بار دیگر نوا با نوای منیژه

وقتی بعد از مدتهای مدید خاموشی، نوای تار استاد علینقی خان سالارافخم درفضای سرای قدیمی او پیچید، همه ی اهالی خانه ازجماد ونبات وجن و الانس، گلها و قناریها……درحالتی ازحیرت فرورفتند. فکر کردند شاید کسی  صدای تار استاد را ضبط کرده ودارد پخش می کند. فرضی  که محال بود. او با هر نوع ضبطی مخالف بود. ضبط را دشمنِ ساز می دانست. درتمام سالهائی که با تار مأنوس بود، چه در خلوت و چه در جمع وچه در نزد استادان و شاگردان هرگز به کسی اجازه نداده بود صدای تار اورا ضبط کند.مضراب زنده، تبلوردرخشان و بداهه نوازی ولی منضبط بر ردیفهای موسیقی ایرانی اساس فلسفه و کار او بود.  پس آخر چه کسی بود که به خلوت اوراه پیدا کرده ومانند او ساز می زد؟!! بعد از آن حادثه، آن افسردگی، آن بیماری وازکارافتادن دست وپنجه،……………..هیچکس  ساز اوراکه نشنیده بود، هیچ ، کسی  هم رخصت نام بردن از ساز را نزد اونداشت آنهم آن ساز، پس آن نوا؟!!!!!   

جریان از یک پیوند عمیق میان استاد و یک شاگرد آغاز شد:

استاد علینقی خان سالارافخم، (هفتاد ساله) که درنواختن  تار و شناخت دستگاه ها و ردیف های موسیقی ایرانی سرآمد استادان زمان بود و موسیقی دانان همعصر او از هر پایه و ردیف  برای درک محضر او و فراگیری گوشه های ناشناخته ی موسیقی  اصیل ایرانی که اوهمچون گنجینه ای درسینه داشت باهم به رقابت می پراختند و به هر شگردی متوسل می شدند، شاگردی به نام  بیژن(هفده ساله) داشت که خیلی اورا دوست می داشت. استاد به خاطرغرور واخلاق تندی که داشت برشاگردانش بسیار سخت می گرفت. اما آقا بیژن در میان همه یک استنثناء بود. رفتار استاد با او سوای همه بود. اگر  دیگرشاگردانش را گروهی  می پذیرفت، آقا بیژن  این نیک بختی را داشت که ازمحضر استاد در جلسات درس خصوصی بهره مند گردد.

لطف استاد سالارافخم به بیژن بی دلیل هم نبود. بیژن استعداد شگرفی داشت. تمام درسهای استاد را نکته به نکته مو به مو فرا می گرفت. تخلف وکژروی درکارش نبود. گوئی استاد درگوش وپنجه ی او حلول کرده وسالارافخم دیگری از پهلوی بیژن جدا گشته بود.  صنوبرخاتون، همسر استاد که یک بار تارآقا بیژن را از پشت در شنیده بود، به خیال آنکه استاد است که می نوازد شب، درخلوت به او گفته بود:

» امشب گوشه ی دلکش را از همیشه بهتر زدی ها یک شور وحالی داشت، عین انوقتها بود، ضربِ راستت ضربآهنگ آن جوانیهایت را داشت.»

استاد سالارافخم که آن روز اصلا دست به تار نبرده وتمام وقت آقا بیژن را به صرافت اجرای کامل دستگاه ماهور انداخته بود،  اولش از حرف همسرش کمی دلخور شده واندکی هم حسادت ورزیده بود ولی بعدش فکرکرده بود که عجب شاگردی پرورش داده که دارد برابر اصل می شود واز این بابت احساس مطبوعی بدو دست داده بود.

آقا بیژن که در درس و مدرسه هم شاگرد ساعی و زرنگی بود هر جمعه، پس از انجام تکالیف سخت درسی، یک راست از محل زندگی اش چهارراه قلهک ،کوچه ی یخچال، راهی خانه ی استاد درخیابان امیریه کوچه باغی سعدالملک می شد. ادامه ی هنرآموزی نزد استاد سالار افخم را پدر سختگیرش سرهنگ غزالی، مشروط به آوردن کارنامه ی درخشان آخر سال با معدلی حداقل بالای هژده   نموده بود. جمعه های اومیان تکالیف سخت دبیرستان و درسهای استاد تقسیم شده بود. اما هیچ دشواری بازدارنده ی بیژن نبود. نه سخت گیریهای پدر، نه تکالیف دشوار دبیران ملا لغتی ،نه سرما نه گرما، نه برف ونه بوران وباران هیچیک مانع غیبت او نمی شد. با اینکه وعده ی درس ساعت چهاربعدازظهر تعیین شده بود،  اما گاهی  اشتیاقش اورا زودتر از موعد،  به سروقت درس می کشانید وآن وقت آنقدر پشت در می ایستاد تا ساعت مقرر فرا رسد. صنوبرخاتون که چند بار اورا پشت در معطل دیده بود که دارد از سرما  به خود می لرزد، آن طلبه ی مشتاق را به داخل بیرونی آورده بود تا علینقی خان ازچرت بعدازظهرجمعه فارغ شود. البته هیج وقت در این باره  کلامی خدمت استاد لب تر نکرده بود.

بیژن می رسید و خدمت استاد می نشست. نخست چای خوش عطری را که صنوبر خاتون همراه با چند کلوچه برای استاد میآورد شریک می شد. این نیز بباید گفت که آن دیگر شاگردان ازخوردن چای وکلوچه های خانگی محروم بودند. این فقط بیژن، عزیزکرده ی استاد وچه بسا همسرشان صنوبرخاتون بود که اجازه داشت در نوشیدنی وعصرانه ی استاد سهمی داشته باشد.

 بعد نوبت بازکردن دیوان شعر می رسید. شاهنامه، دیوان حافظ، غزلیات سعدی، مثنوی معنوی  ودیوان شمس ، عراقی، نظامی، ……آن بزرگان همیشه ور دست استاد بودند. وهرگز بدون شعر درس موسیقی آغاز نمی شد. گزینش درسِ موسیقی را شعر تعیین می کرد.  از روی وزن شعرو حال و هوای شعر، استاد دستگاهی را بر می گزید.

اینچنین بیژن  می بایست  درکنار ردیفهای موسیقی عروض و قافیه و تقسیم هجاهای شعرفارسی را نیز فرا می گرفت. در نظر استاد، شعر وموسیقی دو یارجدائی ناپذیر بودند.تن تنه های موسیقی بدون درک هجاهای شعری معنا نداشت.

 گاه  استاد، خود دیوانی باز می کرد وگاه بر عهده ی آقا بیژن می گذارد.

«بخوان فرزند، بخوان ببینم امروز کدامیک مارا را می طلبند؟»

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

وه که چه خوش آمد جانا سخن از زبان ما میگوئی.   این را شور وحال دستگاه شور باید.

گاه میآمد : بده ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید….

برویم در ساقی نامه

گله ی رستم در هفت خان …….

این یکی صلابت  چهارگاه  را می طلبد…

استاد بر اساس شور وحال شعرگاه خود آغاز به نواختن می نمود وگاه از نیمه تار را به آقا بیژن می سپرد.

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

و بیژن می نواخت . یاد گرفته بود از استاد خویش که چگونه از دستگاهی به دستگاه دیگر برود و ازنواختن گوشه ها برای این پیوندها بهره بجوید. فنیٌ که هیچیک از شاگردان او، بدان ریزنقشی  فرانگرفته بودند.اما می دانست که استاد عاشق دستگاه نوا ست. گریز بیژن از دستگاهی به دستگاهی تا رسیدن به نوا ، دل ودین از استاد می ربود.

استاد  چنان محو پنجه ی شاگرد خود می شد که حتی اگر مختصر خطائی  هم می دید، دلش برنمی تافت که اورا متوقف کند. اما بیژن از درهم رفتگی ابروان پرپشت استاد پی می برد که خطائی زده وبا زیرکی جمله را بر می گردانید. استاد چنان از پنجه ی شیرین بیژن سرمست می شد که  فراموش می کرد که اینجا جلسه ی درس است.رهایش می کرد که ساعتها بنوازد و بنوازد وهنگامی که خود تار در دست میگرفت، گوئی ازآن اطاق وازآن سرا و آن جمعه های مه آلود پرمی گرفت ،سفرمی کرد، به عالمی دیگر می رفت.کسی نمی توانست بگوید به کجا؟ شاید به سیاره ای که درآنجا تنها  الحان موسیقی بود و دیگر هیچ. نفس به مضراب می داد. انگار دم وبازدم اورا فراز و فرود مضرابها بر سیمها به سینه ی او می رسانید.  بازگردانیدن او بسی دشوار بود. بیژن درسکوتی محض، پنچه استاد را که همچون پرنده ای سبکبال که بر فراز باغی پرازگل ونسیم روحبخش  به پروازدرآمده  باشد، به هزار لحن غزل خوان وترانه خوان می شد، دنبال می کرد وچه بسا درآن فضاهای آهنگین، با اوهمسفرمی شد.

درآمدن ماه و ستاره ندا می داد که پاسی از شب گذشته و بیژن باید به خانه اش باز گردد.

 . 

 بیژن نوای تار استاد را خط به خط در گوشِ جان می گرفت ووقتی به خانه می رسید یک هفته ی تمام طنین تار استاد را هر روز بازنوازی می کرد. استاد سالارافخم زیرکانه برای آنکه اورا آزمون دهد گاه هفته ها بعد همان غزل را میخواند و از بیژن میخواست که ساز را آغاز کند و درکمال شگفتی می دید که او به عین همان دستگاهها وگوشه هارا آموخته و در سینه نگه داشته است.

 

استاد سالار افخم  به آقا بیژن امید فراوان بسته بود جلوی خودش که کمتر ولی به صنوبرخاتون می گفت:

» این پسر تنها جانشین من است. بقیه ول معطل اند. آن شازده لوچه ها وبچه سوسولها، من که سرم رابگذارم زمین می روند دنبال مطربی .  اما این یکی موسیقی دان می شود. موسیقی دان اساسی. تک نواز خبره. آنچه در سینه دارم بدو خواهم سپرد. هم گوشش وهم دلش را برای نگاهداری ازاین گنجینه دارد. «

با گذشت زمان، روابط استاد وشاگرد عمیق تر می شد به طوری که روزهای جمعه دیگر علینقی خان خواب بعدازظهر راهم کنار گذاشت وبرساعت درس  افزود.  

روزی اتفاق عجیبی رخ داد. استاد دستگاه نوارا با بیژن تمرین می کرد.  علاقه ی خاصی بدین دستگاه داشت. همواره بیژن را گوشزد می کرد ومی گفت:

این دستگاه صلابت وظرافت را باهم دارد. مثل یک انسان کامل است. اگر روزی بتوانی حٌس این دستگاه را درک کنی وانتقال دهی می توانی هنرمندی بزرگ بشوی. کار موسیقی و هنر به لرزه درآوردن همه ی تارهای هستی انسانی ست حزن وشادی، عشق، هجران، حسرت، توانمندی، درماندگی….واینهمه  در دستگاه نوا تنیده است. «

بیژن آنروز چنان از عهده ی نواختن دستگاه نوا برآمد که اشک به چشم استادآورد. دمی به چهره ی بیژن خیره ماند و سپس ازجای خود برخاست و به پستوی  اطاق چهار دری که همواره درس تار درآنجا برگزار می شد رفت وبا یک جسمی که در پارچه ی زیبا وفاخری از قلمکار اصفهان پیچیده شده بود به نزد بیژن باز گشت:

«امروز برایت یک عروس آوردم. یک معشوقه، یک مونس جان، یک پاره ی وجود که هرگز از او جدا نخواهی شد. عقدتان را خودم می بندم. همین جا، همین الساعه،  در این محفل انس.»

سپس در برابر چشمان حیرت زده ی بیژن، آن پرده ی  زیبای قلمکار از روی آن جسم برگرفت. تار شکیلی ازآن برون آمد که ظرافت و زیبائیش چشم را خیره می کرد. آن تار، ساز نادر و گرانقیمتی  بود ساخت دست  سازنده ی بی مانند تار استاد یحیی خان که سالارافخم همچون چشمش اورا عزیز می داشت.

علینقی خان سالار افخم همان روز نام منیژه را برای سازاهدائی تعیین کرد.درحالی که دستانش از هیجان می لرزید و چشمانش ازاشک شوق پرشده بود، مانند پدری که یگانه دختر زیبایش را به عقد جوانی در آورده باشد، دستان بیژن را بر روی تار گذاشت و گفت:

«بیژن جان این ساز همچون منیژه با تو خواهد بود. حتی اگر به چاه افراسیاب افتی تنها نجات بخش تو این زن زیبا، این معشوقه ی افسونگر خواهد بود. »  

بیژن باورش نمی شد. می دانست که استاد یک تار یحیی بیشتر ندارد. می دانست که آن عروس پرده نشینی ست پنهان در پستوی اطاق آن خنیاگر پیر که  تنها درخلوت اورا می نوازد.     بیژن آرزو داشت روزی با آن ساز آشنا شود وحال استاد آنرا تقدیم او داشته بود.به معجزه بیشتر میمانست آن هدیه.

ازآن پس منیژه جان بیژن شد. ونوا نوای منیژه.  ازآن پس منیژه بود که حکم می کرد که چه باید نواخت. کوک او بر نوا بود و استاد وشاگرد متابعت زنگ نوای او می کردند. او بود که  کوچه گردان گوشه  وکناردستگاه نوا شده بود. دمی بر «بسته نگار» و دمی بر» کرشمه» ، ساعتی بر میزان «نیشابورک» و دمی دیگر موزون بر «بیات کرد».چه سخنهای دلنشین میان استاد و بیژن  ومنیژه می رفت.  نوای نوای منیژه، الحان آفرین بداهه های زیبا شده بود. برپایه ی ضربآهنگهای نهفته در دستگاه نوا، ترانه ها ونغمات زیبا بود که با نوای «منیژه» فضای اطاق درس را پر می کرد.  شاگرد و استاد را سفر می داد به سرزمینهای دوردست شعر و الهام، به اسطوره ی زیبای آشنائی بیژن و منیژه وگم گشتگی او درکاخ وباغ وراغ آن دخترزیبای افسونگروگوئی آن ساز  خود  منیژه بود که روایت عشق بیژن را بر زبان موسیقی میآورد.

جمعه ای به جمعه ای دیگر پیوند می خورد  و شاگرد واستاد بر بالهای آن سازجادوئی هفت آسمان می پیمودند و خبر از زمین وزمینی ها و سازهای دیگری که نواخته می شد نداشتند. جمعه ای آمد که از بیژن خبری نشد. واز پی آن چند جمعه ی دیگرنیز. سرهنگ غزالی سخت گیر که ازآغاز هم از درس تار ومحضریابی استاد سالار افخم دل خوشی نداشت و آینده ی بیژن را درادامه ی تحصیل در انگلیس و رشته ی نظامی ارتش می دید، ناگهان و قاطعانه اورا از درس استاد وآن جمعه های هنرو الهام برگرفت و به پانسیونی پسرانه به لندن فرستاد. بیژن هر گز از این سفر تحصیلی باز نگشت. مرگی مرموز اورا به جهانی دیگر فرستاد. خودکشی؟! تصادف؟ بیماری؟! هرگز روشن نشد.

خبر پروازبیژن را سرهنگ غزالی با پیامی خشک و نا آراسته به هرگونه عاطفه ای برای استاد فرستاد.  سالارافخم از پس غیبت بیژن دربستر بیماری افتاد. همچو سیم تاردلنوازش زردشد،  افسرده شد، پریشان شد، زندگی از دستان او رخت بر بست، دیگر دست به ساز نزد. از پس بیژن دیگر شاگردی نپذیرفت. سرای او در خاموشی فرورفت. گلهای باغچه افسردند و قناری های صنوبرخاتون نیز.

چندسال ازغیبت بیژن گذشته بود که روزی پیکی سازی پیچیده در پارچه ی قلمکار اصفهان به درخانه ی استاد سالار افخم آورد. صنوبر خاتون آنرا پنهانی در همان پستویی که استاد سازهایش را می گذاشت پنهان کرد. کلامی ازآن پیک و آن امانتی نزد استاد لب تر نکرد. می دانست که دیدن آن ساز، یعنی زنده سازی خاطرات بیژن و وخامت حال او. اما شبی مهتابی که ماه سخت پرجلوه در آسمان می درخشید و گلهای اطلسی باغچه، معجزه آسا رایحه ای دل انگیز در فضا پخش کرده بودند، صنوبر با صدای ساز زیبائی ازخواب برخاست. نخست فکر کرد که دچار اوهام شده است. صدا ازچهاردری  میآمد همانجا که همیشه جلسات درس برگزار می شد. اما از پس رفتن بیژن، استاد غمزده دیگر بدانجا پانگذاشته بود ودست به ساز نبرده بود. پس چه کسی بود که ساز می زد.آنهم بدان زیبائی، به همان سبک استاد، گوشه در گوشه و آمیخته با صدای شعر:

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

چو بیژن در میان چاه او من

ثریا چون منیژه بر سر چاه

دو چشم من بدو چون چشم بیژن……

صنوبر آهسته درگشود. سالار افخم را دید که درهمان چهاردری نشسته بود ودختری با زیبائی اساطیری، با گیسوانی فروهشته به دامان و تن پوشی فاخر از قلمکار اصفهان ،  نزد استاد ساز می زد.چهره ی  استاد چنان نورانی و بشاش شده بود که توگوئی خورشیدی بود در دل شب.

» صنوبر جان  بیا ودر بزم ما بنشین   و ببین منیژه است که می نوازد و چه زیبا؛ این پری رو بار دیگر دستگاه  نوارا می نوازد. «

مجلس وداع با استاد سالار افخم در خانقاه  صفی علیشاه ساعت چهار بعدازظهر جمعه تعیین شد.

  

بیان دیدگاه