تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون

وضعیت جهان غرب حکایت این شعر مولاناست. گریختن از واقعیت، گریختن از جریاناتی که در این جهان میگذرد در ارغوان و ارغنون. غرب تا کی میتواند بی اعتنا به کانون های جنگ و بدبختی و جنایت که در خاورمیانه و مناطق مسلمان نشین آفریده است به زندگی ارغوانی و ارغنونی خود ادامه دهد؟

به دور خود دیواری بکشد و فکر کند که اثرات آن کانونها به زندگی او نخواهد رسید؟ مانند داستان مرگ سرخ ادگارآلن پو و آن اشراف زاده ای که همه ی اشراف شهر را به کاخ خود خوانده بود که از دست اهریمن مرگ سرخ در امان باشند و غافل ازاین که مرگ سرخ درمیان مهمانان کاخ بود. باری این جریانات کشتار بی رحمانه ی روزنامه نگاران شارلی ابدو که بی شک دل هرانسانی را به درد میآورد شاهدیست بر این که نمی توان بی اعتنا به مرگ سرخ به زندگی خود ادامه داد و درکاخهای بلند حصار جشن و شادی کرد. نمیتوان کشوری مانند اسرائیل را حمایت کرد که به کشتارهای خود درسرزمینهای فلسطینیان ادامه دهد، دست بسیاری ازجنایتکاران دیگر را درافغانستان باز گذاشت، سبب جنایتهای هولناک سوریه شد و کشوری مانند عراق را بعد از حضور وحشیانه ی آمریکا به حال خود گذاشت………………….. و به زندگی ارغنونی و ارغوانی خود ادامه داد. آن که هیچ تازه به پاره ای ازنمادها و باورهایی آنها هم خندید و مسخره اشان کرد!!!!!!!!

کانونهای جنگ و کشتار درخود اهریمنانی را تولید میکنند که هیچ منطقی جز انتقام ندارند.آنها میلیاردها سال نوری از فرهنگ آن روزنامه نگار پرورده در منطق وفرهنگ لوکس آزادی بیان و هستی شناسی ژان پل سارتر و ژان ژاک روسو و غیره فاصله دارند. جهان این اهریمنان جهانی ست سراسر عقده های روانی سیاسی که هیج مفری جز تخریب ندارد. تخریب ارزشهای انسان درآسایش نشین غربی که فکر میکند با قلمش و یا با نقاشیش میتواند تمام ارزشهای آنها را به تمسخر بکشد. سوء تفاهم نشود. من هیچ سمپاتی برای اینگونه گروهکها اهریمنی ندارم. ومانند هر انسان دوست دیگری تنفر و انزجار خودم را ابراز میدارم . منظورم بیان و تشریح دو جریان فرهنگی و سیاسی ست که در این جهان ما عملکرد پیدا کرده اند. از سوئی غرب قرار دارد با همه ی ارزشهای انسانی و فرهنگی و قدرت اقتصادی خود و از سوی دیگر آن اهریمنان پرورده ی آن کانونهای جنگ و کشتار که از حصارهای محکم با همان برگه های حقوق بشری وآزادی بیان غرب عبور میکنند و روی باورمندان آزادی بیان اسلحه می کشند. آیا اینها همان مرگ سرخ ادگار آلن پو نیستند؟ موجوداتی که به بیانی دردامان خود این صاحبان فرهنگ و باورهای انسانی زاده شده اند؟! چه ناهنجاریها و تضادهائی در شیوه ی زیست این باورمندان آزادی بیان و حقوق بشر وجود دارد که قادر نیستند درداخل سیستم خود میان شهروندان خود نظامی هماهنگ ایجاد کنند؟ چرا پاره ای از همین زادگان سیستم به ارزشهای اهریمنی بیشتر گرایش دارند و پیوند های عاطفی آن سو را بیشتر می پذیرند تا این سو؟وپرسش دیگر چرا صاحب قلمان و روشنفکران این سو نمیتوانند منطق ان جهان دیگررا درک کنند؟ آیا انتظار نمی رود که یک روشنفکر یا هنرمند کاریکاتوریسست صاحب حکمت بیشتری باشد و بفهمد که درچه جهانی دارد زندگی میکند ؟ من نمی فهمم کشیدن تصویر کاریکاتوری محمد چه ارزشی به جهان فکری ما میافزاید؟ زمانی بود که فیلسوفان و اندیشمندان فرانسه مانند روسو منتسکیو مولیر و ولتر….. با نوشتن رساله ها و کتابها سعی در زدودن فاناتیسم و جا نداختن شیوه روشنگری بودند. حال به عقل ناقص من نمی رسد که کج وکوله کشیدن پیامبری که ممکن است ما هیچ باوری به او نداشته باشیم، اما برای میلیونها آدم محروم نمادی ازهویت است چه چیزی در پرورش عقاید آنها خواهد داشت و این کار مانند آن است که جلوی یک دیوانه ی نارنجک به دست شکلک در بیاوریم و سر وقیافه اش را مسخره کنیم و انتظار هیچگونه عکس العملی هم نداشته باشیم. من نمی فهمم من هیچ چیز از این درهم رفتگی منطقها و ارزشها نمی فهمم.چه باید کرد با این همزیستی نا ممکن؟!!!

شهین سراج

ژانویه ۲۰۱۴

بیان دیدگاه