تا آنجا که ممکن است از گرفتن قطار به حومه ی پاریس ساعت شش بعدازظهر پرهیز می کنم. به چند دلیل: یکی اینکه در این ساعات روز معمولا قطار مملو از جمعیت است و کمتر جای نشستن پیدا می شود. و اگر جای نشستن پیدا نکنم، حداقل سه ربع ساعتی را باید ایستاده سفر کنم واگر چنین باشد، درد پا و کمر حتمی ست.
به ویژه برای من که استعداد این جور دردها را خدادادی وحتی بدون قطار سواری ایستاده هم دارم. دوم این که حال و هوای قطار ساعت شش یکی از بدترین هاست. در ساعت های پایانی روز، هوای قطار آگنده می شود از نفس های خسته ی مسافرانی که از سر کار برمی گردند. پیکرهای عصبی شهروندان بازگشته از نبرد روزانه عین آدامس جویده، بی حال و بی رنگ می چسبند به صندلی ها به حالتی که بعضی وقت ها فکر میکنی آدم ها لایه ای از چرم صندلی شده اند.
دراین ساعات روز چهره ها سخت عبوس و گرفته است.هیچ کس حوصله ی آن دیگری را ندارد. به قول شاعر «سرها در گریبان است». اگر آدم سرحال هم باشد با دیدن این همه خستگی و عبوسی، خلقش تنگ می گردد. امروز دیگر وضع از همیشه بدتر است. جای نفس کشیدن نیست. مشکلات فنی قطار و چند تأخیر و توقف در ایستگاه ها، مزید برعلت شده که جمعیتی افزون بر ظرفیت در واگونها سوار شوند. صندلی ها که جای خود دارند، در راهروها هم دوپشته آدم ایستاده. شاید مقایسه ی جالبی نباشد به خاطر فاصله ی زمان و تفاوت مکان؛ ولی این وضعیت واگون های انباشته مرا به یاد قصیده ی «ماجرای واگون» ملک الشعرآی بهار می اندازد که چند دهه ی پیش در باره ی تنها واگون شهری تهران سروده بود:
هوشم زسر پریده از ماجرای واگون
از دنگ دنگ واگون از های های واگون
ز اسرار قبر و محشر آگه شود به یک بار
آنکس که از جهالت شد مبتلای واگون
آدم به روی آدم، حیوان به روی حیوان
اینست یک اشارت از تنگنای واگون…
قدرت خدا که اخلاق مردم این شهر را با صد من عسل نمی توان فروبرد، وای به روزی که قطارشان هم تأخیر داشته باشد، دیگر تا می توانی باید از چهره به چهره و روبروئی با آن ها پرهیز کنی. اصلا چشم و نگاه های مردم این شهر را گوئی فیلتر ضد عاطفه گذاشته اند. هیچ چیز از نگاهشان نمی توانی بخوانی. فراتر بگویم به نوعی از نگاهت می گریزند. مبادا اشارتی و مبادا لبخندی، مبادا گفتگوئی آغاز بشود. ولی نه! دروغ چرا وقتی نوبت غرغر کردن و نق زدن به هوای سرد و بارانی یا تأخیر قطار باشد یه جوری صداها و نگاه ها به هم گره میخورند. قصیده ی شکوائیه را خوب بلدند ببافند. با هم، سر اینجور موضوعات هم قافیه می شوند ولی آن هم موقتی. ولی چاره ای نیست وقتی سر و کاری در پایتخت زیبای فرانسه داری و منزل در حومه، می بایست این طی طریق را بکنی، به هر مصیبتی که هست.
به هرحال همه چیز عادت می شود. بعد از سی سال زندگی در این شهر مثل بسیاری دیگر که از فرهنگ مهربانی آمده اند، به نامهربانی خو می گیری. یعنی ویروس بی تفاوتی، مثل یک سرم نجات بخش یک جوری می رود در وجودت و تو هم بعد از یک مدت، مکتبِ «سرت در کار و افکار خودت» باشد را پیشه می کنی. که از کهن ایام گفته اند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من هم با نگاه کردن به منظره ی بیرون از پنجره ی قطار، خانه ها و درختها و برکه ها که مثل برق از برابر چشم می گذرند، از نگاه هم قطاران می گریزم و سر در افکار خودم می کنم. افکار! و افکار هزار طیفی ما که هر طرفش را بگیری باز هزار طیفی دیگر پیدا می کند، وضعیت وطن، غربت، نگرانی های شخصی، کار و بار، دوستان… این قدر هست که تا برسی به خانه یک دور کامل شمسی قمری زدی و تازه باز هم چیزهائی مانده که به آنها نپرداختی. برای تکمیل مکتب سر در کار و افکار خود داشتن، گاهی وقت ها هم، در صورتی که جای نشستن پیدا کنم فاصله ی کسالت آور قطار شش بعدازظهر تا خانه را با خواندن کتاب پرمی کنم.
امروز دارم کتابی در باره ی فردوسی می خوانم. مطالبش سخت گیراست. نویسنده از ارزش های گوناگون شاهنامه و اهمیت کار فردوسی در زنده سازی زبان فارسی صحبت می کند. و این که در قرن های سوم و چهارم زبان فارسی دشمنانی داشته و حتی در میان ایرانیان کسانی بوده اند، مانند میمندی وزیر سلطان محمود، سخت عرب پرور، که زبان دیوانی را به عربی برگردانیده اند و اگر همت فردوسی و دیگر پاسداران زبان فارسی نبود شاید پیوندمان با زبان فارسی و میراث بزرگ فرهنگی نیاکانمان بریده می شد. پشت جلد تصویری از یکی از مجسمه های فردوسی را چاپ کرده اند با دستاری بر سر که بر روی بلندی ایستاده و کتاب شاهنامه در دست، پیامبری را ماند که پیام و رسالتی بزرگ آورده است.
کتاب، مرا سفر داده. مرا برده به اعماق تاریخ و قرن های نخستین پس از تسلط اعراب، به آن دوران شگفت از تاریخ کشورمان، به دوره ای کارساز از مقاومت های فرهنگی و سیاسی ایرانیان، آن بگیر و ببندها و قتل وغارت ها، آشوب های سیاسی خراسان و در ورای همه ی اینها، همت والای آن ایرانیان دور اندیش مانند ابومنصور عبدالرزاق و دهاقین و موبدان خراسان که دست به گردآوری داستان های کهن زدند تا ایران و ایرانیت باقی بماند.
با خواندن این بخش احساسات ایران پرستی ام سخت به جوش آمده. در درونم آشوب و خروشی توانگیر برپاست دلم می خواهد از روی صندلی قطار پربگیرم و بروم به آنسوی مرزهای تاریخ و این شوق را با همه وجودم فریاد بزنم. چه تضاد مسخره و تراژیکی!… گاهی چه نوع احساساتی در چه مکان هایی به آدم دست می دهد! شاعر هم گفته که «وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم». آن قدر رفته ام در بحر کار آن دوران و اهمیت آن نهضت بزرگ و همت وشخصیت فردوسی که احساس می کنم تب کرده ام. و گرما و هیجان دارد از همه ی وجودم به بیرون می تراود. آن قدر سر در عالم خود دارم که دیگر انبوهی جمعیت، سردرگریبانی آدم ها و مسافران اخمو را نمی بینم. گوئی این منم تنها در این عالم با یک کتاب و یک خیال و هیجانی که نمی توانم با هیچکس تقسیمش کنم. اما با این همه سر در گریبانی و شور واحساسی که مر از این واگون انباشته از کسالت دور ساخته، سنگینی نگاهی را روی خودم حس میکنم. وهم، یا واقعیت، به نظرم می رسد که کسی دارد مرا چهار چشمی برانداز میکند. سرم را چند لحظه ای از روی کتاب بر می گیرم و به پیرامونم نگاهی می اندازم. هیجانی نیست. اتفاق خاصی نیست. جز آن که عده ای پیاده می شوند و عده ای سوار و مسیر ادامه دارد. دوباره مشغول به خواندن می شوم. می رسم به بخشی که نویسنده از دیباچه ی شاهنامه و از شعر خود فردوسی بهره گرفته است تا داستان گردآوری شاهنامه را شرح دهد:
یکی نامه بود از گه باستان.
فراوان بدو اندرون داستان… آری فردوسی می گوید نامه ای باستانی بوده است به قدمت شش هزار سال و…
ولی سنگینی نگاه دارد آزارم می دهد. نمی گذارد با عالم خودم خلوت کنم. چشم از متن بر می دارم و این بار نگاه را پیدا می کنم. نگاه از آن مردیست که روبروی من نشسته. نگاهش از آن نگاه های عبوری که هر روز هزاران بار در مترو و اتوبوس و گذرگاههای شهری برآدم می افتد نیست. از آنها که هیچ گونه بیان عاطفی ندارند، نیست. یک نوع سنگینی ناشناخته ای دارد. احساسی به من میگوید که نگاهش دارد به طریقی درمن سفر می کند. کاووش و جستجو می کند. نمی دانم دنبال چیست؟ اما حس می کنم با قوه ای ماورای دوچشم معمولی مرا زیر نظر گرفته. برای این که به خودم ثابت کنم که اشتباه نمی کنم. چند بار سر ازکتاب بر می گیرم و نگاهی پانورامیک به دور و برم می اندازم و می بینم که حدسم درست بوده. دو چشم کنجکاو روی من ثابت مانده است. دوباره سرم را درکتاب فرو می برم. ولی این بار تمرکز بسیار دشوار است. سنگینی نگاه مرد نمی گذارد همان حالت و آرامش چند لحظه پیش را پیدا کنم. حس صیانت ذات است یا ترس از خطرات برخورد با آدم های غیر عادی و دیوانه که در این شهر بی شمارند، مرا وا می دارد تا کمی براندازش کنم و ببینم از چه قماشیست. زیرکانه و غیر مستقیم او را زیر نظر می گیرم. به نظرم چهل ساله می آید. چهره ای تیره رنگ دارد و موهای به قول فرانسویها فریزه و فر خورده، حالت چشم و سر و صورتش به نوع عربهای شمال آفریقا که در اینجا به آنها می گویند مغربن Maghrébins شبیه است. معلوم است از یک مغازه گردی حسابی بر میگردد. از سرو کولش ساک های خرید آویزان است. اندازه ی یک سوپر مارکت خرید کرده. ساک هایش تنه ی مردک را که پرکرده هیچ ، روی زمین و بخشی از صندلی پهلوئی را هم گرفته وبه حریم صندلی یک خانم بلوند فرانسوی که از قیافه ی اخم آلودش می توان حدس زد که باید کارمند اداره ی مهاجرت باشد و خدا می داند از صبح، حال چند نفر مهاجر بدبخت را گرفته، نیز چسبیده و بر توان و غلظت اخم او افزوده. محتوای ساک ها کنجکاوی مرا جلب می کند. چند بسته بلغور و روغن پخت و پز، چند قوطی شیرینی، مقدار زیادی خرت و پرت و از همه جاگیرتر یک بوته ی پر برگ کرفس است که مثل یک جنگل سبز آغوش مرد را پرکرده و هر زمان که قطار با ترمزی سخت می ایستد، برگهای پهن وسبزش چشمان مرد را می پوشاند و کوشش مردک برای اینکه از لابلای برگها دوباره راهی پیدا کند تا مرا برانداز کند وضعیت نسبتا مضحکی را ایجاد کرده. نتیجه گیری: اطمینانی پیدا می کنم. مرد از آن ولگردهای عرق خوری که در اینجا بهشان می گویند کلوشار نیست. ازآن آدم های عصبی و دیوانه هم که بی هدف در متروها می گردند و گاه به مسافران پیله می کنند هم نیست. خانه ای و خانواده ای دارد و خرید کرده و آماده ی بازگشت است.
خیالم کمی راحت می شود .دوباره به کتابم و قرن های سوم و چهارم هجری برمی گردم. بخش جدیدی روبروی من است تفاخر عرب ها به نژاد و دین و تبار خود و پاسخنامه های ایرانیان. نویسنده این پرسش دشوار را سر مطلع یک بخش قرارداده:آیا در شاهنامه نشانی از نژاد پرستی هست؟ وخود بسیار زیرکانه بدین مسئله پاسخ داده است.
نویسنده رفته و ریشه های قضیه را در روانشناسی جمعی یافته و می گوید که ما همواره فکر می کنیم که ایرانی ها جبهه گیریهای شوینیستی و خودبزرگ بینی داشته اند. اما جریان درست برعکس است.عرب ها از همان آغاز ورودشان به ایران به ملت مغلوب، به چشم حقارت می نگریستند ودین ما را گبری و زبانمان را الکن و خودمان را عجم یعنی گنگ می خواندند. شاید یکی از علت هائی که ایرانیان نهضتی دامنه دار آغاز کردند و کتاب های باز مانده از دوران ساسانیان را از پهلوی به زبان عربی برگردانیدند این باشد که می خواستند به عرب ها که زبان پهلوی نمی دانستند بفهمانند که گذشته ی تاریخی و فرهنگی ما چگونه بوده است. نویسنده مناظره ی عرب و عجم اسدی توسی را وجه مثال قرار داده که شاهدیست منظوم از موارد تفاخر اعراب به ایرانیها. شاعر ایران دوست که پس از فردوسی می زیسته و گرشاسبنامه را هم به نظم کشیده با برشمردن ویژگی های تاریخی و فرهنگی ایرانیان دفاعیه ایی بی مانند در برابر تبختر اعراب سروده:
مزن زشت بیغاره ز ایران زمین
که یک شهر از او به ز ماچین و چین
زایران جز آزاده هرگز نخاست
خرید از شما بنده هر کس که خواست…
و در آن چه مربوط به شاهنامه می شود با دلایل و آوردن نمونه های روشن ثابت می کند که نه تنها نشانی از اندیشه ی برتری نژادی نیست، بلکه فردوسی گاه آنجا که باید، دلاوری و میهن دوستی دشمنان ایران را نیز ستوده است.
برای نمونه از زبان افراسیاب دشمن بزرگ ایران می سراید که باید در برابر ایرانیان و در پاسداری از مرزهای توران زمین جان فشانی کرد و از هیچ کوشش در راه نگاهبانی از میهن دریغ نورزید:
همه یک به یک دل پر از کین کنید
سپر بستر و ترگ بالین کنید
به ایران زمین، رزم و کین آوریم
نه جنگ، آسمان بر زمین آوریم
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
همان از پی گنج و فرزند خویش
همه کاخ هاشان به پای آوریم
بکوشیم و این کین به جای آوریم.
نویسنده همچنین می افزاید که آن نسبت های نادرست عرب ستیزی هم که به فردوسی نسبت می دهند از سر کژفهمی متن شاهنامه است. آنچه او آورده از زبان شخصیتهای بازیگر مانند رستم فرخزاد است و در متن زیر دست او بوده. و فردوسی تنها آنها را به نظم کشیده است. دیگر این که بانگ بلند اعتراض شاعری که نسبت به قوم مهاجمی که میهن او را گرفته اند و کشتار راه انداخته اند، ویرانی و مصیبت بالا آورده اند، هرگز مبنای نژادپرستی نداشته است بلکه نقدیست که از رفتارهای ناشایست اعراب فاتح در ایران و ستم ها و خوارداشت های آن ها نسبت به مردم سرزمین مغلوب شده و درحماسه ی ملی ما نشسته است.
در نیمه های راه هستیم. تلفن مرد زنگ می خورد. با اضطراب وهیجان وحالتی مشوش ساک های خرید و برگ های مزاحم کرفس را به کنار می زند وسنگینی بسته ها را به جانب خانم فرانسوی هل می دهد تا از جیبش تلفن را در بیاورد و شروع می کند با زبان عربی پاسخ تلفن را دادن. دیگر برای من مسلم می شود که درباره اش اشتباه نمی کردم. با مختصرعربی که میدانم، از مکالمه و لهجه ی مرد عرب پی می برم که باید مصری باشد. لهجه ی مغربین ها با عربی مصری بسیار متفاوت است. گویا آن سوی خط همسر مرد است که مرد را به خاطر دیرکردش باز خواست می کند. مرد توضیح می دهد که قطار مشکل داشته ولی به بانوی خود اطمینان می دهد که پیش از افطار خواهد رسید. تازه یادم می افتد که ماه رمضان است و آن همه خرید های مرد برای سفره ی مفصل افطار بوده است. مرد به همسرش گزارش می دهد که چه چیزهائی خریده. ولی گویا چند قلم یادش رفته و مورد تحکم قرار می گیرد و دفاعیه ی او با صدای بلند و با خشم، خشم بلوندین فرانسوی را بیشتر برمی انگیزد.
حتی حادثه ی تلفن هم قادر نیست مانع نگاه ثابت و آزار دهنده اش به سوی من بشود. نمی دانم چه چیزی در وجود من این همه کنجکاوی اورا جلب کرده!؟ از دستش عصبانی هستم. نزدیک است، مورد خطابش قرار داده و تذکری خشم آلود بر زبان آورم. ولی سعی می کنم خودم را آرام کنم. فکر می کنم نکند خشم من به خاطر تأثیر کتاب و سیر و سلوک تاریخی باشد ونفرت از قوم مهاجمی که شاهنشاهی ساسانی و آن تمدن درخشان را زیر پای ستوران گرفتند. و بعد خودم را محاکمه می کنم و به خودم نهیب می زنم و می گویم که اولا مصری ها در آن تهاجم سهیم نبودند که چه بسا خود به نوعی مورد تهاجم قرار گرفتند. درثانی حالا همه ی این حرفها به کنار اگربه جای این مرد کرفس به دست مصری، یک مرد خوش تیپ فرانسوی با چشمان سبز و موهای روشن یک بند ترا نگاه می کرد بازهم این قدر ازدستش عصبانی می شدی؟ نمی دانم.
مرد تلفنش تمام می شود و من هم عمیق تر از پیش سرم را در کتاب فرو می کنم. اما مرد به نگاه تهاجمی خود ادامه می دهد. از میان ساک ها و برگ های کرفس راهی پیدا می کند و سرش را آن قدر پائین می آورد تا پشت جلد کتاب مرا ببیند. این بار دیگر واهمه ای مرا فرا می گیرد.اعصابم متشنج می شود. اگر مکالمه ای را آغاز کند. اگراز من بپرسد: «این چه کتاب و چه خطیست که دارید می خوانید؟» من چه جوابی می توانم بدهم؟ اگر بگوید زبان فارسی همان زبان عربیست اگر بگوید شما هم مسلمانید؟ عکس العمل من چه خواهد بود؟…
از خودم می ترسم. نکند تحت تأثیر مطالب کتاب جوابی دندان شکن نثار این آدمی کنم که هیچ ربطی به گذشته ی تاریخی ایران نداشته است.
حادثه ی دیگری روی می دهد:
این بار تلفن من است که زنگ می زند. کتاب را می بندم تا به تلفن جواب بدهم. تلفن از خارج است. مادام لازار است از سوئیس زنگ می زند. در رابطه با سخنرانی ست که باید هفته ی آینده در انجمن فرهنگی ایران و سوئیس ایراد کنم. از من به فرانسه می پرسد :
سوژه ی سخنرانی شما چیست؟
سعی می کنم به آهستگی عنوان سخنرانی را در پاسخش بگویم.
می گویم: «نقش فردوسی و نهضت شاهنامه در پاسداری از زبان فارسی و ارزش های فرهنگی.»
مادام لازار می پرسد:
«میتوانید کمی بیشتر و در دو سه جمله توضیح بدهید.»
می گویم:
«هیهات بانوی محترم چنین موضوعی را در دوسه جمله!!!!!!!!!!»
پاسخ می دهد:
«می دانم. می دانم. فقط برای نوشتن آگهی برنامه این چند سطر را لازم دارم.»
درخواست می کنم اجازه دهد برسم خانه تا برایش ایمیل بفرستم. ولی عجله دارد. می گوید:» پوستر و آگهی برنامه دارد می رود زیر چاپ وهمین امشب باید چیزی درباره ی آن بنویسم.»
در میان نگاه آزار دهنده ی مرد مصری، انبوهی جمعیت، کتاب را باز می کنم و جمله ای از نویسنده کتاب را به فرانسه برای آن بانوی جویا میخوانم:
«اگر فردوسی نبود ونیاز ما برای خواندن شاهنامه، شاید ما اکنون، به جای فارسی عربی صحبت می کردیم.»
سپاسگزاری می کند و می گوید:» همین یک جمله گویا و کافیست» وگفتگو به پایان می رسد.
قطار وارد تونلی می شود و به شدت ترمز می کند. نظم مسافران روی هم تپیده، بهم میریزد. سرنشینان و ته نشینان روی دست و پای هم می ریزند. وقتی از تونل خارج می شویم، دیگر از مرد مصری نشانی نمی یابم. به دنبال کتابم می گردم .ولی هر چه جستجو می کنم از آن هم نشانی نمی یابم. شگفتا! کتاب فردوسی نیز با او ناپدید شده. نمی دانم چرا یاد این جمله ی حسین هیکل نویسنده و روزنامه نگار معروف مصری می افتم که در مصاحبه ای گفته بود:»اگر ما هم یک فردوسی داشتیم هرگز زبان اصلیمان را از دست نمی دادیم«.