رخِ رخساره

دلا چو پیر شدی حسن و نازکی مفروش

که این معامله در عالم شباب رود

رخِ رخساره

رخساره در برابر میز آرایشش نشسته بود و زل زده بود به چیدمان ریزو درشت مائده های زیبائی ساز:

کرم روز برای پوستهای خشک و بی طراوت،

کرم شب برای رفع چین وچروک،

ماسک برای گردش خون و جمع کردن افتادگی پوست،

لوسیون برای شفافیت بخشیدن به پوستهای تیره،

پودرو فون برای پوشانیدن لک وپیس پوست صورت،

سرم برای رشد موی سر……..

ازوقتی پا به سن گذاشته بود، با این مائده های دلفریب، خو گرفته بود. دل خوش کنک بود. خودش هم می دونست که مصرفشون فقط برای اینه که مثلا وضع از این بدتر نشه. یه جورهائی جای پای بی رحمانه ی زمان اگه پاک هم نشه، اقلا کمرنگ بشه! یا فقط خیالش تو سرش جون بگیره و فکر کنه داره با مصرف اون مائده ها، به عقربه ی زمان دهن کجی می کنه. مسلم بود که از این کیمیاهای تجارتی با اون شیشه های دلفریب ورنگارنگ معجزه ای بر نمیآد. ولی بودنشون بهتر از نبودنشون بود.هر صبح که با کرم رطوبت بخش روز به پوستش روزبه خیر می گفت و هرشب که آخرین کرم تقویتی رو به صورت خسته اش می زد، انتظار این رو نداشت که فردا ش، رخساره بشه اون دخترک ناز و طناز، چهل سال پیش با اون گیسوان بلند که مثل آبشار روی شونه هاش می ریخت و اون پوست شفاف که عین شکوفه های بهاری می درخشید و اون چشمهای عسلی که حتی بدون آرایش مثل دوتا مشعل فروزان درخشش داشتن. آره بهشون خو گرفته بود و واقعیت گذشت زمان و ضایعاتش رو قبول کرده بود. می دونست که با صدتا کرم روزوشب هم دیگه هیچ کدوم از اون جلوه ها برنمی گرده. نه اون گیسوان بلند؛ نه اون پوست شفاف ونه او درخشش چشمان ونه ………

 ولی همه ی این خردمندی ها مال قبل از تلفن فرزانه بود. از وقتی فرزانه، همدانشگاهی و دوست قدیمیش زنگ زده بود، و رخساره رو برای مهمانی شب جمعه دعوت کرده بود یک هو دچاریک اضطراب ودلهره ی عذاب آوری شده بود. از وقتی بهش گفته بود که منصور هم درمهمانی خواهد بود، رخساره بیش از پیش دچار دق وغصه شده بود و برای جوانی و زیبائی ازدست رفته اش حسرت خورده بود. تا فرزانه بهش گفته بود که فلانی هم ازآمریکا برگشته ومشتاق دیدن همه بچه های دانشکده ازجمله توست،  رخساره، دچار طپش قلب شده و فشارش زده بود بالا و مکث طولانی کرده و پاسخ داده بود:

ــ» چی منصور؟!!!اینجا؟ نه من نمیآم.»

ــ»ای بابا رخساره فکر می کردم ازخوشحالی پردرمیآری! آخه چرا نمیآی؟ برای چی؟ مگه نه اینکه همیشه تا اسم منصور میومد آه می کشیدی و پشت بندش میخوندی:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

مگه نمی گفتی فقط آرزو داری یک بار دیگه منصور رو ببینی، اون یادگار عشق جوانی رو، اون که به قول خودت همه ی رؤیا ها وشعرهات را می ساخت، ومی سازه، حتی حالا، بعد از چهل و اندی سال دوری؟»

ــ» آره می گفتم.ولی اون وقتا، یعنی خیلی وقت پیشها می گفتم. حالا دلم نمی خواد ببینمش. یعنی دلم نمی خواد منصور منو با این قیافه ببینه. دلم می خواد اون تصویری رو که ازجوونیم داره تو ذهنش باقی بمونه…..اصلا بگو رخساره مرده. محو شده. چه می دونم بگو سفر رفته یه بهونه ای بیار دیگه….»

ــ» آه! رخساره چه قدر سخت می گیری! بابا کی جوون مونده که تو یکی مونده باشی؟! بیچاره شهره رو نگاه کن از زور شیمی درمانی مو روسرش نمونده. ولی خنده از روی لبش محو نمی شه. همه جا وهمه ی مهمونی ها با همون کلاه گیس ظاهر می شه وسعی می کنه هم به خودش و هم به بقیه خوش بگذرونه، مهرداد رو چرا نمی گی، اون جوون اول دانشکده، آلن دلن وطنی، که دخترا واسش غش می کردن،که حالا شده عین یک نخ. یک پاش روهم که پروتزگذاشته .ولی تو همه ی دوره ها لنگ لنگون میآد و با یادکرد خاطرات همه رو سر حال میآره، سپیده رو چرا نمی گی ؟ الهه رو ، مهوش رو، فروزنده ، رضا، نصرت، فرهاد……؟!!!همه اشون یه مشکلی دارن ، یعنی سن وسال یه جورهائی حال و زیبائی و تندرستی همه روگرفته ولی ازهیچ فرصتی برای دورهم جمع شدن وحال کردن روگردون نیستن. تازه تو که اولین باری نیست که توجمع بچه های دانشکده ظاهر می شی حالا چرا این دفعه ادا درمیآری ….؟

ــ» آره می دونم. همه این چیزارو می دونم. ولی منصور فرق می کنه. منصور برای من یک اسطوره است. اصلا نمی خوام منو با این ریخت درب و داغون ببینه. عینکی که شدم، موهام که این قدر کم شده که همه اش مجبورم پشت سرم جمع کنم، تا دلت بخواد زیر چشمام چروک افتاده، انقده فربه وپروار شدم که هیکلم از سایز سی وشش شده پنجاه ، …. فکر می کنی با این تصویر !!!! نه اصلا حرفشو نزن.»

ــ» حالا نه اینکه بقیه ی ما مانکن کریستیان دیوری موندیم؟به نظر من که شدی یک بانوی کامله ی زیبا رو. یه پرده گوشت وعینک ذره بینی وموی جمع کرده ی پشت سر …..که دیگه این قدر عزا نداره . تازه ازکجا معلوم که خود منصور همونی باشه که چهل سال پیش بود؟ حتما اون هم تغییراتی کرده؟ اصلا این چیزها چه اهمیتی داره؟ تازه مطمئنم که منصور عکسهات رو پای شعرهات که توی مجله های چاپ امریکا چاپ شده دیده. برعکسِ تو اون شدیدا مشتاق دیدارته . وقتی تلفن زدو چاق سلامتی کردیم، وبه شوخی بهش گفتم، برای چی رفتی فضا نورد شدی؟ تو آسمونا دنبال چی می گردی؟ می دونی چی گفت ؟ گفت دنبال رخساره. حالا دیگه خودت میدونی . خودتو لوس نکن رخی جون. پاشو اون کت دامن خاکستریت رو که خیلی بهت میآد و وقتی می پوشیش خانم متشخصی می شی روبپوش واون گردن بند مروارید خانومونه رو هم دورگردنت ببند وبیا. یادت نره دفترچه شعرهات رو هم بیاری. بچه ها می گفتن خیلی وقته رخساره شعرهاش رو برامون نخونده. حتما این دفعه دوره امون با برگشتن منصور از آمریکا، اون هم بعد چهل سال دوری،یه حال دیگه ای خواهد داشت. «

بعد از این توصیفات فرزانه ، رخساره آهی کشید ه و مکالمه رو قطع کرده بود وبه فکرفرو رفته بود:

» لعنتی ؟ چرا برگشتی؟ توکه سالهاست رفتی ینگ دنیا ، بدون ارتباط بدون هیچ خبری. حتما واسه ی خودت یه زندگی تشکیل دادی . من هم این گوشه واسه ی خودم یه جورهائی یه زندگی ساختم خوب یا بد، با عشق یا بی عشق؟ دیگه مهم نیست. حالا برگشتی وسراغ منو گرفتی که چی بشه! فکر می کنی اون روزها، اون روزهای عشق وعاشقی بر می گرده؟ فکر می کنی رخساره همون رخساره است! همون که هربار از کنارت رد می شد، تو چشماش شعر می ریختی، و اونم نگاهت رو می گرفت و شب از توش ده تا غزل دروصف ومدح عشق تحویلت می داد؟ و تو هم تو دفترچه اش می نوشتی که هرگزم نقش تو…..

 مگه عهد نبسته بودیم که فقط تو ذهن هم زندگی کنیم؟!

آه، منصور درست گفتم تو مثل یه اسطوره می مونی، مثل یه راز، مثل یه سرنمون دست نیافتنی …..هیچ وقت نفهمیدم کی اومدی وکی رفتی، ومن عاشق همینش بودم، همون لحظه های رازآلود از یک عشق گفته و نگفته……هیچ وقت دیگه توزندگیم اون قدر غرق الهام وعشق نبودم. حسرت یک روزش، یک ساعتش، یک نفسش تودلم موند…..اون حال وهوا، اون بعدازظهرهای مه آلود دانشکده، اون درختهای بید مجنون و اون دیدارها ی ناخونده…. ای کاش می شد فقط یه روز، فقط یه شب، همین شب جمعه، همین شب مهمونی فرزانه دوباره برگردیم به همون حال و هوا. من دوباره جوون بشم .بشم همون رخساره ی زیبای دانشکده با همون طره گیسوئی که مثل آبشار روی شانه هام میریخت و اون پوست شفاف مثل شکوفه های بهاری و اون نگاه درخشان وتو بشی اون عاشق مرموزی که توچشام شعر می ریخت.

 ولی محاله همچین آرزوئی فقط تو داستانها ومعجزه ها پیش میآد.»

حسرت جوونی و برگشت به آن دوره ی زیبائی وطراوت، اون خاطرات شاعرانه، گیرودارها وردوبدلهای عاشقانه، رخساره رو توی حالت عصبی فرو برده بود. اعصابش بهم ریخته بود. نظمی که به دنیاش داده بود، همون زندگی آرام، آشتی جو، باحسرتها وازدست رفته ها، ناگهان با برگشتن منصور تبدیل به گذرانی عذاب آور شده بود. مثل یک تصویر زیبائی که آدم تو یه قاب عکسی روی طاقچه می گذاره و بهش دل می بنده وهیچ وقت توقع نداره که تصویر از توی قاب عکس بیرون بیاد و وارد دنیای زنده و ملموس آدم بشه، خیال منصور از توی قاب عکس رؤیا های رخساره بیرون اومده و توقع داشت همه ی اون رؤیا ها ، همه ی اون خیال انگیزی ها ، جلوی چشمش تبدیل به واقعیت بشه. مگه ممکن بود؟ مگه می شد سیندرلای زیبای داستان، تبدیل به زنی شکسته چهره بشه با عینک ذره بینی و پیکری فربه، و بازهم با پرنس جوان والس برقصه؟ نه سیندرلا همیشه باید جوون وزیبا باقی بمونه واما پرنس؟!!!

 فقط با دوتا والیوم پنج، رخساره تونست کمی خواب به چشماش بیاره. انگیزه ی دیدن منصور از سوئی ووحشت از رویاروئی ملموس با گذشت زمان، خواب رو ازچشماش گرفته بود. تو عالم خواب و بیداری، یادش از اون پیرزنه ی ته کوچه اومد. بهش می گفتن زمان سلطان. شایع بود که حکیم باشی طب قدیمه و تا حالا خیلی هارو معالجه کرده. می گفتن معجونهائی داره کارساز، جوشونده ها و بخورهائی درست می کنه که از صد تا عمل جراحی بهتر عملکرد داره. شنیده بود با کیمیاهائی که درست می کنه، جوونی وزیبائی رو به طرز معجزه آسائی بر می گردونه.حتی دیده بود که فخری و سودابه دوتا ازهمدم سلطنه های مادرش با سنی بالای هشتاد رفته بودن پیشش و نتیجه ای باورنکردنی گرفته بودن. درو همسایه ها خیلی از معجزاتش تعریف می کردن. ولی همونها هم می گفتن:

» …..درعین حال، روی بعضی ها تأثیرات عجیبی هم داره. یکی جوونیش رو باز یافته بود. اما بعد از مدتی دچار ناراحتی های عصبی شده بود. حالتهای تهاجمی پیدا کرده و بیخودی با مردم بدجنسی ونامهربونی می کرد.یکی دیگه تا اونجا رفته بود که انگاری شیطون رفته باشه توجلدش، یه روز خواسته بود خودکشی کنه ودرو همسایه به دادش رسیده بودن. می گفتن ازاون روز چهره اش ده برابر پیرتر شده و دیگه روی دیدن کسی رو نداره و……»

رخساره هم این چیزها رو شنیده بود ویه جورهائی ازپیرزنه پرهیز می کرد. چون چند بارهم که اتفاقی زمان سلطان رو تو کوچه دیده بود، با لحنی چندش آوربهش گفته بود:

«ببینم خانوم اکسیر جوونی نمیخوای؟ به خدا دارم ها خوبش رو هم دارم ها! حالا می خندی ننه جون ولی بالاخره یه روزی سروکارت به من می افته. اگه این صورت چروک خورده و این موهای طراوت گم کرده ت رو به دست من بسپری، یه شبه ازت ماه شب چهارده درست می کنم. «

و پشت بندش خنده ای جادوگرانه سر داده بود و رفته بود.

رخساره هیچ وقت پیشنهاد پیرزن ته کوچه رو جدی نگرفته بود. اما اون شب، وقتی با عشق دیدار منصوروبازگشت به آن دوران عاشقی وجوونی به خواب رفت، تو خواب و بیداری یادش از، پیشنهاد زمان سلطان اومد. آخرین جمله اش تو گوشش زنگ می زد:

» اگه این صورت چروک خورده و این موهای طراوت گم کرده ت رو بدست من بسپری، یه شبه ازت ماه شب چهارده درست می کنم.»

رخساره با خودش سخت کلنجار می رفت:

«می گن معجزه می کنه…………خیلی ها جوونی را با معالجاتش دوباره پیدا کرده بودن،….. ولی رو بعضی ها هم اثرات عجیبی می گذاره……. بعضی ها حالت تهاجمی می گیرن،….. بدجنس می شن، نامهربون می شن، بعضی ها تا پای خودکشی……

ولی ازکجا معلوم شایعه نباشه؟ تازه چه اهمیت داره؟ یک شب، فقط یک شب مثل اون وقتها زیبا شدن ودرکنار منصور رفتن ودرخشیدن به یک عمر زندگی بی طراوت می ارزه…..»

 انگیزه ی دیدن منصور، …..جوون شدن و به طراوت و زیبائی چهل سال پیش برگشتن، بالاخره رخساره رو به درخونه ی پیرزن کشوند:

«از اون جوشونده هات می خوام از همونا که می گفتی معجزه می کنه. «

پیرزن اول به جای هرجور دستمزد ازرخساره یه قول گرفت، که دفترچه شعرهاش رو به اون ببخشه و بعد هم دست به کار شد. چند جور گل وبته وعرق و دانه هارو قاطی کرد و ده جور دود وجنبل وجادو دور سر رخساره چرخوند. نتیجه باور نکردنی بود. رخساره خودش رو نمی شناخت. شده بود عین همون وقتها، طره گیسوانی که مثل آبشار روی شانه هاش ریخته بود، پوستی که عین شکوفه های بهاری شفاف شده بود وچشمانی عسلی که حتی بدون آرایش عین دوتا مشعل فروزان می درخشید.

رخساره وارد مهمونی شد. همه بودن. رضا ،شهره، فروزنده، مهرداد، سپیده،مهوش،نصرت، فرهاد، فرزانه ……………….و منصور!!!

ولی منصور اصلا اعتنائی به رخساره نکرد. اون با یک بانوی بسیار زیبا گرم گرفته بود.غرق ستایشش بود. انگارداشت تو چشماش شعر می ریخت.

 اون بانو عینک ذره بینی به چشم داشت، دور چشمهاش پر ازچروکهای ریز ودرشت بود، موهای کم پشتش رو پشت سرش جمع کرده بود.اندکی فربه بود .ولی با کت ودامن خاکستری وگردن بند مروارید ش جلوه ی یک بانوی کامله ی متشخص وزیباروئی رو پیدا کرده بود.شعر می خوند وچه زیبا شعر می خوند.شعری رو که منصور تو چشماش ریخته بود، تبدیل به غزلی زیبا در مدح عشق کرده بود.

» «وقتی که عشق بود

 

 

وقتی که عشق بود، واژه هایت از سنگ خارای هجر، گل امید وصل می رویانید،

وقتی که عشق بود،

رؤیا در زندان چشم باقی نمی ماند،

شب، لباس تعبیر به تن می کرد

و روز، در معنای رؤیا منظومه ها می بافت.

 

وقتی که عشق بود

چشمه عاشق کویر می شد،

باران زدشت نمی گریخت،

خورشید به بستر ماه ستاره می ریخت،

نوردرشعر جهان قافیه می شد،

آینه می نوشت و زنگ می گریخت،

 

 

وقتی که عشق بود

من بودم و تو بودی وهستی نهایت بود …..

شهین سراج

 اکتبر2016

1 دیدگاه

  1. در ماه فوریه گذشته برای سخنرانی دعوت به یک گردهمایی شدم که در لاس و گاس برگذار میشد .محور اصلی صحبت من شبیه داستان رخساره بود که چرا همانی که هستیم را دوست نداریم و سعی میکنیم ان نشان دهیم که نیستیم. دوستی که مکانیک بسیار ماهری بود سعی میکرد خود را مهندس معرفی کند. و مکانیک ماهر هواپیما که میخواست خود را خلبان نشان دهد و من که در مدت سخنرانی تلاشم اینبود که ، انچه که هستید با ارزش است و قابل احترام تطاهر به انچه که نیستید در نهایت روزی باعث خجالتتان خواهد شد .
    شبی بود در میان ده ها رخساره .
    قلم سحرانگیز شما بانو شهین خواننده را بدنبال خودش تا دوردستهای خاطرات میبرد.نیمه شب است و حروف روی صفحه شروع به رقصیدن کرده اند و چه سخت است دل کندن از خواندن یک داستان دیگر .

    لایک

بیان دیدگاه