(تأملی کوتاه در باره ی زنانگی عنصر شراب )
پژوهش و گزارش دکتر شهین سراج
در میان قصاید منوچهری دامغانی (در گذشت ۴۳۲ هجری قمری)، آن شاعرِ نگارگرطبیعت، آن که شعر»خیزید و خزآرید که هنگام خزان استِ » او درآغاز هر خزان هنوز در گوش ما زنگ می زند، سراینده ی باذوقی که شعرش آکنده از وصف طبیعت، شراب، شادی و زیبائی وجشن های ایرانی است ، قصیده ای دیده می شود که گرچه در دیوان این شاعر با عنوان مدح شیخ العمیدابوسهل زوزنی،(دیوان ص 143 ) آمده، اما به حق می بایست نام آنرا به «دیدار شاعر با دخترجم» و یا عنوانی شبیه به این تغییر داد. (1)
قصیده، روایت گونه ایست، تخیٌلی، از جریان آگاهی یافتن شاعر ازباقی ماندن دختری از جم (جمشید شاه)، درنهانخانه ای در خانه ی گبران که کنجکاوی شاعر را جلب می کند و اورا به جستجوی آن دختر می کشاند وعاقبت این جستجوبه بوس وکنار با آن دخترو سرانجام به وصال با او می انجامد. قصیده اینگونه آغاز می شود:
چنین خواندم امروز در دفتری
که زندهست جمشید را دختری
بود سالیان هفتصد هشتصد
که تا اوست محبوس در منظری
هنوز اندر آن خانهٔ گبرکان
بماندهست بر پای چون عرعری
نه بنشیند از پای و نه یک زمان
نهد پهلوی خویش بر بستری
نگیرد طعام و نخواهد شراب
نگوید سخن با سخن گستری…….
آری شاعر آگاهی می یابد که ازجمشید شاه پیشدادی دختری باقی مانده که هفتصد و هشتصد سالی می شود که در خانه ی گبرکان زندانی ست. دوشیزه ی باکره ای که با کسی سخن نگفته و نه «پهلوی خویش نهاده بر بستری». سپس شاعر جریان جستجوی خودرا شرح می دهد. مشعلی برمی گیرد و به آن خانه ی سنگی وارد می شود و درگوشه ای از خانه آن دختر را می یابد که در زندانی سفالین محبوس است . بر سر او گلین افسری نهاده شده وبر آن نیز نازک معجر (چادری) کشیده شده.
شاعر گلین افسرو آن نازک معجر از سراوبر میدارد و از عطر دل انگیزی که از او برمیخیزد سرمست می شود. مهردوشیزگی از او بر می گیرد و ساغری از لبان او(سلسبیلش) می نوشد و قطره ای برکف دست او می چکد که دراثر آن کف دست شاعر همچون کوثری(بهشتی ) می شود و ازهرموی او گوئی نرگسی (عبهری) می روید. او در اثروصل با آن دوشیزه ی باکره خودرا همچون امیری بلندپایه حس می کند که ازلهو طرب گرد او لشکری گردآمده باشد.
همی بوی مشک آمدش از دهان
چو بوی بخور آید از مجمری
مرا عشق آن سلسبیلش گرفت
چو عشق پریچهرهٔ احوری
ببردم ازو مُهر دوشیزگی
وزان سلسبیلش زدم ساغری
یکی قطره زو برکفم برچکید
کف دستم گشت چون کوثری
ببوییدم او را وزان بوی او
برآمد ز هر موی من عبهری
به ساغر لب خویش بردم فراز
مرا هر لبی گشت چون شکری
امیری شدم آن زمان، زان سبیل
ز لهو و طرب گرد من لشکری
از این جا به بعد شاعر وارد مدح ممدوح خود می شود و چنین شرابی را برنام او می نوشد.
تمام قرائن نشان می دهد که آنچه در این قصیده دختر جم نامیده شده، نمادی از شراب است.زندان سفالین همان خمره است وگلین افسر(تاجی از گل) ظاهرا باید سرپوشی باشد که برخمره های شراب می گذاشتند وآنچه به عنوان برداشتن دوشیزگی و وصل با آن دختر در شعر شاعر آمده، بیانی نمادین است ازنوشیدن شراب و اثرات آن که شاعربا زیباترین بیان، لذت آنرا همانند باوصلت با دوشیزه ای زیبا دانسته است.
البته این نخستین موردی نیست در دیوان منوچهری که شراب عنصری زنانه دانسته شده است. نکته ی در خور توجه این که آنچه ازآن شراب می گیرند یعنی تاک وانگور و رز نیز جنسیتی زنانه دارند. رزعنوان دختر ودوشیزه را همواره با خود همراه دارد. دختررز در شعر منوچهری همواره دختری ست پرده نشین که با وجود محدویتها ومراقبتهائی که از او می شود، به طرز معجزه آسائی باردار می شود. گاه بارداری او با بارداری مریم مقدس مقایسه می گردد:
اکنون صفت بچهٔ انگور بگویم
کاین هر صفتی در صفت او هذیانست
انگور بکردار زنی غالیه رنگست
و او را شکمی همچو یکی غالیه دانست
اندر شکمش هست یکی جان و سه تا دل
وین هر سه دل او را ز سه پاره ستخوانست….
بی شوی شد آبستن، چون مریم عمران
وین قصه بسی طرفهتر و خوشتر از آنست
زیرا که گر آبستن مریم به دهان شد
این دختر رز را، نه لبست و نه دهانست
آبستنی دختر عمران به پسر بود
آبستنی دختر انگور به جانست
آن روح خداوند همه خلق جهان بود
وین راح خداوند همه خلق جهانست
گر قصد جهودان بد در کشتن عیسی
در کشتن این، قصد همه اهل قرانست
آن را بگرفتند و کشیدند و بکشتند
وین را بکشند و بکشند، این به چه سانست
آن را بگرفتند و کشیدند و بکشتند( دروصف خزان و مدح احمدبن عبدالصمد وزیرسلطان مسعود دیوان ص 7)
دختران رز را دهقان همواره غافلگیر می کند. با وجود آن که چشم ازآن پردگیان برنمی دارد و شبانه روز مراقبشان می باشد، اما باز دختران فرصت جسته ودراثر هماغوشی با غیر، باردار می شوند. در مسمط زیبای(خیزید وخز آرید دیوان ص 147) منوچهری سحرگاهان ما را همراه دهقان، برای بر رسی روزانه به تاکستان می برد. ولی هرچه دهقان جست و جو می کند ازآن دوشیزگانی که مادرشان بدوسپرده بود، ودهقان قفل برخانه اشان زده بود که چشم غیر برآنها نیفتد، نشانی نمی یابد.آنها همه باردار شده اند. و منوچهری چه زیبا شگفت زدگی دهقان وحالت بارداری دختران را بیان می کند. دهقان از دختران رز بازخواست می کند وآنچه ازمشاهده ی دختران باردار درک می کند به زبان میآورد :
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید، در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه باید
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار
گوید که شما دخترکان را چه رسیدهست؟
رخسار شما پردگیان را که بدیدهست؟
وز خانه شما پردگیان را که کشیدهست؟
وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریدهست؟
تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیدهست؟
گردید به کردار و بکوشید به گفتار
تا مادرتان گفت که من بچه بزادم
از بهر شما من به نگهداشت فتادم
قفلی به در باغ شما بر بنهادم
درهای شما هفته به هفته نگشادم
کس را به مثل سوی شما بار ندادم
گفتم که برآیید نکونام و نکوکار
امروز همی بینمتان بارگرفته
وز بار گران جرم تن آزار گرفته
رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته
زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته
پستانکتان شیر به خروار گرفته
آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار……
اگر در این شعر دختران رز خاموش هستند و در برابر بازخواست دهقان پاسخی نمی گویند، درسروده ی دیگری( مسمط تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی 197ص) که همان ماجرا کم وبیش تکرار می گردد و دختران بار دار مورد مؤاخذه ی دهقان قرار می گیرند، این بار دختر رز یا تاک به پاسخگوئی می پردازد و از برای بارداری خود دلیلی روحانی میآورد. از خود دفاع می کند. بارداری خودرا همچون آبستنی مریم امری مقدس وآنرا کار حضرت جبرئیل قلمداد می کند. مکالمه ی رزبان با دختر رز، یکی از زیباترین و آموزنده ترین بخش های خمریات یا می نامه های منوچهری و شاید بتوان گفت دراین نوع ادبی بی مانند می باشد:
رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان
کو دلش بود همیشه سوی رز خواهان
بگشادش در با کبر شهنشاهان
گفت بسمالله و اندر شد ناگاهان
تاک رز را دید آبستن چون داهان
شکمش خاسته همچون دم روباهان……
تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت
این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت
با که کردستی این صحبت و این عشرت؟
بر تن خویش نبودهست ترا حمیت
من ترا هرگز با شوی ندادستم
وز بداندیشی پایت نگشادستم
هرگز انگشت به تو بر ننهادستم
که من از مادر باحمیت زادستم
به قضا حاجت پیش تو ستادستم
وز حلیمی به تو اندر نفتادستم
چون ترا دیدم از پیش بدین زاری
کردم از پیش رزستانت دیواری
بزدم بر سر دیوار تو من خاری
کنجکی گرد تو همچون دهن غاری
پس دری کردم از سنگ و درافزاری
که بدو آهن هندی نکند کاری
زدمت بر در یک قفل سپاهانی
آنچنان قفل که من دانم و تو دانی
چون شدم پنهان از درت به لرزانی
نیکمردی بنشاندم به نگهبانی
با همه زیرکی و رندی و پردانی
نخل این کار برآورد پشیمانی
گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی
از نکوکاران و ز شرمگنان باشی
پاک تن باشی و از پاک تنان باشی
هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی
شوی ناکرده چو حوران جنان باشی
نه چنان پیرزنان و کهنان باشی
من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی
روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟
گهرت بد بُد با سوی گهر گشتی
همچنان مادر خود بارآور گشتی
دختری بودی، بر بام و به در گشتی
تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی
راست بر گوی که در تو شدهام عاجز
به کدامین ره بیرون شدهای زین دز……
واما پاسخ درختر رز:
تاک رز گفتا: از من چه همیپرسی
کافری کافر، ز ایزد نه همیترسی
به حق کرسی و حق آیتالکرسی
که نخسبیده شبی در بر من نفسی
هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی
که نه اویستی جنی و نه خود انسی
نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی
که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی
جبرئیل آمد روح همه تقدیسی
کردم آبستن، چون مریم بر عیسی
بچهای دارم در ناف چو برجیسی
با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی
اگرت باید، این بچه بزایم من
وین نقاب از تن و رویش بگشایم من
گر نبایدت به زادن نگرایم من
همچنین باشم و نازاده بپایم من
و گر استیزه کنی با تو برآیم من
روز روشنت ستاره بنمایم من
اگرم بکشی، برکشتن تو خندم
من چو جرجیس تن خویش بپیوندم
ور بدری شکم و بندم از بندم
نرسد ذرهای آزار به فرزندم
گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم
که مرا زنده کند زود خداوندم
دفاعیه ی دختررز ومقایسه ی بارداری خود با مریم بسیاردرخور توجه است. می دانیم که مریم را هم زکریا در خانه ای گزارده ودر براو بسته بود. به ناگهان جبرئیل همچون جوانی خوشرو بر او ظاهر شد و بر او دمید و از دم او مریم بارگرفت. چنین مقایسه ای گویای برداشتی است که منوچهری از شراب داشته. زیرکانه آن را همچون نوشداروو مائده ای مقدس دانسته است. دختر می گوید که گرچه ممکن است تو مرا بکشی اما نمی توانی به فرزندم(کنایه از شراب) آسیبی برسانی واگرهم مرابکشی بازخداوند مرا زنده خواهد کرد که بی شک منظور دختر رز آن شرابی ست که در اثرکشتن او به دست میآید.
در بیتهای بعد میخوانیم که چه طور دهقان خشمگین رز و شاخه ها واستخوانهایش را به جرم گناهی که مرتکب شده قطع میکندو آنها را درچرخشت می اندازد تا ازآنها عصاره ای برگیرد و نامیرائی دختر رز را فراهم آورد.
حلول جبرئیل(روح الله) در گیاهان که سبب شکوفائی آنان می شود،در شعر مولانا نیز مصداقهائی دارد. با این تفاوت که او نیشکر را برجای رزنشانده است:
تا زانفاس خدا در ندمد روح الله
مریمان شکرستان نشوند آبستن (2 )
در پی ریشه یابی زنانگی رز
مهمترین نکته ای که درشیوه ی برخورد منوچهری با دختر رز نظر را جلب می کند، سوای شرح شاعرانه ای که ازچگونگی تهییه شراب میدهد،واژه های زیبای فارسی که از فرهنگ کهن شراب سازی بدست می دهد، مؤنث دانستن رزو همچنین شراب است. آیا زنانگی رز و شراب ریشه در باورهای کهن ایرانی دارد یا برساخته ی خود شاعر است؟
دررابطه با این پرسش پاره ای از پژوهشگران به کاووش پرداخته اند و فرضیه هایئ را نیز مطرح نموده اند. برای نمونه در پاسخ به اینکه چرا شراب را دختر جم نامیده اند، گذشته از این که جمشید را سازنده ی نخستین شراب می دانند، روایتی کهن نیز در پاره ای ازمتون تاریخی در پیوند میان شراب و دخترجم و به بیانی کنیزجم آمده که هرچند بازکننده ی چرائی مادینه بودن شراب نیست اما به آوردنش می ارزد.برای نمونه:
در نفایس الفنون فی عرایس العیون تألیف محمد بن آملی داستانی درباره پیدایش می آمده است:
«….عضدالدوله از صاحب بن عباد میپرسد اول كسی كه شراب بیرون آورد كه بود او جواب داد كه جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بكارند و ثمرات آن را تجربه نمایند چون میوه رز چشیدند در او لذتی هرچه تمامتر یافتند و چون خزان شد در میوه رز استحالهای پدید آمد جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره كنند پس از اندك مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او بمرارت پیدا شد» جمشید در آن خمره را مهر كرد و دستور داد كه هیچ كس از آن ننوشد زیرا میپنداشت كه زهر است. جمشید را كنیزك زیبائی بود كه مدتها بدرد شقیقه مبتلا گشته و هیچیك از اطباء نتوانستند او را معالجه كنند با خود گفت مصلحت من در آنست كه قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم قدحی پر كرد و اندك اندك از آن آشامید چون قدح تمام شد اهترازی در او پدید آمد قدحی دیگر بخورد خواب بر او علبه كرد خوابید و یكشبانه روز در خواب بود همه پنداشتند كه كار او بآخر رسید چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید كنیزك حال را بازگفت جمشید كلیه حكما را جمع كرد و جشنی برپا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هریك از آن جمع قدحی دادند چون یكی دو دور بگردید همه در اهتراز درآمدند و نشاط میكردند و آن را شاهدارو نام نهادند.»(3)
باید گفت که مادینه انگاشتن رز، ریشه هائی کهن تر از زمانه ی منوچهری ودوران پس از اسلام دارد.بنا بر اسطوره ای ازمنابع پهلوی، تولید شراب ازخون گاویکتا آفریده شده است.درنامه ی پهلوی زادسپرم می خوانیم:
» همین که گاویکتا آفریده بگذشت(بمرد) ازآن روی که سرشت گیاهی داشت، پنجاه وهفت گونه دانه ودوازده گونه گیاه درمان بخش از اندام او روئید. نخستین گیاهی که از اندام های آن گاو برآمد همانا تاک بود که درخت زندگی خواندند. ازخون آن گاو که بر زمین ریخت، کودک می یا دختر رز جان گرفت، چه می خود خون نباتی است که برای درست چهری خون یارتر………(4)
به دیده ی ما زنانه دانستن شراب وآنچه شراب را ازآن می گیرند، رز وتاک، سوای آنچه دراساطیرکهن ایرانی آمده می تواند ریشه درچگونگی بینش ماهیت و هستی زن درفرهنگ کهن ایرانی داشته باشد. زن همواره نماد آفرینش، زیبائی و شادی بوده است. در این شیوه ی بینش می توان برای شاخصه های زنانگی وتأثیرات روانی می شباهتهائئ یافت؟ این اندیشه ازکهن ایام سفرکرده و در شعر فارسی نشسته است. دختررز، وآنچه از او می گیرند سبب سرمستی و شادیست ازآنرو که زن نیز سبب شادی و سرمستی است. درمیان پارسی گویان بسیاراند سخنسرایانی که دختر رز را نماد سرمستی و شادی گرفته اند. برای نمونه بشارمرغزی شاعر سده چهار هجری رز را آفریننده ی شادی و خرٌمی می داند:
رز را خداي از قبل شادي آفريد
شادي و خرمي همه از رز شود پديد
از جوهر لطایف محض آفرید رز
آنکو جهان و خلق جهان را بیافرید
از رز بُوَد طعام و هم از رز بُوَد شراب
از رز بُوَدت نُقل و هم از رز بود نبید
شادی فُرُخت و خرمی آن کس که رز فُرُخت
شادی خرید و خرمی آن کس که رز خرید
دختر رز این مستوره ی گنهکار شادی آور
اما اینکه دختررز را دختری گنهکار میدانند، شاید ازاثرات فرهنگ دوران اسلامی ست که شراب را نوشابه ای ممنوع دانستند ودرهمآمیزی گناه با دختر رز و ازآنجا ،شراب ، محصول این دوره ازتاریخ تفکر اسلامی ست. وگرنه در متون کهن ایران ، درخردنامه های پهلوی شراب همچون داروئی بهره مند دانسته شده و خوردن آن با مفهوم گناه هرگزآمیخته نبوده است.
سفر دختر رزاز بندِ دیوان منوچهری به دیوان حافظ
منوچهری دختر رز را آراسته واورا با شراب و شادی عقدی ابدی بسته. حافظ این دختر را گرفته و بر مسند زیبای شعر خود نشانده.و آنچنانکه شیوه ی اوست برچهر این دختر رنگ شعر خودرا زده است.بر رسی بسامد دختر رز، و رنگ و بوئی که این مستوره ی زیبا در دیوان حافظ می گیرد، بی تردید، پژوهشی ژرف را می طلبد. در این گفتار تنها نمونه هایی آورده ایم تا گویای راز و نیاز خواجه با دختر رز باشد.
او درشعر حافظ گاه آن دخترک مستوره ی گنه کار وبدکاره ایست که چون از پرده برون میاید و اجازه ی کار می یابد(کار به دستوری کرد) سبب شادی می شود و حتی گلبن وصل شاعر از نسیم حضورآن دخترکه کنایه ازهمان شراب است می شکفد.
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره ی مخموری کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد
غنچه ی گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
روشن است که حافظ چنانکه شیوه ی اوست، باورهای زاهدانه و قوانین شرع را دراین شعر به ریشخند گرفته واگر دختر رز، از واهمه ی حاکم شرع پنهان است و بدکاره، امٌا برای شاعر شادخوار و زندگی دوستی همچون حافظ نماد زیبائی و سرمستی ست.
حافظ گاه دختررز را درشکل دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ ومست جلوه می دهد که جامه ای لعل رنگ دارد و نیمتاجی از حباب(نمادی از حباب که بر سربشکه می نشیند) وحافظ چنان شیفته ی آن دختر است که برای به دست آوردِن آن تلخ ،حلوا جایزه تعیین می کند و یاران را منادی می دهد که حتی اگر به دوزخ رفته باشد باید به دنبالش روید واورا تقدیم حافظ کنید. آیا زیبا تر از این می توان به وصف این معشوقه ی گریز پاپرداخت؟معشوقه ی گریزپا، زیرا درجامعه ی شریعت زده، هرآنچه موجب شادیست همچون زن و شراب را می بایست از دیده ها پنهان نمود.
بر سر بازار جانبازان منادی میزنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست
رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید
جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ برید
در سروده ی دیگری همان دخترشادی آور را باز می یابیم که ساقی قول حضورش را داده بود، همان که شادی مجلسیان درقدم ومقدم اوست و حال حافظ از او میخواهد که آن دخترک دربندرا آزاد کند ، همان که برای بازگشتش شاعر بسی دم (نفس گرم و روحانی) وهمت( دل و قصد و دعا) به گرو گزارده بود. حافظ شکر گزار است که زتاراج خزان، بر سمن و سرو وگل شمشاد، کنایه از روی دختر زر و حوادث زمانه آسیبی نرسیده است. بیت آخر و توصیه ی حافظ بدین که نباید همین کشتی نوح را از دست بدهد، ایهامی دارد. چون کشتی نام باده هایی نیز بوده که درآن شراب می نوشیدند. (5)
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
ستایش حافظ از دختر رز تا بدانجا پیش می رود که اورا افتاب نیمه شب می خواند:
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
با همه ی دلبستگی که به دختر رز دارد، اما ازآنجا که تعادل را شاعر خردمند شرط رستگاری می شناسد، دختر رز این عروس بس خوش را گه وگاه سزاوار طلاق و دوری و پرهیز می داند.
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
ازگریز دختر رز ازبند دیوان منوچهری به سرای سبز و خوش نشین دیوان حافظ پی می بریم که شعر فارسی چه زنجیره ی استواریست از اندیشه وفرهنگ، زیبائی و هزاران نقش که از دیوان شاعری به شاعر دیگر سفرمیکند و دراین سفر کاروانی از تصاویر و میراث زمانه را با خود همراه می کند.
تداوم هیچ مفهومی را نمی توان درشعرفارسی بدون بررسی پیشینه ی آن در فرهنگ کهن ایرانی و دردیوان پیشینیان بر رسی نمود. از این دست دختر رز، تنها یک نمونه بود که در این نوشتار ارائه شد.
کتابنامه:
-
برای زندگی نامه وسروده های منوچهری بنگرید به : دکتر محمد دبیرسیاقی، تهران، انتشارات زوار.
-
بنگرید به تقی پورنامداریان، داستان پیامبران در کلیات شمس، انتشارات سخن،ص 510)
-
آملی، شمس الدین محمدبن محمود. نفایس الفنون فی عرایس اعیون. به اهتمام میرزا احمد،تهران 1309. نقل ازدکتر علیرضا مظفری ـ پریسا حبیبی، تحلیل ژرف ساخت استعاره ی دختر رز، فصلنامه ی ادبیات عرفانی و اسطوره شناسی، بهار 1394)
-
گزیره های زاداسپرم: ترجمه محمدتقی راشد محصل، تهران مؤسسه مطالعات فرهنگی، 1366، ص 3 وبنگرید به هما ناطق، حافظ خنیاگری، می و شادی ، شرکت کتاب،1383، ص198
-
برای نامهای باده و پیمانه وکشتی در شعر حافظ بنگرید به هما ناطق یاد شده ص 417: بده می تا خوش برآییم/ از این دریای نا پیدا کرانه.