آنیما درمه

آقای شارل ادوارد پاترسن، نویسنده ی رمان های جنائی ـ پلیسی را تقریباهمه ی اهالی  بوگاتا، آن قریه ی کوچک ساحلی ایالت بروتاین،  آن شهرک  دورافتاده  بر لب ساحل صخره ای  آتلانتیک می شناختند.

 او اصلا زاده ی کشور سوئیس بود ولی ازآنجا، ازآن شهرک کوچک کنار دریائی،از کافه ی ساحلیِ  بالن آبی، آن  خلوتخانه ی بالای صخره های سخت و سنگی، اولین رمانهای خودرا آغاز کرده بود وحالا که نویسنده ی نسبتا مشهوری شده بود، بازهم هرساله برای نوشتن بدانجا باز می گشت. کسی نمی دانست چرا و چه چیزی درآن قریه ی دورافتاده بود که  برای نوشتن به او الهام می بخشید؟ شاید به خاطر آرامشش، زیبائی مناظرش، گفتگوی  صخره ها وموجها، مه گرفتگی، وشاید هم به خاطر مردمان خاموش و آرامش بود که آن نویسنده آنجارا همچون وعده گاهی سالانه برای نوشتن برگزیده بود.

مارتن سالخورده، صاحب کافه ی بالن آبی با او مأنوس بود. می دانست که وقتی   پاترسن به قریه باز می گردد در هتل Petite Atlantique آتلانتیک کوچک اقامت می کند اما برای نوشیدن قهوه ی میانروزی  تقریبا هر روز به کافه ی بالن آبی میآید.  

میز او را به کسی نمی داد،  قهوه اش را آماده می ساخت وخودش  مانند مجسمه ای درکناری می نشست و به دریا و افق هایش چشم میدوخت.   

 پاترسن هرساله رمانی چاپ می کرد. شگفتا که هرچند برای نوشتن ،آن ساحل صخره ای و دورافتاده را برگزیده بود، اما حوادث رمانهای او درشهرهای بزرگ می گذشت. او قادر بود در شلوغی ها، همهمه ها، در انبوه رفت و آمد آدمها چنان وحشتی بیافریند که هیچ نویسنده ای نمی توانست در خلوت کوچه های مه گرفته، ساعات عمیق شب، که معمولا درآنها اتفاقات جنائی روی می دهند، چنین رویدادهائی را بیافریند.

 داستانهای او همواره یک تم ثابت داشتند. زنی به  طرز فجیعی به قتل می رسید وسپس جستجو برای یافتن قاتل آغاز می شد.روابط پیچیده انسانها، زندگی خشن شهری به چالش کشیده  می شد. اما تم «زن کشته شده» همواره مرکز ثقل داستان بود. همین مسئله نقادان داستانهای اورا به جستجو واداشته بود. چرا همیشه زنان قربانی می شدند و چرا فضای درهم ریخته ی زندگی شهری زمینه ساز داستانهای او بودند؟ چرا عشق از صحن داستانهای او غائب بود؟ وهزاران چراهای دیگر ولی هرچه می جستند کمتر می یافتند.پاره ای، کارهای اورا زن ستیزتلقی می کردند وآن دیگرانی که در پی تحلیلهای روانی عمیقتری بودند، در روند توجیه این قضیه، درباره اش می نوشتند که  شاید او درگذشته ای دور دست تجربه ای ناکام از رابطه ای عاشقانه داشته و کینجوئی خودرا در عالم داستانی وبرسر زنانی که خودمیآفریند خالی می کند.  طیف متنوع تحلیلها این را نیز به دنبال داشت   که اورا درکودکی به مدت هژده سال به مدرسه ای شبانه روزی و مذهبی سپرده بودند، وشاید آنگونه برخورهای سخت وزاهدانه همراه با خشونت، برایندآن محیط سخت مذهبی باشد؟ هرچه بود پاترسن یک معما بود. هم خودش و هم داستانهایش.

 پاترسن، فرزند یک خانواده ی ثروتمند سوئیسی، بانکدار و متمول، پس از خروج از آن مدرسه ی مذهبی درآغاز ادامه ی تحصیلاتش دنبال  رشته ی ریاضی رفته بود وکسی نمی دانست چرا از ریاضی به رمان نویسی روآور شده بود. اینهم ازرمزهای ناگشوده ی شخصیت وحالات او بود. اما ریاضیات این حسن را داشت که بدو ذهنیتی  بخشیده بود که رمانهایش ازساختاری محکم برخوردار باشند. حوادثِ داستانها مانند یک فرمول ریاضی پشت سرهم قرار می گرفتند. هیچ داده یا رویدادی نبود که بیهوده یا تنها از برای پرکردن صفحات آورده شود. با اینکه تمام قربانیان داستانهای او زن بودند، اما این سبب نشده بود که داستانهایش یک نواخت باشند.

زندگی اش هم همچون رمانهایش ساعتی و ریاضی وار بود. او همیشه با طرحی در سربه قریه ی بوگاتا و کافه ی   بالن آبی میآمد و آرامش قریه و آن قهوه خانه  بدو اجازه می داد که طرحش را پیاده کند. هرگاه به آن دفترکارزیبا بازمی گشت، برنامه اش را همچون یک ساعت سوئیسی تنظیم می کرد. صبح ساعت هشت از خواب برمیخاست. سرو صورت میآراست. صبحانه ی مختصری می خورد و از هتل آتلانتیک کوچک تا قهوه خانه ی بالن آبی را پیاده طی می کرد.سرساعت نه بر سرمیزوکارخود حاضر بود.  ظهر دست از کار می کشید کافه دار، آقای  مارتن برای او ناهاری تهییه می کرد. پس از صرف ناهار باز ساعتی کار می کرد و سپس به هتلش باز می گشت . کسی نمی دانست او بعدازظهرهارا درآن شهرک دورافتاده که هیچ مرکز تفریحی نداشت چگونه می گذرانید؟ شاید راه می رفت،  شاید فکر می کرد و شاید افکارش را برای دیدار با قهرمانان داستانش آماده می ساخت  و فردا صبح دوباره به سر وعده گاه خود بازمی گشت.

 این رویه ی ریاضی وار، کار مستمر وذهن برنامه ریزی شده، اما  به پیش از برخورد  شارل ادوارد پاترسن با آن زن، با آن زن مرموزبرمی گردد. دوران آفرینش داستانهای پلیسیِ روشمند با تمی ثابت، ولی پرورده، در دورانی  کارکرد داشت  که هنوز  او با آن چهره ی رازآلود روبه رونشده بود. چهره ای که روند هستی اورا چرخش دیگری بخشید.  

دو روز بود که  به بوگاتا بازگشته وطرح جدیدش را آغاز کرده بود. او همیشه با یک گزارش روزنامه ای رمانهایش را آغاز می کرد

زنی به نام……  در …..قتل رسید ……

وسپس داستان پردازیش را آغاز می نمود. چند صفحه ای ازآغاز داستان را نوشته بود که یک روز بر سر راهش با آن زن مرموز روبه رو شد. روزی بود سخت مه گرفته. بوگاتا و همه ی سواحل اطرافش به زیر مه فرورفته بود. چشم چشم را نمی دید. دریا آرام بود. آرامشی نگران کننده، آنچنان آرام که گوئی هرگزموجی نداشته.   خروش دائمی امواج ساحل بوگاتا که همواره سکوت را تبدیل به عنصری فراموش شده از هستی ساحل و دریا می ساخت، آن روز از زندگی ساحل منها بود.همه چیز در سیطره ی مه بود. مه حرف اول وآخر را می زد، دریا، صخره ها، آسمان، ساختمانهای بندری، همه درمهی وهم آلود فرورفته بودند.

 دریا نوردان و اهالی قریه خرافات و باورهای گوناگونی در باره ی روزهای مه آلود داشتند. می گفتند در این روزها بهتر است در خانه یا درجای امن بمانید.می گفتند مه در خود اشباح را می پرورد. می گفتند مه اوهام برانگیز است. می گفتند غریقهای دریائی در این روزهای مه گرفته زنده می شوند، از اعماق دریا به ساحل بازمی گردند و طلب زندگی می کنند. چه بسا جان زنده هارا می گیرند، آنها را با خود به سوی دریا می کشانند. ولی برای پاترسن نویسنده ی داستانهای جنائی  که عمری با قتل وجنایت و پرونده های جاندار پلیسی سروکارداشته بود این باورها چندان هراسناک نبود. ماگدا خدمتکار سالخورده ی مهمانخانه ی آتلانتیک کوچک که گذران زندگی در آن شهرک اورا نیز همچون مه خاکستری ساخته بود، همان روز وقتی صبحانه ی پاترسن را به اطاقش می برد و ملافه هایش را عوض میکرد، چندین داستان ازآدمهائی که اسیرمه شده و اشباحی آنهارا از میان مه ربوده بودند برای نویسنده ی سخت باور تعریف کرده  و اورا ازرفتن درمه پرهیز داده بود:

«می دانید آقای پاترسن، شاید به نظر شما حرفهای ما خرافات باشد. ولی باور کنید همین چند سال پیش،  ژیزل، دختر مارتن، صاحب کافه ی بالن آبی را مه ربود. دیگر کسی از آن دختر خبر ونشانی پیدا نکرد. فکر می کنید برای چه هروقت مهی غلیظ بوگاتا را می گیرد، اهالی اینجا پرچم سیاه برسردرخانه ها می زنند؟ برای عزاداری همه ی ناپدیدشدگان درمه. آن سوتر، کاپلر، آن که دربالای چراغ دریائی زندگی می کند، به چشم خود دیده که چه طور چند رهگذر، لابد از غیر اهالی اینجا که هیبت مه را نمی شناختند، درمه ازخانه بیرون آمده و دیگر هرگز بازنگشته اند. ……..»

اما رابرتسن درپاسخ هشدار  ماگدا  خندیده وگفته بود:

«این حرفها خرافات است. خانم ماگدا کسی چه می داند، شاید دخترآقای مارتن جانش از دست زندگی ساکت و کسالت آوربوگاتا به لب رسیده و روزی از مه گرفتگی شهر، استفاده کرده و با معشوقش فرار کرده باشد. آقای کاپلر هم شاید در اثر زیستن به تنهائی در بالای چراغ دریائی ، دچار اوهام شده است.  من باید سر موقع به کافه ی ساحلی بروم . وگرنه فکرهایم از من می گریزند. اگر مهارشان نکنم اگر به قفس نوشته  اسیرشان نسازم دیگر مانند ناپدیدشدگان مه بوگاتا قادر به یافتنشان نخواهم بود. می فهمید؟ این برای من حیاتی ست تازه چه خطری  ممکن است مراتهدید کند ؟»

ماگدا در پاسخ، نویسنده ی پندناپذیر تنها یک صلیب بر روی سینه اش کشیده بود.

همان روز، همان روز مه آلود،در حالی که از باریکه راه بالای صخره عبور می کرد و به سختی راه همیشگی خودرا به سوی مسیر قهوه خانه ی بالن آبی می یافت، در یک لحظه ی میان تاریکی و روشنی چهره ی آن زن را دید. با وجود مه گرفتگی اما، چهره ی او روشن بود. آن قدر روشن که خطوط چهره اش کاملا درذهن پاترسن جای گرفت و سپس ناپدید گردید.    

او، با آنهمه سخت باوری، چندلحظه درجای خود میخکوب شد. نمی توانست حرکت کند. پاهایش منجمد شده بود. چیزی در وجودش فرمان حرکت را از اوبرمی گرفت. گوئی نیروئی ما فوق توان پیکرش را گرفته ودرجای خود مانند یک صخره درون زمین فروبرده بود. یک لحظه با خود اندیشید:

نکند اهالی اینجا حق داشته باشند. نکند مه بازگرداننده ی اشباح است. نکند اورا مه برباید و آن زن؟ شبح آن زن؟!…… او که به چشمان او خیره شد و آن چهره؟!!!!!

چند لحظه ی برزخی، چند لحظه ی انجماد میان سکون وحرکت، بر پاترسن گذشت. وقتی اندکی توانش را باز یافت، وآغاز به حرکت نمود احساس می کرد روی زمین راه نمی رود که کشیده می شود. گوئی نیروئی اورا به جائی می کشید. چند نفس خودش را درجهانی دیگر دید. دیدار!،!دیدار وچه دیدار عجیبی؟ 

 آن روز اصلا نفهمید چگونه خودش را به کافه ی بالن آبی رسانید، سرتا پایش را رطوبت گرفته بود. گیج ومبهوت بود گوئی از اعماق دریائی سرد وعمیق بیرون آمده باشد برخودمی لرزید.سرما  و رطوبتی کرخ کننده همه ی وجودش را درمی نوردید. مانند یک جانوردریائی که به دست وپای او چسبیده باشد، رهائی ناممکن بود…… فقط صدای آقای مارتن که اورا به اسم صدا می زد، باعث شد، حسٌ دوباره در قریه ی بوگاتا و در سالن خلوت کافه ی بالن آبی بودن را بازیابد.

کافه ی بالن آبی کویر مطلق بود. آقای مارتن  پشت بار تنها نشسته و وحشت زده به مهی که حتی تا درون کافه آمده بود خیره شده بود.

  

«منتظرشما نبودم آقای پاترسن.چندین سال است که چنین مهی در بوگاتا نداشتیم. هیچکس در این مه ازخانه بیرون نمیآید، شما رنگتان پریده، چه طور تا اینجا آمدید؟ حالتان خوب است؟…..»

پاترسن در پاسخ به چشمان وحشت زده ی مارتن خیره شد وبه جای قهوه دستور کنیاک داد.

خردمندی و روحیه ی ریاضیانه ی او رخصت نمی داد که  حکومت مه را باورکند. نمی خواست اسطوره پروری اهالی بوگاتا، ذهنیت اورا نیز بگیرد. اما آن زن ،شبح آن زن، پدیداری و ناپدیدی اودرمه و سپس حلول او برای چند لحظه، درآن جهان ناشناخته و آن دیدار؟!!!!

 دیدار، دیداری عاشقانه بود، همه چیز به سبکی بال فرشتگان بود، ادوارد پاترسن با آن زن مرموز عشق میورزید، در بستری ازمه، وچنان آرام وعاشقانه درکنارهم، که گوئی ازآغاز هستی درهم تنیده بودند. ….آن دیدار رؤیائی لحظه ای در سر او جان میگرفت ودوباره ناپدید می شد.

قلم وکاغذهایش را بیرون آورد. وبه خیال کارکردن دنباله ی داستان را گرفت.رسیده بود به جائی که قاتل، دهان زن را با دستمالی بسته وآماده ی فرودآوردن کاردی به سینه ی او بود.  اما خیال آن زن، چهره ی مرموزش و حالتی که مانند یک  شبح در برابر او قرار گرفته بود از سرش بیرون نمی رفت.

اطمینان داشت که هرگز اورا ندیده بود. اما سخت به نظرش آشنا میآمد.کجا؟ چه گونه؟ کلافه شده بود. هیچ نامی یا خاطره ای در ذهن او نجوا نمی کرد.

کنیاک دوم. و کوشش برای بازگشت به متن بیهوده بود.

آیا ساحلیان حق داشتند؟ ایا روزهای چنین مه آلود، روز بازگشت اشباح است؟

خنده اش گرفت. یعنی چه ؟ او پاترسن نویسنده ی خردمند وباور به خرافات این روستائیان ساحلی؟! نه غیر ممکن است. او یک زن بود. یک زن واقعی ناپدیدی او در مه هم علت جغرافیائی و هواشناسی داشت. همین و بس. ولی آن رؤیا ؟! آن رؤیای زیبا؟!!!!آن معاشقه ی نرم وابریشمین؟!!!!!

 

 

و چهره اش!  چهره ی آشنایش!؟ باید جائی اورا دیده باشم. ولی کجا؟ من که با هیچیک از اهالی این قریه اشنائی ندارم. جزماگدا خانم هتلدار و این مارتن سالخورده  ی صاحب این بار کس دیگری را نمی شناسم.

قلم بر زمین گذاشت و در اندیشه های دور فرو رفت. آه ! آن چهره، آری ، چهره ی آن زن ، آن زن مرموز….شبیه همه ی زنان بود و شبیه هیچ زنی.

از هریک از زنان داستانهایش نشانی داشت. رنگ پریدگی اش مانند آن کنتس زیبایی بود که درقصرشکوهمندش درلهستان درمجلس شب نشینی به طرز مرموزی از بالای بام به پائین پرت شده ودرجا جان داده بود، چشمان سبزش شبیه استلا بود آن زن زیبای ایسلندی، آمده از ساحلهای سردومنجمد،همان که در بازار روز لاله های هلندی، جسدش را میان جمعیت با یک کارد در پشت گردنش یافتند، و گیسوان بلوطی رنگ بلند وخیزانش به رزیتا، آن زن خوش آب ورنگ اسپانیائی، می مانست؛ همان که درکافه ای پرجمعیت در شهر سویل…..

ولی نه. آن مجموعه  تنها دریک نفر جمع بود. یک نفر، یک زن، زنی با گیسوان بلند بلوتی، چهره ای رنگ پریده، چشمانی به رنگ سبزو نگاه، نگاهی مضطرب، نگاهی که می کشانید،  سفر می داد، سفری به درون، سفری برای دیدار با نهفته ترین گوشه های هستی، با سربسته ها، ممنوع ها، واپس زده ها….. و آن نگاه تنها از آن یک نفر بود.

پاترسن هرگز پی نبرد که آن روزمه گرفته فاصله ی کافه ی بالن آبی و هتل آتلانتیک کوچک را چه گونه پیموده. وقتی صبح  روز بعد،پاسی گذشته از ساعت همیشگی بیداریش، چشمانش را گشود؛ ماگدارا دید که بالای سرش با یک لیوان شیرداغ نشسته و بدو التماس می کرد که اگرشده یک جرعه هم که شده ازآن شیرداغ بنوشد. آن سو تر، درگوشه ای از اطاق، مارتن پیر با مردی ظاهرا پزشک شهر، به آرامی گفتگو می کردند.

پزشک:

» یک گرفتگی عضلانی ست دراثر سرما ومه گرفتگی روزگذشته عارضشان شده. مگر به ایشان نگفته بودید که سرما ومه گرفتگی این ناحیه شوخی بردار نیست و می بایست درجای امن بمانند. حالا هم باید چندروزی استراحت کنند، نوشیدنی گرم  ومسکن برایشان تجویز می کنم.»

مارتن:

» ولی آقای دکتربه نظر می رسد مسئله جدی تر باشد، ایشان تاصبح با خودشان حرف می زدند، فریاد می کشیدند، همه ی مسافران هتل از فریادهای ایشان تا صبح بیدارماندند ووووگوئی کابوسی عارضشان شده باشد، گفته های مانند شعر یا ورد می خواندند گاه به زبان لاتن، گاه اسپانیائی ، گاه فرانسه، گاه به زبان قدیم بروتن ها………»

ماگدا:

» من، باورکنید ، آقای دکتر من قبل از رفتن هشدارشان دادم که نباید بیرون بروند اینجا دراین مه با آن اشباح و …..»

 اطاق خلوت هتل آتلانتیک کوچک، پنجره ی رو به دریا، ودریائی که آرام، آرام ازمه خالی می شد، وخروش دوباره ی موجها واز سر گیری زندگی آن قریه ی آرامِ ساحلی،…… ولی شارل  ادوارد پاترسن دیگرآنی نبود که بود. رؤیای آن زن مرموز رهایش نمی کرد. سفرکوتاه او بدان بستر نرم ، آن چندلحظه دیدار، خزیدن او به جهانی ابریشمین، و زنی که با چهره ای رنگ پریده، گیسوانی بلوطی وچشمانی سبز  و   نگاهی مضطرب، نگاهی که می کشانید،  سفر می داد، سفری به درون، سفری برای دیدار با نهفته ترین گوشه های هستی و پیکری زیبا ولغزنده که همچون پری دریائی اورا دربر میگرفت ، و اورا غرق لذتی سکرآور می کرد دائما با او بود………هرگز در هیچ لحظه ای از زندگانیش، آنهمه احساس نرمی، سبکی نکرده بود.  حتی نمی توانست برایش نامی بیابد، او نویسنده، که برای هرچیز تعریف و توصیفی داشت، در فاصله ی میان درک یک پدیده ی ناشناخته و توصیف آن درمانده بود.

پاترسن روزها دیگر کمتر به کافه ی بالن آبی می رفت. واگرهم می رفت تنها برای صرف قهوه وکنیاک خوش عطر مارتن بود. کاغذ و قلم همراه نمی برد. راه می رفت. درآن ساحل صخره ای وزیبا راه می رفت، و فکر می کرد. بیش از پیش. فکر می کرد ونگاه می کرد.هیچگاه بوگاتای زیبا را با آن چشم ندیده بود. زندگی ریاضی وار وساعتی او، طی فاصله ی هر روزی او میان اطاق هتل و کافه ی ساحلی و نشستن وجنایت آفریدن اورا از دیداربوگاتا بازداشته بود. چه طورآن سالهای گذشته،  ازدیدارآن نمایشگاه تابلوهای شگفت انگیزطبیعت، آنهمه زیبائی، آنهمه اسطوره ورمزغافل بود. چه طور به نجوای عاشقانه ی ساحل ودریا گوش فرا نداده بود؟! غروبهای بوگاتا، با رنگهای ارغوانی افق که بر کبودی  دریا می نشست، آن آمیزش زیبای آبی ها وخاکستری هارا با طلوع طلائی خورشید درنیافته بود؟!  چه طور رقص باران را برموج دریا نشناخته بود، حرکت ابر، اوجگیری پرندگان دریائی برفراز موج….. آنهمه شعر، آنهمه زیبائی….. وازهمه زیباتر آن زن، آن زن زیبا که ازدرون مه، آن مه وهم انگیز عاشقانه ترین رؤیا را بدوتقدیم داشته بود!!!

» باید اورا بیابم»

فکری بود که سروذهن پاترسن را فراگرفته و رهایش نمی کرد.

» ولی چگونه وکجا می توانم اورا بیابم؟ اصلا چه کسی حرف مراباور می کند؟ ولی نه  حتما اهالی اینجا بدین رؤیتها باوردارند مگر نمی گفتند که پاره ای روندگان تنها درمه پیدایشان می شود. چه طور پرسشم را طرح کنم؟ شما زنی را ندیدید که با گیسوان بلوطی رنگش وچشمان سبز و مضطربش و آن چهره ی پریده رنگش که ازمه برون آمدو درمه فرورفت وآنچنان با من عشق ورزیدکه گوئی ازآغاز آفرینش به هم تنیده بودیم؟»

درعالم خیال نام اورا آنیما گذاشته بود. برایش می نوشت .شعر می گفت، ازآن لحظه ی شورانگیز ازآن بسترابریشمین، اززورق نگاهش که اورا به ساحلهای ناشناخته ودوردست کشانیده بود. ازآن دنیای سحرآمیز وسکرآور. هر روز حکایتی و داستانی ازآنیما می نوشت. مهم نبود. اسطوره یا حقیقت، رؤیا یا واقعیت، برای او وجود داشت. زنده ترازهمه ی آفریده هائی که تا کنون دیده بود.

مارتن ، ماگدا وچندقایقران شهرک ساحلی بوگاتا ازحالتهای او شگفت زده بودند. اوکه همچون ساعتی سوئیسی زندگانی مرتب و ریاضی واری داشت، حال درساعتهای غیرمتعارف از هتل خارج می شد. گاهی نیمه های شب تک وتنها بر بالای صخره میرفت، بربلندترین صخره، ساعتها به دریا خیره می شد و سحرگاه به هتل بازمی گشت و در به روی خود می بست وحتی ازخوردن واشامیدن پرهیز می کرد.

ماگدا اعتقاد راسخ داشت که همه چیز درهمان روزمه گرفته روی داده. اومی گفت که حتما با شبح یکی از غریقان دیدار داشته. ازاین اعتقادخود هم وحشت می کرد وهم درلذتی سکرآور فرو میرفت. مارتن هیچ چیز نمی گفت.  ولی همین که گاه پاترسن را درکافه خود وبرسر میزهمیشگی می دید اظهار رضایت می کرد.

هفته ها از این سیروسلوک آقای شارل ادوارد پاترسن گذشت. زمانی رسید که اودیگرازاطاقش درهتل آتلانتیک خارج نشد. ماگدا که هر روز صبحانه ی اورا به پشت دراطاقش می گذاشت ، از غیبت او نگران شد. وروزی جرأت یافته ودراطاق اورا گشود. به جای هر اثری،  دفتر پربرگی یافت که بر روی آن نوشته شده بود:

» آنیما درمه «

رمان عاشقانه

اهالی بوگاتا هرچه گشتند نشانی ازپاترسن نیافتند. جستجوهای نیروهای تجسسی دریائی نیز به جائی نرسید. اما روز دیگری که باردیگرمه سراسربوگاتا را گرفته بود، پیکربی جان او وزنی را یافتند که موجهای خروشان با خود به ساحل آورده بود.  زن  گیسوانی بلوطی وچهره ای رنگ پریده داشت. ازچشمان نیمه باز او تلألوی زمردین نگاهی سبز و مضطرب هویدا بود.  آنها چنان بهم تنیده بودند که جدائیشان غیرممکن بود. پیگیری برای شناسائی آن زن بی فایده بود. هیچ کس از هویت آن زن آگاهی نداشت.

حال کسانی که ازبوگاتا این قریه ی ساحلی زیبا دیدار می کنند، در بالای صخره، بلندترین صخره روبربه روی کافه ی بالن آبی مجمسه ی یک زن ومرد را می بینند که همچون یک پیکر شده وعاشقانه همچون دونیلوفر دریائی بهم پیچیده اند.  گوئی ازآغاز آفرینش بهم تنیده بوده اند.

آخرین رمان آقای شارل ادوارد پاترسن، آنیما درمه پرفروش ترین رمان عاشقانه شناخته شد.

شهین سراج

ژانویه 2018

   

بیان دیدگاه