همه گلها و گیاهان خانه ی ما به پیشباز بهار رفته اند. جووانه زده اند، نوبرگانی درآورده اند، غنچه هایی در پرده ولی با نوید گلهائی پربرگ روی شاخه هاشان، نزدیک شدنٍ لشکر بهار را درفش برافراشته اند. جز آن گل یاس، که سرخم کرده هیچ نوید و نشانی از بهاردراو جلوه گر نیست. برگهایش برشاخه ها خشکیده، ازگل که هیچ، جز بقایای چند گلبرگ بی طراوت بهم پیچیده، از گلهای بهاری دراو نشانی نیست.
آه که این بوته وقتی پای به خانه ی ما گذاشت چنین نبود. پر طراوت بود، پر از شاخ و برگ و گلهای یاس سپید بود که همچون نوعروسان می درخشیدند و دلربائی میکردند. هر روز صبح که به سویش می رفتم با عطرجانبخشش هوش از سرم می ربائید. نویدم می داد که همچون سوگلی زیبائی در شبستان گلهای خانه ی ما جلوگری خواهد کرد. امید داشتم که در بهارپرگل تر و شاداب تر از همیشه خواهد شد. دریغا که حال در این فصل دگر دیسی طبیعت، نوزایش گل و آواز بلبل، هنگام بیداری طبیعت، او را چنان افسرده می بینم وبی کمترین نشانی از نشست بهار.
دستی بر سروگوشش می کشم ، گلدان زیبایش را جا به جا می کنم، بیش از آن دیگر گیاهان در پایش آب و غذا می فشانم و آهسته سردرگوشش می کنم و می پرسم:
«ای یاس خوش عطر، ای عروس زیبای همیشه بهار ترا چه می شود؟ برخیز و بنگر که چگونه آسمان پر ابر می شود،
چشمه ساران چگونه نوای رقص بر پای گل و چمن سر می دهند،
ستاره رقصان می شود،
زهره سازی نو بر می سازد،
چمن همه شعر عشق می شود،
گلها همه آغوش می شوند،
بلبلان به دیدار گل غزل خوان می شوند،
بهار را همه پیش باز می روند ،
وتو چنین افسرده به کنجی نشسته ایی،
کجات شد آن سپیدی، آن جلوه گری، آن عطر جان پرور، آن دامن پرچین، آن ساقه ی سبز جان بخش، آن رویش مهربانی؟»
یاس اشکی وگلابی بر دامن ریخت و در پاسخم گفت :
«دستم سوی بهار نمی رود که پای در خاک غربت دارم.
من گل آن باغ خرم بهارم که ازگل کامکارم سایه بر سر بود،
من گل آن چمنم که مرغانش به گلبانگ پهلوی برایم سرود عشق سر می دادند،
باد صبا مشک فشانش بود و نکهتی ازکوی یار میآورد،
این گلدان من زیباست آری اما نشانی از آن باغ ندارد،
چگونه بالنده شوم که خاک من تاریخ ندارد،
نام ندارد،
یاد ندارد،
مرا دست مادری گل پرور در گلدان هستی کاشته بود، هر روزم با سرودی از سخنوران خوش سخن پارسی زخواب فراموشی بیدار می کرد و هر شبم با یادهای شیرین گذشته به خواب می برد.
زبان بلبل این باغ زیباست ، اما زبان من نیست،
گل این راغ رنگارنگ است، اما به چشم من آشنا نیست.
دستهای آن بانوی گل پرور را می جویم که هر روز از گلهای من گردن بندی بر می ساخت و بر سینه می افکند تا معشوقش را از بوی من مست کند،
چشمان پسرک جوانی را می جویم که از من یادگاری برجوف دفتر شعرش می گذاشت تا به بوی من آن دخترک سر گذر را عاشقتر کند،
من نو عروسانی را می جویم که از من ونقل عروسی دامانشان را پرگل وعطرافشان می کردند.
آه که نیستند، آه که اینها در این دیارنیستند……
چگونه پای به بهار بگذارم که پا در خاک غربت دارم…….»
خاطرم آمد که، چند صباحی پیش، این یاس را دوستی از ارم شیراز برایم آورده بود و چه زود او زهر این غربت را چشید.
سوگند خوردم همین سفر اورا با خودم به خاک طرب انگیز شیراز بازگردانم.
نیت مرا دانست و هم درجا، رخت کهنه برافکند، پرچین های سپیدش را به تن کرد و آن عطر، آن رایحه ی جان بخشش فضای خانه را گرفت.آماده ی بازگشت به میهن شد.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار