قاب عکس

صبح اول وقت به عزم جستجو وخرید یک قاب عکس راهی   می شوم. هنوز یک خیابان را  گذر نکرده ام که احساس می کنم کسی دارد مرا تعقیب می کند.شاید وهم است شاید هم یک آرزو. قاب را برای یک عکس مخصوصی می خواستم. یک تصویری که جایگاه خاصی در زندگی ام داشت. برای همین هم دنبال قاب عکسی بودم که برازنده اش باشد. از خیلی ها نشانی یک قاب فروشی معتبر را پرسیده بودم. تا آن موقع به خیلی ازقاب فروشی ها سرزده بودم. دهها نوع قاب عکس دیده بودم. چوبی فلزی، شیشه ای، با حاشیه ی طلائی، نقره ای، گل و بته ای……اما هیچکدام دلخواهم نبود. روی این موضوع حساس شده بودم. دلم می خواست کادری باشد که با خود تصویر تجانسی داشته باشد. ولی هرچه می گشتم کمتر می یافتم.

آخر سر دوستی نشانی بازار مکاره ی پاریس را به من داد. بازار Montreuil  مونت روی که درشرق پاریس و درفاصله ای بسیار دورازمحل سکونت من واقع شده. باید سه خط مترو عوض می کردم و یک اتوبوس، تا بدانجا می رسیدم. راه طولانی ست. ولی به رفتنش می ارزد چون  همه جور کالائی از قدیمی و جدیدی، دست اول و دوم، عتیقه وتازه ساخت را می توان  در آنجا یافت.

  

آدم در طول زندگیش عکسهای زیادی می گیرد. تکی، پاسپورتی، دسته جمعی، با همشاگردیها، همکاران، درجشنها، مناسبتها، سفرها……اما به ندرت می شود عکسی را بیابی که واقعا خودت باشی یا آنطور که دلت می خواهد باشی. وآن عکس چنین بود. خودم بودم.وشاید چیزی فراتر از خودم. هیچ وقت در هیچ عکس دیگری آن قدر خودم نبودم یا نشدم. ولی این را بسیار بعد وقتی عمری چند دهه ای ازمن گذشت دریافتم. ازآن به بعد هرچه سعی کردم بدانِ «من» که درآن عکس بود برسم نرسیدم.

عکس مال دوران کودکی ام بود. هفت سالم بود وروزی که آن عکس  ازمن برداشته شد را به خوبی به یاد دارم. عازم یک مجلس عروسی بودیم. مجلسی که در یک باشگاه برگزار می شد. اولش اصلا امید نداشتم که مرا هم دعوت کنند . می گفتند زیرکارتهای دعوت نوشته اند:

» شب نشینی وازآوردن اطفال خودداری فرمائید.»

 می گفتند مجلس باشکوهی ست. می گفتند ارکسترایتالیائی دعوت کرده اند. می گفتند لباس عروس را از فرنگ آورده اند، شام در باغ خواهند داد، قرار است زنها و مردها با  لباسهای مجلل و باآهنگهای فرنگی دست در دست هم برقصند. درست عین فیلمهای سینمائی خارجی.

از وقتی کارتهای عروسی رسیده بود درخانواده ی ما ولوله ای به ویژه درمیان بانوان و دوشیزگان درافتاده بود. اولین عروسی خاندان ما بود که در یک باشگاه برگزار می شد. خانمها در تشویش اینکه چه بپوشند و زلفکانشان را کجا میزامپلی کنند و چه جواهری بر سینه و گردن بیاندازند که شایسته ی آن جشن با شکوه باشد، شب و روزآرام وقرار نداشتند. 

همه ی حرفها ونقلها برای  دختربچه ای که من بودم، رؤیا آفرین بود. شبی مهتابی  و پر از ستاره را مجسم می کردم، مجلس عروسی بامهمانانی با لباسهای با شکوه که در باغ زیر نور ماه با ارکستر ایتالیائی می رقصیدند، عین فیلمهای خارجی. بعدمی نشستم همان صحنه ها را نقاشی می کردم و درکنارش بچه ی هفت ساله ای را هم می کشیدم که درخانه تنها نشسته وزانوی غم در بغل گرفته. انگار تنها ترین کودک دنیاست. انگاربر دریچه ی آرزو یک مهرمحکم ورود ممنوع زده اند.   و گاهی هم به پروپای مادرم می پیچیدم وبهانه می گرفتم.

 «حالا که گفتن از آوردن کودکان خود داری فرمائید تو هم نباید بری. اصلااگه تو بری  کی میخواد پهلوی من بمونه؟»

گاهی هم نقشه های شیطانی می کشیدم. چه طوره، همان شب خودم را به مریضی بزنم. از حساسٌیت مادرم نسبت به حال و روزو سلامتیم خبر داشتم. اگر تب می کردم زمین و زمان را بهم می ریخت. خودش هم با من تب می کرد و تا از سلامتی من مطمئن نمی شد به حالت عادی باز نمی گشت.    دوتا سرفه و یک درجه تب زیر آب جوش کارساز می توانست باشد……اینطوری مجبور می شد پهلوی من بماند و دلم خنک می شد.

عکس را گذاشته ام لای کتابم ومرتب نگاهش میکنم. انگار همین دیروز گرفته اند. تکان نخورده بعد ازگذشت شصت و اندی سال. ولی من؟!!!!

  

از اتوبوس پیاده می شوم ومسیرم را به طرف بازار ادامه می دهم.این بار دیگر مطمئن می شوم که کسی دارد تعقیبم می کند. یک حس غریبی ست. دو دفعه صندلیم را در اتوبوس عوض کردم. همان وقت حس کردم کسی هم دوردیف صندلیش را عوض کرد. کتابی که عکس را درآن گذاشته ام را به سینه فشار میدهم. نکند کسی آن را ازمن بدزدد. نه محال است بعد از اینهمه سال که پیدایش کردم. چند بار با وسواس لای کتاب را نگاه می کنم. نکند موقع جابجائی از لای کتابم افتاده باشد.  نه. عکس آنجاست .هیچ وقت ان قدر بهش نزدیک نبودم. ولی آن سایه .آن که مرا تعقیب می کند. در پی چیست؟ شاید فکر می کند این کتاب چیز قیمتی ست. آخر این محله ها چندان هم محله های جالبی نیستند. وقتی دوستم نشانی بازار را می داد، به من گفت مواظب باش.آن محله پر است ازدزد و جیب برو قاچاقچی های مواد مخدرکه میان فروشنده ها وخریدارها می پلکند وبه یک چشم بر هم زدن جیبت را خالی می کنند.از ترس خودم  خنده ام می گیرد. یک عکس، یک عکس از  کودکی من به چه درد کسی میخورد؟ راهم را ادامه می دهم.

شاید معجزه ای شد و شاید تأثیر نفاشی ها بود. شاید مادرم پا درمیانی کرد. نمی دانم. گفتند استثنائا چند تا از کودکان خاندان جلیل برگزیده شده اند که دامن عروس را بگیرند فقط باید لباس دختر بچه هائی که دامن عروس را خواهند گرفت از تافته ی سفید باشد. روی سرشان هم باید یک نیم تاجی ازمروارید  گذاشته شود. یکی از آن کودکان نیک بخت من بودم.  

از شادی در پوستم نمی گنجیدم. تافته سفید، نیم تاج مروارید……..مادرم در انتخاب ودوخت لباس سنگ تمام گذاشت. ده بار روی تنم آزمایش کرد. آن شب بیش از خودش به من رسید. موهایم را فر زد،لباسم را اکلیل پاشی کرد و نیم تاج مروارید را با یک مدل خوشگل به موهایم گره زد. اولین لباس شب، اولین مجلس رقص و عروسی بزرگانه ومن که قرار نبود بروم وحالا در ردیف اول بودم و دور عروس…..

وقتی خودم را در آینه نگاه کردم یک برق مخصوصی در چشمانم دیدم. شادی و غرور و زیبائی، حضور، احساس بودن وبا جلوه بودن، برآورده کردن یک آزرو…..چنان در ذهنم ثبت شد و جا گرفت که تصمیم گرفتم همه ی عمرم همانطور باشم ولی مگر شد؟!!!!

پدرم آن لحظه را ثبت کرد. روی یک تکه مقوا با سایه روشنهائی که اسمش عکس بود. کاش می شد همه چیز را، مانند عکس ثبت کردو برای همیشه   نگاه داشت. همان موقع، پدرم که تازه یک دوربین عکاسیِ  آگفا خریده بود گفت وایسا آنجا کنار گلهای نسترن باغچه تا ازت یک عکس بگیرم. من عجله داشتم، بی تاب بودم. دلم می خواست هرچه زودترخودمان را به مجلس عروسی برسانیم. می ترسیدم فرموهایم باز شود یا لباسم چروک بردارد.    اما پدرم هم می خواست هنر عکاسیش را روی من امتحان کند و چه هنری! بعد که عکس را نشانم داد عاشقش شدم. آن چهره، آن نگاه، آن برق خوشحالی و غرور …..بعدها در طول زندگیم صدها عکس گرفتم در مدرسه، دانشگاه، محل کار، با دوستان در جشنها، عکس تکی، پاسپورتی نیمرخ تمام رخ ……اما درهیچکدام آن قدر خودم نبودم. آن عکس همه من بود.   

سعی می کنم به سایه ای که دارد تعقیبم میکند بی اعتناء باشم. سرپیچ یک خیابان اندکی مکث می کنم. سایه اش روی دیوار می افتد. حالا یقین پیدا می کنم که خیالاتی نشده ام. می دانم که یک زن است که مرا از صبح از درخانه تا اینجا تا بازارمکاره دنبال کرده ولی زیرکانه خودش را در لابلای جمعیت پنهان می کند. ازمن چه میخواهد؟ ……..

آن عکس زیبا رامدتها گم کرده بودم. نمی دانم چند وقت. بعضی از زمانها را نمی شود  با بیان ریاضی و اعداداندازه گرفت.  شاید به اندازه ی یک ازخود بیگانگی، شاید به درازای  یک خود فراموشی، ویقینا به مقیاس حل شدن در زندگی و به عمق یک ماسکی که آدم به چهره اش می زند تا کس دیگری غیر از خودش بشود. حالا که دوباره یافتمش، دلم نمی خواهد یک لحظه ازش جدا بشوم. برای همین دنبال قابی بودم که برای همیشه زندانیش کنم.  تا دیگر کسی نتواند آنرا ازمن بگیرد. نه آن عکس را ونه آن کودک را.باید همیشه در برابر دیدگانم باشد.باید همیشه با من باشد. من باید همان بشوم. آن دخترک مغرورو زیبا با لباس تافته ی سفید، آماده ی پرواز رفتن به سوی آرزوها، تخیلات شیرین. بلند پروازواگر لازم باشد جادوگر. ولی آن سایه، آنکه مرا تعقیب می کند!؟ نکند بخواهد عکس را ازمن بدزدد. نکند نگذارد درقاب خوشگلی پهلوی خودم نگرش دارم. آنها که پای کارتها ی دعوت نوشته بودند ازآوردن کودکان خود داری فرمائید، آنها که جلوی آرزوها را می گیرند هنوز هستند. فقط ممکن است شکلشان عوض شده باشد……..

از اتوبوس پیاده می شوم وراهم را به طرف بازار مکاره دنبال می کنم. قیامت است. سرآدم از فشار جمعیت وآدمهای جور و واجور گیج می رود. ولی آن احساس، احساس این که کسی دارد مرا تعقیب می کند ازذهنم بیرون نمی رود. شاید هم احساس ترسی است ازتنهائی وشاید نا خودآگاه دلم میخواهد کسی مواظبم باشد. محله ی عجیب و غریبی ست. آدمهایش هم مانند کالاهایش جور و اجور هستند.گو اینکه کالاهای عرضه شده اش حتی بیشتراز آدمهایش  تعجب آوراند. مثل یک قصر ویران شده که هرتکه اش دست کسی افتاده باشد، هرگوشه یک قطعه از پازل یک زندگی که شاید زندگی منسجمی بوده به فروش می رسد.  هرکس اطاق زیرشیروانی داشته یا ثروت مادربزرگی را به ارث برده، برای عرضه به بازارآورده و به فروش گذاشته. از سرویس های چینی دربارهای با شکوه فرانسه تا کمدهای چوبی کنده کاری شده، شمعدانهای نقره ای، ومجله های  مد سالهای رونق مجله ، صفحه های کاچوئی 45 دور و 33 دوراز خواننده های قدیمی که خیلی هایشان دیگر نیستند،….گوبلنها، گلدانها و بالاخره قاب عکسها …….هرچیزی و هر شیئی یک زندگی را بیان می کند. آدم دلش می خواهد ساعتها بایستد و هریک را به دقت نگاه کند. چه آدمهائی که با این چیزها زندگی کرده اند. اگر زبان داشتند چه چیزها که برایمان نمی گفتند. مثلا آن شمعدانهای نقره،  که حالا در اثر رطوبت  وگذشت زمان رنگشان به سبزی گرائیده، ودرگوشه ی بساط یک فروشنده ی عرب درکنار صد جور کاسه بشقاب  برای فروش گذاشته شده، شاید ازآنِ مثلا یک کنتس ثروتمند بوده. چه بسا شبهای ضیافتهای مجلل بر روی میز شام پر از تشریفات کنتس نورافشانی می کرده وشکوه شب را ده برابر می ساخته اند ولی حالا؟ خاموش وافسرده، در گوشه ای چشم به راه نشسته اند تا چه کسی به یک دهم یا شاید هم یک صدم قیمت آنها را بخرد و تازه معلوم نیست بتوانند آن شکوه گذشته را باز یابند. یا آن صندلی راحتی با ان روکش مخملینش چه بسا از آن یک خاندان مرفه و صاحب نامی بوده و شاید عالیجنابی هرشب، گریزان از ماجراهای جاه طلبانه روزمرٌه، درکنار شومینه ای برآن میارمیده و فکرش به دورها، بدان دور دورهای خاطره ها سفر می کرده ،خودرا  بازمی یافته، عشقهایش را، دلدادگی هایش را، شاید بر روی تاب آن صندلی پی می برده که چه قدر ازخویشتن خویش فاصله گرفته، زندگی بر سر نبردهای فرسایشی تلف کرده، چه بسا آه حسرتی در سینه اش می پیچیده است……ویا آن قلمدان با آن قلم پر دارش، شاید ازآن یک رمان نویس بوده وچه شبها و روزها که با همان پیکر ظریفش مانند خدائی توانا ده ها بازیگر خلق می کرده وبه  روی صحنه ی سپید کاغذ میفرستاده تا نقش خودرا بازی کنند. دستهای نویسنده چه راز ونیازها که با آن قلم داشته است…..

راهم را ادامه می دهم. سرم با دیدن آنهمه اشیائ قدیمی و آنتیکهای رنگ و وارنگ…… که کنارهم چیده شده پرازداستان شده.  کنار هر دکه چند لحظه ای می ایستم به امید آنکه دلخواهم را پیدا کنم ولی گوئی قحطی قاب عکس شده. یک بار تمام طول بازار را طی میکنم اما از قاب دلخواهم خبری نیست. آن سو تر اما کمی دورتر ازجریان بازار یک مغازه عتیقه فروشی نظرم را جلب میکند. حسی به من می گوید که آنجاست. دلخواهم را آنجا می توانم بیابم. راهم را به سوی مغازه دنبال می کنم. ولی درست پیش از من زنی با مانتوی سیاه و موی سپید داخل مغازه می شود. قد وقواره اش بی شباهت به سایه ای که مرا تعقیب می کند نیست. از پشت شیشه اورا می بینم که با فروشنده  گپ می زند. شاید داردبر سر کالائی چانه می زند. پشت شیشه درمیان کالاهای گوناگون یک قاب عکس نظرم را جلب می کند. یک قاب ساده است. ولی بسیار خوش تراش از چوبی شاید از چوبِ……. اما بیشتر که نگاه می کنم  عکس درون آن است که چشمم را می گیرد.حیرت انگیز است. به یک نقاشی بیشتر شبیه است تا عکس. تصویر، زنی را نشان میدهد که لباسی از تافته ی سپید بر تن دارد؛ چهره اش درخشش خاصی دارد، گیسوانش را فرزده به مدل سالهای سی، و نیم تاجی از مروارید بر سر دارد، کنار یک بوته ی گل، گلی شبیه به نسترن ایستاده وعکس گرفته.   اضطرابی گویا درچهره اش دیده می شود.محو آن می شوم. عکس مرا به رؤیا های آن زن می کشاند. شاید اوهم درآرزوی شبی رؤیائی بوده شاید عازم شب نشینی مفصلی بوده،شب نشینی در یک باغ رؤیائی، با ملودی های زیبا، تراویدن مهتاب و نوید عشق ….. درنگاهش شوقی نشسته. یک نوع غرور، شادی، احساسِ زیبائی، حضور، احساس بودن وبا جلوه بودن، برآورده کردن یک آزرو……

همین است من همین قاب را می خواهم. روی قاب هیچ چیز نوشته نشده. اتیکت قیمت ندارد. ولی مهم نیست هر قیمتی باشد پرداخت خواهم کرد. مصمم می شوم که وارد مغازه بشوم وقاب را بخرم. ولی  حضور آن زن سیاه پوش سر سپید مرا به وحشت می اندازد. حسی به من می گوید که او همان است که ازصبح مرا از دم خانه تا اینجا تعقیب کرده.

برآن می شوم که چرخی در محله بزنم شاید آن زن رد مرا گم کند.دوباره وارد شلوغی ها می شوم. دونفر فروشنده ی عرب دارندبر سر یک کالائی باهم دعوا می کنند. گویا مورد دعوا یک لباس است. شاید هم یک پارچه! لابد چیز قیمتی و عتیقه ایست. نمی دانم. این بکش وآن بکش.  جماعتی دورشان جمع شده اند. ازکنارشان که رد می شوم تکه هائی از آن پارچه و شاید آن لباس را روی زمین می بینم. گردآلو شده. ولی هنوز برق سپیدی پارچه درخششی چشم گیر دارد. مانند لباس آن زن در تصویر.   

سایه دیگر نیست. دوباره به سوی مغازه عتیقه فروشی بازمی گردم.اما دریغا آن قاب ناپدید شده. دیگر پشت ویترین نیست. ازمغازه دار می پرسم.

«آن قاب، آن که تصویر زنی را درلباس تافته ی سپید در برگرفته بود؟….هرقیمتی باشد پرداخت میکنم….»

اظهار بی اطلاعی می کند….

» شاید به آن زن، آن زن سیاه پوش  موسپید فروخته اید …..»

«کدام زن؟!»

ولی من می دانم. می دانم که تصویررا او ربوده. به دنبالش می گردم. این بار من هستم که اورا تعقیب می کنم. این سو وآن سو، درمیان دکه ها، لا بلای کالاهای ولو شده، پشت آنتیکها، شمعدانها، صندلی ها…….اما  هیچ نشانی از سایه ی آن زن سیاه پوش تعقیب کننده نمی یابم. حالا دیگرهمه ی آدمها سایه شده اند. احساس می کنم همه دارند مرا تعقیب می کنند. شاید در دلشان به من می خندند.ها ها!!! قاب، قاب عکس، قاب عکس کودکی !!!!!آن کودک ،آن کودک شاد با لباس تافته ی سپید، با یک رؤیا در سر، شاد ومغرور زیبا، آماده کشف زندگی!!!!! ……

نا امیدانه  راه بازگشت را در پیش می گیرم. به خانه باز می گردم. روی مبل کنارشومینه، پائین طاقچه ای که برای قاب درنظرگرفته بودم،  ولو می شوم.  خوابم می برد. نزدیکی های صبح است که چشم باز می کنم. می بینم آنقدر خسته بودم که حتی مانتوی سیاهم را ازتن درنیاورده ام.  وهم است یا رؤیا، نگاهم به طاقچه سر بخاری می افتد. قاب عکس آنجاست. روی طاقچه سر شومینه، همان جائی که برایش در نظرگرفته بودم. وعکس درون آن؟؟؟؟

و آن منم درآستانه ی فصلی سرد

شهین سراج دسامبر2017

  

   

   

بیان دیدگاه