علی سین

پول خرده های ته جیبم را با انگشتانم می فشارم. در بخشیدنشان به آکاردئون نوازی که دارد با ضرب آهنگ حرکت مترو، تلو تلو میخورد و تانگو کمپارسیتائی که سخت به گوشم آشناست را می نوازد، تردید دارم. اضطراب توانگیری وجودم را گرفته.

می دانم که آکاردئون زن، تا چند لحظه ی دیگر این نغمه را تمام خواهد کرد و برای پول جمع کردن به سوی مسافران مترو خواهد آمد.روش این نوازندگان دوره گرد پاریسی، که بیشترشان ازآوارگان اروپای شرقی هستند، چنین است. چند دقیقه در یک واگن ودقایقی دیگر در واگن بعدی، وتکرار آهنگ ها و نگاه ملتمس برای گردآوری خرده پولهائی که ته جیب مسافران، زیادی می کند. آنها اغلب، نوازندگانی متوسط وشاید نرسیده به متوسطی هستند. اما این یکی!!…خدای من، پدیده ایست. !!!!!

چه طور می شوداز او ، تنها با چند سکه ی بی ارزش قدر دانی کرد. زیبا می نوازد. خیلی زیبا. با این کمپارسیتای شورانگیز مرا سفر داده به گذشته ها، به گذشته های دور،به پیچ و تاب کوچه ی خاطره ها. پنجه اش مرا به یاد پسرجوانی می اندازد که در آن کوچه ساکن بود. که اونیز آکاردئون می نواخت . همین کمپارسیتا را بارها از پنجه های هنرمندش شنیده بودم. وبارها با همین نغمه ی شورانگیز، با یاران نوجوان رقصیده بودم. چیز عجیبی ست. شباهت این شیوه ی نواختن با آن شیوه ی نواختن. همین کرشمه ها و همین فرازو فرودها ، همین آکوردها و لحن هیجان انگیز، ازپنجه های او نیزبرمیخاست. گوئی از پنجه های آن پسرک جوان قالب برداری کرده و درپنجه های این آکاردئون نواز دوره گرد خط متروی سیزده شهر پاریس کارگذاشته اند.

چندبار پول خرده هارا اینطرف و آنطرف میکنم. سخت است. بسیار سخت. قیمت بازگشت به رؤیا هارا با چه نرخی میتوان تعیین کرد!؟ وسط یک روز سرد زمستانی، داری در متروئی، با مسافرانی با انجماد عاطفی، درفضائی سردرگریبانی که «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت»، مسیرروزمرگی هایت را طی میکنی. مسیری با آهنگی یکنواخت، در گام سرما، درمایه ی سکوت، با ضربآهنگ خفقان ناگفته ها، آهنگی که جز از خاموشی شعر دیگری بر زبانت جاری نمی سازد. و ناگهان پنجه ای، میاید وگام عوض میکند، پرده می گرداند، نغمه ای دیگر میزند، ترا ازمیان این شهر و بیگانگی هایش برمی کشد و میگذاردت درمیان گرمای زیبای خاطره ی نوازنده ی دیگری، شاید همزادی ، با طنین خوش آهنگ یادگارهایش، چهره ی مهربانش و آهنگهای آشنایش. چه طور می توان قیمت این بازگشت را با یک مشت خرده ریزهای ته جیب پرداخت؟!

نامش علی سین بود. یک کوچه بالاتر ازما می نشست. می گفتند پدرش را ازدست داده و با مادرش دربالاخانه ی یک ساختمان، دراطاق محقری زندگی می کند. یارغار دوتا برادرهای من بود. همه کارهایشان با هم بود. مدرسه، باشگاه ورزشی و دوچرخه سواری سینما ولابد دختر بازیها……همیشه سجاف درخانه ی ما بود پیش و پس از مدرسه. اما روزهای چهارشنبه علی سین می رفت پی کارخودش. چون برادران من، پسران جناب سرهنگ، درس خصوصی موسیقی داشتند. استاد بیگلری به خانه ی ما میآمد که نت و سلفژ را به آنها بیاموزد. علی سین، چهارشنبه ها غمباد می گرفت. گاه چشم انتظار،دم در می نشست ویا آنقدر کوچه را بالا پائین می رفت، تا درس موسیقی تمام بشود و او دوباره رفیق های خودرا بازیابد.

یک روز مادرم دلش برای او سوخت و به پدرم که توجه خاصی به یادگیری علمی موسیقی فرزندانش داشت، پیشنهاد کرد که علی سین هم در کلاس درس بنشیند.

» گناه دارد پسرک یتیم است و دلش می شکند.»

و پدرم پاسخ داد:

» آخر اون دوتا کلی جلو رفته اند.درینصورت، استاد باید دوباره درسها را تکرار کند.»

ولی مادرم آن قدرروضه خواند و ذکر مصیبت یتیمان گفت که پدرم به سختی، اما پذیرفت.

علی سین ساز نداشت.آن دوتا سنتورداشتند و تار. مادرم یک گارمان قدیمی داشت که از میراث زادگاهش در باکو به همراه آورده بود. آنرابه علی سین بخشید. و او سلفژ را روی این سازبا رهبری استاد بیگلری آغاز کرد. به زودی چنان شد که از پسران سرهنگ بسی جلوتر رفت. شگفتی استاد موسیقی را برانگیخت. بیگلری در باره اش می گفت:

«آقا خیلی استعداد دارد. درس نگفته میگیرد و روی ساز پیاده میکند. «

وهر هفته تکرار می کرد: «نبوغ دارد وای کاش برود هنرستان عالی موسیقی.»

علی سین اما نه امکانش را داشت ونه دوست داشت از دوتا یارغارش جدا شود. خط را که یاد گرفت،خودش رفت دنبال خواندن آنچه که میخواهد. گرایش عجیبی به موسیقی داشت. درسها را درو میکرد. دیگر آن گارمان قدیمی جوابگو نبود و پدرم برایش یک آکاردئون خرید و علی سین به زودی یک نوازنده ی چیره دست آکاردئون شد. عاشق این بود که درجمع ساز بزند. دیگر درخانواده ی ما، جشن و مهمانی نبود که علی سین حضور نداشته باشد و برایمان آکاردئون ننوازد. یک دنیا شعف وشادی وهیجان و زیبائی در دلهایمان می ریخت. صدای آکاردئون علی سین با خنده ها و شادیها و مهمانی های ما عجین شد.پیک نیکها، سیزده به درها، عروسیها وجشن تولدها وگاه حتی مسافرتها همیشه همراه ما بود. همیشه برای نواختن آماده بود. «نه گفتن» درکارش نبود. اصلا بدون آکاردئون حرکت نمی کرد. بی دریغ می نواخت و بی دریغ هنرش را با همه تقسیم میکرد.

دختران زیبا وجوان خاندان ما که نیمچه استعداد آوازی داشتند با آکاردئون او دم می گرفتند. «برگیسوی خود کمتر زن شانه «و یا «تک درختی تیره بختم، یا «آمد نوبهار ،طی شد هجریار، مطرب نی بزن ساقی می بیار» ……. علی سین همراهی می کرد ولی اوج بیانگری او هنگامی بود که ازاو می خواستیم تک نوازی کند. آنوقت انگشتانش مانند دو پروانه ی سبک بال پر می گرفتند و روی کلاویه ها به پرواز درمیآمدند. پاسا دوبل و کمپارسیتا، والس دانوب آبی…… وزیباترین آهنگش که خیلی دوست داشت اوچی چرنیا(چشمان سیاه)…………همه را با مهارتش جادو می کرد. برادرم میگفت :» اوچی چرنیا را به عشق حوری دختر عمویش می زند.» دختر سیه چشمی که دل ودین از علی سین برده بود وعلی عاشقانه ودرحد جنون اورا دوست می داشت، ولی از ترس عمووپسرعموها، جرأت ابراز نداشت.. آخر نه پولی نه تحصیلی نه آینده ای فقط موسیقی و موسیقی.

سالها گذشت. علی سین دبیرستان را تمام نکرد دیپلم نگرفت. کارش در موسیقی اما بالا گرفت.آنقدرکارکرد وآموخت که توانست معلم موسیقی بشود. حتی درارکسترها وفیلمهای فارسی هم ازهنر او بهره می گرفتند. نان و خرجی خود ومادر پیرش را از این راه تأمین می کرد.

اوچی چورنیا اما کارخودش را کرد. روزی به خواستگاری حوریه رفت.عمو جان، پدر حوری سیه چشم از شغل او ناراضی بود. دوست نداشت دامادش یک نوازنده ی آکاردئون باشد. گفت:» دختر، آری اما به شرطی که دست ازآکاردئون بکشی و در تجارتخانه ی من کارکنی.»

پدر عشق بسوزد! عشق سوزان حوری فراتر از آکاردئون وهمه ی عالم قرار گرفت. حوری سیه چشم اورا ازموسیقی جدا کرد. علی دیگر آکاردئون ننواخت!!

زندگی وچرخش این سپهر گردون، چنانکه شیوه ی اوست، هریک از ما را به سوئی از این عالم پرتاب کرد. رفیقهای شفیق علی سین با سرنوشت خود دست به گریبان وآن جمعهای پرشور، آن نغمه های دل انگیز ورقص ها و پایکوبی ها ، همه در گردش این چرخ گردون تبدیل به نتی فراموش شده گردیدند. گویا علی سین با همسرش به آلمان مهاجرت کردند. برای من، اما نام او وچهره ی مهربانش با آن نغمه های زیبا با آن کمپارسیتا و آن اوچی چورنیا در آلبوم چهره ها و یادها ثبت شدوهیچکس وهیچ چیز، حتی خود اوچی چورنیا قادر به گسستن این پیوند نشد.

مترو توقفی کوتاه درایستگاه می کند وآکاردئون نواز مترو، بساطش را جمع می کند که به واگن دیگری برود. نگاهی پرمعنا به من میاندازد. نمی دانم چرا ؟ شاید حس کرده است که سخت مجذوبم کرده ، حتماپی برده که با هنرش مرا به گذشته های خاطره انگیز سفر داده. راهش را می کشد و میرود وحتی برای گرفتن دستمزد، به این سوی مترونمیآید. شاید دستمزدش را از مجذوبی یک مسافرگرفته باشد. مگرنه این است که گاهی ،جذب حتی یک دل شیدا درمیان دلهای بی تفاوت و سردرکارخود، برای یک هنرمند کافیست؟

نزدیک است بهش التماس کنم: ترا به خدا نرو یک آهنگ دیگر، یک نغمه ی دیگر! وچرا نه اوچی چرنیا؟! این راهنوز نزدی. خاطره ی علی سین وآن دوران شگفت انگیز، بدون اوچی چرنیا کامل نیست.

آکاردئون نواز میرود. مثل گذر زمان راه خودرا طی میکند. بغضم گرفته نمیتوانم کوچه ی خاطره ها را ترک کنم. مترو سوت میکشد و حرکت خودرا ادامه میدهد. از واگن بغلی اما صدای آکاردئون بار دیگر بر می خیزد. آکاردئون نواز دوره گرد است که دارد با توانی باورناکردنی اوچی چرنیا را می نوازد.

شهین سراج

نوامبر ۲۰۱۵

بیان دیدگاه