با من از مردی سخن رفته بود با ویژگیهائی نه چندان متعارف. گفته بودند که پزشک است، پزشکی حاذق و دررشته ی مغز واعصاب، بسی سرشناس.
این نیز گفته بودند که ازخاندانی بزرگ و ریشه داراست. ازخراسانیان به نام، زاده ی خاک پاژ، زادگاه فردوسی، ودیگر این که ازعاشقان سوگند خورده ی دانای توس است. ثروت، جان، عمر، هستی و تندرستی خویش بر سر ارجگذاری برآن بزرگ حکیم گزارده. بنیادی بنا کرده که فردوسی اش نام کرده. درآنجا شاهنامه می خوانند وهم شاهنامه درس می دهند. پایگاهی نامی شده است و همه ساله جمعی از شاهنامه پژوهان را گرد هم میآورد، در مشهد و در توس و او آنچه درتوان دارد در میان میگذارد که نام حکیم فردوسی ومیراث سترگ اورا در یادها زنده نگاه دارد، آنهم در کشوری که رسمش فراموشی خدمتگزاران است. این است بزرگترین انگیزه او برای زیستن، برای ماندن وبرای شدن .
ودر آن غروب نیمه گرم اردیبهشتی من به همراه چند پژوهشگر دیگر، به دعوت دکتر توسی وند، مردی با ویژگیهای نه چندان متعارف، از تهران رهسپار بنیاد فردوسی بودیم تا در نشست هرساله ی بنیاد، در «کنگره ی جهانی بزرگداشت فردوسی» شرکت جوئیم.
ازهنگامی که با پادرمیانی بزرگ مرد شاهنامه پژوه، استاد و دوست گرامیم، دکتر خالقی مطلق، دوست دیرینه ی دکتر توسی وند به این مراسم خوانده شدم، اضطرابی توانگیر مرا فراگرفت. سخن گفتن در برابر خراسانیان اهل شعر و ادب، پاسداران بزرگ میراث شاهنامه وادب پارسی… هیهات! جسارتی به توان بی نهایت می طلبید و سری پرشور و دلی بی پروا. من بودم بازبانی دورزیسته از وطن مألوف به سالیان دراز، در فرنگ و محروم از درس آموزی مدرسان بزرگ، پس چگونه یارای سخن گفتن می داشتم آنهم درمحضر بزرگانی چون استاد خالقی وآنهم دربرابر آن بزرگ مرد،دکتر توسی وند آن شیفته ی فردوسی، آن که توصیفش را شنیده بودم، اما هرگز ندیده بودم ودیدارش را سخت انتظار میکشیدم؟!
طیفی ازپرسش ها ی توانگیر در سرم جان گرفته بودند: چگونه پذیرایم خواهند شد؟! چگونه سخنم را تعبیرخواهند کرد؟
قرارشده بود که من از بهارملک الشعراء بگویم وعشق بیکرانش به فردوسی، واین که چگونه ستایش بهار ازفردوسی سبب آفرینش ده ها مقاله و چندین قصیده و قطعه ی زیباد در دفتر ودیوان آن بزرگ شاعر خراسانی شده بود، که معانی که آن بلندآفتاب خراسان درباره ی فردوسی درشعر خویش آورده، پایه های سترگی از شاهنامه پژوهی را دربرمی گیرند. مفاهیمی که هنوز نیز از پس گذشت بیش از پنجاه سال اعتبارخودرا در عالم شاهنامه پژوهی از دست نداده اند.
این نگرانی برجای خود، اما هیجان روبروئی با شخصیتی برجسته باآن ویژگیها، که برشمرده بودند دانشور، شیفته، عاشق، ایثارگر،. ادیب….آیا توانش را خواهم داشت؟ آیا درمقام همصحبتی و مجالست آن چنان روحی سرشار خواهم بود؟
نخستین دیدار
روزموعود فرارسید. قطاری که سیمرغ نامش داده بودند مأموریت بردن مارا به مشهد عهده دارشده بود. سرساعت مقرر من با دیگر مهمانان بنیاد در ایستگاه راه آهن تهران گردآمدیم. نبضم تند میزد. احساس میکردم تب دارم. آنچه جمله ی رسمی وتشریفاتی درذهنم میشناختم، آماده ساخته بودم که درنخستین برخورد نثار دکتر توسی وند کنم:
» …..شادمان ازآشنائی شما،….. سپاس که مرابه جمع خود خواندید، …..برای بنده نهایت افتخاراست……» وچنین و چنان. جمله ها مانند پرنده ای محبوس در سینه بی قرار پروازبودند.
ساعت چهاروچهل وپنج دقیقه و یک ربع پیش از حرکت قطار، دکتر توسی وند درحالیکه پروانه های سفر مارا در دست داشت، نفس زنان ازراه رسید. درخیالم، به روال تن پهلوان وروان خردمند، ایشان را نوع دیگری تصور میکردم. اوراچهارشانه و بلندقامت میدیدم. نمیدانم چرا ؟شاید بدین منطق که برای کشیدن بار آنهمه اشتیاق، آنهمه عشق، آنهمه طی طریقها، آنهمه فیض رسانیها…..جسمی با توان پهلوانی نیز لازم می بود.اما دربرابرم مردی دیدم با جثه ای ظریف واندامی شکننده، چهره ای استخوانی وکشیده ،چشمانی ریز اما نگاهی زیرک ونافذ. دستهائی تکیده که به زحمت حرارت وجودی شیفته را منتقل میکردند. به محض دیدار ما کیف قطوری را که به دست داشت برزمین گذاشت وبا یکایک ما به علامت خوشآمد دست داد. وبا زبانی گرم از یکایک ما برای پذیرش این فراخوان سپاسگزاری کرد. احساس وجد وشادی حتی سخن ناگفته ازچهره اش پیدا بود. اگر هشدار یکی ازهمکارانش نبود، دوست داشت همانجا ساعتها در باره ی برنامه ی بنیاد سخن بگوید. سوت قطار و عقربه ی بی تفاوت ساعت که بی نگرش به هیجانها زمان را به پیش میراند، مارا به سوی سیمرغ آهنین حرکت داد.
در فرصتی کم جا به جا شدیم. جامه دانها در اطاقک ها چیده شد.صندلی ها تعیین وبرسرجای خود نشستیم. وسیمرغ صفیر کشان از روی زمین بال گرفت. دکتر توسی وند دستور چای داد و به سخن گفتن نشستیم. دوستان حاضر در کوپه آشنائی دیرینه بایکدیگرداشتند. گویا پیش از این نیز چندین بار به دعوت بنیاد فردوسی در برنامه کنگره های بزرگداشت شرکت جسته بودند. به همین خاطر به زودی صحبتها گل انداخت. روال معمول گفت وگو های ایرانی ازهردری حرفی ونقلی به میان میآمد. از آخرین تألیفات فردوسی شناسی تا قیمت خانه وآپارتمان درمشهد و تهران و بحران انرژی اتمی وغیره.
من ساکت بودم و کماکان دراضطراب. هنوز نتوانسته بودم با دکتر توسی وند ارتباطی زبانی وذهنی برقرار کنم. جمله هائی که آماده ساخته بودم هنوز درسینه ام سنگینی میکردند. جرأت نمی کردم گفتگوهارا بریده، خودم را به میان بیاندازم. احساس غربت غریبی میکردم. توسی وند اما بانگاهی زیرکانه سکوت مرا دنبال می کرد. گوئی درهمین چند لحظه آشنائی به اضطراب ودلنگرانی من پی برده بود. شاید غربتم را حس کرده بود.شاید حدس زده بود که برای من این سفر نیست که یک سلوک است. که گذر از منازل صعب وسخت است.
چندساعتی گذشت. شب چادر خویش را بر دشت ودمن پهن کرده بود. سیمرغ به شتاب برفرازجاده ی آهنین به پیش می راند. ماه درمحاق بود. تاریکی همه جارافراگرفته بود. وازپنجره ی قطار جز سیاهی شب وچراغهائی که گاه ازآبادیهای دوردست سوسو میزد چیزی پیدا نبود. اما توسی وند مانند دیده بانی زیرک هرازگاهی به سرنشینان اطاقک قطار پیشرفت مسیر را یادآوری می کرد:
«می دانید آلآن باید از دشتی که چنین مینامندش گذشته باشیم. یا الان باید نزدیکیهای قریه ای که چنان نامیده می شود، باشیم. ساعتی بعد بازسخنها را می برید ومیگفت این ده که هم اکنون ازنزدیکی های آن میگذریم، پیشنه ی تاریخی شگفت انگیز دارد عارفی نامی درخاک آن خفته است که از همه سوبه زیارتش میآیند…..»
ومن درشگفتی که توسی وند چگونه برای دیدن نیازمند نقشه و روشنائی نبود.فاصله ی تهران تا خراسان را مانند کف دستش می شناخت. بعدها پی بردم که همه ی ایران زمین را نیز چنین می شناخت.
چندساعتی بعد برای همه شام آوردند. خوراک جوجه با کمی برنج وسالاد سبز. من نتوانستم چیزی بخورم تنها به خاطر همان هیجان و اضطرابی که دامنگیرم بود. برگه های گفتارم را دردست میفشردم. دلم می خواست به گوشه ی خلوتی بروم وچندباردیگر نوشته هایم را مرور کنم تا برای سخنرانی فردا آمادگی داشته باشم. آن پرسش های دلهره آور که چگونه سخن خواهم گفت، آنهم درحضور خراسانیان شعر شناس، نکند شعری را غلط بخوانم، نکند نکته ای نادرست را بیان کنم، ….چه خواهند گفت و چه خواهند پرسید هرلحظه بیشتر وبیشترسروذهنم را بخود مشغول می کرد. نبضم تند میزد. احساس میکردم طپش قلبم درگام تشویش هرلحظه سریعتر می زند. جمله های زیبا وتشریفاتی که درذهنم آماده ساخته بودم که درنخستین برخورد نثار دکتر توسی وند کنم بکلی ازذهنم دور شده بودند. حسی نا شناخته به من میگفت که با آن رادمرد با دستورزبان دیگری بایدسخن گفت ازتباردیگری. احساس میکردم زبانم خشک شده و نطقم بندآمده . مثل مرغکی بودم که درقفسی دل انگیز اسیر شده باشد. سرنشینان اطاقک قطار همچنان به حرف ونقل مشغول بودند. توسی وند اما ازسر شب حرکات مرا زیر نظرداشت. گوئی نبض احساسم را اندازه میگرفت. آن طپش در گام تشویش را می شنید. آرام دربرابر من نشسته بود و حرکات مرا زیرنظرداشت. شاید به دنبال کیمیائی میگشت که اندکی ازاین اضطراب ودلنگرانی من بکاهد. عاقبت معجزه آسا درمیان گفتگوهای هفت رنگی سخنهارا برید، و ازمن پرسید:
» خانم دکتر سراج شما چطورشد که به بهارملک الشعراء علاقه مند شدید وچرا اورا برای پایان نامه ی دکتری خود برگزیدید؟»
چه پرسش هوشمندانه ای! بدون مقدمه، بی هیچ پیش درآمدی، بی هیچ زمینه سازیی… توسی وند با هشیاری دریافته بود که تنهاچیزی که میتوانست به من جرأت ببخشد، سخن گفتن ازموضوعی بودکه دوست میداشتم. به میان آوردن پژوهشی که به من رخصت میداددرمیان جمع خراسانیان احساس شخصیت وغرورکنم. توشه ای و پروانه ی عبوری ازاین مناسبتر برای پذیرش در آن جمع پرغرور که هریک در رشته ی خویش تبحری و معرفتی والاداشتند یافت نمی شد. وتوسی وند هوشمند چه زیرکانه این نیازمرا درک کرده بود.
درست مثل کودکان مکتبی که یک عمر دنبال فرصت میگردند تا درسهای آموخته اشان را نزد مدرسی آموخته پس بدهند، آنچه درباره ی بهار پژوهیده بودم برزبان آوردم. حرفهائی که یک عمر در دلم تلمبارشده بود، سخنانی که سالها درجستجوی گوشی بانیوش درقفس سینه ام زندانی شده بودند، برزبانم جاری شدند. آن خردمند مرد با روح وروان خود با حافظه ی تاریخی خود حرفها ویافته های مرا ازبهار می گرفت و گاه سخنان مرا با بیان شعری که از بر می خواند تکمیل میکرد. وهردم بیشتر ستایش مرا برمیانگیخت. کم کم این پیوند صحبت ما ازبهار به سوی دیگر گویندگان خراسانی وازآنجا به دیگرسرایندگان پارسی گو وازآنجا به موضوعی گسترده تر به ارزشهای فرهنگی ایران کشیده شد. واین که این فرهنگ و این تمدن را کمتر کسی واقعا می شناسد. وارزش این را دارد که همه ی ما چه در درون وچه در برون مرز برای پاسداری ازآن بکوشیم وبه نسل جوان منتقل کنیم. ووقتی با توسی وند ازطرح بنیانگذاری انجمنی برای جوانان در برون مرز سخن گفتم ستایش وتحسینی فوق العاده درچشمانش نشست. هزارآفرین نثارم کرد. همان دم مراگفت که گرچه راهی پرخطر ودرد سر درپیش دارم اما اطمینانم داد که درپژوهش ونشر فرهنگ ایرانی نیروئی نهفته خفته است که راهبر را ازمنازل دشوار عبور میدهد. همچون سالکی که نوری خدائی اورا در جاده ی معرفت پیش می برد.
پاسی از شب گذشته بود. مهمانان همه به خواب ناز فرورفته بودند و گفتگوی من با دکتر توسی وند ادامه داشت. ازآشنائی وعشق بی بدیل دکتر توسی وند به ادب پارسی حیرت زده شده بودم. دلم میخواست تا سحر درمحضر او بنشینم و ازوجود نورانیش فیض ببرم. احساس سبکی ونشاط خاصی میکردم. از همصحبتی با انسانی فرهیخته و چنان ایراندوست به وجد آمده بودم. پا نه بر روی راهی آهنین که بر شاهینی بلندپروازداشتم. زبانم نه یک سخن که هزارسخن داشت. اضطراب کشنده جای به سبکبالی و آرامش بخشیده بود. اینها را همه از گفتگوی لذت بخش با توسی وند داشتم.
با نگاهی سراسر مهر و عطوفت به من شب بخیرگفت وعازم خوابگاه خود شد. من دلم نمیآمد چشم فرو بندم. شگفت انگیز بود. با اینکه ماه درمحاق بود و تاریکی همه جا را فراگرفته بود، اما من هم مانند توسی وند همه چیز را میدیدم. دشتهای زیبا ی خراسان، کوهپایه هائی که دراردیبهشت ماه به شقایق می نشینند. خیلی چیزهای دیگر را هم میدیدم. تاریخ پر ازماجرای خراسان را، جنگ ها جدالها، رقابت سلسله هائی که برسر تصاحب قدرت چه خونها براین زمین پاک ریخته اند.وشاعران خراسانی را که برای پاسداری از فرهنگ وزبان ومیراث گرانقدر ایرانی، آنهم در خدمت بیگانگان غاصب، چه جانها که برکف نهاد ه اند و سرور همه ی سرایندگان دانای توس را که همچون پادشاهی که هرگز خورشید در سرزمینش غروب نمی کند، بر مسند قدرت خویش نشسته و زائران را زهر سو به بارگاه خویش می خواند.
سپیده تازه زده بود. مأمور قطار درها را یک به یک میزد و صبحانه توزیع میکرد. چشمم تا صبح نخفته بود. ولی احساس نشاط بی مانندی میکردم. پیوند زیبائی میان خودم و خراسان می دیدم. گوئی رنج دورزیستن سی و چند ساله از این خاک پرگهر یک شبه از یاد رفته بود. حال همه الهام بودم، حال همه زبان بودم. برای گفتن از فردوسی وبرای گفتن از بهار.
پس ازآن شب، روزها و شبهای زیبای دیگر، و سفرهای دیگر درخدمت آن مهربان مرد بودم. سراسر خاطره های لطیف ومعنوی. اما خاطره آن گفتگوی زیبا به هنگام عبور از دشتهای خراسان، همچون مقطعی در تحول روحی من جای خود را باز کرده.