حدیث دیگری از حدیث نفس در دیوان بهارملک الشعراء
در دو نوشتار پیش » شاعران این مردمان بوالعجب» و » آرمان شاعر» دونمونه از شیوه ی بیانی بهارازحدیث نفس را بیان کردیم و همچنین یاد آور این نکته شدیم که بهار از شعرپناهگاهی برای خویش می سازد تا در هنگامها و هنگامه های دشوار زندگی بدان مأمن معنوی پناه برد. شعر،آن همدل وهمراه شکیبائیست که رنج های شاعر را می گیرد، بدانها گوش فرامی دهد و ازآنها گلهای زیبا می رویاند. شعربرای بهارهمچونان عصای جادوئیست که می تواند، موسی وار دنیائی از نو بیافریند. دنیائی که شاید پیچش وترکیب عناصرسازنده ی آن در منطق نمی گنجند. اما برای شاعر قابل باور است وملموس و ممکن. اینک در این گفتار کوشش می کنیم تا نمونه ی دیگری ازدیوان بهار در رابطه با بیانگری های نفسانی او درقالب شعر بیاوریم.
درحال تب
قصیده ی زیبای در حال تب (دیوان بهار ص 557)بیست و نه بیت دارد و در سال هزارو سیصدوده سروده شده. حال وروزشاعردر این سالها خوب نیست.وروشن است که این سروده را در شرایط مناسب روحی ننوشته است. شش سال ازتاجگزاری رضاشاه گذشته و دوسال از رهائی بهار از دوره ی نخستین حبس. اما در زندگینامه او می خوانیم که هنوز تحت نظر است و از انتخاب در مجلس ششم محروم گشته، چاپ دیوانش را مانع گشته اند، حق روزنامه نگاری ندارد. ودوسال بعد باردگرزندانی و به دنبال آن به اصفهان تبعید می گردد. پس وضعیت روحی بهار را می توانیم حدس بزنیم. شاعری آزادی خواه و آزاده که ازآغاز پای گیری نهضت مشروطیت، قدم وقلم درراه پای گیری این نهضت گزارده از هیچ کوششی برای پای گیری حکومت قانون ومجلس ملٌی دریغ نورزیده، روزنامه های بهار و نوبهار و زبان آزاد را به راه انداخته، انجمن و مجله ی دانشکده را پای گزاری کرده، از اعضای فعال حزب دمکرات بوده…..ولی حال در این سالها بدو نسبت
خیانت وضدیت با رژیم رضاشاهی بسته اند خانه نشینش کرده اند. برای شاعر ونویسنده ای چون بهار، آن آزاده ی همیشه در صحنه، آنکه سینه ی خودرا در برابرتجاوزات روس و انگلیس به خاک وطن سپرکرده چه میماند؟جز ذهن و زبانی تب دارو آتشین.
تبی که سراسروجوداوراگرفته بروزات جسمانی دارد آری. اما ریشه ی این تب جانسوز را باید دردرگیری های روانی بهار جست وجوکرد. درگیری هائی که از بخشی ازآنها در این قصیده پرده بر می دارد.
فضای قصیده فضای شکایت است، شاعر از روزگارگله دارد، معترض است. همه ی وجود شاعر درد است. زبانش زبان شکوه است وگفتن از درد و تب وحرمان. درعین حال سرشار از صلابت است ویادآورتکیه گاههای شاعر همچون شعر واندیشه و باورمندی به پاره ای از ارزشها که همچون تب بر ودرمان ازآنها یاری می جوید. ساختار زیباو محکم قصیده مارا به نهانی ترین درونیات شاعربه رازهای بسته ی او می کشاند و چه بسا تب اوبه ما نیز منتقل می شود.
درچند بیت نخستین بهاراز سراینده ی قصیده ، از خود می گوید. هرچند وجود اورا دردورنج فراگرفته اما گوئی می خواهد از موضع قدرت با ما سخن بگوید. میخواهد ما بدانیم که صاحب این تب کیست. آن چه کسی ست که باوجود بلندی فکرو نفوذ کلام دچارچنین دردورنج وتبی گشته ودرمان را درچه میجوید؟
او می گوید: این منم کسی که مغزش اقلیم دانش و فکرتش سرزمین اوست، سینه ای دارم دریای گوهر است و دلی دارم که گوهر یکتای آن دریاست. و شعر من، شعر من موجی را ماند انگیخته از دریای ذوق و من چون نهنگی شناور در آن دریا….من قلمی (خامه ) دارم که همچون عصای موسی عمل می کند وهنگامی که پیچان می شود وبه حرکت در میآید فرعون جهل را ازمیان بر می دارد. سخن به بهار می سپاریم:
مغز من اقلیم دانش، فکرتم بیدای او
سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او
شعر من انگیخته موجیست از دریای ذوق
من شناور چون نهنگان بر سر دریای او
اژدهای خامهام در خوردن فرعون جهل
چون عصای موسوی پیچان و من موسای او
اما این شاعر توانا همان که فکرتش سرزمین دانش است و شعری برانگیخته وپرقدرت همچون موج دارد و قلمی معجزگرهمچون عصای موسی، از غمی عمیق رنج می برد. غمی که کارکردهای جسمی و روحی در هستی شاعر دارد.
چون رخ زردم ز خوناب مژه گیرد نگار
بشکفد برگلبن طبعم گل رعنای او
شاید اگر بودلر،شاعر فرانسوی و سراینده ی گلهای رنج، تنها همین یک بیت بهار را میخواند چه بسا از همذاتی وهمزبانی او با این شاعر ایرانی درشگفت می شد.
شاعری که بر رخ زردش خونابه می ریزد ودراثرآن مژه اش نگارین می شود،(توصیف درد و رنج) اما رنجی که گل می رویاند وبرگلبن طبع شاعر گلی رعنا می شکفد. از این زیباتر می شود، رنجی را که سبب آفرینش شده است بیان داشت؟
اما چیست سبب این خوناب ریزی و این رخ زرد؟ در بیتهای بعدی شاعر مارا با ریشه ی درد خود آشنا می سازد.
درد زاد بوم:
چون ز مژگان برگشایم خون بدرد زاد و بوم
ارغوانی حلٌه پوشد خاک مشک اندای او
اول واژه ای که بهار دردفتر رنج خود می نویسد درد زادبوم است. ( بلحاظ وزن شعری شاعر زادبوم را زادو بوم آورده). مگر نه اینکه بهارشاعر وطن است، مگر نه اینکه او هرهنگام که از تبارشناسی شعر خود سخن می گوید، شعرش را وطنیه می نامد:
وطنیاتی با دیده ی تر می گویم
با وجودی که در آن نیست اثر می گویم
تا رسد عمر گرانمایه به سر می گویم
بار ها گفته ام و بار دیگر می گویم(مسمط وطن درخطر است، دیوان ص197)
مگر نه اینکه او خودرا زبان وطن می نامد :
من زبان وطن خویشم و دانم به یقین
با زبان است دل مردم ایران همسر
آنچه آرم به زبان راز دل ایرانست
بو که اندر دل یاران کند این راز اثر(هدیه ی باکوص774)
ومگر غیر از این است که هستی بهار با هستی وطن درآمیخته بود وحسٌ میهن دوستی او آنچنان بود که اگر وطن خاردرجگر داشت بهار نیز زخم آن برجان ودل خود حس می کرد:
نه هر که درد دیار و غم وطن دارد
به راستی خبر از درد و داغ من دارد
ز روزگار خرابم کسی شود آگاه که
خار در جگر و قفل بر دهن دارد(غزل جلد دو ص1332)
در این راستا صدها نمونه ی دیگر می توان آورد از درآمیختگی درد وطن با دردهای بهار. در قصیده ی درحال تب، که مورد نظر ماست، سرمطلع گفتن از درد هایش ،درد زادبوم است. در هم آمیزی جان و هستی بهار با جان وطن آنچنان تنگاتنگ است که عناصر و مظاهر مادی و ملموس» وطن» همچون خاک و آسمان …. و غیره نیز رنگ عواطف او را می گیرند و در لحظه هائی شاعرانه ، خاک مشک اندای وطن همچون اشک بهار خونبار شده و رنگ ارغوانی به خود می گیرد.
چون ز مژگان برگشایم خون بدرد زاد و بوم
ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او
کارکردهای درد زادبوم را درشعردر»حال تب» دنبال می کنیم. هرچه در عمق قصیده بیشتر فرو می رویم بیان شاعر از رنج و تب گیراترو درعین حال شاعرانه تر می شود. عناصر طبیعت را با خود همراه می کند. اگر او، بر اثر رنج و تب و بیماری تا سحر بیدار میماند و آه می کشد از نهیبش آسمان وطن نیز با صد هزارچشم که می تواند کنایه از ستاره باشد بیدار میماند:
از نهیب آه من، بیدار ماند تا سحر
آسمان، با صدهزاران چشم شب ییمای او
واما تب وآن تب جانسوز:
تا اینجای قصیده بهار ازکیستی خود وانگیزه ای که سبب خونباری چشمان او شده با ما سخن گفته ، انگیزه ای که در ابیات بعد آنرا بیشتر می شکافد.حال به وصف تب می رسد. تب و آن تب جانسوز. وچون به تبی که در اثرآن درد زادبوم عارضش شده میرسد، طیفی از تصاویر زنده و جانداردربرابرمان می گذارد . واژه ها و تشبیهاتی که بکاربرده، مخاطب را به بستراو می کشاند،آنچنانکه می توان آتشی را کزوجود او برمی خیزد وحتی به سریر(تخت) وجامه ی او سرایت می کند حس کرد، ضربات تند نبض را در دست سنجید، چهره ی گر گرفته ی اورا دید وکلماتی را که براثر تب برزبان می راند شنید.
تفته چون دوزخ سریرم، هرشب ازگرمای تب
من چو مرد دوزخی نالیده از گرمای او
محشر کبراست گو پیکرم، کش تاب تب
دوزخست و فکر روشن جنهٔ المأوای او
جنت و دوزخ به یک جا گرد شد بینفخ صور
بلعجب هنگامه بین در محشر کبرای او
از دم من شد گریزان دوزخ رشک و حسد
زانکه در نگرفت با من شعلهٔ گیرای او
خون شدم دل و اندر آن هر قطره از پهناوری
قلزمی صد مرد بالا کمترین ژرفای او
دل چو خونین لجه و چون کشتی بیبادبان
روح من سرگشته در غرقاب محنتزای او…….
به راستی صدها برگ می توان در باره ی همین چند بیت، این تب نامه ی بهار نوشت. پیش چشم خود مجسم کنید مردی فاضل و دانشمند، با زبانی پرصلابت و شعری خیزنده همچون موج و خامه ای اعجازآفرین که چنین در بستر تب و بیماری افتاده واز تب خود می نویسد. تبی که در نتیجه ی بیدادگریهای سردمداران جامعه ای که قدر اورا نمی شناسند عارض او گشته است.میان جنت و دوزخ دست و پا می زند. دوزخ همان تبی ست که بر جان او چنگ انداخته و فکرت روشن همان ذهن توانای اوست که گهی اورا می رهاند و گهی دیگرتاب نمیآورد. زیباترین بخش این تب نامه شاید این دو بیت باشد:
خون شدم دل و اندر آن هر قطره از پهناوری
قلزمی ،صد مرد بالا کمترین ژرفای او
دل چو خونین لجه و چون کشتی بیبادبان
روح من سرگشته در غرقاب محنتزای او
دل شاعر همچون دریای خون گشته که هرقطره ی آن خود دریائیست که کم عمق ترین بخش آن به عمق صدمرد بلند قامت است. درآن دریای خون (خونین لجه) روح شاعر همچون کشتی بی بادبانی ست که درغرقاب محنت زای آن سرگشته بمانده است. ببینید شاعر تا کجای تخیلات خویش ما را می کشاند و با چه واژه های جانداری از درد خویش سخن میگوید.
ریشه های درد:
چند بیت فراتر بهار بیتی میآورد که مارا به فکر فرو می برد:
میزنم روز و شبان داد غریبی در وطن
زین قبل دورم ز شهر و مردم کانای او
آیا می توان این حسٌ غریبی دروطن را ریشه ی دلخونی بهاردانست؟ چرا باید بهار خود را غریب دروطن حسٌ کند؟ شاعر خود به ما پاسخ می دهد. آری بهار به بیانی غریب دروطن است ازآنرو که فهم وکمال او، آرمانخواهی او، میهن پرستی او ، اورا درپایگاهی ورای پاره ای ازمردمان زمانه قرار می دهد. رنج او ازآن است که سفله ها و خالی مغزان برروشنفکران و دانشوران مقدم اند. چه رنجی از این بیشتر که طوطی سخنگوئی چون بهار باید خامش باشد و بومان آشیان بند باغ میهن باشند!
وای بر من زین سفیهی وانکه بگشاید چو من
دکهٔ دانش به بازار سفیهان، وای او
هرکه چون طوطی سخن گوید درین ویرانه بوم
بوم بندد آشیان بر منزل و ماوای او
چون صدف دانا خمش گردد کجا در شهر خویش
کس ندارد پاس عرض لولوی لالای او
فاضلی بینی سراسر از فنون فضل پر
لیک خاموش مانده از دعوی، لب گویای او
جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چوغار
گوش گردون گشته کر از بانک استیلای او
آبدان را بین که تا خالیست بردارد خروش
چون که پرشد نشنودکس نعره و غوغای او
آری آری هرکه نادانتر، بلندآوازتر
وانکه فضلش بیشتر، کوتاهتر آوای او
گریزبه شعر و گریز خیال به سوی خراسان مألوف:
شاعر را قدرت شعرواندیشه به فریاد می رسد، آری. امٌا او گریزگاه دیگری دارد و آن زادگاه مألوف او خراسان است. در این حالت که دردو تب جانِ او را فراگرفته، یاد زادبوم خود خراسان را دردل زنده می سازد. به زیبائی های آن دیار فکر می کند. جلوه های فرهنگی و تاریخی آن دیار را درپیش چشم میآورد بدین امید که دل چرکین و تب دار اوآرام گیرد.:
کیمیای فکرت من ساخت زر از خاک راه
باز آن زر خاک شد از تاب استغنای او
خوشترست از سیم و زر در چشمم آن خاکی کزان
بردمد باکاسه زر نرگس شهلای او
دلرباتر از زر سرخ است و از سیم سپید
نزد من مرزگل و خاک سیه سیمای او
میزنم روز و شبان داد غریبی در وطن
زین قبل دورم ز شهر و مردم کانای او
ای دریغا عرصهٔ پاک خراسان، کز شرف
هست ایران، چهر و او خال رخ زیبای او
ای دریغا مرغزار طوس و آن بنیان نو
بر سرگور حکیم و شاعر دانای او
ای دریغا شهر نیشابور و آن ریوند پاک
کاذر بُرزین فروزان گشت از رستای او
کرده چون شاپور شاهنشاه، شهرش را به پای
خفته چون خیام شخصی پاک در صحرای او
هست در چشمم به از این گنبد پیروزه فام
پهنهٔ بجنورد و آن پیروزه گون الگای او
ای دریغا خطهٔ کشمر که دست زرد هشت
کشته سروی ایزدی در خاک مینوسای او
آشنایان با زندگی بهار می دانند که او از زیستن درتهران دل خوشی نداشت و مردمان این شهر را همدل و همزبان خویش نمی دانست. بیشتر گله ی بهار ازجامعه ی سیاسی و افراد دست اندرکار سیاست و اجتماع بود .اغلب آنان را افرادی بی حسٌ وفاقد جوهرمیهن دوستی می پنداشت. وعمده ی رنج او از دیدن ناروائی های بود که آنها بر وطن روا می داشتند. در دیوان بهار می توان به بسیاری از شکوائیه هائی برخورد که بهاردر رابطه با زیستن در تهران و دوری ازخراسان سروده است. مانند قصیده ی بث الشکوی (سال 1297دیوان ص 226)که شاید به بیانی بتوان آنرا پیش زمینه ای برای قصیده ی در حال تب دانست. که درآن بهار آزادیخواه ازدگرگونی های جسمی و روحی که دراثر زیستن در تهران(ری) وبرخورد با محیط سیاسی و اجتماعی این شهر بر او حادث شده سخن می گوید:
تا بر زبر ری است جولانم
فرسوده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور اوراقم
یاوه است مگر دلیل و برهانم
یا خود مردی ضعیف تدبیرم
یا خود شخصی نحیف ارکانم
یا همچو گروه سفلگان هر روز
از بهر دونان به کاخ دونانم
پیمانه کش رواق دستورم؟
دریوزه گر سرای سلطانم؟
اینها همه نیست پس چرا در ری
سیلیخور هر سفیه و نادانم
جرمی است مرا قوی که در این ملک
مردم دگرند و من دگرسانم
از کید مخنثان، نیم ایمن
زیراک مخنثی نمیدانم
نه خیل عوام را سپهدارم
نه خوان خواص را نمکدانم
بر سیرت رادمردمان، زینروی
در خانهٔ خویشتن به زندانم
یک روز کند وزیر تبعیدم
یک روز زند سفیه بهتانم
دشنام خورم ز مردم نادان
زیراک هنرور و سخندانم
زیرا به سخن یگانهٔ دهرم
زیرا به هنر فرید دورانم
زیراک به نقشبندی معنی
سیلابهٔ روح بر ورق رانم
زیرا پسچند قرن چون خورشید
بیرون شده از میان اقرانم
زیرا به خطابه و به نظم و نثر
خورشید فروغبخش ایرانم
زیرا به لطایف و شداید نیز
مطبوع رواق و مرد میدانم
اینست گناه من، که در هر گام
ناکام چو پور سعد سلمانم
پنهانم از این گروه، خودگویی
من ناصرم و ری است یمکانم
با دزدان چون زیم، که نه دزدم
باکشخان چون بوم، نه کشخانم
نه مرد فریب و سخره و زرقم
نه مرد ریا و کید و دستانم
چون آتش، روشن است گفتارم
چون آب، منزه است دامانم…….
زینگونه گذشت سالیان بر هفت
کاندر تعب است هفت ارکانم……
از نقمت دشمنان آزادی
گه در ری و گاه در خراسانم
عمری به هوای وصلت قانون
از چرخ برین گذشت افغانم
در عرصهٔ گیر و دار آزادی
فرسود به تن، درشت خفتانم….
گفتم که مگر به نیروی قانون
آزادی را به تخت بنشانم
و امروز چنان شدم که برکاغذ
آزاد نهاد خامه نتوانم
ای آزادی، خجسته آزادی!
از وصل تو روی برنگردانم
تا آنکه مرا به نزد خود خوانی
یا آنکه ترا به نزد خود خوانم
علاقه مندان به این شیوه بیانیه های بهار میتوانند به مقاله ی نگارنده ی این سطور با عنوان: بهار خراسانی در جهان تهرانی درسایت بهار bahar-site.frمراجعه کنند.
در رابطه با حدیث نفس گوئی بهار هنوز می توان بسیارنمونه های درخشان آورد. ذهن و زبان این شاعر بزرگ همچون دریائی بیکران است و درخود گوهرهای تابنده بسیار دارد. کوغواصی که قادر به صید این گوهرها باشد؟
شهین سراج
فوریه 2018