از خاطرات مهمانداری های تابستانی

خوشبختی یعنی باقلا پلو با گوشت برّه

نگاهش می کنم. چنان با ولع باقلاپلو با گوشت برّه را می خورد که گوئی مائده ی بهشتی ست یا که اولین وآخرین غذائی ست که بر روی زمین خلق شده.صدیقه خانم را می گویم. یکی از اقوامِ دورِ ما که برای گردش و به ویژه خرید، با یک خروار زرشک و باقلا و سبزی خشک به دیدن ما به پاریس آمده است. وزنش زیاد است.

باسن و شکم نامتناسبی دارد و شاید کلسترول هم. اما عین خیالش نیست. حرف اول و آخر را باقلاپلو می زند. کاش فقط به تناول لذت برانگیز قناعت می کرد. هر لقمه را که به شکم بی هنرپیچ پیچ روانه می کند، کلی هم در باره ی کیفیت مطلوب این باقلا پلو سخن سرائی می کند. از شویدش چنان حرف می زند که گوئی ریاحین بستان بهشت است، اندر باب قدکشیدگی برنجش چنان باب سخن می دهد که توگوئی همه ی برنج های عالم هیچ اند و تو جانی، زعفرانش و آن روغن خوش عطرش و از همه مهمتر سبزی باقلایش، جمله به جمله در میان اقلام لقمه جای می گیرند…

با با ای ول اگر مدیحه سرایان دربار سلطان محمود غزنوی می خواستند در وصف سلطان و لطایف وکراماتش قصیده ای بگویند این چنین از عهده اش بر نمی آمدند که این نازنین بانو در وصف باقلا.

حوصله ام سر می رود. اطاق ناهارخوری را به بهانه ی آوردن کمبودی از برای لذت بیشتر باقلا پلو ترک می کنم. وقتی بر می گردم می بینم هنوز سخن باقلاپلو ادامه دارد. کار کشیده است به مطالعات تطبیقی اندر باب باقلاپلوهای پاریسی با با قلا پلوهای وطنی. اینجا دیگر ناسیونالیزم باقلائی ست که حرف اول را می زند…

» شویدهای ایران کجا شویتهای اینجا کجا؟ البته که شویتهای ما خوش عطر تره. بالاخره هر چی نباشه اونجا خاکش یه حال دیگه ایی داره. باقلاهای ما هم درشت تره و سبزیش …چه طوری بگم مث این باقلاهای شما رنگ پریده نیس…همچی به دل آدم می چسبه… وقتی اردیبهشت می شه من فقط یک فکر دارم و اونم اینه که شوید و باقلا بخرم و واسه ی زمستون خشک کنم. «

در دل می گویم: دریغا اردیبهشت و باد مشکبارش که الهام بخش بسی پارسی گویان بوده است! آن اردیبهشت که در لطافت طبعش خلاف نیست. در باغ لاله روید و در شوره بوم باقالی .

از مطالعات تطبیقی اندر صفات و کرامات شوید باقلای وطنی رد می شود و سخن را می کشاند به خاطرات باقلاپلوئی. مقاطع زندگی را با آن سفرها و مهمانی هائی که درآنها باقلاپلو خورده است، به میان می کشد. سوار بر سفینه ی سبزباقلا، مارا سفر می دهد. از عروسی پسرحاج آقا مصطفی می گوید که برای شام باقلاپلو دادند، اما باقلاپلویش اصلا گوشت نداشت، از خاطرات سفر ورامین نقل می کند که با دست خودش، از مزرعه ی باقلا، هفتادمن باقلای تازه چیده و با آنها عکس هم گرفته . شاهدش راهم حی ٌ وحاضر از اسمارتفون مبارکه بیرون می کشد و داستان، صدائی و سیمائی می شود.

الغرض ما میزبانان فلک زده برای آنکه سخن کوتاه شود، اقرار و اعتراف می کنیم که باقلاها و شویدهای فرانسوی هیچ لطفی ندارند و والله وبالله اگر ایشان از ایران برای ما این باقلا و شوید را نیاورده بودند، اصلا ما نمی دانستیم که طعم باقلاپلوی حقیقی چیست و این بهترین باقلاپلوئیست که ما در زندگی خورده ایم ووووو. گفت از مستی اش رمزی بگو شاید که هشیاری کند.

اما فایده ای نمی بخشد. گوئی باید از وزارت مراتع وجنگل و کشاورزی یک گواهی بیاوریم تا سخن ما را باور کند. سخن همچنان بر سر طعم و عطر این غذای اصیل ایرانی ادامه دارد.

من بازهم ابتکار را در دست می گیرم واز برای تغییر ذائقه ی صحبت از مسافر عزیز می پرسم:

راستی کابینه ی اقای روحانی آیا ؟……

راستی آن کنسرت آقای ناظری در قوچان ؟….

راستی جریان روسری سپید پوشی بانوان ؟……

صدیقه خانم مرا بر بر نگاه می کند. ومی گوید:

ـ » ای داد ِ بیداد. خاک بر سرم دیدی ته دیگ یادمان رفت!!!!»

کاش خوشبختی به همین سادگی بود. خوردن یک باقلا پلو با باقلا و شوید سبز وطنی در یک شب گرم تابستانی.

پاریس

تابستان ۲۰۱۷

 

بیان دیدگاه