي مستوفي را دارا بود و مراسلات درباري و نامههاي فتحعليشاه براي ناپلئون به خط و انشاي اوست.(10)
وصال شيرازي كه در خدمت حسينعلي ميرزا فرمانفرما شغل نويسندگي و منشيگري را داشت بر بسياري از كشمكشهاي فرمانفرما و برادران صاحبمنصبش آگاهي داشت. اين شاعر فرزانه از آن كشمكشها داستانها در شعر خود آورده است و به سرودههاي خويش، در همان لفظ درباري بعدي تاريخي بخشيده است كه بدان خواهيم پرداخت.
طرفه آنكه، آگاهي بر ویژگی چند بعدي بودن منصب شاعري در دربار قاجاريان، پژوهشگري را كه در زمينهي بازتاب مسائل اجتماعي و سياسي در ادبيات كاوش ميكند بر آن ميدارد كه به گفتهها و آوردههاي منظوم صاحب منصبان شاعر با نگاه ژرفتري بنگرد.
سواي بار اطلاعاتي و وقايع نگاري، ويژگي ديگري كه اشعار اين دوره را حائز اهميت ميكند، توان آنهاست در بازتاب نخستين خشم و خروشهاي ايرانيان در برابر دست اندازي بيگانگان به خاك وطن. شعر اين دوران با وجود ظاهر سنگين و زبان قراردادي و درباريش بيان كنندهي واكنشهاي روح ايرانيست در مقابل تجربهاي تاريخي و دردناك. تجربهاي كه گاه با احساس درماندگي و حيرت توام است. حيرت و درماندگي در برابر دشمني كه ديگر آنچنانكه مرسوم حماسههاي كهن است، با تيغ هندي و سنان آبديده و شمشير برنده و همچنين صفكشی دلاوران و پهلوانان نميتوان به نبرد او شتافت. سپاهي منظم را ميطلبيد و سلاحهاي آتشين و توپهاي كوبنده كه نظام قرون وسطائي قاجاري با آنهمه كشمكشها و وضعيت ملوك الطوايفي، و زير بناي اقتصادي و صنعتي عقب مانده، از بر آوردن آن ناتوان بود. آميختگي رنگ مقاومت، رنگ وابستگي به ايران و ايرانيت و تعلق به خاك وطن از زير و بم بسياري از آثار اين دوران به چشم ميخورد و بارقهي نوعي گره خوردگي عاطفهي وطن پرستانه با وقايع و رويدادهاي جنگي را از خلال اين سرودهها آشكارا ميتوان ديد. (11)
گردآوري و پرداختن به جنبههاي گوناگون يادگارهاي منظوم سخنسرايان اين دوران كه باري از مسائل سياسي و اجتماعي و به خصوص جنگهاي ايران و روس را دارند ميتواند موضوع پژوهشهاي دامنهدار باشد. ولي از آنجا كه كوتاهي اين گفتار، فرصت غور رسي در همه سرودهها را نميدهد، در اينجا تنها به بررسي نمونهاي بسنده ميكنيم و آن قصيده ايست به قلم وصال شيرازي كه برخوردار از هر دو ويژگيست (وقايع نگاري و لحن وطن پرستانه). اما پيش از آنكه بدين قصيده بپردازيم بي بهره نخواهد بود اگر اندكي از وصال و بار سياسي و اجتماعي شعر او براي آشنائي با ذهن و زبان و زمانهي كار او بيان كنيم.
ميرزامحمد شفيع شيرازي (1197-1269 ه ق) كه همگان او را به نام وصال شيرازي ميشناسند، از خانداني با فرهنگ برخاست. شاعري فحل بود و در نگارش و خوشنويسي نيز تر دستي داشت(12). غير از ديوان اشعارش كه مشتمل بر مدايح و مراثي قصايد و غزليات اوست از او رسالاتي به نظم و نثر در حكمت و كلام و موسيقي و عروض و تفسير احاديث باقي مانده. كتابي نيز به نام صبح وصال به طرز گلستان نوشته و رساله اطواق الذهب زمخشري را به فارسي برگردانيده است. وصال در خدمت شاهزاده حسينعلي ميرزا فرمانفرما بود و در دستگاه اين شاهزاده پايگاهي بلند يافت. او به مانند ديگر شعراي درباري وظيفه داشت در مراسم رسمي همچون تاجگزاري، اعياد عمده، ميلاد شاهزادگان و غيره شركت جسته و مولوديه و مدح و ثنا تقديم مخدومان و ممدوحان نمايد. از اينرو ديوان او، چنانكه رسم زمان بود، انباشته است از مدح و ستايش سردمداران قاجاري. اما از زندگينامه و به ويژه اشعار او بر ميآيد كه وصال خود از اين وظيفه دل خوشي نداشته و بارها به سرزنش خويش پرداخته است. چنانكه در قصيدهاي گفته است:
حديث شاعري من بشنو به پنجه سال
كه مدح گفتم و انباشتم سفينه چند
كتابها بنوشتم، قصيدها گفتم
همه دروغ و همه ناسزا و در خور بند (13)
و در جاي ديگر باز از سر شكوه گفته است:
كس نيست كه گويد به من اي بيهده گفتار
اي زشت به گفتار و به كردار و به رفتار
اين پيشه كدام است كه در پيش گرفتي
بر ديدهي دل نشتر و در پاي خرد خار ……
ديوان تو انباشته از مدح بزرگان
در كيسه نه درهم بودت هيچ نه دينار …. (14)
اما وصال غير از مديحه سرائي و خدمات درباري به اوضاع سياسي و اجتماعي شهر و كشور خويش توجه داشت و حاصل ديدهها و شنيدههاي خويش را هوشمندانه در همان قصايد مدحي گنجانيده است. همين ويژگي، شعر او را در خور توجه ميسازد. براي نمونه اوضاع اجتماعي شهر شيراز را در نظر آورده و از پارهاي عادات ناپسند مردم اين شهر مثل علاقه مفرط ايشان به تعزيه انتقاد نموده است(15).
از ديگر اشارات او مساله اختلافات ميان شاهزادگان و فتنه و آشوبي است كه در اثر اين اختلافات دامنگير كشور بوده است. بايد يادآور شد كه ممالك محروسهي ايران به زمان فتحعليشاه و در همان اوج جنگهاي ايران و روس ميان فرزندان كثير او چنين تقسيم شده بود:
آذربايجان در دست نايبالسلطنه عباس ميرزا بود، سرحدات كردستان و كرمانشاهان بخش محمدعلي ميرزا بود، مازندران را محمدقلي ميرزا در دست داشت، فارس را حسينعلي ميرزا اداره ميكرد، كرمان اقتدار عباسقلي ميرزا پسر ابراهيم خان ظهيرالدوله و خراسان هم سهم حسنعلي ميرزا شجاع السلطنه بود. تمام ايالات مزبور غير از آذربايجان كه محل اقتدار نايبالسلطنه بود، بخاطر رقابت موجود ميان شاهزادگان صحنه نبرد و مبارزه ميبود. دست درازي شاهزادهاي به حوزه اقتدار شاهزاده و يا فرمانرواي ديگر سبب برخورد و آشوب بود و دل مردم ايران از اين جنگهاي خانگي خون. بخشي از اين جنگ و گريزهاي داخلي را وصال در شعر خود آورده است و اطلاعات تاريخي عمدهاي از علل و چگونگي پايگيري اينگونه منازعات بدست داده است. از آن ميان ميتوانيم به اشعاري كه وصال در رابطه با جنگي كه شجاع السلطنه با عبدالرضا خان يزدي نموده و بر اثر آن مردم يزد مدتها در محاصره اين شاهزاده افتادند و جان و مال بسياري از دست رفت اشاره كنيم (16). و همچنين لشكركشي فرمانفرما به كرمان كه باز در اشعار وصال آمده و از جمله مسائل عمده زمان خود است. (17)
آيا او نخواسته است بدين وسيله و با اشاره به اختلاف شاهزادگان، يكي از علل تزلزل سياسي ايران را در آن هنگام بحراني در شعر خود بيان كرده و سندي تاريخي اما به نظم براي ما باقي بگذارد؟
باري، در ميان اشعار اين شاعر هوشمند كه ديده بر سرنوشت و حال و هواي سياسي ايرانزمين دوخته بود و از برايش سخت نگران بود، شعر بلندي ديده ميشود(57 بيت) كه در آن اشاراتي به پارهاي از رويدادهاي جنگهاي ايران و روس، نقش عباس ميرزا و درگيريهاي او با سياست پيچيدهي دربار قاجار شده است. اين سروده حاوي نكات عمدهايست كه آن را از پايهي يك شعر مديحهاي بالاتر ميبرد و تبديل به سندي تاريخي ميسازد كه ميتواند در شناخت حال و هواي سياسي آن دوران به كار رود.(18)
شعر در قالب قصيده گفته شده كه سنتيترين شكل شعر مديحه ايست. اين قصيده تغزل و تشبيب ندارد و به خاطر اهميت موضوعي كه شاعر ميخواهد آن را با ممدوح خود در ميان بگذارد، دلبريهاي شاعرانه و معمول را به كنار گذاشته و در عوض از همان آغاز به مدح عباس ميرزا پرداخته است. مدحي كه آنهم رنگ ديگري دارد و در رابطه با رزم آوري ممدوح يعني عباس ميرزا گفته شده است.
مدح ، مدح تيغ برنده و خونجوي شاهزادهي جنگجوست كه در جنگ با كفار روس» از بس كه خون خورده است رنگ زنگار گرفته است»:
خسروا تيغ تو جا در دل كفار گرفت.
بسكه خون خورد دم تيغ تو زنگار گرفت.
پايه تخت تو پا بر سر افلاك نهاد
شعله رمح تو جا در دل اشرار گرفت ….
شاعر همچنين از برحق بودن مقام وليعهدي عباس ميرزا و عدل و داد او سخن ميگويد و او را به خاطر داشتن گرز دشمن شكن و بازوي اقليم گشاي ميستايد وزيركانه مينماياند كه هر چند در خدمت يكي از برادران عباس ميرزا و از رقباي او براي احراز تاج و تخت است اما، با مقام ولايت عهدي او هيچ تعارضي ندارد.
راي گردون سپر و عدل ممالك آراي
در تو ديد آنكه به شاهيت سزاوار گرفت
گر ز دشمن شكن و بازوي اقليم گشاي
در تو جست آنكه ترا بر همه سالار گرفت
از بيت دوازدهم شاعر وارد موضوع اصلي شده و شاهزاده را با زباني سر راست و بدون كر و فرهاي درباري مورد خطاب قرار داده و از چند رويداد مهم كه در جبههي جنگ رخ داده با او سخن ميگويد:
شهريارا خبرت هست كه روس منحوس
كار بر ملك و ملك در هم و دشوار گرفت
خود همين شوشي و تفليس نه بس بود او را
زايروان نيز كنون تا دز سردار گرفت
آذرآباد كه بد سر حد اسلام اي شاه
بنگه كفر شد و لشگر كفار گرفت ….
از اشارات تاريخي اين بخش از قصيده بر ميآيد كه شاعر آنرا در رابطه با حوادث دوران دوم جنگهاي ايران و روس سروده است. زيرا وقايعي مانند از دست رفتن قلعه سردار آباد و منطقهي ايروان و آمدن روسها به تبريز از نقاط عطف دوران دوم اين رويداد تاريخي است. حال از چه روي وصال از بابت اين دو رويداد و حوادث ديگري كه فراتر خواهيم آورد عباس ميرزا را مورد خطاب قرار ميدهد؟ بايد گفت كه انگيزهي شاعر با پيش زمينههاي سياسي از سرگيري نبردهاي ايران و روس، حال و هوا و ذهنيت سياسي و تصوري كه از نقش عباس ميرزا در جنگها وجود داشت پيوندي تنگاتنگ دارد كه بدون بر شمردن آنها علت اين خطابهاي وصال ناشناخته خواهد ماند. پس ميبايست نظري هر چند اجمالي به حوادث تاريخي اي دوران بيفكنيم.
دربارهي مقدمات و انگيزههاي از سرگيري كارزار ميان ايران و روس و علل اين دو واقعهي تاريخي كه وصال بدان اشاره كرده است، نكات عمدهاي را ميتوان برشمرد. اما به طور اختصار ميتوان گفت كه در بيشتر نوشتههاي تاريخي، از نارضايتي و تحريكات خوانين مرز نشين از تقسيمات عهدنامه گلستان (29 شوال 1228 -12 اكتبر 1813). به عنوان يكي از علل عمدهي از سرگيري درگيري نظامي ميان قواي ايران و روس ياد شده است. خوانيني كه اغلب منسوب با خاندان قاجار بودند، پس از وضع تعيينات مرزي عهدنامهي گلستان، براي باز پس گرفتن و يا حفظ منافع قبلي، شكايت به دربار برده و پادشاه غافل را به از سرگيري نبرد بر ميانگيختند. عاقبت نيز از علماي اعلام، تحت لواي رهايي امت مسلمانان از يوغ كفار روس، فتواي جنگ گرفتند و آتش ستيزه را با وجود عدم آمادگي ايران و همهي نابخردي كه در اين اقدام نهفته بود ميان دو دولت دوباره شعله ور ساختند. از جملهي اين ناراضيان يكي هم حسين خان سردار، خان ايروان بود كه جهانگير ميرزا در كتاب تاريخ نو تحريكات و تعريضات او را در نزد شاه قاجار به عنوان يكي از مقدمات و زمينه سازي از سرگيري جنگ با روسها ذكر كرده و نوشته است:
«….. مملكت ايروان از طرف پادشاه جهان سپردهي حسين خان بود كه از قاجاريهي قزوين و از خدمتكاران قديم و از مرتبهي غلامي به رتبهي سرداري رسيده بود. در سنوات جدال كه في مابين دولت عليهي ايران و روس برقرار بود مداخل مملكت ايروان را به (عنوان) مخارج لشكركشي آن سامان در نزد امناي دولت عليه قلمداد ميكرد. در اين سنوات كه مصالحه فيمابين دولتين برقرار شده بود و رعاياي طرفين در امن و آسايش مشغول خدمات ديوانياند از مداخل مملكت ايروان كه متجاوز از دويست هزار تومان نقدا و جنسا ميباشد مستحضر آمده و مطالبه مخارج آنرا نموده بر وفق قانون دولت به زياد و كم آن رجوع نمايند … سردار مزبور باز به خيال سابق افتاده طالب انگيز فتنه و آشوب ميبود تا باز امناي دولت عليه را كار ديگر پيش آيد و از رسيدن بامورات او غافل مانند … سردار مذكور از طرف ايروان كه به گرجستان متصل است زميني را كه در هشت فرسخي ايروان است و مشهور است به گني يعني آفتاب رو مطرح مناقشه قرار داده و چنان به دولت عليه مينمود كه آن قطعه زمين محل مرتع ايلات دولت عليهي ايران ميباشد و ايلات گرجستان بخلاف حساب آنجا آمده قشلاق ميشي مينمايند …. »19
جهانگير ميرزا، در دنبالهي سخنان خود و در باب بر شمردن مقدمات از سرگيري نبردها اضافه ميكند كه حسين خان سردار همين مساله ی آمد و شد ايلات به مراتع تحت لواي او و بسياري بهانههاي ديگر را دستمايه قرار داده و در جلسهي مشورتي سلطانيه كه از براي تصميم گيري براي نبرد با روسها تشكيل شده بود نزد شاه تعهد سپرد كه در صورت آغاز جنگ، دفاع از قلعه و قرارگاه سردار آباد و همچنين منطقهي ايروان را به عهده گيرد و همو از دربار از اين بابت مبلغ عمدهاي نيز دريافت داشت. (20)
سردار نامبرده، به طمع دستيابي به مناطق بيشتر و به بياني از براي گريز از ماليات، در تاريخ 24 ذي الحجه 1241 (28 ژوئيه 1826) با پنج هزار از لشكريان خود از حدودي كه در اين تاريخ، پس از عهدنامه گلستان معين كرده بودند گذشته وارد متصرفات روسيه شد. روسيه انتظار آغاز جنگ از طرف ايران را نداشت و براي همين اعلان جنگ تنها سه ماه بعد در 26 ربيع الاول 1242 (16 اكتبر 1826 در مسكو منتشر شد. اين اعلانيه را به زبان فارسي نوشته و در همان روز در مسكو به قطع 28 در 50 سانتيمتر به خط نستعليق و چاپ سنگي انتشار دادند. در اعلان جنگ روسيه مسأله تجاوز حسين خان سردار و تاخت و تاز عباس ميرزا در قراباغ و نقض عهدنامه گلستان از مهمترين عوامل از سرگيري جنگ تلقي شده است.(21)
حسين خان سردار، اما به هنگام جنگ به هيچكدام از تعهدات خود عمل نكرد. قلعه و قرارگاه سردارآباد را كه اتفاقا خود بنا كرده بود، به برادرش حسن خان ساري اصلان سپرد و او در برابر محاصره روسها تاب مقاومت نيآورده و از آنجا گريخت و اماكن مزبور در 10 ربيع الاول 1243 (19 سپتامبر 1827) به دست روسها افتاد. به دنبال سردار آباد، ايروان هم با وجود برخورداري از تجهيزات دفاعي، تاب مقاومت نياورده و در 21 ربيع الاول 1243 سقوط نمود به اين ترتيب بر دامنه متصرفات روسها اضافه شد. بايد افزود كه رفتار ديگر خوانين نيز از اين بهتر نبود عباس آباد را داماد خود شاه محمد امين خان به پاسكيويچ داد و به جاي او يك حاكم روسي بر نشاندند و محاصره اين قلعه يك ماه هم طول نكشيد. مرند را نظر علي خان به روسها تسليم كرد و اسراي روسي و سربازان آنها را آزاد نمود و قراولان و مستحفظين ايران را به جايشان بازداشت كرد. تبريز را فتحعليخان بيگلربيگي در طوماري به گريبايدوف بخشيد و از او درخواست نمود كه اين ولايت به ولايات روس بپيوندد. ولي روسها زيربار نرفتند. سرانجام هم آخوند تبريزي، ميرفتاح با دسته گل به پيشواز قشون روس شتافت.(22)
اشارهي تاريخي ديگر وصال مساله تجاوز روسهاست به آذربايجان كه آنرا نيز در شعر خود آورده.
آذرآباد كه بد سرحد اسلام اي شاه
بنگه كفر شد و لشگر كفار گرفت
در حقيقت اهميت سقوط سردار آباد و ايروان در آن بود كه روسها پس از اين پيروزي توانستند بدون هيچگونه پيشداريي وارد تبريز شوند. ژنرال آريستف در 3 ربيع الثاني 1243 سپاه خود را به تبريز رسانيد. دست اندازي سپاهيان روس به خاك تبريز شايد تكان دهندهترين ضربه و مهلكترين بخش از تاريخ اين دومين دوره نبردهاي ايران و روس باشد از آنرو كه راه براي پذيرفتن شرايط ننگين و سنگين عهدنامهي تركمانچاي (شعبان 1243 فوريه 1828) به شرط تخليه تبريز هموار تر شد.
غفلت عباس ميرزا و علت سرزنش وصال:
با وجود در دست بودن شواهد گوناگون دربارهي زد و بندها و خيانتها و سهل انگاريهايي كه منجر به از سرگيري جنگها و شكست ايران از روس گرديد و ما به بخشي از آن شواهد در اينجا اشاره كرديم، ولي گويي ذهنيت سياسي دربار قاجار يا لااقل بخشي از اين ذهنيت، كوتاهي و غفلت عباس ميرزا را مقصر اصلي تلقي مينمود و شايد قصيدهي وصال نيز باز تاب همينگونه تلقي باشد در اين راستا، چند نكته در پس لحن و شيوهي بيان و چگونگي پشت هم آوري گفتهها و اشارات تاريخي وصال هست كه ما را وادار به چنين برداشتي ميكند:
يكي اينكه وصال، همانگونه كه آورديم، در خطاب به شاهزاده، به گفتهي خود جنبه باز خواستي و تا حدي سرزنشي داده است: شهريارا خبرت هست كه روس منحوس …….؟ گويي وليعهد را اين زمان خواب فراموشي در برگرفته و از اوضاع جبهه بي خبر است! ديگر آنكه به دنبال همين عتاب و خطاب، شاعر، خاطرهي شكست ايران در جنگ اول با روسها و از دست رفتن مناطق گوناگون را براي عباس ميرزا زنده ميكند و با زباني در پيچيده، گناه اين مهم را نيز برگردن او ميگذارد: «خود همين تفليس و شوشي نه بس بود او را …..» يعني ايالاتي كه بعد از شكست عباس ميرزا در نبرد اصلاندوز و طي عهدنامهي گلستان از ايران جدا شده بودند كفايت مطامع دشمن را نكرده كه حال تا ايروان و دژ سردار نيز پيش آمدهاند (23). سپس از براي آنكه شاهزاده را بيشتر تحت تاثير قرار دهد، و نمك بر زخم او بپاشد سخن خود را به ورود لشكر روس به آذرآباد ميكشاند و يادآوري ميكند كه اكنون آذرآباد آن سر حد اسلام بنگه كفر و مأواي لشكر كفار شده است.
هيچكدام از اشارات وصال، به ويژه اين آخرين بيهوده و از سر سخنبافي نيست. قدم گذاري روسها به خاك تبريز ضربهاي كارساز بر جان و دل همه وطن پرستان بود. ولي براي عباس ميرزا هم اهميت سياسي داشت و هم عاطفي. آذربايجان كشور و اقطاع او بود جائيكه در آن اقدام به آباداني كرده، خندق و باغ و قلعه و مدرسه ساخته بود و تاسيسات نظامي بنا نهاده بود. ميتوان گفت كه آذربايجان قلب عباس ميرزا محسوب ميشد و يادآوري وصال نيز از سر آگاهي به همين وابستگي ست.
به راستي انگيزهي لحن عتاب آميز و تا حدي سرزنشگر وصال را نسبت به عباس ميرزا چگونه ميتوان توجيه نمود؟ او كه شاهزادهي جنگجو را در ابتداي قصيده خود براي جنگ با كفار روس مي ستايد و خنجر او را خونريز و گرز او را كشورگشاي ميخواند و ولايتعهدي را سزاوار او مي داند، از چه روي به ميهن پرستي و وفاداري او شك آورده تا بدانجا كه در بيتهاي فراتر، آنچنان پيش ميرود كه او را شكنندهي ثغر اسلام و چه بسا بر باد دهندهي كشور خطاب كرده و همو را سبب پريشان خاطري خسروي (فتحعليشاه) ميداند كه او را در كنف حمايت خويش گرفته است:
ثغر اسلام شكستن نه كم از ثغر نبي است
اين چنين حادثهاي را نتوان خوار گرفت..
تا بدين حد نتوان پايه اشرار فزود
تا باين ره نتوان كينه احرار گرفت ….
كشوري را بخطر دادي كز وسعت خويش
آنچه فخر توبدان، چرخ بخود خار گرفت
خسروي شد ز تو پژمان كه ترا بيگه و گاه
قصرش اندر كنف سايه ديوار گرفت …
عذر كفران چه بري پيش خديوي كه از او
گوهرت پايه فزود اخترت آثار گرفت …
و باز از سر ناباوري به ارج و عزت وطن در نزد فرزندي كه قرار است روزي صاحب تاج و تخت آن بشود و از براي برانگيختن احساسات وطن پرستانهي او ياد سروري و بزرگي ايران، اين كشور قديم را كه اكنون در اثر سهل انگاري در دست بيگانگان افتاده زنده ساخته و ميگويد:
اين همان كشور ايرانست كه هر يك زشهانش
باج از كشور شاهان جهاندار گرفت
اين همان كشور ايرانست كه هر يك زيلانش
هم نبرد از همه بهرام به پيغام گرفت
در هنر، كودكشان چرخ زمردان بشمرد
در وفا، اندكشان خصم به بسيار گرفت … (24)
در بيان و توجيه انگيزهي گفتههاي وصال و شكلگيري اينگونه برداشت از شخصيت و نقش عباس ميرزا در اين مقطع تاريخي، طبيعتا علل گوناگوني را ميتوان بيان داشت. بارزترين آن و در نگاهي وقايع نگارانه، شايد يكي اين باشد كه عباس ميرزا به هنگام محاصرهي سردار آباد و از دست رفتن ايروان در منطقهي جنگي حضور نداشت و به روایتی براي گردآوري قوا به شهر خوي رفته بود(25). اين را پارهاي از درباريان به ويژه برادراني كه با او ستيز و دشمني داشتند، حمل به گريز او از جبهه نموده بودند. حال آنكه او، چنانكه آورديم، به پشتوانه تعهدي كه حسين خان سردار مبني بر دفاع از اين مناطق به شاه سپرده بود، به اين سوي ارس آمده بود. از جملهي بدگمانان اتفاقا همان حسينعلي ميرزا فرمانفرما سابقالذكر بود كه وصال در نزد او منصب ديواني و شاعري داشت. پس چه بسا گفتهي وصال بازتاب نقل و قول همو باشد. اما در نگاهي عميقتر بايد گفت كه شك و ترديدي كه دربارهي عباس ميرزا وجود داشت عللي بنيانيتر نيز داشت كه ميتوان آنها را چنين بر شمرد:
گمان برده ميشد كه عباس ميرزا بخاطر موروثي ساختن سلطنت در خاندانش، با دشمن ساخته و در مقابل آنها كوتاه آمده است. از آنرو كه در عهدنامه گلستان، در بخش منافع دولت ايران از دوستي با دولت روس، ماده دوم و سوم تاكيد شده بود كه روسها مدافع حق سلطنت ولايتعهد باشند و هر وقت نواب شاهزاده اعظم را ضرورتي باشد در امر و امداد مضايقه ننموده، امر ولايت عهد ايران را دايم و قايم سازند (26). با اينكه صراحتا نامي از عباس ميرزا برده نشده بود اما مساله پشتيباني روسها از وارث قانوني تاج و تخت براي رقيبان نايبالسلطنه تعبير ديگري نداشت. به هر حال وجود اين ماده سوء ظن را دربارهي او تشديد مينمود و او را به عنوان عاملي سازشگر در نظرها جلوه ميداد.
از جانب ديگر عباس ميرزا به شهادت بسياري از متون تاريخي از مخالفان آغاز جنگ بود و در ابتدا به تحريكات جانبداران از سرگيري جنگها وقعي نميگذاشت و براي حل اختلافات مرزي كه ممكن بود مبناي جنگ و ستيز شود، از روسها خواسته بود تا جلسهاي مشورتي با شركت كارشناسان ايراني و روس بر پا شود. اين كار او هم باز حمل بر سازشگري و كوشش از براي نگاهداري حمايت روسها ميشد. جهانگير ميرزا در اين باب گفتههاي جانداري دارد كه چگونگي برخورد عباس ميرزا را با ستيزهجويي طرفداران بي خرد از سرگيري جنگ نشان ميدهد:
…. «خوانين مفصله مهاجر در خدمت نايبالسلطنه عليه، يكي دو سال بود كه گفتگوي نقض عهد را با روس در ميان آورده و اين نحو امورات را در نظر نايبالسلطنه عليه اسباب نقض عهد از طرف آن وانمود ميكردند و از آنجائيكه نايبالسلطنه مرحوم از احوال دولت روس كه بعد از شكست دادن بناپارت مشهور به ناپلئون و استقلال امپراطور در ولايت محروسه خود مستحضر و از كثرت جنود و نظام او واقف بود، اصلا به اين قسم حكايات التفات نميفرمودند و در مقام اظهار اين نوع مطالب در خدمات خاقان بر نميآمدند….. نايبالسلطنه عليه از مال بيني و دولتخواهي در يك دو سال سابق كه خاقان مغفور ايشان را از تبريز به سلطانيه احضار فرموده بودند و در باب تعديات روس در سر حدات و تعهدات خوانين مهاجر و عرايض رعاياي ولايات مذكور فرمايشات فرموده بودند، سخنهاي مصلحانه به عرض رسانيده در باب تعديات سرحد بخصوص در باب گني و ايروان كه حسين خان سردار در نظر خاقان مغفور چنان جلوه داده بود كه اگر آن خاك از دست رود محافظت قلعه ايروان مقدور و ميسور نخواهد بود …. به يرملوف كه سردار اعظم و صاحب اختيار از طرف پادشاه روس و در شهر تفليس نشسته بود اظهار داشته كه مهندسي امين از طرف دولت عليه روس تعيين شود و از اين طرف نيز مهندسان تعيين شده سرحدات را از تفليس تا لنكران طالش و كنار درياي خزر وجب به وجب تعيين و تشخيص نموده امناي دولتين نوشته بهم سپارند كه باعث استحكام مودت شده تعدي از طرفين ننمايند و رفع مايقال شود …. حضرات مفسدين چه از سردار ايروان و چه از خوانين مهاجر و چه از امناي دولت عليه كه در خدمت خاقان مغفور بودند و اخلاصي به نايبالسلطنه مرحوم سر ميزد در نظر خاقان مغفور به طريقي جلوه ميدادند كه گويا نايبالسلطنه مرحوم را با امپراطور روس صداقتي ديگر در ميان است كه مثمر ضرر دولتي العياذبالله خواهد بود …. »27
باري اين داوري و يا پيشداوري در روند دوران دوم جنگ، دربارهي عباس ميرزا رنگ بارزتري به خود گرفت و به خيرخواهي و دورانديشي اين شاهزادهي فرزانه مهر خيانت و سازش زده شد. روند پيشروي رويدادها نيز كار را بر او دشوارتر مينمود. براي نمونه، در همين ايام تصور ميشد كه عباس ميرزا پيشنهاد صلح سردار فاتح پاسكيويچ را به شرط واگذاري ايالات تسخير شده و از براي نگهداري منافع خويش پذيرفته است. (28) از اين سازش احتمالي، در دربار و دربارچههاي قاجاري سخن ميرفت و قضا را در بخشي از قصيدهي وصال چند بيتي آورده شده كه اين بينش را كه برخاسته از پيرامون سياسي آن زمان است، منعكس ميكند. وصال پس از سرزنش شاهزاده مبني بر از دست دادن ايالات ماوراء ارس او را پند ميدهد كه فريب صلح خواهي دشمن را نخورد و به جنگ و نبرد ادامه دهد. هيچ بهانهاي نيز متصور نيست از آنرو كه هم گنج و هم سپاه و هم لشكر كه به خيال شاعر، تنها شرط پيروزيست از آن اوست:
دشمن ار صلح طلب كرد ترا نيست صلاح
زينهار ار بفسوسي ره زنهار گرفت
خويش را خفته گرفته است ولي بيدارست
اي بسا خفته كه كار از پي بيدار گرفت
گنج داري و سپه داري و لشكر داري
خويش را با همه قدرت نتوان خوار گرفت
اما سوء ظن ديگري كه بر عباس ميرزا ميرفت و نزديكي او را به روسها پايههاي عقيدتي ميداد، مساله عدم وفاداري او به اسلام بود. تصور ميشد كه وليعهد، به اسلام و فرايض ديني چندان پايبند نيست و حتي گمان ميرفت كه او به مسيحيت و تمدن اروپائي گرايش بيشتري دارد. در شكل گيري اين اتهامات رويه و رفتار عباس ميرزا نسبت به باورمندان دين مسيح بي تاثير نبود. بدين خاطر كه نسبت به ايشان رويهاي متعادل داشت، به مسيونرها و هيئتهاي تبليغي كه در ميان نسطوريان اروميه كار ميكردند كمك ميرساند و حتي فكر بناي مدرسهاي ميسيونري را در سر ميپرورانيد تا مسلمانان، نسطوريان و ارمنيان با هم در آن حضور يابند(29). اصلاحاتش در ارتش و پوشش نظامي متحدالشكل به شكل فرنگيان هم خود مساله برانگيز بود ودر ديدهي خصومتورزان نشاني از سست ايماني و گرايش به دين ترسايان محسوب ميشد. همين را تهمتورزان حجتي بر سازش او با روسها قلمداد مينمودند. (30) بدگماني كه نسبت به ايمان عباس ميرزا ميرفت به دامن شعر نيز كشيده شده بود(31) چنانچه وصال نيز در رابطه با اين قضيه و خطاب به عباس ميرزا، در قصيدهي مورد بحث ما آورده است:
نتوان كرد به انجيل بدل مصحف را
نتوان داد زكف سبحه و زنار گرفت ….
البته بايد افزود كه اين يادآوري وصال غير از گرايشهاي عقيدتي دليلي تاكتيكي و سياسي هم دارد. او ميدانست كه قاجاريان خود را به نوعي وارث سنتهاي عقيدتي صفويان ميدانستند و در دفاع از تشيع خود را سنگردار اسلام به شمار ميآوردند و به همين خاطر و جهت برانگيختن احساسات مذهبي عباس ميرزا بر اين مساله تاكيد ميكند. همچنانكه در بيتهاي پيشين، تجاوز روسها را به مملكت اسلام همچون شكستن ثغر پيغمبر جلوه داده و آورده است:
ثغر اسلام شكستن نه كم از ثغر نبي است
اينچنين حادثهاي را نتوان خار گرفت
در آخرين خطوط قصيده، وصال زبان پند و اندرز ميگيرد و به عباس ميرزا توصيه ميكند كه فرحسيني را به حلم حسني ارجحيت دهد تا هم ايزد و هم سايهي ايزد از او خرسند باشد و پيام منظوم را با دعا و ثنا براي جان وليعهد به پايان ميبرد.
چند حلم حسني فرحسيني با توست
نتوان فخر زكف داد و ره عار گرفت
از تو هم ايزد و هم سايه ی ايزد خرسند
يارت آنكس كه ترا بر همگان يار گرفت
فرجام سخن:
جان كلام آنكه رنگ وطن پرستانهي شعر وصال و نيت نيكوي او از برانگيختن احساسات و تعصب شاهزاده براي دفاع از خاک وطن آشكار است و جاي ترديد ندارد. اما در عين حال بايد گفت كه قصيدهي وصال و پيامي كه در آن براي عباس ميرزا گنجانيده، چنانكه پيش از اين نيز آورديم، بازتاب بخشي از ذهنيت سياسي زمانه و به ويژه برادران ستيزه جوي اوست. همان ذهنيتي كه تصور مينمود پيروزي در برابر دشمني همچون روس تنها به اراده و از خودگذشتگي يك نفر و آنهم شاهزاده عباس ميرزا وابسته است. ديگران را در اين امر نه مسئوليتي است و نه بار گناهي. اين ذهنيت را مجموعهاي از زد و بندها حسدها و كوته نگريها ميساخت كه نجات كشور و باز پس گرفتن ايالات از دست رفته، آخرين هدف آن بود. انگيزهي اصلي را گناهكار جلوه دادن عباس ميرزا، بر كناري او از مقام ولايتعهدي و تكيه زدن برتاج و تخت ميساخت. چنانكه بر سر همين انگيزه نزديك بود جنگ سومي نيز راه بيفتد. بدنبال بسته شدن معاهده تركمانچاي كه در آن به صراحت از ولايتعهدي عباس ميرزا و ادامه سلطنت در خاندان او صحبت شده بود (ماده 7)، برخي از فرزندان شاه، همچون ظلالسلطان، حسنعلي ميرزا شجاع السلطنه و محمد ولي ميرزا كه به قول پاسكيويچ«دشمن و رقيب ديرين عباس ميرزا» بودند بر آن شدند كه رضايت خاقان را براي براه انداختن جنگ سومي جلب كنند تا هم مساله غرامت جنگي از ميان برود و هم مساله وليعهدي. داستان كش مكش آصف الدوله و غوغائي كه او به راه انداخت و قتل گريبايدوف وزير مختار روس و همراهان او نيز از سر همين ستيز صورت گرفت(32).
وصال شيرازي اتفاقا در قصيدهي ديگري به قتل فرستاده روس اشاره كرده و باز از تلاطمي كه در اثر اختلاف ميان شاهزادگان از جمله عباس ميرزا و فرمانفرما دامنگير كشور شده بود سخن رانده و بار ديگر فرزندان شاه را نسبت به زيانهاي كشمكش بر سر تاج ربائي هشدار داده است(33)، بي بهره نخواهد بود اگر اين نوشتار را با چند بيت از همين قصيدهي وصال به پايان بريم كه گواه ديگريست بر وزن سياسي و اجتماعي شعر اين شاعر:
شه بجا ملك بجا افسر و ديهيم بجا |
چند من بنده عطا خواهم و گوئي زكجا |
شرق تا غرب همه ملك ملكزاده فارس |
قاف تا قاف همه دولت فرمانفرما …. |
نايبالسلطنه را دل نگرايد به ستيز |
با برادر نكنند راي نبرد و غوغا |
داند از مصلحتي بود نه از مفسدتي |
كه ملك زادهي آزاده بدين داد رضا … |
شاه شيرازش اگر كشور كرمان گيرد |
رنجه زين كي شود آنشاه ممالك بخشا |
زين گذشتيم چو شد حرمت شاهنشه پير |
كو بر اورنگ و ستيزند دو پور برنا |
دور و نزديك چه گويند چو خواهند شنيد |
شاه بر تخت و دو شهزاده زهم تاج ربا |
همه دانيم كه كشتيم فرستادهي روس |
عذر گفتيم و پذيرفت شه روس زما |
شاه اسلام نه از پادشه روس كم است |
كه برادر بگذارد پي ملك دنيا |
بگذر از دوستي و ياري و خويشاوندي |
اين زبيگانه به بيگانه ندارند روا |
اين دو شهزاده آزاده خود آخر دانند |
كه فتد فرصت از اين كينه بدست اعدا |
فتنهها هست بهر گوشه كه خفته است كنون شد چو بيدار در اين ملك شود رخنه گشا
شهين سراج، پاريس، دسامبر 2000
يادداشتها:
1- اين نوشته ترجمه و چكيدهاي از رسالهي ديپلم پژوهشي D.E.A نگارنده اين مقاله است تحت عنوان:
بازتاب وقايع جنگهاي ايران و روس (1804 – 1813)، (1826-1828) در سرودههاي آن دوران. نگارنده اين رساله را تحت راهنمائي پرفسور شارل هانري دو فوشه كورو خانم دكتر هما ناطق در دانشگاه سوربن نوشته و در سال 1992 از آن دفاع نموده است.
2- فتحعليخان صبا، شاهنشهنامه، به كوشش ميرزا محمد ملكالكتاب، بمبئي 1868 اصطلاح به آئين گويندهي پهلوي بر گرفته از اين شعر صباست كه دربارهي نگارش شاهنشاهنامه سروده و در كتاب ديگر خود خداوند نامه آورده است:
اگر شهريارم كند ياوري |
نگارم يكي نامه زين داوري |
به آئين گويندهي پهلوي |
كنم نامور نامهاي خسروي |
دربارهي صلهي فتحعليشاه براي شاهنشهنامه نك به محمود ميرزا سفينهالمحمود، به كوشش خياميپور، دانشگاه تبريز، سال 1348، ص 78. همچنين گريبايدوف وزير مختار روس در ايران درباره خلعت بخشي شاه به صبا مطلبي در سفرنامهي خود به تاريخ 14 ژوئيه 1819 (1234 قمري) آورده كه نقل آن خالي از بهره نيست: « فتحعليخان شاعر كه حدود شصت سال دارد، مردي است مؤدب و متواضع و خوش صورت، آهسته سخن ميگويد و دوست دارد كه نقل و حكايت كند. شاه به پاداش يك قصيده، مشتي الماس در دهانش نهاد.» گريبايدوف، كليات لنينگراد، 1945 م، نقل از كتاب از، آرين پور از صبا تا نيما، تهران جيبي 1357، ص 22
3- نك محمد هاشم آسف «احكام و اشعار رستمالحكماء» و نك، هما ناطق، مصيبت وبا و بلاي حكومت، نشر گستره، 1358
او خطاب به فتحعليشاه آورده است:
سي سال از اين پيشتر |
گفتم حذر بنما حذر |
از فتنه كشته پدر |
كردند شر آخر هان |
شهر مرند و ايروان |
عباس آباد متين |
تبريز محسود جهان |
دادند به روس آنچنان |
خصمت زن و فرزند تو |
بدخواه تو پيوند تو |
بنود كسي در بند تو |
مالت و بالت هم چنان …. |
4- قائم مقام فراهاني ديوان اشعار به كوشش سيد بدرالدين يغمائي ، تهران، انتشارات شرق 1366، به ويژه در نكوهش آصف الدوله ص 17، در نكوهش سرداران فراري از جنگ روسيه، ص 69، در شكست ايران و استيلاي روسيه ص 73 و همچنين مثنوي جلايرنامه ص 166 تا 270. همچنين براي بخشي از اشعار او بنگريد به خان ملك ساساني، دست پنهان سياست انگليس در ايران ص 5 تا 8.
شايد يكي از گيراترين اشعار قائم مقام قصيدهي زير باشد كه در نكوهش آصف الدوله سروده است:
بگريز به هنگام كه هنگام گريز است
رو در پي جان باش كه جان سخت عزيز است
نه دشمن روس است و نه در جنگ و جهاد است
بل تازه عروس است و پي جمع جهيز است
اي خائن نان و نمك شاه و وليعهد
حق نمك شاه و وليعهد گريز ست؟!….
5- براي نمونه يحيي آرين پور درباره شاهنشاهنامه صبا مينويسد :
«…. در مقام مقايسه شاهنشاهنامه با شاهكار جاويدان فردوسي، پيش از همه بايد گفت با اينكه غرض شاعر دربار فتحعليشاه سرودن يك حماسهي تاريخي است، اما تقليد صرف سبك بيان فردوسي او را وادار ميكند كه از رعايت حقايق تاريخي چشم بپوشد … خلاصه شاهنشاهنامهي او چيزي جز يك مديحهي سربسته دربار فتحعليشاه و فرزندش عباس ميرزا نيست و در واقع قصيده جاي خود را به يك ستايشنامه مفصل مثنوي داده است. نك، آرين پور، از صبا تا نيما، تهران جيبي، 1357، ص 24. ديگر پژوهشگران نيز اصولا با اين دوره از تاريخ شعر ما نظر خوشي ندارند. شفيعي كدكني اين عصر را عصر مديحههاي مكرر ناميده و مينويسد: «اگر شعر چهرههائي مثل صباي كاشاني، سروش اصفهاني، يغماي جندقي ، قاآني شيرازي را كه قلههاي ادب منظوم اين دوره هستند در نظر بگيريم، شخص مطلع به راحتي ميتواند از اينها صرف نظر كند و اينها را از تاريخ تكامل شعر فارسي كنار بگذارد، زيرا اينها در حقيقت كاريكاتور شعراي قرن پنجم و ششم هجري اند.» نك شفيعي كدكني، ادوار شعر فارسي از مشروطيت تا سقوط سلطنت، تهران، توس، 1359، ص 19 و 20.
6- نك احمد گرجي، تذكره اختر، خيامپور، تبريز ، 1343، ص 116 ديوان بيگي، حديقه الشعراء، نوائي، تهران ، زرين 1364 ص 964 و محمود ميرزا سفينه المحمود، خيام پور، تبريز ، 1348، ص 18
7- روياروئي حوادث تاريخي با شاهنشاهنامه صبا، بخشي از پژوهشهاي نگارنده را تشكيل ميدهد كه آنرا در مقالهاي جداگانه در دست انتشار دارد. در اينجا تنها به آوردن نمونهاي بسنده ميكنم.
پارهاي از پژوهشگران كه دربارهي تاريخ جنگهاي ايران و روس كاوش نموده اند، در آثار خود اشاره كردهاند كه نظاميان روس ابتدا به صورت بازرگان در منطقه تفليس نفوذ نموده به كارگزاري تسليحات و نفرات مشغول شدند و سپس آهنگ كشور گشائي نمودند. براي نمونه. نك
ATKIN.M,IRAN AND RUSSIA (1780-1828) UNIVERSITY OF TEXAS 1980 P 4-10,33
اين حقيقت كه در بيشتر متون تاريخي نيز آمده است در شاهنشاهنامه ص 6 چنين بيان شده:
به تفليس اندر به ريو و فسوس |
سپاهي بر آمد سالار روس |
به آئين مردان بازرگان |
به بازرگاني بسي كاروان |
به سالي سه چهاران سپهدار شوم |
به بازرگاني در آن مرز و بوم |
از آن پس در حيله كردند باز |
در انديشهي دور و فكر دراز |
كه ما ملك گيريم و كشور گشاي |
به جنگ اندرون گرد رزم آزماي |
همه زرد مويان آتش نهاد |
دژم روي و دژخيم و ناپاكزاد |
همه دوزخي تند و افروخته |
به تندي جهان سر به سر سوخته … |
تن و جانشان ز آهن آراسته |
فزوده به تن از خرد كاسته |
8- مقدمه محمد مشيري بر كتاب محمد هاشم آصف رستم الحكما، رستم التواريخ، تهران، اميركبير، 1353 ، ص 8
9- نك مقدمه ديوان اشعار قائم مقام ص 7
10- نك مقدمه حسين نخعي بر گنجينه نشاط، تهران، شرق، 1362،
11- صبا، مثلا از زبان سيسيانف سردار روسي، خطاب به سردارانش و بعد از شكست از سپاهيان ايران در نزديك ايروان، شعري خيالي در ستايش ايران آورده كه بيانگر احساس وطن دوستي شاعر و خواست او براي زنده سازي غرور از دست رفته است(ص 30):
نگفتم كه اين مرز ايران بود |
كنام پلنگان و شيران بود |
نگفتم بايران مكن ساز جنگ |
ابر كوه آهن سفرساي چنگ |
نگفتم بايران چو جنگ آوري |
همه نام خود زير ننگ آوري … |
كه شيران بناورد شيران روند |
دليران به رزم دليران روند |
12- نك از صبا تا نيما، ص 40. در احوال او آورده اند، هنگامي كه فتحعليشاه براي بازديد خطه فارس به شيراز رفت، مكارم و فضايل وصال را شنيد و وي را به حضور طلبيد. وصال قرآني را كه با هفت نوع خط نوشته و در تذهيب و تجليد آن هنرمندي بسيار به كار برده بود، به شاه تقديم كرد و قصيدهاي نيز خواند. شاه وصال را ستود و دوهزار تومان صله داد و ساليانه مبلغي نقد و مقداري جنس مستمري براي وي تعيين كرد.
13- وصال شيرازي، ديوان به كوشش محمد عباسي و تهران، فخررازي، ص 141
14- همان ص 189
15- همان ص 170
16- همان 147، در اين شعر، وصال تا حدي شهر آشوبي كرده و براي بر گرداندن راي شاه شجاع به بدگوئي از شهر يزد پرداخته.
به يزد عرضه كن از من به نزد شاه شجاع
كه اي به عفو و كرم ذات اقدست مقطور
چه خواهي اي شه رستم دل از ولايت يزد
نه يزد ملك يمن باشد و نه كشور فور ….
ولايتي كه بغير از سه ماه در همه سال
مكان به زير زمينشان بود چو زنده به گور
كه نه مه از همه ايام سال ايشانرا
كمين برد عجوز است و حملهي باحور
هواي خشكش چونانكه زاهد شيراز
بود به دامن تر پيش رندان مشهور
چه خواهي اي شه دوران از آن ديار كه نيست
نه جاي عيش و نشاط و نه شهر سور و سرور ….
17- همان ص 36. براي مسئله يزد و كرمان نك به باستاني پاليزي، حماسه كوير، تهران اميركبير، 1357، ص 14 تا 33
18- همان ص 69
19- جهانگير ميرزا قاجار، تاريخ نو، به كوشش عباس اقبال، تهران ، علمي 1327، ص 5-6.
20- همان ص 5. از جمله ديگر خوانين يكي هم مهديخان قراباغي بود كه همشيرهاش در سلك ازدواج خاقان مغفور بودو ديگر ابراهيم خان بادكوبهاي بود كه در جنگ اول ايران و روس سيسيانف سردار مشهور در ايران به نام ايش پختر را به ضرب گلوله كشته و سرش را به دربار فرستاده بود.
21- سعيد نفيسي، تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دورهي معاصر، تهران، بنياد، 1344، ص 13- تا 135. تصوير اين اعلانيه در مجله يغما شماره 11 سال دوم صص 528-532 چاپ شده.
22- هما ناطق، ياد شده ص 165
23- بنابر عهدنامه گلستان (1813 م) همه ولايات قراباغ، گنجه، شكي، شيروان، قوباو در بند، باكو و قسمتي از طالش و تمامي داغستان و گرجستان كه به دولت ايران تعلق داشت به تصرف روسيه تزاري درآمد.
عهدنامهي تركمانچاي 1828 / 1243 رودخانه ارس را مرز ايران شناخت و ايروان و نخجوان و دشت مغان و بندر لنكران به روسيه تعلق گرفت و كشتي راني بحر خزر نيز به روسيه واگذار گرديد و پرداخت ده كرور تومان غرامت جنگي نيز برگردهي ايران قرار گرفت.
24- اين شيوهي ستايش از شكوه و سروري ايران باستان را بعدها دروطنيههاي عصر بيدادي و دوران مشروطيت ابتدا از زبان ميرزا آقاخان كرماني و سپس نسل شاعران پس از او همچون اديب الممالك فراهاني، بهار، عارف، عشقي، سيد اشرف گيلاني و ابراهيم پور داود و غيره ميشنويم. براي نمونه اديب الممالك فراهاني همين مضمون وصال شيرازي را هشتاد سال بعد در شعر خود آورده است نك ديوان اديب الممالك فراهاني، وحيد دستگردي، تهران، آبان 1312:
مائيم كه از پادشاهان باج گرفتيم
زآن پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم
ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم
اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم …
25- نك نفيسي ياد شده، ص 140
26- نك به مقدمهي محمد گلبن بر، سفرنامهي ميرزا ابوالحسن خان شيرازي (ايلچي) به روسيه، به قلم ميرزا محمد هادي علوي شيرازي، تهران دنياي كتاب، 1363، ص 50 همچنين به:
SARDARI. R UN CHAPITREDEL HISTOIREDIPLOMATIQUEDEL IRAN. LES TRAITES ENTREL IRANET LA RUSSIE. THESE DE DOCTORAT, UNIVERSITE DE PARIS 1 FACULTE DE DROIT 1941. PP 31-47.
27- جهانگير ميرزا، تاريخ نو ص 8 و 9. بايد افزود كه عباس ميرزا تا حد زيادي به بينش و جهانبيني وزيرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام عمل ميكرد. نامبرده از مخالفان از سرگيري جنگ بود. در اين باره روايتي آوردهاند كه نقل آن در اينجا بي بهره نخوهد بود:
«.. در سال 1242 ه.ق فتحعليشاه به آذربايجان رفت و مجلسي از بزرگان و اعيان و روحانيان و سرداران و سران ايلات و عشاير ترتيب داد تا دربارهي صلح يا ادامهي جنگ با روسها، به مشورت پردازند. درين مجلس تقريبا عقيدهي عموم به ادامهي جنگ بود. قائم مقام هم در آن جلسه حضور داشت و خاموش بود و اظهار نظري نمينمود.
بالاخره بنا به امر شاه كه نظر او را به اصرار و ابرام خواسته بود به سخن آمده و از شاه پرسيد: آيا شما ميدانيد ماليات دولت روس چه مبلغ است؟ شاه گفت: ميگويند ششصد كرور تومان، دوباره پرسيد ماليات ايران چه مبلغ است؟ شاه گفت شش كرور تومان. قائم مقام گفت: برابر عالم حساب، كسي كه شش كرور ثروت دارد با شخصي كه ششصد كرور سرمايه دارد نميتواند جنگ كند و لابد بايد با او از در صلح و آشتي درآيد.»
اين نظر كه درستي آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمهاي در مجلس انداخت و جمعي بر وي تاختند و او را به داشتن روابط پنهاني با روسها متهم ساختند. نك گوشههائي از زندگي پر فراز و نشيب قائم مقام فراهاني ، ديوان قائم مقام، مقدمه ص 6-7
28- عباس ميرزا پس از شكست از پاسكيويچ، مذاكراتي را در محل دهخارقان آغاز كرده بود. نك نفيسي 129
29- نك به عبدالرفيع حقيقت، تاريخ نهضتهاي فكري ايران در دورهي قاجاريه، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1368، بخش سوم ص 1287.
30- نك
CALMARD. J LES REFORMES MILITAIRES SOUS LES QAJARS (1794-1925) DANS ENTRELIRAN ET LOCCIDENT, EDITION DE MAISON DE SCIENCE DE LHOMME PARIS 1989
31- مسئله شك به بي ايماني وليعهد دستاويزي بود براي بازداري از اجراي برنامههاي نوسازي او و وزيرش قائم مقام. شايد از همين روست كه آن وزير دانا در اشعار خود از ايمان وليعهد و همچنين وفاداريش به تاج و تخت اسلام بارها دفاع كرده است. براي نمونه در جلايرنامه (ص 229) گفته است:
بود عباس شاه بخت فيروز |
مبارك باد بر او عيد نوروز … |
بده قدرت به او چندان كه شايد |
حراس ملك و ملت را نمايد |
قوي گردان كه شاه ملك و دين است |
هواخواهان خيرالمرسلين است |
چراغ دين ازو روشن چنان است |
كه هر كس را زمال و جان امان است |
به جز در نهي منكر امر معروف |
نميسازد حواس خويش مصروف |