آخرین باری که دیدمش، مچاله شده بود روی پیکر ظریف یک فنجان قهوه، انگار، فنجان، یک چاه عمیق بود و او میخواست خودش را دردرون تاریکی آن پنهان کند.
در کافه ای درآن میدانک روبروی دانشگاه سوربن بود، وچندسالی از انقلاب گذشته. هوای بس ناجوانمردانه سرد، و سوز وباد وباران زمستانیٍ یک دسامبر بی شفقت، مرا به درون کافه کشانیده بود. ساعت چیزی حدود شش ونیم بعداز ظهر بود. ساعت هفت کلاس حقوق جزا داشتم وپیش ازآن، دلم یک قهوه ی گرم می طلبید. از نوع اصیلش ونه ماشین ساز، که گل ولایی به اسم قهوه تحویلت می دهد. وکنار سوربن تنها یک کافه بود که قهوه ای بی ریا سرو می کرد.
از درکافه که رفتم تو، چشمم به میزی افتاد تک افتاده، پشت پنجره، درمیان دود سیگارو بخارنفس های آدمهای خسته ی پایان روزی، بیشترشان دانشجو، که گزارش کلنجاری با سنت دشوار آکادمیک واستادان سخت گیر سوربن را بلند بلند، برای یکدیگرنقل میکردندو مرد ی تنها، در سلول یک میز، و چنان پیکر خم کرده وسردر گریبان نشسته، که گوئی تمامی بارغم عالم را بر پشتش تلمبار کرده بود.
چرا فکر کردم روبروی او بنشینم ؟ نمی دانم.
سرنوشت است دیگر، می گردد ومی چرخد وهرجا دلش بخواهد مارا می نشاند ودوباره برمی گیردمان تا هرکجا بازمیلش بکشد، بنشاندمان. تا باریگردیگرکجا بنشینیم وکجا بنشاند؟! و این بازی همچنان ادامه دارد. شگفت انگیز است که نخستین باری هم که دیدمش، در برابر یک فنجان قهوه بود. اما دهها سال پیش، در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران، درکافه تریای پرهیاهووانباشته ازدانشجویانی با طیفهای گوناگون وگرایشهای چپ وچپ اندر قیچی، وحال وهوای زندگی دانشجوئی پیش از انقلاب، آن سرهای پر شور و آن آرمان اندیشی های دور ودراز، که گاه جای دیگری جزکافه تریا برای بروزنمی یافت و آن نگاههای ستیزه جو ی سیاسیون تندرو که در وجود هرکس که باآنها نبود، یک بورژوا، یک دشمن خلق و یک هم پیمان با بهره کشان می دیدند…….
آن هنگام هم سر درجیب تفکر داشت. اما خمیده نبود. صاف وبراق نشسته بود وداشت چیزی می نوشت یا چیزی میخواند. اوائل مهرماه بود و گشایش سال تحصیلی. من سال اولی بودم و اوسال سومی. هیچکس را نمی شناختم. غریبگی ام را در آن ملغمه ی احساس ها و نگاهها، بی هیچ اشارتی حس کرد و سرسخن گشود. و سپس دوستیِ ماآغاز شد. یک دوستی عمیق ونا متعارف. حادثه ای که کمتر میان دوجنس مخالف اتفاق می افتد. از هردری با من سخن می گفت و از هردری با او سخن میگفتم. واین نخستین تصویر، برای همیشه در ذهنم حک شد.
لحظه ای سر ازدرون چاه قهوه بیرون کشید. شاید نگاه سنگین مرا حس کرده بود. نگاه ایرانیش را خیلی زود بجا آوردم. دلم فرو ریخت. سالها بود ازاو بیخبر بودم. شاید ده سال، شاید هم بیشتر. ازآن همدانشکده یی، آن دوست صمیمی، آن پسرک مازندرانی رمانتیک، عاشق ایران وشعرو نیما وابر و باران…… همو بود، خودش بود. که روزگار از او چیز دیگری ساخته بود.
اندکی خیره نگاهم کرد. من لبخند زدم.
» شروین این توئی؟»
در اشتیاقی خاموش، شاید از یافتن نگاهی آشنا درمیان آنهمه نگاه بیگانه، یک پرده اشک بر چشمانش نشست. منتظر دعوتش نشدم. فنجان وکیف وکتابم را برگرفتم واسباب کشی به سوی میز او.
«آری این منم.»
باورم نمی شد که این تک مرد،هموباشد. اندازه ی یک پیرمرد باستانی شکسته شده بود. کمتر نشانی ازآن شروینی که من می شناختم در او باقی مانده بود. پسرک سر زنده با نگاهی شفاف، با پوششی همواره چشم گیر وهمآهنگ، با عالمی از شوق و شور وعشق واندیشه. مهربان و هوشیارو بسیار خوانده. با فرهنگی بی مانند و ادبیات شرق و غرب درو کرده . شعر عالی می شناخت. شعر هم می گفت. و چه زیبا میگفت. با شعر پرمیگرفت و همه ی مارانیز پرواز می داد. آیا این همان است، چنین افسرده، چنین مغموم، با پوششی مندرس،سر کرده درون خویشتن؟؟!! آیا این همان شروین شیفته است که وقتی باران لطیفی می بارید، یک فتوی صادر میکرد: «دوستان زیر این باران، خزیدن به زندان درس حقوق جزا نابخشودنی ست. برویم به سوی جاده ی شمیران وزیر باران شعر خوانی کنیم.»
آن وقت من و دوچند دوست دیگر، مانند او، رمانتیک وهوائی، با شروین راهی می شدیم به سوی پاتوقهای مألوف، کافه هائی با پنجره هائی گشوده به سوی طراوتِ آن جاده ی سبزِپرخاطره ، سورنتو، چاتانوگا، …….
در طول راه هیچ چیز نمی گفت. برگهای باران زده ی جاده ی را نظاره می کرد و وقتی درون کافه می نشستیم ، قهوه ای سفارش می داد و سیگاری آتش می زد وآنوقت میخواستیم که برایمان بخواند آخرین سروده هایش را. گاه سر به سرمان میگذاشت و می گفت :»شعر همین بود. همین «فرار از مدرسه» و زیر باران رفتن و انتظار یک حادثه را داشتن. شعرهمین است. شعری که زندگیست….»
«شروین اینجا چه می کنی؟ «
خیره نگاهم کرد وپاسخی ، در میان سکوتی عذاب آور:
«هیچ! «
» یادمه. که بلافاصله بعد از لیسانس آمدی فرانسه برای ادامه ی تحصیل و سودای گرفتن دکتری از سوربن، باعث شد دوستان را تنها بگذاری ودیگه ازت خبری نشد. بعد چه شد، آیا ……؟ «
«بعد !هیچی انقلاب اسلامی شد.»
«خب بعد؟ «
شگفت زده نگاهم کرد. انگار نابجا ترین پرسش دنیا را پرسیده بودم . گوئی توقع داشت که درهمان یک پاسخ کوتاه ، «انقلاب اسلامی شد» پی بدین ببرم که چرا چنین خموده ومچاله شده و سر درچاه تاریک یک فنجان، درگوشه ی یک قهوه خانه ی فرانسوی، کز کرده بود. پاسخ آورد:
» و…… بعد همین شد که می بینی……»
خدای من فراموش کرده بودم که شروین چه عشق عجیبی به ایران وارزشهای فرهنگ ایران کهن داشت. یک ناسیونالیست بزرگ بود. ولی نه. ناسیونالیست واژه ی جالب و رسائی نیست. اصطلاحی ست که به زور پیراهنی ایرانی با عنوان ملی گرائی بر قامت آن دوخته اند. شروین یک ایران شناس و یک ایراندوست واقعی بود. همان هنگامها هم که ما جوانان هژده نوزده ساله، سردرعوالم جوانی و یا مجذوبی ایدئولوژیهای غربی داشتیم، شروین به طور جدی، درکنار درسهای سخت دانشکده ی حقوق، کار ایرانشناسی را دنبال می کرد. در پی یافتن ریشه های اندیشه ی ایرانی، زبانهای باستانی فرا میگرفت و اوستا میخواند و گاه برایمان از گفته های زرتشت نشانی میآورد. شوخ وشنگهای دانشکده، سر به سرش میگذاشتند:
» شروین بازهم بیانات هوخشتره ایت را شروع کردی؟ «
هوشمندانه لبخندی می زد و چون گوش شنوا نمی یافت بساطش را جمع میکرد وبدون بحث وجدل ، سخن دیگری آغاز میکرد. همان موقعها هم پی برده بودم که چه قدر درجهان بینشهای خود تنهاست. حالا می توانستم بفهمم که درآن حال و هوای دوسه سال از جو اسلامی، گذشته و تحقیر ارزشهای ایرانی، چرا شروین چنان خموده و مغموم شده بود. از این طبیعی ترنمی شد با زمانه روبروشد.
هیچم جویا نشد که تو خود اینجا چه می کنی؟ توکه هر گز به ترک ایران راضی نبودی. گوئی این حضور را نیز، بعد از»حادثه»، طبیعی میدانست. هزار پرسشی راکه با دیدن وضع وخیم اودر سرم جاگرفته بود، از نگاهم خواند وهمچون کسی که از پس قرنها سکوت، گوشی آشنا یافته باشد، سر درد دلش باز شد.از ایران گفتن آغازکرد، مرکز ثقل افسردگیهایش. یک نفس میگفت، بی لحظه ای سکون. حس خاصی داشت گفته هایش. گوئی در هزارتوی تاریخ سفرکرده و در مقطع زمانی تهاجم اعراب وفروپاشی شاهنشاهی ساسانی ایستاده بود.و این هردو هجوم را از یک تبار می دانست.
هزاران دلیل میآورد بر گره ناخوردگی ایرانیت واسلامیت:
«ما از بافت دیگری هستیم. ژنهای فرهنگی و روانی ما پرداخته شده ازستایش ِشادی و زیبائی و کشت ورزی، شعرو شراب و سرخوشی وبهره بری از هستی هستیم و اینها غم وگریه وزهد توخالی وریاکارانه را در صدر تفکراتشان دارند…. از اول هم روان پریشی ما در اثر ناهنجاری درآمیزی عربیت با فرهنگ ایرانی بود. ایران را نابود خواهند کرد. خواهی دید……»
نگاهش میکردم. با چه شکوهی سخن میگفت. چیزی در او موج می زد. بیش از تأثر یک میهن دوستِ دل سوخته که مرزپرگوهرش را اسیرمی بیند. اودر سوگِ ایران نشسته بود.یک غم کهن، یک رنج ریشه دار،زبان اورا چنین به دشنامگوئی گشوده بود. برافروخته سخن میگفت وصدایش هر لحظه بیشتراوج میگرفت…….. چنان با انگیزه میگفت که به چشم من هم اشکی آورد. من دلم میخواست شروین دیگری را دراو زنده کنم. شروین رمانتیک وعاشق و شاعررا.من این یکی را بسیار دوست داشتم. شاید بیشتر ازآن یکی. وقتی از شوقش نسبت به نیما و پیوند شعر او با مازندران سخن میگفت و صیغه های بومی شعر نیما را به میان می کشید، وهمچون یک استاد مجرب به برآورد مکتبهای شعری، به ویژه شعر معاصر می پرداخت، حسرتی در دلم شکل می گرفت وبیانش می کردم: شروین چرا دنباله ی ادبیات را نگرفتی؟و او میگفت : «پدرم دلش میخواست من وکیل شوم.»
حلقه ای از شخصیت او در پیچ وتاب زمانه گم شده بود. آن حلقه ای که زیباترین او بود. آن که زبانش را به لطافت و شعر و عشق باز می کرد.
» آه شروین تو چه شدی زمانه وجودت را پر از خشم ونفرت کرده. توکه آنقدر شفاف و زیبا ومهربان از زندگی می گفتی ؟»
درجستجوی شروین شاعر و عاشق ، آنکه در گذرگاههای پرپیچ وخم زندگی گمش کرده بودم و همیشه آرزوی باز یافتنش را داشتم، با کنکاشی بیمناک، خواستم از عشق دیگر او سخن به میان آورم، تا شاید حال و هوای آن دیدار اندکی تغییر کند. از رخی پرسیدم از دختری که دل ودین او برده بود. در زیر آن باران رفتنها بود که روزی نزد من اعتراف کرده بود که سخت عاشق شده. عاشق دختری با چشمانی چنانکه خودش می گفت، کبود به رنگ افقهای اساطیری دریای مازندران،و پیکری نیلوفرین ، چنانکه بر مرداب تیره رنگ زندگی او، تجلی نوروروشنائی بود…….» هستی و ذهن و زبان شروین از آغاز آن دلدادگی دگرگون شد. ولی دخترک که نخست مهربان بود و گویا پاسخگو ونوید دهنده، حتی به ازدواج، سودای دیگری در سر داشت و ناگهان دل از شروین برگرفت و به دیگری بست. ونخستین خط غوغای روحی دوست نازنین و پر شورم ازآن هنگام نوشته شد وهروز خطی دیگر وبرگه ای دیگر.. تا دفتر آن شوریدگی، کتابی پر برگ شد. چه شبها که ساعتها برای رخی میگفت، می سرود ومیخواند و میگریست. چه روزها که ساعتها راه می رفتیم، درامتداد درختی های دور دانشگاه و شروین از او می گفت، ولی آرام نمی گرفت.
رخی رفت ولی اندیشه ی او باقی ماند.حال دیگر تخیل او بود که شروین را به وجد میارد. درکارگاه ذهنش ازاو پدیده ها میساخت و در بسترزیبای شعر، اورا با ابزار استعاره وصورخیال، به رنگهای دلخواهش درمیآورد. که نظایرش را تنها درمنظومه های عاشقانه ی ادب پارسی می شد یافت. او رنج می کشید، ومی سرود و من غبطه میخوردم به آن انگیزه ی پر توان و به آفرینش آنهمه زیبائی. روزی به او گفتم: شروین ازهجرانی های رخی از این غم زیبا که بردلت نشسته دفترشعری بساز ونامش را بگذار»گل رنجه های عشق.» سکوت کرد و آهی عمیق تحویلم داد.
سالی وخرده ای بعد شروین لیسانسش را گرفت ومدتی از من و دیگر دوستان فاصله گرفت. حتی پاسخ تلفنهای مرا نمی داد. آشنایان می گفتند افسردگی دارد و به شهر زادگاهش بابل برگشته. چندی، بعد اما، شبی دوستان را به رسم مهمانی خداحافظی گردهم آورد وگفت عازم فرانسه است؛ برای ادامه ی تحصیل. اما به من گفت، محرمانه: «نمی تواند در سرزمینی زندگی کند که نفس معشوقش با نفس رقیب درآمیزد.»
درجستجوی آن شروینی که دوست می داشتم، آن که بر سمند تیز خیزِخیال بر می نشست و معشوق راازچنگ رقیب در می ربود و به پنهانگاههای شعر خویش می برد، تا با پای خویش در دام او اسیرشود، باهزار بیم وامید، دراوج خشمگینی او از دست روزگار سیاسی، پرسیدم : شروین چه کردی با گل رنجه های عشق؟
همچون آب سردی که برآتشی ریخته باشند، در لحظه ای، ناگهان آتش خشمش فروکش کرد. ساکت شد. وخیره نگاهم کرد. چند لحظه بعد برخاست و گفت خواهشت می کنم، همین جا بنشین. من چند دقیقه ی دیگر برمیگردم.»
کلاسم داشت دیر می شد. سمینار مهمی داشتم با استادی سخت گیر، ولی دلم نمیآمد اورا درآن حالت تنها بگذارم. درخواست خاصی در نگاهش بود. فتوای شروین آن زمانها عملکرد داشت. چرا باید رفت و حقوق جزا خواند، درحالی که باران باریده وهمه چیز وقوع یک حادثه را نوید می دهد؟! پس چرا این زمان ااعتبارنداشته باشد؟
باران تند شده بود. دانشجویان واهالی کافه،کم کم بار را ترک می کردند ومن در انتظار باز گشت شروین و رویداد یک حادثه ی نامتعارف، قطره های درشت باران را نظاره گر بودم.احساس خلاء میکردم. حادثه، چه چیزها که از ما نربوده بود!! چه چیزهای با ارزشی که از هستی ما منها نشده بود!!آنهمه احساس واندیشه ، بی خیالی وفراغت بال، لبخند وشعر و ترانه، شریک شدن احساسی عاشقانه با یک دوست ، صبر وعرفان بر درد یاران وما تنها در وزن سیاسی یک زمانه، آن دیگر ثروتهای بر باد رفته را نادیده میگرفتیم.
ربع ساعتی بعد، درحالی که سر رویش زیر باران خیس شده بود بازگشت. رفته بود به خانه اش و نشانی با خود آورده بود. دفتری را که زیر مانتویش گرفته بود در برابر من گذاشت. یک دفتر کاهی قدیمی بود. خوب آن را به خاطر میآوردم. همیشه همراه شروین بود.وشعرهایش را درآن می نوشت. ولی این بار رویش نوشته بود «گل رنجه های عشق». با صدائی که بسی خاطره درآن جاری بود گفت :
» می بینی توصیه ات رو گوش دادم. اینها را برای اوسرودم ولی هرگز درجائی نخواندم. هجرانی های من است برای رخی. «
آن شب شروین خواند وخواند، تا دمی پیش از تعطیلی کافه، واژه هایش مانند سیل جاری می شد و اشکهایش نیز.
احساس میکردم کمی آرام شده. آخر شب، هنگام خداحافظی، دستهایم را در دستانش فشرد وگفت که اورا سفرداده ام به آن زمانها که دوست می داشت. وبه آن مکانها که مأنوس او بود، به غروبهای زیبای دانشکده ی حقوق، به همان جمعهای اضدادی و همان شور و شر های بیست سالگی …گفتمش تو برای سرود زندگی زاده شده ای با همه ی غم وشادیهایش. تو سراینده باش. سراینده ی شعر زندگی. مگر نمی گفتی شعر همین است انتظار یک حادثه. ولی هرگزنگفتی چه حادثه ای . شروین باز گرد بخودت بازگرد.
گفت: «اسارت ایران واسارت رخی را بر نمی تابم.»
خواستم دوباره اورا ببینم. احساس میکردم به یک دوست بیش از همه چیز نیاز دارد. ولی گفت که هفته ی آینده عازم سفر است.
«سفر به کجا؟»
«سفروفقط سفر»
وقتی نگرانیم را دید گفت :»شاید به ایران»
شگفت زده شدم با آنهمه نفرت وانزجار از این زمانی ها. چگونه می توانست تاب چنان سفری را داشته باشد؟!
وقتی میرفت دفتر گل رنجه های عشق را به دستم داد.و واژه ای چند از نیما آن شاعر محبوبش بر زبان آورد:
خانه ام ابری ست……
یکسره روی زمین ابری ست با آن…
آی نی زن که تورا آوای نی برده ست دور از ره کجائی؟ …..
گرچه می گویند: » می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟
سال بعد سفری به ایران داشتم از دوستان مشترک سراغ شروین را گرفتم.برایم خبر آورند که شروین به سفر رفت. به سفر همیشگی. خودش پروانه ی سفر خویش را صادرکرده بود. نام دیگرش خود کشی ست. تأثری جانگداز بردلم نشست و پرسشی جانگدازتر: نمی دانم غم اسارت کدام یک اورا برد. اسارت ایران یا اسارت رخی؟