دختر جوانی که به عنوان راهنمای ارگ لطفعلی خان زند همراه ما شده، با هیجانی چشم گیر و با آب و تاب ولی مرتب و بدون وقفه ، آگاهی هائی را در باره ی تاریخچه ی این بنا و شخصیت لطفعلی خان زند، و دیگر چهره های بازیگر این دوره از تاریخ بیان می کند.
سرعت بیان و حضور ذهنش شگفت آور است. مکث نمی کند. اگر وقفه ایی هم در میان این گفتار مرتب بیاندازد برای این است که مثلا شعری به لهجه ی شیرازی بخواند یا ضرب المثلی از باورهای مردم شیراز بگوید که دیدارکنندگان را خوش آید و شنیدن وقایع تاریخی و یا شرح ساختار معماری این بنا آنها را کسل نسازد. از پرانتز بازکردن زائران و اظهار فضل کردنشان نیز چندان خوشش نمیاید. وقتی از سفاکی آغامحمدخان قاجار و کینه اش نسبت به خاندان زند سخن می گوید ولی علتش را ذکر نمی کند و من به میان میایم و می گویم :»خب شاید علتش این باشد که او به وسیله ی محمدحسن خان زند اخته شده بود واین موضوع بکلی توازن او را برهم زد و از او آدمی ناهنجار بساخت و کینه ی این خاندان را در دل گرفت …..»
لبخند نمکینی می زند و به سرعت از موضوع رد می شود و پرانتز مرا با جمله ی تذکر گونه ای می بندد و می گوید که آنها یعنی راهنماها را دستور رسیده است که از این قصه (اخته کردن محمدخان قاجار) در گذرید، و سخنش را ادامه می دهد. یا وقتی به سر در ارگ می رسیم و در شرح کاشی کاری زیبائی که نبرد رستم با دیو سپید را نشان می دهد، تعبیری عرفانی به قضیه می دهد و دیو سپید را نمادی از نفس می شناسد و نبرد رستم با دیو سپید را مبارزه ی این پهلوان با نفس خویش قلمداد می کند و من باز پرانتزی باز می کنم و این تعبیر را از سنائی می دانم و نه از فردوسی، آنهم دو قرن پس از فردوسی که آغاز برداشتهای عرفانی از داستانهای شاهنامه است، اخم شیرینی به چهره اش راه می یابد و به نوعی به من می رساند که دوست ندارد به میانه ی حرفش گذری بزنم، اشارتش را می گیرم و دیگر چیزی نمی گویم. با خودم فکر می کنم که ما پژوهشگران تاریخ و ادب و فرهنگ ، ما آمده از دیارها و دارالعلومهای غربی، عادت خشک و شاید نا خوش آیندی داریم و آن اینکه همه پدیده ها را با دیدی آکادمیک در نظر میآوریم. حال آنکه ممکن است تاریخ و ادب که ما همیشه اصرار داریم قالبی استدلالی و آهنین بدان ها بدهیم، جریان سیّال و زنده ای باشند که با تصورات مردم شکل می گیرند. ما چه می دانیم شاید تاریخ و فرهنگ جریان دیگری هم داشته باشند سوای آنچه ما واقعیات می پنداریم و آن چیزی ست که مردم بدان باور دارند و دوست دارند که چنین باشد. ما هم هیچکاری نمی توانیم بکنیم. در چشم مردم شیراز آغا محمدخان مرد سفاکی ست که لطفعلی خان زند شاهزاده ی زیبای ایرانی را به قتل رسانیده. علتش دیگر مهم نیست. کارهای دیگر آن خواجه ی تاجدار نیز به همچنین. شیرازی ها دوست دارند اینچنین بیاندیشند و از شخصیت کریم خان هم یک شاه آرمانی بسازند و با آن هم زندگی کنند. ادله و براهین لازمه راهم دارند. بناهای زیبای شهر و آن یادگارها که برجا مانده و روایتهای دلچسب از خوشگذرانی دوستی آن وکیل الرعایا و سادگی و امانت داری او هم این باور را استحکام می بخشد. و ما را که عبوری چند روزه در این شهر داریم، چه حق، که بخواهیم به راهنمائی که این درسها را یاد گرفته ، از برکرده و با آب و تاب برای زائران تعریف می کند، صورت دیگری ببخشیم؟!
این برداشت شامل شاهنامه دوستی مردمی نیزمی شود. ما روایتی رسمی و محکم از داستانهای نیاکانی داریم و آن متن شاهنامه است ولی در کنار آن صدها روایت دیگر نیز شکل گرفته که ریشه در باورهای مردمی دارند. شادروان انجوی شیرازی در پژوهشی ارزنده ، این روایتها را در قالب شاهنامه و مردم گردآورده بود. اگر نبرد رستم با دیو سپید، در چشم این مردم نبرد رستم با نفس خویش پنداشته می شود، این تفکر حاصل نیازی مردمی ست. دوست دارند که چنین بیاندیشند. دوست دارند که ببینند پهلوان شکست ناپذیر آنها، رستم هم نفسی داشته و دیو سپید نماد آن نفس است. حالا ما پژوهشگران شاهنامه خودمان را بکشیم و ثابت کنیم که خیر رستم برای نجات کیکاوس و دیگر پهلوانان ایران که در دست دیوان مازندران اسیر بودند، قبول گذر از هفت خوان نمود تا عاقبت به نبرد بادیو سپید رسید و اگر کسی دچار فریب نفس بود، کاووس شاه بود که جادوی مازندران و شنیدن سرود مازندرانی و اشتیاق دیدن این سرزمین ممنوع او را بدین دیار و به اسارت دیوان کشانید و نه رستم. ماجرا کاملا جنبه حماسی دارد و از همین دید هم باید بدان نگریست. اما آن روایت مردمی هم به نوعی به زندگی خود ادامه خواهد داد.
دخترک مرتب گزارش می دهد و اطاق به اطاق و تالار به تالار… تاریخچه ی بنا و خاندان های وابسته درآن زیسته را بیان میکند. ولی من دیگر به این داستانها نمی اندیشم . فکر می کنم این ها را در ویکی پدیا و درست تر آن را در تاریخ های دوران زند و قاجار می توانم پیدا کنم. حال آنچه برای من جالب شده روایت این دختر راهنما ست . اصولا در ایران چیزی که بسیار جالب است و درخور توجه روایت آدمهاست. هر کدام کتابی خواندنی هستند. هر کدام منظومه ی پر برگی هستند از فراز و نشیب ها، از عشق ها و سرخوردگی ها و مبارزه و اضطراب و دلهره و نگرانی ها، ولی با فراست و مهارت بی مانندی نقاب بر چهره می زنند و چنان وانمود می کنند که در کشوری بی مسئله و بهشتی زندگی می کنند و آنچنان شیفته ی کار و حرفه ی خویش هستند که این گزینه ی نخست و آخر آنهاست. از مناعت طبع و بزرگ منشی این مردم لذت می برم. دخترک راهنما هم به نظرم چنین میآید. هرچند دوست ندارد سخنش را از میان ببرم ولی من هم با زیرکی گاه پرسشی در میان مطرح میکنم، نه در باره ی مسائل تاریخی ، بلکه در باره ی خود او و روایت زندگی او. وقتی حس می کند که من و چند دوست دیگر همراه، غیر از توضیحات تاریخی به روایت خود او علاقه مند شده ایم، جسته و گریخته با میان جمله های شیرین، چیزی هم در باره خودش میگوید. پی می برم که دانشجوی دکترای ادبیات فارسی ست، برای کمک هزینه کار راهنمائی را بر دوش گرفته. باز پی می برم که اهل شیراز نیست و از شهر فسا بدین دیار آمده و چندان هم از شوینیسم شیرازی ها خوشش نمی آید:
«فارس تنها شیراز نیست، جهرم، فسا ، لار، کازرون……اینها هم ارزش تاریخی و افسون های جغرافیائی دارند ولی زائران کمتر بدین دیار میآیند.»
بر گفته ی او آفرین می گویم. آری فارس سرزمین گسترده ایست. هر گوشه ی آن گویای بخشی از تاریخ کهن ایرانزمین است. چه رازها که این کهن بوم و خاستگاه دودمان هخامنشی در خود پنهان دارد که از برای شناختش سالها پژوهش را می طلبد وچه نکته ها که مردم این دیار از یادها و داستان های سینه به سینه دارند که شنیدنش شاید بیش از صد تاریخ بر نوشته درس آمور است.
نمی دانم روی چه پایه ایی، ولی یک پیوند مهرآمیزی میان ما وآن دختر راهنما برقرار می شود. با اینکه برنامه ی او تنها نشان دادن ارگ کریم خان بوده است، اما داوطلبانه با ما تا حمام و موزه و دیگر بخش هائی که شاید حوزه ی کار او نیست هم همراه می شود. گفتگوها دیگر یک طرفه نیست. لحنش تغییر می کند. حال دوست دارد که بشنود از ما نیز. ز کجا آمده ایم و چه میکنیم و دلبستگی هایمان چیست؟
این گردش تاریخی با شعرخوانی ها ونکته پرانی ها و ردو بدل بسیاری یافته ها ادامه پیدا میکند. دوستان صاحبدلی که همراه من هستند که هریک دستی در ادب وموسیقی و عرفان دارند، گاه به میان میآیند وحرف ونقلی بیان میکنند و دخترک راهنما بکلی مجذوب می شود.
«این همه سال در برون مرز بوده اید و اینهمه عشق به ایران و ادبیات ایران دارید، اینهمه می دانید و اینهمه کنجکاوید؟ احسنت !!! «
خداحافظی دشوار است. دخترک شیرین گفتار و شیرین لهجه را ترک کردن، در دلمان غمی مرموز می نشاند. گوئی قوم و خویشی بازیافته را ترک می کنیم. آدرس ایمیل و نشانه های الکترونیکی رد و بدل میکنیم و امید دیدار بهم می دهیم و راهی محل اقامتمان می شویم و او هم به جایگاه راهنمایان باز می گردد تا با زائران دیگری و رهروان دیگری همسفر شود.
از دفتر راهنمایان دور می شویم. من به یادم میآید که دفترچه ی راهنمای ارگ را که شامل عکس هائی دیدنی و آگاهی های جالب است خریداری نکردم. دوباره عقب گرد میکنم و به گیشه ی راهنمایان باز می گردم. از دریچه ایی باز می شنوم که دخترک راهنمای ما دارد با همکارش بحث میکند:
«به نظر من این خطاست وقتی در معرفی کاشیکاری سر در ارگ می گوئیم که این نبرد رستم با دیو سپید در حقیقت نبرد رستم با نفس است. این نبرد کاملا جنبه ی حماسی دارد. این تعبیر ها بعدا به شاهنامه افزوده شده. اصل گفته ی فردوسی ست. از این به بعد باید گفته شود این خوان هفتم از هفت خوان رستم است که برای نجات کیکاوس و دیگر پهلوانان ایران که در دست دیو سپید اسیر افتادند عازم مازندران شد و نه تعبیر دیگری….»