ساعتی درجمع انجمن سالمندان ایرانی شهر تورنتو
مردی که او را جناب سرهنگ ف معرفی کرده اند، باریش دو تیغه زده وکت وشلوار سرمه ایی،کراوات و پوشت همرنگ، پیراهن سپید یقه آرو، موهای اصلاح شده، با هیبتی که رجال دوران پهلوی را به یاد می آورد، پشت بلندگودارد یکی از ترانه های روانبخش خواننده ی مردمی دوران سابق را می خواند. یک بندش را خوانده و سکوت می کند و رو به جمعیت، پرسشی آزار دهنده را مطرح می سازد:
اگر گفتید این ترانه را چه کسی خوانده؟
جماعت حاضر در انجمن حدس هائی می زنند. ولی همه نادرست از آب درمی آید.
دوباره بند دوم و پرسش، و بندسوم و باز هم پرسش، باز هم بی نتیجه، تا دست آخر بانوئی سالخورده از ته سالن به جای هرگونه پاسخ، بند ضربی ترانه را با هیجان می خواند و می گوید روانبخش. جناب سرهنگ به وجد می آید. جمعیت نیمه خواب و نیمه بیدار نیز در این وجد با سرهنگ شریک می شوند. شوری در سرها می افتد و سالن از کسالت بعد ازظهری بهاری و دم کرده خارج می شود و حالت دیگری به خود می گیرد. تازه بخش هائی از این ترانه را به یاد می آورند و با هم دم می گیرند. جناب سرهنگ که از فتح حاضران شادمان است ترانه ی دیگری را آغاز می کند. این یکی را دیگر همه می شناسند .شعری، به قول قدیمی ها کوچه بازاری درباره لاله زار است. همه با او هم آوا می شوند.
من نگاهشان می کنم. نمی توانم با آنها دم بگیرم. لبانم کلید شده. نخستین بار است که به این انجمن می آیم. عبوری و محض درخواست دوستی بدین جمع آمده ام. هیچ کس جز دوست دعوت کننده را نمی شناسم. سن ها بالای هفتاد و پنج وشاید هشتاد است. چهره ها سخت فرسوده است. حسی که از چهره ها و نگاه ها بر می خیزد به من می گوید که این فرسودگی از لون دیگری غیر از سن و سال است. فرسودگی سن برجای خود. دوری از ایران و آب و خاک و میهن و اقوام فرسودگی سنی را فراتر از حد برده. آوائی از گلو خارج می کنند و اشک هائی ناریخته در چشمانشان جمع می شود. نگاه ها به دهان جناب سرهنگ خواننده دوخته شده. گوئی التماس دارندکه با آن ترانه با آن شعر، آن ها را سفر بدهد. بکشاند شان به سرزمین مألوف و نه تنها به جغرافیای وطن مألوف که به تاریخ آن وطن مألوف. به آن دورانی که این هفت هزارسالگان همه جوان بودند. آزاد بودند. آزادیی که هنوز املای آن سیاسی نشده بود. درخیابان های تهران و همان محله ی لاله زار قدم می زدند، به سینما و تآترمی رفتند. از مغازه های شیک خرید می کردند و با زبان شیرین فارسی با مغازه داران گپ می زدند و حتما شیطنت های جوانی هم در برنامه بود. کاش سفر به دوران های گذشته به همین سادگی بود. «شنیدن یک ترانه از روانبخش.»
پس از جناب سرهنگ چند نفر دیگر داوطلب ترانه خوانی می شوند. بانوی فرهیخته ایی که با واکرwalker حرکت می کند، با زحمت پشت بلندگو قرارمی گیرد. او نیز ترانه ایی از مرضیه را دم می گیرد. صدایش سخت می لرزد، روی هر سیلاب اندکی می ماند و خارج می خواند.اما ابائی ندارد:
می زده شب بببببب چو زکوکوکوکوی توووووووو بازآیم……
و حاضران به یاری او می شتابند این بار ترانه را بند به بند می خوانند.
گویا هر هفته بخش نخست این گردهمآئی به ترانه خوانی اختصاص دارد. بعد از این نوبت رقص است. مرد میانسالی پشت پیانو می نشیند و چند آهنگ رنگی را روی کلاویه ها می نوازد. چند بانویی که هنوز رمقی در تن دارند، دستی برمی آورند و رقصان می شوند. این جورش را دیگر ندیده بودیم. لابد تقلیدی از برنامه های خانه سالمندان آمریکائی هاست. به دلم نمی نشیند این حرکات که در فرهنگ من پیری یعنی خردمندی.»دلا چو پیر شدی حسن و نازکی مفروش \ کاین معامله در عالم شباب رود.» ولی چه می شود کرد لابد فکر می کنند این حرکات به جوانی و روحیه ی شاد سالمندان یاری می رساند.
هیجان رقص بالا می گیرد. یکی از بانوان رقصان سخت نظرمرا جلب می کند. لباسی چسبان با طرح پوست پلنگی به تن دارد. چهره کاملا کارشده و اثر کیمیاهای معجزه گر و رقم چاقوی زیباسازان درچهره ی او پیدا بود. حرکات موزون و دلبرانه ایی دارد. هر چه پیانیست می زند او هم می رقصد. نگاهش التماس و خواهش دارد:
«به من بنگرید. من ازهمه شما جوانترم، هنوز زیبا هستم ، می توانم دست و بالم را همچون دلبری بیست ساله تکان بدهم و مانند رقاصه های دربار قاجاری ابرو بالا بیاندازم وبه ضرب آهنگ باباکرم پا بردارم.»
پیانیست هم نه می گذارد و نه بر می دارد. پس از چند رنگ مسالمت آمیز، رقص قفقازی تندی را آغاز می کند. همراهان بانوی پلنگینه پوش جا می زنند و او صحنه گردانی را تا آخر ادامه می دهد. تنها دست زدن جمعیت و خستگی پیانیست آن گل خوش بوی را با تعریق وگلاب فراوان برجای خود می نشاند.
میان برنامه خوردن چای و قهوه و شیرینی ست. دهان ها به احوالپرسی از یکدیگر باز می شود. بیشتر صحبت ها در باره ی مسائل پزشکی ست. آزمایش خون و سنجش میزان چربی و نشاسته، کجا می شود استخوان درمانی کرد، فیزیوتراپی و یافتن خانه ی سالمندان و یاری های پزشکی و فراپزشکی، کنار آمدن با پارکینگسون… بیشترین موضوعات را تشکیل می دهد. سرهنگ آوازخوان ازهمه سرحال تر است. سر به سر همه می گذارد . بانوی پلنگینه پوش از جناب سرهنگ دلبری می کند. سرهنگ زیرگوشش چیزی می گوید و او ریسه می رود. دندان های مرمرپوشش برقی درچشمان سرهنگ می اندازد. در این بین درها باز می شوند و چند بانوی سیاهپوش وارد مجلس می شوند. همرهان علت تأخیر آنها را می پرسند.
«مجلس ختم فلانی بودیم.»
پاره ای درفکر فرو می روند. لابد به خود می گفتند: ما داریم اینجا آواز می خوانیم و می رقصیم و کسی آن سوتر به زیر خاک می رود. کی نوبت ما خواهد رسید؟ آیا روز وداع ماراهم فراموش خواهندکرد؟
قسمت دوم برنامه فکرانه تر بود. پاره ای از همان دوستان آوازخوان و رقصنده هر یک مطلب یا شعری برگزیده و پشت بلندگو ادا کردند. مطالب از همه دست بود. بدون هماهنگی، بدون دربرداشتن هدف آموزشی خاص. یا خط برنامه ایی به خصوص. یکی مطلبی در باره ی هواشناسی آورده بود. آن دیگری چیزی در باره ی فواید زنجفیل. و سومی و چهارمی چند جوک نه چندان پرخنده و چند چیستان برای سنجش میزان هوش و جلوگیری احتمالی از آلزایمر. بعضی شعرهای خود سروده خواندند و پاره ای متنی از یکی از نویسندگان برخواندند. چهره ها و نگاه ها مات روی سخنگوها می ماند. گاهی برای خالی نبودن عریضه و پراندن بی حالی چرت زنندگان دستی زده می شد.
ساعت به غروب و پایان برنامه نزدیک می شود. از پنجره به باغ بیرونی محل انجمن می نگرم.باد تندی در میان ساختمان های بلند تورنتو وزیدن گرفته. بعضی ها به صندلی هایشان کلید شده اند و از رفتن کراهت دارند. غم سنگینی درچهرهایشان نشسته.حسّشان می کنم. چه بسا در خانه هایشان تنها باشند. بی همزبان و بی یاور. و این جا، همین انجمن روانبخش خوان، شاید جائی باشد که برای ساعتی چند هم که شده بتوان خود را در ایران یا در جهان ایرانی حس کرد. شاید در خانه تنها پنجره ایی انتظارشان را می کشد که افقش آسمان آشنائی را نشان نمی دهد. آیا دست آخر همه مجبور می شویم که یاد بگیریم که «دنیا خانه ی من است؟! «
همه به سوی قطار زیرزمینی راه می افتیم. صدای تلق تلق عصاها و کشیدگی واکر روی اسفالت سرد خیابان های اطراف محل انجمن سالمندان تورنتو، روی اعصابم فشار می آورد .مثل سوهان روح عزابم می دهد. غزل غمگینی با جان مایه های غربت، درد فراق وطن، وحشت از پیر شدن و مردن در سرزمینی بیگانه در ذهنم شکل می گیرد. سرمای بدی در بدنم حس می کنم. می ترسم روزی من هم تنها ترانه خوانی بشوم بی حس ترنگ ترانه. روزی در جمع آواز بخوانم، تنها برای پرکردن ساعات آخرین عمر. از این واهمه دارم که روزی به گروهی پناه ببرم که چیزی برای گفتن ندارند. همه چیز گویند و هیچ نگویند. فقط به خاطر آنکه گوشم فارسی بشنود، وحشت دارم از اینکه نگاهم مات بشود. سرد روی کسی که با هیجان دارد شعری میخواند ثابت بماند وکسی را نیز واهمه ی این پراکنده گوئی نباشد.که دور هم گردبیائیم تنها برای گریز از عزلتِ غربت…
افق غمگینی را در برابر دیدگانم می بینم. شاید سرنوشت همه ی ما برون مرزیان همین باشد.
اعضاء انجمن دور می شوند قطار سوت می کشد ولی از میان تلق و تلق عصاها و سرخوردن واکرها و سوت قطار یک بند ترانه ی روانبخش به گوشم می رسد. که همان بانوی کهن سال، عصا زنان زیر لب زمزمه می کند:
روم صحرا منِ خسته
بچینوم گل دسته دسته
آیوم به خونه ی تو نازنینوم
لبام پر از خنده و دلوم شکسته
بی نصیبوم نازی جان
بی تو غریبوم نازی جان…
شهین سراج
تورنتو
17می2017