درآغاز کسی نمی دانست ازچه رو دکترآدریان، چشم پزشک وجراح عالی رتبه ی مرکز چشم پزشکی بیمارستان لوزان درسوئیس، دارنده ی چندین تخصص ازعالیترین دانشگاهها و بنیادهای پژوهشی، ریاست بخش پاتولوژیهای بینائی دانشکده ی پزشکی لوزان، ناگهان به هنر نقاشی روی آورد؟
هیچ کس سر از این قضیه درنمیآورد که چرا دیوارهای کابینه ی پزشکی او، در بیمارستان، قرارگاه تابلوهای حیرت انگیزی شد که خود او کشیده بود.
او که مردی بسیار جدی، تا حدی عبوس وخشکه رفتار ، پرکار وهمچون یک ساعت سوئیسی مرتب و دقیق بود، او که روزی ده دوازده ساعت کار می کرد، به هیچ چیزجز کارش توجه نداشت، به گردش در طبیعت علاقه ایی نشان نمی داد، موسیقی گوش نمی کرد، به تآتر وسینما نمی رفت ، هیچ کتابی جزآنچه در رابطه با حرفه اش بود نمی خواند، تنها زندگی می کرد، دوستان زیادی نداشت، از یک زمانی تبدیل به انسانی سرخوش و جهان دوست شد.
همه ی این دگرسانی ها ودگرگونی ها، یعنی تغییر اخلاق ورویه ی زندگی، هرچند به سختی، ولی تا حدی قابل باوربودو می شد آنرادرمنطقِ خاصی از روانشناسی گنجانید، اما اینکه کسی بدون هیچ زمینه ی قبلی به خلق تابلوهای نقاشی بپردازد و صحنه هائی بکشد، ،حیرت انگیزونامتعارف، آنهم بدون کوچکترین آموزش هنری، درقالب خرد نمی گنجید.
دربدو امر پاره ای را این باور برداشته بود که او باثروتی که در نتیجه ی حرفه ی چشم پزشکی خود وکار مداوم چندین ساله در بیمارستان بدست آورده بود، به خریداری تابلوهائی از بزرگان نگارگر پرداخته و به دلایلی شاید فرار از پرداخت مالیات، آنها را به خود نسبت می دهد. اما کارشناسان بزرگ که ازآتلیه ی او دیدن کردند، با صراحت و اطمینان گزارش دادند که آن تابلوها کار هیچ استادکاری نبوده و سبکش با کار هیچ نگارگری در خور قیاس و مقایسه نیست.
کنجکاوی درکار وحالات دکتر آدریان هنگامی بیشتر شد که ، بدون هیچ پیش آگاهی کارخودرا در بیمارستان رها کرد، خانه وزندگی وازجمله تابلوهای خودرابدون هیچگونه یادداشتی مبنی برواگذاری، یا امانت سپاری گذاشت و دیگر سرکار خود حاضر نشد. هیچ خبرونشانه ای از او دریافت نشد.وهنگامی که از ناپدیدی اومدتی نگران کننده گذشت، همکاران او در مرکز چشم پزشکی متوسل به پلیس و پژوهش های دامنه دار شدند. هرگونه مدرک یاسندی که می توانست راهی برای یافتن اوباشد، مورد وارسی قرارگرفت. هرکسی که می توانست شهادتی دائر برشناخت روحیات و حالات او ورفتارش در این اواخر و پیش از ناپدیدی بدهد به مرکزتجسسات پلیسی لوزان فراخوانده شد. و در این مرحله بود که، رفتار و کردارِ او و به ویژه نقاشی های او بیش از همیشه مورد نظروکنجکاوی قرارگرفت. دهها کارشناس هنری، سبک شناس و ویژه کارتاریخ نقاشی تابلوهای اورازیرذره بین سنجش قراردادند. پژوهشگران این پرونده گواهی هارا به ترتیبِ گردآوری، پشت سرهم قرار داده وبه مرکز تجسسات امورناپدیدان پلیس لوزان گزارش نموند.
یک:شهادت ریاست بیمارستان لوزان
«دکتر آدریان پزشک حاذقی بود. اگر بگویم در سراسرکشور سوئیس، چه بسا در دنیا بی مانند بود اغراق نکرده ام. چندین تخصص در زمینه ی پاتولوژی ونارسائی های چشم داشت. وسواس بی مانندی درکارش نشان میداد. حتی رادیولوژیهای بیماران را هم خود می گرفت.تشخیصش بروبرگرد نداشت. بسیاری را از خطرنابینائی نجات بخشیده بود. من هرگز با او جز در زمینه ی کاری و مسائل بیمارستان گفتگو یا ارتباط دیگری نداشتم. گواینکه او نیز در دنیای بسته ی تخصص خود سیرمی کرد واجازه ی ارتباط دیگری را نمی داد. درهیچ یک از گردهمآئی ها و یا جشنهای آخرسال که همکاران برپا می کردند شرکت نمی کرد. انسان بسته و درخودفرورفته ای بود. اما از یک زمانی که انگیزه ها و دلایل آن بر ما روشن نیست، او بکلی انسان دیگری شد. در همین نزدیکی یک آپارتمان بزرگ خرید و تبدیل به آتلیه ی نقاشی کرد. هراز چندی با یک تابلو به بیمارستان میآمد. همکاران را دعوت به نظاره می کرد. وحیرت همه را برمی انگیخت. مدتی که از این دگرگونی گذشت. یک روز صبح دیگربرسرکارش حاضر نشد. وهمکاران ازغیبت او درشگفت شدند. درمدت سی سالی که از خدمت او در این بیمارستان می گذشت، هرگز حتی یک روزهم غیبت نکرده بود. چیزی که همه ی مارا نگران کرد، این بود که همه ی خانه و زندگی و تابلوهای خودرا رها کرده و هیچ یادداشت یا سفارشنامه ای دائر برواگذاری یا بخشش یا تعیین تکلیفی برای ما باقی نگذاشت. ناپدیدی او مانند خود او مرموزومعمائی ناگشوده شد. این تمام دانسته های من است در رابطه با ناپدیدی دکترآدریان.»
شهادت یک چشم پزشک همکار:
«من چیزی افزون بر آنچه ریاست بیمارستان گفتند ندارم.جز اینکه کمی در باره ی زندگی خصوصی او سخن بگویم. دکترآدریان آدم تنهائی بود.هرگز ازدواج نکرده بود. هروقت ما در مورد عشق وپیوند زناشوئی با او سخن می گفتیم، نگاه مشکوک با طعمی ازخشم به ما می انداخت و تنها یک جمله بر زبان میاورد.
«عشق را در زمره پاتولوژی های چشم قرار دهید.»
و بعد هم ساکت می شد وبه ما می فهماند که بیش از این نباید از خصوصیات او جویا شویم. اوهرگز در هیچ مهمانی شرکت نمی کرد. شبها تا دیروقت کار می کرد. حتی هنگامی که مراجعه کننده ای نداشت، در لابراتوار به پژوهش می پرداخت. رویهمرفته آدم چندان مطبوعی نبود، اما دانش او در زمینه ی چشم پزشکی کمیاب بود. او از نوادر دوران و این رشته بود.از همین رو وقتی به چیزی دیگر یعنی به هنر نقاشی علاقمند شد وبه ویژه وقتی خود به کشیدن تابلو پرداخت و حتی آتلیه ای بدین منظور خرید و بیشتربه کار نقاشی پرداخت، شگفتی همه ی مارا برانگیخت. چه طور ممکن بود، دکترآدریان با آنهمه جدیت درکار که حتی یک دقیقه ازپژوهش در زمینه ی چشم شناسی فارغ نمی شد، او که هیچ انگیزه ای جز کارش نداشت، او که هرگز آموزشی در زمینه نقاشی ندیده بود، حال چنین با اشتیاق ببیند و نقش کند؟ راستش ما درآغاز کمی در سلامت عقل او شک کردیم. وازشما چه پنهان، نسبت به کارِ او و معاینه ی بیماران نگران شدیم. اما برخلاف تصور ما کارش ازهرزمان دیگر بهتروپرثمرترشده بود. با بیمارانش رابطه ای عاطفی ایجادکرده بود چیزی که درکاراوکمترروی می داد،بدین خاطرکه اصولا انسانی بسیارجدی وتاحدزیادی خشک وبی حسٌ مهربانی بود. اما از یک زمانی بکلی تغییر روش داد. با مراجعینش می گفت ومی خندید و به بحث می نشست. ما تازه داشتیم آدریان دیگری را کشف می کردیم که روزی از نظرها ناپدید شد.»
ازگواهی های یک پرستار
دکتر آدریان یک نابغه بود.به معنی ویژه ی کلمه. بسیار راست ودرستکار،اما تا دلتان بخواهد خشک وجدٌی بود. در مدت پانزده سالی که من به عنوان پرستار اطاق عمل با اوکار میکردم هرگزکلامی جزآنچه دررابطه باحرفه وکارمان بود میان ما رد و بدل نشده بود. روزهائی که عمل داشت، پیش از همه به اطاق میآمد. تمام جزئیات ووسائل را بازبینی کامل می کرد. هرگز به آزمایشات وبه ویژه رادیوهائی که بیرون از بیمارستان گرفته شده بود اطمینان نمی کرد. اصلا خودش رفته و تخصص رادیولوژی چشم را گرفته بود واز چشمان بیماران خود رادیو می گرفت. وسواس ایشان در مورد رعایت موازین بهداشتی اطاق عمل به قدری بود، که هیچگونه اشتباهی را نمی پذیرفت وچندین بار، مأمورانی را که به نظرشان خطاکاربودند مورد توبیخ شدیدقرارداد. تغییر رفتار ایشان ازپزشکی سختگیر وانسانی در خود فرورفته به آنچه که درهفته های آخرحضورشان در بیمارستان مشاهده می شد، برای همه شگفت آور بود. صبحها ساعت ده همکاران را به صرف قهوه دعوت میکرد و از زندگی و زیبائی های آن میگفت وگاه حتی همه ی مارا به گردشی در باغ بیمارستان و دیدن گلها وگیاهان وفواره های رنگین فرا میخواند. و عصرها ازما وعده میگرفت که پس ازپایان ساعات کاری، برای دیدن آخرین تابلوهائی که کشیده بود، به آتلیه ی ایشان برویم. من شخصا دلم برای این آدریان دومی بسیارتنگ شده وامیدوارم با این تجسسات بتوانیم خبری از ایشان بیابیم.»
چند همکار وآشنا با کارهای دکترآدریان، گواهیهائی همانند ارائه دادند. وقتی از این گواهی ها نتیجه ای حاصل نشد، کاوشگر ومأمورآگاهی به پژوهشهای دیگری متوسل شد. پای تحقیق در باره ی بیماران و پرونده های پزشکی به میان کشیده شد. برای مأمور آگاهی این مسئله مطرح بود که ببیند در میان بیماران، آیا کسی هست که رفتاری یا انگیزه ی خاصی از او دیده شده باشد که بتواند به رازگشائی پرونده ی دکترآدریان و ناپدیدی او یاری رساند. بدین منظورمصاحبه ی دقیقی با منشی مخصوص اوکه پرونده ی همه ی بیماران را در دست داشت انجام گرفت.
گواهی منشی مخصوص دکتر آدریان:
» مراجعه کنندگان دکتر آدریان از طبقات گوناگون بودند. از کارگران ساده گرفته تا پاره ای از متمولین، صاحب منصبان عالی رتبه، وزیر و وکیل وبانکدار…….برای معاینه چشم نزد او میآمدند. شهرت او به قدری بود که حتی بسیاری راازدیگرکشورها ودوردستها مجذوب خود میکرد. پاره ای ازمراجعین به اووفادار بودند وطی سالیان درازبرای معالجه ی مشکلات بینائی به طور مرتب با اوقرار می گذاشتند. آنها همه نزد ما پرونده داشتند و امورشان مشخص بود.اما مراجعینی هم بودند که برای نخستین بارمیآمدند. من درمیان آنها نکته یا مسئله ی نا متعارفی ندیدم. همه با یک یا حد اکثر دوبار مراجعه پاسخ می گرفتند ومی رفتند تا نوبه ی بعدی معاینه فرا رسد.باید اعتراف کنم که هیچ نکته ی نا معمولی تا کنون در بین آنها ندیدم. «
چون از گواهیِ همکاران و جستجو در پرونده ی بیماران نتیجه ای بدست نیامد، مأموری که پی گیر پرونده ی ناپدیدی دکتر آدریان شده بود، دست به دامان یک کارشناس هنری گردید. به نظر او، این آخرین تیری بود که می بایست رها شود تا به هدفِ اصلی این پژوهش که همانا پی بردن به راز دکتر آدریان بود اصابت کند.
او پس از بر رسی دقیق تابلوهای دکتر آدرین گفت:
درطی تجربه اندوزی چندین ساله ام، هرگزبه موردی مانند تابلوهای دکترآدریان برنخورده بودم. من سالها در مدارس ودانشکده های هنرهای زیبا تحصیل کرده ام،از بسیاری از نمایشگاهها دیدن کرده ام، با نگارگران بسیاری مأنوس بوده ام، سبکهای گوناگون را می شناسم، اماتابلوهای دکتر آدریان یک پدیده اند. آنهارا نمی توان داخل هیچگونه سبک بخصوصی از نقاشی جای داد. او از یک جهان جادوئی و باورناکردنی با ما سخن میگوید. درتابلوهای اویک رمز بزرگ هست که هنوز برمن پوشیده است. اوتصویرگر نگاه است. او به چشم، به این عضو ویژه ی انسانی یک شخصیت وبعد بزرگ داده است. درآغاز فکر میکردم این حرفه ی اوست که درذهنیت او چنین تأثیری گذاشته اما پس از تعمق بیشتر بدین نتیجه رسیدم که غیر از حرفه ی اووآشنائیش با توانائی های چشم، باید چیزی یا عاملی فراتر از این باشد که چشم اورا بدین جهان تابنده بازکرده است.
در تابلوهایی که باقی گزارده رمزی شگرف دیده می شود که هنوز ، با وجود تعمق بسیار،برمن ناشناخته مانده. همه ی تصویرهای او در نظر اول مسطح به نظر می رسند، ولی با دقت بیشتر می توان متوجه شد که نقش ها حالتی محدب دارند، گوئی روی قرنیه ی چشم کشیده شده اند. نقشها مانند پرده های چشم بهم ارتباط دارند. گوئی اوحافظه ی بینائی کسی را بازکرده واز روی آنها نقاشی کشیده است. تابلوها یک رمز معنائی هم دارند ازجهانی فروبسته با ما سخن میگویند. جهانی تاریک که به تدریج به سوی روشنائی می رود.
در نخستین تابلو، قعر دریائی را می بینیم با هزاران ماهی وموجودات دریائی وگیاهان وخزه ها ……. که همه تیره رنگ اند و در هم فرو رفته اند. به دشواری می توان شکلها را تشخیص داد. کمتر نشانی از سبزینه ها وآبی های دریائی بر پیکر ماهیان یا خزه ها دیده می شود. در میان لایه های تیره رنگ آب، اما لاک پشتی دیده می شود که در میان آب شناور است وحالتی نیمه جان دارد.
در نقاشی دوم، همان لاک پشت را می بینیم، ولی این بار لاک پشت سری شبیه به مرغابی پیدا می کند. اما تنه ی او همچنان سنگی و لاک پشتی ست ودیگر معلق هم نیست بلکه حسٌ حرکتی در او دیده می شود. نکته ی دیگر اینکه رنگها از تیرگی خارج شده واندک تلألویی سبزینه و آبینه به خود گرفته اند.اما هنوز آن جلوه های دریائی در آنها دیده نمی شوند.
درتابلوی سوم، لاک پشت را می بینیم که تبدیل به یک مرغ دریائی شده و سراز قعرآب برون آورده و بر روی سطح دریائی بی انتها با آسمانی نیمه روشن شناور است. دریا موج های بلندی دارد.خیزآب هائی گذشته از حد متعارف موج. اما تنهااین نیست که شگفت آوراست. بلکه موجوداتی ست که درون موج غلتان اند. ریز قلمی آدریان در نقش آفرینی موجودات غوطه ور در موجها شاهکار است. همه چیز را می توان درآن موجها دید. او مینیاتوری از عالم وهستی درون موجها باقی گزارده که تنها با دقت و حتما با کمک ذره بین می توان به تنوع آن پی برد.
در تابلوی چهارم مرغ دریائی را می بینیم که به سوی آسمان پرگرفته و همراه او همه ی آن موجوداتی که درون موج غلتان بودند به سوی آسمان به پرواز درآمده اند. ماهی ها خرچنگها، نهنگها، کوسه ها و بالنهای غول پیکر، گلها گیاهان، حتی موجوداتی که در اصل تعلق به دریا ندارند، مانند شیر وپلنگ وزرافه و درختهائی بزرگ پیکر وریز پیکر. همه خیزشی از دل دریا به سوی آسمان دارند و رهبروفوق همه ی آنها آن لاک پشت است که حال پرنده ای عظیم شده است که ماوراء همه پرگرفته و سبک بال همه را به سوی اوجی بلند می کشاند.
تابلوی پنجم اوجی بی مانند از پرواز است. در این تابلو موجودات پرگرفته را می بینیم که به سوی آسمانی لایتناهی پرگرفته اند و دارند با خود نه تنها موجودات زمینی .دریائی بلکه سیارات و منظومه ها را از طبقات آسمان گذر می دهند.
تابلوی ششم، حالتی حیرت انگیز دارد، درمیان کائنات در پرواز، ودر تابلوهای پیشین،انسانی دیده نمیشد، اما در این ششمی چه بگویم، پرواز انسانها را نیزمی بینیم . درآن نهایت درآخرین طبقات آسمان در اوج آن موج عظیم انسانها را در عروجی فلکی مشاهده می کنیم.
همانگونه که بیشتر شما مشاهده کرده اید، تابلوها به عدد شش خاتمه می یابد. من اطمینان دارم که درآن اوج فلکی، درآن نهایت می بایست چیزی باشد، که دکتر آدریان آنرا نقش کرده ولی نخواسته است درمعرض دید بگذارد. این پرواز به طور یقین هدف مند است. چیزی را دنبال میکند ولی چه ؟ نمی دانم. بر من ناشناخته است.
حقیقت را، کار این نگارگر به دیده ی من ازحد سورئال گذشته. او به یک عرفانی رسیده که برای من تعیین ماهیت آن بسیار دشوار است. شاید پاسخ این راز در تابلوی هفتمی باشد که او برای ما به دلایلی باقی نگذاشته است.پرواز همه ی این موجودات از قعرآبی تیره وتاریک به سوی نقطه ای و یا هدفی نامعلوم، در بلندترین اوجها، آنهم به رهبری لاک پشتی که سر از لاک خود بیرون میکند و به پرنده ایی اوج گیر بدل می شود و همه ی کائنات را به پرواز درمیآورد،……حتما سٌری در خود دارد. برای من روشن است که دکترآدریان میخواسته حرفی بزند، نکته ای را بگوید ولی به دلیلی که برمن معلوم نیست، آنرا ناگفته باقی گذاشته است.
نظرکارشناس هنری شوری در دلها افگند.معمای تغییرحال دکتر آدرین از چشم پزشکی مجرٌب به نقاشی با شیوه و سبک شگفت انگیزو سپس ناپدیدی او، ذهن همه را فراگرفته بود. روزی نبود که در بیمارستان سخن ازتابلوهای اونباشد. لحظه ای نبودکه به نوعی اندیشه و تفکر در باره ی تصویرها، چشم پزشکان را به خود مشغول ندارد. پرواز کائنات ازقعر دریا به سوی بلندای اسمان و تغییر وتبدیل آن لاک پشت به پرنده ای که همه را به سوی آسمان پرواز می دهد…….این تصویرها، آخر چگونه به ذهن دکترآدریان رسیده بود؟ و آنچه بیش از هرچیز پرسش برانگیز می نمود، نظرکارشناس هنری در مورد تابلوی هفتم بود. همه ازخود می پرسیدند:
» به راستی، در تابلوی هفتم چه رازی نهفته است؟ آیا اصلا هفتمی وجود داشته؟»
کم کم بحثهای پزشکان از پاتولوژیهای چشم به دیدنهای چشم رسیده و نقب زدن میان ذهن و چشم وآنچه از تخیلات به صورت تصویر میتواند درآید، صورت تئوریهای علمی وفرضیه سازی های پیچیده ای را به خود می گرفت که هرپزشکی در حوزه ی تخصص خود کوشش می کرد پاسخی برای آن بیابد.
یکی می گفت: به دیده من دکترآدریان دریک حالت ماوراء عینیت این تصویرهارا دیده و به نقش کشیده است.
دیگری میگفت: آری اینها همه حاصل تخیلات اوست. آنچه را تخیل کرده کشیده است.
وباز نفرات دیگری می گفتند: محال است که فقط تخیل باشد. زیست شناسی که در این تابلوها بکار رفته به قدری دقیق است و تنوع جانوران و تبدیلات سلولها و گیاهان به جانوران و آبزیان وخاکزیان وعاقبت به انسان، به صورتهای دیگرِ زندگی به قدری با دقت کشیده شده که نمی تواند تنها حاصل تخیل باشد.
ومعترض دیگری میگفت: ولی آن لاک پشت ، آن موجود تاریک ونیمه جان قعر دریا، آنکه به تدریج تبدیل به پرنده می شود…….آخر آنرا چگونه تعبیر می کنید؟ اگر شما در عالم زیست شناسی، لاک پشتی را نشان من دادید که تبدیل به پرنده بشود من داعیه ی شما را مبنی بر اینکه تصویرهای دکتر آدریان تخیلی نیست خواهم پذیرفت. ودیگر این پرواز همه ی کائنات به سوی اوجی بلند و نامعلوم، این را درکجای عالم میتوان دید؟ آیا شما هرگزنهنگی را در پرواز دیده اید؟ وانسانها این انسانهای هفتادرنگی که با آن دیگران ، با آن دارو درختها، گلها و گیاهان و شیر وپلنگ و فیل و نهنگها ……..از درون موج به اوج آسمان در پروازاند، درکجای عالم زیست شناسی چنین اوج گیری را می توان دید؟ خیرآقایان بنده یقین دارم که تابلوهای جناب آدرین هیچ نمود برونی ندارد و تنها از تخیل عجیب او سرچشمه گرفته.»
باز دانشمند چشم شناس دیگری به میان میآمد و میگفت:
» اصولا بحث در اینکه دکتر آدریان این عوالم را تخیل نموده یا در تئوری سازی خود دیده را باید به کنار گذاشت، پرسشی که برای همه ی ما مطرح است این است که هدف او ازبه نقش کشیدن این تصاویر چه بوده؟ چرا خواسته توجه ما چشم پزشکان را به این تابلوهاجلب کند؟ شما به نکته ای که جناب کارشناس هنری بیان کردند، توجه ننمودید. حال آنکه نکته ی حائز اهمیتی بود. اوپیش از هر گونه نکته سنجی به ما یادآور شد که تصاویر حالتی محدب دارند و گوئی بر روی قرنیه ی چشم کشیده شده اند. آخر بایدرمزی در این کار باشد. چرا وچرا دکتر آدرین این جهان شگفت انگیز را برای ما نقاشی کرده، این جهان سیال درحرکت، این جنب وجوش وپروازکه از ذره ایی تاریک که نمادِ آن، همانا آن لاک پشت درخود فرورفته است آغاز می شود، و آنهم بر روی صفحه یی به قول جناب کارشناس، شبیه به کروی چشم، پرسش برانگیزاست. ذهن نگارگر این تصاویرآیا به کجارفته ومارا به کجا می کشاند؟»
کلافگی همکاران وچشم پزشکان هر روز بیشتر می شد و در عین حال بحثها عمیق تر و فلسفی تر، بحث «دیدن «و «به چشم دیدن»، دو مبحث بحث آفرین شده بود. آیا همه چیز را به چشم می توان دید؟ آیا چشم دیگری هست درون چشم که ما ازآن بی خبریم؟ آیا بااین چشم دومین است که دکترآدریان آن جهان شگفت انگیز را دیده، وخواسته مارا هم آزآن باخبر سازد؟
همه ی این بحث و جدلها به میان کشیده می شد، تئوریهای جدید بینائی به میان میآمد، ولی خبری از رازگشائی نبود ومعمای دکتر آدرین و شش تابلوی او همچنان رازآلود باقی مانده بود. تقریبا اکثریت برآن بودند که تنها کشف تابلوی هفتم است که می تواند رازگشا باشد.
برای مأمورآگاهیی که پی گیر ناپدیدی دکترآدریان شده بود، این بحثها درعین جالب بودن معمائی را حل نمی کرد. او در پی یافتن نشانی یا نشانه هائی بود که بتواند به یافتن اویاری رساند.
درماندگی از یافتن حقیقت سبب شد باردیگر از یک کارشناس دیگری یاری بگیرند. دکتر مایکل اشنایدر، ویژه کار هنر و روانکاوی که تخصصش تجزیه وتحلیل روانی نگارگران از طریق بافت وساختار رنگها و موتیوها بود. او تاحد زیادی پیرو تئوری یونگ بود که بر اساس آن با تجزیه وتحلیل کار نگارگران می شد به روحیات پنهان آنها پی برد. همو بود که پی به اسکیزوفرنی پیکاسو برده بودو این رقم بینش را پایه گزاری کرده بود. دکتر اشنایدر پس از دیدن تابلو ها و شنیدن بحثها و خواندن گزارشها، نظری مافوق نظرها ابراز داشت وگفت:
«به نظرمن این حالات نمی تواند تنها جنبه ی شخصی داشته باشد، با تجربیاتی که من در عالم هنر وهنرمندان دارم، این الهامات واین دگرگونی ناگهانی می بایست حاصل یک برخوردباشد. برخوردی که روحیات اورا بکلی زیروزبر کرده است. ونمود آن این زیروزبری جهان اوست. من حتی از این فراتر می روم، اعتقاد دارم او سفرکرده، سفری روحانی که از طریق سلوک نه در»چشم» بلکه در » بینائی» بوده است. او فلسفه ی جدیدی از بینائی کشف کرده وشاید رمز ناپدیدی او نیز درهمین باشد. او طالب حضوری پنهانی میان ماست. غائب حاضری که حضوری دائمی دارد ولی تنها باچشمی ویژه می توان دید. همه ی جهانی که او در تابلوهای خود نقش کرده، در این حضوروغیبت با او شریک اند، اوازجهانی پیدا وناپیدا با ما سخن می گوید. حال چگونه چنین مرحله ای از بینش بدو دست داده، باید به دنبال آخرین برخوردهای او بود. آنها که به دیدار او آمده اند،یا او به دیدارشان رفته، تماسهائی که داشته، می بایست پرونده وپیشینه ی پزشکی آنها را دوباره بر رسی کرد. گزارشهای پزشکی را خواند. همه ی دریافته های اورا زیر نظرآورد، آنچه دیده، آنچه خوانده……….غیره و غیره رمز کار باید در این باشد.»
چرخ جستجو دوباره به کار افتاد. همه ی برخوردها، آمدورفتها، همایشها، دیدارهای دکترآریان بازرسی شد. و هرچند جستجو در اسرارپزشکی بیماران، کاری خلاف قانون پزشکی می نمود، اما با تأئید ریاست بیمارستان مجوز بررسی پرونده ی بیماران دکتر آدریان، در دستور کار قرارگرفت. باردیگر از منشی مخصوص او پرسش بعمل آمد:
آیا در میان بیماران ومراجعه کنندگان نکته ای یا چیزنامتعارفی به نظرتان میرسد که به رازگشائی دکترآدریان یاری تواندرسانید؟
منشی مخصوص بعد از چند روز دوباره نگری در تمام پروندهای مراجعان چند سال گذشته در ملاقاتی با حضور رییس بیمارستان ودیگر پی گیران پرونده ی دکتر آدریان به سخن آمد وگفت:
«در این رابطه پیش از اینهم توضیح دادم که هیچ چیز نا متعارفی به نظرم نمی رسد. ولی حال که به نظرشما هر نکته ایی می تواند به نوعی راهگشا باشد، یادم از یکی از بیماران دکترآدریان میآید که درمقایسه با آن دیگران متفاوت بود. اما داستان ملاقات او با دکتر آدریان به شش سال پیش برمی گرددوتصور نمی کنم بتوان پیوندی میان آن ملاقات و ناپدیدی دکترآدریان ویا تابلوهای عجیب او یافت. به هر رو آنچه یاد دارم را برای شما بیان میکنم.
یک روز سرد ما نوامبر بود، ازآن روزهای پرمشغله که دفتر قرارهای دکتر پربود و گوش تا گوش سالن انتظار آگنده بود از بیمارانی که از خیلی وقت پیش وعده ی ملاقات گرفته بودند. در این اثنا مردی با لباسی سپید و دستاری بر سر، به طور غیرمنتظره ازدر وارد شد. چهره اش را به یاد دارم. چشمان نافذی داشت وپوستی آفتاب خورده وقامتی بلند، راست ومطمئن قدم برمیداشت وبه محض ورودش نگاه حاضران را به خود جلب کرد. مدتی به همه خیره نگاه کرد و بدون اینکه خودرا معرفی کند یا برای ثبت نام به میزمن مراجعه کند، صاف راهی دفتر دکتر آدریان شد. من به دنبال او دویدم که مانع رفتن بی اجازه ی او به مطب دکتر شوم. ولی درکمال تعجب دیدم که دکترآدریان اورا شناخت وبا زبانی که من هرگز نشنیده بودم ازاو استقبال کرد و ازمن خواست که اورا با آن مرد دستاربند تنها بگذارم. گوئی منتظر و چشم به راه او بود. بعد ازآن ملاقات، پنج بار دیگردر دو سال گذشته آن مرد دستاربند به دکترآدریان مراجعه کرد وبا اینکه وقتهای ملاقات بسیارپر بود، ولی دکترسفارش مخصوص کردند که هر بار با احترام تمام پذیرای او شوید. معاینه ی او هربار بیش از یک ملاقات عادی طول می کشید. هربار ساعتها دکتر برایش وقت می گذاشت و چشمان اورا معاینه میکرد. وازچشمان او رادیو میگرفت. وهربار شگفت زده از اطاق خارج می شد و زیرلب میگفت چنین موردی را پیش از این ندیده بودم. بعد از جلسه ششم تقریبا شش ماه پیش ومعاینه وگرفتن رادیولوژی، دیگر آن مرد نیامد وروال معمولی دکتر آدریان به کارخود ادامه داد. فکر می کنم هنوز رادیولوژی های او در آرشیو خصوصی دکترآدریان باقی باشند.»
گروه بازپرسی وریاست بیمارستان به شنیدن گواهی منشی مخصوص دکترآریان، با کنجکاوی تمام وبه امید یافتن روزنه ای برای راه بردن بدین معمٌا، راهی جستجوی پرونده ی آن بیمارمرموزکه با نام ف.ع درآرشیوثبت شده بود شدند. دیدن وآزمایش رادیوهائی که ازچشم او گرفته شده بود، رأس برنامه بود. رادیوهارا یک به یک بیرون آوردند و در دستگاه مخصوص قراردادند. به ناگهان لرزشی همه ی ناظران را فراگرفت. حیرت ،افسون زدگی، احساسی مافوق جذبه ی کشف یک راز پزشکی وعلمی بر ذهنها نشست، حیرتی بی حد وغیر قابل قیاس برنگاهها نقش بست. زبانها از گفتن فرو ماند و نفسها در سینه ها حبس شد، «جمله ی چطور چنین چیزی ممکن است»، ناگفته ازچشمها خوانده می شد. شش عکس برداشته شده از چشمان آن مرد دستاربند، کپی برابر اصل تابلوهائی بود که دکترآدریان کشیده بود. همان ترتیب، همان جهان شگفت انگیز، همان لاک پشتی که ازتاریکی به سوی روشنائی میرفت و هیئت پرنده ای عظیم رابه خود می گرفت و سپس به پرواز درمیآمد و همه ی کائنات را با خود همراه می کرد، همان جهان سیٌال درحرکت که به چشم ودید عادی نمیاید………..او بود مردی ازجهانی دیگر ازجهانی نورانی که معنای دیگری به «باچشم دیدن» و «به چشم دیدن» بخشیده بود. او بود سبب تغییر حالت دکتر آدریان؛ او بود که هیئت چشم پزشکی را ماهها برسر فلسفه ی دیدن نه به چشم سر بلکه به چشم دومین که جوهرحرکت و شدن این عالم ونه تنها بودن را برچشم وذهن دکترآدریان نشانیده بود. موضوعی که به عنوان چشم پزشک هرگز بدان نیاندیشیده بودند. ولی اوکه بود ودکترآدریان را به کجا کشانیده بود؟
این پرسش هر روز درسرهمکاران وپژوهشگران پرونده ی دکترآدریان بیشتر جان میگرفت، چگونه آن تصاویر درچشم آن مرد نقش بسته وازآنجا به تابلوهای دکترآدریان رسیده بود؟
یک ماه بعد از آخرین جلسه پژوهشی همکاران دکتر ادریان و بازپرس پرونده، محموله ای به دفترمنشی مخصوص رییس بیمارستان رسید. که بر روی آن نوشته شده بود:
«تابلوی هفتم»
منشی جرأت این نمی یافت که به تنهائی محموله را بگشاید. بار دیگر از هیئت پژوهشگران دعوت شد که برای گشودن محموله همراه با بازپرس پرونده به بیمارستان مراجعه کنند. با نظارت همکاران و دست اندرکاران پرونده، که برای کشف راز دیگری ازحقیقت شاید آخرین راز، بار دیگر گردهم آمده بودند، محموله گشوده شد. آن شامل طوماری چرمی بلند بود که بسیارکهن می نمود. شاید قرنها ازنوشته روی آن گذشته بود. بر روی طومار باخطی بسیار زیبا شعری به زبان پارسی که بر واژه ی » دید» موزون شده بود، با برگردانی به چندزبان نوشته شده بود :
کسي کو هرچه ديد از چشم جان ديد
هزاران عرش در مويي عيان ديد
عدد از عقل خاست اما دل پاک
عدد گرديد از گفت زبان ديد
چو اين آن است و آن اين است جاويد
چرا پس عقل احول اين و آن ديد
چو دريا عقل دايم قطره بيند
به چشم او نشايد جاودان ديد
کسي کو بر احد حکم عدد کرد
جمال بي نشاني را نشان ديد
به جان بين هرچه مي بيني که توحيد
کسي کو محو شد از چشم جان ديد
چو دو عالم ز يک جوهر برآمد
در اندک جوهري بسيار کان ديد
ازل را و ابد را نقطه اي يافت
همه کون و مکان را لامکان ديد
يقين مي دان که چشم جان چنان است
که در هر ذره اي هفت آسمان ديد
ولي هر ذره اي از آسمان نيز
به عينه هم زمين و هم زمان ديد
چه جاي آسمان است و زمين است
که در هر ذره اي هر دو جهان ديد
چه مي گويم که عالم صد هزاران
وراي هر دو عالم مي توان ديد
همي در هرچه خواهي هرچه خواهي
به چشم جان تواني بي گمان ديد
تو در قدرت نگر تا آشکارا
ببيني آنچه غير تو نهان ديد
چو هر دو کون در جنب حقيقت
بسي کمتر ز تاري ريسمان ديد
اگر يک ذره رنگ کل پذيرد
عجب نبود چنين بايد چنان ديد
اگر يک ذره را در قرص خورشيد
کسي گم کرد چه سود و زيان ديد
کسي کز ذره ذره بند دارد
نيارد ذره اي زان آستان ديد
اگر يک ذره سايه پيش خورشيد
پديد آمد ندانم تا امان ديد
دو عالم چيست از يک ذره سايه ست
که آنجا ذره اي را خط روان ديد
طلسم نور و ظلمت بي قياس است
وليکن گنج بايد در ميان ديد
کسي کان گنج مي بيند طلسمش
فنا شد تا دو عالم دلستان ديد
گزيرت نيست از چشمي که جاويد
نديد او غير هرگز غيب دان ديد
ز خود گم گرد اي عطار اينجا
که تا خود را تواني کامران ديد
همه حرکتها برای نه به «نگاه کردن» بلکه به «دیدن «رسیدن بود. همه ی جنبش ها نه برای «شفاف» دیدن بلکه برای «شفافیت» دیدن بود. من رسیدم در بستر عرفانی که خاستگاه نور است،همه دیدن است. تجلی دراین بینش است، این چشم باطنی ست که ما از آن بیخبریم. چه بسا نابینایان که بدین عرفان راه به بینائی برند.
دکتر آدریان، نیشابور،ایران