درد اگر داری دوا از خود بجو.
هر چه می جوئی چو ما از خود بجو.
تشنه گردی سو به سو جویای آب.
غرق بحری، آب را از خود بجو.
معشوقه ی من، آن گل سپید
آخر سر تصمیم گرفت به روانشناس روی آورد.
پس از تردیدهای بسیار، واین سو آن سو کردنها و سنجیدن سود و زیانِ روی آوری به این چاره جوئی، وقت را گرفت و قرار را گذاشت. نخستین ملاقات برای ساعت هفت بعدازظهر روز پنج شنبه هفت ماه جولای، گذاشته شد.
«شانس آوردید دکتر به این زودی ها وقت نمی دهد….دفتروعده هایش پر است.لطفا سر وقت تشریف بیاورید وگرنه ملاقات را از دست خواهید داد. دکتر بسیار دقیق است.»
منشی دکتر هرمان با این جملات آخرین سفارشها را برای حضور سروقت به مارلن گوشزد کرد.
حال، او مانده بود که قضیه را چگونه مطرح کند. با چه پیش درآمدی مشکلش را درمیان بگذارد! چندین بار جمله ی آغازین را پیش خودش تمرین کرد:
«….می دانید جناب روانشناس راستش من ……»
نه این خوب نیست. چه طوراست اینطوری آغاز کنم:
بله حقیقت این است که …..
یا :
نه اینکه من خودم ……من خدمتتان رسیدم برای اینکه ……
یا :
«من آمدم خدمتتان یعنی برای خودم ….. در باره ی یکی از…..»
نه اینها هیچکدام مناسب نیست. اصلا چه طوراست بگذارم خود روانشناس پرسشهایش را آغاز کند. مگر نه اینکه آدم می رود که آنها بپرسند و ما جواب بدهیم.
با این رأی قاطع بود که مارلن عازم دیدن دکتر هرمان روانشناس و روانپزشک شد.
روزی زرد و درخشان بود. آفتاب تابستانی به گلهای باغچه صدجلوه بخشیده بودو مارلن برای اولین بار پس از مدتها غیر از رنگ سپید رنگهای دیگری را نیز می دید. ولی مارلن احساس سرمای درونی می کرد.اضطراب ترس آوری اورا فراگرفته بود. همیشه نام روانشناس وروانکاو در او واهمه ای ایجاد میکرد. اما ظاهرا این آخرین راه بود.
دکتر هرمان مردی میانسال بود. صورت کشیده، عینک پنسی روی بینی، چهره ی گندمگون و لبان باریک ومحوی که تنها وقتی حرف می زد پی به وجودشان می بردی، رویهمرفته چهره ی مقبولی داشت.
تعریفش را بسیار شنیده بود:
«بسیار جدی ست . لبخند درکارش نیست، صریح می پرسد و ازبرابرش نمی توان طفره رفت ، اما بسیار حاذق است،….»
وحشتی که از رفتن ودربرابر روانشناس نشستن داشت، همان چند دقیقه ی نخست اندکی فروکش کرد. وقتی وارد مطب شد، دکترهرمان داشت گلدان گل سپید کوچک روی میزکارش را آب می داد. سلامِ مارلن را پاسخ داد وبدون هیچ مقدمه ای گفت:
«روزهای گرم این طفلکهای بی پناه که زبانی برای گفتن از تشنگی ندارند بیشتر نیازمند توجه وعشق هستند.»
ومارلن شگفت زده :
ـ » پس شما هم؟!……..»
وبعد گوئی زود متوجه شد که سخن نا بجائی گفته، به پرسیدن ادامه نداد.
دکتر هرمان هوشمند تر ازآن بود که اضطراب مارلن را حس نکند. هیچ پرسشی نکرد. حتی مشخصات اورا نپرسید. چندسال دارید؟ آیا این نخستین بار است که نزد روانشناس میآئید……؟ از برای چه آمده اید؟….وپرسشهای کلیشه ای از این دست را به کناری نهاد و درعوض آغاز کرد به گفتن از هوای خوش آن روز تابستانی واینکه خورشید چه متعادل می درخشد واین نور وگرمای مطبوع، به رنگ گلهای این منطقه درخشش دلپذیری بخشیده…
بدینجا که رسید مارلن بیش از پیش شگفت زده شد. دکتر هرمان ورود او را با سخنی ازگلها آغاز کرد ه بود و حال نیز به گفتن ازحال و هوای گلها پرداخته! یعنی او ازکجا می دانست؟ چه طور علت حضور او را حدس زده بود؟! او که به هیچکس حتی به منشی دکتر چیزی نگفته بود…..پس راست می گویند که پاره ای از روانشناسان حسٌ ششم دارند!
دکتر هرمان چندلحظه ای مکث کرد. سکوت سنگینی بر فضا نشست. صدای دستهای دکترکه با نوازش خاصی برگهای خشک گلدان را از بدنه جدا می کرد و صدای هواخنک کن، تنها صداهائی بود که درمطب می پیچید. در و دیوار سپید و بی روح، بدون تابلو یا نشانی ازحرفه ی روانکاوی وسکوت معنی دار، گوئی برجای آن پزشک زیرک می پرسید ند که از برای چه آمده اید؟
مارلن از مکث وسکوتی که درمیان آمده بود بهره جست وهمه ی نیرو وتوانی را که دروجودش داشت جمع کرد، چشمانش را بست و آب گلویش را فروبرد و با صراحت موضوع را به میان آورد:
ـ «دکتر هرمان بی مقدمه بگویم. من می خواستم بگویم که به علت خاصی به دیدارتان آمده ام. خیلی صریح و روشن بگویم. من نیازی به روانشناس ندارم. مشکل همسر من است. همسر من به من خیانت می کند. اوسخت عاشق شده است. عاشق یک گل و……..»
مارلن یک لحظه چشمانش را باز کرد می خواست، پیش از ادامه، تأثیرحرفهایش را درچهره ی دکتر هرمان ببیند. درچهره ی دکترهرمان، اما هیچ تعجبی ننشسته بود. ابروانش را درهم نکشید. حتی حالت نگاهش تغییری نکرد و این انجماد، مارلن را بیشتر آزرد. پیش خودش فکر کرد حتما خیال می کند من دیوانه شده ام واین فکرها وحرفها از سوی روان پریشان کاملا طبیعی ست.
دقایقی چند طول کشید تا دکتر هرمان پشت میزش نشست. قلم وکاغذی حاضر کرد و برای اولین بار پس از ورود مارلن به مطب، نگاهش را به چشمان او دوخت و پرسید:
ـ » بسیار خب ازآن گل بگوئید. رنگ، بو، تیره ی گیاهی…….»
ـ » دکتر هرمان می دانم که شما به حرفهای عجیب وغریب و حالاتِ نامتعارف عادت دارید ولی باورکنید این یکی حقیقت ……..»
دکترِ زیرک نگذاشت مارلن حرفش را تمام کند به میان حرف اوپرید وگفت:
ـ» خانم گرامی پرسیدم مشخصات گل را برایم بگوئید و فراموش نکنید من هستم که می پرسم و شما هستید که پاسخ می دهید……»
در صدای مارلن که اطمینان پیدا کرده بود دکتراورا در ردیفِ روان پریشان قرارداده، لرزشی افتاد. آن صراحت را از دست داد. جمله هائی را که حاضرکرده بود بگوید، از ذهن و زبانش گریخت………ولی چاره ای نبود. نگاه نافذ، افزون بر استواریی که در صدای آن پرسشگرکنجکاو بود به او فهمانید که درجائی نیست که بتواند هرطور که می خواهد وآزادنه سخن بگوید. پیش از این هم درباره ی رویه ی دکتر هرمان به او هشدار داده بودند:
» ….. ازآن روانکاوانی نیست که بروی سفره ی دلت را باز کنی و ساعتها حرف بزنی و او هم چرت بزند. روشی سخت و متدیک دارد. مکتب او با بیشتر روانکاوان فرق دارد. راهبر است باید به او اطمینان کنی وگرنه بهره ای نخواهی گرفت.»
مارلن پیش بینی این پرسش را نکرده بود. او آمده بود ازرابطه ی عاشقانه ی همسرش با یک گل سخن بگوید. چیزی باورناکردنی ولی حقیقی. او هرگز به تبار آن گل، آن معشوق همسرش فکر نکرده بود و حال نخستین پرسش اورا به چالشی کشانیده بود که برای آن چندان آمادگی نداشت.
ـ » چه بگویم دکتر هرمان عزیز، من گل شناس نیستم. نام گلهارا نمی دانم. فقط می دانم که گلی سپید است وپیش از این درباغچه ی ما چنین گلی نروئیده بود. اینرا می توانم با اطمینان بگویم. وبیش از این چیزی نمی توانم بگویم.»
دکتر هرمان با شتاب چندخط یاد داشت نوشت و سپس عینک پنسی روی بینی را کمی بالاتر آورد و رو به مارلن آورد وگفت:
ـ » خب برای نخستین جلسه همین کافیست. از منشی من برای هفته ی آینده همین روز و همین ساعت وقت بگیرید و بار دیگرکه آمدید مشخصات آن گل را با توضیحات دقیق برایم شرح دهید. روز خوش.»
ـ » آخر آقای دکتر حالِ همسرم روز به روز…….»
ـ » عرض کردم روز خوش. مشخصات گل و همین.»
تمام هفته رامارلن به آن گل سپیدی که درباغچه ی آنها روئیده بود، فکر می کرد. دلش نمی خواست ازهمسرش در این مورد پرسشی بکند. نام این گل چیست؟ ازکدام خانواه است؟ زمستانی ست یا تابستانی….اصلا پیازش را ازکجا آورده ای….؟ تا آنجا که یادش میآمد هرگز از همسرش در باره ی گلهای باغچه پرسشی نمی کرد. اصولا سالها بود که از او هیچ پرسشی نمی کرد. و این بار به ویژه نمی خواست توجهش را جلب کند. ولی دکتر هم پاسخ می خواست. مشخصات گل را جویا شده بود.
مارلن خشمگین بود:» این دیگرچه نوع روانکاویست؟ چه اهمیتی دارد که گل چه نامی دارد؟ به جای اینکه از همسرمن بپرسد و ازمن که چنین در اضطراب به سر می برم، مشخصات کشاورزی و باغبانی می خواهد.شاید اصلا کار درستی نکردم که به چنین روانشناسی با این خلق وخوی خشک مراجعه کردم. شاید یک جادوگر یا جن گیر بهتر می توانست به من کمک کند.»
با وجود این، سر وعده ی هفتگی در دفتردکتر هرمان حاضر شد. این بار، آن گلدان گل سپید بر روی میز دکتر هرمان نبود. مارلن بی مقدمه پرسید:
» آن گلدان سپیدتان امروز نیست؟»
بر روی لبان باریک ومحو دکتر هرمان لبخند مرموزی نشست. گوئی از گشایش گره کوری سردرآورده باشد. رو به مارلن آوردوگفت:
ـ «امروز هوا خنک تر است و اودر باغچه با همنوعانش به سر می برد. خب از آن گل سپیدخودتان چه خبر؟ «
مارلن سعی کرد خشمش رافرو بخورد. با بی تفاوتی پاسخ داد.
ـ» نامش را نمی دانم. نخواستم هم ازهمسرم بپرسم. نباید توجه اوراجلب کنم. اصلا او از این ملاقاتها خبری ندارد. ازخیلی چیزهای دیگر هم خبر ندارد. اومحوآن گل است.فقط می دانم که سپید است. همین. آقای دکتر اگر کمی به حرفهای من گوش فرا بدهید. آخر من که برای معرفی گلهای باغچه امان خدمتتان نیامدم، من نگران همسرم هستم که……»
دکتر هرمان باردیگر سخنان مارلن را ازمیانه برید :
» هفته ی دیگر همین وقت و همین روز با مشخصات گل. بعدازظهر شما به خیر.»
مارلن کیفش را برداشت و با عصبانیت از درمطب دکتر بیرون آمد. با این تصمیم جدی که دیگر قدم به مطب دکترهرمان نگذارد. اما هنوز چندقدمی درخیابان برنداشته بود که نیروی خاصی اورا به نزدمنشی او بازگردانید. صلابتی که در صدا و نگاه دکتر هرمان بود، نمی گذاشت او به راه دیگری برود.
یک هفته ی دیگر با کابوس چگونگی رویاروئی با دکتر هرمان، یک هفته ی دیگر به سربردن با یک راز، با یک حالت نامتعارف روانی همسرش.چه گونه و باچه زبانی باید از این حالات سخن بگوید؟
وزندگی عاشقانه ی ادموند، همسر مارلن با آن گل سپید در باغچه ادامه داشت.
مارلن برآن بود که این باربکلی ازادامه ی جلسات ملاقات روی گردان بشود و بر زبانش بود که بگوید «نه نام گل را می داند و نه می خواهد که بداند این آخرین است و خداحافظ……»اما همان نیرو وکشش خاص اورا به نزد آن روانکاوبازگردانید.
ملاقات سوم در فضائی کمی ملایمتر صورت گرفت. دکتر هرمان مطب را نیمه تاریک ساخته بود. گلدان روی میز به سرجایش بازگشته بود.وقتی مارلن وارد شد، از او دعوت کرد روی صندلی بنشیند و چشم به پرده ای بدوزد که بر روی دیوارنصب شده بود.
ـ» خانم مارلن حال که شما در یافتن نام وهویت آن گل دچار دشواری هستید، من چندین اسلاید ازگلهائی که سپید هستند برایتان فراهم آوردم. اینها را روی پرده می اندازم و شما بگوئید، آن گلی که دل ازهمسر شما برده، شبیه به کدامیک از این گلهاست؟ آیا آمادگی اش را دارید؟»
زبان مارلن ازگفتن بندآمده بود. انتظارچنین آزمایشی را نداشت. نمی دانست خوشحال باید باشد یا بدحال؟ برایش مسلم شده بود که دکترهرمان بیشتر به او ظن دارد تا همسرش. فکر می کند او دیوانه و روان پریش است. دارد از همین ترفندهای روانپزشکان بکار می برد تا با موشکافی درپاسخهای آن بتواند اورا روانکاوی کند.
از آلاله های سپید افریقائی تا شب بوهای سپید استرالیائی رزهای سپید هلندی و .ماگنولیاهای باغهای اسپانیائی؛ آزالیا، یاس، کاملیا، زنبقها و ادریسی ها……ده ها گل سپید دیگررا دکترکنجکاو بر پرده انداخت. در باره ی هریک توضیحی می داد.مارلن را سفر می داد به دنیای شگفت انگیزگلها وجادوی پیوندی که با آب وخاک ونورخورشید وحتی تاریکی شب وحضور ماه وحال وهوای دیگر روینده ها دارند. اما هیچکدام ازآن گلها شباهت به گلی که در باغچه ی خانه ی مارلن وهمسرش روئیده بود نداشت. مارلن غرق درحیرت وبا یک باغ از گلهای سپید درسرو دیده، مطب را ترک گفت.
ـ «خانم مارلن صبرکنید هنوز بسیاری گلهای دیگر باقیست…..»
ـ «دکتر هرمان من خسته هستم. هفته ی دیگر پژوهش را از سرخواهیم گرفت.»
چیز عجیبی بود. مارلن حرفهای ناگفته بسیار داشت. هنوزازآنچه اوراآزار می داد، آن انگیزه ای که اورا به سوی روانکاو کشانیده بود سخنی به میان نیاورده بود. اما به طرزشگفت انگیزی احساس آرامش می کرد. او رفته بود تا ازرازی عاشقانه و نامتعارف با پزشکی محرم سخن بگوید. او دلش می خواست با دکتر هرمان ازحالتهای همسرش ادموند پرده بردارد که چگونه سحرگاهان از بستربرمیخیزد و گوئی به نماز میرود، آماده ی نیایش می شود، خودش را به پای آن گل می رساند و چنان محوتماشایش می شود که گوئی با او در این جهان تنهاست. وشبها وامان از آن شبها، زیر نورمهتاب آنچنان راز ونیازی با اودارد، آنچنان بزمهائی با اوبرگزار می کند که اگر کسی تنها صدای اورا بشنود، اما آن صحنه را نبیند، فکرمی کند او در برابر زنی زیبا نشسته است. گاه برایش شعرمی خواند، گاه به سلامتیش شراب می نوشد، ولحظه ای دیگر اورا به رقصی عاشقانه می خواند.
مارلن این بار تصمیم گرفت به دستور پزشک روانکاو عمل کند. هرچند این روش را بی فایده می دانست اما برآن شد که وبه شناسائی آن گل بپردازد. اندیشه در باره ی آن معشوق،آن گل سپید، آن که روزها و شبهای ادموند را پرکرده بود، در برنامه ی مارلن قرار گرفت. خودرا درگوشه ای پنهان می کرد و به آنچه ادموندبرزبان میآورد، گوش فرا می داد.
روزها و شبهای فراوان از این نظاره گری مارلن گذشت. روزی شتابان وگریان بدون گرفتن وقت قبلی به دفتر دکتر هرمان شتافت:
ـ » من باید دکتر را ببینم. همین امروز و همین ساعت.»
برخلاف انتظار او منشی دکتر هرمان، مانع ورود او نشد.
ـ » دکتر روزهاست که چشم به راه شما هستند. «
چندلحظه بعد مارلن در برابر دکتر هرمان نشست. ازهیجان می لرزید و اشک میریخت. دکتر زیرک اما هیچ کاری برای آرام ساختن مارلن انجام نمی داد. جریان سیال احساسات چیزی بود که او به دنبالش می گشت. از پرده برون ریختنی به جا، مرحله ای بود که در پی فراهمآوریش بود. با دیدن حالت مارلن،آن لبخند مرموز وکمرنگ برلبانش نشست. همان لبخندی که گوئی ازگشایش یک گره حکایت می کرد.
مارلن همچنان می گریست و اشکهایش را با دستمال سپیدی پاک می کرد. درنفسهایش رایحه ی یک غم دل انگیز، یک احساس حسرت نشسته بود. دقایقی سخت وآکنده ازاضطراب گذشت تا مارلن برسرگفتن آمد. به چشمهان دکتر هرمان خیره شد و گفت:
ـ » درد ناک بود. بسیار دردناک ! اما یافتم نام آن گل و هویتش را. راز آن گل در این شعر است. شعری که همسرم هر شب، در بزمی عاشقانه برای آن گل میخواند. خدای من چرا زودتر بدین راز پی نبرده بودم. این شعر و این شعر………»
مارلن بار دیگر سخت به گریه افتاد:
» دکتر هرمان من، من، ….. قادر نیستم بخوانم همه چیز در این شعر است. خواهش می کنم شما بخوانید. مگر ازمن نام آن گل، تیره ی گیاهی وهویتش را نخواسته بودید…..من، من، من قادر نیستم آنرا بخوانم.»
سپس مارلن برگه ای را به دست دکترهرمان داد. برگه ای روزگار به خود دیده وکهن. رنگ آن اگر روزگاری سپید بوده، حال به زردی گرائیده بود. تاروپودش اگر ثابت ومحکم بود حال سخت شکننده شده بود. دکترلحظه ای چشم برآن دوخت. واین بار درچهره اش نقش حیرتی نشست. آن تبسم کمرنگ جای به لبخندی ازرضایت وپیروزی بخشید. واژه ها بر زبان اوجاری می شدند ومارلن به همراه، همچنان اشک میریخت. اما اشکی از سر سبکباری. شعر شعری سپید بود :
درجستجوی تو ای سپیدی مطلق،
درآستان سیاهی این روزگاران،
تا آن سوی آفرینش خاک رفته ام،
نه همتای تو گلی دیده ام ونه سپیدیی که شفافیت را بر ساقه ی هستی من پیوندی ابدی زند،
هنگامی که سحرگان سپیدی رخسار زیبایت را به دستان من می سپاری،
وه، که چه عاشقانه غنچه ی نخستین نگاهت به زندگی ،درنگاه من شکفته می شود،
که من همه نورمی شوم، همه خورشید می شوم،
وشباهنگام چون لباس بزم برتن میکنی، ماه را به پرچین های پیراهن میآویزی،
گلبرگهای نقره فامت را برباغچه ی هستی من مهمان میکنی، …….
وه که همه ستاره، همه ماه می شوم،……..
امضاء ادموند موندن
برای معشوقم مارلن زیبای سپید پوشم گفته شد.
تابستان سال هزارونهصدو هفتادوهفت.