از دفتر چهره ها و یادها

آخرین تابلوی استاد زرفام

مسعود زرفام نقاش بود ولی همیشه یک طرح ثابت را می کشید: زنی در لباسی از ابریشم سپید، فانوس به دست، در سیاهی شب، بر بلندی صخره ای درکنار دریائی خروشان، ایستاده وچشم به افقهای دوردست دوخته.

وقتی عمه بانو، تابلوی مقواپیچ پر ازگردوغبار را به دستم داد وگفت این امانتی سی وپنج سال است که نزد من مانده و ظاهرا مسعود زرفام این را برای تو به یادگار گذاشته، اولین چیزی که در خاطرم زنده شد، همان منظره ی زن فانوس به دست بود. ازعمه بانو پرسیدم:

چرا برای من؟! تازه این تابلو پیش شما چکار می کند؟

پاسخم داد: وقتی خانه ی پدری خدا بیامرزت را خالی کردند که برا ی فروش آماده بشود، واسباب و اثاثیه را بفروش رساندند، یک کارتن شامل چندتابلو که انگاری باید کار همان آقای زرفام باشد، و همین تابلوی بسته بندی شده که اصلا کسی بازش هم نکرده بود رو به من سپردند که هروقت برگشتی وطن تحویلت بدهم. حالا میخواهی برشون دار و جان من رو از دست این امانت داری راحت کن وگرنه بدهدمشان دست آنتیکاتی ها …..»

عمه بانو اینهارو گفت و مرابا چند کارتن تابلووکتاب و آن تابلوی مقوا پیچ ویک مشت خاطره ی زیرخاکی رها کرد و رفت.

یک زندگی کهن ویران می شود، خانه به فروش می رسد و همه ی آن اسباب اثاثیه ای که آدم یک عمر بهشان خو گرفته مانند ذرات گردو غبار به این سو آن سو پرتاب می شوند.

آری روزگار بی رحم است نه فقط با آدمها بلکه با آنچه که آدمها بهشان یک عمرانس گرفته اند نیز. همان اجسامی که شبانه روز شاهد غمها و شادی هایمان بوده اند، فرشها، تابلوها، آن فنجان ونعلبکی گلسخری که هر روز درآن چای می نوشیدیم، آن کمدهای چوبی لباس، آن آینه توی طاقچه…… و آن تابلوهای آقای زرفام وتصویرزن فانوس به دست که ازآن هاله ای موهوم در ذهنم باقی مانده بود وحال می رفت که زندگیی دوباره بیابد………

زرفام آسمان راآنچنان تیره می کشید که گوئی هرگز درآن ماه وستاره ای ندرخشیده. وبه افقهای ته دریا سرخی شگفت انگیزی می زد، که نمی توانستی بفهمی غروبی ست که به شب نشسته ویا صبحدمی ست که به شب بدرود می گوید و به خورشید سلام. وآن زن، آن زن فانوس به دست، با پیراهنی ازجنس نورمهتاب و گیسوانی فروهشته وچهره ای که تنها نیمی ازآن زیر نور فانوس پیدا بود، وآن دریای خروشان کف به لب آورده، سرما وبادو طوفان، سیاهی یک انتظار را آنچنان به جسم وجانت منتقل میکردند، که خودت را یک لحظه درآن شب هولناک حس میکردی. تابلو،توی گالری نگاهت جا باز می کرد وخودش را به دیوارهای موزه ی ذهنت آویزن می کرد.

او دوست برادر بزرگم بود. حرفه ی اصلیش نقاشی نبود. به خاطر نمی آورم شغل اصلیش چه بود، شاید همکارسازمان برنامه ای برادر بود، شاید هم نبود. چه اهمیت دارد، آنچه از او به یاد میآوردم چهره ی مطبوع ومتین وآرامش بود، اندکی سبزه، باعینک ته استکانی، موهای سیاه براق که همیشه مدل صادق هدایتی، به طرف پشت سرش شانه میزد.

بعضی از جمعه ها، تنگ غروب، شیک وآراسته، به خانه ی ما میآمد.دوست داشت با پدرم که اهل شعر وادب بود گفتگو کند. سر این غزل حافظ «کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز» ، ساعتها از پدرم پرسش میکرد. پدرم پاسخش می داد و ازدهها شاعر دیگر نمونه هائی از کشتی نشستگانی وطوفان زدگی ودرماندگی انسانِ اسیر دست سرنوشت میآورد. زرفام بادقت گوش فرامی داد و یادداشتی هم برمی داشت.گاهی برادرم ساز می زد و زرفام درحالت خلسه ای فرو می رفت. گوئی هم آنجا بود و هم لحظه هائی از ما دور می شد. شاید آن حرفهای گرم پدرم در باره ی راز و رمزهای دریائی های شعرفارسی سخت به دل هنرمندش می نشست و شاید هم زخمه ی تار برادرم اورا در آن غروبهای غم گرفته ی جمعه های تهران به عالمی دیگر می برد. هرچه بود، برای قدردانی ازآن پذیرشها چند بار تابلوهایش را به ما هدیه کرد. و شگفتا در همه ی آنها همان طرح زن فانوس به دست، تکرار شده بود.

یک جور خاصی هم خودش وهم تابلوهایش را دوست داشتم. نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر این که منهم عاشق نقاشی بودم. هروقت زرفام به خانه ی ما میآمد، در فاصله ی صرف چای و آغاز گفتگو با پدرم، نقاشی هائی را که کشیده بودم، نشانش می دادم. نقاشی های من، از زندگی روزمره ی مردم وکوچه بازار الهام میگرفت. منظره ی صف اتوبوس و قیافه ی آدمهای مضطرب و منتظر، مجلس عقد وعروسی، و چهره ی مهمانانی که برای خوردن چلو وپلوی عروسی از سروکول هم بالا می رفتند، راهروی انتظار حمام عمومی وقیافه ی آدمهای چرک وجورواجوری که تا نوبتشان برسد، یا مجله می خواندند و یا همدیگر را دید می زدند، بچه لاتهای کوچه خیابان که زلفکانشان را مدل الویس پریسلی درست می کردند وچشم به راه دخترمدرسه ای ها، سرگذر می ایستادند و قیافه ی مجنونهای دلخسته را بخود میگرفتند……. و صحنه هائی از این دست، دستمایه ی نقاشی های من بود.

زرفام، با عطوفتی تمام نقاشی های مرا می گرفت، نگاه می کرد و لبخندی مرموز در گوشه ی لبش می نشست، شاید از تخییلات یک دختر خردسال به وجد می آمد. شاید هم از قیافه های کج وکوله ای که کشیده بودم خنده اش می گرفت ولی هرگز به دیده ی کوچک انگاری به طرحهای من نمی نگریست. مداد از من میگرفت وبا دوسه حرکت، پرسپکتیوهایم را غلط گیری می کرد وبدستم می داد.

نمی دانم چرا روی آن غلط گیری ها باز نمی گشتم. هیچ وقت طرحهایم را دوباره نمی کشیدم. برایم آن طرحها حادثه ای بود که اتفاق افتاده و پایان گرفته بود. شاید هم بلوغ بود که مرا به سوی احساساتی دیگر ودر نتیجه موتیوهای دیگرسوق می داد. کشیدن صحنه ی انتظار حمام یا عروسی ویا کوچه بازار دیگر برایم جالب نبود. شاید هم در همان خردسالی، در برابر تابلوی زن فانوس به دست زرفام، یک نوع احساس حقارت می کردم. که تابلوی او مانند یک اسطوره پر از رمز و بزرگی بود، کامل بود، زیبا بود، وهم بر انگیز بود، ولی آدمکهای من کج وکوله و قناص و هردمبیل بودند وهرکدام سازی می زدند. برعکس، زرفام در همان یک طرح خودش را ابراز می کرد وهروقت هم به او می گفتیم «اینکه همان است»، در پاسخ تنها لبخندی می زد، از همان لبخندهای مرموز، ولی با اطمینان و ایمان می گفت «خیر همان نیست». وبدون توضیحی بیشترنگاهش روی آدم ثابت میماند و درسکوتی پرا از انتظار فرومی رفت.

تابلوی زن فانوس به دست بالای صخره برای من سالها مسئله بود. در اطاق هر یک از ما یکی ازآن تابلوها به دیوارآویخته شده بود. در سالن، در اطاق پدرم وصد البته اطاق برادرم، …….. همه جا به نوعی زن فانوس به دست با ما بود. در آن دوران کودکی وذهن قصه پرداز، برای خودم داستانها و تفسیرها از آن صحنه ساخته بودم: شاید زنی عاشق است که معشوق او به دریا رفته و حال در انتظار بازگشتش، زن عاشق شبها به دریا می نگرد، ولی موجهای خروشان، اورا امیدی نمی دادند. شاید سالها پیش معشوق اورا دریا ربوده وزن ناپدیدی اورا باور ندارد وهمچنان، بربلندای صخره بازگشتش را دعا میکند وبر خدایان دریا نیایش میآورد. ولی چرا در آن طوفان و خروش دریا، زن لباسی از ابریشم سپید به تن داشت؟ مانندفرشتگانی که از عالمی دیگر به زمین آمده باشند، زن، مقیاسی شبح مانند داشت. اصلا شاید او شبح بود ومجازی و معشوقش حقیقی بود و………. ؟!!!!!

به خودم اجازه نمی دادم از آن نگارگر پرسش کنم که چرا این طرح در تابلوهای او تکرار می شوند، وچه اصراری دارد که به هریک ازما یک کپی از آن تابلو هدیه دهد؟اصلا چنین مکالمه ای میان یک دختر خردسال دبستانی با مرد جوان مهمان چندان مجاز نبود. همین قدر که من اجازه یافته بودم که درآن مهمانی های جمعه بعد از ظهر، نزد آدم بزرگها بنشینم و اندکی به حرفها ونقلها گوش فرادهم، کلی قوانین حقوق بشری خردسالان رعایت شده بود. دیگر بیشتر ازاین نمی شد پیش رفت. برای همین کشف راز تابلو مانند یک وسوسه ی شیطانی دروجودم زندگی می کرد. رازی که درآن زمانهای خردسالی ونوجوانی نتوانستم بدان پاسخی بدهم.

یک بار دل به دریا زدم و ناشیانه نیمچه تقلیدی از تابلوی زرفام کشیدم. بدون رنگ وتنها با سیاه قلم. دلم نمی خواست کسی ازراز این نقاشی آگاه بشود. برای همین آنرا تا کردم وپنهانی در جیب پالتوی او که همیشه پشت در سالن پذیرائی آویزانش میکرد جا دادم. درطرح تقلیدی من، در دریای خروشان یک قایق اسیر موجها هم اضافه شده بود ومردی در آن نشسته وچشم به بالای صخره دوخته بود. به خیال خودم، روزنه ی امیدی بود برای بازگشت معشوق زن و وصال دوعاشق.

بعداز آن پنهان کاری چند بار دیگر زرفام را دیدم. نگاهش تغییر کرده بود. گوئی از اینکه کسی را مشتاق کشف راز تابلوهایش دیده بود، احساس شعف خاصی می کرد. ولی هرگز کلامی بر زبان نیاورد. وبراینهم چندی برآمد زمان و دریغا که زندگی غروبهای جمعه با دیدارهای مطبوع هرازگاهی زرفام وشعر خوانی پدرو ساز نوازی برادر، پس از مهاجرت زرفام به استرالیا، دیگر دست نداد. حالا بعد از گذشت چهل و اندی سال، و پشت سرگذاشتن سالها دورزیستی از وطن، خاطره ی تابلوی زن فانوس به دست و هستی آن مرد نقاش و رومانتیک، خود بخود آمده و مرا بازیافته بود.

به سختی می توانستم خودم را راضی کنم که باردیگر با آن نمادخاطره انگیز روبرو شوم. که خاطرات مانند پریانی هستند که در صندوقخانه ی خیال زندانی شان می کنی، برای اینکه آسوده زندگی کنی، برای اینکه بتوانی این روزگار سخت هجرانها و دورافتادگی ها را با سبک بالی پشت سر بگذاری، و وقتی یک پری، وتنها یک پری را ازاسارت رهائی می دهی، آن دیگران هم پشت سر آن یکی پرمی گیرند و ترا به حال و روزی می اندازند که دیگر این زندگی خردمندانه ی، خشکِ زاهدانه را ناممکن می سازند. رستاخیزی تابلوها، مقارن می شدباجان گیری تصویر آن غروبهای جمعه، آن خانه ی پدری پر از مهر و صفا، لطف سخن پدر، ساز برادر، بوی عطر چای خوش دم مادر، و حضور راز آلود آن مردجوان و تابلوهای مرموزش که بخشی ازکودکی و نوجوانی مرا بر می ساخت. احساسهائی که آدم عاشقانه دوستشان دارد ولی بیرحمانه مجبور است زندانیشان کند. ولی زندگی هم به ما یاد می دهد که همیشه همه چیز در دست ما نیست، هر چند توگریزان از رازی باشی، روزی شود که راز به جستجوی تو آید.

با بغضی در گلو و وسوسه ی کشف رازتابلوها، وپاسخگوئی به پرسشی که هرگز در آن دورانهای کودکی ونوجوانی نتوانسته بودم پاسخی برآن بیابم، دیدار با تابلوهای زرفام را از آنچه در کارتن گذاشته شده بود، آغاز کردم.

تابلو ها را رو به پشت در کارتن جا داده بودند. هیچ وقت آنهارا از پشت ندیده بودم، پشت تابلوها امضا ء داشت و شماره بندی شده بود. این خود نکته ای بود. حتما این شماره گذاری دلیلی داشت. «اما چه دلیلی؟»

تابلوی شماره ی یک همان تصویر ثابتی بود که می شناختم. «زنی با تن پوشی از ابریشم سپید با گیسوانی پریشان، با فانوسی در دست ، بر بلندی صخره ای در کنار دریائی خروشان ایستاده و به افقهای دوردست چشم دوخته بود.»

چیزی که ازکودکی در ذهنم جا گرفته بود همین بود.

تابلوی شماره ی دو، همین تصویر بود، ولی اگر با ژرف نگری بیشتری نگاه میکردی، متوجه می شدی که زن فانوس را اندکی بالاتر آورده، وچهره اش کمی بیشتر روشن شده، از سوی دیگر در میان موجهای خروشان دریا، با تردستی، «دستی ازآب بیرون آمده»، به چشم می خورد. گوئی غریقی ست که در خواست نجات دارد اما رنگ پوست دست وطرح آن به قدری ماهرانه نقاشی شده بود که تصور میکردی بخشی ازموجهای دریاست.

تابلوی سوم، همان موتیو تکرار شده بود، این بار چهره ی زن کمی بیشتر به سوی نورچرخیده ومی توانستی هیجانی مرموزرادرچهره اش ببینی و افزون بر این، در میان کفهای خروشان موجها، می توانستی پیکر غلتان مردی عریان را ببینی که همچون خدایانی از دریا سربرآورده بود. این موج وخروشانی دریا بود که همچون مجسمه سازی چیره دست، پیکرمردرا ازآن خویش ساخته بود. امکان نداشت در نگاه نخستین متوجه این پیکر سازی دریا بشوی.تنها با دقت و جلو وعقب بردن چندین باره ی تابلو میتوانستی از درون پیچ وتاب موجها، پی به پیکر درموج پیچیده ی مرد ببری.

خدای من چطور اینهمه وقت ما با آن تابلوها زیسته بودیم ومتوجه ی آن فرقها نشده بودیم. آیا این مهارت فو ق العاده ی دوست نقاش ما بود که این تغییرات را آنچنان ماهرانه کشیده بود که تنها با چشمی بهره مند از موشکافی می شد پی بدین فرقها برد، یا این غفلت وبی توجهی ما بود که همین قدر که زن فانوس به دست را بر بلندی صخره می دیدیم می گفتیم «خب این همان است دیگر، لابد او همین طرح را بلد است نقاشی کند و نه چیز دیگری»؟!!! وپرسش دیگر اینکه، استاد زرفام، با این تغییرات زیرکانه، موهوم، ولی کارساز، مارا به سوی چه ماجرائی می کشانید؟ آیا زن، فانوس به دست، معشوق خودرا از دریا گرفته بود؟ آن پیکر غلتان آیا نشانی از زندگی داشت، آیا بازگشت معشوق او بود، همان که زن فانوس به دست چشم به راهش نشسته بود؟

حالا دیگر گشودن، تابلوی مقوا پیچ آخرین که ظاهرا استاد به من تقدیم کرده بود، برایم یک فریضه شده بود. چرا به من؟ شاید بدین خاطرکه تنها کسی بودم که یک پرسش کتبی خدمت استاد تقدیم کرده و درخواست بیان فرقها شده بودم. به زبانی نمادین بدو رسانده بودم که از شباهت تابلوها در شگفتم وحسٌ کرده بودم که تابلوها درعین تکرار، باید حرکتی یا جنبشی از ماجرائی درونی را درخود پنهان کرده باشند.

بسته ی مقوا پیچ تاریخ نداشت. فقط روی آن با خطی ظریف نام من نوشته شده بود. مقوا ها را به کنار زدم و در برابرم آخرین تابلوی زن فانوس به دست نمایان شد:

آسمان را چنان تاریک کشیده بود که گوئی هرگز ماه و ستاره ای در آن ندرخشیده است. وافقهای ته دریا را سرخی شگفت انگیزی زده بود، که نمی توانستی بفهمی غروبی ست که به شب نشسته ویا صبحدمی ست که به شب بدرود میگوید و به خورشید سلام. دریا همچنان خروشان بود. خروشان تر از همیشه. و شگفتا هیچ اثری ازحضور آن زن به چشم نمیخورد. دراین آخری، دیگر زنی بربلندی صخره وجود نداشت، ولی اگربه ژرفای تصویر سفرمیکردی، در میان امواج خروشان دریا،بر فراز موجی بلند، شاید بلندترین موج، پیکر زن ومردی را می دیدی که در خروشانی موج بهم در غلتیده بودند. هردو طالب فنا در هستی دریائی یکدیگر. در بی کرانی ،بر بلندای موج عشق در وصلی ابدی. زن از فراز صخره به معشوق خویش پیوسته بود.

آدمها و رازهایشان مانند تابلوهای استاد زرفام هستند. یک عمر درکنارشان زندگی می کنیم و هرگز به درونیاتشان سفر نمی کنیم. و وقتی پی به غفلت خویش می بریم که دیگر بسیار دیرشده. او در نزد ما سراپا گوش و نیوش بود وما چشم بردست پرورد اودوخته نگاهش می کردیم اما پیام بزرگ اورا نمی دیدیم. ارجگزاری به عظمت عشق که مبنای همه ی طوفانها ودرعین حال آرامیدنهای زندگیست، را از تصویر او نمی گرفتیم.

عمه بانو ساعتی بعد با یک فنجان چای در رسید. همان فنجان گلسرخی که هر روز صبح پیش از ترک خانه در آن شیرو چائی می نوشیدم. پرسیدم :

«عمه بانو آیا شما از آقای مسعود زرفام دوست برادرم همان که……»

سخنم را قطع کردو گفت:

«همان که فقط یک تابلو بلد بود بکشد، زن فانوس به دست بالای صخره….؟»

گفتم:» آری همان وهمانهای دیگر….آیا از ایشان خبری دارید؟ آقا دادش که آلزایمرگرفته وهیچ چیز ازآن گذشته هارا به یاد ندارد.»

آه کشید وگفت:

«مگر خبر نداری؟ ازهمان جوانی ها دختری به نام دریا را عاشقانه دوست داشت. دریا را به دیگری شوهر دادند، واو از غصه به استرالیا مهاجرت کرد. ولی سالها به انتظارش نشست و عاقبت وقتی دریا آزاد شد برای بردنش به ایران آمد. نتوانسته بود برایش ویزای استرالیا بگیرد. گویا قاچاقچی های ویزا، وعده هائی داده بودند وآنهارا به دل دریا کشیدند و لی هردودر اثر حادثه ای به دریا افتادند و غرق شدند. اینقدر دریا کشید که آخر سری خودش هم تودریا غرق شد.»

در دل گفتم: آن عاشق فانوس به دست خود زرفام بود.

شهین سراج

بیان دیدگاه