یپرم خان خیاط باشی

هوا، وسط ماه مِی، به ناگهان سرد شده بود. بعضی ها می گفتند نه چندان! ولی من احساس سرمای توان گیری میکردم. باد استخوان سوزی در کوچه می وزید. سرما می رفت تا کنه تاروپودم.

ازکوچه پس کوچه های پیکرم رد می شد، آدرس خانه ی تن را می گرفت ومثل یک مهمان ناخوانده با سماجت در آنجا خانه می کرد. انگار در رگهایم به جای خون، یخ جاری بود. دلم یک پالتوی پشمی گرم می خواست. از آنها که وقتی می پوشی ویقه اش را بالا می زنی ،احساس می کنی آتشکده ای سیار به همراه داری.

زل زده بودم به گنجه ی لباسم. چند پالتو وبارانی فرنگی وفرد اعلاء داشتم، ولی هیچکدام جوابگو نبودند. همه را آزموده بودم. گوئی به جای راندن، به سرما خوشآمد هم میگفتند. هواپیما تا چندساعت دیگر می پرید و من از سرما خشکم زده بود وتوان تکان خوردن نداشتم.

دست آخر، سه چهار لا ژاکت ویک پالتوبارانی کلفت به تن، وهنوز لرزان، از سرمائی که خودم علتش را نمی فهمیدم، و عازم فرودگاه شدم.

مقصد: تهران.

مهماندارهواپیما، پیشنهاد میکرد پالتورا ازتن در بیاورم که روی صندلی تنگ وتونگ هواپیما با دوفروند همجوار پهناور راحت تر جا بیفتم ومن میگفتم:

«من سردمه می فهمید چه میگویم من سردمه! «

دوتا پتوی اضافی هم گرفتم وخودم را پتوپیچ کردم ولی بازهم سردم بود. سرمایی ناشناخته درمن جاری بود و یک جور خاطرات دور وشگفت آوری را در سرم زنده ساخته بود. از مهماندار درخواست یک قهوه ی گرم کردم و سرم را به شیشه ی هواپیما تکیه دادم و گذاشتم خیالات مرا به آن یادهای گرم و شگفت آورسفر دهند .

نیازبه پالتوی گرم مرا به یاد یپرم خان ارمنی و مغازه ی پارچه فروشی وخیاطخانه اش درمیانه ی خیابان لاله زار انداخته بود. آن مرد مهربان، وفادار وفوق العاده با استعداد که پارچه های لباسی خاندان ما را تأمین می کرد.لباس هم می دوخت هم زنانه وهم مردانه. همه ساله سر زمستان، پارچه های پشمی وکت وشلواری برای آقایان و قواره های کت ودامنی برای نسوان کنار می گذاشت.سلیقه ی یکایک مارا میشناخت وبپرسی نبپرسی، خودش انتخاب میکرد و برایمان می برید ومی دوخت. و چه ماهرانه هم از عهده ی کار برمیآمد. یک مادام ارمنی به نام آلینا هم بود که همان بالاخانه ی مغازه اش خانه داشت ودرکاردوخت و دوزاورا یاری میداد وهمیشه بساط کیک وفال قهوه اش هم به راه بود.

پارچه خریدن ودوختن همیشه با گپ زدن وشوخی وخنده با یپرم خان همراه بود.وسواس پدرم را برای پارچه های خوش دوخت چروک نشووشق ورق می شناخت، رنگهای دلخواه مادرم رنگهای سرمه ای و بنفش را از بهترینها انتخاب می کرد. نوجوئی برادرهای جوانم، که دوست داشتند مانند جوانان آلامد، شلوارهای لوله تفنگی وکتهای بیتلی بپوشند، را هم درک میکرد و اگر روزی پدرم اعتراض میکرد که این لباسهای جلف الاهی چیست و جوان باید سنگین ورنگین لباس بپوشد، جواب جناب سرهنگ را باهمان زبان چرب و نرم ولهجه ی شیرینش می داد:

«.بابام جیناب کلنل اینچه ساسون! شوما خودت جوان نبودی؟ چیکارش داری بگذاراونجوری مونجوری بپوشند دیگر.جوان است آرزو دارد…..»

با خانم بزرگهای خانواده رک وراست حرف میزد:

«خانم جان با این مدل عین خمره ی سرکه می شی. شوما موسلمانی دیگر،که شراب نه می فهمی که باید بگم سرکه، اونوقت میفهمی!!! این رنگ پیرت میکند. شوما بخوای جوون بشی، باهاس سفید بپوشی…..»

این بذله گوئی یپرم خان هرچند گاهی به بعضی ها برمیخورد ولی همه خوش زبانی اورا به نیت خوب می گرفتند و با خنده وشوخی انتخاب پارچه ولباس را برگزار میکردند.

چه قدر لباسهایی را که می دوخت دوست داشتم.آن مرد یک پیکر تراش بود. مثل یک مجسمه ساز آناتومی بدنها را حس می کرد واین هنر را داشت که با فرم دادن به پارچه ها عیب وایراد پیکرها را بپوشاند. با من پیوند زیبا ومهربان ومیتوانم بگویم یک نوع همکاری داشت. کمتر از روی ژورنال لباس انتخاب می کردم. علاقه ی مرا به طراحی لباس درک میکرد. من طرح می کشیدم، نقاشی می کردم و او می دوخت.وبا مهربانی، لوسگریها وایرادگیریهای دختر تین ایجرهوی وهوس داری را، مانند یک پدر مهربان یا بهتر بگویم یک رفیق شفیق تحمل می کرد. دامنهای کلوش وبلوزهای دانتل، لباسهای ساتن دوشس، عشق عجیب مرا به ظرافتهای زنانه حس می کرد. وتخیلات مرا ازقوه به فعل درمیآورد. واین بود که حسادت بعضی ها برانگیخته می شد و میگفتند:

» اصلا یپرم خان برای تو یک نوع دیگر لباس میدوزد.!»

همه لباسها یک طرف پالتوهای بلند و سبک روسی که برایمان میدوخت یک طرف دیگر. بلد بود چه گونه آسترکاری کند، سر آستینها را کیپ بگیرد و یقه هارا چنان کاربگذارد که سرما نفوذ نکند. در پالتوها جان می گذاشت. یادم نمیآید حتی در سرد ترین هواها وسوز وبرفهای تهران با پالتوهای یپرم خان، احساس سرما کرده باشم. یعنی حالا کجاست؟ خدای من چندسال ازآن دوران شیرین میگذرد؟ عیدها ونوروزها را فراموش نمی کنم. سرش قیامت بود ولی تا پاسی از شب هم که گذشته با آن مادام ارمنی در پستوی مغازه اش کار میکرد که لباسهای مارا برساند. لابد آلآن باید نود واندی را داشته باشد! شاید دیگر نباشد و شاید؟!!!!!…..

چه قدر ما آدمها نا سپاسیم چرا یک باره آنها ئی راکه عمری به ما شادی وزندگی بخشیده اند، به فراموشی می سپاریم؟! بیچاره یپرم خان اصلا یادم نمیآد آخرین بار کی اورا دیدم؟

در فرودگاه چهره ی مهربان مهران را زود یافتم. راننده ی وفا دارعمه بانو که هروقت به ایران میروم اوست که به دنبالم میآید. چمدانم را گرفت واز پوشش کت وکلفت من تعجب کرد:

» یعنی پاریس اینقدر سرد بود آنهم در هوای خردادی ؟ اینجا که بحمدلله هوا گرمه وتا دلتون بخواد آفتاب داریم.»

ـ» آقا مهران نمیدونم چی شده یک سرمای سمجی دروجودم لانه کرده که با هیچی گرمم نمی شه. «

تمام مسیر فرودگاه به خانه ی عمه بانو شیشه ماشین را بالا داده بودم. مهران عرق میریخت و به روی خودش نمیاورد.

اولین حرفی که به عمه بانو زد:

«اینهم برادرزاده ی قیمتی شما. اول یک نبات داغ بهش بدین که انگاری ازقطب اومده باشه یخ کرده. «

عمه بانو مانند همیشه مهربان و منتظر، عصازنان ولنگان لنگان، با رقم درد ی که برچهره اش پیدا بود، وخوش وبش کنان وبوسه زنان به پیش بازم آمد:

«حتما باز اینقدر سرت شلوغه که حوصله ی دیدو بازدید فامیلی رو نداری!»

«از شما چه پنهان عمه جون سه روز دیگه باید بروم مشهد برای همایش فردوسی و بعدش هم کلی کار دانشگاهی دارم ولی یک نفر هست که خیلی دلم میخواد پیداش کنم.»

گوشهای عمه بانو تیز شد: «کی؟»

گفتم:

«یادتون میآد از یپرم خان خیاط باشی و اون مغازه ی دودهنه میونه ی لازار؟ چند روزه که عجیب توفکرشم.»

عمه بانو خیره نگاهم کرد و آهی عمیق کشید وگفت:

«خدا خیرت بده دختر بازهم رفتی تو نخ این یادگاریهای زیر خاکی ؟پارسال که دنبال صارمی باغبان میگشتی و سال قبلش دنبال اقبال خانم بند انداز. امسال هم یپرم خان خیاط باشی! کی دیگه سراغ یپرم خان خیاطباشی میره. خود لاله زار خاکستر شده ورفته، چه برسه به مغازه هاش. پاشو پاشو برو یه خواب حسابی بکن که فردا سرحال بلند بشی و پی کارهات رو بگیری ببینم راستی آخرین رمانت را برام آوری ؟ «

اطاقم، اطاقی که همیشه عمه بانو موقع اقامت درتهران برایم آماده میکند، مانند همیشه پاکیزه و مرتب و زیبا منتظرم بود. تختخواب، با روتختی دانتل دست بافت و میز عسلی بغلی با ساعت ویک گلدان ویک شاخه گل، و کمد ومیز توآلت با رومیزی های توری ….، بوی خوش عطر انتظار یک نازنین مهربان که همه چیز را برای آسایش من فراهم آورده بود، اطاق را پرکرده بود. روی تختم دراز کشیدم عمه بانو، باهمان پای دردی، با یک جوشانده و نبات داغ سر رسید:

«مهران میگفت انگاری حسابی سردته .عجیبه توی این هوای گرم! این جوشونده رو بخور سرحال میآی.»

صورت مهربانش را بوسیدم و جوشانده را سر کشیدم.وبه امید کمی خواب درون رختخواب فرورفتم. ولی سرما ولرزه رهایم نمی کرد. بلند شدم و از درون گنجه یک پتوی اضافی روی روتختی انداختم. ولی خواب هم برایم ناز می کرد. گوئی خواب با سرما نسبت معکوس دارد. باز خیالات یپرم خان به سرم افتاده بود.نمی دانم چرا زمزمه ی این شعر نادرپور نقش ذهنم شده بود؟! :

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام

اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!

به راستی یپرم خان بمانند پیکر تراش پیر بود که از «هر زنی، تراش تنی واز هر قدی کرشمه ی رقصی» ربوده بود …هیچوقت ما نفهمیدیم که آیا خودش در زندگی ازدواج کرده و یا هر گز عاشق زنی شده بوده؟برای ما همان پیکر تراش پیر بود که هر روز از ما بتی عیار به رنگی نو بر می ساخت وروانه ی دلبریهایمان می کرد. حال در این میان خود درپی کدامین بود، هرگز پی نبردیم.

وهم عجیبی مرا ربوده بود. شاید فضای خانه ی قدیمی عمه بانو بود. نیاز داشتم به فضایش عادت کنم. گو اینکه فضای خانه همانی بود که دهها سال پیش بود .همان سالها که ما بودیم وجوانی بود و کشوری پرصفا وجشن ها، نوروزها وآزادی وترانه و لبخند و شکوفه های شفاف و یپرم خان خیاط باشی ولباسهای شاد ورنگارنگ.

و خانه ی عمه بانو، در خیابان ویلا، پس از هجوم جریانها وحوادث کیهانی و تهاجم بی رحمانه ی برج سازان، همچنان باقی بود. جغرافیای این خانه ی آجری، با پنجره های مهربانش و حیاط پر از درخت کاج وخرمالو، در میان ساختمانها وبرجهای سربه فلک کشیده ی چهارطرف، مانند دره ی خرمی بود که میان دیو های بتون وآهن اسیر افتاده باشد وعمه بانو،با همان جسم علیل، همچون دژبانی دلیر، در برابر دژخیمان شهرساز، از حریم خانه اش دفاع میکرد. هرسال که به خانه اش میآمدم گزارش این نبرد را می داد :

«امسال هم جستم .ولی برج سازان رهایم نمی کنند. هر روز بر تعداد صفرها اضافه میکنند و میدانم تا این خانه ی محبوب را که هزار خاطره ازآن دارم، ازچنگم در نیاورند و تبدیل به یک غول آهنین مردم خوار دیگر نکنند، راحتم نمی گذارند ولی من تا زنده ام مقاومت خواهم کرد. «

چشمان بیخوابم روی اسباب و اثاثیه ی اطاق سر می خورد، هیچ چیز نسبت به دوسه سال پیش که، حتی نسبت به دهها سال پیش هم تغییر نکرده بود.نگاهم افتاد به طاقچه ی رو برو. همان دوتا شمعدان نقره، همان آینه ی قاب چوبی وچندتا قاب عکس. عکس عروسی عمه بانو با موهای فرششماهه ، لباس دانتل سپید، تاج مروارید با یک دسته گل در دست. آرایش به سبک آن زمانها، و درکنار همسرش عمو منصورخان، با لباس نظامی…. عکس کودکی پسرعمه ودختر عمه ام همایون وشهرزاد در لباس پیشاهنگی، ودرمیان، عکس دستجمعی خانوادگی بود که دریکی از مراسم نوروزی گرفته بودیم. نصفی ها شادروان شده بودند. پدرم، مادرم، همسر عمه بانو، عمو جهانشاه وهمسر مهربانش وبسیاری دیگر وآنها هم که هنوز بودند، بروبچه های شانزده هفده ساله ی آن زمانی، حتما حالا دیگر همه بالای پنجاه بودند و پراکنده ی این سوی و آنسوی کره ی خاکی. همه با لباسهای عید و شسته ورفته وسلمانی رفته، نشسته بودیم درهمین خانه، در تالار پذیرائی، روی یک کاناپه ی بزرگ ، دور وبرمان پر ازگل و سنبل وسبزه وشیرینی های عید بود. وچیز جالب اینکه لباسها همه دوخت یپرم خان خیاط باشی بود. مادرم یک کت ودامن زیبای بنفش پوشیده بود ، پدرم وآقازاده های خاندان جلیل، کت وشلوارهای شق و رق و عمه بانو لباسی بسیار زیبا از مخمل سبز ….ومن خدای من، آن وسط من نشسته بودم با یک کت ودامن رنگ گلبهی، اخم کرده بودم وسگرمه هایم حسابی در هم بود. همه لبخند به لب داشتند جز من. چرا؟ بارها به این عکس خیره شده بودم، ولی به چرائی این اخم نیاندیشیده بودم. حالاکه فکرش را میکنم، به یاد میآورم که آن سال حسابی از دست یپرم خان حرص خورده بودم و باهاش قهرکرده بودم. چون به من قول داده بود که سر سال نو پالتوی قرمزی را که سفارش داده بودم برایم حاضر کند. نمی دانم چرا آن پالتو آنقدر برایم مهم بود؟ شاید جوانکی از بستگان که «پنهانش نظری با ما بود»، به من گفته بود که رنگ قرمز خیلی بهت میآد ومن نیز شاید دلباخته، ده دفعه به یپرم خان تأکید کرده بودم که حتما پالتوی قرمز را برایم حاضر کند تا درمراسم عید بپوشم. واودرعوض به سفارش مادرم، برایم یک کت ودامن گلبهی دوخته بود که ازش متنفر بودم. ولی به زور برای خاطر عید به تن کرده بودم. یاد دارم که تا مدتها از این کار او خشمگین بودم.این نخستین باری بود که یپرم خان به وعده ی خود وفا نکرده بود. دیگر پیش یپرم خان نرفتم. و شاید دیگر اصلا نرفتم. سال بعد دیپلم دبیرستان را گرفتم و راهی دیاری دیگرومهاجرت و………

شب میگذشت با آمیخته ای از کابوس و رؤیا . رؤیای آدمهای جورواجور، رفتگان وماندگان، خاطراتِ خوش وناخوش….واین میان یاد و رژه ی روزگاران و لباسها …..یاد آن روز نخست پیشاهنگی دبستان که یپرم خان یکی دوشبه برایم کت بلیزر ودامن پلیسه دوخت، یاد عروسی دخترهمسایه امان صدیقه، که با یک دانشجو نامزد بود و دارائی چندانی نداشت و یپرم خان وآلینا برایش سنگ تمام گذاشتند و با هزینه ای ناچیز چنان لباسی، که قضا را،من طرحش را داده بودم، دوختند که همه فکر کردند از فرنگ آورده شده. یاد اینکه اصلا من عاشق نقاشی ورنگ و طراحی بودم و یپرم خان شاید تنها کسی بود که این استعداد را درک کرده بود و به این کار من پرو بال میداد، که خودش نیز نقاش چیره دستی بود.نقاشی هائی که از مدلهای خیالی در حالتهای مختلف می کشیدم را اغلب قاب میکرد وزینت بخش دیوارکارگاهش می ساخت. ومیگفت بعضی مشتری ها عاشق این طرحها شده اند و میگویند ما لباسی عین اینها میخواهیم. آنقدر ظریف میگفت که باورم می شد. و غرق لذت می شدم.

رؤیا ها و خاطرات آنقدر از جلوی چشمم رژه رفتند تا آخرسر، اندازه ی یک مقیاس کوچکی از شب را خوابم برد.

صبح، غیبت یکی دوساعته ی عمه بانو را غنیمت شمردم و شال وکلاه کردم، وهمان پالتوی حجیم برتن و ازخانه زدم بیرون.

مقصد: لاله زار.

می دانستم اگر عمه بانو درخانه باشد، محال است بگذارد من به سوی آن محله ها بروم ویا آقا مهران را همراه من می کرد. حال آنکه بازیافتن بعضی یادها وخاطرات، به تنهائی، حلاوت دیگری دارد.

حدود مغازه ی یپرم خان را به یاد میاوردم. نیمه ی لاله زار وسر نبش یک کوچه فرعی، که آن هنوز باقی بود و مغازه ی یپرم خان نیز. از سنگواره های باستانشناسی چهل و اندی سال پیش، نشانهائی را نگاه داشته بود. تابلوی سراسری بالای مغازه و پنجره های خانه ی مادام. ولی تابلوئی وسیع بر جای آن نصب کرده و رویش بیرحمانه نوشته بودند «بورس وسائل برقی، سیم ولامپ وکلید و پریز برق ، چراغهای دیجیتال کم مصرفِ ابوذران .»

سخن عمه بانو از خاکستر شدگی ان محله هائی که روزی و روزگاری درخشان بودند، درست بود.ولی صحبت بر سر گشتگی ودگرگشتگی بود. آن روزگاران را حال وهوائی دیگر بود واین روزگار را حالاتی دیگر. آن پارچه فروشی ها و آن مغازه های پوشاک، کفاشی ها، آن تماشاخانه ها، کافه قنادی ها، سینماها، هتلها،…..که در مجموع شهرسازی مقبولی را بر می ساختند، خاکستر گشته وجای به کسب ومنشی سپرده بودند که باطبیعت آن محله و خیابانی که زمانی شانزه لیزه ی تهران می نامیدنش نسبتی نداشت. رنگارنگی، جای به بی رنگی سپرده بود. از در ودیوار تجارت سیم وچراغ وبرق بالا می رفت! کارتن روی کارتن وکامیون تحویل بار پشت کامیون، طبیعت خیابانی را که پایه اش بر پیاده روی وچشم اندازی گذاشته شده بود بکلی برهم زده بود….

اولش کمی بغضم گرفت. نمی توانستم پا به درون مغازه بگذارم. یاد آن روزهای خوشی افتادم که با مادرم میآمدم نزد یپرم خان ونقاشی ها وطرحهایم را نشانش میدادم و با یک عالمه رؤیا برمی گشتم خانه. وچه بسا سر راه سری هم به قنادی فردوسی، در استانبول می زدیم ونان خامه ای وشیرکاکائوئی هم نوش جان می کردیم. یک دل سیر ویترین تماشا میکردیم و به خانه باز میگشتیم. حالا خودم را دربرابر جهانی میدیدم بس متفاوت. انگار سیاره ی دیگری بود با آدمهای دیگر وپوشش های دیگر.

داشتم از به درون رفتن و سراغ یپرم خان را گرفتن پشیمان می شدم که پسرک جوانی متوجه حضورمن و بهت زدگی ام در برابر ویترین مغازه شد. شاید بدین دلیل که نسوان را کمتر سروکاری با سیم ووسائل برقی هست.روال صمیمیتهای بی دلیل،که ندیده ونشناخته به قول امروزی ها زود با آدم پسر خاله می شوند، وبا وجود کبر سن لفظ » تو» وخیلی که احترامت را داشته باشند «حاج خانوم» را در خطابها بکار می برند، پسرک نزد من آمد و پرسید:

» حاج خانوم دنبال وسیله ی خاصی می گردی ما همه جورش رو داریم. خدمات سیم کشی هم قبول میکنیم. خونه ات چند طبقه است ؟….. «

«نه آقای محترم فعلا قصد خرید ندارم….من راستش ….»

پسرک نگذاشت حرفم را تمام کنم ومقصود اصلی را بیان کنم. دست بردار نبود:

» تشیف بیار تو. ما برای همه جور سلیقه ای جنس داریم، مطمئن باش ناراضی بر نمی گردی…..»

دل به دریا زدم، با قدمهای منجمد مثل کسی که به دیدار آرامگاه یادهای از دست رفته اش رفته باشد، پا به مغازه ای گذاشتم که از در ودیوار آن صدها خاطره داشتم. کارگاه سابق یپرم خان، ونمایشگاه فعلی ابوذران.

ماتم برده بود. فضای کارگاه بکلی عوض شده بود. آن کارگاه زیبا که در آن دوران دیوارهای سفید داشت با گچ بری ها ی گل دار،چیزی دیگری شده بود.پسرک مرتب در باره ی کیفیت عالی اجناس مغازه حرف میزد و من درذهنم در پی باز سازی فضای داخلی کارگاه خیاطی یپرم خان بودم. فضای زیبائی که همه هماهنگی بود و طنین زیبائی.

از در که وارد می شدیم، در برابر یک پیشخوان زیبا از چوب گردو را می دیدیم که همیشه برق میزد. پشت پیشخوان، که حالا جای به انباشتگی قفسه های سیم ولامپ وپریز ….. سپرده بود، قفسه هایی از چوب گردوبود که یپرم خان پارچه ها را با نظمی زیبا ومنطقی درآنها می چید: کت وشلواری مردانه، کت ودامنی زنانه، پارچه های ابریشمی، ساتنی، لباس شب……که هرکس پارچه ای میخواست، در برابر پیشخوان قرار میگرفت و آن ارمنی هوشمند وروان شناس، پارچه هارا باز میکردو میگذاشت مشتری مدتی خودش را با پارچه مجسم کند. در کارش هرگز تعجیل و شتاب کاسبکارانه نبود. وسط تالار یک میز گرد بزرگ بودکه زمستان وتابستان همیشه یک دسته گل زیبا وباطراوت به تازه واردان خوش آمد میگفت. ودورتا دور چند مبل راحت برای مشتریان ودرمیان، مجسمه ها ومانکنهای مد، با کارهای گاه حاضر وگاه نیمه تمام که احساس حضور یک آفریننده درحال کار را به چشمانت القاء میکرد. میز کار یپرم خان درگوشه ی دیگری در برابر یک آینه ی قدی قرار داشت. در ضلع دیگری یک تخته ی بزرگ نصب کرده بود که رویش مدلهای پیشنهادی برای دوخت وگاه نقاشی ها وطرحهای مرا میآویخت. پشت مغازه یک اطاق دیگری بود که درش به سالن اصلی باز می شد که چرخهای خیاطی و ظرافت کاریها ی مادام آلینا را درآنجا متمرکز کرده بود. اطاقهای آزمایش، در طرف راست مغازه قرارداشت با مقیاسی بزرگ وحساب شده که میتوانستی راحت درآن بچرخی و دیدکافی برای براندازکردن لباست داشته باشی. وازهمه جالبتر وابتکاری تر، وجود یک پیانوی قدیمی بود، که گاه که یپرم خان سر ذوق بود وفراغتی پیدا میکرد، برایمان قطعه ای هم می زد وآهنگهای زیبای ارمنی هم میخواند که این آخری با فضای هنری لاله زار خیلی هماهنگی داشت. برایش کف میزدیم وهنرش را ستایش میکردیم.

چه قدر دوست داشتم لحظاتی را که یپرم خان با آلینا بر سر یک درز یا یک چین لباس اولش به فارسی وبعد که بحث اوج میگرفت وتنش دارمیشد، به زبان شیرین ارمنی مجادله میکردند.وسواس یپرم خان برای آنکه کار روی پیکر مشتری خوب سوار شود یک چیز عجیبی بود و آلینا بیشتر وفادار به الگو بود. گاهی هم دعوایشان می شد. آلینا اخم میکرد و می گذاشت ومیرفت به بالاخانه اش. ولی چند دقیقه بعد با یک سینی قهوه و کیک بازمیگشت و برنامه به خنده و روبوسی و نوشیدن قهوه وخوردن کیک به خوبی برگزار می شد.

حالا کارگاه کن فیکون شده بود. انگار برای انبارکردن سیم ووسائل برقی، آن فضا کم بود که با یک نیم طبقه ، کارگاه را به دو بخش تقسیم کرده بودند. هیچ پژوهشی برای حضور اندکی ذوق و زیبائی دیده نمی شد.گازکربنیک کاسبکارانه، اکسیژن یک خرید نازنین را از تو میگرفت. در به در به دنبال آن فضای زیبا و شاعرانه ی مغازه ی یپرم خان خیاطباشی میگشتم ، نقاشی های خودم، بوی قهوه ی مادام، و بوی طراوت پارچه ها، بخار اطو که هر ازچندی برمیخاست و دوباره می نشست، وامید یک پوشش نو وزیبا که با احساس و گزینش خودت بر تنت جاری می شد. ولی هیچ چیز جز برق بی برقی نمی یافتم و پسرک گفتمان خودرا در باره ی معرفی کالاها ادامه میداد:

ببین خانوم مهندس من جنسی بهت میدم که تو تهرون تکه .مهندسی مهندسیه، همه ی برج سازها مشتری ماهستن .ببینم مهندسی دیگه ! تیپ که مهندسی می زنه ماشاءالله!.. ……»

چه جالب، این میان ما به مقام شامخ مهندسی هم ارتقاء یافتیم.

دلم نیامد بیش ازاین وقت پسرک را بگیرم. چنان با حرارت حرف می زد و از کالاهایش دفاع میکردو انرژی میگذاشت که پیش خودم فکر کردم اگر بیش از این بگوید وبعد پی ببرد که من قصد خرید نداشتم، همه ی لامپها را بر سرم خواهد شکست و چه بسا باآن سیمها ی حلقه شده حلقه آویزم خواهد کرد.

گفتم: «راستش من برای خرید اینجا نیامده ام. دنبال صاحب قبلی این مغازه میگردم.شما خیلی جوان هستید. شاید بخاطرتان نیاید ولی اینجا پیش از این یکی ازخیاطخانه های شیک تهران بود و …….»

حرفم را برید. وشگفت زده نگاهم کرد. این بار او بود که فکر می کرد من ازسیاره ی دیگر آمده ام با حال وهوائی دیگر،زبانی دیگر و پوشاکی دیگر.

» خانوم راستش ما خبر نداریم. شوما چند دقیقه اینجا بشین الان میگم رفعتی برات یه چائی بیاره گرم شی.انگاری خیلی سردته با این پالتو پوست ..من میرم حاج آقا رو تو این مغازه بغلی خبر کنم شاید اون بدونه…رفعتی، رفعتی..»

ـ «بگو بعله»

«واسه این خانوم مهندس یه چائی ردیف کن تا من برگردم.»

چند دقیقه ی بعد مرد اطوکشیده ای با یک واحد سبیل پرپشت، ته ریش و وابروهای درهم کشیده، کت وشلواری، ولی بدون کراوات وارد شد. مؤدبانه سلام کرد. پاسخش گفتم ومنظورم را.

» راستش خانوم پیش از ما یک برادر دیگری اینجا رو خریده بود.گویا از همون ارمنیه، گفتید اسمشون چی بود؟»

«یپرم خان ارمنی»

» ایشون می گفت که بعد انقلاب خلاصه اشکالاتی واسشون پیش اومده بود. به جرم خیاطی زنانه طاغوتی وپاره ای اعمال ناصواب، وخلاصه این داستانها ریخته بودن و مغازه اش رو داغون کرده بودن و اون بنده خدا هم به ثمن بخس اینجارو داده بود ورفته بود. اون بابائی هم که اینجاروخریده بود، اولش انگاری همون کسب وکار پارچه رو راه انداخته بود ولی کارش نگرفته بود. یعنی همه مشتری ها میومدن و سراغ یپرم خان رو میگرفتن…و وقتی میدیدن اون نیست سرخرروکج کرده ومی رفتن. بعدش هم که اینجا بکلی کن فیکون شد،اون مراکز ضداسلامی شکر خدا بسته شد، من وبنده زاده ها اینجارو با مغازه بغلی خریدیم و تجارت سیم ووسائل برقی راه اندختیم وشکر خدا وضعمون بد نیست. اگه خدمتی، سیم کاری ونصب لامپ وتجهیزات ازمون بخواهین در خدمتیم. …»

«پس یپرم خان چی شد؟ یعنی ازاون خبری ندارید؟ «

والله چه عرض کنم؟ من خبری ندارم شاید صاحاب قبلی خبری داشته باشد. شوما این چائی رو صرف بفرمائید. تا من تلفنی سؤال کنم. میبخشینا انگاری از قطب اومدین؟ انقده سردتونه؟»

با تلفن آخرین مدل ومجهز به اقسام وسائل صدائی و سیمائی، شماره ای راگرفت و مشغول پرس وجو شد»

» جناب بابائی عرض ارادت. مرادعلی ابوذران هستم. چاکریم. …….والله چه عرض کنیم؟ یه لقمه نون و ساندیزی می رسه…شکر خدا……خیلی وقته خدمت نمی رسیم….شنیدم وضع شوما به سلامتی توپه. کار درست رو شوما کردین دادش .پول تو برج سازی وخرید وفروش ملک واملاکه……….راستش غرض ازمزاحمت این بود که یه خانومی که انگار ازراههای دور اومدن، سراغ صاحاب قبلی این مغازه رو میگیرن….همون ارمنی بنده خدارو میگم.، خانم می بخشی اسمشون چی بود؟

» یپرم خان ارمنی»

«میگن یپرم خان ارمنی …آها درست متوجه شدی…… بعله بعله همون……چی؟ مطمئنی؟….ای داد!خب بهشون می گم. خب دیگه چه خبر؟ …..اهل وعیال؟ شنیدم آقازاده دوماد شده……خدا بیشترشون کنه. منفعت خوبیه دیگه یکی می دی سه تا میستونی…….آهان چشم اون امانتی رو می گین حتما بهشون میرسونم.خیلی وقته اینجاست…… آقا زیرپاتونم نیگاه کنین…رفتین بالاشهری شدین دیگه حاجی ابوذران فراموش….!!! اینطرفها گذر افتاد امور برقی درخدمتیم……شوما تشیف بیارین لواسون، بساط هم هست…… راستی اون دودهنه رو خواستی معامله کنی، بچه هارو بفرستم واسه ی سیمکاری…..حتما بابا بسته رو میرسونم احتیاج به سفارش نیس. یه دهنه تو بازار هس اگه خواستی همین فردا بریم سند بزنیم. کسب داره میآد این ورا……چشم به رو چشم….. ببینیم…….. «

تمام مدتی که حاج مرادعلی ابوذران با مالک قبلی مغازه صحبت میکرد، من آرزو میکردم که خبری از یپرم خان داشته باشند، که آن نازنین مرد هنوز زنده باشد ومن یک باردیگر اور ا ببینم و بگویمش که چه قدر پشیمان هستم که آن نوروز سر یک پالتوی قرمز، بیخودی براو خشم گرفتم با آنهمه مهرومحبتی که به من داشت. «پدر عشق وعاشقی وهوسهای بچگانه بسوزد….»دلم می خواست یک باردیگر چشمم به چهره ی مهربان ونورانیش بیفتد که همه لطف وهنر بود.

آقا مرادعلی ابوذران گوشی را پس از کلی حرفهای بی ربط در باره معامله ی چند برج وآپارتمان ووعده ی ملاقات لواسان وغیره….بالاخره قطع کرد وتسبیحی ازجیبش در آورد وگفت:

«متأسفم،گفتند به عرض برسونم که ایشون بعد از ضرب وجرحها از غصه ی این کسب وکارش اول مجنون شده وبردنش گویا ازاین خونه های مخصوص وبعدش هم عمرش را به شما داده. خدا ش بیامرزه. خدا رفتگان شوماروهم بیامرزه.»

با بغض در گلو، خشم در دل و اشکی آماده ی جاری شدن در چشم، خداحافظی کردم و ازدر کارگاه سابق یپرم خان ومغازه ی فعلی ابوذران بیرون آمدم.

قدمهای خشکم روی آسفالت چین وچروک خورده ی خیابان سر میخورد. یک تاکسی عبور میکرد، دست بلندکردم، نگاه داشت. داشتم سوار می شدم که مرادعلی خان دوان دوان خودش را به رسانید:

«وایسین ! وایسن ! آخ خانوم می بخشین داشت یادم میرفت. یعنی تا پیداش کردیم طول کشید. این بسته سالها پیش صاحب قبلی بود وسالهاست که پیش ماست. گویا اون ارمنیه، سفارش کرده بود که خانومی از دیار سرد برای بردن این بسته میآد.حتما این بسته رو به ایشون بدین. الآن جناب بابائی تأکید کرد که حتما به شما تحویل بدهم. یا حق .»

سوار شدم و شگفت زده ازدریافت امانتی که اینهمه زمان انتظار مرا کشیده بود، بسته را که رویش چند لایه گردوخاک نشسته بود بازکردم. قلبم از شدت هیجان داشت ازسینه بیرون میزد. پالتوی قرمزم بود. همانی که در آن نوروز کذائی سفارش داده بودم وبه علتی که هرگز معلومم نشد،یپرم خان برایم ندوخته بود. پالتو انگار همین دیروز دوخته شده باشد، گرم وزیبا بود. از آنها که وقتی می پوشی ویقه اش را بالا می زنی ،احساس می کنی آتشکده ای سیار به همراه داری. با یقه ی بالا و آستینهای کیپ.بر سرش جان گذاشته بود. وهمراهش نقاشیی تخیلی بود که از خودم وآن پالتو کشیده بودم، دست در دست پسری جوان درمنظره ای برفی وبس شاعرانه…..

وقتی رسیدم خانه اولین چیزی که عمه بانو گفت:

معلومه از سرما ولرزانی دیگر خبری نیست. گونه هات حسابی گل انداخته.

شهین سراج

بیان دیدگاه