دکتر شهین سراج
به آموزگار بزرگوارم دکتر جلال خالقی مطلق که چشم جان به شاهنامه گشود.
درآمد سخن
خواب (رؤیا) یکی از شگفت انگیز ترین پدیده های هستی انسانی ست. عالمی ست میان حقیقت و مجاز، که با عمیق ترین زوایای ذهنی، با تجربیات و یاد های شخصی، اضطرابها، ترس ها، امید ها و آرزوها، کشش ها وانگیزه ها از یک سو و با روان جمعی و آموخته های فرهنگی و تاریخی و شاید بسیاری ازدیگر عناصر برسازنده ی ذهن ارتباط دارد.
کشف خواب درحقیقت راه بردن بدین عناصر است. ولی همیشه کشف این ارتباط ساده نیست و اینجاست که پای پدیده ی دیگری به عنوان خوابگزاری به میان میاید که خود مبحثی ست بسیار پیچیده که کم از پیچیدگی خواب نیست.
پدیده ی خواب وبه تبع آن خوابگزاری از دیرباز مورد کنجکاوی پزشکان،روانکاوان، حکیمان، فلاسفه و ادیبان ونویسندگان و نگارگران بوده است.ادبیاتی گسترده(حماسه، خوابنامه، رمان…..) از هر دست به دور این مباحث پرداخته شده. می توان گفت قدمت خواب و خوابگزاری به قدمت تمدن بشریست. در کتب مقدس مانند تورات، انجیل، قرآن از خواب و خوابگزاری سخن رفته است. در قرآن مجید درپاره ای از سوره ها به حقیقت خواب اشاره شده و چه بسا خواب را یکی از مبانی پیوند با احدیت به شمار آورده است.( رؤیای صادقانه ی پیامبر اکرم ص آیه ی 27سوره فتح). در این کتاب همچنین از رؤیای یوسف و خوابگزاری او در خدمت پادشاه مصر(سوره ی یوسف و خواب حضرت ابراهیم ،سوره طه) سخن رفته است(1).
در حماسه های کهن خواب و خوابگزاری نقش عمده ای در پیش بینی رویدادهائی که بر پهلوانان خواهد گذشت داشته است وبسیاری از داستانها با شرح یک خواب آغاز می شده است. در حماسه ی گیلگمش در مجموع شرح هفت خواب آمده است که هریک درآغاز تحولی در داستان قرار دارند و از پیش پرتوی برآن تحول میاندازند. در سرود رولاند نیز دوبار کارل بزرگ خواب می بیند که هر بار رمزگونه به رویدادهای آینده اشاره دارند. (2)
خواب و خوابگزاری در فرهنگ ایران باستان نیز پدیده هائی شناخته شده بوده است . چه در اوستا و چه درمتون پهلوی ، خواب وخوابگزاری از اهمیت ویژه ای برخورداراند. در مبحث دیوشناسی، بوشاسب ، دیو خواب، یکی از دیوهاست که تنبلی آورد و در اشتاد یشت ازجمله توانائی های فرٌه ی ایرانی غلبه بر این دیو است.(3 ) ویکی از نبردهای ایزد سروش را با دیو خواب ذکر کرده اند(4). اما خواب در معنای رؤیا، راهی برای دست یافتن به حقایق پنهانی وچه بسا پیامبری پنداشته شده است. بنا بر روایت ستودگر نسک که درکتاب دینکرد نیز آمده، اورمزد چهاردوره ی جهان را که نماد هرکدام یکی از فلزات است، در رؤیا به زرتشت نشان داده است.(5) در شاهنامه این دانشنامه ی بزرگ فرهنگ ایرانی از خواب و خوابگزاری سخن رفته و این دو پدیده جایگاهی چشم گیر درحماسه ی ملی ما دارند. بازیگران و شخصیتهای شاهنامه در بیداری برسازنده ی ماجراها و برخوردهای گوناگونی هستند، اما همین بازیگران به هنگام خواب نیز ماجرا ساز می شوند. در صحنه هائی حضور می یابند، با چهره هائی گاه برآمده از جهانهای دوردست، برخورد می کنند، در مبارزات و جنگ وگریزهائی شرکت می جویند. آنچه خوابهای شاهنامه را برای ما جالب می سازد، گزارشی ست که از این خوابها داده می شود و تأثیریست که این گزارش بر شخصیت خواب بیننده و به تبع آن بر روند حماسه می گذارد. خصوصیت و ویژگی که تا کنون در رفتار شناسی چهره های داستان آفرین شاهنامه وهمچنین عوامل تأثیر گذار برچرخش حماسه از توجه کمتری برخوردار بوده است. از اینرودر این گفتاربدین مبحث می پردازیم. (کلید واژه ها:خواب، افراسیاب، خوابگزاری درشاهنامه)
واژه ی خواب در شاهنامه
واژه ی خواب در شاهنامه کاربردهای گوناگونی دارد که می توان به پاره ای ازآنها اشاره کرد: در معنای صرف خوابیدن :در ایوان شاهی شبی دیر یاز/به خواب اندرون بود با ارنواز(1/58) این واژه همچنین به معنای آرامیدن نیز گرفته شده. در این مورد با واژه هایی مانند خور و آرام و ناز…همراه می شود: یکی کار پیش است ورنجی دراز \کزو بگسلد خواب و آرام و ناز( 1\328). در کاربردی معنای نعمت و امنیت نیز ازآن گرفته می شود: خورو خواب و آرامتان از من ست / همان پوشش و کامتان ازمن ست( 1/45) ازواژه ی خواب، داشتن آرزویی محال وآنچه که تنها در رؤیا می توان دید نیز برداشت می شود: کس از ما نبینند جیحون به خواب\ وزایران نیایند ازین روی آب( 1\353 )، همی گفت هر کس که افراسیاب/ ازین پس نبیند بزرگی به خواب (3/212). به معنای درتلاش بودن با ترکیبهای خواب پیمودن یا سر به خواب آوردن نیز آورده شده:همی لشکر آراست افراسیاب/ سواری زترکان نپیمود خواب (4/252)، گاه برای گفتن از رسیدن شب نیز به کار برده شده: پس آگاهی آمد به افراسیاب/ ازیشان شب تیره هنگام خواب 2(/106). خواب با پاره ای از ترکیبات، به معنای غرور جوانی نیز در شاهنامه دیده می شود:اگر بر دلت رای من تیره گشت/ زخواب جوانی سرت خیره گشت(2/268). درمعنای استعاری برای گفتن ازچشم خمار هم به کار رفته: دو جادوش پر خواب و پرآب روی /پر از لاله رخسار و پر مشک موی (1/192) دو گل رابه دو نرگس خوابدار/همی شست تا شد گلان آبدار (2/213). در مفهوم پشت چشم نازک کردن هم دیده شده: بریشان یکی بانگ بر زد به خشم/ بتابید روی و بخوابید چشم(1/189)
اما آنچه در این پژوهش از » خواب» درشاهنامه مورد نظر ماست، کاربرد خواب به مفهوم رؤیا یا آن جهانیست که در هنگام خواب در پیش چشم ما مجسم می شود. از این منظر خواب و خوابگزاری در شاهنامه از پایگاهی ویژه بر خور داراند. برای نمونه در اهمیت خواب آمده است:
نگر خواب را بیهده نشمَری
یکی بهره دانش زپیغامبری
به ویژه که شاهِ جهان بیندش
روان ِ درخشنده بگزیندش
ستاره زند رای با چرخ ِ ماه
سَخُن ها پراگنده گردد به راه،
روان های روشن ببیند به خواب
همه بودنی ها چن آتش بر آب (خواب کسری و گزاردن بوزرجمهر، دفترهفتم، ص167)
همچنین در بیان ویژگی های خوابگزاران و بهره هائی که خوابگزار می بایست ازپزشکی، ستاره شناسی، حکمت و راز داری داشته باشد، در این کتاب بزرگ بارها سخن رفته. برای گزاردن خواب ضحاک خوابگزاری را فرا می خوانند که بسیار هوش و بیناد دل و تیز کوش، خردمند وبیدارو به نام زیرک بود.
ازآن نامداران بسیار هوش
یکی بود بینا دل و تیز کوش
خردمند و بیدار و زیرک به نام
کزان موبدان او زدی پیش گام
دلش تنگ ترگشت و ناباک شد
گشاده زبان پیش ضحاک شد ( 1\57)
یا هنگامی که قرار است خواب دوم بابک را گزارش کنند، داناترین ها را به بارگاه فرامی خوانند:
هرآنکس که در خواب دانا بدند
به هر دانشی بر توانا بدند
به ایوان بابک شدند انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن ( 6\141)
اهمیت خوابگزاری و دست یابی به رازهای خواب در شاهنامه تا بدانجاست که اگرهمه ی دانایان و خوابگزاران از تعبیر خواب درمانند، به گرد جهان می گردند تا خوابگزاری را بیابند که گره ناگشاده را بگشاید و رازها را برملا کند. و چنین است که پای بازیگرانی به صحنه ی سیاست و دربارباز می شود. اینچنین، گاه خواب بر سرنوشت گزارشگر بیشترتأثیر می گذارد تا خواب بیننده. مانند سرنوشت بوزرجمهر که برای تعبیر خواب نوشین روان به دربار راه می یابد و پایگاهی بلند و سرنوشتی شگفت انگیزازآن او می شود. (7/167) ده خواب کید هندی را زاهدی کوه نشین و گیاه خوار به نام مهران تعبیر می کند که پیوندی با درباریان و خوابگزاران رسمی ندارد.(6/11تا14).درشاهنامه همچنین به موارد خودتعبیری نیز برمیخوریم. سیاوش خواب خودرا خود تعبیر می کند و اصولا از پیش سرنوشت محتوم خویش را می شناسد.(2/344) پیران نیازی به گزارنده ندارد. شمع برآمده از آفتاب ودیدن سیاوش با تیغی به دست را تعبیر از زاده شده کیخسرو می داندو آغاز روزگاری نوین.(2/365) کیخسرو درخواب ودر پیوندی با سروش راه خویش را می شناسد. پیام سروش برآورنده ی در خواست اومبنی بر کناره گیری از پادشاهی و رفتن به جهانی دیگراست(4/336). گودرز خواب خودرا خود تعبیر می کند و گیو را به دنبال کیخسرو به ترکستان می فرستد(2/413).جریره مادر فرود دختر پیران خود خواب خویشتن را تعبیر می کند(3/53). وفردوسی پس از دیدن دقیقی درخواب تعبیر دیگری جز گنجانیدن نامه ی گشتاسب در شاهنامه ندارد(6/75). کتایون به خواب خویش چنان باور دارد که در فردای بیداری بی هیچگونه تعبیری گشتاسب را می شناسد و با او پیوند زناشوئی می بندد.(5/20)
در شاهنامه همچنین به رؤیافرستی نیز برمیخوریم. که ظاهرا کاری نا پسندیده بوده است. بهرام چوبین پیش از جنگ با ساوه شاه خوابی شوم می بیند و آنچنان به وحشت می افتد که با هیچکس از آن سخنی نمی گوید. پس از چندی روشن می شود که آن خواب شوم را ترکی گربه چشم که جادوگر و رؤیا انگیز است براو فرستاده است تا اوروحیه باخته درجنگ شکست بخورد. ( 6 )
چنین داد پاسخ که من جادوام
زمردی واز مردمی یک سوام …
به شب چیزهائی نمایم به خواب
که آهستگان را کنم پر شتاب
ترا من نمودم شب آن خواب بد
بدان گونه تا بر سرت بد رسد ……(7/542)
بهرام سپس فرمان می دهد که سرآن جادو را از تن جدا سازند.
شمارش خوابها در شاهنامه
برابر پژوهش نگارنده ی این گفتار در شاهنامه به بیست ویک خواب برخورد می کنیم. که می توان فهرستی ازآنها به ترتیبی که در دفترها آمده، ارائه داد:
دفتر یکم:
-
خواب فردوسی دیباچه ص 16
2ـ خواب ضحاک ص 57
3ـ خواب نخست سام نریمان ص168
4 – خواب دوم سام ص 169
دفتر دوم:
5 ـ خواب افراسیاب ص 248 در داستان سیاوش
6 ـ خواب سیاوش ص 343 در داستان سیاوش
7ـ خواب پیران وگفتار اندر زادن کیخسرو از مادر ص364
8- خواب گودرز سروش را ص 413 در داستان کین سیاوش.
دفترسوم
9ـ خواب دیدن جریره، مادر فرود ص53
10ـ خواب دیدن طوس نوذر سیاوخش را ص148
11- خواب رستم ص 217.
دفترچهارم
12ـ خواب دیدن شاه کیخسرو سروش را ص336
دفتر پنجم
13- خواب کتایون در داستان گشتاسب وکتایون 5/20
14ـ خواب گشتاسب در داستان گشتاسب وکتایون ص33
15- خواب فردوسی دقیقی را در آغاز پادشاهی گشتاسب ص75
دفتر ششم
16 ـ ده خواب کید هندی ، در بخش پادشاهی اسکندر ص 11تا 14
17 ـ خواب نخست بابک دیدن بابک ساسان را ( دربخش اشکانیان)ص 140-
18- خواب دوم بابک رفتن آتش پرستان به نزد ساسان ص 141
دفتر هفتم
19ـ خواب کسری و گزاردن بوزرجمهر ص 167
20- خواب بهرام چوبین در بخش پادشاهی هرمزانو نوشیروان ص530
دفتر هشتم
21ـ خواب انوشه روان که از زبان یزدگرد شنیده می شود . در داستان یزدگرد شهریار ص 443
خوابهارا می توان از دیدگاههای گوناگون مانند جنبه های روائی وداستانی، شیوه ی گزارش، حضور وکاربرد نماد ها، و همچنین میزان تأثیر گذاری بر روند حماسه و چرخش داستانی مورد بر رسی قرار داد.از این منظرخوابها هم سنگ نیستند.پاره ای به لحاظ در برداشتن جنبه های روائی و داستانی، پاره ای دیگر از نقطه نظر حضور عناصر شگفت انگیز و بعضی دیگر به خاطرتأثیرگذاری از اهمیت بیشتری برخوردار می باشند. به هر رو برای سنجش هریک می بایست آنها را در بطن داستانی خود قرار داد و باشناخت شخصیت و ترکیب روانی خواب بیننده به طرح این جنبه هاپرداخت. چنین مهمی از ظرفیت این گفتار خارج است. در این مبحث ما قائل به گزینش شده ایم. واز میان خوابهای شاهنامه خواب افراسیاب را برای این گفتار برگزیده ایم.
چرا خواب افراسیاب؟
خواب افراسیاب که در داستان سیاوش وهنگام تازش افراسیاب به ایران روی می دهد، به لحاظ درون مایه وجنبه های روائی، حضور نمادها و عناصر شگفت انگیز، شیوه ی گزارش و شاید از همه بنیادی تر تأثیری که بر روان افراسیاب و به تبع آن بر روند حماسه می گذارد یکی از پرتوان ترین خوابهای شاهنامه است. به دنبال این خواب و ماجراهائی که آفریده می شوند، زنجیره ای از خوابها در ذهن دیگر بازیگران داستان سیاوش آفریده می شوند.( خواب سیاوش، پیران، جریره، گودرز، طوس، رستم، کیخسرو……..)که هریک با شاخه ی اصلی داستان به نوعی ارتباط پیدا می کنند و می توان گفت که پس از خواب افراسیاب، داستان سیاوش در دو خط واقعیت و خواب به پیش می رود.
رهیافت به خواب افراسیاب
برای پی بردن به چگونگی شکل گیری این رؤیا در ذهن افراسیاب، نیازمند طرح دو پیش زمینه هستیم:
نخست: شناخت ساختار روانی افراسیاب
دو: زمینه ی داستانی
نخست سخنی در باره ی ساختار روانی افراسیاب:
شناخت روحیه ی افراسیاب پیش از دیدن خواب، بافت منش و کنش او، انگیزه ها و اضطرابها، وحشت از رستم و حوادثی که در پیرامون او می گذرد، در شناخت و تجزیه و تحلیل رؤیایی که می بیند نهایت اهمیت را دارد. بدون به میان آوردن این پیشینه نه چرائی کابوس او مشخص می شود و نه رفتاری که بعد ازآن در پیش می گیرد.
افراسیاب شاه پهلوان تورانی فرزند پشنگ در شاهنامهٔ فردوسی شاه توران است. او از نسل تور می باشد که در اغلب متون باستانی ایرانی از او بعنوان، دیو مردم نما، جنگجوی هراس انگیز، سرداری چیره دست، عامل اهریمن وبرخوردار از نیرویی جادوئی و سخت مصمم به ویران کردن سرزمینهای ایرانی یاد شده است. پاره ای ازاسطوره شناسان افراسیاب را در سرشت نخستین و اساطیری خویش دیوی انسان نما و عنصری اهریمنی بسان دیو واژدها پنداشته اند. ( 7)
در شاهنامه نخستین بار در دوره پادشاهی نوذر از افراسیاب با عنوان جهان پهلوان نام برده می شود فردوسی( 1ـ290) و ازآن پس نزدیک به سیصد سال جنگ وگریز او با ایرانیان موضوع اصلی شاهنامه را تشکیل می دهد. نخستین حمله ی افراسیاب به ایران در زمان پسر و جانشین منوچهر نوذر اتفاق افتاد. شاه توران پشنگ، چون از ضعف ایران آگاهی یافت پسر جاه طلب خود افراسیاب را در رأس سپاهی گران به ایران فرستاد . افراسیاب ایرانیان را در دهستان آمل شکست داد (ش 1 /293) نوذر گرفتار وبه دست افراسیاب کشته شد و هزارودویست تن از گردان ایرانی به اسارت درآمدند، که به خواهشگری اغریرث برادر افراسیاب از مرگ رهایی یافتند وافراسیاب پذیرفت که آنها در غاری ، زیر نظر او زندانی شوند (1/316)ولی چون لشکرهائی که افراسیاب به فارس وسیستان فرستاده بود به ترتیب به دست قارن و زال دستان شکست یافتند، اسیران ایرانی در بند افراسیاب از خشم ناشی از این شکست او برجان خود بیمناک شدند واز اغریرث یاری خواستند. اغریرث تدبیری اندیشید و آنها را از بند گریزاند. افراسیاب چون از کار او آگاه شد سخت برآشفت و دست به شمشیر برد ومیان برادر به دونیم کرد. (ش1 / 322)
زال به خونخواهی نوذر و اغریرث به مقابله با افراسیاب برخاست وچون طوس وگستهم فرزندان نوذر را لایق پادشاهی ندید، پس از رایزنی با موبدان زو پسر طهماسب را به پادشاهی برداشت. در پادشاهی زو، پشنگ به سبب خشکسالی، با ایرانیان صلح کرد. ولی به هنگام پادشاهی کیقباد، بار دیگر افراسیاب به ایران تاخت. اما در رویاروئی با پهلوان نوخواسته ی ایران رستم، به چاره گری از چنگ او جست و با لشکر شکست خورده ی خود رو به جیحون گریخت و از ناگزیری، پدرش را برآن داشت که با کیقباد پیمان آشتی ببندد. ( 8)
در این نخستین تجربه، خاطره ی تلخی ازنبرد با رستم در ذهن افراسیاب باقی ماند. چون رستم اورا از زین برگرفت وبر زمین زد و تنها با یاوری وهمگروهی سپاهیان توانست از چنگ رستم جان به در ببرد.
چو رستم ورا دید بفشرد ران
به گردن برآورد گرز گران
به بند کمرش اندر آورد چنگ
جدا کردش از پشت زین پلنگ ….
زسنگ سپهدار و هنگ سوار
نیامد دوال کمر پایدار
گسست و به خاک اندر آمد سرش
سواران گرفتند گرد اندرش (ش 1\348)
وچون افراسیاب به نزد پدر می رسد، گزارشی ازاین نبرد و شکستی که در اثرجنگ و گریز رستم بر او و سپاهیان او رسیده است بیان می دارد. «هزارو صدو شصت گرد دلیر که هریک چون نره شیری بودند، به یک ضربه کشته شدند،…شکسته سلیح وگسسته کمربازگشتند.(1/349و350) و هنگامی که به توصیف رستم می رسد از او همچون نهنگِ دژمی یاد می کند که زمین را به دم خویش بسوزاند، پهلوانی که دو پایش به خاک اندرون و سر به ابر دارد، و افراسیاب در برابر او خودرا همچون پشه ای و چه بسا اندکتر از پشه ای می داند.
سواری پدید آمد از پشت سام
که دستانش رستم نهاده ست نام ….
چنان برگرفتم ز زین پلنگ
که گفتی ندارم به یک پشه سنگ ….
به دست وی اندر یکی پشٌه ام
وزان آفرینش پر اندیشه ام (ش1\350 )
دومین تجربه تلخ رویاروئی افراسیاب با رستم در داستان رستم و هفت گردان پیش میآید. از این نبرد نیز، هرچند از کمند گوِ پیلتن رهائی می یابد» با تنی غرقه درآب و خشک دهن»، اما خاطره ی تلخی به خاطر شکستی که از رستم می خورد در ذهن افراسیاب باقی می ماند.
زفتراک بگشاد رستم کمند
همی خواست کارد میانش به بند
به ترگ اندر افتاد خمٌ دوال
سپهدار ترکان بدزدید یال ..
بجست از کمند گوِ پیل تن
تنش غرقه درآب و خشکش دهن (ش2\114)
پس از نبرد رستم و سهراب هم نقشه ی افراسیاب برای از میان برداشتن رستم به دست سهراب، در مواجهه ی با بازی دیگر گون سرنوشت عقیم ماند وافراسیاب بار دیگر به ایران حمله کرد.
بنا بر این در ساخت روانی افراسیاب در این مرحله ی تازش او به ایران وشکل گیری رؤیای کابوس وار او می بایست به چند عامل توجه کرد:
وحشتی که از رستم دارد به خاطر شکستهایی که پیش از این خورده بود. خاطره ی تلخی که در تمام دوران زندگی ازآن یاد می کند( یکی کودکی بود برسان نی/ که من لشکرآورده بودم به ری/ بیامد تن من ز زین برگرفت/ بدومانده در لشکر اندر شگفت (ش 4/261) .
دیگر کینه ای که از ایرانیان دارد بخاطر شکستهای پیشین که این پیشینه از او شاه پهلوانی ساخته که بر نابودی ایران سوگند یاد کرده است.
سه دیگر انگیزه ی کشور گشائی وفتح سرزمینهائی که حق خود می داند.
با این کینه جوئی ست که بار دیگر افراسیاب به ایران حمله ور می شود. و این بار حملات جنگی او با سرنوشت سیاوش شاهزاده ی زیبا و پهلوان بزرگ ایران پیوند می خورد.
زمینه ی داستانی:
خواب افراسیاب در داستان سیاوش رخ می دهد. سیاوش فرزند کاووس، شاهزاده ی زیبا و دلاور ایرانی بخاطر تهمت ناروائی که نامادریش سوداوه به او می زند، برای اثبات بی گناهی خود ازآتش می گذرد.پس از این مرحله برآن می شوند تا سوداوه را بر دار زنند. اما سیاوش در خواست می کند که بروی بخشایش آورند. سوداوه که از عشق سیاوش دستبردار نیست، برای به دام انداختن او به دسیسه های دیگری می اندیشد.در این برهه ی حساس است که افراسیاب پیمان شکن به ایران لشکر می کشد. کاووس آماده ی کارزار می شود. اما سیاوش برای دوری از دربار وسوداوه، درخواست می کند که به جنگ افراسیاب برود. کاووس، در آغاز راضی به رفتن سیاوش نیست. در این رهسپاری عاقبت شومی را می بیند. ازمیان رفتن سیاوش را پیش بینی می کند.
گوایی همی داد دل بر شدن
که دیدار از آن پس نخواهد بدن( 2 \243)
اما عاقبت بدین امرراضی می شودورستم را باسپاهی بزرگ همراه سیاوش می کند ورستم و سیاوش آماده ی نبرد با افراسیاب می شوند. آمدن سپاه ایران و گزارشهائی که از این سپاه به افراسیاب می رسد، زمینه های اضطراب و درنتیجه رؤیای وحشتناک او را فراهم میآورد. او را خبر می دهند از رسیدن سپاهی به سرکردگی شاهزاده ای دلاور که همراهی رستم را نیز با خود دارد که برای عقب راندن افراسیاب پیش رانده اند.
که که آمد از ایران سپاهی گران
سپهبد سیاوخش و با او سران
سپه کش چو رستم، گو پیلتن،
به یک دست خنجر ، به دیگر کفن( 2\244) ()
دددر این بین دونبرد میان سپاه ایران و سپاه افراسیاب در می گیرد که درآنها شکست سختی به سپاهیان افراسیاب می رسد و پاره ای از سرداران او از پیش سپاه ایران می گریزند. گزارش این شکست به افراسیاب داده می شود.
دوجنگ گران کرده شد در دو روز
بیامد سیاوخش گیتی فروز
پیاده فرستاد بر هر دری
به بلخ اندر آمد گران لشکری
گریزان سپهرم بدان روی آب
بشد با سپه نزد افراسیاب( 245/2 )
پس از گزارش این شکست و توصیف قدرت سپاه ایران از زبان کرسیوز به افراسیاب، هراسی توانگیردر دل این شاه پهلوان راه پیدا می کند. دراندیشه فرو می رود: » هریک ازآنها برابر پنجاه تورانی هستند و حتی پیاده سوار آنها به کردار آتش است و از تیز پری به کردار عقاب هستند….هر یک از ایشان را که خواب درگیرد برجایش دیگری را نشانند….»
وزان سو چو کرسیوز شیرمرد
بیامد بر شاه توران چوگرد
بگفت آن سخن های نا باک وتلخ
که آمد سپهبد سیاوش به بلخ
سپه کش چو رستم ، سپه بی کران
بسی نامداران جنگاوران
به هر یک زما، بود پنجاه بیش
سرافراز با گرزه ی گاومیش
پیاده بکردار آتش بدند
سپردار با تیر و ترکش بدند
نپرد بکردار ایشان عقاب
یکی را سر اندر نیامد به خواب ….
ازیشان کسی را که خواب آمدی
زجنگ دلیران شتاب آمدی
برفتی وآسوده برخاستی
به نوی یکی رزم آراستی ( 2/248 )
توصیف فردوسی از حالت افراسیاب به هنگام دریافت این گزارش آنهم از زبان کرسیوزبسیار گویاست. از شنیدن گزارش قدرت سپاه ایران و جنگ وگریز سپهرم، افراسیاب آنچنان خشمگین می شود و آنچنان به کرسیوز می نگرد که «تو گوئی میانش بخواهد برید».
بر افروخت چون آتش افراسیاب
که چندین چه گوئی زآرام و خواب
به کرسیوز اندر چنان بنگرید
که گفتی میانش بخواهد برید…….
یکی بانگ برزد براندش زپیش
کجا خواست راندن برو خشم خویش ( 2\248)
خواب دیدن افراسیاب
در چنین شرایطی ست که افراسیاب خوابی هولناک می بیند. افزون برآنچه از پیش در سر داشته است(پیشینه ی شکست از ایرانیان و هراس از رستم)، آمدن سپاهی قوی پنجه وشکست اخیر از این سپاه بر روان پریشی او می افزاید. خواب او هولناک است. بیان فردوسی هنگام توصیف وحشتی که در افراسیاب بوجودآمده با نکته ها و باریک بینی های روانکاوانه همراه است، به شیوه ای که خواننده خودرا در خوابگاه افراسیاب حس می کند و به چشم پریشانی او را می بیند. حالت افراسیاب به هنگام دیدن خواب مانند کسی ست که از روی تب و هذیان سخن بگوید. دراثر این خواب خروشی بر می دارد که کاخ را به لرزه در میآورد و از هیبت صحنه های آن، از تخت بر زمین می افتد. پرستندگان و خدمتگزاران نیز بر خود می لرزند:
…چو یک پاس بگذشت ازآن تیره شب
چنان چون کسی بازگوید زتب
خروشی برآمد زافراسیاب
بلرزید بر جای آرام و خواب
پرستندگان تیز برخاستند
خروشیدن و غلغل آراستند. (2482/ش)
از پریشانی افراسیاب، نخست به برادر افراسیاب کرسیوز آگهی می رسد. کرسیوز سراسیمه خود را به خوابگاه می رساند.دربیتهای بعد می خوانیم که کرسیوز از افراسیاب می پرسد که ترا چه می شود؟ با برادر باز گوی. و همان افراسیاب پر هیبتی که در بیداری در اثر سخنها و گزارشهای کرسیوز از لشکر سیاوش چنان براو نگریسته بود که گوئی میخواسته است او را از میان به دونیم کند، در اینجا در اثرواهمه ی آن خوابی که دیده همچون درخت برخود می لرزد واز کرسیوز می خواهد که او را در آغوش بگیرد و دمی او را نگاه دارد تا خرد را باز یابد:
به بر در گرفتش بپرسید ازوی
که این داستان با برادر بگوی
چنین داد پاسخ که پرسش مکن
مگوی این زمان هیچ با من سخن
بدان تا خرد باز یابم یکی
به برگیر و سختم بدار اندکی
زمانی برآمد ، چو آمد به هوش
جهان دید با ناله و با خروش
نهادند شمع و بیامد به تخت
همی بود لرزان بسان درخت
بپرسید کرسیوز از نامجوی
که بگشای لب، وین شگفتی بگوی (ش 2ص249)
سپس افراسیاب را جویا می شود که چه دیده است که سبب پریشانی اورا فراهم آورده است؟ ودراین تب و تاب است که افراسیاب به شرح خواب خود می پردازد:
چنین گفت پرمایه افراسیاب
که هرگز کسی این نبیند به خواب
چنان چون شب تیره من دیده ام
ز پیرو جوان نیز نشنیده ام
بیابان پرازماردیدم به خواب
جهان پرزگرد، آسمان پرعقاب
زمین خشک شخی که گفتی سپهر
بدو تا جهان بود، ننمود چهر
سراپرده ی من زده برکران
به گردش سپاهی زگندآوران
یکی باد برخاستی پرزگرد
درفش مرا سرنگوسارکرد
برفتی زهر سو یکی جوی خون
سراپرده و خیمه گشتی نگون
و زین لشکر من فزون ازهزار
بریده سران و تن افگنده خوار
سپاهی از ایران چو باد دمان
چه نیزه به دست و چه تیروکمان
همه نیزه هاشان سرآورده بار
وزان هرسواری سری برکنار
برتخت من تاختندی سوار
سیه پوش و نیزه وران صدهزار
برانگیختندی زجای نشست
مراتاختندی همی بسته دست
نگه کردمی نیک هر سو بسی
زپیوسته پیشم نبودی کسی
مرا پیش کاوس بردی دوان
یکی بادسر نامور پهلوان
یکی تخت بودی چو تابنده ماه
نشسته برو گرد کاوس شاه
دوهفته نبودی ورا سال پیش
چودیدی مرا بسته درپیش خویش
دمیدی بکردار غرنده میغ
میانم به دونیم کردی به تیغ
خروشیدمی من فراوان ز درد
مرا ناله و درد بیدارکرد ( 2/250)
چکیده ی خواب افراسیاب چنین است که او خودرا در بیابانی پراز مار در زمینی خشک وشخی و پر از عقاب می بیند.سراپرده وخیمه گاه او و از همه مهمتر در فش او سرنگون گشته .هزاران نفر از سپاهیان او کشته شده اند.وسپاهیانی از ایران نیزه ور و مسلح و سیه پوش اورا دربرگرفته از جای نشست برکنده ودست بسته اند. در این میان یکی بادسر نامور پهلوان او را به نزد کیکاوس می برد. کیکاوسی که جوانی دوهفته یا چهارده ساله شده است وبر تختی تابنده نشسته است و به محض رویاروئی با او، با تیغ اورا از میان به دونیم می کند.
خواب افراسیاب آگنده از رمز و صحنه های شگفت انگیز است. در خواب این شاه پهلوان می توانیم عناصر گوناگون جغرافیائی ، داده های رزمی، حضور چهره های ناشناس، و بسیاری نکات دیگر بیابیم. در برابر این خواب و این رؤیای پیچیده پرسش های بی شماری در برابر ما پیدا می شوند:
بیابان پر از مار/ جهان پر زگرد / آسمان پرعقاب/ زمین خشک و شخی که افراسیاب آخرین لحظات عمر خودرا درآن می گذراند نمایانگر چه حقیقت جغرافیائی ست؟
صحنه ی رزمی: افراسیاب به خواب می بیند که سراپرده وخیمه ی او سرنگون گشته، از هر سو خون جاریست. لشکر ی فزون از هزار بریده سرو افگنده خوار، در اطراف او افتاده اند.صد هزار سوار سیه پوش و نیزه ور اورا ازتخت پائین می کشند، آنها نمودار چه نیروهائی هستند؟
بادسر پهلوان: هویت بادسر پهلوانی که افراسیاب را به نزد کاووس می برد ، چیست؟ چرا کاووس دراین خواب دوهفته (چهارده ساله) ونوجوان شده است؟
تعبیر این صحنه هاچیست؟ چه سرنوشتی را برای افراسیاب پیش بینی می کنند؟ گزارشِ گزارشگران خواب چگونه است؟ تأثیر این خواب بر افراسیاب تا چه حد است؟ آیا دگرگونی در شخصیت او ایجاد می شود و اگر چنین است، چه تأثیری بر روند حماسه می گذارد؟ آیا گزارش ِ گزارشگران با پایان کار افراسیاب همخوانی دارد؟
دراین مرحله، این نکته ها رابه کنار می گذاریم تا در پایان با شناخت بیشتری بدانها بپردازیم ونخست می رویم به سوی گزارشی که از خواب افراسیاب داده می شود و تأثیری که این گزارش بر شخصیت افراسیاب و در پی آن بر دیگر بازیگران داستان می گذارد و در پایان می پردازیم به رویاروئی خواب افراسیاب با پایان کار او.
گزارشگری خواب افراسیاب:
نخستین تعبیر از زبان کرسیوز شنیده می شود. کرسیوز همه چیز را وارونه جلوه میدهد. او نشانی از بدی و شومی خواب افراسیاب بدو نمی دهد.
بدوگفت کرسیوز این خواب شاه
نباشد جز از کامه ی نیک خواه
همه کام دل باشد و تاج و تخت
نگون گشته بر بدسگال تو بخت( 251/2 )
کرسیوز درخواب شاه جز نیک بختی چیز دیگری نمی بیند، با اینهمه گزارش خواب را به خوابگزاران می سپارند. قرار بر این می شود که خوابگزاران را بخوانند وتعبیر خواب شاه را از آنان جویا شوند. در این بخش از داستان ما با یکی دیگر از موارد عمده از تعریف و اهمیت خوابگزاری در شاهنامه روبرو می شویم. گزارنده ی خواب باید کسی باشد که از دانش آگاهی داشته باشد. بیدار دل بوده از علم ستاره شناسی که در کار پیش بینی سرنوشت همواره به کار میاید با خبر باشد. باید راز دار باشد وآنچه می بیند را در سینه نگاه دارد. درصورتی که نکته ای از خواب را درجائی بیان کند بی تردید سرخود بر باد خواهد داد.
گزارنده ی خواب باید کسی
که از دانش اندازه دارد بسی
بخوانیم بیدار دل موبدان
ازاختر شناسان و ازبخردان
هرآنکس کزین دانش آگاه بود
پراگنده گر بر درشاه بود
شدند انجمن بر در شهریار
بدان تا چرا کردشان خواستار( 250/2)
هنگامی که خوابگزاران بر درگاه افراسیاب گرد میآیند، افراسیاب خوابگزاران را تهدید میکند که اگر نکته ای از این خواب درجائی بازگو کنند سرخود را به باد خواهند داد. همچنین خواب گزاران را رشوه می دهد و با زر و سیم دهانشان را می بندد تا کوچکترین نکته ای از این خواب را بازگوئی نکنند. در همین کردار می توانیم به میزان باور افراسیاب به خواب خویش و وحشتی که از آن در دل داردحتی پیش از تعبیر پی ببریم. ( 2/251)
چنین گفت با نامور موبدان
که ای پاک دل نیک بخردان
کزین خواب وگفتار من درجهان
زکس بشنوم آشکار ونهان
یکی را نمانم سرو تن بهم
اگر زین سخن بر لب آرند دم
ببخشیدشان بی کران زر و سیم
بدان تا نباشد کسی زو به بیم ( 2\251)
هنگا می که خوابگزار از شاه آن سخنان را می شنود از او زنهار می خواهد.طلب امنیت جانی می کند: » پیمانی ببندیم که زوان را به پاسخ گروگان کند».
بترسید واز شاه زنهار خواست
که این خواب را کی توان گفت راست ؟
مگر شاه با بنده پیمان کند
زوان را به پاسخ گروگان کند
کزین در سخن هرچه داریم یاد
گشاییم با شاه ویابیم داد(2\251)
افراسیاب زنهار میدهد تا خوابگزار تعبیر خودرا بگوید. تعبیر موبد چیزی کاملا مخالف تعبیر کرسیوز است. او سپاهی می بیند به سرکردگی سیاوش و بسیاری جهاندیدگان که برای ویران سازی توران زمین آمده اند. می گوید اگر شاه با سیاوش جنگ کند گیتی ازخون به رنگ دیبه می گردد. واگر او به دست شاه کشته شود به توران تخت و کلاه باقی نخواهد ماند.
چنین گفت کزخواب شاه جهان
کنم آشکارا بروبر نهان
به بیداری اکنون سپاهی گران
از ایران بیاید دلاورسران
یکی شاه زاده به پیش اندرون
جهاندیده با اوبسی رهنمون
برآن طالعش بر گسی کرد شاه
که این بوم گردد به ما بر تباه
اگر با سیاوش کند شاه جنگ
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
زترکان نماند کسی پارسا
غمی گردد ازجنگ او پادشا
وگر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سروتخت و گاه
سراسر پرآشوب گردد زمین
زبهر سیاوش به جنگ وبه کین ( 2\252)
پیش بینی دیگر خوابگزار این است که افراسیاب را از این سرنوشت محتوم گریزی نیست. حتی اگر مرغ گردد از حکم چرخ گردون نتواند گذر کردن.
جهاندار اگرمرغ گردد بپر
برین چرخ گردون نیابد گذر
ازینسان گذر کرد خواهد سپهر
گهی پرزخشم وگهی پرزمهر ( 2\252)
برای ما روشن نیست که خوابگزار بر چه پایه ای به چنین گزارشی می رسد. آیا شناخت طینت کینه جوی افراسیاب است یا شناخت قدرت رستم و سیاوش؟ ویا تفسیر صحنه هائیست که در رؤیای افراسیاب آمده است؟در گزارش موبد هیچ یک از نمادهای خواب افراسیاب باز نمی شوند.
تأثیرگذاری خواب افراسیاب:
خواب افراسیاب را هم به لحاظ تأثیر بر شخصیت خود خواب بیننده و هم از نقطه نظر تأثیر بر دیگر بازیگران و بر روند داستان، می توان یکی از پرتوان ترین خوابهای شاهنامه دانست. به پی گرد رفتاری که افراسیاب در پیش می گیرد، این خواب بر شخصیت چهار بازیگر عمده ی داستان سیاوش تأثیر می گذارد.
نخست : برپندارو کردارافراسیاب
دو: بر رفتاروگزینه های سیاوش
سه: برشیوه ی جنگی رستم
چهار: برسیاست کاووس درقبال افراسیاب
نخست تأثیر خواب بر شخصیت افراسیاب را بر رسی می کنیم. تأثیر این خواب براین شاه ـ پهلوان تورانی تا بدانجاست که در تمام طول داستان بلند سیاوش و ماجراهای بدنبال و جنگ بزرگ کیخسرو حتی تا آخرین لحظات زندگی از این خواب یاد می کند. افراسیاب از این خواب با عناوینی همچون خواب بدی که دلش را پرنهیب کرده، خوابی که دلش را غمی ساخته ودرمغز او کمٌی آورده ، خوابی که درآن روز بد خویش را دیده یاد می کند.نمونه های زیر برگرفته از بخش های مختلف داستان بیان کننده ی این تأثیر گذاریست.
نخستین بار پس از شنیدن گزارش کرسیوز از فرٌ و کردار سیاوش:
دلم گشت ازآن خواب بد با نهیب
زبالا بدیدم نشان نشیب
پرازدرد گشتم سوی چاره باز
بدان تا نبینم نشیب از فراز
به گنج ودرم چاره آراستم
کنون شد برآنسان که من خواستم ( 2/263)
باردوم پس از سخن چینی کرسیوز از سیاوش نزد افراسیاب :
ازآن خواب بد چون دلم شد غمی
به مغز اندر آورد لختی کمی
نبستم به جنگ سیاوش میان
نیامد ازو نیز ما را زیان ….(.328/2 )
بار سوم پس از شنیدن پیام کی خسرو از زبان شیده که کشته شدن اورا پیش بینی می کند. » همچنان که کاووس در مرگ سیاوش گریست تو نیز در مرگ شیده زار خواهی گریست».
ببد شاه ترکان به پاسخ دژم
غمی گشت وبرزد یکی تیزدم
ازآن خواب کز روزگارِ دراز
بدید و زهرکس همی داشت راز،
سرش گشت گردان ودل پر نهیب
بدانست کامد به تنگی نشیب (4\208)
بار چهارم پس از شکست افراسیاب از سپاه کی خسرو و ویران شدن گنگ دژ:
چو افراسیاب آن چنان دید کار
بدان هول برگشتن ِ کارزار
نه پور و برادر ، نه بوم و نه بر
نه تخت و نه شاهی، نه تاج و کمر،
همی گفت یک دل پر از داغ و درد
که چرخ فلک خیره با من چه کرد ؟
بدیدم به دیده همان روزگار
که آمد مرا کشتن و مرگ خوار
پر از درد ازآن باره آمد فرود
همی داد تخت مهی را درود ( 4/257 )
بار پنجم درآخرین دقایقی که تیغ کیخسرو برگردن اوست، بار دیگر از زبان او می شنویم که روزگار خویش را درآن خواب دیده بوده است:
چنین گفت بی دانش افراسیاب
که این روز خود دیده بودم به خواب(321/4ش)
تأثیر خواب بر گفتارورفتار افراسیاب
آنچه کابوس افراسیاب را برای ما جالب می سازد تأثیریست که بر گفتار و رفتار او و به تبع آن بر روند چرخش حماسه می گذارد. پس از دیدن خواب و شنیدن گزارش آن، افراسیاب، به طرز شگفت انگیزی از پادشاهی جنگجو و کینه ورز تبدیل به چهره ای آشتی جو و سازشکار می شود. از زبان او گفتارهائی می شنویم و در رفتار و کرده های او دگرگونی هائی می بینیم که تناسبی با شخصیت پیشین افراسیاب، آن که بر نابودی ایران سوگند یاد کرده بود، ندارد. در دگر گونی رفتاری افراسیاب می توان برچند نکته ی برجسته دست گذاشت:
یک آشتی جوئی وگریز از جنگ:
پس از شنیدن گفتار خواب گزار در گفت و گو با کرسیوز، افراسیاب نزد برادر رازگشائی می کند و از تعبیر خواب سخن می گوید. رأی پیشین دائربرپیمان شکنی وجنگ با ایرانیان را دگرگون می سازد و اندیشه اش برآشتی جوئی قرار می گیرد . اگر او ازدرجنگ با سیاوش در نیاید، آن سرنوشتی که خوابگزار پیش بینی کرده به حقیقت نخواهد پیوست. ذهنیت افراسیاب ذهنیت کسی ست که به خواب خویش سخت باوردارد.
که گر من به جنگ سیاوش سپاه
نرانم، نیاید کسی کینه خواه
نه او کشته آید به جنگ و نه من
برآساید ازگفت و گوی انجمن
نه کاوس خواهد زمن نیز کین
نه آشوب گیرد سراسر زمین
بجای جهان جستن و کارزار
مبادم جز از آشتی هیچ کار
فرستم به نزدیک او سیم و زر
همان تاج و تخت و فراوان گهر …..(2/252)
دوم : اعتراف به گناهان گذشته، در دیدار با بزرگان در فردای شب خوابگزاری:
نکته ی دیگری که درکردارو گفتار افراسیاب حائز اهمیت است، اعتراف به کرده های شوم گذشته است. در این بخش، بیش از پیش تأثیر خواب را بر افراسیاب مشاهده می کنیم. افراسیاب اعتراف به گناهان وکرده های پیشین می کند و فراخوان به دوری جوئی از جنگ. به یاد میآورد که چه نامدارانی که بر اثر ستیزه جوئی او سر بر باد داده اند و «بسا گلستانها که خارستان» شده اند. افراسیاب خویشتن را به دادگری می خواند. ازآن رو که بر این باور دارد که از بیدادفرمانروایان بسا ناگواری ها بر مرزو بوم او پیش میآید. در این گفتار، افراسیاب این باور کهن ایرانی که از بیدادگری شهریار خشکسالی ونابسامانی برسرزمینها می رود و برکت ونعمت رخت برمی بنددو قحطی و خشکسالی و بلایا جای آن را می گیرد، را در سخن خودگنجانده است. ( 9)
بدیشان چنین گفت کز روزگار
نبینم همی بر جز از کارزار
بسا نامداران که بر دست من
تبه شد به جنگ اندر آن انجمن
بسی شارستان گشت بیمارستان
بسی گلستان نیز شد خارستان
بسا باغ کان رزمگاه منست
به هر سو نشان سپاه منست ……
زبیدادی شهریار جهان
همه نیکوی ها شود در نهان
نزاید بهنگام بر دشت گور
شود بچٌه ی بازرا چشم کور
ببرٌد زپستان ِ نخجیر شیر
شود آب در چشمه خویش قیر……
شود در جهان چشمه ی آب خشک
ندارد به نافه ندرون بوی، مشک
مرا سیر شد دل زجنگ و بدی
همی جست خواهم ره ایزدی (2/253)
در همین گفتار خودرا به قناعت به آنچه دارد و پرهیز از آزمندی هم دعوت می کند. چرا زیاده خواهی پیشه کند درحالی که دوبهر ازجهان ازآن اوست و گندآورانی همه ساله باژگران به درگاه او میآورند؟ پس به جای جنگ جستن باید با سیاوش و رستم ازدر آشتی در آمد :
دوبهر از جهان زیر پای منست
از ایران و توران سرای منست
نگه کن که چندین زگندآوران
بیارند هر سال باژگران
گر ایدونک باشید همداستان
فرستم به رستم یکی داستان
درآشتی با سیاوخش نیز،
بجویم، فرستم بی اندازه چیز (2/254 )
سوم:پذیرش مرزهای کشور توران به همان ترتیبی که فریدون میان پسران بخش کرده بود.
این گفتار را درهنگام بسیج کردن کرسیوز و گسیل داشتن او به نزد سیاوخش با هدایای فراوان وپیام آشتی جوئی می شنویم.
در این بخش افراسیاب از گفتار به کردار می پردازد. یعنی غیر از گفتارهای آشتی جویانه که با سران سپاه خود دارد، برای سیاوش نیز پیام آشتی می فرستد و با پیام، تاجی شاهوار و پرگوهر ، اسبان تازی و زرین ستام با صد بار شتر از گستردنی ها و دویست غلام و کنیز….(2/254) همراه می کند. در پیامی که برای سیاوخش می فرستد، بر این اندیشه پافشاری می کند که » با تو مرا جنگ نیست» (2/254) رود جیحون را به عنوان مرز می پذیرد و مرزهارا برمی گرداند به زمان سلم وتورو بار دیگر بیهودگی جنگ را یاد آور می شود. افراسیاب دست روی یک گره ی عمده در روابط سیاسی و جنگی ایران و توران می گذارد. مبنای جنگ و ریشه ی اختلاف میان ایران و توران را تقسیم گیتی بین ایرج و سلم و تور به وسیله ی فریدون می داند واعتراض تور به این بخش بندی که سبب کشته شدن ایرج می گردد. افراسیاب در پیامی که برای سیاوش می فرستد بر این تأکید می ورزد که تا لب جیحون سرزمین اوست که مرکز آن سغد است و این پادشاهی از پادشاهی ایران جداست. ودیگر اینکه جهان به سبب تجاوز سلم وتور وبیگناه کشته شدن ایرج زیر و زبر گردید وبزرگان دوکشور از خردمندی دور گشتند، وگرنه میان توران و ایران جدایی نبود و آنها با جنگ بیگانه بودند.
یکی تاج پرگوهر شاهوار
زگستردنی صد شتروار بار
غلام و کنیزک ببر هم دویست
بگویش که با تو مرا جنگ نیست
بپرسش فراوان و با او بگوی
که ما سوی ایران نکردیم روی
زمین تا لب رود جیحون مراست
به سغدیم و این پادشاهی جداست
همانست کز سلم و تور دلیر
زبر شد جهان، آن کجا بود زیر
از ایرج که بر بی گنه کشته شد
زمغز بزرگان خرد گشته شد
زتوران به ایران جدائی نبود
که با جنگ و کین آشنائی نبود
زیزدان برآن گونه دارم امید
که آورد روز خرام و نوید ( 2/255 )
افراسیاب، در اندیشه ی آشتی جوئی خویش تا بدانجا پیش می رود که، برخلاف گفته ی خوابگزار آمدن سیاوش را به فال نیک می گیرد. اورا همچون فرستاده ای می بیند که از جانب ایزد آمده است تا جنگ میان ایران وتوران را از میان بردارد.وخودرا با فریدون همانند می بیند که گیتی میان گردان بخش نمود:
بینگیخت از شهر ایران ترا
که پر مهر دید از دلیران ترا
به بخت تو آرام گیرد جهان
شود جنگ و نا خوبی اندر نهان
چو کرسیوزآید بنزدیک تو
بیاراید آن رای باریک تو
چنان چون به گاه فریدون گرد
که گیتی به بخشش به گردان سپرد،
ببخشیم و، آن رای بازآوریم،
زجنگ و زکین پای باز آوریم(2/255)
نکته ی دیگر این پیام در خواستی ست که افراسیاب از سیاوخش دارد برای آن که زبان چرب بکارگیرد و ازدر گفت و گو با رستم و کاووس درآمده رای آنها را از جنگ بگرداند.چون هنوز فکر می کند که این کاووس است که جان اورا بخطر خواهد انداخت .
توشاهی وباشاه ایران بگوی
مگر نرم گردد سرٍ جنگجوی
سخن ها همین گوی با پیلتن
به چربی بسی داستان ها بزن (2/255)
هدیه به رستم:
افراسیاب کار آشتی جوئی را به نهایت می رساند . برای رستم، دشمن دیرینه نیز هدایائی می فرستد. از غلام و پرستنده و اسب زرین لگام وبسیار پیشکشهای گرانقدر، غیر از تخت زرین زیرا که تخت را تنها شایسته ی شاه می داند.
برین هم نشان نزد رستم غلام،
پرستنده و اسب زرین لگام
بنزدیک او همچنین خواسته
ببر، تا شود کار پیراسته
جز از تخت زرین، که او شاه نیست
تن پهلوان از در ِ گاه نیست ( 2\255)
تأثیر بر رفتار رستم و سیاوش
دگرگونی رفتار افراسیاب بر سیاوش و رستم نیز تأثیر می گذارد. هنگامی که کرسیوز با آن هدایا ( 257/2) و پیشنهاد آشتی به نزد رستم و سیاوش می رسد ، درآغاز هر دو بدین آشتی جوئی افراسیاب شک می برند. پیشینه ی ذهنی که هردو به ویژه رستم از افراسیاب دارد چیز دیگریست.
بدین خواهش اندیشه باید بسی
همان نیز پرسیدن از هر کسی
نشستند بیدار هردو بهم
سگالش گرفتند بر بیش و کم
ازآن کار شد پیلتن بدگمان
کزان گونه کرسیوز آمد دمان ( 2\257)
سیاوش با اینکه تجربه ی رستم را ندارد اما به این شیوه ی آشتی جوئی افراسیاب شک می برد.
سیاوش زرستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کشیم از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست؟
نگه کن که تریاک این زهر چیست؟ (2/257)
پس از اندیشه ی فراوان، فکری به خاطر سیاوش می رسد. بر آن می شود که شرطی برای پیمان آشتی به افراسیاب پیشنهاد کنند. در این پیشنهاد سیاوش دو شرط می گذارد:
یک :
صدنفر از گردان بستگان افراسیاب را به گزینش رستم به عنوان گروگان به نزد آنها بفرستد.
اگرزیر نوش اندرون زهر نیست،
دلت را زرنج وزیان بهر نیست ،
زگردان که رستم بداند همی ،
کجا نام ایشان بخواند همی ،
چو پیمان همی کرد خواهی درست
تنی صد که پیوسته ی خون تست
برمن فرستی به رسم نوا،
بدین خوب گفتار تو بر گوا (2\258)
دو: دیگر، آن که همه ی شهرها و زمینهای ایران را که در دست دارد بپردازد و دست از جنگ بردارد و در برابر، سیاوش می پذیرد که نامه ای نزد کیکاوس بفرستد تا به رسم آشتی سپاه را بازخواند و دست از کینه جوئی بشوید.
ودیگر کز ایران زمین هرچه هست
که آن شهر ها را تو داری به دست
بپردازی و خود به توران شوی
زمانی زجنگ وزکین بغنوی
نباشد جز از راستی در میان
به کینه نبندم کمر بر میان
فرستم یکی نامه نزدیک شاه
مگر بآشتی بازخواند سپاه (2\ 259)
هرچندپذیرش این شرایط افراسیاب را دشوارمیآمد، اما تحت تأثیر آن خواب و تعبیری که ازآن شده بود، افراسیاب همه ی شرایط سیاوش را می پذیرد. مطابق گزینش رستم صد نفر از بستگان را به نزد سیاوش می فرستد و بر اساس خواسته ی سیاوش، شهرهای بخارا و سغد و چاچ و سمرقند و سپنجاب را تهی کرده و به سوی کنگ می رود.
بدانسان که رستم همی نام برد
زخویشان نزدیک صد برشمرد
بر شاه ایران فرستادشان
بسی خلعت ونیکوی دادشان
بفرمود تا کوس با کرٌه نای
زدند و فرو هشت پرده سرای
بخارا و سغد و سمرقند و چاچ
سپنجاب و آن کشور وتخت و عاج
تهی کرد وشد با سپه سوی کنگ
بهانه نجست و فریب و درنگ( 2/260)
چرخش روند حماسه و تأثیر بر رفتار کاووس
دگرگونی رفتار افراسیاب بر اثر آن خواب پرنهیب سبب پذیرش شرایط سیاوش برای صلح می شود. آشتی جوئی سیاوش که گزارش آن در نامه ای که سیاوش به کاووس می نویسد وبه وسیله ی رستم به دربار کیکاوس فرستاده می شود، بر شیوه ی رفتاری کیکاوس نیز تأثیر می گذارد وسخت خشم او را برمی انگیزد. شاید بی بهره نباشد اگر یادآور شویم که کیکاوس، درآغاز با پیشروی سیاوش درجنگ با افراسیاب از درمخالفت درآمده بود و پس از پیروزی های نخستین بر افراسیاب وگزارش سیاوش به دربار، برای او نوشته بود:
ازآن پس که پیروز گشتی به جنگ
به کار اندرون کرد باید درنگ ……
نباید پراگنده کردن سپاه
بپیمای روز وبیارای گاه
که آن ترک بدپیشه و ریمن ست
که هم با نژادست وهم با تن ست
مکن هیچ برجنگ جستن شتاب
به جنگ تو آید خود افراسیاب
گر ایدون زین روی جیحون کشد
همی دامن خویش در خون کشد ( 2\247)
اما پس از آن که آشتی جوئی افراسیاب به وسیله ی گزارش نامه ی سیاوش که رستم عهده دار بردن آن به دربار می شود به کاووس می رسد، او سخت برآشفته می شود و به رستم و سیاوش تهمت نافرمانی وگریز از جنگ و گزینش خوش گذرانی برجای نبرد رامی زند. درخطاب و عتاب خود به رستم می گوید که شما فریفته ی هدایا ی افراسیاب شدید. برای خاطر آن مردری خواسته و صد ترک بیچاره ی بد نژاد که نام پدرشان را نیز بر یاد ندارند از جنگ گریزان شدید. (2/264) . سپس می افزاید که هم اکنون فرستاده ای نزد سیاوش می فرستم و اورا فرمان می دهم که بلند آتشی بر پا کند، هدایای افراسیاب را آتش بزنند و گروگان ها را نزد کاووس بفرستد تا او آنها را بر دار زند. (2/264). رستم در دفاع از سیاوش سخن کیکاوس را مبنی بردوری جوئی از جنگ به او یاد آوری می کند. و همچنین در گفتار خود به نکوهش پیمان شکنی و جنگجوئی با هماوردی که از در آشتی در آمده است ، می پردازد:
کسی کاشتی جوید و سور و بزم
نه نیکو بود پیش رفتن به رزم
ودیگر که پیمان شکن پیشگاه
نباشد پسندیده ی نیک خواه (2/264)
اما کاووس کوتاهی را از رستم می داند. اوست که به خاطر تن اسانی رای کین جوئی سیاوش را زده است:
که این در سر او تو افکنده یی
چنین بیخ کین از دلش کند ه یی
تن آسانی خویش جستی بدین
نه افروزش تاج و تخت و نگین (2/265)
بر اثر همین خشم گیری، رستم را ازفرماندهی سپاه خلع می کند. و طوس را به فرماندهی سپاه بر می گزیند. رستم در بار را ترک می کند و کاووس در پاسخ نامه ی خود به سیاوش او را به خوش گذرانی و گریز ازجنگ محکوم می کند:
تو با خوب رویان بیامیختی
به شادی و ، ازجنگ بگریختی
همان رستم از گنج آراسته
نخواهد شدن سیر و از خواسته(2/267)
به سیاوش فرمان باز گشت می دهد و همو می افزاید که اگر طالب پیمان شکنی نیستی، گروگانها را به طوس بسپار و خود بازگرد. نکته ی جالبی که در پاسخ کیکاوس هست آن است که او در آشتی جوئی سیاوش با افراسیاب، سرنوشت تیره ای برای او وهمچنین ایران می بیند:
از ین آشتی راز چرخ بلند
چنانست کاید به جانت گزند
به ایران رسد زین بدی آگهی
برآشوبد این روزگار بهی (2/268)
روشن است که سیاوش پیمان شکن نیست و این شیوه ی کاووس را نمی پذیرد . که فرمان یزدان را برتر از فرمان شاه می داند.
چنین داد پاسخ که فرمان شاه
برآنم که برتر زخورشید و ماه
ولیکن به فرمان یزدان دلیر
نباشد که و مه ، نه پیل و نه شیر( 2\273)
باری تمام زمینه ها، برای پناهجوئی سیاوش به توران زمین فراهم می شوند. هرچند او طالب پناهجوئی نیست که تنها درخواست عبور از توران زمین برای رفتن به سرزمینی دیگر را دارد.اما با پادرمیانی پیران وزیر که در پذیرش سیاوش آینده ای روشن برای افراسیاب می بیند، افراسیاب اورا به دربار می خواند. عاقبت کار را می دانیم با این که سیاوش پایگاهی بلند می یابد وبا فریگیس دخت افراسیاب ازدواج می کند اما در اثر سخن چینی کرسیوز، که بر زیبائی قدرت و نفوذ سیاوش رشک می برد، و اورا متهم به چشم داشتن به تاج وتخت شاه توران می کند، ذهن افراسیاب گشته می شود و سیاوش به فرمان افراسیاب به دست گروی زره کشته می شود. سپس جنگهای طولانی کین خواهی سیاوش میان ایران و توران آغاز می گردد که پای بسیاری از شخصیتها و بازیگران را به میان می کشد ازجمله پیران وزیر و کیخسروفرزند سیاوش که نقشی کارساز در کین خواهی پدر دارد.
خوابهای میان داستانی
پس از پناهجوئی سیاوش به دربار افراسیاب، رشک بردن و سخن چینی کرسیوز از سیاوش نزد افراسیاب و خشم گیری او و کشته شدن سیاوش به فرمان افراسیاب، تا آغاز نبردهای کین سیاوش و زادن کیخسرو و آن دشواریها که بر ایرانیان رفت ، دیگر بازیگران داستان سیاوش نیز هریک به نوبه و تحت تأثیر حوادث خوابی می بینند که به شیوه ای بر چرخش حماسه اثر می گذارد. برای نمونه سیاوش اندکی پیش از اسارت به دست افراسیاب شبی در خواب خود را در مکانی می بیند که یک سوی آن رود ی بی کران است و یک سوی دیگر کوهی از آتش . لب رود را نیزه وران گرفته اند و از سوی دیگر آتشی افروخته شده و شهر او سیاوشگرد را به آتش کشیده است. سیاوش نه راه پیش و نه راه پس دارد. در برابر اوافراسیاب قرار گرفته با لشکر و با پیل و سپاه، روی دژم کرده به او می نگرد وهردم آتشی را که شهر اورا می سوزاند، تیز تر می گرداند. (2/343) پس از این خواب است که سیاوش بیش از پیش به سرنوشت شوم و محتوم خود پی می برد ومی داند که به فرمان افراسیاب کشته خواهد شد. بنا براین باور، آخرین سفارشها را در رابطه با زادن کیخسرو و سپردن شبرنگ بهزاد به او و آمدن گردی از ایران برای جستجوی کی خسرو، به گوش فری گیس میخواند وهمو پیش بینی می کند که لشکرهای بی شمار از پی کینخواهی او به توران زمین خواهند آمد اما کینخواهی او به دست کیخسرو خواهد بود و سپس آماده ی پذیرش سرنوشت خویش می گردد.
بسا لشکرا کز پی کین من
بپوشند جوشن بر آیین من
زگیتی بر آید سراسر خروش
زمانه زکیخسرو آید به جوش
پی رخش روی زمین بسپرد
زتوران کسی را به کس نشمرد
به کینم از امروز تا رستخیز
نبینی جز از گرز و شمشیر تیز(2/346)
پس از کشته شدن سیاوش به توطئه ی کرسیوز و به دست گروی زره، و پناه دادن فری گیس به دست پیران، شبی پیران در خواب می بیند که شمعی بر افروختی از آفتاب، سیاوش را بر ِ شمع می بیند که تیغی بدست دارد و پیران را ندا می دهد که ازخواب برخیز که اینک روز نو وآئین و جشنی نو است و شب سور کیخسرو است. سیاوش، بدین ترتیب زادن کیخسرو را به پیران خبر می دهد. و پیران، همسرش را برای گرفتن فرزند به سوی فری گیس می فرستد.(2/365)
درمیان جنگهای کینخواهی سیاوش، درحالی که افراسیاب به ایران تاخته و زمین را خشکسالی فراگرفته و بسیاری از ایرانیان کشته شده اند، شبی گودرز بخواب می بیند که ابری باران زا از ایران برآمده وبرآن ابر، خجسته سروش برنشسته و او را بشارت می دهد ازوجود شهریاری در توران زمین ازتخمه ی سیاوش ومادری تور نژاد که چون به ایران آید ایرانیان را از این ترکِ نر اژدها یعنی افراسیاب رهائی خواهد بخشید. اوست که آب را در دریای قلزم به جوش خواهد آورد و شب و روز در جنگ و بر زین خواهد بود و سر از کین افراسیاب نخارد تا کین پدر خود بستاند. اما تنها کسی که قادر به یافتن و شناختن اوست ، گیو پهلوان است.به دنبال این خواب است که گودرز گیو را به ترکستان برای جستن کیخسرو می فرستد و بخشی کار ساز در داستان سیاوش آغاز می گردد. (2/413)
جریره دختر پیران و همسر دیگر سیاوش، هنگامی که سپاهیان ایران به فرماندهی توس نوذر، سپد کوه را محاصره کرده اند، و با فرود فرزند سیاوش بر خلاف سفارش کیخسرو از در جنگ در آمده اند، شبی در خواب می بیند که آتشی بلند از دز برخاسته و سراسر سپد کوه را بسوخته. از آن خواب، دل پر زخون و سر پر زدرد نزد فرود می رود و اورا از محاصره ی دز آگاهی می دهد که سراسر کوه پر دشمن است درِ دز پر از نیزه و جوشن ست. سپس دز را به آتش می کشد، شکم اسبان می درد و خود نیز به خود کشی دست می زند.(3/53)
طوس در میان جنگ ایران و توران، در حالی که سپاه ایران شکستهای سختی از سپهسالار پیران خورده، لشکریان به سوی کوه هماون رفته اند وگودرز فرزندان بسیاری را از دست داده است، سیاوش را به خواب می بیند که برتخت عاجی نشسته ،لبان پرزخنده وزبان چرب گوی به او ندا می دهد که هوای ایرانیان را بدار و بشارت می دهد که ایرانیان پیروز خواهند شد وهمو طوس را آگاهی می دهد که فرزندان کشته شده ی گودرز همه درگلستانی هستند که می تواند کنایه ای از بهشت باشد. هنگامی که طوس از خواب برمی خیزد ازاین خواب چنین تعبیر می کند که به زودی رستم به یاری آنها خواهد آمد. (3/48) نکته ی جالب توجه این است که درهمین اوان کیخسرو با رستم در حال گفتگو بودند وکیخسرو از رستم درخواست یاری کرده بود. اما طوس از این مذاکرات بی خبر بود.
رستم نیز در میانه ی جنگهای کینخواهی سیاوش، پس از کشته شدن کاموس کشانی و گفتگو با پیران، شبی به خواب می بیند که پیران و همه ی بستگانش، فرزند و برادر و آن با گهر خویشان او به دست کیخسرو کشته شد ه اند. گو اینکه پیران خود در توصیف رستم از میان رفتن خاندان خودرا پیش بینی کرده بود. رستم از این خواب غمی می شود و پیشنهاد آشتی جوئی پیران را با بزرگان لشکر درمیان می گذارد. اما گودرز به روایت آشتی جوئی پیران اطمینان ندارد و رای رستم را به جنگ برمی گرداند. (3/217). بدین ترتیب می توان گفت که بازیگران داستان سیاوش در رؤیا، همچنان که در بیداری نقش آفرینی می کنند وحماسه ای به موازات واقعیت، دررؤیا نیز ساخته می شود.
پایان کار افراسیاب وموارد همخوانی یا نا همخوانی با خواب :
افراسیاب در طی جنگهای پی در پی از پهلوانان و بزرگان کشورهای دیگر مانند کاموس کشانی، خاقان چین و پولادوند یاری می جوید. پیروزی گاه از آن او وگاه از آن سپاهیان ایران است. اما در پی سلسله نبرد هایی، سرانجام پیران ویسه وسرداران بزرگ او کشته می شوند و افراسیاب در گنگ دژ پناه می گیرد. ولی این دژ نیز گشوده وافراسیاب که برادر و زنان شبستانش کشته یا گرفتار شده بودند(256 /4 ) پس ازآنکه از هم پیمانی با فغفور چین وگریز به گنگ دژ هم طرفی نمی بندد، شبانه فرار می کند و تنها و پرتیمار در غاری در کوه بردع پنهان می شود. در این مرحله عابد کوه نشینی از نژاد فریدون به نام هوم که در آن نزدیکی به عبادت مشغول است، با یاری سروش ناله های شبانه افراسیاب را می شنود و او را می شناسد ، بر او دست می یابد و او را به بند می کشد وکشان کشان می برد تا به کیخسرو تسلیم کند. در راه افراسیاب به چاره گری و نیرنگ می گریزد ودر دریای چیچست پنهان می شود. بنا بر تدبیر هوم و به فرمان کیخسرو، کرسیوز را به لب دریا میآورند و آنقدر شکنجه اش می دهند تا افراسیاب از شنیدن ناله های جانگزای برادر از آب بیرون میآید و گرفتار می شود. سپس او را به کیخسرو می سپارند و کیخسرو سرافراسیاب را از تن جدا می سازد و کرسیوز را هم به دژخیم می سپارد تا از میان به دونیم سازد.( 10)
به شمشیر هندی بزد گردنش
به خاک اندر افگند نازک تنش
زخون لعل شد ریش و مویش سپید
برادرش گشت از جهان نا امید.( \322)
با شناخت پایان کار افراسیاب ، حال می توان خواب او و گزارشی که ازآن رفته است را با حقیقت سرنوشت او رویارو کنیم. خواب افراسیاب با پایان کار او درمواردی همخوانی و درمواردی نا همخوانی دارد. درآغاز به موارد همخوانی اشاره می کنیم.
یک:
درآغاز خواب، افراسیاب خود را در » بیابان پر از مار، جهان پر زگرد و آسمان پرعقاب وزمین خشک شخی که گفتی سپهر تا جهان بوده بدو ننموده چهر» می بیند. ( 2/249/715و716). بر پایه ی پاره ای از نظریه ها این عوامل جغرافیائی را می توان برآیندی از جور پیشگی افراسیاب و پیوند اساطیری او با اپوشا دیو خشکسالی و از بین بردن آبها دانست. در خور تأمل است که در منابع پهلوی مانند بندهش ایرانی(ص 139) و گزیده های زاداسپرم(ص19)، حمله ی افراسیاب به ایران شهر سبب دور شدن آب و باران از این سرزمین می شود. در بندهش آورده شده:
«و چون منوچهر درگذشته بود، دیگر بار افراسیاب آمد، بر ایرانشهر بس آشوب و ویرانی کرد، باران را از ایرانشهر باز داشت.»
در مآخذعربی و پارسی مانند تاریخ طبری، تاریخ بلعمی، تاریخ سیستان، البدء و التاریخ، مجمل التواریخ و القصص، سنی ملوک آلارض و الانبیاء، اخبارالطوال، فارس نامه ابن بلخی و غرر اخبار ثعالبی ، افراسیاب چشمه هارا بر می کند و کشتزارها را از بین می برد .با یورش و چیرگی او آبها فرو می روند، باران نمی بارد و مردم دچار تنگی می شوند. برای نمونه در البدء و التاریخ ( آفرینش و تاریخ ص504و505 )آمده است:
» آن گاه افراسیاب ترک پادشاه شد و به تباهی و ویرانی شهرها و بر کندن رودخانه ها.پرداخت… دیگر بر مردمان و حیوانات باران نبارید.»( 11)
در تاریخ سیستان نیز درسه جا به پیوند افراسیاب به خشکانیدن چشمه ها اشاره شده:
«……..بوالمؤید بلخی و بشر مقسم اندر کتاب عجایب برٌ و بحر گویند که اندرسیستان عجایبها بود ست که بهیچ جای چنان نیست، یکی آنست که یکی چشمه از فراه ازکوه همی برآمد وبهوا اندر دوازده فرسنگ همی بشد و آنجا بیکی شارستان همی فرود آمد و باز از شارستان همی بیرون شد وچهار فرسنگ کشت زار آن بود و اکنون هر دو جایگاه پدیدار است ، آنجا که چشمه همی برآمد ، و شارستان و کشت زار آن چشمه را افراسیاب پس آز آنکه جهد بسیار کرد و نیارست بست تا دو کودک خرد تدبیر آن بساختند چون تمام شد هر دو را بکشت و دخمه ی ایشان اکنون بر سر آن چشمه ی بسته پیداست. (12)
……ودیگر ابوالمؤید بلخی گوید، و اندر کتاب ابن دهشتی ( بند هشن) گبرکان نیز باز گویند که اندر شارستان سیستان که برکه ی گرد گنبد است یکی چشمه ی بودست که از زمین همی برآمد ……..که هم افراسیاب ببست…..( 13)
……واندر کتاب بلدان ومنافع آن که یاد کرده اند که از هر شهری چه خیزد، گفته اند که از سیستان زر آبریز خیزد ومارا اصل آن معلوم نبود تا اکنون که بوالمؤید گوید و اندر کتاب ِابن دهشتی (بندهشن)گبرکان نیز بگوید که یکی چشمه بود در هیرمند برابر بست (پشت) و آب همی بر آمدی وریگ و زر برآمیخته چنانکه آن روز که کمتر حاصل شدی کم از هزار دینار زر ساوی نبودی، افراسیاب آنرا به بند جادوئی ببست …( 14)
در شاهنامه در دو جا از این تباهکاری افراسیاب و پیوند او با خشکسالی یاد شده است: نخست به صورت کلی تر هنگام پادشاهی زو تهماسب که افراسیاب به ایرانزمین حمله کرده است:
همان بد که تنگی بد اندر جهان
شده خشک خاک و گیا را دهان
نیامد همی زآسمان باد و نم
همی برکشیدند نان با درم ( \1\ 327\ 6و7)
اما پس از صلح و بازگشت افراسیاب و سپاهش به توران، بار دیگر باران به ایرانزمین باز می گردد:
پر از غلغل و رعد شد کوهسار
زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار
جهان چون عروسی رسیده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روان ( 1/328و 329/24 و 25 )
بار دوم و آشکارتر و دقیقتر از نمونه ی پیشین پس از رفتن رستم از توران زمین هنگامی که افراسیاب به انتقام ویرانی کشورش به ایران می تازد، ایرانزمین را خشکسالی فرا می گیرد:
برآراست بر هر سوی تاختن
ندید ایچ هنگام پرداختن
همی سوخت از هر سوی گاه و رخت
به ایرانیان بر، شد آن کار سخت
زباران هوا خشک شد هفت سال
دگرگونه شد بخت و برگشت حال
شد از رنج و تنگی جهان پر نیاز
برآمد بر این روزگاری دراز ( 2/412/437-440)
براین دو مورد شاید بتوان گزارشی که گودرز از خواب خویش نزد گیو بیان می کند را نیز افزود. در این گزارش گودرز از زبان سروش به بی نمی(خشکسالی) کشور که در اثر حمله ی افراسیاب پیش آمده اشاره ای می کند و راه نجات را آمدن کیخسرو و راندن آن ترکِ نر اژدها یا افراسیاب می داند.
به فرمان یزدان خجسته سروش
مرا روی بنمود در خواب دوش
نشسته بر ابری پر از باد ونم
بشستی جهان را سراسر زغم
مرا دید گفت : این همه غم چراست؟
جهانی پر زکین و بی نم چراست؟ (2 /414)
همراهی افراسیاب با بی بارانی و قحطی در منابع مختلف باعث شده است که شماری از پژوهشگران حتی کشته شدن سیاوش که بر اساس نظریه ای نمودی از ایزدان گیاهی است به فرمان افراسیاب را نیز با خشکی آوری او مرتبط بپندارند.( 15)
گویا تر از این منابع شاید گفته ی خود افراسیاب باشد هنگامی که پس از دیدن آن خواب وروی آوری به کرده های گذشته ی خویش، به گناهان پیشین خود اعتراف می کند، خشکسالی ها وخشک شدن شیر در پستان نخجیر و قیر رنگ شدن آب در چشمه را نتیجه ی جور پیشگی شهریار می داند:
زبیدادی شهریار جهان
همه نیکوی ها شود در نهان
نزاید بهنگام بر دشت گور
شود بچه ی بازرا چشم کور
ببرٌد زپستان ِ نخجیر شیر
شود آب در چشمه خویش قیر…… (2/253)
بدین اعتبار، افراسیاب به نوعی نتیجه ی جور پیشگی خود را در خواب به صورت حضور در بیابانی «خشک و شخی که گفتی سپهربدو تا جهان بود، ننمود چهر» می بیند.
دو: شکست نظامی افراسیاب
درخواب افراسیاب از درفش سرنگوسارسخن می رود و این که او خودرا درصحنه ای می بیند که از هر سو خون جاریست، سراپرده وخیمه اش سر نگون گشته، لشکر ش فزون از هزار بریده سرو افگنده خوار شده اند و سپاه ایران دمان چو باد، نیزه بدست و با تیرو کمان / همه نیزهاشان سرآورده بار وزان هرسواری سری برکنار/برتخت او تاختندی و سواران سیه پوش و نیزه وران اورا دوره کرده اند. (دوم 250/ 723)
آیا این نمادی از جنگهای طولانی افراسیاب با ایرانیان نیست که به کین خواهی خون سیاوش آمده اند و شکستهای پی در پی افراسیاب از ایرانیان که پیش بینی آن در خواب افراسیاب ظاهر شده است؟ بنا بر این می توان گفت که بخش دیگری از خواب او تعبیر شده و با واقعیت همخوانی دارد.
سه – تنهائی وزاری افراسیاب:
نگه کردمی نیک هرسو بسی
زپیوسته پیشم نبودی کسی
نکته ی دیگری که درخواب افراسیاب، با پایان کار او همخوانی دارد، تنهائی وزاری اوست. می دانیم که در طی جنگ بزرگ کی خسرو، افراسیاب بیشترپسران، خویشان و سرداران خودرا از دست می دهد. اما نقطه ی عطف را شاید بتوان جنگ یازده رخ دانست که در آن بزرگترین حامی او پیران و پسرانش ودیگر دلاوران تورانی یک به یک کشته می شوند. افراسیاب پس از سرگشتگی فراوان وجنگ گریزهای پی در پی، تک و تنها به غاری پناه می برد. در مراحل گوناگون این جنگ وگریزها وتا آخرین روزهای زندگی، افراسیاب از این تنهائی وزاری خود با دلی دردمند سخن می گوید:
چو افراسیاب آن چنان دید کار
بدان هول برگشتن ِ کارزار
نه پور و برادر ، نه بوم و نه بر
نه تخت و نه شاهی، نه تاج و کمر،
همی گفت یک دل پر از داغ و درد
که چرخ فلک خیره با من چه کرد ؟(4/257)
توصیف زاری و درماندگی افراسیاب را از زبان همسران و پوشیدگان او، پس از افتادن دز و ایوان او به دست کیخسرو نیز می توان دریافت. مهین بانوی او نزد کیخسرو به دادخواهی می نشیند و از گذشته ها به یاد میآوردوپند ناپذیری افراسیاب، گناه نابخشودنی او درکشتن سیاوش را سبب ِزیروزبرشدن پادشاهی او می داند:
چنان کرد بدگوهر افراسیاب
که پیش تو پوزش نبیند به خواب
همی دادمش پند سودش نداشت
به خیره همی سر زپندم بگاشت
گوای من ست آفریننده ام
که بارید خون از دو بیننده ام …
بدان تا چنین روزش آمد به سر
شده پادشاهیش زیر و زبر
به تاراج داده کلاه وکمر
شده روز تار و نگون گشته سر
چنان زندگی بتر از مرگ اوست
خنک آنک بر تن بدرٌدش پوست(4/261)
از بخش گفتار اندر گرفتار شدن افراسیاب بر دستِ هوم وگفتگوهای هوم با افراسیاب و سپس گزارشهای او نخست نزد گودرز و کاوس شاه نیز می توان به زاری و تنهائی افراسیاب همانگونه که در رؤیای او آمده بود پی برد. نخستین بارهوم که خود بر ستیغ کوه خانه دارد، آوای افراسیاب را از شکاف کوه می شنود که بر تنهائی وزاری خود وبر شکوه و قدرت شهریاری که همه ترک وچین زیرفرمان او بود وحال تنها بهره ی او غاری شده است می گرید:
همه ترک وچین زیر فرمان ِ تو
رسیده به هرجای پیمان تو
یکی غار داری بهره به چنگ
کجات آن سروتاج ومردانِ جنگ (4/313)
همین مایه سخنان هنگامی که هوم افراسیاب را به کمند می گیرد، از زبان افراسیاب شنیده می شود(4/315).هوم گناهان افراسیاب را از کشتن اغریرث و نوذر نامدارتا سیاوش که بد درجهان یادگاربرافراسیاب بر می شمارد وافراسیاب خودرا بیچاره ای می نامد اگرچه به تن ستمکاره است.
ببخشای برمن که بیچاره ام
و گر چند بر تن ستمکاره ام
از گزارش هوم به گودرز وسپس به کیکاوس نیز می توان به زاری وتنهائی ودرماندگی افراسیاب در آخرین روزهای زندگی پی برد. گودرز هنگامی به هوم می رسد که افراسیاب به چاره گری از کمند او گریخته است. وهوم نوان ومستمند به آبِ تیره گشته نگاه می کند و هنگامی که گودرز از اوپرسش می کند،هوم داستان شنیدن ناله ی افراسیاب و کمندانداختن و دستگیری و سپس گریختن اورا شرح می دهد:
شب تیره بر پیش یزدان بدم
همه شب از ایزد پرستان بدم
بدانگه که خیزد زمرغان خروش
یکی ناله ی زارم آمد به گوش…….
به جستن گرفتم همه کوه و غار
بدیدم در ِ هنگ آن سوگوار
به هنگ اندرون خفته آن شور بخت
همی زار بگریست بر تاج وتخت (4/317)
و درادامه :
زکوه اندرآوردمش تازنان
خروشان و نوحه کنان چون زنان
زبس ناله و بانگ و سوگند اوی
یکی سست تر کردم آن بند اوی (4/318)
وباردیگر درگزارش هوم به کیکاوس از تنهائی و درماندگی افراسیاب سخن می رود و این که در بازشناسی آوای او، سروش رهبرهوم بوده است:
سروش خجسته شبی ناگهان
بکرد آشکارا به من بر نهان
از آن غار بی بن بر آمد خروش
شنیدم، نهادم به آواز گوش
کسی زار بگریست بر تختِ عاج
چه بر کشور و لشکر و تیغ و تاج(4/319)
وگویاتر بر زاری افراسیاب، فغان گوئی کرسیوز است، هنگامی که افراسیاب را می بیند که ناله های او شنیده واز بهر یافتن او زدریا برون آمده و برخود وتخت وتاج وشکوه وقدرت از دست رفته اش افسوس می خورد.
چوکرسیوز اورا بدید اندرآب
دو دیده پر ازخون و دل پرشتاب،
فغان کرد کای شهریار ِ جهان
سر ِ نامداران و وتاج ِمهان ،
کجات آن همه رسم و آیین وراه
کجات آن سر تاج و گنج و سپاه
کجات آن همه دانش و زوردست
کجات آن بزرگان ِ خسروپرست
کجات آن به زراندرون فرٌ ونام
کجات آن به بزم اندرون کام و جام
که اکنون به دریا نیاز آمدت
چنین اختر ِ دیرسازآمدت …….(4/320)
بنا بر این به بیانی می توان گفت آنچه افراسیاب از زاری وتنهائی خود درآخرین روزهای زندگی خود می بیند، تعبیر شده و به حقیقت پیوسته است.
موارد نا همخوانی درخواب افراسیاب
یک: در خواب افراسیاب سخن از صد هزار سیه پوش و نیزه ورانی می رود که اورا زجای نشست برانگیخته و بسته دست می برند.
برتختِ من تاختندی سوار
سیه پوش ونیزه وران صدهزار
برانگیختندی زجای نشست
مرا تاختندی همی دسته بست(2/250)
اما در واقعیت آن کسی که افراسیاب را دستگیر می کند، هوم پرهیزکار است ونه آن نیزه وران سیه پوش. ودیگر آن که پیش از آن که هوم او را بنزد کیخسرو بیاورد، افراسیاب به چاره گری از چنگ او می گریزد وخودرا در دریا پنهان می کند(4/319-322).
به بنِدِ کمندش ببستم چو سنگ
کشیدمش بیچاره زآن جای ِ تنگ
زخواهش برو سست کردم کمند
چوآمد برِِ آب بگشاد بند
به آب اندرست او کنون ناپدید
پی او زگیتی بباید برید (4/319)
حضور هوم در این بخش از زندگانی افراسیاب، هرچند در لباس فردی عابد، اما نمادی از نقش اساطیری اوبه عنوان ایزدی جنگاورکه بر د درواسپ پیش کش می آورد و از او تا اورا درنبرد با اژدها و اهریمنان یاری دهد، درخوددارد. یکی ازآرزوهای هوم براساس یشت نهم( هوم یشت) این است که آن کامیابی را داشته باشد که افراسیاب تباه کار تورانی را بزنجیربکشد و کشان کشان به نزد کی خسرو آورد تا به انتقام خون سیاوش در کرانه ی دریاچه ی چیچست کشته گردد. (16)
دو: کشنده ی افراسیاب کیکاوس نیست بلکه کیخسرو است.
افراسیاب در خواب باد سر نامور پهلوانی را می بیند که اورا نزد کیکاوس که جوانی دوهفته یا چهارده ساله شده است می برد که چهار زانو(گرد) بر تختی نشسته و چون افراسیاب را دست بسته در نزد خود می بیند، غرشی به تنش غرنده میغ بر میآورد و اورا با تیغ به دونیمه می سازد.
مرا پیش کاوس بردی دوان
یکی بادسر نامور پهلوان
یکی تخت بودی چو تابنده ماه
نشسته برو گرد کاوس شاه
دوهفته نبودی ورا سال پیش
چودیدی مرا بسته درپیش خویش
دمیدی بکردار غرنده میغ
میانم به دونیم کردی به تیغ
خروشیدمی من فراوان ز درد
مرا ناله و درد بیدارکرد ( 2\248)
برخلاف آنچه در خواب آمده است، کیخسرو افراسیاب را پس از بیرون کشیدن از دریا بلافاصله می کشد و اورا پیش کیکاوس نمی برد.
به شمشیر هندی بزد گردنش
به خاک اندر افگند نازک تنش
زخون لعل شد ریش و مویش سپید
برادرش گشت از جهان نا امید.(ش4\322)
سه: هویت باد سرنامور پهلوان؟
در باره ی هویت آن باد سر نامور پهلوان دکتر خالقی مطلق در یادداشتهای شاهنامه نظریه ای آورده اند که دیگر فرضها را مبنی بر یکی گرفتن آن نامور پهلوان با کیخسرو از سوئی و آن جوان چهارده ساله با کیخسرو رد می کند. به دیده ی ایشان چهارده ساله به کیکاوس برمی گردد. یعنی افراسیاب کیکاوس را در خواب جوانی چهارده ساله می بیند. و او در واقع نمادی از کیخسرو است که هنوز از مادر نزاده است. کشته شدن افراسیاب بدست کیخسرو جوان، در رؤیای افراسیاب ظاهر می شود، ولی چون کیخسروی هنوز از مادر زاده نشده،کیکاوس بجای او تصور می گردد.(17)
پایان سخن
همانگونه که در آغاز آوردیم خواب این پدیده ی رازآلود هستی انسانی از کهن ایام در ذهنیت ایرانی مطرح بوده و ایرانیان از دیر باز به خواب ونقش آن در بازنمودن پاره ای از رازهای درونی و همچنین نقش آن در پیوند دادن انسان با ابعادی بسی فراترازاین زندگی زمینی اعتقاد داشته اند. در شاهنامه این دانشنامه ی زبان و فرهنگ ایرانی، خواب و خوابگزاری از پایگاهی بلند بهره منداند. نکته ی عمده ای که در خوابهای شاهنامه باید مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، تأثیریست که در رفتار بازیگران در عالم بیداری و به تبع آن بر روند حماسه می گذارد. نکته ی دیگری که در خوابهای شاهنامه اهمیت دارد، حضور نمادهائیست که در این خوابها نقش می بندند. این نمادها آیا چه رابطه ای با وجدان و باورهای جمعی دارند؟ آیا وابستگی پاره ای از چهره های حماسه ی ملی ما به پاره ای از نمادها نشانگر پاره ای از باورهای جمعی نیست؟ سیاوش همواره ، همچون خورشیدی نورانی، و نشسته بر تختی درخشان در خوابها ظاهر می شود که می تواند نشانگر باور خودآگاه جمعی ایرانیان به برخورداری سیاوش از فرٌه ی ایزدی ونوعی قداست باشد. کیخسرو در خواب گودرز به درستی برخوردار از فرٌه است.خبرهستی او را درتوران زمین سروش به گودرز می دهد. افراسیاب در فضائی از وحشت و خشک سالی ظاهرمی شود و شاید نشانگر پیوند او باشد با نیروهای اهریمنی که در باورهای ایرانی نقش بسته.
درمیان خوابهای شاهنامه، حضور این نشانه ها را با آوردن یکی از برجسته ترین نمونه های تأثیر گذار بر روند حماسه یعنی خواب افراسیاب تاآنجا که این گفتار اجازه می داد باز نمودیم. بر رسی این خواب و نتایجی که ازآن بدست آوردیم، نظریه ای را که درآغاز بیان کردیم بخوبی تأئید می کند. خواب افراسیاب هم بلحاظ جنبه های روانشناسی و هم ازنقطه نظر تأثیری که بر روندحماسه می گذارد وهمچنین در برداشتن ِنمادهایی که با باورهای جمعی پیوند دارند، از مهمترین خوابهای شاهنامه است. هرچند خواب او با سرنوشت و پایان کار او به طور کامل همخوانی ندارد، اما آنچه برای ما مهم است باور افراسیاب در آغاز کار بدین خواب است و رفتاری ست که در پیش می گیرد.
پی نوشتها:
*ـ آنچه در این گفتار از شاهنامه آورده شده، برگرفته از شاهنامه ی فردوسی به کوشش دکتر جلال خالقی مطلق است، در هشت دفتر،انتشارات مرکز دائره المعارف اسلامی، تهران 1386. این پژوهش وامدار رهنمودهای استاد فرزانه ام، دکتر جلال خالقی مطلق است. برخود لازم می بینم از مهرو یاوری ایشان سپاسگزاری کنم.
- خطیبی ابوالفضل، خوابنامه های فارسی، در وبلاگ سخن نوشته های ابوالفضل خطیبی در زمینه ی شاهنامه شناسی و ایرانشناسی. همچنین بنگرید به: Pierre Lory, Le rêve et ses interprétationns en Islam, Edition Albin Michel, Paris, 2003
- ـ حماسه، پدیده شناسی تطبیقی شعر پهلوانی، ترجمه و نگارش جلال خالقی مطلق، تهران، مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، 1386، ص 93.
- جلال خالقی مطلق، سخن های دیرینه، سی گفتار در باره ی فردوسی و شاهنامه، به کوشش علی دهباشی، گفتار ایران در گذشتِ روزگاران، ص187
- ابراهیم پورداود، سروش، گزارش یشتها، بخش یک، چاپ دوم، تهران 1347،ص520
- احمد تفضلی ، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام،تهران انتشارات سخن،1376، ص170
- میر جلال الدین کزٌازی، رؤیا، حماسه، اسطوره، نشرمرکز،تهران 1372، ص 80
- برای جنبه ی سرشت اساطیری افراسیاب بنگرید به سجاد آیدنلو، نشانه های سرشت اساطیری افراسیاب در شاهنامه، فصلنامه پژوهشهای ادبی، شماره 2، پائیز و زمستان 1382
- بنگرید به سجاد آیدنلو، افراسیاب،در مجموعه ی فردوسی و شاهنامه سرائی، تهران فرهنگستان زبان و ادب فارسی 1390، ص 567
- این عقیده بازهم در شاهنامه آمده است 6/473و742و736 بنگرید به خالقی مطلق یادداشتها ی شاهنامه بخش یکم ص 613. در پادشاهی بهرام گور از زبان زن پالیزبان می شنویم: چو بیدادگر شد جهاندار شاه/ زگردون نتابد به بایست ماه/ به پستانها در شود شیرخشک!/ نبوید به نافه درون بوی مشک!/…به دشت اندرون گور مردم خورد/ خردمند بگریزد و غم خورد/ شود خایه در زیر مرغان تباه/هرآنگه که بیدادگر گشت شاه!
- برای آگاهی از آخرین مراحل رویاروئی افراسیاب و کیخسرو و مکانهای جغرافیائی این نبردها بنگرید به : جلال خالقی مطلق «گنگ دژ، روایتی الحاقی در داستان سیاووش؟»، نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه آذرآبادگان، 1353/ 112، ص 385ـ 404.
- نقل از آیدنلو. نشانه های سرشت اساطیری افراسیاب در شاهنامه ، فصلنامه پژوهشهای ادبی، شماره 2، پائیز و زمستان 1382
- تاریخ سیستان، بتصحیح ملک الشعراء بهار، ص14
- همان ص16
- همان ص 17
- بنگرید به آیدنلو، یاد شده در شماره ی 11 وبرای شرحی دیگر از پیوند اساطیری افراسیاب با خشکسالی به محمد نوید بازرگان، آب و افراسیاب، پژوهشنامه ی ادب حماسی، بهار و تابستان 1388، دوره 5 شماره 8 ص 37 تا 59
- بنگرید به محمد نوید بازرگان، هوم عابد درشاهنامه و ریشه های اسطوره ای آن، پژوهشنامه ی ادب حماسی، سال نهم، شماره ی پانزدهم، بهار و تابستان 1292،ص106
- بنگرید به جلال خالقی مطلق، یادداشتهای شاهنامه جلد یکم، ص609