دکتر شهین سراج
در مقايسه با «كافة سورات» و «كلبة هندی»:
دو داستان از برنادن دو سن پير
ارزش پژوهشهاي فريدون آدميت در راه شناساندن تاريخ تفكر در چند دورة اخير بر كسي پوشيده نيست. يكي از جنبههاي در خور ستايش پژوهشهاي او كوشش همهجانبهاش ميباشد در راه شناسايي و ارائة نحوه برخورد تفكر ايراني با نحلههاي جديدي فكر و انديشه. آدميت در كندوكاو عميق و زيركانة خود هر كجا فروغ تأثيري از فكرتي ديگر و نوين بر انديشه و ذوق ايراني يافته آن را با قيد سرچشمة اصلي يادآور ميشود. اين ويژهگي كار او براي پويندهاي كه در راه مطالعات تطبيقي فرهنگها و تاريخ عقايد قدم برميدارد بس ارزنده و راهگشاست. اگر چه تكية اصلي آدميت بر متون سياسي و اجتماعي است ولي در اين پويندگي جاي و ارزش ادبيات را در انتقال انديشه از ياد نميبرد. بدين خاطر هر كجا به شعر، داستان، نمايشنامه و هرگونه آفريدة ديگر ادبي بهويژه آنها كه از زبانهاي ديگر برگردانيده شده و بهاعتباري نقشي در انتقال فكر و انديشهاي جديد داشتهاند برخورده، به كندوكاو و چگونگي نشست آن در زواياي انديشة ايراني ميپردازد. در ارائة چگونگي اين نشست، آدميت بما ميآموزد كه آثار ادبي همواره خالص و دستناخورده وارد جهان ايراني نشده، بلكه پارهاي ضرورتهاي تاريخي و فرهنگي و شگردهاي ابتكاري مترجمين به آنها گاهي رنگ خاص بينش برگرداننده را بخشيده. آدميت هم در پي نشان دادن همين شگردها و رنگها و چون و چرائي آنهاست. او هوشمندانه از زواياي آفريدههاي ادبي به دنبال جوهر اصلي فكر تأثير پذيري تفكر ايراني از آنها ميگردد و بازتابهاي آن را در برابر ديده ميگذارد.1

میرزا آقاخان کرمانی
يكي يكي از دستپروردههاي ادبي كه آدميت از ديدگاه ادبيات تطبيقي و از پايگاه انتقال انديشه به آن پرداخته داستان هفتاد و دو ملت 2 از آثار درخور توجه میرزاآثا خان کرمانی (1232 – 1275 ش / 1853 – 1896 م) ميباشد كه بر اساس دو داستان كافة سورات 3 و كلبة هندي 4 نويسنده فرانسوي ، ژاک هانري برناردن دو سن پير Henri Bernardin De Sant- Pierre (1737- 1814 م) نوشته شده.5
نقد و بررسي اين اثر و پرداخت به جنبههاي مختلف آن موضوع و محتواي اين مقال است.
در مقام مقايسة هفتاد و دو ملت با دو داستان كافة سورات و كلبة هندي چند پرسش بنيادي مطرح ميشوند. بنيادي تراز همه آنكه آیا هفتاد و دو ملت برگردان نقد به نقد است از اين دو داستان يا اقتباسي است آزاد؟ ديگر آنكه ميرزا آقاخان آيا به دنبال انتقال انديشة برناردن دو سن پير است يا آفريدة ادبي اورا تنها از نظرگاه ساختار جالب و ابتكاري آن بكار گرفته و بقول دکتر فریدون آدميت آنرا مأخذ قرار داده و بسط مقال داده است؟6 پيام برناردن دو سن پير اين فيلسوف طبيعتگرا و گريزان از زدو بندهاي اجتماعي، پيرو ژان ژاك روسو و الهام بخش شاتوبريان چه وجه مشتركي با افكار ميرزا آقاخان كرماني، آن تبعيدي پرجوش و خروش، آن كشتة عشق وطن، آن شيفتة عقل و عقلانيت و خواستار بنيانگزاري مظاهر مدنيت جديد ميتواند داشته باشد؟ آنچه مسلم است اينكه پاسخ ما، لااقل در آنچه كه مربوط به تقابل انديشهها ميشود هنگامي ميتواند جامع و مانع باشد كه همگي آثار و دستاوردهاي اين دو نويسنده را که در فاصلة زماني نهچندان دور از هم ولي در دو جهان ، و دوفرهنگ متفاوت زندگي كردهاند روياروي هم قرار دهيم. ولي از آنجا كه هدف ما در اين مقال روبرويي تنها سه اثر ادبي و بهويژه جستجوي همساني يا ناهمساني آنهاست، پيش از هر چيز به شناسايي اين سه اثر ميپردازيم.
با عرضة داستان قهوهخانة سورات و كلبة هندي آغاز ميكنيم كه اساس آفرينش و الهام اديب ايرانيست.

Jacques-Henri Bernardin de Saint-Pierre
قهوه خانة سورات
اين داستان كه در زمان خود بسيار مورد پسند ناپلئون بناپارت قرار گرفت 7 شرح بحث و جدال پارهاي از پيروان مذاهب و اديان گوناگون است كه برحسب اتفاق در قهوهخانهاي خيالي در بندر سورات در هند گرد آمدهاند. بحث و جدل با ادعاي يك دانشمند ايراني آغاز ميشود كه منكر وجود صانع و واجبالوجود در عالم است. اين شخص تمام عمر خود را در تحصيل علم الهي گذارنيده و به خواندن و نوشتن كتب گوناگون در آن موضوع صرف كرده بود ولي عاقبت كارش به الحاد و ضلالت كشيده و چنين گمان ميكرد كه در عالم صانعي وجود ندارد و به ناچار ميگفت: « خدايي مردم را نيافريده بلكه اين مردم خدايي را آفريدهاند».8 حاضران در قهوهخانه به شنيدن ادعاي كفرآميز آن ايراني برآشفته ميشوند و هر يك به ادله و براهین گوناگون سعي در رد ادعاي او و اثبات واجبالوجود ميكنند. ولي غائله بدينجا پايان نميگيرد. هر يك از مدعيان را عقيده بر آنستكه اين تنها طريقت و دين اوست كه حقانيت داشته و راه به جايي ميبرد و ديگران همه در گمراهي و ضلالتاند. رشته سخن را پس از دانشمند ملحد ايراني يكي از پيروان آيين برهمايي و پس از او يك دلال يهودي به دست ميگيرند. برگفتارهاي آنها دلايل يك كاتوليك ايتاليايي و دعاوي يك ترك سني و سپس داعية يك ايراني اهل تشيع افزوده ميشوند تا سرانجام يكي از مريدان كنفسيوس نقطة عطفي بر اين جارو جدالها ميگذارد. او بدون آنكه بخواهد آييني را بر آيين ديگر برتري دهد با آرامش و صبر اهالي هيجان زدة قهوهخانه را به انديشيدين فرا ميخواند و براي پندگيري آنها داستان آن جهانگرد را ميآورد كه در پي تعريف ماهيت نور خورشيد بود و چون از پس آن بر نيامد چنين پنداشت كه نور خورشيد وجود بيروني ندارد و در پاسخ همة مدعياني كه درصدد اثبات نور خورشيد بودند ميگفت: « نور آفتاب مايع نيست زيرا اگر مايع و سيال بود ممكن بود كه آن را از ظرفي به ظرف ديگر بريزند و مانند آب از شدت باد به اطراف ميجنبيد و اگر آتش بود هرآينه آب آن را خاموش ميگردانيد. روح هم نيست زيرا به چشم ديده ميشود، ماده هم نيست چونكه به جنبش نميآيد بنابراين چون روشني آفتاب نه روح است و نه ماده پس هيچ نيست و وجود بيروني ندارد».9 ادعاي عجيب آن جهانگرد سبب برانگيختن جدالي در ميان همراهان او ميشود. هركس برآن بود كه خورشيد و نور آن را بهتر از ديگران ميشناسد. زيرا به گمانش خورشيد تنها از سرزمين او بر ميآيدو باز تنها در همانجا برمينشيند. به نظر مريد كنفسيوس اين غرور است كه اختلاف و نفاق را در ميان افراد بشر مياندازد و آنها را مفلوك و بدبخت ميسازد. كبر است كه ماية بدبختي و نكبت شده و بنياد انسانيت و آدميت را بر ميافكند. همانگونه كه افراد بشر در مورد آفتاب هم رأي نيستند در باره سرشت باري تعالي نيز عقايد گوناگون دارند و هر يك طريقي مخصوص و آييني ويژه را دنبال ميكنند. اين نهايت كوردلي است كه قومي خيال كند كه خداوند را بهتر از ديگران ميشناسد…وجود خالق همچون خورشيد است كه نور آن بر همگان ميتابد.10
برناردن دو سن پير با گفتار مريد كنفسيوس در رد دگماتسم، فراخواني به يگانگي و اتحاد ميان افراد بشر، داستان قهوهخانة سورات را به پايان ميآورد.
كلبة هندي
اين داستان را نخست برناردن دو سن پير به عنوان پيش درآمدي بر كتاب ديگرش به نام سفر به جزيرة فرانسه 11 در نظر گرفته بود. كتاب نامبرده كه درسال 1773 چاپ شده سفرنامه ايست در بيان اوضاع جغرافيايي و انساني جزيرة موريس يا جزيرة فرانسه كه از سال 1715 در شمار مستعمرات فرانسه در آمده بود. نويسنده به خاطر اشاراتي كه در اين سفرنامه به وضعيت بد بردگان كرده بود مورد خشم رژيم فرانسه قرار گرفت.12 كلبة هندي، در زماني دورتر و براي نخستين بار در سال 1791 چاپ شد. به گواهي خود برناردن، رهآورد اين داستان برايش پيروزي بود و موفقيت. به خاطر نزديكي موضوعي و فلسفي اين داستان با پل و ويرژيني 13 معروفترين رمان برناردن، از سال 1804 كلبة هندي همواره بهپيوند رمان مزبور درج و نشر ميگردد.
داستان كلبة هندي شرح سير و سلوك يك پژوهشگر انگليسي است كه از طرف انجمن سلطنتي انگلستان مأمور پويش و جستجوست. اين انجمن كه در پي گردآوري يافتهها و شناختهها و نگارش و برپايي يك دانشنامة گسترده است، از دانشپژوهان و دانشمندان ميخواهد تا به گرد جهان بگردند و پاسخ سه هزارو پانصد پرسش را در زمينههاي گوناگون بيابند. وابستگان به اين انجمن برآنند كه تنها راه خوشبختي دست يافتن به دانش بيشتر و بازجست حقيقت است.14
اين جستجو و پويندگي، يكي از وابستگان انجمن را كه از همه آموختهتر است و شخصيت اصلي داستان را ميسازد، به سرزمينهاي گوناگون و به كانون عمده دانشگاهي و دانشپژوهي آن روزگار ميكشاند. براي يافتن پاسخ به پرسشهاي خود، آن جستجوگر با آموختهترينها به گفتگو مينشيند. انبوهي از كتاب و دستنوشته، مدارك و اسناد گوناگون گرد ميآورد. اما اين جستجوها نه تنها روشنگر هيچكدام از پرسشهاي او نيستند بلكه آن پژوهشگر، پس از آگاهي از ناهمخواني شناختهاي بشري در شكاكيت آزاردهندهاي نسبت به شناخت و قاطعيت شناخت فرو ميرود. دكتر سرگشته با خود چنين ميانديشيد: « اگر اين دانشآموزي بر شكاكيت انسان بيافزايد پس از آنهمه تلاش و كوشش چه حاصل؟»15 اينچنين، پرسشي بنيادي در بارة حقيقت و چگونگي دستيابي به آن، ذهنيت حكيم انگليسي را به خود مشغول ميدارد.پس از كاوشهاي دامنهدار به اين عقيده ميرسد كه حقيقت را نميتوان تنها در ميان كتابها يافت زيرا هر كتابي با كتاب ديگر در تضاد است. از سوي ديگر عقل نيز كه تا كنون هدايتگر او در راه جهانشناسي و حقيقتپژوهي بوده است ديگر نميتوانست دستافزار سنجيدهاي براي يافتن حقيقت باشد زيرا به ديدة او عقل پديدهايست شخصي و ماهيت آن از انساني به انسان ديگر فرق ميكند. پس براي جستن حقيقت ميبايست به دنبال وسيلة ديگري بود و دانست كه آن كدام است و در كجا ميتوان به جستجويش پرداخت؟16
حكيم، كه جويايي حقيقت سروكارش را به ديار هندوستان انداخته، ناخرسند و نااميد از نيافتن پاسخ اين پرسش به خيال بازگشت به زادگاه خود ميافتد. ولي پيش از راهي شدن، او را ميگويند كه تنها يك نفر قادر است به پرسشهاي او پاسخ گويد و آن كسي نيست مگر پنديت بزرگ رهبر برهماييان كه در معبد جاگرنات ساكن است. اما ديدار او، براي يك فرنگي ناپاك از محالات است.17 مگر آنكه به انجام همة آداب و فرايض تن دهد و آمادة ديدار آن رهبر بزرگ شود. دكتر انگليسي تشنه و جوياي حقيقت كلية شرايط را از غسل گرفته تا دور ساختن همة ابزار و آلات ساخته شده از پوست و پشم حيواني ميپذيرد تا شايد بهديدار آن رهبر بزرگ نايل شود. ولي از ديدار با آن مقام اعظم هم فيضي نصيبش نميشود. پنديت بزرگ حقيقت را وديعهاي ميدانست كه از صدوبيستهزار سال پيش در نوشتههاي برهماييان ثبت شده است و فقط برهماييان هستند كه كليددار رمز حقيقتاند، ديگر افراد بشر را سروكاري با آن نيست مگر آنكه به آيين برهماييان بگرايند.18 دكتر سرخورده از آنهمه تلاش و كوشش و پذيرش آنهمه شرايط نامعقول راه بازگشت در پيش ميگيرد. اما ياري بخت اورا از ميان طوفاني هولناك، به كلبةدورافتادهاي ميرساند. اين كلبه از آن يك پاريا است كه هندوان آنها را نجس و ناپاك ميشمارند. پاريا به همراه همسرش كه از كاست آنها نيست ولي او نيز به نوعي قرباني تعصبهاي دينيست، به مكانی دور افتاده در دل جنگلهاي انبوه پناه آورده است. آن دو در دل طبيعت و دور از هر گونه مدنيت و تمدن زندگي آرامي دارند. پاريا با خشنودي و دور از هرگونه ترسي دكتر را در سراي طبيعي و سادة خود پذيرا ميشود. دكتر انگليسي در آن شب هولناك در گفتگو با پاريا را ميگشايد. او كه تا آن ساعت هرگز نامي از پديدة پاريا و رفتار غير انساني هندوان با آنان نشنيده بود پس از پي بردن به مصائب آن طايفه از آنهمه تسلط او بر زندگي و خرسندي و آرامشش در شگفت شده و بر آن ميشود تا ماجراي خود را براي او شرح بدهد و پرسشهاي خود را در بارة حقيقت با او در ميان بگذارد. پاريا پس از شنيدن سرنوشت آن دكتر سرگردان از اينكه او براي جويايي حقيقت به سراغ انسانها و كتابها رفته در شگفت شده و او را بسوي طبيعت راهنمايي ميكند. از ديدة او حقيقت تنها در دل طبيعت جاي دارد. از سوي ديگر اين راه عقل نيست كه ميتواند انسان را به حقيقت نزديك كند. آن راه قلب است، آن هم قلبي ساده و پاك. 19 كتاب طبيعت به نظر پاريا انباشته از حقيقت است، حقايقي ملموس و قابل درك. زبان طبيعت به نظر او ساده و بيآلايش است و بدون رمز و راز و همانند زبان انسانها پيچيده و غير قابل فهم نيست. او در پاسخ آن پرسش دكتر كنجكاو در بارة چگونگي دستيابي به حقايق تاريخي و اخلاقي، ميگويد: « حقايق طبيعي اصليترين حقايقي هستند كه انسان بدانها نياز دارد. انسان را چه نياز است كه بر سر فهم رويدادهاي تاريخي عمر خويش را بيهوده بر باد دهد؟ چه كسي ميتواند درستي يا نادرستي يافتههاي ما را در بارة رويدادهاي دورانهاي دور تأييد كند؟ از جانب ديگر اخلاق هم چيزي نيست جز پيام قلب. با ديگران بايد همانگونه رفتاركنيد كه مايليد با شما رفتار بشود».20
پژوهشگر انگليسي خرسند از اينكه پاسخ پرسشهاي خود را نه در كتابخانههاي عظيم و يا از زبان دانشمنداني كه همه با هم در تضاد هستند، بلكه از زبان پاريايي ساده دل يافته است راهي ديار خود ميشود. يافتههاي خود را از كتاب و دستنوشته كه بار صد كشتي ميشود تقديم همكاران خود در انجمن سلطنتي ميكند و براي خود آن سه پاسخ سنجيدة پاريا را به عنوان رهآورد آن سير و سلوك نگاه ميدارد.21
اين چكيدهاي بود از دو داستان كافة سورات و كلبة هندي كه اساس اقتباس ميرزا آقا خان كرماني قرار گرفته. حال به سر وقت هفتاد و دو ملت ميرويم و شگردها و برداشتهاي نويسنده و اديب ايراني را در بر خورد با دو داستان ياد شده جستجو ميكنيم.
داستان هفتاد و دو ملت كه فريدون آدميت از آن بهعنوان رساله ياد ميكند، در حقيقت پيش در آمديست بر كتاب ديگر ميرزاآقاخان كرماني كه حكمت نظري نام دارد. اين كتاب به گفتة آدميت « تأليف كلانياست در بحث از اصول حكمت اولي و با توجه به سير عقايد حكماي قديم يونان و ايران و فيلسوفان عصر اسلامي و اصحاب مذاهب مختلف كه ضمن آن نويسنده آراي پارهاي از دانشمندان جديد اروپايي را نيز آورده و نوعي فلسفة تركيبي و التقاطي پرداخته».22
در آغاز نسخة خطي هفتاد و دو ملت اين عبارت ديده ميشود:« خلاصة اقوال حكماي اسلاميه از قول ميرزا جواد شيرازي در مقابل تحقيقات مريد كانفوسيوس در قهوه خانة شهر سورت …».23
در هيچ جاي هفتاد و دو ملت ميرزا آقاخان اشارهاي به متن فرانسه يا برگرداني آن كتاب نميكند. ولي به خاطر نزديكي و همساني كه ميان پارهاي از قسمتهاي هفتاد و دو ملت با دو داستان سن پير وجود دارد ميتوان باور داشت كه او اصل دو داستان يا برگرداني از آن دورا را به عربي يا تركي پيش چشم داشته است. اصولا ميرزا آقاخان به زبانهاي فرانسه، انگليسي و عربي و تركي آشنايي داشته و با كار ترجمه مآنوس بود و گاه از اين راه گذران زندگي ميكرد. در يكي از نامههايي كه از استانبول به ميرزاملكمخان نوشته به توانايي خود در اين رشته اشاره كرده مينويسد: « در استانبول امر مطبوعات خيلي سخت شده حريت افكار و آزادي قلم براي كسي ميسر نيست در بلاد فرنگستان هم وسيلة گذراني ندارم. اگر مقتدر بودم آنجاها خودي نگاه بدارم هنر و شجاعت مرا مشاهده ميفرموديد. از آن مبادي آدميت توقعيكه دارم اين است در صورتي كه وسيلة معاشي براي بنده در آنجاها پيدا ميشود مرا به لندن برسانيد … زبان فارسي و عربي را با قواعد و ادبيات آن مكمل ميدانم تركي به قدر ضرورت، بر ترجمه مقتدرم. فرانسه به قدر افاده مرام تحصيل كردهام و همچنين انگليسي را مخصوصا مشغولم ».24
غير از ترجمة دو داستان برناردن دو سن پير ميرزا آقاخان در امر ترجمة سرگذشت تلماك اثر فنلون (1715– 1651)Fenelon – كه تأثير بارز بر افكار روشنفكران ايران و عثماني گذاشت دست داشت و چند بخش آنرا منشيانه ترجمه نمود.25 ترجمة ژيل بلاس اثر لوساژ – (1747 – 1668) Lesage– نويسندة ديگر فرانسوي و همچنين برگردان قسمتهايي از سرگذشت حاجي بابا جيمز موريه – (m1849) James Morier– نيز از اوست .26
رسالة هفتاد و دو ملت با شرح حالي از آقاخان كرماني در سال 1343 ق و به همت ميرزامحمدخان بهادر و توسط انتشارات ايرانشهر در برلين منتشر شده. در اين نسخه كاظمزاده ايرانشهر مطالب ديگري نيز گنجانيده كه در شناخت متن نويسندة آن به ما كمك ميكند. از آن جمله است مقدمهاي در حكمت اديان، برگردان شرح حالي از برناردن دو سن پير از زبان عربي به قلم نويسندة مصري محمود خيرت كه افزون بر ترجمة سيد مصطفي منفوطي از داستان پلو ويرژيني به چاپ رسيده. در اين نسخه برگردان قهوهخانة سورات از زبان روسي به چشم ميخورد كه مجموعة حكايات مختصر توسط تولستوي گنجانيده شده است.27 متن قهوهخانة سورات را آقاي جمالزاده تحت عنوان قهوهخانة سورات يا جنگ هفتاد و دو ملت در برلن ترجمه و منتشر نموده است.28
همسانی ها وناهمسانی ها
اولين تفاوت بارز را در انتخاب عنوان ميتوانيم بيابيم. شايد به ديدة ميرزاآقاخان عنوان هفتاد و دو ملت كه در فرهنگ ما نقشي نمادين دارد براي متني كه صحبت از افتراق مذهبي به ميان ميآورد، مناسبتر به نظر آمده. اين اولين شگرد اوست در بخشيدن رنگي بومي به بازآفريني دو داستان برناردن دو سن پير. ميدانيم كه عنوان هفتاد و دو ملت اشاره دارد به حديثي معروف و منسوب به حضرت محمد (ص) « ان امتي ستفرق بعدي علي ثلثه و سبعين فرقه، فرقه منها ناجيه، و اثنان و سبعون في النار» ] همانا امت من پس از من به هفتاد و سه فرقه پراكنده خواهند شد. فرقهاي از آنها رستگار و هفتاد و دو فرقة ديگر در دوزخ خواهند بود[. اين حديث كه به حديث تفرقه يا افتراق مشهور است با عبارات گوناگون نقل شده و گاه بهجاي هفتاد و دو ، هفتاد و سه يا هفتاد و يك ياد شده. حديث مزبور در شعر و ادبيات فارسي هرجا كه صحبت از ريشخند زدن به افتراق و جنگ بيهوده عقيدتي ميرود تضمين و يادآوري شده. شايد شناختهترين آنها اين غزل حافظ باشد. غزلي كه بيت معروفش در سرلوحة رسالة ميرزاآقاخان نقش بسته است.29
جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
اختلاف در پرداخت، هفتاد دو ملت دو داستان در قالب يك داستان
غير از اختلاف در عنوان، آنچه كه در رويارويي دو اثر ادبي قابل ذكر است مسآلة اختلاف در پرداخت است. ميرزاآقاخان كرماني نیزداستان خودرا از قهوهخانة سورات و با ادعاي كفرآميز آن دانشور ايراني آغاز ميكند هموكه « همة عمرش در علم كلام و اصول عقايد و صحبت ديانت صرف شده بود و در آخر، كارش به الحاد و ضلالت كشيده به هيچ چيز اعتقاد نداشت همه چيز را افسانه و ريشخند و بازيچه ميپنداشت…»30 ولي در قهوهخانهاي كه آقاخان ميآفريند كه ميتوان آن را نوعي شوراي مذهبي دانست غير از فرقههايي كه در متن قهوهخانةسورات ذكر شده نمايندگان ديگر ملل و نحل نيز اجازة صحبت و بيان مييابند. اينچنين استكه در اين مكان خيالي بهجز برهمايي، يهودي، مسلمان سني و شيعي و مريد كنفسيوس، بهگفتههاي يك پارسي زرتشتي، يك شيخي، يك مريد طريقت نعمتالهي، رهروي در مكتب بابيه و بهائي نيز گوش فرا ميدهيم و با دلايل و براهين ايشان در اثبات حقانيت مكتب خود آشنا ميشويم. ميرزاآقاخان گفتار مريد كنفسيوس را در پايان همه حرف و نقلها ميآورد. او هم بهمانند آن چيني پر از آرامش طرفدار تساهل و آزاد انديشي درامر ديانت است. بدين خاطر گفتار اورا با تفاوتهاي اندكي در متن هفتاد دو ملت درج ميكند. اما براي ميرزاآقاخان تنها تساهل در امر ديانت كافي نيست او به دنبال راه حلي ميگردد كه افراد بشر و بخصوص هموطنان خود را از قيد خرافات و تاريك انديشي و تعصب رهايي بخشد. بدين خاطر در ميان حاضرين در قهوهخانه شخصيت جديدي ميگنجاند كه ساخته و پرداختة خود اوست. اين شخصيت كه به آرا و افكار او خواهيم پرداخت نامش ميرزا جواد است و اهل دانش و سواد و هم از زبان اوست كه داستان كلبة هندي براي عبرت حاضرين نقل ميشود.
بدين شيوه ميرزاآقاخان با افزودن شخصيتي جديد، دو داستان را باهم پيوند ميدهد. پس از نقل داستان كلبةهندي از زبان ميرزا جواد، ميرزاآقاخان ما را به قهوهخانةسورات بازگردانيده وبار ديگر رشتة گفتار را به ميرزا جواد ميسپارد و هم از زبان اوست كه پيام و سرانجام كلام را در بارة آنچه كه مورد نقد و بررسي قرار گرفته ميشنويم.
رنگ ايراني داستان، رنگ شخصيت آقاخان
غير از جنبههاي ساختاري، ديگر نكتهاي كه ميتوان در بارة برگردان و بازآفريني داستان گفت، رنگ ايراني و رنگ ميرزاآقاخاني هفتاد دو ملت است كه آنرا از كار برناردن متمايز ميسازد. قهوهخانةسورات ميتواند نمايندة هر قهوهخانة ايراني، يا حتي يادآور هر محله و يا در مقياسي بزرگتر يادآور ايران آن روزگار باشد كه ميدان انواع جنگ و جدالهاي عقيدتي و مذهبي بود.31
از سوي ديگر پرداخت گفتارها، كاربرد واژهها واصطلاحات و نحوه بيان و برهان هريك از طريقتها به شيوهاي نگاشته شده كه خواننده را به بطن اختلافات و آراي زمانه كشيده او را در مركز فرهنگي مذهبي ايران سده سيزدهم قرار ميدهد. گويي خود ميرزاآقاخان در اين جدالهاي مذهبي شركت داشته و از نزديك آراي صاحبان هر يك را ميشناخته، بدين خاطر هر عقيده و طريقتي را با بهرهگيري از لغات كليدي، ابزار واژگاني آن طريقت و با اشاره به نام پايهگزاران آن ساخته و پرداخته است. واين ميسر نيست مگر به كمك پژوهش و غور دائمي در اين عوالم كه ما وجود اين ذوق را در ميرزاآقاخان به وفور سراغ داريم.
ميدانيم باز هم بهياري پژوهشهاي دکتر فریدون آدميت، كه آقاخان در اين زمينه تحقيقات دامنهداري انجام داده و غير از هفتاد و دو ملت، رسالة هشت بهشت، عقايد شيخيه و بهائيه، رسالة انشاءالله و ماشاءالله و بخشهايي از سه مكتوب و صد خطابه را به اين مباحث اختصاص داده.32 اما آنچه كه هفتاد و دو ملت را نسبت به ديگر آثار او متمايز ميكند كاربرد شيوة گفتگو است. گاهي همراه با طنز، آنهم با استفاده از اصطلاحات جاري در هر طريقت كه به آن كشش خاصي ميبخشد. براي نمونه ميتوانيم بخشهايي از مجادلة شخص شيخي با مريد نعمتاللهي را در اينجا بياوريم:
«… ناگاه شخصي سياح از اهل كرمان، كه از سلسله نعمتاللهي و پسرزادة رونق عليشاه بود روي به آن شيخي كرده وگفت: سخنان شما همه موافق منطق و صواب و مطابق رآي اولوالباب است وليكن بفرماييد ببينم آن نقطة علم و شيعة كامل امروز كيست؟ آن شخص شيخي گفت اگر چه تصريح به اسم حرام است زيرا كه امام هنوز از جزيرة هورقليا بيرون نيامده است، مادهها هنوز نضج كامل نگرفته است ولي چون در اين مملكت آزادي شكوفههاي عالم هور قليا و شهرهاي جابلسا و جابلقا تازه دميده است بنده فاش و بيپرده عرض ميكنم. آن نقطه علم و ركن رابع و شيعة كامل امروز سركار آقاحاجي محمدخان روحنا فداه است كه به موجب نص صريح از جانب آقاي مرحوم تعيين شده و آقاي مرحوم سيد نبيل تعيين فرموده و سيد نبيل را شيخ جليل معين داشتهاند … آن شخص نعمتالهي باز پرسيد كه مرحوم شيخ از جانب كه نصب شدهاند؟ شيخي گفت مرحوم شيخ از جانب كسي تعيين نشده بود بلكه در عالم رويا از حضرت امام عسكري علوم آل محمد را تلقي مينموده. نعمتالهي گفت هزار رحمت بر پدر بابيها كه شيخ احمد را نبي سماوي و صاحب نور مستكفي و مستنير از عقل فعال ميدانند باز حرفشان راه بهدهي ميبرد، شما هنور اين قدر حس نكردهايد كه خواب و خيال هرگز نميتواند دليل بشود، بر فرض هم بشود براي خود بيننده خوب است نه براي ديگران پس بنا بر قول شما شيخ احمد بر ديگري حجت نتواند بود مگر تنها براي خودش، و آن بحثي كه شما بر فقيه نموديد بر خود شما وارد ميآيد زيرا كه سلسلة شيخ احمد از زمان امام تا كنون امتداد نداشته در اين صورت يا بايد شيخ همان خضر فرخندهپي باشدكه بابيها ميگويند يا اهل بدعت و ضلالت به قول شماها، ولي سلسله فقرا موافق كرسينامه كه در دست داريم صدر به صدر منتهي به امام ميشوند و همة مشايخ ايشان تا به امام ثامن تعيين خاص دارند مثلا سلسلة نعمتالهي ميرسد به شيخ معروف كرخي دربان آن حضرت … شيخي چون نام معروف كرخي را شنيد فورًاً استغفرالله گفت: راست ميفرمود آقاي مرحوم كه شما هشت امامي هستيد و بعد از حضرت رضا معروف كرخي را امام ميدانيد و ميگوييد بعد از رضا حامل نقطة علم او بود …».33
كلبة هندي ميرزاآقاخان كرماني
داستان كلبةهندي كه ميرزاآقاخان نقل ميكند از نظر ساختار تفاوت چنداني با اصل فرانسوي آن ندارد. سه بخش اساسي داستان يعني سرخوردگي دكتر انگليسي، ديدار با پانديت بزرگ (رهبر برهماييان) و توقف در كلبة پاريا، در هفتاد دو ملت هم وجود دارد. اختلاف عمده در فضاسازي، پرداخت شخصيتها و نتيجهگيري داستان است كه به آن خواهيم پرداخت.
فضاي طبيعي، فضاي انساني
بر خلاف برناردن دو سن پير ميرزاآقاخان كرماني اصراري در نقاشي فضا و مكانيكه داستان در آن ميگذرد ندارد. غير از تفاوت در نتيجهگيري و پيام داستان، اين ويژگي را ميتوان به عنوان بارزترين اختلاف ميان دو كلبه دانست. برناردن دو سن پير كه نامآوري خود را تا حد زيادي مديون استعداد عجيبش در نقاشي طبيعت است، با وصفهاي خود خواننده را به فضاي طبيعي داستان ميكشاند.
با ترسيم سير و سلوك و جستجوهاي قهرمان داستان كلبة هندي يعني آن دكتر انگليسي سرگشته و ماجراجو، برناردن خواننده را به قلب هند اسرارآميز و دل جنگلهاي انبوهش ميبرد، از ميان طوفانها و رودخانهها ميگذراند و سر انجام هنگامي كه اورا در برابر معبد جاگرنات قرار ميدهد آنچنان دقتي در ترسيم برج و بارو ها، درها و پنجرهها، و باغچهها و شبستانها و درختاني كه معبد را احاطه كردهاند به كار ميبرد كه خواننده خود را در مقابل آن معبد اسرارآميز مييابد. از عظمت معبد، آنگاه ما را دور ميكند و با سادگي كلبة پاريا آشنا ميسازد. در نقاشي اين كلبة سرشار از طبيعت، دقت و وسواسي قابل ستايش بهكار ميبرد و نام گياهان، گلها، درختها و نقش هركدام را در طبيعت يادآور ميشود. براي نمونه ميتوانيم چند تصويرسازي اين نقاش چيرهدست را هنگام برخورد دكتر سرگشته با معبد جاگرنات در اينجا آورده و آن را با توصيف ميرزاآقاخان بسنجيم:
« … بعد از ده روز راهپيمايي دكتر به كنارههاي رودخانه بنگال رسيد. در سر راه خود زائراني را ميديد كه مسرور و مستفيض از ديدار با پنديت اعظم راه بازگشت در پيش داشتند. روز يازدهم هنگام طلوع خورشيدمعبد بزرگ جاگرنات با حصارهاي عظيم و سرخفام ، با جادههاي درهم رفتهاي كه دورتادور آن را فرا گرفته بودند و همچنين با برجهاي مرمرين و سفيد رنگش از دور نمايان شد. معبد در ميان جادههايي قرار گرفته بود كه هركدام به سمت سرزميني كشيده شده و هر يك را به نوعي خاص درختكاري كرده بودند. در يكي درخت خرما، در آن ديگري سدر، نارگيل،موز، كافورو غيره كاشته بودند. درهاي فلزي و براق آن نور خورشيد را بازتاب عجيبي بخشيده و آبنماهايي كه از مرمر سفيد در اطراف آن كشيده بودند سايه گنبد و برج و بارو را دو چندان ساخته بود. دور تا دور معبد را شبستانهاي عريضي فرا گرفته بود با باغچههاي زيبا كه محل اقامت خدمتگذاران ميبود …».34
اما ميرزاآقاخان، به علت تأكيدي كه بر مسأله ديانت در كار خود دارد و مركزيتي كه به اين دورنمايه ميدهد، در توصيف سير و سفر آن حكيم جوياي حقيقت بيشتر دربند فضاي عقيدتي و انساني هند است. به همين خاطر نزديك شدن او را به معبد جاگرنات بهگونهاي ديگر وصف ميكند:
«… همچنان روزگاري بر اين نسق مداومت مينمود تا به جاگرنات رسيد و به زيارت تيرتها شتافت …. در اثناي زيارت تيرتها و ديدن نيكمردان، عجايب و شگفتيهاي بسيار مشاهده نمود. از آن جمله برهمني را ديد كه مانند شخصي لال و كر صوتي بي اصول از دهانش خارج ميشود و چشمان خود را چون نابينايان بهم گذارده، ديگري عصاي اورا گرفته به اين سو و آن سو همي برد. حكيم بر حال اين برهمن مناس رحمتآورده سبب نابينايي و لالي اورا باز پرسيد. ديگري از مناسان گفت او نابينا و لال نيست بلكه خود را بدينگونه وانمود همي كند زيرا كه پس از خواندن علمها و آموختن دانشهاي گوناگون مصلحت خود را چنين ديده كه كر و لال و كور باشد« ز گفتن به خموشي و از خموشي به فراموشي ». ديگري از مناسان را ديد كه در مكان تاريك نشسته نه كسي را ميبيند و نه كسي اورا، در آن اطاق تاريك به رياضت همي گذرانيد. خوردني او منحصر به جوز بويا و برگ كوكنار است …مناس ديگري را ديد كه جوكي شده و جوكي آن باشد كه در اين نشأه زندگاني از دنيا بينياز و به چيزي از خوردني و نوشيدني اين جهان نيازمند نباشد و از نوشيدن شرابهاي گوارا و خفتن بر بسترهاي نرم لذتي نيابد و به لوازم حيات و آسايش تن اصلا نپردازد و دمبهدم دمهاي سرد كشد و زير لب با خود گويد كه اين دنيا و مشغولي او به چيزي نيست و هرچه به نظر ميآيد رو به فنا و زوال رود و به همين سبب رنگ و روي او زردشده و موي او ژوليده و تن او لاغر، روي او بعينه چون گل نيلوفر بود كه پيرامون آن زنبوران سياه و گلبويان باشد…».35
شگرد ديگر ميرزاآقاخان در بخشيدن فضايي ايراني به داستان نقل پارهاي آيات و ابيات است از دهان شخصيتهاي داستان. ناگفته نماند كه ميرزاآقاخان همين شيوه را در ترجمة حاجي باباي اصفهاني به كار برده است.36 اين شگرد هنگامي برجستهتر مينمايد كه ما آنها را از زبان مهرههاي غير ايراني داستان ميشنويم براي نمونه در داستان كلبة هندي دكتر انگليسي براي اظهار خضوع و خشوع خود در مقابل پنديت بزرگ ميگويد:
« من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها ميكني اي خاك درت تاج سرم»
باز هم از خاطر حكيم سرگشته و با زبان شعر و خطاب به پاريايي كه پاسخ پرسشهاي او را يافته ميشنويم:
« گفت مقصودم تو بودستي نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان »
همچنين از زبان پاريا خطاب به حكيم ميگويد :
« گر خانه محقر است و تاريك بر ديدة روشنت نشانم ». 37
دو پاريا، دو پيام
پيام پارياي مردم گريز برنادن در مقابل تفكر ميرزا جواد عقلگرا
پاريايي كه برناردن دو سن پير در داستان خود ميپرورد، انساني است قرباني نظام كاستي ـ مذهبي هند. او با اينكه نه خواندن ميداند و نه نوشتن با منطق ساده و طبيعي خود كه تا حدي هم حاصل درد و رنج اوست، آن عالم انگليسي را كه جهانآموخته و آزموده، به چندين زبان آشنايي دارد و حكمتها و دانستنيها ميداند مجاب ميسازد. پذيرش وضع و زيست طبيعي و گريز از تمام قيد و بندهايي كه مدنيت بر دوش انسان گزارده، اصل و جوهر پيام برناردن است. زيرا از ديد او در طبيعت مشيتي درست نهاده شده و تمام بدبختي بشر از جايي آغاز ميشود كه بنيادهاي زندگي خود را بر خلاف آن پايهگزاري كند. با اتكا به همين منطق طبيعت- باروري، برناردن سعي ميكرد حتي عناصر طبيعي و علت غائي آنها را توجيه كند. اصولا اين نويسنده، نامآوري خود را بيشتر مديون نقاشيهاي خود از طبيعت و همچنين آفرينش زباني جديد براي وصف آن ميباشد و نه پايهگزاري دستگاهي فلسفي با اساس محكم. 38 حتي منطق او در توجيه طبيعت گاه مورد نقد و ايراد صاحبنظران قرار ميگيرد. گوستاو لانسونـ Gustave Lanson ـ يكي از نقادان فرانسوي در مورد اين منطق مشيتي ـ طبيعي او مينويسد : « برناردن بدون آنكه مجهز به شناختي علمي باشد عناصر طبيعت را توجيه ميكند و از اين جهت گفتار او ساده لوحانه مينمايد. براي نمونه بر اين باور استكه ، آتشفشانها در كنار اقيانوسها بدين خاطر قرار گرفتهاند تا با حرارت خود عصارهاي را كه از گياهان و نبات در آب رها ميشود حل كرده و اينچنين از آلودگي آب جلوگيري كنند. يا كفهاي سفيد در كنار صخرههاي سياه بدين خاطر ايجاد ميشوند تا از دور به ملوانان خطر برخورد به صخرهها را هشدار دهند …» . به نظر اين نقاد حتي پاي پيروي او از ژان ژاك روسو ميلنگد و او را بدترين شاگرد روسو دانسته است.39 در واقع برناردن با طبيعتباوري و اعتقاد به مشيتي الهي با اصحاب دائرهالمعارف كه در پي جستجوي رابطهاي علت و معلولي و عقلاني در ميان عناصر طبيعت بودند در ميافتد. در رابطه با همين باور است كه او در داستان كلبة هندي آن حكيم انگليسي را كه نمايندة دانش اروپايي آن دوران و در پي نوشتن دائرهالمعارف است در كنار كلبه منزوي ولي سرشار از طبيعت آن بدوي مردمگريز ولي خوشحال به زانو در ميآورد. از تمام متن برناردن دو سن پير صداي خصومت با عقلانيت و توجيه علمي عالم هستي به گوش ميرسد. آيا آقاخان كرماني نيز بر اين باور است؟
پاريا ميرزاآقاخان يا ميرزا جواد نمايندة تفكر عقلاني
پاريايي كه ميرزاآقاخان در متن هفتاد دو ملت پرورش داده شباهتهايي دارد با آنچه كه پرداخته برناردن است. او نيز قرباني لجاجتها و تعصبهاي بيهودة اجتماعي است. او در پاسخ پرسش حكيم انگليسي مبني بر چگونگي جويايي حقيقت، او را نه تنها به طبيعت بلكه به همة عالم رجعت ميدهد:
« عجب است كه شما حقيقت را منحصر در يك شخص و يك طايفه يا يك ناحيه بدانيد و از پي آن به طلب برخيزيد. تمام عالم پر است از حقايق ثابته، و حقيقت در كل من في الوجود ساري و جاري ميباشد».40
اين پاريا يا دهقان ساده بر خلاف پارياي نويسندة فرانسوي كه عقل را در پيجويي حقيقت عاملي ناتوان و محدود ميداند در اين جستجو هم عقل و هم مدنيت را دو عامل يار و ياور آدمي ميشناسد و حقيقت را اينگونه تعبير ميكند :
« حقيقت يعني خدمت به ابناء بشر، يعني سعي در نظام عالم، يعني تنوير عقل و افكار، يعني اجراي مساوات حقوق در ميان تمام افراد انسان، يعني حفظ ابناي خود، يعني عمارت بلدان و ايجاد صنايع و اختراع فابريكها و تسويه طرق و شوارع و تسهيل وسايط نقليه و ترويج معارف و خيرخواهي عموم خلق و ترويج نفوس و اجراي قانون عدل و انصاف…».41 اينجاست كه گفتار پاريا رنگ عقيدتي ميرزاآقاخان را گرفته و از پرداخت برناردن دور ميشود. آن همخواني و يكپارچگي شخصيت پارياي برناردن را در پارياي ميرزاآقاخان نمييابيم. از آن رو كه پارياي برناردن شخصيتي است يك دست و وفادار به طبيعت. همين باور در منش خود و شيوهاي كه براي زندگي و جستجوي حقيقت برگزيده، نشان ميدهد. حال آنكه پارياي ميرزاآقاخان، مردمگريزي است عاشق عقلانيت و مدنيت كه در دل طبيعت زندگي ميكند و به تنوير عقل ميانديشد.
ميرزا آقاخان داستان كلبة هندي را با ترسيم خرسندي حكيم انگليسي از دريافت پاسخ پاريا به پايان برده و بار ديگر گفتار را به ميرزاجواد ميسپارد. و اوست كه گفتار پاريا را در برتري عقل و اصالت عقل كامل ميكند.
در پرداخت شخصيت و تفكر ميرزاجوادشيرازي42 كه جوهر و جان كلام را از زبان او ميشنويم، ميرزاآقاخان شيرازه طريقتي را ميريزد كه آرمان و آرزوي اوست در برخورد با مسألة تنوع آرا و عقايد و كاربرد عقل در اين زمينه. او منادي مدارا و شكيبايي مذهبي است. در پي آن نيست كه حقيقت صانع و واجبالوجود را تعريف و توجيه كند و ميگويد: « بني بشر به جهت آنكه مجراي فكر و مخرجي از براي خيال و روح خود داشته باشند ناگزيرند از باور كردن چيزي كه منسوب به ملكوتيت و تقديس باشد و الا اسباب سعادت بشر بر وجه كمال فراهم نخواهد شد…».43 آنچه كه در ديدة ميرزا جواد داراي اهميت است، طريقة غير عقلايي افراد بشر است در برخورد با مسئلة ديانت و افتراق آرا. همنوعآزاري و همنوعكشي و جدالهاي خونين بر سر اثبات حقانيت مذهبي كه عصر اورا فراگرفته بود، در نظرش نفرتانگيز مينمود و بدين خاطر آن اعمال ناپسند را به ديدة تحقير مينگريست. اساس و بنيان رواني او در رابطه با ديانت بر تساهل و احترام بر عقايد ديگران گذاشته شده است: « چنانكه سني نبود ولي نام شيخين را به احترام ياد ميكرد و چون كربلا را ياد ميكرد سرشكش بي محابا روان ميشد. از علم اصول امام اعظم ابوحنيفه تمجيد بسيار ميكرد…
اغلب عقايد او با شيخيه مطابقت تمام داشت ولي تبري از كسي اظهار نميكرد و نجات را منحصر به معدودي از شيخيان نمينمود… از عرفا و صوفيه تمجيدات ميفرمود كه هركس آن شيخ مناجات را پير خرابات مغان گمان ميكرد… دهريه و طباعيه و اصحاب زندقه و الحاد و قائلين به اباحه و اشتراك را داناترين مردم و صاحب حس نوراني ميدانست… ولي چراغي براي هدايت بهتر از انوار علم و حكمت نميدانست و جهالت را منشاء هرگونه بدبختيهاي جنس بشر گمان ميكرد». به نظر او همة عصبيت ها و مشاجره و جنگهاي مردم در عالم وحشت و تنگ چشمي نشأت نموده و همه اين سلاسل و اغلال تقيدات زندان ظلمت است. هر انساني بهقدر آنكه از تنگناي وحشت بهفضاي واسع مشاعر عاليه قدم ميگذارد و از انوار معرفت شعاعي ميبيند بههمان مقدار تعصب و جاهليت و چشم بستگي ظلمت او كمتر ميشود… روش او عقل و عقلانيت است و از اينرو هنگامي كه قهوهگيان از او ميخواهند تا رويه و مكتب خود را بر آنها شرح دهد چنين ميگويد:« مبداء و منشاء اقوال و ابناي اعمال من عقل مستقيم و برهان روشن است زيرا كه نخستين پيغمبري كه خداي بر انسان مبعوث فرمود عقل اوست و هركس اطاعت آن پيغمبر را نكند به هيچيك از انبياي الهي در يك طرفهالعين ايمان نياورده…».44
سرانجام كلام
آنچه كه به عنوان سرانجام كلام و پس از مقايسة كلبة هندي و كافة سورات با هفتاد و دو ملت ميتوانيم بيان كنيم از اين قرار است:
ميرزا آقاخانكرماني بيشتر از آنكه از انديشة برناردن دو سن پير الهام گرفته باشد از قالب داستاني دو آفريدة او متأثر شده است. روش تقابل عقايد و ديدگاهها كه در كافة سورات پرورانده شده سر مشق ميرزاآقاخان قرار گرفته و بدين گونه عقايد و آرا ديني زمانة خود را در قالب گفت و شنود مطرح ميسازد. از طرف ديگر او با آفرينش شخصيت نيمه تخيلي ميرزا جواد، سمبل عقل و عقلانيت، با هموطنان خود گفتگو ميكند و در رابطه با برخورد آرا آنها را به مدارا و كار برد عقل فرا ميخواند. هدف آقاخان، بر خلاف تعبيري كه پارهاي از نقادان از آثار او ميكنند رد نهاد دين و ديانت نيست45 و برعكس همانگونه كه دكتر آدميت هم بدان اشاره كرده است آن را يكي از مهمترين بنيادهاي تاريخ مدنيت ميشناسد. بهدليل آگاهي كه از اهميت اين نهاد و نفوذ آن بر همة مظاهر زندگي دارد، از جانبي در پي زدودن غبار خرافات است و از جانبي در پي بنيانگزاري رويهاي درست در برخورد با تنوع عقايد و آرا. آن عقل كه او از آن سخن ميگويد در حقيقت نوعي خردمندي، آزادمنشي و فرزانگي است و نه نفي صانع و واجبالوجود. آقاخان با مدنيت هم سر دشمني نداشته بلكه انسان را مدنيالطبع ميداند. اينهمه تأكيد او بر ترويج معارف و ساختن دانشگاهها و تأسيس صنايع و غيره و اصلاح رژيم سياسي از سر همين باور است.
پاريس ـ پائيز ۱۹۹۷
يادداشتها
- براي نمونه نگاه كنيد به تحليل جالب توجه آدميت از كتاب منطقالوحش كه در واقع برگرداني ميباشد آزاد و ابتكاري از داستان خر يا Memoire d’ un an اثر كنتس دوسگور Comtesse de Ségure (1799 – 1874) نويسندة روسيالاصل و فرانسه زبان در بخش ادبيات انتقادي از كتاب ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران (تهران، انتشارات پيام، ص 52). همچنين در همين بخش آدميت به تجزيه و تحليل برگردان آثار ديگري چون سرگذشت تلماك اثر فنلون، بوسة عذرا نوشتة رينولدز، و غرائب عوائد ملل نگاشتة رفاعه بيك مصري پرداخته و در عين انعكاس پيام و جوهر اصلي داستان به شگردهاي مترجمين در بخشيدن رنگي كه بوي اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي ايران را بدهد اشاره ميكند.
- فريدون آدميت ، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني، تهران، پيام، 1357 ، ص 62.
- Jacques-Henri Bernardin De Saint-Pierre, Le Café de Surate, dans les Oeuvres Completes de Aimé Martin, 18 volumes, Paris, Publication Aimé André, 1823. volume 18, p.377-392.
- Jacques-Henri Bernardin De Saint-Pierre, Mises en ordre et procédés de la vie de l auteur, par l.aime- Martin, en 18 volumes, paris, publication Aime Andre, 1823. volume 17. نسخة مورد استفاده ما در اين مقاله براي كلبة هندي كتاب زير ميباشد: Jacques-Henri Bernardin De Saint-Pierre, Paul et Virginie et la chaumière indienne, Edition des Classiques Franchis et Etrangers, Paris, 1936, P. 197-254.
- ژاك هانري برناردن دو سن پير در سال 1737 در شهر لوهاور فرانسه بهدنيا آمد. در سن دوازدهسالگي به مارتينيك مسافرت كرد. پس از بازگشت به تحصيلات خود ادامه داد و از مدرسة مهندسي راه و ساختمان فارغ التحصيل شد. در سال 1768 و پس از مسافرتهاي گوناگون از طرف پادشاه فرانسه مأمور جزيرة فرانسه شد. پس از بازگشت به پاريس در سلك پيروان ژان ژاك روسو درآمد. كتاب كندوكاو در طبيعت را به سال 1784 به پايان آورد كه برايش شهرت فراوان بهبار آورد. هنگام انقلاب كبير فرانسه سمت رياست باغ نباتات كمياب را در پاريس به عهده داشت و پس از آنهم مدتي معلم مدرسة عالي اداري بود. در سال 1806 نشان لژيون دونور را دريافت داشت و به رياست فرهنگستان فرانسه مفتخر شد. در سال 1814 در ملك شخصي خود در نزديكي پاريس سراي فاني را وداع گفت. مهمترين آثار او غير از پل و ويرژيني و كند وكاوهاي طبيعت، سفر به جزيره فرانسه (1773) ، آرزوهاي يك تندرو (1789) ، كلبة هندي (1789) ميباشد.
- فريدون آدميت، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني، تهران، پيام، 1357، ص 62.
- E. Guitton, L’Arcadie, L’Amazon, éd Raymond Trousson, Paris- Genève, 1980, P. 17.
- Jacques-Henri Bernardin De Saint-Pierre, Le Café de Surate, p.377.
- Ibid., p.389.
- Ibid., p.391.
- Daniel Dubois, Notice historique sur Chaumière indienne, dans, Bernardin De Saint-Pierre, Paul et Virginie et La Chaumière indienne, Paris, Bordas, 1970, p. 143.
- Bernardin De Saint-Pierre, paul Et Virginie et La Chaumière indienne, notice, p. 12.
- Daniel Dubois, Notice historique sur Chaumière indienne, dans, Bernardin De Saint-Pierre, Paul et Virginie et La Chaumière indienne, Paris, Bordas, 1970, p. 143.
- Bernardin De Saint-Pierre, La Chaumière indienne, Page 197-197.
- Ibid., p.201.
- Ibid., p.205-206.
- سن پير واژة فرنگيfrangui را كه در زبان فرانسه وجود ندارد بهجاي ناپاك بهكار برده است (ص 208 و 209). احتمال ميرود كه اين واژه از زبان فارسي به زبان فرانسه راه يافته باشد. نگاه كنيد به : يادداشتهاي Daniel Dubois دانيل دوبوآ، يادشده در شمارة 13 ، ص 145 .
- Bernardin De Saint-Pierre, La Chaumière indienne, Page 213-215.
- Ibid., p.226.
- Ibid., p.227.
- Ibid., p.254-257.
- فريدون آدميت، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني، تهران، پيام، 1357، بخش آثار ميرزاآقاخان، ص 62.
- همانجا، ص 63 .
- ميرزا آقاخان كرماني، نامههاي تبعيد، به كوشش هما ناطق و محمد فيروز، چاپ دوم، 1368 ، كلن، ص 53 و 54.
- فريدون آدميت، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني ، ص 67 و همچنين كتاب ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران، انتشارات پيام، ص 56 .
- ميرزا آقاخان كرماني، نامههاي تبعيد، به كوشش هما ناطق و محمد فيروز، چاپ دوم، 1368، ص 16.
- Tolstoi, Oeuvres complètes en 20 volumes, Edition Moscou 1964 , XII, pages 124-131.
- از كتاب هفتاد و دو ملت يك ترجمه به زبان فرانسه به وسيلة نگارندة اين مقاله و زير نظر شادروان استاد علي مظاهري در سال 1982 در پاريس انجام گرفته و نسخهاي از آن در كتابخانة مدرسة مطالعات عالي علوم انساني پاريس تحت عنوان: (Agha Khan Kermani –Les soixante-douze et Bernardin de Saint-Pierre) موجود ميباشد.
- براي تفسير اين حديث و انعكاس آن در شعر حافظ نگاه كنيد به بهاءالدين خرمشاهي، حافظ نامه، چاپ سروش، تهران 1366 ، ص 676-680 .
- هفتاد دو ملت، ص 68 .
- ناشر هفتاد و دو ملت در ص 79، از قول آقا سيداحمد تبريزي، مترجم كافة سورات به زبان عربي، نكتهاي در بارة مجادلات مذهبي در قهوهخانهها بيان كرده كه نقطه نظر ما را تأييد ميكند. او مينويسد: « اگر قهوه خانة شهر سورات موهومي بوده كه مؤلف رساله آن را در فكر خود مجسم كرده اما در شهرهاي ايران امثال آن بسيار است. پانزده سال قبل در تبريز ميشنيدم كه در بازار قهوهخانهايست كه هنگامهطلبان از شيخيها و كريمخانيها و متشرعين در آنجا گردآمده مباحثه ميكنند و پارهاي هم براي ديدن گفتگوهاي شگفت بدانجا ميرفتند. هنوز به يادم است كه روزي از آن قهوهخانه گذشتم و دريچههاي آن باز بود، نظرم بر مردي افتاد كه خشمناك شده و مشت بر زمين ميزد و ميگفت: « براستي سوگند اي مردم كه خداي جل و جلاله دينش همان شيخي است و پيغمبر صلي الله و آله مذهبي غير شيخي نداشت و ائمة دوازدهگانه شيخي بودهاند…»
- فريدون آدميت، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني ، بخش حكمت اديان، ص 131-148.
- هفتاد و دو ملت، ص79، 80، 81.
- Bernardin De Saint-Pierre, La Chaumière indienne, Page 206.
- هفتاد و دو ملت، ص106 و 107.
- يادآوري اين نكته را مديون خانم هما ناطق هستيم. دربارة ياري آقاخان در ترجمة حاجي باباي اصفهاني نگاه كنيد به افضلالملك، مقدمة هشت بهشت، ص ح، حيات يحيي، ج1، ص 159 و Ch. Balay, Les Aventures de Hadji Baba d’Ispahan, Tradution, edition et genese, studia Iranica, Tom X , 1981< Fasicule 1, pp. 93-109.
- هفتاد و دو ملت ، ص 107، 117 و 120.
- E. Guitton, Je sens, donc j’existe, Encyclopaedia Universalis, 4ème corpus, France 1995, page 24.
- G. Lanson, Histoire de la Littérature Française, Paris, édition Hachette, 1982, page 829.
- هفتاد و دو ملت، ص119.
- هفتاد و دو ملت، ص120.
- بنا بر آنچه از تحقيقات دكتر آدميت بر ميآيد ميرزا جواد شيرازي معروف به كربلايي معلم خود آقاخان بوده و در نزد او عرفان و تاريخ فلسفه و حكمت ملا صدرا و شيخ احمد حسابي را آموخته است. ولي ميرزا جوادي كه در هفتاد و دو ملت نقش ميگيرد در عين شباهت به معلم آقاخان شخصيتي تخيلي و آرماني است. فريدون آدميت، انديشههاي ميرزاآقاخان كرماني ، ص 14.
- هفتاد و دو ملت ، ص 96.
- هفتاد و دو ملت ، ص 96-100.
- جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، تهران، انتشارات فردوس 1374، ص 79 و 271-273.
