از یادداشت های سفر شیراز  -۱۴ فروردین ۱۳۹۶ آن پشّه ی تهرانی و یا این پشّه ی شیرازی؟!

 

 راننده ی خوش رو، خوش خلق و خوش مشرب و خوش لهجه ی شیرازی که با یک دنیا لطف ما را در شهر شیراز گردانیده بود و تمام مدت با ما سر صحبت و شوخی و خنده را باز کرده بود، و از هیچ نکته ایی از مهمان نوازی دریغ نورزیده بود، یک هو سگرمه هایش درهم رفت و دیگر یک کلام هم با ما حرف نزد.

 خیلی عجیب بود.

 از خودم می پرسیدم چرا؟ او که از دم هتل شیراز داوطلب شده بود که ما را در شهر بگرداند، به بهترین رستوران شیراز ببرد، راهنمای ما باشد و وقتی هم که برای یکی از همراهان مشکلی پیش آمده بود، از هیچ کوششی برای یاری دریغ نورزیده بود، نمی دانم چرا ناگهان اخم هایش را درهم کشید و دیگر نه ازآن روایت های شیرین کلامی گفت و نه حتی یک کلمه حرف عادی بر زبان آورد!؟

حقیقت ماجرا این بود که چند ساعت از اقامت ما در شیراز نگذشته بود که یکی از همراهان ناگهان سوزش دردناکی در پای خود احساس کرد و به جریان سفر ما چرخش دیگری بخشید

تا آن لحظه جریان سفر ما به خوبی گذشته بود. پرواز با هواپیما، بدون تأخیر صورت گرفت درصورتی که خلایقی که می شنیدند ما با هواپیما عازم شیراز هستیم، شکی در دلمان می انداختند و می گفتند:

«هواپیماهای داخلی همیشه ی خدا تأخیر دارند. گاه برای یک پرواز باید ساعتها در فرودگاه نشست و اگر اتوبوس را برگزینید یا با خود روی شخصی بروید زودتر می رسید.»

 البته حتما نظر بدی نداشتند ولی از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند پریدن. اصولا پاره ای دوست دارند موج منفی صادر کنند و این عادت ناپسند همیشه گره در کارها می اندازد. القصه، که خیر! چنین نبود پرواز مرتبی بود با کارکنان و مهمانداران بسیار پرورده و مهربان که برای همین یک ساعت پرواز، کلی هم از ما پذیرائی کردند، حال آنکه تازگی ها در پروازهای اروپائی، حتی مسافتهای پنج و شش ساعته هم مسافران را همچون زائران برهوت تشنه و گشنه به حال خود رها می کنند و برای دو سی سی آب نقدینه سیمین هو زرینه طلب می کنند. حقا که این خلایق شرکتهای هواپیما یی فرنگی باید بیایند و از سخاوت ایرانی ها یاد بگیرند.

باری غیر از پرواز ، بر زمین نشستن و عزیمت ما به هتل شیراز نیز به خوبی گذشت. یک خودروی مجهز و پاکیزه ما را تا هتل شیراز هدایت کرد. گو اینکه حس زمین بسیار دیر به من دست داد. احساس می کردم هنوز در آسمان ها هستم. یا دارم خواب می بینم. آنقدر سفر به شیراز مألوف برایم دور دست و ناممکن به نظر می رسید که حتی پس از پاگذاری بدان خاک طرب انگیز، باورم نمی شد این منم، از پس گذر سالها دوری دوباره باز گشته ام. آیا شده دلتان بخواهد خاک میهن را در آغوش بگیرید؟ من همین احساس را داشتم.

محل اقامتمان هتل جدید شیراز، خوش آمدی دل انگیز به ما گفت. این هتل که بر فراز تپه های بلند و نزدیک دروازه قرآن همچون قلعه ای مستحکم ولی با ظرافت ساخته شده، از نظر تجهیزات و امکانات پذیرائی با لوکس ترین هتل های دنیا برابری می کند. سه دختر زیبا با لباسهای محلی و شربت بیدمشک در سینی به پیشبازمان آمدند. و راهنمای شیرین لهجه ایی ما را به سوی اطاق هایمان راهنمائی کرد. سر و صورتی صفا دادیم و خستگی در کردیم و وقتی نوبت صرف ناهار رسید، در برابر هتل آن راننده ی خوش رو، خوش خلق و خوش مشرب و خوش لهجه ی شیرازی، به پیش آمد و داوطلب شد که ما را در شهر گردشی بدهد و سپس به رستورانی به گزینش خود هدایت کند.

از همان لحظه ی اول انس و الفتی میان ما و جناب راننده برقرار شد. می گفت که غیر از رانندگی راهنمای مکانهای تاریخی نیز هست. همه جای شهر را مانند کف دستش می شناسد. بهترین مراکز و مغازه ها را برای خرید در ذهن دارد. از هر خیابانی که رد می شدیم نام و سوابق آنرا می گفت و وقتی من جویای نام های قدیم می شد مونه بلوار شهید فلان و امام بیسار، خنده ی معنا داری بر لب می آورد و گاه آهی می کشید و با غرور و افتخار، و خرسندی از اینکه کسی هست که میداند که نامهای خیابانهای شیراز نام مشاهیر ادب و تاریخ بوده است به سخن هایش ادامه می داد. اصلا از لحظه ایی که پی برد، من شیراز را در دوران پیش از انقلاب هم دیده ام، دانشجوی دانشگاه پهلوی بوده ام و بعد هم به سمت خبرنگار سازمان رادیو تلویزیون به جشن هنر شیراز آمده ام، وجد و شوق خاصی در صدایش پیچید. دهانش برای حکایت گوئی و نقل خاطرات گرمتر شد. میگفت جشن هنر را بخوبی به یاد دارد. میگفت:

«…من هفت ساله بودم که پدرم که آنزمان دبیر دبیرستان بود و به هنر و به ویژه موسیقی بسیار علاقه مند بود مرا با خود به شبهای حافظیه می برد. صدای سیاوش شجریان وقتی در فضا می پیچد حتی کرمهای خاکی هم ازحرکت می افتادند. چه روحانیتی! چه حال و هوائی! هنوز وقتی خاطر میارم، تن لرزه می گیرم . اما خانوم امان از اون موسیقی اشک کاظم که همه ی گنجشک های شیراز را فراری داد.»

» ببخشید کی؟ موسیقی دان یا موسیقی دانی بدین نام نمی شناسم.»

«منظورم اشتوک ها وزنه، همون دیوونه ایی که صداهای مهیب و ترسناک می ساخت تو سرای مشیر و شیرازی ها بهش می گفتن اشک کاظم …..»

اینها را می گفت و مرا به خاطرات گذشته می برد و چه شیرین می گفت از روایتهای زیبائی که مردم شیراز در باره ی خیابانها و بناها به یاد دارند.

ما که از شنیدن سیر نمی شدیم اما این شکم بی هنر پیچ پیچ هم درخواست هائی داشت که می بایست پاسخگو شد.

به پیشنهاد جناب راننده ی خوش مشرب، ناهار را در رستورانی که در بیست کیلومتری شیراز و در میان باغی از گل و چمن و سروهای خرامان شیراز قرارگرفته بود صرف کردیم. هوا بهشتی بود و باد نوروزی هر لحظه در چمن گلی و سمنی را شکفته می ساخت. کارکنان مؤدب و مهمان نواز، آنچه در توان داشتند انجام دادند که به ما خوش بگذرد. هنوز غذا به پایان نرسیده بود که یکی از هم سفران سوزشی شدید همراه باد رد در ناحیه ی مچ پا احساس کرد. همه ی ما سخت نگران شدیم. پس از معاینه ی سطحی متوجه شدیم که ناحیه پا به اندازه ی کف دست کبود شده است. بحث و جدل ها بر سر تشخیص حقیقت قضیه آغاز شد: شاید به جائی اصابت کرده باشد، شاید حساسیت باشد ولی به چی و به کجا؟ و شاید و شاید این کباب یا این غذا؟؟؟

تنها یک فکر اساسی به ذهنمان رسید باید هرچه زودتر دوست نازنین را به درمانگاه برسانیم. از ما به یک اشاره و از جناب راننده که خود را قوام شیرازی معرفی کرده بود، به سر دویدن. از او درخواست کردیم ما را به اولین درمانگاه برساند. آرام و قرار نداشت. خودش را سخت مسؤل حس می کرد. ما را در برابر یک درمانگاه مجهز پیاده کرد و هرچه از او خواستیم که به دنبال کار خودش برود تا ما کارمان تمام بشود راضی نشد و به انتظار ایستاد.

پزشک کشیک، دستور چند آزمایش داد و آقای قوام شیرازی ما را بلافاصله به آزمایشگاه رسانید. برای دریافت نتیجه ی آزمایش باید ساعتی معطل می شدیم. در تمام این مدت همراه ما بود. تا دریافت نتیجه و گرفتن پاسخ آزمایشگاه او صبوری نشان می داد و باز با شوخی و خنده و روایت حکایتهای شیرین نمی گذاشت اوقات ما تلخ بشود.

عاقبت دکتر در مانگاه، پس از دیدن نتایج آزمایشها نظری مقدماتی به ما داد. به نظر او این کبودی و درد در ناحیه ی مچ پا ممکن است حاصل گزیدگی یک پشه سمی باشد. که چنین بازتاب ناجوری را داده است. نتیجه بعد از یک آزمایش دیگر روشن خواهد شد.

از لحظه ایی که ما نتایج را دریافت داشتیم، بحث بر سر هویت این پشه و لحظه ی گزیدگی میان ما بالا گرفت. دوست گزیده شده میگفت: من مطمئن هستم که در باغ رستوران یک پشه ی مسمومی مرا گزیده و همان لحظه هم حس بدی داشتم.

ولی دیگری میگفت: آخه به این زودی که نشون نمی ده. تازه ما که روی تخت نشسته بودیم، از کجا معلوم که دیروز در تهران این اتفاق نیفتاده باشه. یادت میاد که دیروز که سیزده به در بود رفتیم به باغ نهج البلاغه اونجا تو چمنها نشسته بودی و احتمالا از اونجا این پشه خدمتت رسیده.

و نفر سومی میگفت: حال همچین ها هم معلوم نیست. هنوز یک آزمایش دیگه مونده . که نتیجه اش را هشت شب خواهند داد. اون آزمایش نوع سم را روشن خواهد کرد. …..

ولی باز دوست ضربت خورده ی ما بر سر سخن خود باقی که :»کار کار این پشه ی غزیب گز شیرازیست. حتما در باغ رستوران مرا گزیده.»

در تمام مدتی که این بحثها در ماشین درگرفته بود و میان جسارت پشه ی تهرانی و پشه ی شیرازی شک و تردیدی به میان آمده بود، راننده ساکت بود و چیزی نمی گفت. از آن شوخ طبعی و بگو بخند او خبری نبود. به شب نزدیک می شدیم، همه خسته بودیم. پیشنهاد کردیم برای تغییر مذاق و بیرون آمدن از این حال و هوا به سعدیه برویم. و و تنها گردش در باغ سعدیه بود که کمی حالمان را جا آورد. دلمان برای راننده ی شیرازی مهربان می سوخت. بار دیگر از او خواستیم که دنبال برنامه هایش برود.

» از ساعتی پیش ازظهر با ما بودید و این همه شهرگردی و برو بیا به درمانگاه و آزمایشگاه ……ما بلاخره وسیله ایی برای بازگشت به هتل پیدا خواهیم کرد.»

 با آرامش ولی خیلی سر سنگین پاسخمان را می داد که امانت هستید و از دم هتل برتان داشتم و همانجا هم تحویلتان خواهم داد.

باری از ما اصرار و از او انکار برای بار دوم ما را به آزمایشگاه برد و خودش در ماشین نشست. من از دور نگاهش میکردم. گاه پیاده می شد و سیگاری آتش می زد و چرخی به دور ماشین می زد و دوباره در انتظار ما به درون ماشین باز میگشت. دوست همراه ما دست آخر نتیجه ی آخرین آزمایش را گرفت.

آخرین تشخیص براین قرار گرفته بود که این گزیدگی، کاملا شناخته شده است. همانند آن چند مورد دیگر نیز در نزد مسافران تهرانی دیده شده. پشه ایست خطرناک که در ناحیه ی باغهای اطراف تهران دیده شده و علائمش همین است. کبودی و درد در ناحیه ی گزیدگی و چاره اش خوردن آب و تزریق چند آمپول ضد حساسیت است.

راننده ی مهربان به محض شنیدن نتیجه ی نهائی، و اطمینان از اینکه پشه تبار شیرازی نداشته بلکه از آب و خاک تهرانی بوده است، گل از گلش شکفت و دوباره سر خنده و شوخی را با ما باز کرد و وقتی در برابر هتل از تاکسی پیاده می شدیم گفت:

کاکو اگه این پشه های شیراز حال داشتن، همشهری های خودمونو می گزیدن خو»

با غش غش خنده و با وعده ی دیدار فردا صبح و ادامه ی گردشگری از هم خداحافظی کردیم.

 

بیان دیدگاه