هاجر خانم و آلما مالر
به عادت هرروز صبح کتری آب جوش را روی شعله ی چراغ گذاشتم و بعدهم بلافاصله رادیو را روشن کردم. بعضی کارها به قول امروزی ها انقدر نهادینه شده اند که دیگر آدم بهشان فکرهم نمی کند. راه انداختن چائی و روشن کردن رادیو، برای من دو نمادونشان بیداری ست.حال بعدش برنامه ای دارم یا ندارم، مهمان دارم یا ندارم، آیا غریبه ای در خانه است یا نیست، مسائلی ست که بعدا به ذهنم می رسد.
آن روز صبح هم همین طور شد. چشم باز و نیمه باز، اول کتری و بعد رادیو وتا آب جوش بیاید و کتری تو سرو کله ی خودش بزند، مشغول رسیدگی به بقیه ی امورات صبحگاهی شدم. رادیو هم که همیشه زمستان و تابستان، شب یاروز روی موج رادیو کلاسیک مهرخورده ، با حس آب جوش در آمیخت و به شیوه ی خود ش به من صبح به خیر گفت.
ولی آن روز صبح و آن هفته ی به خصوص برنامه ی صبحگاهی رادیو کلاسیک برایم معنای خاصی داشت. منتظرش بودم و فرا رسیدنش را انتظار می کشیدم. چون بانو ایو روژه ری Eve Rogerrie گوینده و تهییه کننده ی برنامه ی تاریخ موسیقی رادیو کلاسیک قرار بود، سومین بخش از زندگی آلمامالر، 1879ـ1964Alma Mahler همسرداستان آفرین موسیقی دان بزرگ، گوستاو مالرGustave Mahler را بیان کند. نه اینکه با سرنوشت این زن شگفت انگیزآشنائی نداشته باشم؛ ولی برایم جالب بودکه تعبیرآن را از زبان دیگری غیر ازآنچه در سرنوشت نامه ها و زندگی نامه نویسانِ «مردانه ی» گوستاو مالر خوانده بودم، بشنوم.
ایوروژه ری یک بانوی باسواد و موسیقی شناس است که سالهاست در رادیو فرانس موزیک و رادیو کلاسیک کار می کند. دهان گرمی دارد و هنرش دراین است که تاریخ موسیقی را با هنر قصه گوئی آشتی می دهد. روایت می کند که درحاشیه ی آفرینش موسیقی درکانونهای اروپائی، چه رویدادهائی رخ داده. در کنسرواتوارها، مجامع هنری، دربارها و سالنهای خصوصی تولید موسیقی چه پیوندها و زد و بندهائی بوده، چه کسانی به ویژه چه زنانی الهام بخش موسیقی دانان بزرگ بوده اند و بر سرآنها چه آمده وخلاصه آنچه پشت صحنه ی آفرینش موسیقی گذشته است را شنیداری می کند.
آن هفته نوبت زندگی نامه ی آلما مالر یا آلما شیندلر بود، زن بسیار زیبا و جوان و پر از استعداد اطریشی که خود موسیقی دان و نقاش و ادیب بود، درمحیط هنری وادبی وین اواخر قرن نوزده و اوائل بیست، چهره های برجسته ی بسیاری ازردیف نقاش و موسیقی دان وآرشیتکت، رمان نویس …..عاشق وشیفته ی او بودند. نخستین بوسه اش را به گوستاوکلیمت Gustave Klimt نقاش وطراح معروف داده بود، بسیاری آرزوی همسری وزیستن درکناراورا داشتند، ولی اوعاقبت به همسری گوستاو مالردرآمد. مردی که موسیقی قرن را تکان داد وبا سمفونیهای عرفانی و کارهای پرآوازه ی آوازیش که بر اساس شعرشاعران بزرگ آلمانی همچون فریدریش روکرت Rucertپرداخته شده بود، تاریخ موسیقی را ورقی اساسی زد. و ازآن زمان که آلما ی هنرمند به همسری مالردرآمد، مجبور شد آنهمه انگیزه و هنر را برای نگهداری از همسری «زیاده خواه» به کناری بگذارد. ظاهراگوستاومالر بدو گفته بود:
» تو از این به بعد تنها یک شغل داری و آنهم خوشبخت کردن من است.»
اماآیا آلما آن زن شیفته و پر از انگیزه های پرتوان هنری توانست چنین روشی را در پیش بگیرد؟ از خویشتن خویش بریده، دیو سرکش آفرینش را از بهرپاسداری از یک زندگی خانوادگی به بند بکشد؟
آن روزصبح ایو روژه ری برنامه رابا موسیقی شگفت انگیزی آغازکرد که من درآغاز فکر کردم ازکارهای ناشناخته ی مالر است ولی اندکی که گذشت ،به میان آمد وگفت:» این موسیقی برساخته ی آلما مالراست که کمتر ازآن سخن می رود. …….»
دریافت این حقیقت که آن زن، همسریکی از بزرگترین سمفونی پردازان قرن نوزده و بیست، خود نیز آهنگسازبزرگی بوده واما هنرش ناشناخته مانده، آنچنان مرا محو راز زندگی آلما نمود که چندی جریان آغاز روز وکارهای همیشگی و صبحگاهی راکه فراموش کردم، هیچ به کلٌی ازحضور هاجر خانم، بانوی سالمندی از بستگان مادرم که ازایران به امید دریافت ویزای آمریکا ودیدار با تنها فرزندش به پاریس آمده و از شب گذشته درخانه ی ما میهمان شده بود، نیزغافل شدم.
» خدای من حتما تا حالا از دیرکرد صبحانه ضعف کرده است!»
به سرعت خودم را به دراطاق هاجر خانم رساندم. دراطاق باز بود و هاجر خانم بر سر سجاده نشسته و دانه های تسبیح را چپ وراست می کرد.
ـ» هاجرجون صبحتون به خیر خیلی وقته بیدار شدید؟ حتما صدای رادیو بیدارتون کرده. ببخشید من حواسم پرت شده بود. صبحونه تون الآن حاضر می شه. «
هاجرجون، با دیدن من، صاحبخانه ی غافل ازحال میهمان، گل از گلش شکفت، لبخندی برچهره ی سالخورده ولی هنوز بسیار مقبول و زیبایش نقش بست ودرحالی که با نگاهش مرا دلداری می داد، از سر جانماز برخاست و برای صرف صبحانه عازم آشپزخانه شدیم.
با اینکه برنامه خیلی برایم جالب بود، ولی از خجالت دیر کرد واینکه نکند که حوصله ی هاجر از دست ور ور گوینده ی فرانسوی سر برود، دستم رفت که رادیو را خاموش کنم. ولی با کمال تعجب، با مخالفت هاجر جون روبررو شدم.
ـ «نه بگذارحرف بزنه، منهم داشتم گوش میکردم .»
پرسیدم: » مگه شما فرانسه را متوجه می شین؟ «
ـ » ای !اون قدیم ندیما یک بق بقوئی می کردیم ولی همه از یادم رفت. نه بابا من کجا زبون فرانسه کجا ولی انگاری این زن خیلی چیز جالبی داره میگه. یعنی لحن صداش خیلی با احساسه. برام بگو چی داره میگه؟»
کمک کردم بامشکل آرتروز و پادردی که داشت بتواند روی صندلیهای بلند آشپزخانه بنشیند، برایش یک استکان چائی ریختم و نان برشته ومخلفات را روی پیشخان گذاشتم. حوصله نداشتم حرفهای اوروژری را ترجمه کنم. سعی کردم از زیرش در بروم. صحبت را کشاندم به پنیرفردِ اعلائی که هاجرخانم با نان سنگک از ایران برایمان سوغات آورده بود.
«دستتون درد نکنه مدتها بود چنین نون برشته و چنین پنیرفرداعلائی نخورده بودم.»
ولی هاجرجون دست بردارنبود. دوباره پرسید.
ـ» انگاری خیلی داستانش هیجان داره . توروخدا واسم بگو این زن چی میگه؟ «
پیش خودم فکر کردم، پروردگارا قوت! آخر من چه گونه برای این زن مؤمنه ی نمازخوان و روزه گیر،داستان زن زیباوافسونگری را تعریف کنم که همسر یک مرد عجیب ونابغه بوده درحالی که خودش هم از استعداد موسیقی ونقاشی برخوردار بوده، نبضش سخت درگام هنر و آفرینش می زده، اما به خاطر همسرش مدتی از آفرینش دست کشیده، دراثر فشارهای روانی ترک عالم هنر ویا شاید انگیزه های دیگر، با داشتن همسر معشوقه ی مردان بزرگ و مشهوری مانند آرشیتک سرشناس والترگروپیو Walter Gropiusشده، با موسیقی دانان دیگری همچون آرنولدشوئنبرگ Arnold Schoenbergو آلبانبرگ Albanbergueهم نرد عشق باخته و چه بسا همان روابط نردبان ترقی همسرش درمحیط هنری وین گشته اند. کشف اینگونه دلبریهای این زن از مردان فوق العاده ی آن زمان و الهاماتی که بدانها داده، توسط همسرش، کار مالر رابه روانشناس کشانیده، به گونه ای که جلسات گفتگوهای او با زیگموند فروید یکی از مشهورترین مکالمات بین موسیقی دان و روانشناس رابوجود آورده، آلما از تراژدی هم بی نصیب نمانده، اولین فرزند مشترک او و گوستاو دراثربیماری اسکارلاتین درگذشته،گو اینکه دوفرزند دیگرش هم از دو همسر دیگر بعدها، دچار مرگ زود رس شده، واین موارد اورا به افسردگی وگاهی جنون کشانیده…. وووووووو
ـ » هیچی هاجر جون داره داستان یه زنی روتعریف میکنه که شوهرش یک موسیقی دان بزرگ بوده.»
ـ » عجب ! عجب! خب بعد؟ بعدش چی! خب این، یعنی اینقدر غم انگیز بوده؟ انگاری داره روضه حضرت رقیه رو میخونه.»
خنده ام گرفت. نخواستم دلش را بشکنم.دل را به دریا زدم وتصمیم گرفتم داستان را برایش تعریف کنم. هرچه بادا باد. خودش خواسته که این «حروم کاریها» را بشنود. از سوئی دیدم بد هم نیست یک موضوعی برای گفتگو پیدا می شود. بهتر از گفتن دائمی از نان و پنیر و سبزی و مقایسه ی کسالت آور تره بار و خوراکیهای این سوی مرز با آن سوی مرز است.مقدمه ایی از داستان را تا درگذشت گوستاو مالر برایش گفتم . از آن روز هر روز، صبحها هاجر خانم زودتر ازمن بلند می شد، به جای من بساط چای را راه میانداخت و به جای هر چیز می پرسید رادیو را بازکن ننه ببینیم سرنوشت این آلبالو مالر به کجا کشید.
منهم صبورانه برایش ترجمه می کردم.
اینکه پس از مرگ مالر، آلما با مردان سرشناسی از عالم نقاشی وموسیقی وادبیات پیوندهائی رازآلود وگاه عاشقانه پیدا کرد و الهام بخش بسیاری از جمله نویسنده و نقاش مطرح اسکارکوکوشکاOskar Kokoschka, شد. کوکوشکا با الهام ازهستی آلما تابلوی نامزد باد را از او کشید و آنقدر مجذوب او شد که عاقبت از واهمه ی آن مجذوبیت به برلن گریخت. چندی بعد با معشوق سابقش گروپیو ازدواج کرد. بعد هم درحالی که با گروپیومزدوج بود عاشق نویسنده ی معروف فرانس ورفل Franz werfel شد. از گروپیو جدا شد.در دوران اوج گیری فاشیسم در اطریش و تسلط آلمان نازی تاب تحمل نیاورد و با ورفل به جنوب فرانسه سپس به اسپانیا گریخت.درمحافل روشنفکری فرانسه، به عنوان زنی با فرهنگ ،آنکه موسیقی واگنر و مالر را درگوش وکلام نیچه را بر زبان دارد، بسیار درخشید ورفل با الهام از هستی آلما داستانهای زیبائی نوشت که پاره ای ازآنها به صورت فیلم سینمائی درآمد. عاقبت آلما با همسرش ورفل به امریکا رفت ودرآنجا به عنوان زنی با فرهنگ و هنرشناس محافل هنری بسیاری را مجذوب خویش کرد و عاقبت در نیویورک به سن هشتادو پنج سالگی درگذشت.
هاجر خانم در تمام طول داستان که هر روزصبح بخشی ازآن را ترجمه می کردم، هیچ چیز نمی گفت. فقط با دقت گوش می کرد و گاه سرش را تکان می داد. وگاه زیر لب می گفت: استغفرالله، پناه برخدا!
یک زره روئین تنی از تبار اسفندیار به تن کرده بودم که اگرآن زن مؤمنه ردیفی از تیردشنام و داوریهای ناجور در باره ی آلما مالر نشانه رود، سکوت کرده و وارد هیچگونه بحث وجدلی با او نشوم. این روش را سالهاست که درپیش گرفتم وازآن هم نتیجه ای عالی به دست آورده ام. کوشش در عوض کردن عقیده یا متقاعدکردن شیوه ی تفکر، کسانی که همسانی های فکری با تو ندارند، کار بیهوده ایست. آلما مالر وزنانی مانند او چون جرج ساند که روابط آنچنانی وآزادانه و بی پروائی با مردان روزگار خود داشتند، ونقش الاهه ی الهام بخش را برای بسیاری ایفا نموده و خود نیز آفریننده بودند، برای فرهنگ وتاریخ جامعه ی خود نیزچندان قابل هضم نبودند، چه برسد برای بانوی مؤمنه ای پای بند اخلاقیات و دین و مذهب و نماز و روزه ایی از جامعه ایی سنتی با تربیتی قدیم…….
اصلا چه اصرارییست آدمهارا براساس الگوی بیگانه ای قالب گیری کردن و آنها را مطابق ذائقه ی خویشتن درآوردن؟! هاجرخانم ، هاجر خانم است. بانوئی کهن سال با عقاید وباورهای قدیمه و از آن زمان که خاطرم میآید همیشه برهمین طرز بود. نماز و روزه اش بریده نمی شد ودر خاندان ما به عنوان زنی مهربان ومؤمن مورد احترام همه بود. از او نباید و نمی توان انتظار داشت که بر سرنوشت و عکس العمل زنانی همچون آلما مالر که محصول صدها انگیزه های متضاد هستند، صحه بگذارند.
باری برنامه ی ایوروژه ری به پایان رسید. وسفر هاجر بانو نیز. آخرین بخش سرنوشت آلما، شاید زیبا ترین بخش بود. گوینده ی پرتوان سپس شرح داد که چه کسانی با الهام از زیبائی چهره وشخصیت آلما اثاری را بوجودآوردند و برایش چه نغمه ها ساختند وچه کتابها نوشتند.دو نقطه ی ثقل هستی آلما هنر بود وعشق. او زندگیی نامتعارفی داشت. آری، اما چه کسی در این جهان می تواند برای زنی پر انگیزه که فراتر از زمانه ی خود، جامعه ی خود، وارزشها وظرفیتهای روانی همنوعان خود می اندیشد، حس می کند، وبرآن اساس زندگی میکند و میآفریند» نرم» تعیین کند؟ او عرابه ی کشش های پرتوان خود را بر سمندهای سودازده ی عشق وهنر بر بسته بود. خود تیزتک می رفت و بسیاری را نیز به دنبال خود می کشانید. شاهد آن آثاری ست که با الهام از آلما مالرآفریده شده. وهم آثاریست که از کارهای زیبای آوازی ازخود باقی گزارده.
این آخرینها راهم با دقت برای هاجرخانم ترجمه کردم و او همچنان به گوش بود و گاه زیر لب آهی می کشید و وقتی تنها می شد، آهنگی هم زمزمه می کرد. آهنگی که سخت به نظرم آشنا میامد اما کبر سن یا هرچه بود، نمی توانستم به یاد بیاورم که کجا شنیده ام؟
. وقتی به فرودگاه بردمش درآخرین دقایق روبوسی زیر گوشم گفت:
» می دونی دخترم این آلما مالر هم زن خیلی خوشبختی بوده»
از این گفته، دوتا شاخ روی سرم سبز شد!
» چی گفتید هاجر جون دوباره تکرار کنید متوجه نشدم.»
«گفتم این خانومه آلما مالر زن خوشبختی بوده می دونی واسه ی چی؟»
«نه! شمارو به خدا بگید خیلی عقیده تون برام جالبه .»
«واسه ی اینکه هرکاری دلش خواست کرد، انتقامشو اززندگی گرفت و ازهمه مهمتراین که الهام بخش اینهمه هنرمند و موسیقی دان شد.»
وقتی اینهارو می گفت صورتش از اشک خیس شده بود. درآغوش گرفتمش چهره اش را بوسیدم و برایش تا آخرین لحظه دست تکان دادم.
تو راه برگشتن از فرودگاه به منزل، نمی دانم چرا یادم ازخاطرات مادرم افتاد و قصه هایی که گاه، در دوره های زنانه اش، از دختر جوانی که نام اورا هرگز نمی برد، تعریف می کرد. دخترجوان وبسیار زیبائی که عاشق و شیفته ی موسیقی بود. صدای خوبی داشت و گاه پنهانی در دبیرستان برایشان آواز می خواند. او عاشق یک نوازنده ی ویلن از دیار فرنگ شده بود.گویا ترانه ایی هم برای او ساخته بود. کارعشق وعاشقی آنها به روابط پنهانی و فرار آن دخترک کشید و ترک خاندان و دیاروآوارگی و سرگردانی. ازآن ویلن زن صاحب فرزندی شد. ولی ویلن زن به دیار فرنگ بازگشت و آن زن جوان را با هزارقصه و غصه تنها گذاشت. از آن عشق فرزندی ماند و ترانه ایی. مادرم اینها را می گفت و سپس رو به هاجر میآورد و می گفت درمیان همکلاسی های ما فقط هاجر است که آن ترانه راازآن دختر به یاد دارد. و سپس ازهاجر می خواست که آن ترانه را بخواند.
آن وقتها فکر میکردیم اینها قصه است. مثل داستان دختر شاه پریان. چون آدمها، گاه آن قدر درنقشهایشان جا می افتند که آدم تصور نمی کند زمانی، آن دیگری بوده اند. دلی داشته اند وعشقی ورنجی وخاطره ایی.
خدایا این چند روز گذشته، زمزمه آن آهنگ!!!! …همان ترانه ، ترانه ی به جا مانده از عشق آن دختر جوان و آن ویلن زن!!!!!!!!!!یعنی آیا هاجر می تواند همان دخترک عاشق آن ویلن زن باشد؟
آخرین جمله اش در گوشم زنگ می زند:
» آلما مالر زن خوشبختی بود هرکاری دلش خواست کرد، انتقامشو اززندگی گرفت و ازهمه مهمتراین که الهام بخش اینهمه هنرمند و موسیقی دان شد.»
شهین سراج
مارس 2017