آهوی تنها

دکتر شهین سراج

آهوی کوهی در دشت چگونه بودا

او ندارد یار، بی یار چگونه دودا

نوجوان بودم هنگامی که برای نخستین بار با این سروده ابوحفض سغدی، شاعر و موسیقی دان اواخر سده ی سوم برخورد کردم. درست به خاطر نمی آورم درچه کتابی بود؟! شاید در کتاب دستور زبان فارسی، شاید هم در کتاب تاریخ ادبیات و در بخشِ نخستین شاعران پارسی گوی، که ابوحفض از آن نخستینی ها بود.

از آن شرح و بسط های سبکی و دستور زبانی که درباره ی آن نوشته شده بود، چیزی به یادم نمانده. حتی نام کتاب را فراموش کرده ام. اما این شعر، این شعر ساده درخاطرم حک شده. مثل یک خاطره ی دل انگیز، مانند یک چشم انداز چشم نواز، وهمچون چهره ای دوست داشتنی.

ازخودم می پرسم چرا؟ چرا درمیان آن همه سروده هائی که در نوجوانی فراگرفته ام این یکی، با این طنین خاص در خاطرم مانده که هروقت تکرارش می کنم، حسٌی لطیف و غیرقابل توصیف در ذهنم شکل می گیرد؟

یک علتش شاید به خاطر سادگی آن باشد. آری اگر این مضمون دست فردوسی بود شاید ازآهو یک پری اساطیری می ساخت که در پی فریفتن پهلوان، او را به بیشه های جادوئی و سپس به بستر زنی پریچهره می کشانید. اگر دست سعدی بود چه بسا از زبان آهو پند و اندرزی می شنیدیم.، زبان مولانا به او ضربآهنگ عشق می بخشید که با آن آهو به سماع می پرداخت و حافظ حتما دیداری با او در وقت سحر ترتیب می داد و پی گردش، آهو ما را به دیر مغان می کشانید تا پیامی ایزدی از سروش دریافت کنیم، و اگر در دست سهروردی بود، چنانکه در رساله ی عقل سرخ آمده، از آن آهو، نمادی از شب و مادر می ساخت که زال رها شده در صحرا را شیر می دهد و در پناه خود می گیرد. و اگر در دست محمدتقی بهارملک الشعراء بود، شاید آهو، تبدیل به مبارزی تیزتک می شد و برایمان پیامی میهن پرستانه و فراخوانی از برای مبارزه با بدسگالان میهن می آورد.

اما این ها نیست.هیچ کدام از این پرورش های شاعرانه در این شعر نیست. سروده ساده است. یک بیت بیشتر نیست، یا لااقل باید گفت یک بیت است از شعری بلندتر که تنها همینش به ما رسیده. صناعات شعری و بدیعی کمتر در آن به کار رفته. شاید مهمترین عنصر شعری که در آن حس می شود، جنبه ی آوائی وموسیقائی آن است. آهنگ الف آخرین در» بودا» و»دودا» در پایان هر دو مصرع، آهنگ دلنشینی ایجاد می کند که در کوچه پس کوچه های گوش همچون غزلی کوچه باغی می پیچد و خفتگان را از خواب نیمه شب بیدار می کند.

این درست. آری این تک بیت بس آهنگین است. اما اگر لطف این یک بیت شعر تنها درجنبه ی آهنگین بودن آن بود، شاید تا حال که هزارو دویست سالی از تاریخ سرودن آن می گذرد از خاطره ها فراموش شده بود. پس چه عاملی ست که هنوز هم درگوش ها می چرخد و در دشت خاطره ها می چمد و می چرخد؟

بیائید شخصیت این آهو و حال و هوای زندگی او را بررسی کنیم. شاعر به ما می گوید آهو کوهی ست. اما به دلیلی که بر ما روشن نیست، به دشت افتاده. از سوی دیگر تنهاست. یاری ندارد. یعنی دو مشکل اساسی در زندگی این آهو وجود دارد: یکی آنکه کوهی ست و حال به دشت و به دور از سرزمین مألوف خود افتاده و شرایط اقلیمی و جغرافیائی او دگرسان گشته. سرزمینی که او بدان خوگرفته کوهستانیست و دشت برای او غریبه می نماید. پس چگونه بودا؟ بهره گیری شاعر از فعل «بودن» در مصرع نخست بی دلیل نیست. با اندکی تأمل برما روشن می شود که «بودن» را در معنائی هستی شناسانه گرفته است. از بودن می توان معنای بقا و ادامه ی زندگی را گرفت. وپرسش شاعر به جاست. تنابنده ای ازدیاری کوهی در دشت چگونه به زندگی خود ادامه خواهد داد؟

و دیگر آن که تنهاست. «اوندارد یار بی یار پس چگونه دودا؟» یعنی زندگانی و هستی او و پویائی او بدون داشتن یار، مورد پرسش قرار می گیرد: «چگونه دودا؟»

شاید اگر جفتی داشت و همدمی، اگر تنها نمی بود، مشکل دورافتادگی به گونه ای تخفیف پیدا می کرد. آهو می توانست بدود چنانکه طبیعت اوست.

آیا سرنوشت این آهوی تنها، سرنوشت بسیاری از ما نیست؟ آیا ما همان آهوی کوهی نیستیم که دور از دیار مألوف، در دشت و برهوتِ تنهائی رها شده ایم و از خود می پرسیم : حال چگونه بودا وچگونه دودا؟

غربت و دورافتادگی سرنوشت ازلی و حتمی آدمیزاد است. همه ی ما در جستجوی جائی یا سرزمینی هستیم که در اصل، بدانجا تعلق داشته ایم. نامش را نمی دانیم. کجای این عالم است. بعد و فاصله اش چه قدر است؟ آیا پیش از این در آن کشور بی نام زاده شده ایم واقامت ما در آن عالم بی نام ونشان، چه قدر به درازا کشیده است؟ و آیا از این زیستن خاطره ای ازلی در ذهن ما ایجاد نشده که حال به دنبال جستن آن سرزمین هستیم؟ و آیا باز هم بدان کشور بازخواهیم گشت؟

اینها را نمی دانیم ولی حسٌی پنهان به ما میگوید که بدین جهان تعلق نداریم. برای سیاهکاری وتباهکاری زاده نشده ایم، برای کشت و کشتارو نیرنگ نیامده ایم. ما دشتی نیستیم که جای ما در بلندیها و برفراز کوهستانهای بلند است.

ما ز بالائیم و بالا می رویم.

همه ی فلسفه طیران، واندیشه ی پرگیری از پستی ها و رفتن به سوی بلندی ها که در عرفان ایرانی مطرح شده، ریشه در باور به احساس غربت و دورافتادگی وعدم تعلق آدمی بدین جهان دارد. روشن است که واژه ی دشت و کوهستان، بردهای جغرافیائی ندارند که نمادی از این جهان و آن جهانی دارند. این ناشکیبائی و این روان پریشی برای بازیافتن جهان ارزشهای انسانی، در ضمیر ناخودآگاه همه ی ما هست. اما چه بسا از آن بی خبریم، و ناخودآگاه و به نوعی در جستجوی آن وصل ازلی و بازگشت به آن پیرامونی هستیم که بدان تعلق داریم. زیرا در آنجاست که احساس سبکبالی و خشنودی می کنیم. اما چه سازیم که با این هجران، با این دورافتادگی، با این غربت، همسازی بهتری داشته باشیم؟ تا سرنوشتمان مانند آن آهوی تنها نشود که «چگونه بودا و چگونه دودا؟»

عشق

عشق، دوستی، یاری، جستن هم دل و هم زبان، گفتن و سپردن رازها و دردها…

شاعر با زبانی نمادین، راهی را پیشنهاد می کند. جستن یار. هرچند غربت و دورافتادگی دشوار است، اما از آن دشوارتر تنهائیست. «بی یار چگونه دودا؟»

این مهر ومحبت است که می تواند، جبران ساز بسیاری از کمبودها، ازجمله غربت انسان در این جهان باشد. با عشق ورزی و آکندن دشت از مهر و محبت است که، دور از کوهستان مألوف هم می توان بودا و هم میتوان دودا.

پاریس

۳۰ مارس ۲۰۱۶، پس از گفتگو با آهوی کوهی

 

بیان دیدگاه