کتاب شرح حال و آثار پرفسور ب

کتاب با این جمله آغاز می شد

«پدرش می خواست او پزشک بشود. اما او به دنبال ادبیات رفت……..»

پرفسور ب کتاب شرح حال وآثارش را که شاگردانش به مناسبت جشن هفتاد سالگی اووقدردانی ازچهل سال تدریس وپژوهش درمراکز بزرگ دانشگاهی و مؤسسات تحقیقی تألیف کرده بودند، ساعت هشت صبح روز سه شنبه، دریافت داشت. همراه آن، چند کتاب دیگر ویک دستنویس از نویسنده ای که درخواست کرده بود تا استاد مقدمه ای بر آن بنویسد ، نیز رسیده بود و روی میز کارش انتظار چشم اندازی اورا می کشید.

پرفسور ب سر ساعت ده یعنی ساعتی که پس ازپیاده روی روزانه و رسیدگی به کارهای دفتری، کارش را در کتابخانه اش آغاز میکرد، کتاب شرح حال را گشود ودر همان بدو امر، غرق کار حیرت انگیزی شد که شاگردانش با همکاری چند دانشگاهی دیگر در باره ی او تهیه کرده بودند.

آن روز سه شنبه یک روزمه آلود و سرد زمستانی بود. بادسردی می وزید و احتمال برف نیز در فضا بود. روز مناسبی برای خزیدن و کتاب در دست گرفتن. چندبار سکرترش به او یاد آور شد که صاحب آن دست نوشته تقاضا دارد استاد حتما کاررا ببیند ومقدمه ای هرچند کوتاه برآن بنویسد، اما پرفسور ب ارجحیت را به مطالعه ی کتاب شرح حال و آثارش داده وبه سکرترش گفت:

«حتما این یکی هم از آن جوجه نویسنده هائی ست که می خواهد ازآوردن نام او درمقدمه برای شهرتش بهره ببرد. می خواهم امروز با این کتاب شرح حال تنها باشم. نه تلفن ونه پیام، نه وعده ی ملاقات! نه پذیرش دانشجو….متوجه شدید؟»

این را گفت وبا کتاب شرح حال و آثارخلوت کرد.

 کنجکاوی پرفسور ب برای کشف خویش از نگاه دیگران، تمرکزی می طلبید که تلفن وپیام و ملاقات و………دیدن کتابهای دیگر اورا از این مهم باز می داشت.

آری کتاب با این جمله آغاز می شد:»

 پدرش می خواست اوپزشک بشود امٌا او به دنبال ادبیات رفت……..»

ودر دنباله تمام مراحل کاراو با دقت بی مانندی، با ذکرزمان ومکان و رهآوردها، آورده شده بود. همه ی دوره ها و تحصیلات دانشگاهی، همه ی سالهای تدریس در دانشگاهها و کرسی های گوناگون، همه ی کنفرانس ها و کنگره ها……. درکتاب حاضر بود. از همه چشم گیر ترکتاب شناسی کامل پرفسور ب بود. آنچه او نوشته بود آنجا بود. همه ی کتابها، مقالات، یادداشتها، نقدها، تفسیرها……همه، با نامبری از سال انتشار و مؤسسه ی انتشاراتی و با ذکر خلاصه ای ازتألیفات او گرد آوری شده بود. هیچ چیز ازقلم نیفتاده بود.حتی اگر جائی جمله ای برزبان آورده بود، اگر تفسیری در پاسخ نقدی نوشته بود، یا مصاحبه ای با سازمان خبریی انجام گرفته بود ،آن نیز درج شده بود. کتابِ» شرح حال وآثار پرفسور ب»، یک آینه ی تمام نما از یک عمر کار و پژوهش اوبود

پرفسور ب با همه ی سخت گیری، نتوانست هیچ نکته ای برآن کتاب شرح حال و آثار بگیرد. معلوم بود شاگردان و همکارانش که از وسواس بی مانند او دردقت ودرستی تاریخ ها و عناوین خبرداشتند، همان روش را درتألیف این سرنوشت نامه رعایت کرده بودند. کتاب سرشار بود ازدیده ها وشنیده های پرفسور ب که نمائی همه جانبه از شخصیت علمی او به دست میداد و پایگاه اورا در عالم پژوهش های آکادمیک روشن می ساخت. اما با وجود همه ی مطالب خواندنی ، نگاه پرفسور ب روی جمله ی آغازین کتاب ثابت مانده بود.

پدرش می خواست او پزشک بشود امٌا او به دنبال ادبیات رفت………

این جمله ساعتها اورا به اندیشه واداشت. کتابرا در برابرش گذاشته و بدان خیره شده بود. بارها فهرست مندرجاتش را از بالا به پائین نگاه کرد. چندین بخش را بازخوانی کرد. اما برای چندمین بار به آغاز کتاب بازگشت. به راستی چرا او به جای پزشکی، به ادبیات روی آورد؟

 هیچ جای کتاب بدین پرسش پاسخی داده نشده بود. حتی این پرسش مطرح هم نشده بود. هیچکس بدین نکته اشاره نکرده بود که پرفسور ب،در دوران تحصیلات متوسطه بدترین نمره هارا در ادبیات داشت و برعکس علوم تجربی و ریاضیات او عالی بود. شرح حال نویسان از این موضوع سخنی به میان نیاورده بودند که چه بسا حتی این حقیقت را نمی دانستند و فرض براین بود که استعداد ذاتی اودر ادبیات اورا بدین راه کشانیده.

 

چرا هیچ یک ازان همه مصاحبه گرانی که اورا به خاطرکارهای درخشانش به گفتگوفراخوانده بودند، از او نپرسیده بود که چه طورشد که اوادبیات را برگزید؟ پرسشی اساسی، سازنده و تعیین کننده. شناخت و حلول در آن سلول سازنده ی سرنوشت، آن که به انسان حرکت وجنبشی تعیین کننده می دهد بسی دشوار است؛ آری ولی بدون آن چگونه می توان ذات انگیزه ها و کشش هارا شناخت؟ بیشتر سرنوشت نویسان و بیوگرافی سازان از شکار آن قاصر اند. ازچه می شود که کسی به راهی می رود و به راه دیگری نمی رود؟ اگر کسی از او این را می پرسید چه پاسخی داشت که بدهد؟ شاید خودش هم از پاسخ بدان در میماند. اوکه در سرنوشت و افکار وآثار صدها شاعر و نویسنده فرو رفته وصدها مقاله در باره اشان نوشته بود، اززیرو بم زندگانی وروحیات چهره ها ومشاهیر شعروادب سردرآورده و زوایای تاریک هستی بسیاری را با نورافکن پژوهش روشن ساخته بود، از بیان روایت خویش قاصر بود.

نگاهش را از روی جمله ی نخست برگرفت و نظری به عکس روی جلدانداخت. تصویر او بود درکتابخانه ی شخصی اش، باعینک ذره بینی برچشم و دربرابر بخشی ازکارهایش که در قفسه های کتابخانه با چیدمانی مرتب قرارگرفته بود. خودش را مانند نقش قبرکنی می دید که کارش بخشیدن رستاخیز به مردگان بود.برگردانیدن آنان به شهر ودیارخویش کاراوبود. ولی در این رهگذر، کوچه ی هویت او گم شده بود. سالها بود که با فعل اول شخص مفرد قهر بود. بس آمدِ ضمیر سوم شخص»او» کاربردی حیرت انگیز درذهن وزبان پرفسور داشت. شاید هزاران بار وبیش نوشته بود:» اودر سال … اودر شهر …..به دنیا آمد……او چنین می اندنیشید……کاربرد او از فلسفه ی عقلانیت این بود……..ترس را چنین تعبیر میکرد……امید را چنین می نوشت …….وعشق را !!!!!!!!!»

اما او، پرفسور ب، او که بود؟ آیا همه ی «او» آن کتاب پر برگ بود؟زندگی نامه ای دقیق با ذکر روز وساعت چه کرده وچه گفته بود وبه کجا سفر کرده، با سیاهه ای ازکتابها ومقالات ومصاحبه هاووووووو

 

 او چه قدر خودش را فراموش کرده بود. خودش را خاکسپاری کرده بود روایت او زندگی او آنچه در باره ی زندگی می اندیشید، هیچ بخشی ازکتاب را در برنمی گرفت…….نا گهان اضطرابی وجود اورا فراگرفت. احساس کردیک عمر خودش را پشت آن دیگران پنهان کرده بود برای انکه ازخود نگوید و حالا هم که عده ای نشسته بودند و درباره اش نوشته بودند تنها یک مشت عنوان و کتابشناسی بود ونه چیز دیگری.

شاید اگر آن سرنوشت نویسان این کتاب را در برابرش نمی گذاشتند باقی عمر را نیز با همان برنامه ی همیشگی ادامه می داد. گردش سحرگاهی، صبحانه ی مختصر ساعت هشت، برداشتن کیف وکتاب و عزیمت به سوی دانشگاه، دفتر کار، ملاقات با شاگردان؛ استادان، ناشران وساعتها کار درکتابخانه وامتحانات آخر سال وتداوم از همین دست.

«آه راستی چه شد که من از پزشکی به ادبیات روی آوردم؟»

این پرسش در ذهنش زنگ میزد.

اصلا به یاد نمیاورد که درسر سودای چه پیشه ای را داشت. دلش می خواست مثلا دریا نورد بشود یا خلبان هواپیما چون عاشق دنیاگردی بود. ولی پدرش هرروز به گوشش می خواند که تو باید پزشک بشوی پزشکی حاذق، باید برای ادامه تحصیل به فرنگ بروی. وبه سوی این آب وخاک بازگردی. درمطب باز کنی. وتابلوبزنی :دکتر ب متخصص…..

هوای مه آلود آن سه شنبه کارخودش را کرد.برف سنگینی درگرفت وزمین وآسمان مانند وصلی ناممکن ولی عاشقانه بهم پیوستند. پرفسور ب یک آن از پشت میز کارش برخاست پنجره هارا گشود وچشم به فضای بیرون دوخت. نگاهش به بارش آرام برف خیره ماند. درختهای کهنسال باغ دانشگاه ردائی سپید برتن می کردند ورازهای شاخه هایشان را زیرپرنیانی سپید پنهان می کردند.چه قدر وضعیت او شبیه آن درختان سپید پوش بود. آنچه خاطره داشت زیربرف فراموشی پنهان شده بود. از خودش می پرسید اولین باری که چیزی با لفظ اول شخص مفرد نوشته بود کی بود؟ چه زمانی از «من» سخن گفته بود. کی بود و چه بود که اورا به گفتن از «من»، از منی که حس می کند، ، منی که دوست دارد، منی که رنج می برد، که می خواهد، که آرزو می کند، مشتاق است،محروم است، مضطرب است، رؤیا می پروراند، عاشق است، وبه دنبال حسٌیاتش می رود……..سخن گفته بود؟

 هرچه فکر می کرد می دید کتابی و یا مقاله ای به نام «من ـ نامه» ندارد. اگرهم از خود گفته از اندیشه در باره ی کار دیگران گفته. هیچ جا در ذهنش پرونده ای مرتب برای آن یادها ، آن الهاماتی که اورا از توصیه پدر که باید پزشک بشوی به سوی ادبیات کشانید بازنکرده بود. واین سخت اورا میآزرد.

هوای فرحناک برفی رانفس می کشید. برف زنگ زیبائی در ذهن اوداشت. از کودکی عاشق برف بود وبازی های برفی. برف در ذهن او می چرخید و تصویرهائی از یاد رفته را به خاطرش میآورد. با اینکه سوزوبورانی درگرفته و هوا به زیرصفر سفرمیکرد، اما او احساس سرما نمی کرد. دلش می خواست یک امشب باخودجشن بگیرد. اندیشه ی کارو نگرانی تدریس و امتحانات واداره ی کلاسها را از سر به در کند. پرسش مرموز همچون بازرسی کنجکاو در سرداب ذهن او می چرخید و یک یک درهای مهرو موم شده ی ذهن او را می گشود. تصویرهای گم شده،خاطرات از یاد رفته، چهره های پنهان شده، در لایه های زمخت گذران زمان را دربرابر او می گذاشت تا خود بگویند که کدامیک اورا به راهی که رفت سوق داد؟ آن چه کسی یا خاطره ویا انگیزه ای بود که اورا واداشت که ضمیراول شخص مفرد را بکار برد و ازخویشتن بنویسد.

 چهره ها و خاطره ها همگام با کارناوال برف از برابرچشمانش رژه می رفتند. مانند پنجه های برف هریک دمی دربرابراو می ایستادند و سپس نقش زمین می شدند.اما ازمیان همه تنها یکی بود که بر دیوارخاطره خوش نشسته بود و درخواست رستاخیزداشت. آری او بود.آری خاطره ی برف بود، آن روز زمستانی و آن دخترک ارمک پوش راه مدرسه. او بود، آری او بود که درآن روز برفی، نخستین نامه ی عاشقانه را به دستش داد واورا با خویشتن خویش وگفتن ازخویش آشنا ساخت. خاطره از آن پنجاه واندی سال پیش بود. وقتی او یک جوان دبیرستانی بی خیال وسرخوش بیشتر نبود وآن دخترک را هر روز در راه مدرسه می دید………

 پرفسور ب خودش را به دست خاطره داد وگذاشت این بار،اوٌل شخص، آن منِ پنهان او سخن بگوید.با خود نجوامی کرد:

» دور و دردناک است ولی به خاطر میآورم. باید به خاطر بیاورم. چه قدر دوستش داشتم. نامش هما بود. دختری سیه چشم و سیه مو که هر روز در راه مدرسه اورا می دیدم. کتابهایش را روی سینه میفشرد وهرهنگام از کنار من رد می شد لبخندی پرمعنا برلب میآورد. وبعد خودش گوئی از این لبخند شرمگین می شد و چهره ی رنگ پریده اش سرخ می گشت و بلافاصله قدمهایش را تند می کرد و از من دور می شد. دوستانم، همراهان زیرک راه مدرسه، همه پی به عشق هما به من برده بودند و هرروز پس از مدرسه درکوچه پس کوچه ها پنهان می شدند تا هما به تنهائی از برابرم عبور کند. رد وبدل نگاه، ولبخند تبدیل به آشنائی شد. آشنائی پر از راز و نیاز. آه که چه دوران زیبائی بود!کوچه های خلوت دورمدرسه و ملاقاتهای کوتاه چند دقیقه ای اما چنان گرم وپر شور که مرا از شاگرد دبیرستانی بی خیال وغافل تبدیل به عاشقی شوریده کرد. من جرأت آن نداشتم که عشقم را بازگو کنم. وآن دختر چه بی باک وشفاف همه چیز را گفت.نخستین قدم را هما برداشت وبی پروا باشعر ونامه ای زیبا عشقش را به من اعتراف کرد. روزی برفی بود. درست مثل همین امروز. هوا عشق می طلبید. هوا توصیفی شاعرانه می خواست. هما از پهلوی من ردمی شد با همان لبخند زیبا. کت سرخ رنگی به تن داشت. سر و رویش را برف گرفته بود. اما اثری از سرما درچهره اش دیده نمی شد. یک لحظه به قصد، یا بر حسب تصادف روی برفها سرخورد و وقتی دستش را گرفتم تا برخیزد، به چشمانم خیره شد و گفت:» این نامه مال شماست.» ومن حیرت زده نامه را گرفتم. .تمام شب را با خواندن نوشته ی اوگذراندم. بیش از پیش عاشقش شدم. عاشق تهورو بی باکی او، عاشق آن احساس بزرگ که چنین غلیان کرده و هیچ سدی جلودارش نبود.ازهمان روز برفی نامه نگاری میان ما آغازیدن گرفت. هما برایم می نوشت وچه زیبا می نوشت. از حالتها و بیقراری هایش میگفت،از شبهائی که به یاد من می نشست و شعر می گفت وداستانهای خیالی می نوشت، از رؤیاها و رؤیتهایش میگفت، از خاطره ی روز و خیال شب وهزار شاعرانگی دیگر که با اندیشیدن به من به ذهنش راه یافته بود…… نامه هایش پرمعناترین بودند. چیزهائی که گوشهای بکروجوان من هرگز نشنیده بود. هما از من چهره ای ساخته بود که برای خودمن نیزشگفت آوربود. آه که چه لذت بخش بود وقتی می دیدم که بازیگر رؤیاهای دختری جوان و زیبا شده ام. دختری از تبار عشق. در عالم خیال همچون پیکرتراشی تردست از من تندیسی ساخته بود وهر روزجانی تازه بدان آفریده ی خود می داد.

نازک خیالی های هما ماوراء توان من بود. من کجا و قلم توانای او کجا؟ ولی اوطلب می کرد. پاسخ می خواست. درمن شوری میآفرید،غرق الهامم می ساخت. باید برایش می نوشتم. چه زیبا بود روزهائی که همچون طلبه ای کوشا ودرجستجو، با هر دشواریی بود، با ورق زدن کتابهای شعر و خواندن شیوه ی نامه نویسی ادبی، سعی می کردم، نامه های زیبائی درخور و پسند هما بنویسم. گاهی سخن بزرگان را رونویسی می کردم. به دنبال شعری زیبا دیوانهای شاعران را ورق می زدم. من، منی که از ادبیات گریزان بودم، به خاطر هما به شعر وادب خو می گرفتم. هرچند درآغاز ازخویشتن نوشتن دشوار می نمود، امٌا به تدریج سبک وبیانی زیبا یافتم. چه لذتی داشت وقتی می توانستم من نیز بی پروا ازاحساساتم به آن دخترک سیه چشم سیه مو سخن بگویم. شبم را به سیاهی موی او وخورشیدم را به فروغ روی او تشبیه کنم. آه که آن اولین ها همیشه زیباترین اند. کجا شد آن نوشته ها؟آن ساده سبک پرنیانی که مرا پرواز می داد. چنان در درون خویش سفر می کردم و چنان درهای دل می گشودم که گوئی واژه ها شاهینهای بلند پروازی بودند که مراازاین عالم سفر می داند و به سوی بهشتی می بردند که درآن من وهما باهم تنها بودیم وجز عشق هیچمان کار نبود.

اما من، این من بی مقدار که سوار بربالهای الهام هما به زیباترین سرزمینها قدم گزارده بودم، چه بی رحمانه به فرمان پدر برای تحصیل پزشکی عازم فرنگ شدم و آن همه عشق و شور واشتیاق را رها کردم. هرگز آن شب وداع را از یاد نمی برم. در پیچ آن کوچه باریک وعده های همیشگی،هما اشک می ریخت و شعر می خواند ومی گفت:

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

 والتماس می کرد که لا اقل نامه هایش آن یادگارهای دل انگیز را به او بسپارم. من خاطر جمعی می دادم. چهره ی خیس از اشکش را می بوسیدم ونوید و وعید می دادم که بازمی گردم وپیوند عشق باتو می بندم. هما را رها کردم .آری من هما را رها کردم.من سر به فرمان سنت نهادم. حتی به ندای دل خویش هم گوش فراندادم. آن زیبا ترین عشق رارها کردم وبعد پشت بندش فرنگ بود وجاذبه هایش و چند سالی تحصیل پزشکی . سپس!!!! آن خبر!!! آن حادثه ی ناگوار که هما را در ربود!!!! وزان پس بیزاری من از آن رشته ای که مرا ازآن عشق شورانگیز جدا ساخت. آن سالهای افسردگی، آن خلائی که جان وتن مرا گرفت و آن حفره ای که دردلم باز شد که هرگز نتوانستم با هیچ سرپوشی آنرا ببندم. آن کشش به سوی ادبیات……. می خواستم با رویکرد به ادبیات خاطره ی شیرین آن عشق رها شده را زنده سازم. شاید دینی بود به هما. ولی چه سود؟! کارشبانه روزی و نوشتن دهها تألیف و گرفتن چندین دکتری و عنوان علمی…….هیچکدام نتوانست آن لذت شیرین ازهما نوشتن و برای هما نوشتن را به من بازگرداند. خود می دانم که بسیار نوشته ام اما هیچکدام روح وشاعرانگی آن اولینها را ندارد.

 آه همای زیبای من کاش بودی در این شب برفی و باردیگرنامه ای عاشقانه به دستم می دادی و مرا به آن شاهزاده ی خیال انگیزی تشبیه می کردی که ترا ازطلسم جادوگری که درقلعه ای یخی اسیرت کرده نجات می بخشد. کاش تو بودی وبه این شب جلای عشق می بخشیدی، به این زندگی خشک زاهدانه ی من، این زندگی پرولی خالی از شور…….

چهره ی پرفسور ب از اشک خیس شده بود.احساس سبکی خاصی می کرد.ازخود می پرسید کدام سرنوشت نامه نویسی ست که بتواند این راز بزرگ را در شرح حالِ من بگنجاند؟ خودرا از راز بزرگی که سالها بود بدان نپرداخته بود، رها ساخته بود واگرورود سکرتروفادارش به دفترکارش نبود، شاید تا سحر در برابر پنجره می ایستاد و به یاد آن عشق از دست رفته به خیال بافی می پرداخت. اما ساعت کاردانشگاه به پایان رسیده بود وخانم سکرتر اجازه مرخصی می خواست.محتاتانه چند ضربه به در زد واجازه ی ورود خواست:

» خدای من استاد. اطاق شما یخ زده.چرا دربرابر پنجره ایستاده اید؟ شما امروز حتی یک قهوه هم ننوشیده اید! ناهار راهم که دیگر ازقلم انداخته اید. آیا حالتان خوب است؟»

سکرتراستاد، البته به دیرکاری های او عادت داشت. او همیشه بعد از رفتن همه ی شاگردان و استادان تا پاسی از شب می نشست و کار میکرد ولی آن شب حالت خاصی داشت. هرگز چهره اش را آن گونه نورانی و غائب از زمین وزمان ندیده بود.برایش نگران شد و باردیگر پرسید:

» استاد حالتان خوب است؟ میخواهید تاکسی خبر کنم؟»

«خیر تشریف ببرید هیچ وقت حالم بدین خوبی نبوده.»

سکرتر نفسی به راحتی کشید و چون استاد را سرحال دیدباردیگر درخواست آن نویسنده را تکرار کرد:

می بخشید ولی صاحب آن دست نویس خواسته که شما……»

حرفش را قطع کرد:

» بسیار خوب رسیدگی خواهم کرد. شب شما به خیر. تا فرداد»

پرفسور ب درخود آرامشی یافته بود. سالهای سال بود که به خاطره ی هما نیاندیشیده بود.اوچنان در حرفه ی خویش به عنوان دانشمند پژوهشگر و استاد دانشگاه جا افتاده بود که گوئی همه چیز ازآغازچنین بوده وجریان سیٌال زندگی راه را برای اوساده وهموار نموده است.

نفسی دیگر ازخاطره انگیز هوای برفی کشید و پنجره ها را بست و نگاهی به کتابها و بسته های روی میزکارش انداخت. پاکتی حامل دستنویس که سکرترش بدان اشاره کرده بود را در دست گرفت. پاکت غبارآلود بود گوئی سالها درگنجه ای مانده وخاک خورده بود.بسته بسیارمرموز بود.آدرس فرستنده نداشت وتاریخ پست شدن نیز. بندهای دورش را برداشت روی صفحه ی اول نوشته شده بود:

 شرح احوال و آثارپرفسور ب

واز برگ دوم نامه های او وهما بود. ازآن نخستین تا آن آخرین که با ذکر تاریخ روز وحال و هوای نگارش پشت سرهم تایپ شده بود. درجوف بسته، اصل نامه ها هم افزوده شده بود.

هفته ی دیگرکتاب شرح احوال و آثار پرفسورب با چاپ دیگری دوباره راهی کتابقروشی ها شد. کتاب اینگونه اغاز می شد:

پدرم می خواست من پزشک شوم امٌا من به ادبیات روی آوردم….»

بخش نخست: نامه های هما .

پاریس دسامبر2016

بیان دیدگاه