از یادداشت های سفر ایران

شیراز 14 فروردین ماه هزار و سیصد و نود و شش

«تو نیز گر بخفتی……..»

مرد میان سالی که روی تخت چوبی با پشتی های فرش شده، رویاروی آرامگاه سعدی، زیر سپیدارهای بلند نشسته، الساعه یک پاکت بزرگ تخمه ی آفتابگردان را تمام کرد. حال دست روی دست گذاشته و حیران و سرگردان است. گوئی ازخود می پرسد:» که حال چه باید بکند؟» دختر جوانش به دادش می رسد. با یک بستنی و تلفن دوربین دارسر می رسد و اصرار دارد که از پدرش که تازه از شکستن تخمه فارغ شده است ، عکسی به یادگار بگیرد.

مرد خرسند است لبخندی می زند. بستنی را در دست می گیرد وبه درخواست دختر چندین بار صورتش را به این سو آن سو می گرداند تا زاویه ی مورد پسند، در برابر عکاس جوان قرار بگیرد. دخترک اصرار دارد که پدر و ساختمان آرامگاه و بستنی حتما درعکس بیافتند.دخترجوان به یک عکس و دوعکس رضایت نمی دهد. چندین بار به هیکل سنگین وخسته ی پدرحرکتهای دورانی می دهد، چند سلفی می گیرد و عاقبت خطر آب شدن بستنی، جنبش های دورانی عکس گیری را متوقف می سازد. تا لابد پس از صرف بستنی از سرگرفته شود.

آن سو تر جماعتی از بانوان زیبا روی با ابروان کمانی تاتو کرده و گیسوان اکستانسیونی نیمه رها شده از اسارت روسری های رنگین و لبهای بوتاکسی، روی تختی نشسته اند و حرف ونقلی ظاهرا بسیار درگیررا رد و بدل می کنند. جسته و گریخته ، بدون آنکه قصد استراق سمعی در بین باشد،واژه هائی را می شنوم اندر عروسی باشکوهی که گویا دریکی از هتلهای مجلل در شیراز برگزارشده و حال نیاز به غیبت کردن بعد ازمراسم عروسی در باره ی لباس عروس و شام و تجهیزات……..این گردهمآئی را بر مزار سعدی فراهم آورده است. آنها هم در جریان صحبتها گاه با تلفنهای معجزه گر صورت گردانی می کنند و بازار سلفی گرفتن تکی و دستجمعی اینجا هم سخت کارکرد دارد. وقتی کاری رایج می شود!!!!!!!!

کلا صحن باغ سعدیه مملو ازجمعیت است. از بچه ی شیرخواره تا زنان و مردان کهنسالی که با دشواری حرکت می کنند، به زیارت آمده اند. همهمه ی غریبی برپاست. بوی ذرت مکزیکی (که گویا تازه باب شده) درفضا پیچیده. کمتر زائری را بدون خوراکی یا تلفن دوربین دار می توان دید. نهضت ثبت تصویرهای شخصی درحالتهای گوناگون نشسته، خوابیده، سرهای به هم چسبیده، …..بیشترین حرکتی ست که از زائران آرامگاه سعدی دیده می شود.

موسیقیی نامألوفی هم در فضا پخش می شود و این حرکات را همراهی میکند. نغماتش سخت به نظرم ناشناس میایند، نشانی از شعر سعدی نیست. آهنگی شبیه ریتمهای عربی و شعرهائی که به سختی می شود یک جمله ی یا واژه ایی سنگین درآن یافت با هیبتی شبیه به نفیر صوراصرافیل باغ سعدیه را پرکرده جائی برای یاد آوری مثلا تصنیف زیبای «عشق در دل ماند و یار از دست رفت» نیست …یا این خوانده ی شجریان :

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

ویا این شعرخوانده ی پریسا:

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی

یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

مهرگیاه عهد من تازه‌ترست هر زمان

 ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم

مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی

چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی

 عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی……..

ومن که ساعتی چند است که به پابوس سعدی آمده ام، با دیدن این هیاهووغوغای تخمه شکستن و ذرت مکزیکی و موج سلفی گیری……به دشواری می توانم حواسم را به سعدی بدهم و با آن بزرگوار خلوت کنم. از آرامگاه کمی دور می شوم و به باغ پشتی پناه میآورم.آنجا پر از چهره های آشناست. سروهای بلند شیراز، پا برجا، بلند قامت و استوار وخرامان همچون خویشاوندانی مهربان خوشآمدم می گویند. به که چه دل انگیز است دیدار این سروهای بلند که در بادفروردینی و بی اعتنا بدان موسیقی ناآشنا رقصی دل انگیز را آغاز کرده اند.

سفره ی دلم را پیش این سروها باز می کنم. دلم گرفته. درجستحوی سعدیه ی دیگری بودم. سکوت و احترام و صلابت را میخواستم بر مزار یکی از بزرگترین گویندگان و سرایندگان نه تنها ایران بلکه سراسرجهان که انسان را به بزرگی و اندیشمندی دعوت کرده. چه قدر برای تربیت و پرورش روح انسان ایرانی نوشته، چه قدر آموخته و آموخته. سعدی این بزرگترین آموزگار اخلاق و انسانیت وبزرگ منشی، آخر چرا باید مزار او آنهم در فروردین ماه جایگاهی بشود برای تخمه شکستن و بستنی خوردن و عکس گرفتن مداوم. کاش گوشه ایی صاحبدلی دیوان اورا در دست میگرفت و به جای این موسیقی انکرالاصوات با صدای بلند یکی از غزلهای نابش را میخواند، یا بخشی از گلستانش را و یا داستانی از بوستانش را که این گلستان همیشه خوش باشد. ای «سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست؟» و ای کاش این مردم که به تفرج آمده اند اندکی دل بدین فضا و به شخصیت بلند آوازه ی سعدی می سپردند. آخر خود شیفتگی تا کی؟ به جای دل سپردن به آئینه ی روی سعدی غرق شدن در آینه ی روی خود تا چند؟

سروهای خرامان، محکم و با صلابت ، با تن پهلوان و روان خردمند گوئی گله مندی مرا می شنوند و سر تکان میدهند. اشکهایم سرازیر می شوند. چه قدر خودم را در این فضا غریبه حس میکنم. میل به گوشه نشینی و فرار از این جماعت درمن قوت میگیرد. گوشه ی خلوتی می یابم و به زیر سایه ی سروی آرام می گیرم واعتکاف بر می گزینم. ولی معجزه وار صدای شعر سعدی و آن حکایت باب دوم زیبای گلستان در اخلاق درویشان درگوشم زمزمه می کند.

«یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پرده ی پندار در پیش

گرت چشم خدا بینی ببخشند

نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش»

پند سعدی درمن کارگر می افتد.:» نبینی هیچ کس عاجز تر ازخویش»آری و تو نیز گربخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی. «

دوباره به سوی باغ و جمعیت باز می گردم. می بینم جوان صاحبدلی از روی همان تلفنهای همراه، غزلی از سعدی را یافته و دارد با صدای بلند میخواند و جماعتی هم دور او گردآمده اند و سراپا گوش اند.

بیان دیدگاه