شیراز 14 فروردین ماه هزار و سیصد و نود و شش
«تو نیز گر بخفتی……..»
مرد میان سالی که روی تخت چوبی با پشتی های فرش شده، رویاروی آرامگاه سعدی، زیر سپیدارهای بلند نشسته، الساعه یک پاکت بزرگ تخمه ی آفتابگردان را تمام کرد. حال دست روی دست گذاشته و حیران و سرگردان است. گوئی ازخود می پرسد:» که حال چه باید بکند؟» دختر جوانش به دادش می رسد. با یک بستنی و تلفن دوربین دارسر می رسد و اصرار دارد که از پدرش که تازه از شکستن تخمه فارغ شده است ، عکسی به یادگار بگیرد.