بنده خود اهل فیس بوکم و روزگارم بد نیست. گاه پستی میگذارم و لایکی میگیرم واگر سر سوزن ذوقی باشد، کامنتی.
هر روز سری به این آئینه ی جادوئی می زنم. ولی گاهی روزها وقت نمی کنم و دلم برای این دنیای رنگارنگ تنگ می شود.درآن روزهای کمیابی وقت، بدم نمیآید اگر کسی برایم گزارشش را بیان کند. نخستین قدم را خودم پیش میگذارم و در این خدمت پیش قدم می شوم. اگر وقت ندارید فیس بوکتان را چک کنید، گزارشش را در این صفحه بخوانید.
گزارش:
خانم الف: خانم الف باز امروز مقادیری نقل قولهای فلسفی واخلاقی، اندرزی و سیاسی از رفتگان وشادروانانی همچون کوروش وداریوش هخامنشی، ادیسون، نیچه، و فردین، تختی ،انیشتین ، گراهام بل، ناپلئون بنا پارت …….را در صفحه اش آورده است.
این آخری هارا نمی دانم ولی تا آنجا که سواد مختصر بنده اجازت میدهد، کوروش وداریوش دفتر خاطرات نداشته اند و آن چند کتیبه وسنگ نوشته ها ی باقی مانده از این دو پادشاه نیاکانی را با ترجمه هایشان به خط وزبان اوستائی وزند اوستائی و پهلوی و سیریائی و آرامی و فارسی سره و فارسی باستان و زبان دری و زبان موزه ایران باستان انگلستان، وغیره هم جستجو کردیم، ولی چنین جمله هائی، منسوب به کوروش و داریوش که در پست خانم الف آمده اند را نیافتیم.
شاید این جملات بعد از مرگشان به صورت وحی بر خانم الف نازل شده باشد. به ویژه که گفته ها بسیار به روزاند وگوئی همین لحظه در رابطه با حوادث جهانی گفته شده اند.
آقای ب: جناب ب، معلوم است امروز خیلی جوگیر شده اند. خشم از نوع فیس بوکیش البته، یعنی «کبریت بی خطر»، وجود ایشان را گرفته. عکسهائی از فجایع و خونریزی های اخیرپاریس گذاشته است و دوسه جور پرچم هم روی عکس پروفایلشان کشیده اند وبلندگوی قربانیان شده، چند دشنام هم نثارآنها ئی نموده اند که حتی از کشیدن یک پرچم روی عکسشان دریغ می ورزند وحکم صادرکرده اند که بی تفاوتان به این وقایع، به نوعی همکاران با داعشیان محسوب می شوند.
یعنی بعد از پست ایشان اهالی دنیا بر دوقسم می شوند. پرچم کشیدگان و نکشیدگان. یا با مائی و یا بر مائی. یعنی کی؟ یعنی ماجزو کدام دسته ایم؟یعنی ما که پرچم نکشیدیم ، از این جریانات متأثر نیستیم؟ هیهات!
خانم پ: سرکار علیه ی مجلله خانم پ، یک عکس درخشان از یک قرمه سبزی ناب انداخته با پلوی زعفرانی که شاید باورتان نشود ولی صفحه ی فیس بوک را سه بعدی کرده یعنی صدا و سیما جای خود، ولی بوی عطرشنبلیله راهم از پست ایشان میتوان گرفت .القصه آب از لب و لوچه ی ما راه افتاده. برایشان نوشتم رحم خانم پ! رحم به ما دلسوختگان قرمه سبزی رحم.
آقای ت: دکتر در زبان و ادبیات فارسی، مطالب مفصلی نوشته به زبان ترکی، همراه با عکسهائی از مناظر باکو که ما متأسفانه بعلت نداشتن دیلماج نفهمیدیم چی نوشته ولی محض ادب فیس بوکی یک لایک شریفه نثارش کردیم. حال اگر دشناممان هم داده باشد دیگر لایک داده شده، پس گرفته نمی شود. امیدوارم در مدح پان ترکیزم و تئوری بی سر و ته جدائی آران و تشکیل آذربایجان بزرگ نباشد که آن وقت کلاهمان حسابی توهم می رود. حالا چه جوری؟ نمی دانم.
خانم ٍث: عکسهائی از ثریا پهلوی همسر اسبق شاه اسبق، (ببخشید دوتا اسبق شد یکی را بکنید پیشین) انداخته پیش و پس از ازدواج و طلاق و ماجراهایش دررم وبازخرید صحنه های سکسی فیلم توسط شاه اسبق(آخ باز این اسبق لعنتی آمد!!!)……به خدا گاهی نمی فهمم این اسبقها یعنی این پستها در این دنیای شلوغ ما به چه درد می خورند؟ جنبه ی آموزشی دارند یا فرهنگی یا سیاسی؟ یا سکسی!!!!
آقای جیم : ببخشید آقای دکترجیم از وفاداران پرو پا قرص و فعالان عمده ی فیس بوک، همانکه صیت پستهایش به چهار سوی عالم رسیده و شهرت کامنتها یش به کشورهای جابلاقا و جابلاسا نیزکشیده ، همانکه میتوان مصحفی پر برگ از ظهورات شبانه روزی او برنوشت و آیات فراوان از نداهای غیبی او برساخت، امروز از صفحه ی فیس بوک جیم شده و یک گفتمان فلسفی اندر مضار و ذمائم فیس بوق آورده و فتوی صادر نموده که همانا فیس بوق ازاهمه ی مخدرات ومکدرات خواطراست وزنهار هرآن کس که دچار آن گشت خرد از دست بداد و از آسمان علیین عقل به درجات سفلای جنون نزول کرده وکرامات از او گسسته و……القصه این مقوله در خور سبک مغزان و بیکاران است……
باور کنید خوشحال شدم. چون انقدر مطالب چپ اندر قیچی می گذاشت و پریشانگوئی می کرد و به پرو پاچه ی همه می پیچید که برایش نگران شدم. این مرخصی، توفیق اجباری برای همه ی خردمندان خواهد بود ازجمله خود شخص شخیص دکتر جیم.
خانم چ: سرکار خانم چ با یک ایل فرزند و عروس و داماد و نوه و نواده …….(خلاصه سن در حد Wذوالقرنینی. گرفتید؟) امروزیک عکس تکی از جوانی های خود گذاشته. با لباس دکولته، موی آشفته و خوی کرده و صراحی در دست…..وبقیه ی قضایا. 800000000 لایک و یک ملیون کامنت گرفته که بابا عجب تیکه ای بودید و چه زیبا و چه رعنا! لابد چه دلها که نبرده اید و چه جانها که پریشان ننموده اید!!!! ولی یک نفر با انصاف پیدا نشد که آن جمله ای را بنویسد که انتظارش را داشته: که «ماشاءالله، ماشاءالله هنوز نیز ماه رخشند اید و فروزش زیبائی شما فیس بوک را که سهل است ولایت گوگل و یاهو را گرفته و همه را به یاهو گوئی واداشته است.»
از کهن ایام گفته اند، دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز مواظب نسوان کهنسال که از جوانی های خود عکس می گذارند باشید. لایک و کامنتهای دلجویانه فراموش نشود وگرنه به آتش خشم ایشان که صدی از آتش جهنم سوزانتر است دچار خواهید شد.
آقای ح: یک ویدئوی زیرخاکی با صدای پر ازناهنجاریهای صوتی و چیزی درحد خشخش دائمی، از آوازخوانهای دوره ی اجداد فتحعلی شاه گذاشته، که نمی دانم چه گونه به عالم ضبط صوت و از آنجا به یوتیوب راه پیدا کرده و زیرش نوشته:» موسیقی اصیل یعنی این.»
تفسیرسریع السیر و فی الفوریش این است که امروزی ها با همه ی کوششی که برای پاسداری وپرورش موسیقی ایرانی میکنند ول معطلند.
دوشیزه خ: دوشیزه خ، هژده ،نوزده ساله،دانشجوی رشته ی زبانشناسی، که چندیست افتخار دوستیشان را به من داده اند،زیر یکی از پستهای من نوشته))>……))»
به خدا همه ی خطهای دنیارا گشتم و چنین خطی را نیافتم. گیر کرده ام که سپاسگزاری کنم یالایک بزنم یا چه خاکی بر سرم بریزم؟ دوست عزیز،لطفا خط فارسی را پاس دارید و ملاحظه ی ما کهنسالان را هم بکنید که از خط واشارات شماجوانان چیزی نمی فهمیم.
آقای دال: که تا همین هفته پیش، میگفت دولت روحانی را باید پشتی بانی کنیم، امروز باز پریده پرو پاچه جمهوری اسلامی و به ویژه آقای وزیر ارشاد را گرفته که چرا ارکستر سمفونیک را بخاطر حضور بانوان از اجرای برنامه سرود خوانی در مسابقات کشتی جهانی، محروم کرده اند وآورده اند که اصلا بابا خانه از پای بست ویرانست و اله و بله…..و کلی ….ناله کرده و ضمن سرفه های گرم انقلابی، تمام سیستم را زیرچون وچرا قرار داده اند.
داعیه ی آقای دال سبب شده که جماعتی موافق و مخالف بجان هم بیفتند و جنگ وخونریزی و یادکرد جنایات رژیم و مسائل این سی و پنج ساله وصف کشی های چپ و فراچپ و مجاهد وجبهه ی ملی و مصدقی، پیروان شریعتی و آل احمد و فردید و بازرگان و همه ی دست اندرکاران «حادثه 57″…… را به صفحه ی فیس بوک بکشند و محرومیتهای سیاسی و بغضهای فرو خورده را در این صفحه بینوای خاموش مطرح کنند.
خانم ذال: هفتاد ساله، عکسهائی از سفر اخیر خود به کشور شاخ افریقا گذاشته بسیار سرگرم کننده، بخصوص برای ما که حافظ واردرگوشه ی خلوت نشسته ایم،و میگوئیم : دو یار زیرک و از باده ی کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
سیر و سفر دوستان بسیار جالب است. مجانی به اقصا نقاط دنیا سفر می کنیم.تصویر ها، خانم ذال را در هیئت لباسهای افریقائی دست در گردن بومیان خوش دندان نشان می دهد،همراه با شیر و پلنگان خانگی و حیوانات عظیم الجثه ی وشگفت انگیز!!!!!!
آقای ر: از مارس خبر آورده که مژده که ایام غم نخواهد ماند. «در مارس آب پیدا شده.» زیرش نوشتم هیجان انگیز.چه قدر افتخار آمیز است پیشرفت انسان درجهان شناسی و کشف هفت آسمان و کرات و سیارات دوردست.و فقط درفکرم که هزینه ی خانم فضانورد انصاری با این خبر افزون خواهد شد. ایشان که برای یک سفر فضائی گویا بیست میلیون دلار پرداخته بودند، حالا به عنوان نخستین زنی که در آبهای مارس آب تنی خواهد کرد چه قدر باید پرداخت کنند؟رقمش مانند سفرش نجومی خواهد بود و ازفرهنگ ریاضی ما بسی فراتر.
خانم ز:باز تصویری از شمع وگل و پروانه همراه با شعرهائی بسیار سوزناک ازعشق گذاشته اند، ببخشید ولی بند تنبانی که معلوم نیست ازکدام دیوانی بعاریت گرفته اند. کاش ایشان که طالب عاشقانه های سوزناک هستند، سری به دیوان زنده یاد شهریار و یا شادروان حمیدی می زدند که غزل جانگداز عاشقانه اقلا از نوع اعلایش را بگذارند.
آقای جیم دو: دوست فرهیخته ی ما که آن گفتمان را اندر مضار فیس بوک نوشته بود، دوباره به دو به فیس بوق بازگشته و کرکره اش را بالا کشیده و نوشته که : همانا یاران از دوری او (پنج دقیقه ای) بیقرار شده اند و افزوده اند که محروم ساختن دوستان از کرامات و سخنان پرمعنا، شرط مروت نباشد. گرچه از این رای صدمتی حاصل گردد و کدورتی به جان بنده رسد.
خدا به دادمان برسد. عنقریب« برای پیدا کردن دوستان محبوبمان باید، کلی پستهای ایشان را عقب وجلو ببریم.
آقای ژ: چاپ یک رمان را گزارش کرده که گویا کلی جوائز ادبی را ربوده است. خدا عمر بدهد کسانی که خبرهائی از این دست می دهند. لااقل این رسانه را تبدیل به یک پایگاه خبر رسانی درست می سازند. این دوست لطف کرده و اصل کتاب را هم با یک لینک گذاشته که برویم و بخوانیم و ایکاش نگذاشته بود. همین چند خط که خواندیم دلمان را ازهرچه رمان بود بهم زد. یک چیزی به نام هذیان، یک سبکی که پریشان گوئی برایش برازنده ترین صفت است. بالام جان دروغ چرا؟ اسمش را بگذارید تحجر یا عقب افتادگی، ما از این داستانهایی که برای خواندنش آدم باید کله پا بشود و صدجور دنده ی عقب و جلو عوض کند و هی برگردد برود سر کتاب و بعد برود وسط و دوباره تخت گاز بگیرد از سرآغازکند وحسابی که قاطی کرد برود ته و باز برگرددبه سر …… هیچ خوشمان نمیآید. دنیا به اندازه ی کافی شلوغ و پلوغ هست . دیگر وقتی آدم کتاب رمان دستش میگیرد دلش میخواهد یک آرامش روحی پیدا کند. آرامشی که یک روایتگر با ذهنی مرتب به انسان می بخشد.
خانم س : که خیال می کند صفحه ی فیس بوک، صفحه ی انجمن حمایت حیوانات، یا خدای ناکرده باغ وحش است، امروز هم مانند روزهای دیگر عکسهائی ازسگ وگربه و فیل و ببر و پلنگ گذاشته و در وضعیتهای بسیار سورئال. وگاهی همراه با ویدئوهای کمیک، مثلا سگی دارد به یک بچه بیبرون(شیشه شیرش) را می دهد می دهد. یا میمونی با یک گربه دارند پیانو می زنند. نت راهم نگاه می کنند ولی مترونوم ندارند. شگفتا!
آقای ش :که هنرمند بزرگیست، از فعالان جامعه ی هنری برون مرز، باز امروز گله منداست که چرا ایرانیان درغربت قدر هنر اورا چنانکه باید نمی دانند و استقبال نمی کنند. گله هایش دلنشین است. میگوید: خلایق ایرانی حاضرند بروند و برای یک چلوکباب پنجاه یورو وجه رایج این دیار را پرداخت کنند اما دریغ از پرداخت ده یورو برای یک برنامه ی سنگین هنری. یا اگریک خواننده از لس آنجلس بیاید با برنامه ی قرکمر و غیره برایش صف می بندند، اما ما برای پرکردن سالن برای یک برنامه ی هنری باید گاهی بلیطهارا به رایگان بدهیم.
به خدا خیلی به اوحق می دهم. ولی باید پرسیده آن خواننده ی سرحال و قرکمری ولایت لس آنجلس چه چیزی به مردم میدهد که چنین استقبالش میکنند که هنرمندی در سطح شما، نمی تواند آن مایه را تولید کند؟
خانم ص: .باز درسهائی در باره ی بهداشت و درمان داده است. خیار نخورید،سرطان زاست. سماق نمیکید، کسالت زاست. برای طراوت پوست آب نخود را با هسته ی انگور بکوبید رویش پوست بادمجان رنده کنید و با یک قاشق مربای خربزه نوش جان کنید.
آقای ض: چند جوک بیمزه نوشته است و حکایت خود گوئی و و خود خندی….شگفتا دهها لایک هم گرفته است.
خانم ط: با صد ادعا یک شعر ازحکیم فردوسی گذاشته است.
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
چند بار دیگر نیز این شعر را گذاشته بود و چند بارهم توضیح دادم که سوگند به مهرو ناهید که این شعر از فردوسی نیست. سرتا سر شاهنامه را اگربگردید سخنی از آریائی نژاد پیدا نمی کنید. چرا یک شعر نژادپرستانه را که معلوم نیست از چه کسی ست به بزرگترین حماسه سرای ایران وبلکه عالم نسبت می دهید؟ این هم تازگی ها باب روز شده، شعرهای نا مناسب با سبک و سیاقی اضدادی را به بزرگان نسبت می دهند و پشت سرهم برای هم میفرستند. هرگز ازخودشان پرسش نمی کنند که آیا حقیقتا این شعر از گفته های آن بزرگان است یا غرض ورزانی در پی خراب کردن حیثیت ادبی سرایندگان ما دست به چنین خلافکاریهائی می زنند.
آقای ظ: باز یک داستان طولانی یک میلیون واژه ای گذاشته است وهمچنان بدون لایک و بدون کامنتر مانده است. یکی نیست به این نویسنده ی عزیز بگوید بابا، اولا این دوره دوره ی فست فود و فست فرهنگی ست. دیگر کسی حال و حوصله ی خواندن داستانهای طولانی را ندارد. گذشت آن زمانها که یک تابستان می نشستیم و رمانهای روسی مثل جنگ و صلح یا برادران کارامازوف یا بینوایان ویکتورهوگو را می خواندیم. عصر ما عصر جملات قصار و تلگرافی ست. باید بلد باشی درچند جمله ، هایکو وار، حرفت را بزنی وگرنه ول معطلی. در ثانی نویسنده باید معروف باشد تا کارش خوانده شود. یعنی از بطن مادر که متولد می شود باید معروف باشد، آن وقت هر خزعبلاتی که بنویسد، درحد اینکه مثلا رفتم دم سوپرمارکت محل انجیر خوردم و فردا رفتم پولش را دادم و فروشنده هم به روی خود نیاورد…. سه هزارتا لایک میگیرد. ای ول.
خانم ع: یک ویدئو از یک بچه ی سه ساله گذاشته است که شعر حافظ را میخواند: صلاح کال کجا و منه خلاب کجا؟…..
هی مادرش از آن پشت میگوید عزیزم بگو من خراب کجا؟ باز بچه آب دهنش را قورت می دهد و میگوید من خلاب کجا؟ و باز مادر تکرار می کند و هرهر میخندد.
آیا این کودک بی نوا می فهمد من خلاب کجا یعنی چه؟ کودکان سه هزار ساله هم درست معنای این شعر را نمی فهمند چه برسد به این معصوم سه ساله که باید به زور شکلات و آب نبات چیزی را تکرار کند که معنای آن را درنمی یابد؟زهی سعادت برای آموزش وپرورش شتاب زده.چه اصراریست کودکان را از عوالم زیبای کودکی جدا کنند و پرتابشان کنند به عوالمی که برایشان بسیار زود است؟! ….
آقای غ: امروز گزارشی از جشن تولد یک فوتبالیست معروف گذاشته است که گویا بسیار محبوب مردم بوده ، با شرکت هنرمندان سینما و چهره های سرشناس موسیقی و ورزش و تآترو بساط سور و شادمانی و کیک هفت طبقه و چراغانی !!!!!! متولد البته هفت هشت سالیست که درگذشته ولی هنوز مردم اورا گرامی می دارند و از همه درخور توجه تر اینکه روی تلفن همراه او که هنوز قطع نشده هزاران اس ام اس میگذارند و از او درمورد فوتبال و مسائل دیگر به شهادت بازماندگان پرس و جو میکنند. هیهات و آفرین به این وفاداری. آیا به زندگان نیز چنین وفادریم؟
خانم ف:
یک پیام تولدـ مبارک برای اخوی محترم نوشته اند و ضمن قربان صدقه رفتن و یادآوری خاطرات شیرین گذشته، یک عکس یادگاری هم ازدوران کودکی دادش فریدون ضمیمه کرده اند. عکس که سیاه وسفید است و معلوم است تعلق به دوران بسیار دور دارد، پسر بچه ای تقریبا عریان را درکنار پاشویه یک حوض سنگی نشان میدهد که یک توپ قلقلی را درآغوش گرفته وحیرت زده به دوربین نگاه میکند.
دلم میخواهد حالت دادش فریدون را که گویا درحال حاضر،یکی از دانشمندان بزرگ سازمان فضائی ناسا درآمریکا هستند، هنگام مشاهده ی این عکس و پیام قربان صدقه ای تولد آبجی ف ببینم.
آقای ق:
عکس پروفایلشان را عوض کرده اند و به جای چهره ی حقیقی خود یک عکس زرافه گذاشته اند. حالا از خودم می پرسم از آنجا که جناب ق را عادت براین است که سخنهای بسیار حکیمانه در پست خود بگذارند، هماهنگی چهره ی معصوم زرافه با آن گردن دراز، پوست خالخالی و گوشهای برآمده با سخنان حکمت آمیز جناب ق چگونه برقرار خواهد شد؟! به ویژه برای کسانی که نخستین بار با ایشان دوست می شوند.
سخنانی از این دست که:
ز کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟ . فردریش نیچه
گرز برزگ زندگی ممکن است سرم را بشکند اما گردنم را خرد نمی کند. مثل چینی
اگر مردم را به حال خود گذاشتی، تو را به حال خودت خواهند گذاشت. توماس مان
خانم ک: باز یک منظره گذاشته که دائم درآن باران می بارد. از قلم نیفتد، پنج دقیقه پیش هم منظره ای بدیع از برف گذاشته بود که دائم برف می بارید و یک کلبه ی روستائی که دودکشش خبر از یک شومینه ی روشن می داد……چه خوب دل آدم به دیدن مناظر طبیعی متحرک باز می شود.
آقای گ: آقای گ صدر المعانی و چند شخصیت فیس بوکی دیگر امروز یک بحث داغ در باره ی ارزشهای هنری و شخصیتی خانم گوگوش راه انداخته اند. فتوی صادر کرده اند که گوگوش بخاطر لس آنجلسی شدن و ثروت بهم زدن و بیخبری از درد خلایق حق خواندن مرغ سحر که ترانه ایست خلقی را ندارد. عده ای مخالف و موافق در برابر هم صف کشیده اند و چه ناسزا ها که نثارهم و نثار گوگوش نکرده اند.
قربان این مرغ سحر بروم که شده مرغ بسمل که درعروسی و عزا قربانیش می کنند. و بعضی ها هم فتوی صادر میکنند که مرغ سحر ناله سر نکن که ما زناله خسته ایم. آنها را دیگرباید به جای این مرغ از خواندن محروم کرد.
خانم ث 2: این بار عکس شهبانو فرح را انداخته پهلوی ثریا، پرسشی همگانی و بسیار جدی ، در ابعاد رفراندم مطرح کرده که کدام زیباتر اند؟
کاش عکس فوزیه ی مادرمرده راهم میگذاشت که اقلا عدالت رعایت می شد.
خانم میم: عکسی از سینما رادیو سیتی را گذاشته و غمباد سینماهای قدیم تهران راگرفته همراه با یک ویدئوی سوزناک از هنرپیشگان قدیم مانند لیز تیلور و ناتالی وود و سوفیا لورن وآلن دلن ، ریچارد برتن…..ودرکامنتری آه از نهاد برآورده که چه خوش بودیم و چه آزاد وراحت به سینما می رفتیم……
آقای نون: جناب نون که معلوم است سخت عاشق است باز امروزبا زبان رمزی همه فهم!!! برای معشوقه اش پیامهای آنچنانی فرستاده و شعرهای مکش مرگ مائی…..خودمانیم عشق و عاشقی فیس بوکی هم عالمی دارد. توآهنگ عاشقانه بگذار من لایک میزنم که یعنی گرفتم ، من شعر میگذارم تو کمنتر بگذار که یعنی به در میگم که دیوار بشنوه…………وما فضولهای بیکار هم لذتی خاله زنکی می بریم از گیرو دار عاشقان فیس بوکی.عاشقان را بگذارید بنالند همی مصلحت نیست که این قصه فرامش کنیم.
خانم واو: از طرفداران پرو پا قرص نهصت فمینیستی، از آن کاسه داغتر از آشها، این روزها یک بحثت تازه ی فمینیستی راه انداخته اند با ابعاد متافیزیکی و ادیانی، بدین معنا که ادعا کرده اند که اولین متجاوز به حقوق زنان، خداوند بوده است. چون از جنس مرد درآغاز آفرینش فقط حضرت آدم را بر سر راه حوا قرار داده اند و بیچاره حوا،جز همبستری با آدم، گزینه ی دیگری نداشته است. اصلابر اساس گفته ی خانم واو، آدم نخستین تجاوزگر جنسی تاریخ به شمار میآید.
پرسیدم: خب حال باید چه کنیم و داد حوا را ازکه بستانیم؟
آقای ه: یک رپرتاژ از یک خبرنگار فرانسوی که اخیرا مسافرتی به ایران داشته است، در صفحه ی خود گذاشته است. از آن گزارشهای باسمه ای و کلیشه ای ایران در دودقیقه. از آن گزارشها که با سرعت برق و با موسیقی تکنو، چند شات ازدختران و مه پیکران زیبای ایرانی با ابروهای شمشیری، وموهای مش کرده و روسری های عجالتا، و مانتوهای کوتاه و رنگی و پسران زلف ژله ای و ریش سوسگی، ماشینهای مازراتی و ساختمانهای فوق بلند و شیکانی …..رستورانهای پرزرق و برق و پیست اسکی مجهزاتی…..وچند شات در تضاد ازآن قبلی ها، با صفهای اتوبوسی، و مسجدهای پابوسی و خاتونهای چشم خروسی …..نشانمان می دهند، بدین معنا که این است ایران امروزی!!! عجبا! حیرتا! وما درحسرت یک نگاه نافذ و درخور که تصویری معقول و عمیق ازجامعه ای بدهد که تنها زرق و برق دختران و شلوار تنگ پسران و بوق وشیپور خودروان وارداتی نماینده آن جامعه درحال تحول نیستند. که ایران جانی تماشائی دارد، ازمقاومت حقیقی مردم که عمریست در ستیز اند که هویت خویش را ازچنگ هویت ربایان نجات دهند وآنچه از ظاهر نشانمان می دهید، خبر از واقعیت مردمی با همه مصیبتها صبور نمی دهد.
خانم ی: ضمن تبریک شب یلدا، با زبانی معترض و سراسر پرخاشجویانه، نوشته اند که اصل این جشن ایرانیست و از آئین میترائیسم سرچشمه می گیرد. دوتا ناسزا هم نثار فرنگیان کرده اند که ناموسهای فرهنگی مارا دزدیده اند.
قربان این تئوریهای نازنین بروم که نزدیک هر جشنی که می شود مثل مورو ملخ از شبکه های فیس بوکی راه می افتند و ناسیونالیزم ایرانی از نوع اعتقادات باستانی را جانی تازه می بخشند. آیا ما مدافع همه ی پایه های فرهنگیمان بهمین اندازه هستیم؟ اگر بودیم به جای یلدا میگفتیم شب چله.
همین سال گذشته یک ظریفی ادعا کرده بود که چهارشنبه سوری از هنگامی در فرهنگ ایرانی باب شده که سیاوش از آتش گذشته ساعت و تاریخ و دقیقه ی یک پدیده ی اساطیری را هم مشخص فرموده بودند. ای ول!!!! دنباله ی این بحث شیرین را به امید پروردگار نزدیکی های نوروز حضورتان عرض خواهم کرد. که جهان چون چشم و خط و خال و ابروست که هرچیزی به جای خویش نیکوست.
بالا رفتیم ماست بود
پائین آمدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود
به دل نگیرید و بخندید در شبهای بلند زمستان روایت زندگی را بنویسید که از هر زبان که می شنویم حلاوتی دیگر دارد.