درخانه ی ما داستان مادرم با دریا پیوستگی داشت.
همیشه می گفتند او ازآنسوی دریا آمده است.اصلیتش تعلق به سویه های آنسویه ی دریا دارد. ومن نمی دانستم آن » دریا» کجاست؟ درشیراز زاد بوم من که دریا نبود. وکودکی چهار پنج ساله کجا می توانست درآن دنیای بی تصویر، بداند دریا کجاست؟ اما مادرم همیشه از دریا می گفت. آرزویش بازگشت به دریا بود و زیستن دوباره برساحل و نفس کبود و گاهی سبز دریا…
هفت سالم شد و به تهران آمدیم و داستان دریا و مادرم همچنان با ما بود. همراه آن داستانهای دیگر،اینکه آنجا شهری قشنگ است، سبز است، خانه های زیبا دارد، درخت انجیر با برگهای سبز ومخملین دارد و اینکه آن سوی دریا کسانی هستند که مادرم دلتنگشان است. برادر و خواهر و زاده ها عموها و دائی ها و من که برادر و خواهر درکنار داشتم نمی فهمیدم که چرا آن کسانِ مادر آن سوی دریا هستند وآن دورزیستی ازبرای چیست؟ و آن دریا؟ آن دریا که مادرم چنان مشتاقش بود آن که اوخودش را ازتبار آن می دانست کجاست؟
تابستانی گرم، در گرمای تیرماه تهران ،مادرم چمدان بست و گفت: «حال سوی دریا می رویم. فقط من و تو.»
پدرم درتهران ماند و برادران و خواهرم نیز. من واهمه داشتم. نکناد دریا، همچون مادرم، خواهر و برادران را ازمن بگیرد.
سواراتوبوس شدیم. مسیر: آستارا!
مادرم در راه هیچ چیز نمی گفت ولی اشتیاقش را حس می کردم. لابد اززمان ازدواج با پدرم ، مردی نظامی، زاده ی بروجرد، و همیشه در مأموریت، گاهی درخرم آباد، گاهی پشتکوه، همدان، سنندج، کرمانشاه، شیراز، …….اورا از دریا برگرفته بودند. به اندازه ی سن بزرگترین فرزندش، بیست سال . ولی حسٌی به من می گفت که آن دوری، آن جدائی دورو دراز ترازاین است. مانند حفره ایست که حتی با دیدار دریا پر نمی شود.
شب افتاده بود وقتی به آستارا رسیدیم. یک بانوی تنومند و چندمرد خوش چهره به پیش بازمان آمدند. از لپهای من بوسه های آبدار گرفتند و به زبانی دیگربا مادرم چاق سلامتی کردند. شاید ترکی شاید روسی نشنیده بودم، هرگز ،از مادرم که بدین زبان صحبت کند.
مارا به خانه ی بزرگی بردند. من خسته بودم و وگیج فاصله ی تهران تا آستارا را تنها یک توقف کوتاه در رشت داشتیم و چند پیاده وسوارشدن برای ناهار و چای. من خسته بودم و شگفت زده. اینجا دیگرکجاست ؟ دلم برای پدرم تنگ شده بود.
مادرم که همیشه نگران خواب و خوراک من بوددرگوشه ای ازیک اطاق بزرگ و تمیز برایم جا انداخت و من به خواب رفتم.
سپیده تازه دمیده بود که چشم بازکردم . هنوزگیج بودم. میان خانه ی آجری شهریمان با باغچه های پرگل ،درکوچه ایی تهرانی و اینجا این خانه، با جغرافیائی که درشب تنها هاله ای ازآن در ذهنم مانده بود. و این اقوام؟ اینجا بود دریا؟
مادرم هنوز خواب بود .درکنار چمدانمان . اطاق بزرگ و تمیز بود. از تزئینات تهرانی، مبل و میزناهارخوری وصندلی خبری نبود. سماوری بزرگ در گوشه ی اطاق غلغل می کرد، و پشتی هایی با روکش سپیدوگل دوزی شده، پنجره هائی با پشت دری های دانتل و طاقچه ای که چند قاب عکس از زن ومردانی با پالتو وکلاه پوستی را درخود پناه داده بود و دولاله چراغ و سقف، با تیرکهای چوبی…… همه چیز غیرتهرانی می نمود.
آهسته برخاستم و از دراطاق بیرون رفتم.
درِاطاق به یک ایوان بزرگ باز می شد. هوا مه آلود بود. درتهران ابر دیده بودم وباران، اما اینجا ابر » مه » بود. چیزی بود که به چشمم سنگین می نمود.ندیده بودم ابر خودش را تا به خانه مهمان کند.
روبه روی ایوان باغی بزرگ بودبا درختهای انجیر و با شاخه وبرگهایِ پهن ومخملین. معلوم بود شب گذشته باران باریده ازبرگهای درختان هنوز باران میریخت. همان بانوی تنومند داشت به مرغ و جوجه ها وغازهایی که در صحن باغ ولو بودند دانه می داد. با همان زبان ،شاید ترکی و شاید روسی با مرغها صحبت می کرد. با همان زبان هم ازمن چیزی پرسید؟
شاید:
» آیا هما خانم هنوز خواب است؟»
هما بود نام مادرم و زن تنومند لابد فکر کرده بود من باید زبان مادری را بدانم. پدرم جز فارسی زبان دیگری را درخانه روا نداشت. لابد آن زبان زبان دریا بود.
طولی نکشید مادرم بیدار شد. هرگز چهره اش را آن قدر شکفته ندیده بودم. به زودی او هم به آن بانوی تنومند پیوست و نقل یک عمر،سخن برزبانشان رفت. به همان زبان که من نمی فهمیدم.گاهی می خندیدند و گاهی اشک می ریختند .بعد یادشان می افتاد که من هم آنجا هستم. بانوی تنومند گاه، به من نگاه می کرد لبخند می زد، با دوردیف دندان طلا و به مادرم چیزی می گفت ومادرم ترجمه می کرد:
میگه:
«عین بچگی های خود توست. صورت سپید وموهای فرفری.ونگاه کنجکاو.همینقدی بودی وقتی ازآنسو آمدیم این سو.»
صبحانه را در ایوان خوردیم. سرشیر و نان شیرمال خانگی و کره وچندجورمربا وچای آن سماورغلغلی.
مادرم گفت آن زن تنومند خانم دائی توست. واین سرشیر و نان ومربا همه خانگی ست. کارِ اوست.
ـ «پس خود دائی کجاست؟وپسر دائی ها دختر دائی ها؟»
ـ » آن سوی دریا.»
آه! بازهم دریا، داشت کم کم از دریا لجم میگرفت.
خانم دائی شبیه زنان تهرانی نبود. آرایش نداشت. به دور کمرش یک پارچه ی چندلائی پیچ داده بود ومرتب کار می کرد. یا در باغچه یا درخانه.یا کنار تنور، یا آنسوی باغ به دوشیدن شیرگاو.
سؤالم را تکرار کردم:» مادر پس دائی کجاست؟ اصلا دریا کجاست؟ اونی که اونارو برده؟»
بر بر نگاهم کرد. گفت امروز هوا مه آلود است . باید صبرکنیم مه فروکش کند.مه درآن روز و شاید سالها بود که بردریای مادرم وشاید خانم دائی وزاده ها فروکش نکرده بود.آخر مادرم چه طور می توانست به یک کودک شش هفت ساله بفهماند که اولش سربازان تزاری آمدند شهرهای ایرانی نشین آن سوی ارس ودریای خزر را گرفتند، غارتگری کردند، گلستان و ترکمانچای نوشتند. بسیاری را به اسارت گرفتند، و پاره ای ازخاندانها از واهمه ی آنها گریختند به این سو ولی پاره ای دیگر ماندند ، با آمدوبازگشتی کمابیش، اما بعدها بلشویکها آمدند و سپس استالینی ها و همانها که مانده بودند، ناچار یا دلخواه به حزب کمونیست پیوستند و دیگرسفرشان به این سو ناممکن شد. و اینچنین شد که دریا میان زنان وشوهران مرزشد و میان فرزندان و مادرها،میان زاده ها عموها خاله هاوچون زمان گذشت ما شدیم از یک خاندان ولی پاره ایی این سوئی وپارهای آنسوئی با جبر دریا.
آستارا در من سفر می کرد و من درآستارا،شهر زیبا ومرموز بود با عمارتهای قشنگ با ایوانها بزرگ در برابر خانه ها، باستونهای چوبی و سیر و پیاز و انگورهای آویخته در زنبیلها ودرختهای انجیر ومردمی که سخت مهربان بودند و هرجا می رفتیم ازچهره ی من بوسه های آبدار می ربودند و کلوچه وشیرینی های خانگی میدادند که هرگز در تهران نخورده بودم. ومادرم چون حسٌ آستارا را درمن می دید، کم کم زبان می گشود و برایم می گفت با لحنی قابل درک برای کودکی خردسال که :
اینجا منزل پدربزرگ توست وزمانی ما همه آنسوی دریا در شهری به نام باکو ساکن بودیم وخانه ی بزرگی داشتیم پراز فرش و اثاث با ایوانی بزرگ وباغی با درختهای انجیر که ازشان باران می ریخت و پدربزرگت تاجری سرشناس بود. سه برادر و دوخواهر بودیم وثروتمند و لی جنگ شد و روسها آمدند و اموالمان را گرفتند وگفتند باید روسی صحبت کنید. من عروسکهای زیبا و سماورهای کوچک داشتم ولی پدرم همه را گذاشت و به اینسوآمدیم و اینجا در آستارا مقیم شدیم.درهمین خانه. اما برادربزرگم ماند ودو فرزندش اردوان و اقلیما نیز. اما خانم دائی تو آیلا بانو نماند. روسها را دوست نداشت، ……روسها بدجنس بودند. مارازهم جدا کردند ودریا درمیان افتاد.
باز پرسیدم :
مادر دریا کجاست؟
وگفت :»برای دیدن دریا اول باید با رودخانه آشنا شوی.»
رفتیم کنار ارس. بچه ها کناررودخانه آب تنی می کردند. قورباغه ها را در دستانشان می فشردند ومن از ترس دامن مادرم را می کشیدم. و زنها رخت می شستند، آنسوی رود سربازهای مرزبان روسی از لای بیشه هااین سوئی هارا نگاه می کردند. از سرم گذشت شاید همانها بودند که همسر آیلا بانو ، خانم دائی مرا گرفتند و پسرش و دخترش را و خیلی های دیگر و عروسکهای مادرم وسماورهای کوچکش و خانه ی پدر بزرگ……
بچه ها بهشان سنگ پرتاب می کردند.
من هم سنگ پرتاب کردم:
» روسهای بدجنس چرا عروسکهای مادرم وبرادرش وشوهر ایلا بانو وخانه ی پدر بزرگ …….را گرفتید؟!!! «
مادرم خندید. وشب حکایت را برای آیلا تعریف کرد. خانم دائی مرا سخت درآغوش گرفت وچهره اش از اشک خیس شد. لابد دلش برای پسرودختردر آن سوی دریا مانده اش تنگ شده بود.
روزی هوا آفتابی شد. غازها در کوچه ی جلوی خانه رژه میرفتند. مادرم گفت امروز به دریا می رویم.
دریا به پیش بازمان آمد، بزرگ با شکوه باپیراهنی سبز، بازبانی آهنگین وپر از خاطره های تلخ وشیرین، ازچهره ی مادرم بوسه های آبدارگرفت. به جای همه، به جای آنسوئی ها، به جای عروسکهایش ودرخت انجیر خانه اشان، برادرش و زاده ها وآنها که مادرم دلتنگشان بود.
سال پنجاه و هفت شد. روزی گفتند. انقلاب شده. آزادی آمده .برای همه، آنسویی ها واین سوئی ها. حال آنسوئی ها می توانند به ایران بازگردند. اردوان بعد از چهل سال بازگشت به سوی آستارا به سوی مادرش آیلا. ولی گفتند تو کمونیستی وجاسوسی. پس دستگیر واعدام شد.
دریا حق داشت. پاره ای واقعا آنسوئی بودند.می بایست می ماندند.
دلتنگ با خاطره ی دریا.