چهره و شخصیت زنان جنگاور در حماسه های ایرانی

دکتر شهین سراج

چهره و شخصیت زنان جنگاور در حماسه های ایرانی

(قرن چهارم تا ششم هجری)

پیش گفتار

موضوع این گفتار به دور بر رسی چهره و شخصیت زنان جنگاور در حماسه های ایرانی ، به ویژه در میان آثاری که از قرن چهارم تاپایان قرن ششم هجری، آفریده شده دورمیزند.

هدف عمده ی من از طرح این پژوهش، ،ارائه چهره و حضور دیگری از زنان در داستانها و روایات حماسی است که تا کنون، نسبت به دیگر چهره های زنانه کمتر مورد بر رسی قرار گرفته است.

در یک نگرش کلی ،باید گفت که نقش زنان دررابطه با حماسه،که فضائی است آکنده از جنگ و دلاوری و پهلوانی وگاه دسیسه و درگیری های سیاسی ، از دیر باز بیشتر در پشت میدانهای جنگ مورد پژوهش قرار گرفته و گاه با مایه هائی از ساده نگری و کوچک بینی نیز همراه بوده است. برای نمونه نلدکه پژوهشگر آلمانی در در کتاب حماسه ی ملی ایران می نویسد :

«……..زن ها در شاهنامه مقام مهمی را حائز نیستند. وجود آنها در منظومه یا از راه هوس و یا از راه عشق است. در حماسه ایرانیان نمی توان زنانی مانند پنه لوپ Penelope، اندروماخ Andromach و نائوزیکا Nausikka که در عالم زنانگی خود برابر با مردان هستند یافت نمود.» (1)

واضح است که این گفته و گفته هائی همانند آن از اعتبارعلمی بی بهره بوده و پایه و اساس محکمی ندارند. از آنرو که زنان حتی با حفظ هویت زنانه نیزدر گستره ی حماسه نقش های عمده ای در راه نگاهبانی از فر شاهنشاهی، تداوم و بقای زنجیره ی پهلوانان، یاوری و نجات بخشی یلان و شهریاران از گیرو دارهای عجیب سیاسی و گاه عشقی و همچنین ،آموزش حکمت و فرزانگی دارند که شاید کمتر از مبارزه های مردانه در میدان جنگ نباشد.

برای نمونه، چه گونه می توان نقش خردمندانه ی فرانک، را در نگاهبانی و فرهنگ آموزی به فریدون که ایرانزمین را از بیداد ضحاک نجات می بخشد ، نادیده گرفت ؟ یا از پهلوا نزائی و پهلوان پروری رودابه و تهمینه که دو چهره ی عمده ی حماسه یعنی رستم و سهراب را میآفرینند و ایشان را به کارزار هستی می فرستند ، به عنوان نقشی جزئی یاد کرد ؟ به جانبازی منیژه برای نجات بخشی بیژن از چاه افراسیاب و عشق آموزی شیرین به خسرو پرویز نه به عنوان بخشی از تحول شخصیت یک پهلوان ، بلکه به دیده ی رخدادی در پیرامونی اشرافی نگریست؟ یاوری گلنار کنیزاردوان پنجم که اردشیر بابکان را در راه پایه گزاری شاهنشاهی ساسانی یاری می ده، نادیده گرفت ویا همه ی ترفندهای دل افروز فرخ پای را که شاهنشاه شاپوساسانی را از دست اسارت رومیان نجات می بخشد، به دیده ی جمله ای از کتابی پر بر گ نگریست ؟

حتی زنانی مانند سودابه که نقش و شخصیتی منفی در جهان حماسه دارند و کارشان فریفتن پهلوانان و شهریاران است ، به خاطر ایجاد انگیزه ای پر توان برای کین خواهی که یکی از پایه ها و ساختارهای اساسی حماسه می باشد، نقشی مؤثر بازی می کنندو گردش چرخ حماسه را توانی دیگر می بخشند.

 به هر رو در یک جمع بندی کلی باید گفت که زنان، در پشت جبهه های جنگ چه به عنوان مادران و دایگان و چه به عنوان یاوران و آموزندگان عشق و حکمت وفرزانگی و گاه حتی افسون سازی و فریبکاری نقشی تعیین کننده داشته و بدون حضور آنان حماسه بر مدار خود نمی چرخد.

اما در کنار این نقش ها که بر شمردیم ، ما در ادبیات حماسی به زنانی بر می خوریم که چه به لحاظ نکات رفتاری و روان شناسی و چه به خاطر پایگاهی که در روند حماسه پیدا می کنند ، با دیگر چهره های زنانه از بسیاری جهات متفاوت می باشند.آنها از پس پرده ها ، شبستانها و حرمهای شاهنشاهی بیرون می زنند و با شخصیت و منش خویش جنبه ای حماسی و سلحشوری به نقش زنان می بخشند. با این رده که می توان آن را تحت عنوان زنان جنگاور مطرح نمود ، در شاهنامه ی فردوسی و در دیگر حماسه هائی که به دنبال شاهنامه آفریده شده اند بر خورد می کنیم. بر اساس مشاهده و مقایسه ای تقریبی، وبا حفظ پاره ای استثنائات، در چهره و منش زنان جنگاور می توان به و یژگیهای عمده ای بر خورد نمود که میان بیشتر آنها مشترک است. این ویژگیها را می توان بدین قرار خلاصه نمود :

1- نخست آنکه، از نظر تبارو وابستگی های خانوادگی ، پیوندی نزدیک با تیره های شهریاری و پهلوانی دارند. آنها اغلب یا دختران یا خواهران پهلوانان و شهریاران بزرگ هستند. بانو گشسب دختر رستم است، گردیه خواهر بهرام چوبین، و بوراندخت دختر داریوش سوم……… اما خود نیز مانند پهلوانان بزرگ صاحب لقب و عنوانهائی بر ساخته از واژه هائی هستند که رساننده ی جنگاوری آنان می باشد. مانند گرد آفرید ، گردیه ، بانو گشسپ ( بانوی صاحب اسب جهنده ) و یا بوراندخت که به معنای دختری با رخسار برافروخته را می دهد که در خود باری از جنگاوری و ستیزه جوئی را دارد.

2 ـ دوم آنکه ازنظر پوشش و لباس رزم و کاربرد آلات جنگی فرقی با پهلوانان و جنگاوران مرد ندارند. می توانند به راحتی زره و خفتان را بر پیکر های ظریف بکشند ، کلاه خود بر سر بگذارند، و سلاحهای جنگی سنگین مانند گرز های گران و تیر و کمان و نیزه و شمشیر را با مهارتی که کم از پهلوانان مرد نیست به کار ببرند. اما اغلب آنان، به نشان پهلوانی سلیح و زره پهلوانان بزرگ را بکار می برند. و حتی گاه اسب های آنان از تیره ی اسب پهلوانان نامیست. برای نمونه بوراندخت دختر داریوش سوم، گرزدویست منی گودرزکشوادان را در دست دارد (2)، گردیه زره و سلیح برادرش بهرام چوبین را می پوشد(3)، همای دل افروز، مانند رستم ، کفشهای زرین به پا می کند (4) و یا بانو گشسب، سوار بر اسبی می شود که از تیره ی رخش اسب پدرش، جهان پهلوان رستم است(5).

3 –ویژگی یا ویژگیهای سوم از نظر رفتارهای جنگی مطرح می شود :

این رزمجویان زن ، با اینکه زن هستند و نازک آوا، ولی هنگامی که به میدان جنگ میآیند، پا به پای مردان رجز خوانی می کنند و نعره های سهمگین می کشند یا به قول حماسه سرایان ویله می کنند. به طوری که صدای آنها را گاه با رستم و یا شیران غرنده و رعد رخشنده مقایسه می کنند. در وقت لزوم بدون هیچ گونه تر حم یا دل نازکی زنانه سر همآورد را از بدن جدا ساخته و یا پیکر او را ازمیان به دوشقه می کنند. نکته ی دیگری که در رابطه با جنگاوری آنها باید گفت ، آن است که آنها اغلب پوشیده و با پنهان داشتن هویت زنانه به جنگ پهلوانان مرد می روند ولی کشف هویت زنانه ی آنها یا دیدن صورت زیبایشان سبب می شود که هماورد آنان در شگفتی فرو رفته و به هر حال جنگ از مسیر طبیعی خود خارج شود. پهلوان مرد در ادامه یا توقف کار زار در می ماند. اگر پیروزی حاصلش شود که افتخاری برایش ندارد و اگر شکست بخورد که همه نام زیر ننگ آورد. نکته ی دیگری که جنگ را از حرکت طبیعی می اندازد عاشق شدن همآوردان مرد، در میان جنگ بر زنان جنگ آور و زیباست که آن نیز گاه جنگ را روند دیگری می بخشد. مانند آنچه که برسر سهراب در جنگ با گردآفرید آمد و یا سرنوشت تمرتاش در جنگ بانو گشسب که ضمن شرح روایت این دوشیزگان رزمجو، بدان اشاره خواهیم نمود.

4ـ این رزمجویان زن ،در عین جنگاوری و ستیزه جوئی اغلب از حکمت و فرزانگی نیزبر خوردار می باشند و در هنگامه ها ی سخت قادرند تصمیمات عمده ی سیاسی بگیرند و گفتارهائی حکمت آمیزو گاه ضد جنگ ارائه دهند ویا با ترفندهای زیرکانه خود و لشکریان را از مهلکه ها نجات دهند. مانند هشدارهای گرد آفرید به سهراب و یا گفتارهای گردیه و خطابه های ضد جنگ او به بهرام چوبین که بدان خواهیم پرداخت.

5ـ پنجمین خصوصیت یا گروهی از خصوصیتها که شاید از آن چهاردیگر مهمتر باشد در رابطه با زنانگی و همسر گزینی دختران جنگاور مطرح می شود. آنها اغلب دوشیزه بوده و از زیبائی بی نظیری بر خوردار می باشند و با وجود ستیزه جوئی دارای خواستگاران متعدد می باشند. اما شیوه ی همسر گزینی آنان با دیگر زنان جهان حماسه تفاوتی اصلی دارد.چنانکه می دانیم در صحن حماسه ، پیوند های زناشوئی یا به ابتکار خود دختران صورت می گیرد و این دختران هستند که خود به شکار پهلوانان می روند مانند آنچه که میان زال و رودابه و یا رستم و تهمینه گذشت و یا حاصل توافقی سیاسی است. مانند ازدواج سیاوش با جریره دختر پیران ویسه و فرنگیس دختر افراسیاب که صلاحدیدی سیاسی بود و یا دختر به شرط انجام عملی خارق العاده از آن پهلوانان و شهریاران می شود. از این نوع است خواستگاری میرین از دختر قیصر با شرط کشتن گرگ در بیشه ی قاستون. اما شرط تصاحب دوشیزگان زیباروی جنگاور نبرد تن به تن است و داماد به شرط شکست دادن محبوبه ی جنگ آور می تواند به حجله راه پیدا کند. بسیاری اما بر سر این مبارزه سر خود را از دست می دهند و مبارزه با خواستگاران بخشی از زندگینامه های زنان جنگاور را در بر می گیرد. (6) با وجود ستیزه جوئی، اما این دلربایان رزم ساز از ظرافتها و حساسیتهای زنانه بی بهره نیستند و به پاره ای از آنان فنونی همچون نقش آفرینی با سوزن دوزی نیز نسبت داده شده. حکایت کنند که دختر رستم هر هنگام نیزه بر زمین می گذاشت به سوزن دوزی می پرداخته است. (7).

6ـ ششمین ویژگی که باید از آن یاد کرد ایمان آنان است نسبت به ارزشهای پهلوانی ولزوم دفاع ازنظام شهریاری. بدین خاطر است که همگی بدون استثناء در یک یاچند جنگ حماسی حضور و شرکتی نظامی دارند.

7- هفتمین ویژگی عاقبت های همانند است. آنها اغلب پس از پشت سر گزاردن مراحلی نظامی و سیاسی به مقام فرماندهی سپاه و وگاه فرمان روائی وحتی پادشاهی می رسند و به هر حال دنباله ی نبرد و مبارزه ی پهلوان مرد را آنها بر عهده می گیرند و سپهسالاران بزرگ را تحت انقیاد و رهبری خویش در میآورند..بدین معنا در رابطه بانهاد پهلوان گاه با او مساوی می شوند و گاه مقام آنان از پهلوان مرد هم در می گذرد.

 این هفت خصوصیت را میتوان، در مجموع به عنوان خطوط اصلی چهره ی زن جنگاور در حماسه های ملی درنظر گرفت..پاره ای از چهره ها به این سر نمون یا الگو نزدیکترند و پاره ای دورتر.روشن است که در برابر نشست چنین چهره ای در ادبیات حماسی، پرسشهای بیشماری میتوان در رابطه با ریشه های اساتیری و جنبه های مردم شناختی مطرح نمود. ولی پیش از آنکه به اینگونه مباحث برسیم، شرط خرد آن است که در در آغاز نمونه های از زنان جنگاور در حماسه های گوناگون بدست دهیم تا کار رویاروئی با آن سرنمونی که بدست دادیم ، بهتر فراهم شود.

گرد آفرید :

نخستین زن جنگاوری که شایسته است که در این بحث مطرح بشود گرد آفرید نام دارد و ویژگیهای او ،چنانکه خواهیم دید از بسیاری جهات با آن الگوی زن جنگاور همخوانی دارد. با شخصیت و داستان کوتاه او در شاهنامه ی فردوسی آشنا می شویم. (8)

– از نظر تبار و خاندان :

دانای توس به ما می آموزد که اواز تیره ی پهلوانان ایرانیست.. دختر کژدهم مرزبان ایران است که خود از پهلوانان نامی است.

– از نظر سلحشوری و جنگاوری : گرد آفرید دلاوریست سخت آزموده و جنگ آور. فردوسی که ازاو به عنوان دخت کمند افکن و شیرزن نیک دل یاد میکند ، در باره اش می گوید:

زنی بود بر سان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گرد آفرید زمانه زمادر چنین ناورید

– از نظر زیبائی

فردوسی به ما می گوید که رخی چون بوستان داشته و قدی چون سرو و چشمانی گیرنده چون گوزن و ابروانی چون کمان و چنانکه خواهیم دید دل از سهراب آن گرد شمشیر گیر خواهد برد :

چو رخساره بنمود سهراب را زخوشاب بگشاد عناب را

یکی بوستان بد در اندر بهشت به بالای او سرو، دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابر و کمان تو گفتی همی بشکفد هر زمان

با جنگاوری این پهلوان زاده ی زیبا رو، ، چنانکه گفتیم ، در شاهنامه فردوسی، در داستان رستم و سهراب آشنا می شویم. و آن هنگامیست که سهراب فرزند رستم در لوای یک سردار تورانی به ایران لشکر می کشد ولی درحقیقت در اندیشه ی یافتن پدر خویش است.پدری که از مادرش تهمینه دختر پادشاه سمنگان در باره اش بسیار شنیده اما هرگز او را ندیده است. اما سهراب خیالات عجیب دیگری نیز دارد. او کاوس شاه را شایسته ی شاهی نمی داند میخواهد رستم را بر تخت بنشاند. در این خیال خام روی به ایران میآورد. افراسیاب بدو لشکری بخشیده و امید دارد که رستم به دست سهراب از پادر آید و سهراب را نیز خود از میان بردارد. در این هنگام در پای دژ سفید، در آغاز پهلوانی به نام هژیر که نگهبان دژسفید است با سهراب نبرد می کند و اسیر او می شود. گرد آفرید با آنکه قدرت بدنی و توانائی جنگی فو ق العاده ی سهراب را دیده است و شاهد این بوده که چه گونه هژیر دلاور در همان ابتدای نبرد از یل زورمند شکست خورده است ، با این وجود برای نجات هژیر و دفاع از دژسفید، گیسو به زیر خود پنهان می کند و در هیئت و پوشش یک پهلوان مرد به جنگی تن به تن با سهراب می شتابد. گرد آفرید می خروشد و همآورد می طلبد.

چنان ننگش آمد زکار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر بر میان بادپائی به زیر

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که گردان کدامند و سالار کیست ز رزم آوران، جنگ را یار کیست

که بر من یکی آزمون را بجنگ بگردد بسان دلاور نهنگ

واضح است که پاسخ هماورد طلبی گرد آفرید را سهراب می دهد و به نبرد او می شتابد. در این جنگ ، گرد آفرید با سه نوع اسلحه ،تیرو کمان و نیزه و شمشیر با سهراب روبرو می شود و در برابر اوتا سه مرحله تاب می آورد و در مرحله ی سوم نیزه ی سهراب را با ضربت تیغ به دو نیم می کند. نباید از خاطر ببریم که سهراب همان پهلوانی بود که ایرانیان را آنچنان به وحشت انداخته بود که برای نبرد با او رستم را زسیستان فراخواندند و باز نباید از پیش چشم دور داریم که او تنها کسی بود که توانست پشت رستم را بر خاک سابد و رستم با امان خواهی از او و چاره گری توانست جان سالم ، به در ببرد ، و در باره اش گفت :

همی گفت رستم که هرگز نهنگ ندیدم که آید بدین سان بجنگ

که کس درجهان کودک نا رسید بدین شیرمردی و گردی ندید

ببالا ستاره بساید همی تنش را زمین بر گراید همی

دو بازو و رانش ز ران هیون همانا که دارد ستبری فزون

گزارشات پدر گرد آفرید ، گژدهم به دربار ایران در باره ی سهراب نیز شاهد دیگری از قدرت این پهلوان به دست می دهد :

یکی پهلوانی بپیش اندرون که سالش ده و دو نباشد فزون

به بالا ز سرو سهی بر ترست چو خورشید تابان بدو پیکرست

برش چون بر پیل و بالاش برز ندیدم کسی را چنان دست و گرز……

با این وجود در جنگ میان گرد آفرید و سهراب شاهد آن هستیم که دختر جنگ آور تا سه مرحله در برابر آن دلاور شیر اوژن تاب میآورد. در ابتدا کمان را به زه کرده سهراب رابه زیر باران تیر می گیرد. سهراب سپر را بر سر گرفته و خشمگین به جانب گرد آفرید می تازد. گرد آفرید سپس به نیزه متوسل می شود سهراب بر آشفته شده و پلنگ آسا به سوی گرد آفرید می رود و با نیزه بر کمربند او می زند و زره او از هم دریده می شود. سهراب قصد این می کند که گرد آفرید را از زین بر گیرد. اما گرد آفرید با شمشیر نیزه ی او را به دو نیم می سازد.

از کاربرد هرگونه از این سلاحها نمونه هائی را به دست می دهیم تا از فن جنگ آوری گردآفرید ، نیز تصویری در ذهن داشته باشیم:

کمان

چو سهراب شیر اوژن او را بدید بخندید ولب را بدندان گزید

چنین گفت کامد دگر باره گور بدام خداوند شمشیر و زور

بپوشید خفتان و بر سر نهاد یکی ترگ چینی بکردار باد

بیامد دمان پیش گرد آفرید… چو دخت کمند افکن او را بدید

کمان را به زه کرد و بگشاد بر نبد مرغ راپیش تیرش گذر

به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت

سرنیزه

….چو سهراب را دید گرد آفرید که بر سان آتش همی بر دمید

کمان بزه را به بازو فگند سمندش بر آمد به ابر بلند

سر نیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد

بر آشفت سهراب و شد چون پلنگ چو بد خواه او چاره گر بد به جنگ

عنان بر گرایید و بر گاشت اسپ بیامد به کردار آذر گشسپ

زدوده سنان آنگهی در ربود در آمد بدو هم به کردار دود

بزد بر کمر بند گرد آفرید زره بر تنش سر به سر بر درید

ز زین بر گرفتش به کردار گوی چو چوگان به زخم اندر آید بدوی

3- تیغ تیز

چو بر زین بپیچید گرد آفرید یکی تیغ تیز از میان بر کشید

بزد ؛ نیزه ی او به دو نیم کرد نشست از بر اسپ و بر خاست گرد

شگرد گردآفرید

با همه دلاوری جنگ به سود گردآفرید پایان نمی گیرد. او سر انجام در کمند سهراب اسیر می شود و چون به بر تری سهراب پی می برد ، تصمیم می گیرد، شگردی بکار ببرد و از هویت زنانه ی خود پرده بر دارد و همآورد خود را از پیشروی باز دارد. چون می داند که در نزد سپاهیان هر دو طرف که ناظر جنگ هستند در افتادن با دختر چندان پسندیده نخواهد بود. اگر اورا مغلوب کند که برایش فخری ندارد و اگر ببازد که همه نام زیر ننگ آورد. این شگردهمانگونه که گفتیم یکی از ویژگی هائیست که در جنگ میان جنگاوران زن با پهلوانان مرد، در بیشتر موارد با آن رو برو می شویم.

چو آمد خروشان به تنگ اندرش بجنبید و بر داشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی درفشان چو خورشید شد روی اوی

بدانست سهراب کو دخترست سر و موی او از در افسرست

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه چنین دختر آید به آوردگاه…..

زنانشان چنینند ایران سران چگونه اند گردان جنگ آوران

زفتراک بگشاد پیچان کمند بینداخت و آمد میانش به بند

بدو گفت کز من رهائی مجوی چرا جنگ جوئی تو ای ماه روی

نیامد به دامم بسان تو گور ز چنگم رهائی نیابی ، مشور

گشادش رخ آنگاه گرد آفرید که آن را جز این هیچ چاره ندید

بدو روی بنمود و گفت ای دلیر میان دلیران به کردار شیر

دو لشکر نظاره برین جنگ ما برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

کنون من گشا ده چنین روی و موی سپاه از تو گردد پر از گفت و گوی

که با دختری او به دشت نبرد بدین سان بابر اندر آورد گرد

نهانی بسازیم بهتر بود خرد داشتن کار مهتر بود

. گرد آفرید سپس به سهراب می گوید که اگر او را رها کند دژ سفید را به او واگزار خواهد کرد ولی تا برابر دژ می رسد خود را به درون آن می اندازد و جان به سلامت می برد. با این شیوه جان خود را از دست سهراب شیر اوژن نجات می بخشد. شگفت آنکه تا به درون دژ می رسد ، ساکنان او را آفرین می گویند :

که هم رزم جستی و هم افسون و رنگ نیامد ز کار تو بر دوده ننگ

بدین معنی همه آگاه هستند که دختر جنگ آور هم رزم آورده و هم با شگردی زیرکانه به موقع خود را نجات بخشیده است. اما و قتی بر بالای دژ می رسد چه حادثه ای روی می دهد؟.در این مرحله از گردآفرید رفتار ی سرمیزند که در بر گیرنده دو ویژگی عمده از شخصیت زن جنگاور است: ستیزه با دلباختگان و دیگر حکمت و فرزانگی.

نخست آنکه چون به بالای باره ی دژ می رسد و احساس می کند که سهراب دلباخته ی او شده فراوان می خندد ودر پاسخ سهراب که می پرسد :

کجا رفت پیمان که کردی پدید ؟

می گوید که ای شاه ترکان وچین باز گرد و بیهوده خود را در رنج مدار تو به من دست نخواهی یافت » زیرا تر کان ز ایرانیان نیابند جفت».و بعد هم این من بودم که بر تو تر حم آوردم چون از یال و کوپال تو معلوم است که از نژاد ترکان نه ای. من این گفته را به حساب ستیزه جوئی همیشگی دختران جنگاور با دلباختگان خود می گذارم. گفتار او آنچنان سهراب را بر سر خشم میآورد که شاید اگر گردآفرید در پائین دژ بود جنگی دوباره را با او آغاز میکرد :

بخندید بسیار گرد آفرید به باره بر آمد سپه بنگرید

چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت کای شاه توران و چین

چرا رنجه گشتی چنین باز گرد هم از آمدن هم از دشت نبرد

بدو گفت سهراب کای خوب چهر به تا ج و به تخت و به ماه و به مهر

که این باره با خاک پست آورم ترا ای ستمگر بدست آورم

بخندید و آنگه بافسوس گفت که ترکان زایرانیان نیابند جفت.

ودیگر آنکه در دنباله ی ، این گفتار زیرکانه ، به آن جوان دلاور پند و هشیاری سراسر حکمت و فرزانگی می دهد که در آن می توان باری از خرد جنگ ستیزانه ی دخترجنگاور اماهوشمند را دید. او در آمدن سهراب و درآن جنگ بیهوده عاقبتی شوم می بیند. جوان را هشدار می دهد و می گوید هر چند از دست من رهائی یافتی :

ولیکن چو آگاهی آید به شاه که آورد گردی ز توران سپاه

شهنشاه و رستم بجنبد زجای شما با تهمتن ندارید پای

نماند یکی زنده از لشگرت ندانم چه آید زبد بر سرت

ترا بهتر آید که فرمان کنی رخ نامور سوی توران کنی

نباشی ایمن به بازوی خویش خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

گفته های گرد آفریدربه سهراب سراپا فرزانگی است. جالب آن است که ملک الشعراء بهار در یاد داشتهائی که بر حاشیه ی شاهنامه گزارده ، درست در برابر این جمله ی آخرین گردآفرید نوشته ا ست:»

این جمله از یک حکمت قدیمی و مثلی پارسی سرچشمه گرفته است.»

بیتی هم به عنوان شاهد نوشته اند که نشان از نشست این تفکر در فرهنگ اندرزی ما دارد:

ظالم که کباب از دل درویش خورد

چون در نگری ز پهلوی خوبش خورد

یعنی هرکس که چاهی بکند نخست خویش در آن چاه گرفتار آید.

داستان سهراب و گرد آفرید به همین جا پایان می پذیرد و ما در دیگر بخش های داستان رستم و سهراب ، از گرد آفرید نشانی نمی یابیم. عاقبت سهراب را همه می دانیم. روز بعد ، در پی گرفتن گردآفرید به دژ حمله می کند اما از او نشانی نمی یابد و سپس ، در جنگی سه روزه ، به دست پدرش رستم کشته می شود و تنها در آخرین ساعات زندگیست که پی به هویت پدر خویش می برد. اما جالب آن است که در آخرین دقایق عمر خویش در آغوش رستم یادش از حرف و حکمت گردآفرید میآید و خویشتن را بیش از همه گناهکار می داند :

بپیچید زآنپس یکی آه کرد

زنیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کین بر من از من رسید

زمانه بدست تو دادم کلید

در مجموع میتوان گفت که این زن جنگاور از آن هفت نشانی که بر شمردم1 تبار پهلوانی ،2 تربیت سلحشوری ،3 جنگ پوشیده ، 4 زیبائی ،5 حکمت وخرد رهائی 6 نقش حماسی. تا شش صفت با سرنمون زن جنگاور همخوانی دارد. در باره ی نشان هفتم که بر تری او بر هم رزم مرد است جای بحث دارد.او وهژیر هر دو عازم جنگ با سهراب بودند ، هژیر اسیر شد و گرد آفرید هم برست و هم اهل دژبرهانید. او از سهراب نیز به لحاظ خرد ورزی و خویشتن داری از جنگ بیهوده، برتری می یابد. از این دیدگاه شاید بتوان او را شایسته ی نشان هفتم نیز دانست.

همای دل افروز :

دومین چهره ای را که از میان زنان جنگ آور برای این گفتار بر گزیده ام همای دل افروز نام دارد. که هم به خاطر دلاوری وستیزه جوئی و هم حکمت و کاردانی از چهره های مهم زنان جنگاور در ادبیات حماسی ما به شمار میآید. داستان این دلاور در کتاب مجمل التواریخ و القصص (10)، یکی از نسخه ها ی داراب نامه(11) و همچنین چهار بخش از منظومه ی بهمن نامه آورده شده(12).

 این منظومه که در حدود ده هزارو چهارصدو چهل و سه بیت شعر دارد توسط یکی از حماسه سرایان نامی ما که ایرانشاه ابن ابی الخیر نام دارد و در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم می زیسته سروده شده است ویکی از شیواترین آثار حماسی می باشد.

 باید یاد آور شد که قرن های پنجم و ششم، در تاریخ ادبیات ما از درخشان ترین دوره های حماسه سرائی محسوب می شود. در این دوره بسیاری از روایات حماسی که یا اصلا در شاهنامه ی فردوسی نیامده بود و یا به طور خلاصه نقل شده بود، به دست حماسه سرایان دیگرگرد آوری و سپس به نظم گشیده شد. کتاب بهمن نامه یا اخبار بهمن پسر اسفندیار نیز در همین سلسله حماسه ها جای می گیرد که به تقلید و به دنبال داستانهای شاهنامه آفریده شده اند. کتاب مجمل التواریخ اعتبار زیادی به این کتاب بخشیده و آورده است که دنباله ی بسیاری از داستان ها و روایات حماسی را در هیچ کتاب ندیدم جز در بهمن نامه (13).

موضوع این کتاب چنانکه از نام آن بر میآید مربوط می شود به پادشاهی بهمن پسر اسفندیار و به ویژه داستان کینه توزیهای او از خاندان رستم. اما برای آنکه ببینیم که همای دل افروز در این کتاب و سرنوشت نامه ی بهمن چه می کند و چه نقشی دارد ،لازم است در آغاز خلاصه ای از این منظومه را به عنوان زمینه بیان کنیم.

 بر اساس روایت این منظومه که با روایت پادشاهی بهمن در شاهنامه فرقهائی دارد، اسفندیارروئین تن هنگامی که بر اثر جنگ با رستم از پا در میآید ، در آخرین ساعات زندگانی تر بیت بهمن را به جهان پهلوان رستم می سپارد. بهمن زیر دست رستم تبدیل به پهلوانی ورزیده و نیرومند می شود. پس از در گذشت گشتاسب، بهمن با یاری رستم بر تخت پادشاهی می نشیند وسپس با دخترپادشاه کشمیر، یعنی کتایون ازدواج می کند.

 کتایون معشوق و غلامی به نام لؤلؤ دارد که او را با خود به در بار ایران میآورد. پس از چندی کتایون با غلام خویش ، دست به یکی می کنند و تاج و تخت سلطنت را از بهمن می ربایند و حتی قصد جان او را می کنند. بهمن از دست کینه توزی ملکه ی ایران و لؤ لؤ که پادشاه ایران می شود، به طور ناشناس با یکی از سردارانش به نام پارس پرهیزگار به مصر می گریزد. اما پس از مدتی به کمک پادشاه مصر و دخترش به ایران باز می گردد و با لؤلؤ نبرد می کند،کتایون را می کشد و تاج و تخت سلطنت را پس می گیرد و بر تخت می نشیند. و در راه بازگشت به ایران از کشته شدن رستم به دست شغاد آگاهی می یابد.

 بهمن، در این دوران دوم پادشاهی نسبت به خاندان رستم ساز و روش دیگری در پیش میگیرد. آن کینه ی کهن را در دل زنده می سازد. آن زاده ی اسفندیار از خاطر نبرده که پدر پهلوانش به چاره گری زال و تدبیر سیمرغ از پا در آمد. از سر این کینه ، به سیستان لشکر می کشد و به انتقام خون اسفندیار، با خاندان رستم جنگ و کینه توزی را آغاز می کند که مدت چهل سال طول می کشد. فرامرزپهلوان پسر رستم را بر دار می زند ، زال را در قفس می اندازد و سیستان را ویران می کند و مدتها با دختران رستم به جنگ می پردازد. ولی در پایان امربر اثر دیدن خواب پهلوانان ایران که او را به خاطر بی حرمتی به خاندان رستم سرزنش می کنند ، از کرده های خویش پشیمان می شود و همه ی افراد خاندان رستم را که در دست او اسیرند غیر از آذر برزین فرزند فرامرز آزاد می سازد. آخرین نبرد بهمن جنگ با اژدهائیست که او را در دهان فرو می برد.

حال که قدری با سرنوشت و حماسه ی بهمن آشنا شدیم نوبت آن می رسد تا بدانیم که این همای دل افروزو جنگجو کیست و در زندگانی پر پیچ و تاب بهمن اسفندیار چه نقشی را بازی می کند و چرا بخشی از کتاب بهمن نامه به او پرداخته است ؟

ابتدا از مشخصات او صحبت می کنیم.

همای دل افروز از نظر تبار و خاندان پادشاه زاده و دختر پادشاه مصرسام شارس یا حارث است.که در این زمان ، بر طبق داستان از ممالک تحت فرمان شاهنشهی ایران بو ده است. هم پدر و هم برادر همای مقام پهلوانی دارند وچنانکه خواهیم دید در پاره ای از جنگهای بهمن او را یاری می دهند.

لقب دل افروز بر خلاف آنچه که ممکن است تصور شود ، لقبی زنانه نیست بلکه وزن و بار جنگاوری دارد.زنان را اغلب دلارام می نامند ولی دل افروز یعنی کسی که آتش بر دل می زند باری از جنگاوری دارد. آنچه که ما را به این نتیجه می رساند آن است که در داستان رستم و سهراب، یکی از صفاتی که فردوسی برای سهراب به کار برده دل افروز است.

تو گفتی همه تخت سهراب بود بسان یکی سرو شاداب بود….

پرستار پنجاه با دست بند بپیش دل افروز تخت بلند (14)

 از نظر منش و شخصیت اما، این شاهزاده خانم دوشیزه ایست بسیار زیبا ولی بسیار ستیزه جوی و جنگاور. در همه ی سر زمین مصر، هیچ گردی را توان نبرد با او نیست. هم بدین خاطر است که تا پیش از ورود بهمن به سرزمین مصر به عقد هیچ مردی در نیامده بود. زیرا قسم خورده بود که تنها به ازدواج مردی در بیاید که بتواند او را در نبرد تن به تن شکست بدهد. چنانکه یاد آور شدیم، یکی از ویژگیهای زنان جنگاور که اغلب با آن رو برو میشویم نبرد با خواستگاران است.و برای آنها تن دادن به ازدواج یک شرط عمده دارد و آن نبرد تن به تن با است. همای دل افروز نیز از این روش بر کنار نیست. و رسم او چنان است که برای انتخاب همسر، هر سال سه روز بساط گو ی و چوگان بازی راه می ندازد. در آغاز گردان و پهلوانان را به گوی و چوگان آزمایش می کند و سپس با آنان به نبرد تن به تن می پردازد تا شاید از میان آنان کسی بتواند پشت او را به خاک بمالد و همسر او بشود. ولی هیچکس تاب مقاومت در برابر او را ندارد و همه در نبرد نیزه و چوگان از او شکست می خورند. سراینده بهمن نامه در وصف این رسم و میدان داری وهمچنین زیبائی و جنگاوری همای دختر پادشاه مصر، از زبان یکی از مردمان آن دیار می گوید :

مر او را یکی دختری چون پری که هر گز نبینی بدان دلبری

ستاره فشاند چو خندان شود هر آنگاه کان مه به میدان شود

بدین کار هر سال چو گان زند یکی اسب را سوی میدان زند

به نیزه بگردند با او سپاه ندارد کسی تاو با دخت شاه

همایست نام و چه فرخ همای سر شتش چنین آمد از رهنمای

بدین سان به میدان در آید سه روز جهان خیره گشتست از آن دلفروز

چنان دان که امروز روز ویست بهار دو رخ دلفروز ویست

باید به خاطر سپرد که اینگونه نمایش سازیها جنبه ی مانور نظامی و نمایش قدرت هم داشته است. دخترانی اینچنین اغلب پشت و پناه پدران پادشاه خویش بوده اند. در گرشاسبنامه اسدی توسی به دختری به نام سمن ناز بر میخوریم که از آنچنان قدرت نظامی بر خور دار بوده که از هیبت او هیچکس را یارای نزدیک شدن به کشور زابلستان نبوده است. او دختر کورنگ شاه است و اسدی در باره اش گفته :

زبد رسته بد شاه زابلستان ز تدبیر آن دختر دلستان (15)

ویا در فرامرزنامه به دو دختر جنگاور دیگربه نامهای سمن رخ و سمن بر بر می خوریم که همراه پدر خود در خط اول جبهه حرکت می کنند و حملات فرامرز را به مرز و بوم کید شاه پاسخ می گویند. (16)

 باری ، آشنائی بهمن با همای دل افروز، این دوشیزه ی جنگ آور، در یکی از این میدان داریها صورت می گیرد و آن به زمانیست که، چنانکه آوردیم ، این جهان پهلوان در اثر خدعه ی همسر حیله گرخویش تاج و تخت سلطنت از دست داده و به طور ناشناس در سرزمین مصر زندگانی می کند وچون شهرت جنگاوری همای را شنیده است برای دیدن اوبه میدان شهر آمده است. بهمن ،به دیدن مراسم چوگان بازی و نبردهای تن به تن همای دل افروز شگفت زده می شود و از شگفتی خویش با سردار وفادارش پارس پرهیزگار صحبت می دارد :

چو بهمن نگه کردش اندر رکیب بدان چابکی و سواری وزیب

به پارس گرانمایه گفت این سوار مگر باشد او دختر شهریار

که هرگز ندیدم به ایران زمین دلاور سواری و اسبی چنین….

پارس پرهیزکار که تمایل شاه را دیده است از دلاوری همای سخن می گوید و او را از نظر قدرت حتی بر تر از رستم می شمرد :

بدو گفت شاها چه دیدی هنوز تو آواز او کی شنیدی هنوز

کنون تو هنرهاش بینی بسی که رستم به چشمت نیامد کسی

در آن روز بهمن ناظر است که همای دل افروز چه گونه به میدان میآید و نعره می زند و همآورد می طلبد و یلان را یک به یک از پا می اندازد. وهم در گوی وچوگان و هم در نبرد تن به تن پشت یلان و پهلوانان را به خاک می مالد.

یکی نعره زد آن بت نام جوی به میدان بیامد بینداخت گوی

بغرید ماننده ی شیر جنگ که بر گور و آهو شود تیز چنگ

گرفتند ازو نامداران شتاب سپاه اندر آمد چو دریای آب

چو با او بر آویختی مرد جنگ نکردی زمانی به کشتن درنگ

به نیزه ز اسبش بر انداختی پس آورد با دیگری ساختی

بر افکند صد کس یکان و دو گان از آن نامداران و پر مایگان…

ولی بهمن پهلوان در عین ستایش جنگاوری همای، به تحقیر کشور مصر می پردازد که در آن یک مرد نیست که با یک دختر به نبرد بپردازد. و بعد هم ادعا می کند که اگر اسب و سلاحی به او بدهند می تواند پشت این زن جنگاور را به خاک بمالد. از گفتار بهمن می توان به همان بن بستهای همیشگی در جنگ با دلاوران زن پی برد :

چو بهمن چنین دید گفت این نگر به مصر اندرون نیست یک نامور

که با دختری او نبرد آورد سر خود او زیر گرد آورد

زن ار شیر دل آهنین تن بود نه مرد آنک او کمتر از زن بود

زن از آفرینش درست آمدست به گاه هنر سخت سست آمدست

اگر شاه را این به گوش آمدست مرا خون مردی به جوش آمدست

در این بین ، سخن بهمن به گوش پدر دختر و سپس به گوش همای می رسد. همای بر آشفته می شود و می گوید این خیره سر بیگانه کیست که مقام جنگ آوری مرا حقیر شمارده است و خود را داوطلب جنگ با من نموده است؟! او حتما از نژاد اهریمن است وگرنه هیچ مردی را یارای نبرد با من نیست.

بگفت این و پیچان شد آن دلگسل همه شب نه ز اندیشه برداشت دل

که گوئی چه مردست این خیره مرد که با من همی جست خواهد نبرد

دلم زان سبب اندکی شد غمی که زآهرمنست این نه از آدمی

وگرنه کدامین زمردان مرد به پیش من آید به روزنبرد

شاه نیز از گفته ی بهمن در خشم می شود و می گوید :

به او شاه گفتا که خیره مگوی تو بیگانه ای گرد این ره مپوی

مرا صد هزارن سوار است گرد کس او را ز پشت تکاور نبرد

گرت آرزوی آید ای شیر مرد یکی بر گرایش به گاه نبرد

به هر حال ، این چنین است که بهمن آماده ی نبرد با همای دل افروز می شود. پارس پرهیزکار با این نبرد مخالفت می کند. او از آن هراس دارد که بر پهلوان گزندی از جانب همای دلآور برسد و می گوید مگر تو دلاوریها و جنگاوریهای این زن را ندیدی چه گونه جرأت می کنی که با او به نبرد بپردازی ؟

 

همی با دلیران نبرد آوری سر نام در زیر گرد آوری

هنرهاش دیدی همی با سپاه چه کرد آن گرانمایه فرزند شاه

گر از دست تو اندر آید به خاک ستیزه کند شاه و گردی هلاک

وگر بر تو او چیره گردد به چنگ همانا در آئی به کام نهنگ

ولی بهمن، همان پهلوانی که زیر دست رستم پرورش یافته است زیر بار نمی رود و آماده ی جنگ با همای دل افروز می گردد.

فردای آن روز در میدان شهر همه یلان و نام آوران گرد میآیند و بهمن و همای رو بروی هم قرار می گیرند. دختر جنگ آور از هویت هماورد خود به عنوان شاه ایران بی خبر است و بهمن هم با این که می داند همآورد او زن است اما ازز یبائی بی نظیر او آگاه نیست. بهمن همان روز با پدر دختر شرط می کند که اگر همای در میان جنگ از میان رفت جان او در امان بماند و او را به خاطر کشتن یک دختر تحقیر نکنند.

تو دانی دو تن چون به کشتی شوند ز نیرو همه سوی سستی شوند

یکی زان دو آن اندر آید ز پای تو از من مشو شهریارا زجای

نبرد تن به تن آغاز می شود. دو دلاور در مقام و پایگاهی برابر با یکدیگر به نبرد می پردازند. بار اول همای از بهمن شکست می خورد.

زمانی بگشتند بر یکدیگر براو حمله کرد آن بت سیمبر

سر نیزه بر سینه اش راست کرد تو گفتی ز پشتش گذر خواست کرد

چو تنگ اندر آمد بت از زین بگشت یکی تا سر نیزه اندر گذشت

یکی حمله کرد او از آن پس چو باد برآورد یال و بغل بر گشاد

بن نیزه زد بر میان دو نار فرود آمد آن سرو نازان ز بار

همای ازشکست غمگین شده بر آن می شود تا در نبردی دیگر انتقام شکست نخستین را از بهمن بستاند. اما پیش از نبرد دوم بهمن به وسیله ی بازرگانی شناسائی می شود و همای پی می برد کانکس که با او به جنگ پرداخته جهان پهلوان بهمن اسفندیار پادشاه ایران است که به طور ناشناس در سرزمین مصر زندگی می کند. بهمن با پارس پرهیزکار از شهر می گریزند. زیرا لؤلؤ شاه مصر را تهدید کرده است که اگر بهمن را پناه دهند کشور او را با خاک یکسان می کند. همای با سپاهی به تعقیب و نبرد با بهمن می شتابد. و در بیرون شهر با او رویارو می شود و او را به نبردی دوباره می خواند. و بهمن بدان شرط که سپاهیان را در این نبرد دخالتی نباشد حاضر به نبردی دوباره با همای می گردد و همای، با وجود آنکه می داند از برای همآورد، بهمن اسفندیار را در برابر دارد این دعوت می پذیرد:

بفرمای تا لشکرت هر چه هست بدین رزم بر ما نیارند دست

بباشند بر جای و ما هر دوتن بگردیم در پیش این انجمن

اگر زانک بهمن بدام آیدت تو دانی بکن هر چه کام آیدت..

همای دل افروز گفت ای سوار مرا با تو لشکر نیاید به کار

چو آسیب من زی روانت رسد سر نیزه ی من به جانت رسد

بدانی تو ای گرد رزم آزمای که با رزم شیران نداری تو پای

همانگه بفرمود تا لشکرش همه باز گشتند دور از برش

اما در پایان نبرد دوم نیز، در اثر لغزش اسب، همای به زیر پای بهمن می افتد و پهلوان بر او چیره می شود. ولی دختر جنگ آور از این شکست خوشحال می شود و همان لحظه نزد پهلوان اعتراف می کند که همواره در پی مردی بوده که بتواند کلاهخود از سر او به گرد آورد. سپس پوشش از سر بر می دارد و همآورد او به دیدن زیبائی دختر غرق در شگفتی می شود.

 از این نبردها و پیچ و تاب آن سراینده ی بهمن نامه ایرانشاه ابی الخیر، توصیفات دقیقی از قبیل رجز خوانیها و تعویض اسلحه ها و هول و شتاب و غریوپهلوانان و اسبها می دهد که می تواند این جنگها را در ردیف نبرد های پهلوانی سنتی چنانکه در حماسه ها نظایرش را می بینیم جای دهد. اما به سبب کوتاهی مجال این مقال، نمی توان بخشی کامل از نبرد همای و بهمن را آورد. بدین خاطرتنها به آوردن بخشی از نبرد دوم و اعتراف همای در نزد بهمن که در بر گیرنده ی نکات جالبی از روانشناسی زن جنگاور است بسنده می کنم.

بگشتند از آن پس به آوردگاه چو بر چرخ همبر بود مهر و ماه

سنان راست کردند بر یکدگر دو شیر دلاور دو پر خاشخر

چو در زیرشان بارگی گشت کند بجوشید بهمن چو دریای تند

یکی نیزه زد بر کمربند اوی که بگسست جوشن ز پیوند اوی

همای از سر زین نگونسار گشت همانگاه بهمن ازو در گذشت

سر نیزه بر سینه ی او نهاد بدو گفت کای بد رگ بد نژاد

دوبارم تو آهنگ کردی به جان چه کردم به جای تو ای بد گمان

چه گویی که از پشت بگذارمت به نیزه تن از خاک بر دارمت

چو با رزم گردان نداری تو پای چرا پردگی نیستی در سرای….؟

چنان بود در زیرش آن نوش لب که زهره مقارن شدی با دنب

بدو گفت ای نامور شهریار ببخشای کاکنون شدم کامکار

زمن نیزه بردار تا پاسخت بگویم کنم روز بس فرخت

ازو نیزه برداشت پس شهریار چو بنشست گفت ای یل نامدار

مر ا با خداوند سوگند بود روانم به سوگند در بند بود

که تا باشد این کیش و آئین من نیابد سر مرد بالین من

جز آنکس که با من نبرد آورد سر خود من زیر گرد آورد

بگفت این و بر شاه بگشاد روی بر آورد بهمن یکی سخت هوی

همی گفت کای دل نداری تو باک چنین روی را کرده بودی هلاک ؟

در این مرحله بهمن رسما از همای دل افروز خاستگاری می کند. همای حجله ای با سلیقه ی بی نظیراز دیبای زرین زر و زیورو گل و ریحان فراهم می کند و هردو به خلوت می روند. سراینده ی بهمن نامه زفاف این دو جنگاور را با واژه های جنگی توصیف نمود است:

چو شکر لبانش یکی بر مزید به گوهر دو مرجانش اندر گزید

چو پرگار بر مرکزش بر نهاد مر آن مهر پاکیزه را بر گشاد

عقیقین شد از زخم پیکان شاه چوشد کهربا رنگ رخسار ماه

دگر روز بهمن سروتن بشست زبهر نیایش یکی جای جست

ز جای نیایش سوی گاه شد یکی مرد بیگانه بد شاه شد

 

از نقش حماسی همای دل افروز

همای چون پی به سرنوشت و هویت بهمن می برد، تصمیم می گیرد ، پهلوان را در بازیابی تاج و تخت سلطنت یار ی دهد.پادشاه مصر ، با این امر مخالف است چون، چنانکه گفتیم، لؤلؤ غاصب، او را پیام داده است که اگر بهمن را یاری دهید کشورتان را با خاک یکسان خواهم کرد. ولی همای دل افروز در پاسخ پدرنکته ای پر حکمت می آورد و می گوید :

یکی بنده بر وی ستمکاره شد بدین سان ز دست وی آواره شد

مرا نا گزیر است کین خواستن ز بهرش یکی لشکر آراستن

گر از جغد بر باز آمد شکست مدد باز را ، جغد باید شکست

از این پس سپاه و گنج و خواسته در اختیارش می گذارد وخود نیز زیر درفش کاویانی همراه بهمن برای پس گرفتن تاج و تخت پادشاهی راهی ایران می شود. با سپاهیان لؤلؤ و کتایون جنگ می کند حتی برادر او حارث در این جنگ کشته می شود ودوباره بهمن را بر تخت می نشاند.

از خرد جنگ ستیزی :

وقتی که همای دل افروز به دربار ایران می رسد و پای به شبستان یا حرم بهمن می گذارد دیگر از جنگاوری دست بر می دارد. از این مرحله به بعد دیگر ما از همای دل افروز به عنوان زن جنگاور، نشانی نمی یابیم.او در ستیزه جوئی های بهمن از خاندان رستم شرکت نمی کند. وحتی کوشش می کند بهمن را ازاین کار منع کند و به سرزنش او در جنگ با فرزندان رستم می پردازد. به دختران رستم پناه می دهد و برای آزادی آذر برزین نوه رستم که در دست بهمن اسیر است شفاعت می کند.

به کابل بکشتی فرامرز را نماندی دلیران آن مرز را

تو کردی زکین زال را در قفس ترا بود بر سرکشان دسترس…..

زدخمه تو برداشتی پای رنج بسی سالیانها نهاده زگنج

کنون گر زبرزین پژوهش بود ترا از بزرگان نکوهش بود….

در آخرین بخش بهمن نامه باز صحبت از همای دل افروز می شود. پادشاه کیانی، پیش از ترک این جهان، به توصیه ی جاماسب حکیم ، همای دل افروز را به پادشاهی بر می گزیند و به دست خویش تا ج بر سر او می گذارد همه سرداران و سپهبدان ایران را دعوت می کند که به پای بوس این بانوی قدرتمند صاحب رأی بروند و بر او ارج بگذارند. هم نخستین کسی که در پای او سجده می کند خود بهمن جهانگیر و پر قدرت است. در بهمن نامه دو بار از به تخت سلطنت نشستن همای صحبت شده یکی پیش از مرگ بهمن و دیگر پس از مرگ این پادشاه که هردو از بخش های دل انگیز این منظومه و نشان از ارج و ارزشی می دهد که سراینده ای این منظومه برای همای دل افروز داشته است.

هم آنگه بفرمود شاه بلند که آن بارگه بر کشد او بلند

سران سپه را زلشکر بخواند همه موبدان را بدانجا نشاند

نشست از بر تخت ، فرخ همای باستاد بهمن به پیشش به پای

یکی دسته ی گل نهادش به دست کیانی کمر بر میانش ببست

یکی تاج زرینش بر سر نهاد به شاهی برو آفرین کرد یاد

نخستین کسی زان همه سر فراز جهان پهلوان برد ، پیشش نماز

وزان پس بزرگان ایران و چین یکایک نهادند سر بر زمین

بسی زر و گوهر بر افشاندند به شاهی برو آفرین خواندند

همای دلفروز بر تخت داد نشست و کلاه مهی بر نهاد

دو دخت جهان پهلوان تهمتن یکی پیشرو شد یکی رایزن

بهمن عاقبت چنانکه گفتیم در جنگ با اژدها کشته می شود ، تا آخرین دقایق حیات و هنگامی که در دهان اژدها اسیر شده است تنها نام همای را بر زبان میآورد.و به سپهسالاران می گوید که همای از من بار دار است چه پسر زاید و چه دختر پادشاه ایران خواهد شد.

به برزین یل بهمن آواز کرد که من رفتم ای نامدار نبرد

نگه دار تاج کیان بر همای فرامش مکن پند آن رهنمای

زمن بار دارد چو آید پدید ازو شهریاری نباید برید

اگر دختر آرد گر آرد پسر بنه بر سرش زود تاج پدر

زمانه سخن در دهانش شکست به کام چنان اژدها در نشست

کتاب بهمن نامه با نکوهش ستیزه جوئی های بهمن ولی با ستایش نیک سرشتی همای به پایان می رسد.

همای دل افروز از نقطه نظر1 تبار و نژاد پهلوانی ،2 زیبائی/ 3 جنگاوری / 4تندخوئی با خواستگاران /5حکمت و فرزانگی / 6نبردی حماسی 7 رسیدن به پادشاهی در آن الگوی زن جنگاور می گنجد و به دیده ی ما یکی از کاملترین نمونه های زن جنگاور در ادب حماسی ماست.

بانو گشسب

سومین چهره از زنان جنگاور که در این گفتار به معرفی آن می پردازم بانو گشسب نام و یا بهتر است گفته شود لقب دارد.

این لقب از سه واژه ی بانو Banuk, banoy به مفهوم پاینده نگاهدارنده ،و گشنGoshan به مفهوم بسیار شاخ و جهنده و اسپ تشکیل یافته که در مجموع به مفهوم زن دارنده ی اسب جهنده را می دهد.

اخبار و داستانهای بانو گشسب درچند ین حماسه و همچنین پاره ای روایات منظوم و منثور آمده است که خود نشان از اهمیت این چهر ه ی حماسی میدهند. عمده ترین آثاری که در آن میتوان به روایات بانو گشسب بر خورد از این قرار می باشند:

  • در بانو گشسب نامه که منظومه ایست که در قرن پنجم هجری توسط شاعری که از هویت او خبری نداریم به سبک شاهنامه و در بحر متقارب به نظم آمده و در حدود 900 بیت شعر دارد و موضوع آن چنانکه از عنوان آن بر میآید در باره ی داستانها و روایات این دختر جنگاور است.(17)

در میان آثاری که روایات بانو گشسب در آن آورده شده، این منظومه از اهمیت خاصی بر خوردار است. بدین خاطر که در این منظومه این زن جنگاور، شخصیت اصلی داستان است و به دور خویش بیست و پنج شخصیت مردانه همچون رستم فرامرز زال زواره شیده پسر افراسیاب پیران ویسه……غیره را گرد می آورد. باید گفت که از میان زنان جنگاور او شاید تنها زنی باشد که به نام خود حماسه ای جدا گانه دارد در حالیکه بقیه ی چهره ها اغلب در زندگی و ما جراهای پهلوانان و جنگاوران مذکر پنهان شده اند. اما اهمیت این کتاب تنها از همین نظر است. ارزش حماسی روایاتی که در آن آورده شده در مقایسه با روایاتی که در باره ی بانو گشسب دربهمن نامه یافت می شود در درجه ی نازلی قرار دارد.

دربخش عمده ای از بهمن نامه سروده ایرانشاه ابی الخیر که ذکر آن گذشت. در این کتاب بیش از هفتاد بار نام بانو گشسپ آمده.

در فرامرزنامه ها که شرح پهلوانیهای فرامرز پسر رستم است.(18)

در سه بخش از شاهنامه ی فردوسی ـ در رفتن گیو به قصد یافتن کی خسرو به توران ، ـ در جنگ پیران با گیو و در باز گشت گیو از سفر هفت ساله ـ (19)

در برزونامه که منظومه ایست که توسط شاعری به نام خواجه عمید عطایی ابن یعقوب معروف به عطایی رازی در قرن پنجم در باره خاندان رستم به ویژه برزو پسر سهراب سروده شده.(20)

در شهریار نامه اثر سراج الدین عثمان بن محمد مختاری غزنوی ( متوفی به سال 554یا به سال 544) که شاعری بوده که در نیمه های قرن ششم می زیسته و این حماسه را در باره ی اعمال پهلوانی رستم و خاندانش به ویژه شهریار پسر برزو پسر سهراب سروده است (21).

از این بانوی جنگ آور همچمین در مجمل التواریخ و القصص که درقرن ششم نوشته شده روایاتی قید شده(22) و داستان او در کتاب هفت لشگر یا طومار جامع نقالان نیز آمده است. (23)

 پراکندگی روایات مربوط به بانو گشسپ پاره ای از پژوهشگران را بر سر این عقیده آورده که دراصل این روایت مفصلی را تشکیل می داده است. اما بتدریج تنها بخش هائی از آن باقی مانده است. به هر رو برای پی بردن به چهره و شخصیت و نقش حماسی بانو گشسب می بایست به همه ی این آثار رجوع نمود. برای نمونه در بانوگشسب نامه شرح دوران جوانی او آمده ، حال آنکه بهمن نامه و فرامرزنامه در برگیرنده ی نبردهای حماسی اوست.

اما بانو گشسب کیست و چه ویژگیهائی از نقطه نظرشخصیتی زن جنگاورو تداوم حماسه ی ملی دارد ؟

تبار و خاندان

در ابتدا از تبارو نژاد او و پیوستگیش با تیره ی پهلوانان ایرانی صحبت کنیم.

بانو گشسب دختر جهان پهلوان رستم است. همانگونه که می دانیم رستم از تهمینه دختر پادشاه سمنگان صاحب پسری به نام سهراب بوده است که همگی با سرنوشت تراژیک او آشنا هستیم اما، بر پایه ی متن مجمل التواریخ و القصص، جهان پهلوان از همسر دیگری که خاله ی کیقباد پادشاه کیانی بوده است صاحب دو دختر به نام زربانو و بانوگشسب و پسری به نام فرامرز گشته است..( مجمل التواریخ و القصص25)که هر سه از پهلوانان بزرگ داستانهای حماسی ما می باشند.

غیر از دختری رستم ، بانو گشسب از طریق همسر خویش گیو پهلوان نیز با تیره ی پهلوانان پیوستگی پیدا می کند. چنانکه می دانیم گیو، فرزند گودرز کشوادان از پهلوانان بزرگ شاهنامه است و همان کسی است که برای یافتن و آوردن کیخسرو فرزند سیاوش به توران زمین می رود و در تعقیب افراسیاب و گرفتن کین سیاوش کیخسرو را یاری می رساند وتا آخرین لحظا تی که کیخسرو دست از پادشاهی می کشد و ناپدید می شود گیو او را همراهی می کند و هم با او ناپدید می گردد. این پهلوان را در فرهنگ حماسی ما از جاودانان و بیمرگان به شمار آورده اند و فروهر نیکش را در متون مقدس همچون دادستان دینیک ، یند هشن و زند وهومن یسن ستوده اند.

 گیو بلند پایه از داشتن همسری همچون مهیندخت بانو گشسب سوار بر خود می بالیده واز اینکه رستم ازمیان همه ی خواستگاران همچون فغفور و قیصر و خاقان چین و بزرگان و خویشان کاوس شاه او را بر گزیده این را مایه فخر قرار داده است. در بخشی از شاهنامه هنگام ستایش از خویشتن ، داشتن زنی چون بانو گشسب را نشان بر تری و فرازمندی خویش دانسته است :

و دیگر بزرگان روی زمین چه فغفور و قیصر چه خاقان چین

بزرگان و خویشان کاوس شاه دلیران و گردان زرین کلاه

همه دخت رستم همی خواستند همی بر دلش خواهش آراستند

به دامادیش کس فرستاد توس تهمتن بر و کرد چندی فسوس

تهمتن ز پیمانشان سر بتافت ازیرا سزاوار خود کس نیافت

به گیتی نگه کرد رستم بسی زگردان پسندش نیامد کسی

به مردی و دانش به فر و نژاد به خورد و به بخشش مرا کرد یاد

به من داد رستم گزین دخترش که بودی گرامی تر از افسرش

مهین دخت بانو گشسب سوار به من داد گردنکش نامدار

ز چندان بزرگان مرا برگزید سرم را به چرخ برین بر کشید…..

از پیوند گیو و بانو گشسب ، فرزندی به نام بیژن به دنیا می آید که همانگونه که می دانیم او نیز ازپهلوانان بزرگ است که در گرفتن کین سیاوش از خود رشادتها به خرج می دهد و پشت چندین پهلوان از آنجمله هومان برادر پیران ویسه را به خاک می مالد و در جنگ یازده رخ درفش کاویانی را از دست تورانیان به در میآورد.داستان او با منیژه از بخش های غنائی و زیبای شاهنامه است.

نکته ی دیگری که از نقطه نظر پیوند بانو گشسب با پهلوانان بزرگ باید قید کرد مسأله ی تربیت فرامرز پهلوان به دست این زن جنگاور است. از آن رو که ، اصولا در صحن حماسه تربیت پسران از همان کودکی به دست جهان پهلوانان و کسانی که از نظر پهلوانی پایگاهی بلند دارند سپرده میشود. برای نمونه سیاوش را رستم پرورده و یا بهمن فرزند اسفندیار زیر دست رستم سواری و جنگاوری آموخته. اما رستم تربیت فرامرز را به دست بانو گشسب می سپارد و فرامرز زیر دست او پهلوانی بزرگ می شود.اخبارجهانگشائی ها و شرح پهلوانهیای فرامرز مطابق شهادت تاریخ سیستان بالغ بر دوازده جلد می شده است. این دو خواهر و برادر همچون دو پهلوان جدا نشدنی در کنار هم هستند و در بیشتر حماسه ها ئی که از خاندان رستم بر جای مانده، بانو گشسب را در کنار فرامرز می یابیم. در باره ی تولد و پرورش فرامرز در منظومه ی بانو گشسب آمده است.

یکی پور زاد آن گهی دخت شاه که دیدار او آرزو کرد ماه

بیاورد نزدیک رستم چو باد تهمتن فرامرز نامش نهاد….

چو ده ساله شد گشت گرد دلیر نترسیدی از پیل و از نره شیر

یکی روز رستم یل پاک دین طلب کرد بانو گشسب گزین

فرامرز نامی مر او را سپرد…. بدو گفت کای نامبردار گرد

فرامرز جنگی تر از رستم است نه نیروی او از تهمتن کم است

دل وجان ز شادی بر افروختش شکار و سواری بیاموختش….

به هم شاد بودندی چون ماه و خور به یک جایشان منزل و خواب و خور

پس اهمیت وجایگاه بانو گشسب از نقطه نظر پیوندش با تیره های پهلوانان و پادشاهی ایران معلوم می شود. دختر رستم و خاله کیقباد ، همسر گیو و مادر بیژن و خواهرو پرورش دهنده ی پهلوان بزرگی چون فرامرز است.

به این ترتیب محیطی که او در آن زندگی کرده و پرورش یافته است سرتاسر محیطی آکنده از حال و هوای پهلوانی و بزرگ زادگیست. خود او به نژاد و تبار خویش به ویژه به دخت جهان پهلوان رستم بودن همواره در خطابه هایش اشاره می کند.

من آن رستم زال را دخترم فروزنده در برج چون اخترم

چو از گوهر او بود گوهرم به هر سروری در جهان سرورم

-زیبائی و خصوصیات ظاهری

غیر از تبار و نژاد وتعلق او به خاندانهای شاهی و پهلوانی آنچه که در باره ی بانو گشسب قابل گفتن است ، زیبائی فوق العاده و دیگر خصوصیات ظاهری اوست از قبیل شیوه ی پوشش و ساز و برگ رزم. این دختر جنگاور را حکایت کنند که در بیشتر موارد با لباس رزم حرکت می کرده است:

چو مردان به جوشن بدی در زمان سر موی در خود کردی نهان ( منظومه بانو گشسب نامه ص 31 بند 17)

دیگر آنکه سلیح و زین اسب او زراندود و از طلا بوده و به همین خاطر او را با عنوان زر داد هم خوانده اند. از رز اندود بودن سلیح و زین او در بخش های گوناگون بهمن نامه سخن رفته است. برای نمونه در رزم دوم شاه بهمن با فرامرز که به شرکت و حضور دختران رستم اشاره می شود، می خوانیم :

چو زرداد بانو گشسب دلیر چو زربانو ی نامبردار شیر

کجا پهلوان را دو دختر بودند که همچون برادر دلاور بدند… ( بهمن نامه ص210)

دیگر در جنگ سوم بهمن با فرامرز:

سلیح و همه ساز او زر زرد دل از لشکر شاه بهمن به درد( بهمن نامه ص 245)

و همچنین است در جنگ بانو گشسب با پشوتن:

سراسر سلیحش مکلل به زر به دست اندرون گرزه ی گاو سر ( بهمن نامه ص 360)

ولی در شهریارنامه قید شده که بانو گشسب همواره با لباس سراسر سیاه به نبرد می رفته است. (شهریارنامه ص 773)

 با وجود آنکه ، آن دختر رزمجو کمتر لباس رزم را از تن جدا می نموده، اما شهرت زیبائی او عالمگیر بوده است. وصف زیبائی او در متون مختلف آمده است. سراینده ی بهمن نامه او را نازک تن و سیمین تن( بهمن نامه ص 443) توصیف نموده وصاحب منظومه بانو گشسب نامه ، همواره او را به داشتن قدی چون سرو و گیسوئی به مانند کمند، و روئی تابنده تر از خورشید و ماه ستوده است وروایت می کند که هرهنگام این یل زورمند لباس و کلاه خود رزم از تن به در می نموده همه ی چشمها و دلها را شیقته و فریفته ی خویش می ساخته است. برای نمونه در یکی از بزمها وقتی بانو گشسب در مقابل یلان و پهلوانان تورانی و شیده پسر اقراسیاب پوشش رزمی از تن به در می کند ، شاهزاده ی تورانی را پاک شیفته ی خویش می سازد و در جا، با وجود همه ی خطراتی که همسری دختر رستم در پی داشته خواستگار او می شود.

زتن نیز بانو زره دور کرد چو خورشید آن خانه پر نور کرد

شد آن بزم روشن ز دیدار اوی به جان هر کسی شد خریدار اوی

چو بانو زره کرد بیرون زتن فرو ماند بیچاره شاه ختن

چو شیده بدان روی او بنگرید دلش چون کبوتر ز تن بر پرید

قدی دید چون سرو آزاد راست رخی دید کز رشک او ماه کاست

لب لعل او درج یاقوت بود که از گوهر آن درج را قوت بود

زبان بست طوطی ز گفتار اوی سهی سرو در بند رفتار اوی

دل شب سوادی ز گیسوی او مه نو خیالی ز ابروی او…….

ظرافتها : با وجود سلحشوری و جنگاوری ، دخت رستم با کارهای ظریف هم اشنائی داشته و وقتی شمشیر و نیزه بر زمین می گذاشته به سوزن دوزی می پرداخته. سراینده ی بانو گشسب نامه اختراع این فن را به او نسبت می دهد و می گوید که :

پس آنگاه با نو مه روزگار

به سوزن نگارید سوزن نگار

ز بانو بماندست آن یادگار

که از سوزن آرند نقش و نگار( ص59 بانو گشسب نامه )

خواستگار ستیزی

خصوصیت دیگر او که در رابطه با ویژگیهای زن جنگاور باید از آن صحبت به میان آوریم، خواستگار ستیزی و شیوه ی همسر گزینی اوست که همانگونه که گفتیم نسبت به دیگر زنانی که در گستره ی حماسه ها می بینیم بسیار متفاوت است. این دخت پهلو نژاد نیز با طالبان وصلت خویش جنگهای مهیب می نموده که اغلب هم از دستش جان سالم به در نمی بردند.

زروم و ز چین و ز ترک و تتار هر آن کس که وی را شدی خواستار

چو با وی به کشتی شدی بار کس نبود مرد میدان او هیچ کس

 در بانو گشسب نامه ما پنج روایت از این نوع نبرد ها را می بینیم. سه مورداول خواستگارانی هستند به نامهای رای هندی و چیپار و جیپور که هرسه از هند با ساز و لشگر برای بردن دختر رستم آمده اند. ولی دختر جنگ آور، هر سه تن را با لشکریان تار و مار می کند وراهی سرزمین خویش می سازد(بانو گشسب نامه ص 106). مورد سوم سرداری است به نام تمرتاش که از جانب پسر افراسیاب برای خاستگاری دختر رستم آمده است.اما خود بر این دختر عاشق می شود و به او پیش نهاد ازدواج می دهد. مانند روال معمول بانو گشسب او را به جنگی تن به تن دعوت می کند. تمرتاش جنگ آوری او را به عنوان زن به سخره می گیرد و می گوید هر چند کلاه خود بر سر داری و زره بر تن ولی هر گز نمی توانی با مردان نبرد آوری به ویژه با من که زور و قدرتم از رستم هم بیشتر است.

کنون ای نگار سمن بوی من مگردان بر آشفته این خوی من

که هر چند گردی و نام آوری به مردان نتابی گه داوری

نه آنم که بیمم ز رستم بود که با زور من زور او کم بود

گه جنگ رستم به زخم رکیب ز بالا فرود آورم بر نشیب…….( بانو گشسب نامه ص102)

دختر رستم به شنیدن این تحقیر و کوچک نگری زور و جنگاوری ، جواب خواستگار را با شمشیر می دهد.

بر آشفت ازین گفته بانو گشسپ ز جا جست مانند آذر گشسپ

زبیمش نهان شد به زیر سپر روان تیغ تیز از سپر شد به در

برون کرد از ترگ خود سرش ببرید سر تا به سر پیکرش

بریده چو برقی برون شد زمیغ که از خون نشانی نبودش به تیغ

سراسر سراپرده پر موج خون تمرتاش در موج خون سرنگون

ابا او سه گرد سر افراز بود که بودند با جوشن و ترگ خود

چو آن شیر غران بدیدند تند بشد دستشان سست و شمشیر کند

ز شمشیر او هر سه لرزان چو بید بریدند از جان شیرین امید

به زنهار گفتند ما بنده ایم سر خویش در پایت افگنده ایم

جهانجوی بانو چین بر جبین بگفتا مرا با شما نیست کین

سر اززیر تیغ من آسان برید تنش را بر شاه توران برید

بگوئید کاین پهلوان شما یکی بود و من کردم او را دوتا.

 اما چرا گیو سر انجام همسر دخت رستم می شود و به چنین سرنوشتی دچار نمی شود.شاید بدین خاطر که او مورد تأیید رستم بود و پی از پا پیش گزاردن در آزمون رستم شرکت کرده بود جریان این آزمون در بانو گشسب نامه و کتاب هفت لشگر آمده است. از این قرار که چون تعداد خواستگاران بانو گشسب در دربار ایران از حد می گذرد و کار به اختلاف می کشد ، رستم از ترس آنکه نکند گزندی از جانب دخترش بر جان پهلوانان ایران رسد به آنها می گوید :

اگر تاب بانو به جنگ آورید ازین جنگ دل را به هنگ آورید

شمارا نخواهم ابا او نبرد که از جنگ او شیر شد دل به درد

بنابراین به خواستگاران که در حدود چهار صد نفر بودند پیشنهاد می کند که بر فرشی قرار بگیرند و او فرش از زیر پای همه بکشد و تنها پهلوانی که بتواند بر جای باقی بماند شایستگی همسری بانو را خواهد داشت.

از این آزمایش تنها گیو پیروز بیرون میآید. اما هم او در شب زفاف از پس یک کشتی و نبرد تن به تن مغلوب دخت رستم می شود. و عروس پهلوان همان شب دست و پای داماد را می بندد و سحرگاه وقتی رستم برای دیدار تازه عروس به دیدار می آید ، تازه داماد را در گوشه ای دست و پا بسته می یابد و این تنها با پا در میانی رستم است که بانو حاضر می شود گیو پهلوان را از بند رها کند. از این روایت در بانو گشسب نامه سخن رفته که به عنوان شاهد چند بیتی از آن را در ایتجا نقل می کنم.

چو در خلوت خاص شد گیو گرد بیامد بر ماه با دستبرد

ز تندی بر آشفت بانوی گرد نمود آنجهانجوی را دست برد

بزد بر بنا گوش او مشت سخت بدانسانکه افتاد از روی تخت

دو دست و دو پایش به خم کمند ببست و به یک گوشه اش در فکند

تهمتن بیامد به نزدیکشان که بیند دل و رای باریکشان

بدید آنکه بانو نشسته به تخت نبد نزد او گیو بیدار بخت

ببوسید فرزند را چشم و روی وزو باز پرسید از احوال شوی

ز شرم پدر آن بت دلربای فکنده سر خویش بر پشت پای

یکی ناله بشنید رستم نهان چنین گفت کای پهلوان جهان

منم در نهانخانه افکنده پست به خم کمندم گره با دو دست

تهمتن شد و باز کردش زبند شده دختر از باب خوار و نژند

به بانوی یل گفت با شو بساز که زن باشد از شوی خود سر فراز

جنگاوری

اما عمده ترین ویژگی که باید از آن سخن گفت ی جنگاوری اوست. این زن جنگاور در شکارو سواری و فنون نبرد و به کار بردن انواع سلاحهای جنگی توانی بی مانند داشته.حماسه سرایان برای نامیدن او عناوینی همچون غرنده شیر،تازنده بانو (بهمن نامه ص 247) دلاور جهانگیر، گرد هژیر افکن و یل پرهنر، برق در خشنده ( بانو گشسب نامه ص57) و آن که از تن بکندی همی یال اسب ( بهمن نامه 452..) بکار برده اند و شاید از همه ی این صفتها مهمتر نام یا لقب او باشد که با دلاوری او همخوانی دارد.

نام یا لقب

نام اصلی دختر رستم ظاهرا مهیندخت بوده است و بانو گشسب که گاه نیز با عنوان بانو گشسب سوار در پاره ای متون آمده است ، لقبی بوده است که رستم به خاطر جنگاوری و شجاعت به او داد ه بود. این نام، همانگونه که در آغاز این بحث آوردیم به معنای زن صاحب اسب جهنده یا پاینده ی اسب جوان و جهنده است. در بانو گشسب نامه از زبان فرامرز هنگامی که در باره ی شجاعت خواهرش صحبت می کند به بخشیدن این لقب از جانب رستم به دختر خویش اشاره شده است.

مرا خواهر است این گو کامیاب که بانو گشسبش همی خواند باب

به شمشیر ، شیران شکار ویند به نیزه دلیران شکار وین

 روش او در جنگ مانند پهلوانان بزرگ آثار حماسی ماست. از توصیفاتی که در باره ی او رفته چنین برمیاید که اغلب در صف اول و همراه پهلوانان بزرگ حرکت می کرده. در بیشتر جنگ ها داوطلب نبرد تن به تن و گلاویزی با پهلوانان بزرگ بوده. هنگامی که به میدان جنگ میآمده، نیزه بر زمین می کوبیده و در طلب همآورد نعره های سهمگین از دل بر می کشیده و به قول حماسه سرایان ویله می کرده است. پس از غلبه بر حریف بی برو بر گرد و معطلی سر همآورد از تن جدا کرد ه و در دل سپاه مقابل رعب و وحشتی کارساز میافکنده، آنچنان که گاه به دیدن دستبرد او در نبرد ، سپاهیان مقابل از برابرش می گریخته اند..شیوه و قدرت او در جنگ چنان بوده که بسیاری از نامداران پهلوان را به یاد رستم می انداخته است. در بهمن نامه در وصف جنگ دخت رستم با دلاوری به نام کیان شیرو در مقایسه او با رستم آمده است :

یکی نعره زد گرد بانو گشسب که بیهوش شد مرد بر پشت اسب

هر آن کس که آواز رستم شناخت از آواز او رستمی را بساخت

همی گفت رستم مگر زنده شد سپه را ازو روز فرخنده شد

بزد خویشتن بر میان سپاه تنی چند را کرد از ایشان تباه

به نیزه تنی چند دیگر بکشت سپه چون چنان دید بنمود پشت

همی گفت هر کسی که این رستمست ازیرا چنین زخم او محکمست…..

کیان شیر جنگی بیامد چو باد بدو گفت که ای بد رگ بد نژاد

که ای تو که بر لشکرم کوفتی شب تیره بر ما بر آشوفتی

منم گفت دریای با موج تیز هم امشب نمایم ترا رستخیز

کیان شیر گرزی فرو هشت زود ولیکن ورا بخت یاور نبود

سپر بر سر آورد دخت کیان نجنبید پایش نه پشت و میان

کیان شیر چون از وی اندر گذشت همی تاخت خیره بر آن پهن دشت

رسید اندرو دختر نامدار کمربند آن یل گرفت استوار

بکندش ز جا ی و ربودش ز زین به بالا بر آورد و زد بر زمین

فرود آمد و سرش ببرید سخت به فتراک بر بست و پس بر نشست

سپاه کیان شیر چون آن بدید ز آوردگه حمله شد ناپدید ( بانو با کیان شیر، بهمن نامه ص 356)

 در رابطه با تجربیات جنگاوری او باید گفت که بانو گشسب نیز با اینکه مقام او به عنوان پهلوانی و جنگاوری زورمند زبانزد بوده است ، اما او نیز به مانند دیگر زنان جنگ آور از تحقیر و کوچک نگری هماوردان مرد بر کنار نبوده و شاید از همین رو در بیشتر موارد هویت خود را پنهان می نموده اما مواردی هم هست که آشکارا به عنوان دختر جنگاور به میدان میرفته است و در این صورت با تجربه ی عدم توازن میان زن و مرد جنگاور روبرو می گشته است. برای نمونه در یکی از جنگها ، همآورد او، به محض آنکه پی به هویت زنانه او می برد از جنگیدن روی بر می گرداند و جنگیدن با زن را دون شأن خویش می شمارد :

…بدو گفت من دختر رستمم هم از تخمه ی نامور نیرمم

گران کرد ازو شاه بربر عنان نباشد مرا گفت کین با زنان

من از بهر مردان مرد آمدم نه با دختران در نبرد آمدم

بدو گفت بانو گشسب دلیر زجنگ زنان گشت خواهی تو سیر

ببینی هم اکنون تو زخم زنان که در دیده آرمت نوک سنان…(بهمن نامه ص254)

غیر از جنگ در میدانها از شیوه ی شکار و نبرد او با جانوران وحشی ، نیز باید سخن گفت که نموداری از شجاعت اوست. روایت است که قادر بوده به تنهائی چندین شیر و گراز را شکار کرده و از هیبت او شیران گریزان و عقابان پر افگن بودند.

اگر شیر پیش آمدی یا پلنگ نمی داد یانو یکی را درنگ(بانو گشسب نامه 20)

نهنگ از نهیبش گریزان در آب پر افگند از هیبت او عقاب

از آن شیر در بیشه بد منزلش که ترسیده از تیغ او بد دلش( بانو گشسب نامه 67 و 68)

مبارزات و جنگها و اهمیت حماسی او

مبارزات و نبردهای بانو گشسپ بسیار متنوع و گوناگون می باشند. پاره ای از جنگهای او بیشتر جنبه ی پهلوانی دارند و پاره ای دیگر از نقطه نظر حماسی ارزش دارند.

 از جنگهائی که بیشتر جنبه ی پهلوانی دارند باید از نبرد او با پدرش جهان پهلوان رستم یاد کرد. ماجرای این نبرد از این قرار است که روزی از روزها فرامرز و بانو گشسپ که هر دو عاشق شکار بودند سر از فرمان زال می پیچند و برای شکار،به منطقه ای ممنوعه و خطرناک یعنی به شکارگاه افراسیاپ می روند.افراسیابی که دشمن رستم است و در پی از میان برداشتن خود او وخاندان اوست. زال خبر به رستم می رساند و جهان پهلوان برای گوش مالی دو فرزند نقاب بر چهره می زند و در شکل و شمایل یک سردار تورانی به تعقیب دو فرزند می رود و می گوید که از جانب افراسیاب برای اسیر ساختن آنها آمده است. پر واضح است که فرزندان رستم چنین ننگی را به دامان نمی گیرند و با سردار تورانی، یعنی در حقیقت پدر خویش وارد نبرد می شوند. سه روز تمام این جنگ طول می کشد وبانو گشسپ با انواع سلاحهای جنگی همچون گرز و نیزه و کمند، با رستم در می افتد. در روز سوم در اثر زخمی که دختر رزمجو بر چهره ی رستم وارد می سازد ، هویت او بر ملا می شود وفرامرز و بانوگشسب زبان به ملامت پدر می گشاید که جنگ با فرزندان شرط خردمندی نیست :

نقاب و زره چون ز هم بردرید سرو روی رستم بیامد پدید

ز شرم پدر تیغ از دست خویش بینداخت بانو سر افکنده پیش

فرامرز چون روی رستم بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

به رستم بگفتا چه نام آوری که داری به فرزند خود داوری

نه مردیست فرزند کردن زبون به فرزند شاید شدن رهنمون……

بخندید رستم بگفت ای پسر شوی کامکار جهان سر به سر

چو افتاده ی من شدی در جهان شوی سر افراز کهان و مهان

نباشی دگر زیر دست کسی اگرچه زبر دست باشد بسی…

شما را چه اندیشه از دشمن است خداتان نگهدار جان و تن است

بگفت این و بگرفتشان در کنار به شادی گرفتند از غم کنار….(بانو گشسب نامه ص 85)

 اهمیت این روایت که در بانو گشسپ نامه به تفصیل آمده است در سه نکته است یکی آنکه ، ازاین طریق سراینده ی داستان این زن جنگاور را وارد یکی از کلیشه های حماسی داستانی ما یعنی جنگ پدر و فرزند نموده است که برجسته ترین نمونه آن نبرد رستم و سهراب است. اماهمینگونه نبرد را در حماسه های دیگر نیز می بینیم.میان رستم و برزو در برزونامه و همچنین رستم و جهانگیر فرزند دیگر رستم ، در منظومه ی جهانگیر نامه ، تکرار همان رویاروئی رزمی پدر و فرزند است. با این فرق که عاقبت جنگ بدان تراژیکی رستم و سهراب نیست و صلح میان دو هماورد را به دنبال دارد. دیگر آنکه دختر جنگاور از این طریق در برابریکی از بزرگترین و زورمند ترین پهلوانان حماسه ی ملی ما یعنی رستم شکست نا پذیر قرار می گیرد و ما بارها از زبان رستم می شنویم که در برابر جنگ آوری دختر خویش حیرت می کند و حتی از آن وحشت دارد که به دست او از میان برداشته شود. این وزن و چهره ی پهلوانی که به این زن جنگ آور داده شده در خور توجه است.:

بدو گفت بانو که ای دیو دون به چنگال و بازو گردی زبون

بیا تا بگردیم و جنگ آوریم درین دشت تا کی درنگ آوریم

بگفت این و بر نیزه افکند دست تو گفتی که آشفته شد پیل مست

چنان نیزه زد بر کمربند اوی که لرزید از آن بند پیوند اوی

از او در دل رستم آمد نهیب ز بیمش بشد هر دو پای از رکیب

بدانست رستم که او سرکش است که در جنگ همچون که آتش است…..

به دل گفت رستم که بد کار گشت که ما را به فرزند پیکار گشت

مبادا شوم عاجز از جنگ اوی زبونی کشم آخر از چنگ اوی

چو شیر است بانو گشسبم به رزم که در پیش او رزم باشد چو بزم.( بانو گشسب نامه ص 72 و 75)

 اهمیت سوم آن به خاطر گفت و گوها و رجز خوانیهائیست که میان رستم و دخترش در می گیرد. این گفت و شنود ها آکنده است از بارپهلوانی و پهلوان باوری. بالش و نازش به رزم آوری و روحیه ی شجاعت و بر زبان آوری تبار پهلوانی آنهم از زبان یک زن، نشان از پویائی و روح پهلوانیست که هنوز در این دوره از تاریخ ادب ما پایداری می کند و حماسه های این دوره همچون پناهگاهی، از ارزشهای آن نگاهبانی می نمایند. حکایت مفصل است ولی می توان چند بیت از صحنه ای که رستم ادعا می کند که خیال به اسارت گرفتن دو جوان نیرومند را دارد تا دفاعیات و جنگ طلبی بانو گشسپ به عنوان شاهد آورد:

… چو بشنید بانو بخندید سخت بدو گفت که ای ترک یرگشته بخت

چنین تا به کی ژاژ خایی کنی به هرزه همی خود نمائی کنی

ترا بخت برگشت ازین آمدن ره بازگشتن نخواهد بدن

من آن رستم زال را دخترم فروزنده در برج چون اخترم

چو از گوهر او بود گوهرم به هر سروری در جهان سرورم

گرفتم که هستی چو دیو سفید زنم بر زمینت چو یک شاخ بید

مشو غره بر بازو زور خوبش برین برز بالا و هم نام و کیش

اگر کوه باشی چو کاهت کنم بدین گرز چون خاک راهت کنم

وگر گرگ باشی و گر اژدها تو از تیغ تیزم نیابی رها…..

اهمیت حماسی :

 برای آنکه ما نقش حماسی نبردهای بانو گشسپ و دیگر فرزندان رستم را بشناسیم می بایست قدری به داستان رستم و اسفندیار و به دنبال آن پادشاهی بهمن بر گردیم.

همانگونه که می دانیم یکی از شرایطی که شاه گشتاسپ برای واگذاری تاج و تخت به فرزندش اسفندیار گذاشته بود ، آن بود که برود و رستم را دعوت به آئین بهی کرده و او را دست بسته به نزد شاه بیآورد. گشتاسپ می دانست که رستم ، با وجود آنکه همواره نگاهبان و خدمتگزار تاج و تخت ایران بوده است ، ولی هر گز تن به چنین خواری نخواهد داد. اسفندیار در برخوردهایش با رستم با او از سر بی مهری در می آید و حتی نژاد و تبار او را خوار می شمرد. و رستم مانند همیشه کوشش می کند با پند دادن و بر شمردن خدمات خویش آن پهلوان جوان و جویای نام را به راه درست هدایت کند. از نبردهایش با دیو سپید ، نجات کاوس و گرفتن کین سیاوش و خدمات دیگر اشاره می کند. گفتار رستم در این بخش از شاهنامه سر شار از جوهر پهلوانی است و نمایانگر نقش و پایگاه این پهلوان در حماسه ی ملی ماست.

چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار

کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن

همی خویشتن بزرک آیدت وزین نامداران سترگ آیدت

همانا به مردی سبک داریم به رای و به دانش تنک داریم

به گیتی چنان دان که رستم منم فروزنده ی تخم نیرم منم

بسی پهلوان جهان بوده ام سخن ها زهرگونه بشنوده ام

اگر من نرفتنی به مازندران به گردن بر آورده گرز گران

کجا بسته بود گیو و کاوس و توس شده گوش کر یک سرا ز بانگ کوس

که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خود این امید

جهاندار کاوس کی بسته بود ز رنج و زتیمار دل خسته بود

بیاوردم از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم توس را

تو اندر زمانه رسیده نوی اگر چند با فر کی خسروی

چه نازی بدین تاج گشتاسبی بدین تازه آئین لهراسبی

که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند

که گر چرخ گوید این نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش

من از کودکی تا شدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن

مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است

نگهدار ایران و توران منم به هرجای پشت دلیران منم

 پندهای رستم تأثیری نمی بخشد. عاقبت کار را می دانیم. پس از چندین روز نبرد با اسفندیار روئین تن به چاره گری سیمرغ و زال با تیری از چوب گز، اسفندیار را از پا در میآ ورد.اسفندیار بر این چاره گری زال واقف است و آن را بر زبان میآورد. گو اینکه خود او نیز بی بهره از نیروی جادوی نبود. روئین تنی و زره ای که بر آن تیر کارگر نبود او را در نبردی نابرابر در برابر رستم قرار می داد.

به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بر این گز که دارم به مشت

بدین چوب شدروزگارم به سر ز سیمرغ و ز رستم چاره گر

فسونها و این بندها زال ساخت که این بند و رنگ از جهان او شناخت

 اسفندیار چنانکه گفتیم در آخرین ساعات زندگی، بهمن را به دست رستم می سپارد. بهمن تا زمانی که رستم در این جهان بود به فکر انتقام نمی افتد اما پس از کشته شدن رستم ، چنانکه گفتیم به انتقام خون اسفندیار به سیستان حمله می کند. در این لشگر کشی ها ،بهمن، با وجود تمام خدماتی که رستم به او و خاندان کیانیان نموده بود ،سیستان را ویران می کند وگنج های زال را به غارت میبرد و با فرامرز پسر رستم چهارجنگ می کندو در جنگ چهارم فرامرز به دست بهمن اسیر می شود و سپس این پادشاه کیانی فرزند رستم را زنده بر دار می زند.

 نقش حماسی بانو گشسب از زمانی آغاز می شود که بهمن به سیستان حمله می کند. او و خواهرش زربانو در جنگهای فرامرز با بهمن دلاوریها از خود نشان می دهند. اما پیش از نبرد چهارم ، هنگامی که فرامرز حس می کند که شکست او در برابر بهمن که با سپاهی گشن به سیستان آمده حتمی است ، آن خواهررزمجو را که در نبرد پا به پای او جنگیده و عشق بی کرانی به او دارد، سوگند می دهد، که از صحنه ی نبرد دور شود تا مبادا بر او گزندی برسد. منظور فرامرز آن بوده که بعد از او تیره ای از خاندان رستم باقی بماند تا داد او از بهمن بستاند :

فرامرز را گفت بانو گشسب که هرگز نبیند مرا پشت اسب

تو با دشمن اندر نبرد و ستیز چگونه توان کرد ایدر گریز

جهانم به مهر تو پاید همی روانم به مهر تو باید همی

ترا گر یک آسیب بر تن رسد روا دارم آن بد که بر من رسد……

فرامرز سوگندشان داد باز به روز سپید و شب دیر باز

به آذر گشسب و به استا و زند به جان و سر پهلوان بلند

که آغاز رفتن کنید و بسیچ میارید پاسخ مرا بیش هیچ

من امروز بی لشکر و گنج و ساز چگونه شوم پیش دشمن فراز

همانا هم این بهتر آید بسی که از تخم رستم بماند کسی

بود کاورد روزگار دگر جهانبان ، یکی شهریار دگر

بیاید بخواهد همی کین من کند تازه او باز آئین من (بهمن نامه ص332 )

 پس از کشته شدن فرامرز ، بانو گشسپ و دیگر خواهرش زربانو، این رسالت را بر عهده می گیرند و برای گرد آوری لشگر به کشورهای خاور دورمی گریزند.وبهمن در تعقیب آنان به کشورهای کشمیر و باهله و تیپال و قنوچ لشکر می کشد. در هر یک از این ممالک بانو گشسپ با گرد آوری لشگر با بهمن نبردهای سخت می کند و بسیاری از سرداران بزرگ همچون آرش پیروز، فرخ فرزند جاماسب ،رهام و پشوتن و کیان شیر که وصف دلاوریهای آنها در بهمن نامه آمده است به دست بانو گشسپ کشته می شوند. بهمن بارها برای دستگیری بانو گشسپ جایزه تعیین می کندو می گوید که آن کس که سر این دختر را بر من آورد، اورا هم کشور و هم ثروت فراوان خواهم بخشید :

یکی نامورخواهم اندر خورش که پیش من آرد شتابان سرش

پس او را به گیتی توانگر کنم ز زر دامنش پر زگوهر کنم (بهمن نامه ص 245)

گر او را به پیش من آری اسیر کنم در جهان نام تو شیر گیر

وگر کشته گردد دهم کشورت یکی افسر زر نهم بر سرت

هر آنکس که با او نبرد آورد به نیرو سرش زیر گرد آورد

ز گیتی ورا بی نیازی دهم میان یلان سر فرازی دهم

ببخشمش چندان زگنج و گهر که ناید نیازش به چیز دگر (بهمن نامه ص 361)

در حقیقت این جنگ و گریز و مقاومت نظامی این زن جنگجوست که به حماسه تداوم می بخشد چون بهمن اسفندیار سوگند خورده بود که از تخمه ی رستم کسی را در دنیا باقی نگذارد و بانو گشسب هم در جای خود شرط کرده بود که تا کین برادر یعنی فرامرز را از بهمن نگیرد آرام ننشیند. بیهوده نیست که در باره ی انتقامجوئی او در بهمن نامه آمده است:

… سزد کز سر داد و نیک اختری به بانو گشسب اندرو بنگری

نیاسود و خون برادر بخواست چنین نامور در جهان خود کجاست

ازآن پس که شمشیر کین بر کشید خروشید و ناف پشوتن درید( بهمن نامه 503)

در حقیقت، به دور این کین خواهیست که چرخ حماسه به گردش درآمده و ماجراها و نبرد هائی را میافریند که عمده ی مبارزات حماسی بانو گشسب را می سازد. اگر بخواهیم در یک جمله نقش حماسی او را خلاصه کنیم باید بگوئیم که این بانوی جنگ آور تبلور شخصیت و نقش رستم بود که در عین پاسداری از شاهنشاهی ایران هرگز سر تسلیم در برابرزورگوئی پادشاهان بی خرد فرود نیاورد. و در برابر اسفندیار که می خواست آن پهلوان بزرک را دست بسته به خدمت گشتاسب ببرد تمام خدمات خویش را برای کیانیان بر شمرد و سپس گفت :

مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است

نگهدار ایران و توران منم به هر جای پشت دلیران منم

که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند.

جنگ بانو گشسب با بهمن اسفندیار نیز همان نبرد پهلوان و ارزشهای پهلوانیست با پادشاه بی خرد.

آخرین نبرد بانو گشسپ با بهمن در قنوچ اتفاق می افتدهنگامی که او و خواهرش زربانو، لشکریان از دست داده اند و دو دختر پهلوان تک و تنها راهی شرق می باشند و در این هنگام بهمن لشکری عظیم به تعقیب آن دو می فرستد ولی باز دو دخت رشید از جنگ دست بر نمی دارند و به تنهائی به میان لشگر بهمن می زنند و به قول سراینده بهمن نامه :

بکشتند چندان از ایران سپاه که بر زنده بر تنگ شد جایگاه

ز کشته به هامون بسی توده گشت ز خون دشت و در یکسرآلوده گشت. (بهمن نامه ص 404)

عاقبت بانو گشسپ دراثر جراحاتی که بر بدن او وارد شده بیهوش می شود و دستگیری او تنها در این حالت ممکن می گردد. لشکریان بهمن، او را اسیر می سازند و به فرمان بهمن، آن دختر رزمجو را به همراه دیگر افراد خاندان رستم با زنجیر به سیستان میآورند و به عنوان نشان پیروزی در شهر می گرداند. اما بعد از کرده ی خود پشیمان می شود و او و دیگر افراد خاندان رستم غیر از آذر برزین را آزاد می سازد.

از خرد جنگ ستیزی بانو گشسب

 بانو گشسب در عین ستیزه جوئی اما، مانند دیگر زنان جنگاور از حکمت و خرد جنگ ستیزانه بی بهره نیست. در آن مقام که باید،از خون ریزی بیهوده پرهیز می کند. برای نمونه وقتی در کشور کشمیر می بیند که در اثر جنگ با بهمن ممکن است به مردمان آن کشور گزندی برسد، به پادشاه که به طرفداری دختران رستم داوطلب جنگ با بهمن شده است، می گوید که معلوم نیست که شما بتوانید در برابر لشکر بهمن جان سالم به در ببرید. ما می توانیم نهانی به جای دیگری برویم تا به کشور شما گزندی نرسد.

….چنین پاسخش داد بانو گشسپ که شاها نه بازیست میدان و اسب

که داند که چون گشت خواهد سپهر کرا ماند از هر دو لشگر به مهر….

کنون دشمن آمد چو دریای قار نخواهیم رنج دل شهریار

چو فرمان دهد هم به فرمان شاه به جائی گریزیم از ایوان شاه

نهانی به جائی شویم از میان که هرگز ندانند ایرانیان

چو ما رفته با شیم زین تنگ بند شود دور ازین پادشاهی گزند…(بهمن نامه ص.350 )

 و یا درمرحله ای که می بیند بهمن دست از کینه جوئی بر داشته و با خاندان رستم از در صلحجوئی درآمده، برادر زاده ی خود آذر برزین پسر فرامرز را که سر به شورش بر داشته ، پند می دهد که حال که پادشاه از در آشتی در آمده تو نیز دست از جنگ بکش. چون آن جنگهای چهل ساله که ما کردیم هیچ سودی نداشت و فرامرز از آن زنده نشد و اگر آسمان را بر زمین بزنی و سر شاه بهمن را هم از تن جدا کنی فرامرز دوباره زنده نخواهد شد.

….که گر بر زمین آسمان بر زنی سر شاه بهمن به خاک افکنی

کهان و مهان را بریزی تو خون ز پای اندر آری که بیستون

به گیتی نیاید فرامرز باز نه آن نامداران گردنفراز

به از سازگاری ندانیم کار که آرام یابد بدین روزگار

نکوشی از آن سخت تر گاه رزم که آن کو ه پیکر دلارای بزم

چهل سال گیتی پر از گیر و دار دژم کرده خون یلان روزگار

نبینی تو جائی به روی زمین که اینجا نبوده ست جویای کین

گر آن رنجها یی که ما دیده ایم شرنگ زمانه که نوشیده ایم

ترا بازگویم شگفت آیدت تن رنجدیده کی آسایدت

ازآن رزم و آن رنج و کوشش چه سود که دیدی سرانجام کار ایچ بود (بهمن نامه 490)

 گو اینکه این سازشکاری بانو گشسب ، گذراست و همو با سری رزمساز و دلی کینه جوی فرماندهی لشکر آذر برزین را در جنگ با بهمن بر عهده می گیرد.

… به هشتم سپهبد چنان کرد رای که از کین بهمن بجنبد زجای

دو ره ده هزار از دلیران گرد به بانو گشسب دلاور سپرد

گسی کرد بر راه بلخ آن سپاه برفتند منزل به منزل به راه….

درآن آتش رزم بانو گشسب زپس کرد یکبارگی روی اسب

سوی لشکر بهمن آورد روی سری رزمساز و دلی کینه جوی ( بهمن نامه ص506 و 507)

عاقبت بانو گشسب:

 این زن جنگاور و خواهرش زربانو، پس از فرورفتن بهمن در دهان اژدها، و به تخت بر نشستن همای دل افروز بر تخت سلطنت ، به عنوان رایزن به خدمت او در می آیند.

همای دل افروز بر تخت داد نشست و کلاه مهی بر نهاد

دو دخت جهان پهلوان تهمتن یکی پیشرو شد یکی رایزن (بهمن نامه ص 594)

این نمونه را نیز به خاطر 1 تبار پهلوانی ، 2مهارت در جنگ آوری ،3 زیبائی 4 ستیزه با خواستگاران 5 جنگ پوشیده ، 6 حکمت و کاردانی و 7 ادامه ی رسالت پهلوان مرد، می توان به عنوان یکی از نمونه های کامل در شمار آورد.

گردیه

چهارمین چهره از میان زنان جنگاور که به معرفی او می پردازیم گردیه نام دارد. که او نیز به خاطررای و حکمت و جنگ آوری و نقش حماسی تاریخی خود از زنان جنگ آور و مطرح در حماسیه ملی ما بشمار میآید.

 روایت گردیه پیش از راه یافتن به حماسه ، به نثر در قصه ی بهرام چوبین آورده شده بود. این قصه از جمله روایات دوران ساسانیان می باشد ومطابق شهادت ابن الندیم در کتاب الفهرست، در دوران اسلامی توسط جبله بن السالم بن عبدالعزیز (کاتب هشام بن عبدالملک متوفی به سال 125) به عربی تر جمه شده بود. اصل این تر جمه از میان رفته ولی به واسطه ی دو اثر ما از آن نشان می یابیم نخست در شاهنامه فردوسی که داستان بهرام چوبین درآن به تفصیل آمده و همین امر ما را بر آن می دارد که آنرا مانند سر گذشت اردشیر بابکان مأخوذ از یک داستان مکتوب بدانیم ودیگردر اخبار الطوال ابو حنیفه احمد بن داود الد ینوری متوفی به سال 281 یا 290 هجری که همه ی داستان را با تفصیل نسبی نقل کرده است (24) به هر صورت با شخصیت و داستان گردیه در شاهنامه ی فردوسی در بخش پادشاهی هرمز و خسرو پرویز ساسانی وبه هنگام شورش بهرام چوبین آشنا می شویم.(25)

تبار و وابستگی خانوادگی :

این زن حکیم و جنگاور خواهر بهرام چوبین ، یکی از بزرگترین سرداران عصر ساسانیان به شمار میآید. آنها فرزندان بهرام پور گشنسب بودند که از مردم ری و پدر بر پدر همه مرزبان و فرمانروایان ری بوده اند.بهرام چوبین خود را از تبار آرش کمانگیر و خاندانهای پارتی می دانست و بر این موضوع سخت باور داشت :

در این باره در شاهنامه می خوانیم:

برافرازم اندر جهان داد را کنم تازه آئین میلاد را

من از تخمه ی نامور آرشم چو جنگ آورم آتش سرکشم

نبیره جهانجوی گرگین منم همان آتش تیز برزنی منم (شاهنامه ص 1219)

زیبائی

 گردیه نیز مانند آن دیگر نمونه ها که بر شمردیم، از زیبائی خارق العاده ای بر خوردار بوده. فردوسی که از او با صفت ماه لشکرشکن یاد می کند در باره ی زیبائی او می گوید :

نگه کرد خسرو بران زاد سرو

به رخ چون بهار و برفتن تذرو

به رخساره روز وبه گیسو چو شب

همی در بارد تو گوئی ز لب (شاهنامه ص 1292)

این زن زیبا و عالی تبار، در یکی از پیچیده ترین و دشوارترین دوره های تاریخی که همانا دوران شورش بهرام چوبین علیه سلطنت ساسانیان می باشد وارد جریان تاریخی ـ حماسی شاهنامه می شود.

 همانگونه که یاد آور شدیم ،بهرام چوبین یکی از بزرگترین سرداران ایران در دوره ساسانی بود. وی در زمان هرمز چهارم با ترکان جنگید و در این جنگ خاقان تر ک را کشت و پسرش را اسیر کرد و ترکان باجگزار ایران شدند. اما بهرام به سبب بدگوئی برخی از بزرگان موردخشم هرمز قرار گرفت. همین امرو اصولا دشمنی که نسبت به خاندان ساسانی داشت، سبب شد که این سردار،در عصر پادشاهی هرمز و سپس خسرو ساسانی قیام کند و تخت و تاج ایران به دست آورده خود را شاه بخواند و به نام خود سکه بزند.

خسرو پرویزبرای چاره جوئی، به در بار روم پناهنده شد و با لشکری عظیم به ایران آمد و بهرام را شکست داد و آن سردارشورشی ناچار شد با لشکریانش به خاقان چین پناه آورد. ولی چون خسرو پرویز از بهرام دل آسوده نبود و بیم آن می رفت که با یاری خاقان دوباره به ایران حمله کند، با توطئه ای، بهرام چوبین را درکشور خاقان چین بکشت. سپس انتقام خود را از کشندگان پدرش هرمز باز گرفت و با قدرت بر تخت پادشاهی نشست.

 حال باید دید گردیه به عنوان خواهر سرداری که علم طغیان بر ضد حکومت ساسانی بلند کرده چه نقش و کرداری را در پیش می گیرد و چرا او اصولا در این داستان پر کشش و پیچیده مطرح می شود؟

 در پاسخ این پرسش باید گفت که در گیری اصلی گردیه با برادرش بهرام چوبین است و در این مبارزه او مسلح به دو نوع سلاح متفاوت است :

سلاح حکمت و دانش و سپس جنگاوری که به طور خلاصه به هر کدام از آنها اشاره می کنم.

سلاح حکمت

 با مشخصاتی که که فردوسی از گردیه به ما می دهد ،چهره ی زنی را می توان رسم نمود که صاحب اندیشه ای والاست.با سواد است ( نامه ها را خود می نوشته ـ دوات و قلم خواست ناباک زن زهر گونه انداخت با رای زن 1291) از تاریخ ایران خبر دارد و اوضاع سیاسی زمانه ی خویش و همچنین وضعیت و پیشینه ی خانوادگی خود و برادرش را به خوبی می شناسد. با توجه به این اندیشه ی روشن است که در آغاز کوشش می کند با سلاح پند و اندرز جلوی تاج و تخت خواهی بهرام چوبین سدی ببندد پس نخستین سلاح او سلاح حکمت سیاسیست. آن اندیشه است که اجازه می دهد زنی که به قول فردوسی در پس پرده نشسته به دنیای جنگ و سیاست وارد شود. در این راستا کلام فردوسی بس زیرکانه و پر معناست. نخستین باری که دانای توس از گردیه صحبت می کند، هنگامیست که بهرام با سردارانش نشسته و همگی در حال چیدن توطئه ای علیه هرمز شاه هستند وهمه در بر اندازی ساسانیان به او قول یاری می دهند:

… چنین شاه بر گاه هر گز مباد نه آنکس که گیرد ازو نیز یاد

کنون چاره دام او چون کنیم که آسان سر از بند بیرون کنیم

شهنشاه را کارها ساختست وزین چاره بی رنج پرداختست (شاهنامه 1199)

گردیه آن سخنها را می شنود و بر آشفته می شود واز پس پرده بیرون می زند و خود را به میان می اندازد.

پس پرده ی نامور پهلوان یکی خواهرش بود روشن روان

خردمند را گردیه نام بود دلارام و انجام بهرام بود

چو از پرده گفت برادر شنید بر آشفت و زکین دلش بر دمید(شاهنامه ص 1199)

خطابه های سیاسی گردیه از این مرحله آغاز می شوند ودر چندین بخش از داستان بهرام چوبینه ، در مراحل مختلف گفتار های خردمندانه ی این زن را می شنویم که عمده ترین آنها از این قرار اند :

یکی در آغاز توطئه بهرام علیه هرمز شاه( ص 1199)

دوم بعد از قیام بهرام علیه خسرو پرویز و در پایان رویاروئی خسرو پرویز با بهرام چوبین(1221)

سوم : بر بالای سر بهرام هنگامی که در اثر زخم دشنه در خاک چین در حال جان سپردن می باشدو آخرین اعترافاتش را نزد خواهر بیان می کند.

درتمام این خطابه ها که شایستگی دارند از زوایای گوناگون مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند ، یک نوع حکمت و عرفان سیاسی و باور به نوعی عاقبت اندیشی و روشن بینی نمایان است. و همین گونه تفکرات است که مقام ومرتبه ای خاص به این چهره ی زنانه در میان ماجرائی خشن و مردانه می بخشد و او را نسبت به دیگر چهره های این داستان از نظر تفکر و اندیشه پایگاهی رفیع می بخشد. به گونه ای که فردوسی گفتارش را مقدس می داند و به دانش او را پایگاهی حتی فراتر از جاماسب حکیم قرار می دهد :

همی گفت هر کس که این پاک زن

سخن گوی و روشن دل و رای زن

تو گوئی که گفتارش از دفترست

بدانش ز جاماسب نامی ترست…..

ارزشهای سیاسی و اخلاقی خطابه های گردیه:

در خطابه ها گردیه می توان به چند نکته ی و بن مایه ی اصلی بر خورد نمود:

نخست باور به نظام شاهنشاهی ساسانی و لزوم نگاهبانی آن.

در این نکته رای گردیه با بهرام چوبینه که ساسانیان را شبان زاده و فاقد اصالت می خواند و قسم خورده است که دودمان ساسانیان را بر باد دهد و از آنها هیچ کس بر جا نگذارد ضدیتی تمام پیدا می کند. آن زن حکیم و رای آور، از همان آغازاز در مخالفت با شورش بهرام در آمده و برادر را می گوید :

نه نیکوست این دانش و رای تو به کژی خرامد همی پای تو (شاهنامه1201)

و سپس تأکید می کند که تو هر چند نژادت درست باشد ، پادشاهی امریست موروثی و در تبار و نژاد تو کسی پادشاه نبوده که تو نیز پادشاه بشوی. از ساسانیان حتی اگر تنها یک دختر هم باقی بماند، ایرانیان اورا به پادشاهی بر خواهند داشت. تو باید که نزد شاه نو ، که منظور همان خسرو پرویز است بروی و او را به سلطنت تأیید کنی. این تخت و تاج خواهی تودر حالیکه از تخمه ی اردشیر هنوز هم پدر وهم پسر بر جایند کاری خطاست :

کس از بندگان تاج هر گز نجست وگر چند بودی نژادش درست

چو خواهی که شاهی کنی بی نژاد همه دوده را داد خواهی بباد (1203)

……..

تو دانی که از تخمه ی اردشیر بجایند شاهان برنا و پیر

ابا گنج وبا لشکر بی شمار به ایران که خواند ترا شهریار( شاهنامه ص 1222)

پدر زنده و تخت شاهی به جای نهاده تو اندر میان پیشپای…

نکوهش مخواه ازجهان سر به سر نبود از تبارت کسی تاجور

به رزمی که کردی چنین کش مشو هنرمند بودی منی وش مشو( شاهنامه ص1221 )

همی گفتم ای خسرو انجمن که شاخ وفا را تو از بن مکن

که از تخم ساسان اگر دختری بماند به سر بر نهد افسری

همه شهر ایرانش فرمان برند ازان تخمه هرگز بدل نگذرند

دوم : تأکید بر نقش پهلوان

نکته ی دوم که در خطابه های گردیا وجود دارد و نهایت اهمیت را دارد ،اشاره به اهمیت نقش پهلوان و سپهدار است که به دیده او نباید با پادشاهی در آمیزد. در این رابطه گردیا ی دانشمند ،در مقام پند و اندرز به برادر شورشی خویش که قدرت نظامی را دلیل سروری می خواند و دائم می گوید

همی بوی تا ج اید از مغفرم

همی تخت عاج آید از خنجرم (شاهنامه ص 1219)

بر آمده و با آشنائی که با تاریخ پهلوانان ایران دارد نمونه هائی را در پیش چشم بهرام می گذارد تا با نگرش بیشتری به مقام و پایگاه خویش بنگرد..از فداکاریهای رستم و خدماتش به کاوس شاه می گوید که چه گونه به مازندران رفت و کاوس شاه را از بند دیوان نجات داد و هر چند زمانی تخت از پادشاه خالی بود و ایرانیان رستم را زیبای تخت خواندند او هر گز راضی نشد که پا برجا ی پادشاه بگذارد و پاسخی سخت به ایرانیان داد و گفت :

بسی بد که بیکار بد تخت شاه نکردند اندروهیچ کهتر نگاه

جهان را به مردی نگه داشتند یکی چشم بر تخت نگماشتند

چو گفتند با رستم ایرانیان که هستی تو زیبای تخت کیان

یکی بانگ بر زد بر آنکس که گفت که با دخمه ی تنگ باشید جفت

که با شاه باشد کجا پهلوان نشستند به آئین وروشن روان

مرا تخت زر باید و بسته شاه مباد این گمان و مباد این کلاه(شاهنامه ص 1201)

یا برای او از داستان سام پهلوان می گوید که زمانی که نوذر بیداد گر می شود و همه مهتران می خواهند که سام پهلوان را بر تخت پیروزه بنشانند او در پاسخ می گوید :

چو نوذر شد از بخت بیدادگر

به پا اندر آورد رای پدر

همه مهتران سام را خواستند

همان تخت پیروزه آراستند

بران مهتران گفت هرگز مباد

که جان سپهبد کند تاج یاد

که خاک منوچهر گاه منست

سر تخت نوذر کلاه منست (ص1222)

سپس گردیه در مقام مقایسه حال و گذشته ، رو به برادر طغیانی می گوید که هم اکنون نیز در ایران سواران و پهلوانانی هستند که همگی به شاه وفادار هستند و به فرمان ورایش سر افکنده اند. تو نیز به عنوان پهلوان و سپهدار باید چنین باشی به ویژه که ، ساسانیان نیاکانت را بر کشیدند و قدرت و حکومت بر تو عرضه داشتند ولی تو بر جای قدر دانی بر شاه خیره سر شدی.

بایران سوارست سیصد هزار

همه پهلوان و همه نامدار

همه یک به یک شاه را بنده اند

به فرمان و رایش سر افکنده اند

شهنشاه گیتی ترا بر گزید

چنان کز ره نامداران سزید

تو پاداش آن نیکویی بد کنی

چنان دان که بد با تن خود کنی

پدر مرزبان بود ما را به ری

تو افکندی این جستن تخت پی

(ص 1203)

3- طرد حرص و آز

سومین نکته ای که در خطابه های گردیه قابل یادآوریست ، توصیه های اوست در طرد دیو حرص و آز و پذیرش تن آسانی و خرسندی. گفتارش پندهای بوذرجمهر را به خاطر می آورد.

مکن آز را بر خرد پادشا

که دانا نخواند ترا پارسا…..( ص1202)

همانگونه که می دانیم بخش ساسانیان، در شاهنامه در برگیرنده ی اندرزنامه هائی پرمایه است. اندرزهای انوشروان، اردشیر، بزرگمهر….. از آنجمله اند. خطابه های گردیه و گاه خسرو پرویز در گفت و گو با بهرام نیز در بر گیرنده ی حکمت و اندرزهای سیاسی و اخلاقی می باشند. گفتار گردیه یاد آور حال و هوای فرهنگ اندرزی در شاهنامه است و بی شک به خاطر بر خورداری ازاین زبان پندگوی است که او خودرا در مقامی برابر و شاید بالاتر از مردان می داند:

اگر من زنم پند مردان دهم

به بسیار سال از برادر کهم…..( ص1202)

 به هر رو گردیه در مقام پند و اندرز به برادر خاطر نشان می شود که همه ی این شور بختی های او از آن زمانی آغاز گردیده که هوس تاج و تخت به سرش زده است و آز را بر خرد پادشاه کرده است. و در بخش های مختلف به او و سپهدارنش گوشزد می کند که اگر فکر می کنند که پادشاهی آسانتر از بندگیست سخت به خطا رفته اند.

تن آسان بدی شاد و پیروز بخت

چرا کردی آهنگ این تاج و تخت..(..1222)

گمانت چنینست کین تاج و تخت

سپاه بزرگی و پیروز بخت

ز گیتی کسی را نبد آرزوی

ازان نامداران آزاده خوی

مگر شاهی آسانتر از بندگیست

بدین دانش تو ببیاید گریست

 دریغا که پند های گردیه بر برادر کارگر نمی شود و او بر سر تاج و تخت خواهی جان خویش از دست می دهد و تنها در هنگام جان سپردن است که به این پند ناپذیری خویش نزد خواهر اعتراف می کند و می گوید که او نیز به مانند جمشید و کی کاوس فریب دیوان را خورده بود.

همی پند بر من نبد کارگر

زهر گونه چون دیو بد راه بند

نبد خسروی بر تر از جمشید

کزو بود گیتی به بیم و امید

کجا شد به گفتار دیوان ز راه

جهان کرد بر خویشتن بر سیاه

همان نیز بیدار کاوس کی

جهاندار نیک اختر و نیک پی

تبه شد به گفتار دیو پلید

شنیدی بدیها که او را رسید…..

همان بآسمان شد که گردان سپهر

ببیند پراگندن ماه و مهر

مر ا نیز هم دیو بی راه کرد

ز خوبی همان دست کوتاه کرد

پشیمانم از هر چ کردم زبد

کنون گر ببخشد ز یزدان سزد……..1282

وبا افسوس از اینکه پند خواهر را نشنیده است می گوید:

همان پند تویاد گار منست

سخنهای تو گوشوار منست

جنگاوری

سلاح دوم یا جنبه ی دوم از شخصیت گردیه که او را به ماجرای بهرام می کشاند ، جنگ آوری اوست.

جنگ آوری او در سه مرحله مطرح می شود :

نخست درگرد آوری سپاه بهرام و باز گردانیدن آنان از چین به ایران

دو دیگر در جنگ با فرستاده خاقان چین که به خواستگاری او آمده است

سوم در از میان برداشتن کودتای نظامی همسرش گستهم که بر ضد خسرو پرویز قیام کرده بود.

فرماندهی سپاه :

بهرام چوبینه که در خاک چین به قتل می رسد ، در حالیکه سر در آغوش خواهر دارد جان به جان آفرین تسلیم می کند و در مقام وصیت می گوید که در خاک خاقان نمانید. همه یکسره نزد خسرو پرویز برویدو سر به فرمان او بگذارید. مأموریت دشواری بر عهده ی گردیه گذاشته شده.او از جانبی از دربار ایران وحشت دارد و از آن هراس دارد که به جبران شورش برادر، او و همراهان همه زندانی و تنبیه شوند. از جانب دیگر می داند که خاقان هم بدین راحتی به او ولشکریانش اجازه بازگشت نخواهد داد. از این مرحله به بعد گردیه مانند فرمانده ای نظامی و کار آزموده و دیپلماتی مجرب عمل می کند. ابتدا دربار ایران را از آنچه رفته با خبر میسازد و سپس ساز و بر گ سپاه را فراهم می کند و با تعیین دستور کار و تعریف روحیه نظامی و شجاعت، سپاهیان را برای رفتن به سوی ایران آماده می سازد. ولی به سپاهیان گوشزد می کند که به طور حتم ، خاقان با گرزهای گران به تعقیب ما بر خواهد آمد ولی شما روحیه از دست ندهید وجای خالی مکنید. همه سربازان و سرداران چون یلان سینه و ایزد گشسپ سر بر فرمان او می گذارند واو را بانوی فرمانده خویش می دانند و اورا ندا می دهند که مردن بهتر از اسارت در دام چینیان است.

بیامد سپه سر به سر بنگرید هزارو صدو شست یل بر گزید

کزان هر سواری به هنگام کار نبر گاشتندی سر از ده سوار

درم داد وآمد سوی خانه باز چنین گفت با لشکر رزمساز

که هر کس که دید او دوال رکیب نپیچد دل اندر فراز و نشیب

نترسد ز انبوه مردم کشان گر ازابر باشد برو سر فشان…….

به آواز گفتند که ما کهتریم ز رای و زفرمان تو نگذریم

بدو گفت هر کس که بانو توی به ایران و چین پشت و بازو توی

نجنباندت کوه آهن زجای یلان را به مردی توی رهنمای

زمرد خردمند بیدارتر زدستور داننده هشیار تر

همه کهترانیم و فرمان تراست برین آرزو رای و پیمان تراست

در این بین خاقان از گردیه خواستگاری می کند ولی او به بهانه ی عزاداری برادر ازدواج را با خاقان به تأخیر می اندازد. و از این مرحله نقشه فرار از کشور خاقان و بردن سپاه را به دست می گیرد و شبانه آماده ی فرار می شود.

چو شب تیره شد گردیه بر نشست چو گردی سر افراز و گرزی به دست

بر افکند پرمایه بر گستوان ابا جوشن و تیغ و ترک گوان

همی راند چون باد لشکر به راه به رخشنده روز و شبان سیاه (ص1286)

روشن است که خاقان بدین خفت تن در نمی دهد و لشکری به فرماندهی سرداری به نام تبرگ که از مهتر خویش لقب گرگ پیر دارد، به تعقیب ایرانیان می فرستد.و بدو سفارش می کند:

ازیشان یکی گورستان کن به مرو که گردد زمین همچو پر تذرو

ولی وقتی گردیه چشمش بر سپاهیان خاقان می افتد هیچ واهمه ای به دل راه نمی دهد و سلیح برادر به تن می کند و بر اسب می نشیند و آماده ی جنگ می شود.

به روز چهارم بریشان رسید زن شیر دل چون سپه را بدبد

ازیشان به دل بر نکرد ایچ باد ز لشکر سوی ساربان شد چو باد….

سلیح برادر بپوشید زن نشست از بر باره ی گامزن

دو لشکر در برابر هم صف می کشند و فرمانده ی سپاه خاقان در برابر صف ظاهر می شود و از ایرانیان نشان گردیه را می خواهد و می گوید که با او سخنها دارد. گردیه با سلیح گران در برابر او ظاهر می شود. باز شناسی او در آن لباس رزم دشوار است. سردار خاقان به او می گوید که از جانب خاقان آمده است که گردیه را خواستکاری کرده و دعوت به بازگشت کند واگر پند نپذیرد او را به بند کشد. هنگامی که گردیه سخن او را می شنود بر آشفته می شود و می گوید حتی اگر خیال خواستگاری داری اول باید رزم سازی. سپس را دعوت به رزمسازی می کند :

دو لشکر برابر کشیدند صف همه جانها بر نهاده به کف

به پیش سپاه اندر آمد تبرگ که خاقان ورا خواندی پیر گرگ

با یرانیان گفت کان پاک زن مگر نیست با این بزرگ انجمن

بدو گردیه گفت اینک منم که بر شیر در نده اسپ افگنم(ص 1287)

چو بشنید آواز او را تبرگ بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ

شگفت آمدش گفت خاقان چین ترا کرد زین پادشاهی گزین

بدو گردیه گفت کزرزمگاه به یک سو شویم از میان سپاه

چو تنها بدیدش زن چاره جوی ازان مغفر تیره بگشاد روی

بدو گفت بهرام را دیده ای سواری و رزمش پسندیده ای

مرا بود هم مادر و هم پدر کنون روزگار وی آمد به سر

کنون من ترا آزمایش کتم یکی سوی رزمت نمایش کنم….

و در این مرحله گردیه با کمک سردارانش با فرستاده ی خاقان جنگ می کند و سپاه او را در هم می شکند.

بگفت این و زان پس بر انگیخت اسپ پس او همی تاخت ایزد گشسپ

یکی نیزه زد بر کمند اوی که بگسست خفتان و پیوند اوی

یلان سینه با آن گزیده سپاه بر انگیخت اسپ اندر ان رزمگاه

همه لشکر چین بهم بر شکست بسی کشت و افگند و چندی بخست

دو فرسنگ لشگر همی شد زپس بر اسبان نماندند بسیار کس

سراسر همه دشت شد رود خون یکی بی سر و دیگری سر نگون

بعد از تار و مار کردن لشگر خاقان، گردیه به سلامت لشکر یان را به ایران بر می گرداند و خطر خاقان را اینچنین بر طرف می سازد.(شاهنامه ص 1288)گزارش این لشکر کشی را گردوی سردار خسرو پرویز به در بار می رساند و ذهن پادشاه را نسبت به گردیه آشنا می سازد :

همان گردیه با سپاه بزرگ

یرفت از بر نامدار سترگ

پس او سپاهی بیامد بکین

چه کرد او بدان نامداران چین

سومین جنگاوری او هنگامیست که در یک کودتا ضد همسر خود گستهم شرکت می کند. گستهم در حقیقت دائی شاه و کسی بود که با بندوی هرمز شاه را کور کردند و کشتند. بعد از باز گشت به ایران ، گردیه با گستهم ازدواج می کند آنهم به تو صیه ی یلان سینه. گستهم دل خوشی از خسرو پرویز نداشت در خراسان سر به شورش برداشت و لشکر به سوی مازندران و آمل نیز کشید و بیم آن می رفت که بهرام جدیدی در سلطنت قد علم کند. د ر این میان خسرو پرویز که همواره از جهت گیری گردیه و طرفداری او از سلطنت با خبر بود نامه ای به آن زن حکیم و جنگ آور می نویسد و از خدمات و جبهه گیری او یاد می کند :

چو بهرام چوبینه گم کرد راه همیشه بدی گردیه نیک خواه

و سپس می افزاید که ا کنون چاره به دست تست و اگر گستهم را از میان بر داری من قسم می خورم که ترا سروری دهم و با تو از دواج کرد ه و هر آنچه خواهی نصیبت کنم.

نگر تا چگونه کنی چاره ای کزان گم شود زشت پتیاره ای

که گستهم را زیر سنگ آوری دل و خانه ی ما به چنگ آوری

چو این کرده باشی سپاه ترا همان در جهان نیک خواه ترا

مر آنرا که خواهی دهم کشوری بگردد بران کشو اندر سری

تو آیی به مشکوی زرین من سر آورده باشی همه کین من

برین بر خورم سوگند نیز فزایم برین بند ها بند نیز

هنگا می که نامه به دست گردیه می رسد او پنج تن از سالاران لشکر را با خود همراه می کند و شبانه گستهم را در خوابگاهش خفه می کند و سپس شورشی را که در خراسان بر پا شده بود فرو می نشاند و گزارش کا ر را نزد خسرو پرویز می فرستد.و خسرو پرویز به پاس این چاره گری با او ازدواج می کند و فرمانروائی شهر ری را به او می سپارد.

چو آن شیر زن نامه شاه دید تو گفتی بروی زمین ماه دید

بخندید و گفت این سخن را برنج ندارد کسی کش بود یار پنج

بخواند آن خط شاه بر پنج تن نهان داشت زان نامدار انجمن

چو بگشاد لب زود پیمان ببست گرفت آن زمان دست او را به دست

همان پنج تن را بر خویش خواند بنزدیکی خوابگه بر نشاند

چو شب تیره شد روشنائی را بکشت لب شوی بگرفت نا گه به مشت

ازان مردمان نیز یار آمدند ببالین آن نامدارآمدند

بکوشید بسیار با مرد مست سر انجام گویا، زبانش ببست

سپهبد به تاریکی اندر بمرد شب و روز روشن بخسرو سپرد

به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست به هربرزنی آتش و باد خاست

چو آواز بشنید نا باک زن بخفتان رومی بپوشید تن

شب تیره ایرانیان را بخواند سخنهای آن کشته چندی براند

پس آن نامه شاه بنمودشان دلیری و تندی بیفزودشان

همه سر کشان آفرین خواندند برآن نامه بر گوهر افشاندند

دگر گفت کاری که فر مود شاه بر آمد بکام دل نیک خواه

پراگنده شد آن سپاه سترگ به بخت جهاندار شاه بزرگ (ص1290- 1291)

ازین پس کنون تا چه فرمان دهی چه آویزی از گوشوار رهی

وقتی گزارش گردیه به خسرو پرویز می رسد فرمان می دهد که گردیه و سپاهش را استقبال گرمی کنند به او خلعت فراوانی می بخشد و به شبستان می فرستد :

ورا در شبستان فرستاد شاه ز هرکس فزون شد ورا پایگاه

گردیه سپس گزارش نظامی کارکردهای خویش را در جنگ با فرستاده ی خاقان چین ،مانند نمایشی نظامی در حضور خسرو پرویزشرح می دهد و شگفتی همه را برمی انگیزد :

بن نیزه را بر زمین بر نهاد ز بالا بزین اندر آمد چو باد

به باغ اندر آورد گاهی گرفت چپ و راست بیگانه راهی گرفت

همی هر زمان باره بر گاشتی وز ابر سیه نعره بر داشتی

بدو گفت هنگام جنگ تبرگ بدین گونه بودم چو غرنده گرگ

همی تاخت گرد اندرش گردیه بر آورد گاهی برش گردیه

بدو ماند خسرو اندر شگفت بدان برز و بالا و آن یال و کفت

جرأت و کارآوری گردیه آنچنان است که نگرانی شیرین را بر می انگیزد.اما خسرو در پاسخش می گوید : :

بخنده بشیرین چنین گفت شاه کزین زن جز از دوستداری مخواه (1292)

آخرین وداع با بهرام

 

آخرین ستیز گردیه بابهرام هنگامیست که در مجلس خسرو پرویز با مردان و یلان می نوشد.در آن مجلس جامیست که نام بهرام روی آن حک شده. گردیه به علامت لعنت بر نام و کرده ی بهرام آن جام را می شکند و بکلی دل از او می پردازد.

بدان مجلس اندر یکی جام بود نوشته بر او نام بهرام بود

بفرمود تا جام بنداختند وزان هر کسی دل بپرداختند

گرفتند نفرین به بهرام بر بران جام و آرنده ی جام بر

عاقبت خسرو به وعده ی خویش عمل می کند و آن زن جنگجو و حکیم که او را در سلطنت یاری داده است می خواهد هر آرزوئی دارد بیان کند :1294

ابا گردیه گفت کز آرزوی چه باید بگو ای زن خوب روی

زن چاره گر برد پیشش نماز بدو گفت کای شاه گردن فراز

به من بخش ری را خرد یاد کن دل غمگنان از غم آزاد کن..

بخندید خسرو زگفتار زن بدو گفت ای ماه لشکر شکن

ز ری باز خوان آن بد اندیش را چو اهرمن آن مرد بد کیش را

وزان پس خسرو پرویز فرمانروای ری را باز می خواند و بر جای او گردیه را می نشاند.

همی هر زمانش فزون بود بخت ازان تاجور خسروانی درخت

 همانگون که دیدیم ،گردیه از پس پرده و با سلاح حکمت آغاز می کند ، کارش به لشگر کشی می کشد. فرماندهی لشگر بهرام را که در چین در دام خاقان مانده اند، به دست می گیرد. در مرام وفاداری به سلطنت، شورشیان را از کشور خاقان چین به ایران بر می گرداند. در راه با فرستاده خاقان تبرگ که به خواستگاری او آمده نبرد می کند و او را شکست سختی می دهد. همو در روند دفاع از سلطنت، همسر خویش گستهم را که بر ضد خسرو پرویز شوریده بود می کشد. با خسرو پرویز ازدواج می کند از او توجه و خلعت فراوان دریافت می کند و سپس مانند اجدادش به فرمانروائی ری می رسد.

این نمونه نیز از هفت نشان زن جنگاور یعنی وابستگی به ـتیره ی پهلوانی ،2ـ زیبائی و3 جنگاوری ، 4 نبرد با خواستگار، 5 جنگ پوشیده 6ـ حکمت و رای 7 رسیدن به فرمانروائی ، نمونه ای کامل است.

روشنک (بوراندخت ) :

یکی دیگر از چهره های در خور بر رسی در میان زنان جنگاور روشنک یا بوراندخت می باشد.ویژگیهای منشی وکنشی او از بسیاری جنبه ها مانند زیبائی، ستیزه جوئی ، نبرد با خواستگاران و نقش حماسی و غیره با آن سرنمون زن جنگاور همخوانی دارد.

داستان روشنک یا بوران دخت در کتاب داراب نامه ی طاهر ابن محمد ابن حسن ابن علی بن موسی الطرطوسی آمده است (26). در باره ی نویسنده ی این کتاب ، آگاهی چندانی نداریم جز آنکه می دانیم که یکی از داستانگزاران ایران در قرن ششم هجری و از نویسندگان چیره دست افسانه ها ی قهرمانی بوده و بر سنت داستانگزاران قدیم روایاتی را که از داستانگزاران پیشین شنیده بود به نگارش در آورده است. نسبت این نویسنده به طرطوس در آسیای صغیر و یا به طرطوس در سوریه می رسد که پس از ضعف خلافت عباسی مدتها در دست سپاهیان دولت بیزانس افتاد و ساکنان مسلمان آن ناگزیر به بلاد اسلامی پناه بردند. گویا نیاکان ابوطاهر طرطوسی از همین گونه کسان بوده اند. و خلف آنان به نسبت اجداد، به طرطوسی مشهور بود. محل اقامت خاندان طرطوسی در ایران معلوم نیست ولی با توجه به انشاء و زبان او دور نیست که از خراسان یا یکی از نواحی شرق ایران بوده باشد. طرطوسی غیر از دارابنامه چند داستان منثور دیگر دارد از قبیل قهرمان نامه و داستان قران حبشی. (27)

کتاب دارابنامه به نثر بوده و اساس مطالب آن در باره ی بهمن و همای و داراب و اسکندر و دارای دارایان و روشنک است. اگر از قسمت سرگذشت کودکی و به پادشاهی رسیدن اسکندر بگذریم بیشتر کتاب در باره ی ماجراهای بوراندخت یا روشنک می باشد.

روشنک دختر دارا یا داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی است که از اسکندرمقدونی شکست خورد. بنا بر آنچه که در شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی آمده است ، از آن پس روشنک بنا بر وصیت پدرش به عقد اسکندر در آمد. همه ی داستان روشنک در این دو کتاب همین است. نه او دختری جنگاور است و نه مبارز و مقاوم. اما روشنکی که ما در داراب نامه می بینیم دارای شخصیتی کاملا متفاوت است. ویژگیهای این چهره را بر اساس کتاب داراب نامه می توان بدین ترتیب خلاصه نمود.

تبار و نام ،لقب زیبائی و جنگاوری :

در مقدمه ی داراب نامه در همان چند سطر اول نویسنده ، در معرفی روشنک عباراتی را میآورد که دربر گیرنده ی سه ویژگی عمده (تبار پادشاهی ، زیبائی ، قوت و دلاوری ) از شخصیت زن جنگ آور است :

» اما مؤلف اخبار و گزارنده ی اسرار ، ابو طاهر طر طوسی چنین روایت می کند که چون داراب ابن داراب را به ایران بردند ، چنین گویند که او را دختری بود سخت با جمال و کمال که او بی نظیر عهد خویش بود و در هژده سالگی صورت سیاوخش و فر هوشنگ داشت و در قوت و دلاوری به اسفندیار می ماند. اما بر لب خط سبزی داشت چنانکه هر که وی را بدیدی پنداشتی که مرد است و گرز دویست و پنجاه منی کار فرمودی و داراب این دختر را قوی دوست داشتی و هنر هائی که شاهزادگان را می بکار آید همه او را در آموخته بود و این دختر را بوران دخت نام بود و به روایت دیگر روشنک نام داشت….. » (داراب نامه ص 468)

در باره ی معنای این اسم یا لقب ملک الشعراء بهار را اعتقاد بر آن است که بور( به معنای سرخ ) در ترکیب با دخت باید معنای دختر رخ بر افروخته را بدهد وبه این اعتبار ، این تعبیر بیشتر به شخصیت جنگ آور دختردارا در دارابنامه می خورد. (28)

خواستگار ستیزی :

روشنک یا بوران دخت نیز بمانند دیگر دختران جنگاور، بدون نبرد تن به تن ، به پیوند زناشوئی تن در نمی دهد.اما عمده ی ستیزه ی او با خواستگار اصلی او اسکندر است. آنکه به وصیت پدرش بر آن بود که بوراندخت را به عقد خویش در آورد. اما این دختر جنگاور در پاسخ فرستاده اسکندر که به خواستگاری به نزد او آمده است ، می گوید :

«…. ای احمق هرگز باز با جغد قرار کرده است……و تو ندانسته ای که بسیار سخن بزرگان درین باب قبول نیفتاده است. اگر مرا پاره پاره سازد بهتر؛ که من تا هفت پشت پادشاه و پادشاه زاده ام و یکی رومی بی پدر را چگونه جفت شوم ؟!! و اگر می گوید که جفت من باش ، با من عهدی کند و سوگند بخورد و مرا اسبی و سلاحی بدهد و او هر گونه سلاحی که بخواهد بپوشد و هر دو در میدان رویم و بگردیم و با یکدیگر بکوشیم اگر او مرا از پشت اسپ بیندازد من کمترین زن و کنیز او باشم و اگر من او را از اسپ بیندازم با او صلح کنم و ایران و روم او را ، تا جهان از فتنه بیارامد. » (داراب نامه ص467)

جنگ آوری ونقش حماسی :

توصیف جنگ آوری بوراندخت بدون تشریح نقش حماسی و تاریخی او امریست دشوار. زیرا این انگیزه ی شور انگیز دفاع از میهن است که ازاو مبارزی بی باک و زورمند و چالاک می سازد که به تنهائی در میان جهانی مبارز صف شکن به هر سوی می تازد و در هر جانبی پشته ها از کشته ها ترتیب می دهد. او را تنها میتوان از راه خیانت شکست داد. چنانکه نیای او داراب را و حتی باید گفت بوران دخت در این کتاب تکراری از وجود داراب است و دارای همان جلادت و شجاعت که او بوده و قسمتهائی از داستان او تکرار گونه ای از داستان داراب در همین کتاب است.

 نقش حماسی او بعد از مرگ داراب آغاز می شود. بدین ترتیب که چون از مرگ داراب با خبر شد ، سوگند یاد کرد که انتقام خون او را از اسکندر و خائنان سلطنت بگیرد و ایران را از شر اسکندر رهائی بخشد. در این رابطه ، در کتاب داراب نامه آمده است :

» چون خبر مرگ داراب به بوران دخت رسید ، عالم روشن بر او سیاه شد. خود را از تخت به خاک سیاه تیره در انداخت و بیهوش شد. گلاب بروی او زدند تا بهوش آمد. چشم بازکرد…… به نزدیک پدر آمد و بگریست و گفت ای پدر من و ای قوت دل من ، مرا بی تو زندگانی بچه کار آید ؟ اما به روان تو و به روان نیای بزرگ من داراب ابن اردشیر که اینجا حاضرست ، که داد تو از اسکندر نبیره فیلقوس خواهم گرفت. که جانوسیار و ماهیار را دانم که او بر گماشت تا به تو این معامله کنند…. این بگفت و بر خاست. چون دخمه بپوشانیدند و خلق باز گشتند این خبر به اسکندر رسید که دختر داراب چه گفت و سوگند چه گونه خورد. اسکندر بارسطا طالیس صورت کرد که این دختر داراب در سر هوس بوالعجبی دارد، اکنون رای بزن که چه باید کردن؟ هر آینه تدبیری باید انگیخت. ارسطا طالیس گفت این دختر پدر خود کشته دید آتش غضب در سرش افتاد ، اگر از درد پدر سخنی گوید معذور شد. علی الخصوص می شنوم که این دختر به اسفندیار می ماند که می گویند شجاعتی عظیم دارد و دویست و پنجاه من گرز را کار می فرماید و کمان او را در ملک ایران کسی نمی تواند کشید ، با او مدارا باید کردن تا آرام شود و بدام ما افتد….» (داراب نامه ص 469)

اما بوراندخت نرمشی نشان نمی دهد و از همان آغاز سر ستیز و نبرد را با اسکندر پایه می گذارد. و مقاومت نظامی را پایه می گذارد و خود فرماندهی عملیات نظامی را بر عهده می گیرد. مرحله نخست گرفتن همراهی از نظامیان و گرد آوری سپاه است.او به همه ی ایالات نامه می نویسد و سپاهی گرد میآورد و سپس به جنگ اسکندر می شتابد. ابو طاهر طرطوسی در این باره چنین روایت می کند:

«…. چون از این سخن دو ماه بر آمد بوران دخت امیران و بزرگان را جمع کرد و گفت شما چه می گوئید درین صورت که اسکندر از روم بیاید و پدر مرا بکشد و قصد تخت ایران داشته باشد ،.(آیا ) شما با او دل یکی دارید؟… جواب مرا به راستی بگوئید. ایشان همه بیکبار گفتند آن روز مبادا که با وی دل یکی کنیم و از پادشاه خود بر گردیم و ملک ایران را بوی دهیم. تا جان در تن ماست با اسکندر حرب کنیم از بهر شما و تا خون داراب ابن داراب را از وی نخواهیم از پای ننشینیم و به دو دست تیغ می زنیم. چون بوران دخت از ایشان این سخن بشنید شاد شد و همه را بنواخت و بر ایشان آفرین کرد و از ایشان بیعت بستد و نامه به سوی اصطخر فارس و کرمان و سپاهان و کرد و کورشول و مازندران و عراق و گیلان نوشت و از ایشان مدد خواست. در سه ماه صدو بیست هزار سوار بر بوران دخت جمع شد ، بیرون از آن متعلقان که با او بودند. در خزینه باز کرد و همه را مال بخشید و اسپ و سلاح بخشید و گفت اگر من اسکندر را بکشم مرتبه شما را بیفزایم و با شما چندین نیکوئی کنم که در وهم نیاید. همه سر ها بر زمین نهادند و خدمت کردند و چنین گفتند که تا یک رگ در تن ما جنبد ما دو دسته تیغ زنیم باشد که بر دشمن ظفر یابیم. این بگفتند و روی بسوی اسکندر آوردند. چون شاه اسکندر ازین احوال خبر یافت زود لشکری عظیم را نا مزد کرد ، با ده امیر و مردان خیاره تا برابر بوران دخت باز آمد و لشگری دیگر را تعلیم کرد که شما فرصت دارید که این لشکر ما با لشکر بوران دخت چون در جنگ آیند، شما بر لشکر گاه بزنید و غارت کنید و خزینه و مال بر دارید و بر استران و اشتران بار کنید و باز گردید. چون این تدبیر ها بکرد روی به بوران دخت آورد. بوران دخت خبر یافت. برابر لشکر باز آمد و بارگاه بزدند و آن شب همچنان بودند. روز دیگر چون آفتاب بر آمد آوازه کوس و بوق از هر دو لشکر بر آمد و رو در روی بایستادند……»(داراب نامه ص.469)

از این مرحله ، جنگهای میان بوران دخت واسکندر آغاز می شود. بسیاری از متصرفات اسکندر به دست بوران دخت می افتد، شهر حلب را می گیرد ، در بغداد اسکندر را شکست می دهد. سپس عازم اصطخر می شود. در آنجا مادرش آبان دخت را به جرم آنکه اسکندر را پناه داده بود گرفته و مجازاتی سخت می کند. دست و پاهای او بریده و او را از بام فرو می اندازد. چندین بار نیز در دام اسکندر اسیر می شود اما با فن آوری جنگی از دام او رهائی می یابد. درتمامی این جنگ ها بوران دخت از خود دلاوری فراوان نشان می دهد.کتاب داراب نامه آکنده است از وصف رزمها و شرح فن آوریهای نظامی بوران دخت در نبرد با اسکندر که از او شخصیتی عجیب و بی بدیل می سازد. برش و قاطعیت او شگفت آور است. روش او در جنگاوری به مانند دیگر زنان جنگاور با به میدان آمدن و نعره کشیدن و هماورد طلبیدن آغاز می شود و در کشتن و سر بریدن و ایجاد رعب و ترس در میان لشکریان مقابل توانی بی نهایت دارد. برای نمونه در بخشی از این کتاب در توصیف یکی از نبردهای او آمده است :

«…… درین بودند که بوران دخت یک نعره برزد و گفت منم بوران دخت بنت داراب ابن داراب ابن اردشیر ! ای اسکندر اکنون حمله ی مرا پای دار این بگفت و حمله کرد و خویشتن چون هژبر دمان در میان لشکر روم انداخت و بانگ ده و دارو گیر بر آمد و آن گرز دویست و پنجاه منی را کار فرمودن گرفت. از چهار کرانه لشکربوران دخت رسید و تیغ و تیر در میان نهادند و بوران دخت چون شیر آشفته در افتاد و هر کرا می زد اسپ و مرد را پخچ می کرد تا صبح که مشاطه جهانست اثر کرد و شعر محلی از روی عروس جهان برانداخت و عالم منور شد و بوران دخت از میان مصاف آواز داد که ای جوانمردان عظیم مرد وار کوشید ید اما ایشان بسیارند و ساعت به ساعت بر ایشان مدد می رسد ، نباید که خطائی رود ، باز گردید. لشکر بوران دخت باز گشتند و به لب فرات آمدند. لشکر روم چون چنان بدیدند در قفای ایشان براندند تا باشد که بوران دخت را بگیرند. چون بوران دخت چنان بدید بازگشت و حمله کرد و آن لشکر روم را باز به جای خود آورد؛ آن شب پنج هزار مرد کشته شد و از هر دو جانب و سیصد مرد از رومیان بدست بوران دخت اسیر افتاد ؛ و تا لب آب فرات آمد و آنچه از اسیران روم قوی تر بودند صدو پنجاه مرد را سر برید و به نزد اسکندر فرستاد و گفت بروید و بگوئید که من تخت ایران بدو دادم اما رها نکنمش تا یک ساعت خوش باشد و گرد لشکر او می گردم و می زنم و می کشم. این بگفت و آن اسیران را بفرستاد و بوران دخت مر مردان خود را گفت… امروز بدست من چیزی نیست و همه به اصطخر مانده است ، اکنون آشوب در جهان افکنیم و نمانیم تا اسکندر بر تخت ایران راست نشیند. برخیزیم وبه روم رویم و آنچه اسکندر به ایران کرده است ما به روم کنیم ، بلکه بتر از آن که او کرده است و آنچه اسکندر از ایران مال و نعمت گرفته است ما صد چندان از روم بگیریم. سپاه او گفتند ای ملکه ی ایران ما همه بندگان و فرمان بردار توئیم و تا جان در تن ماست بکوشیم «( داراب نامه ص 480 )

بر این نمونه می توان نمونه های دیگری نیز افزود. اما کوتاهی این گفتار ما را فرصت آوردن یک به یک نبردهای بوران دخت را نمی دهد. آنچه در روانشناختی این شخصیت، نظر را جلب می کند ، ایمان قاطعانه ی او به نبردی است که در پیش گرفته. او باید ایران را از وجود اسکندر پاک کند. در این راه از همه چیز خود می گذرد. حتی از مجازات مادرش آبان دخت نیز ابا ندارد. صحنه ی رفتن بوران دخت و گرفتن و تنبیه مادری که اسکندر را پناه داده بود ، از بخش های شگفت انگیز داراب نامه می باشد و چون گویای جنبه ای عمده از روانشناسی این دختر جنگنده است ، یاد آوری آن را در این گفتارضروری می بینیم :

«……بوران دخت برخاست و عمودی بر آن درگاه نهاده دید که ازآن گودرز و دویست من از پولاد بود. و سپری صد من که برای نام نهاده بودند ، هر دو بگرفت و در بر بست و بکوشک مادر اندر آمد و گفت منم بوران دخت بنت داراب ابن داراب ابن داراب ابن اردشیر ابن گشتاسب ابن لهراسپ ،از تخمه هوشنگ. آن همه ( لشکریان ) چون بوراندخت را بدیدند خواستند او را فرا گیرند. همه بسوی در دویدند ، در بسته بود. بوران دخت درقفای ایشان بیامد و عمود در کار آورد تا همه را در زمین پست کرد. آنگاه پیش مادر خود بیامد ، مادر آب در دیده بگردانید و از تخت فرود آمد و سر برهنه کرد و در پای او افتاد و زینهار خواست. بوران دخت گفت مبادا مادری چون تو اندر جهان که نام خود به ننگ فرو بردی به جهت اسکندر تا مرا درجهان افکندی و اصطخر به اوی دادی و با او در ساختی و مرا و پدر مرا فراموش کردی. این بگفت و در ساعت همه انگشتان وی از هم جدا کرد و بیفکند و گفت اگر من شیر، ازپستان تو نخوردمی بدین گرز سر ترا بکوفتمی و لیکن آنچه واجب تو باشد بکنم. پس هردو چشم او بر کند و بینی ببرید و پنهانش کرد و بر تخت رفت و بنشست. طرماس گفت ای بانوی ایران درین قلعه هزار مردست ،نخست آنها را فرو گیر آنگاه بر تخت بنشین. بوراندخت گفت ای طرماس ازین عمود همه را به نیروی یزدان راست کنم و نخست این کوشک را پاک گردانم. این بگفت و فرمود تا مادرش را بیاوردند. پس گفت آنکس که ترا برآن داشت که بر اسکندر رفتی و بر وی عاشق شدی آن کیست؟ آبان دخت گفت ای جان مادر ،مرا پای من بر آن داشت که با بویه خودم رفتم و مرا با او مهر آمد. پس در ساعت هر دو پای مادر ببرید. مادرش گفت شیر من بر تو حرام باد. بوران دخت گفت شیر حق پدر من بود و بر من حلال بود، اکنون حلال تر گشت که مکافات تو کردم. پس بفرمود تا دایه مادرش را بیاوردند و بند کردند و کنیزکان و خادمان را گفت که دل مشغول مدارید که من شما را از آن نیکو تر دارم که مادر من می داشت. همه پیش او خدمت کردند و او را بانوی ایران خواندند. پس برخاسته و جامه شاهی مرصع بپوشید و تاج بر سر نهاد و بر بالای منظر گودرز آمد و آن عمود بر داشت و بانگ بر زد که ای اهل استخر هر که هستید برین کوشک در آئید.بدانید و آگاه باشید که منم بوران دخت بنت داراب ابن داراب ابن داراب ابن اردشیر ، آمده ام و مادر خویش را قهر کردم و این حصار گرفتم و شما رومیان که درین حصارید همه بیرون روید و سر خویش گیرید و اگرنه ازین عمود گودرز فرود آیم و همه را سر بکوبم…این بگفت و آن همه را که کشته بود از بالا به زیر انداخت. رومیان که بوران دخت را بدیدند به یکبار میان آهن نهان شدند…. بوران دخت هرکراعمود میزد پخش می کرد و هر که زخم کوپال بدید بر گشت و سلاح بیفکند…..»( داراب نامه ص 528 )

زناشوئی اسکندر و بوراندخت :

آخرین کوشش های اسکندر ،برای دستگیری بوراندخت به شکست می پیوندد. بعد از نبردهای طولانی در بغداد و حلب و اصطخر، سر انجام او سرداری به نام شیرزاد را که هیبتش همه دلاوران را می لرزاند به دنبال بوراندخت می فرستد. بوراندخت در قلعه ای پناه گرفته بود. شیرزاد نزد او پیام می فرستد و او را به نبردی تن به تن می خواند. بوراندخت جواب می دهد :

» سوگند خورید و عهد کنید که با من مکری نکنید تا من از قلعه بیرون آیم. شیرزاد و اسکندر سوگند خوردند که با تو مکری نکنیم ، اگر شیرزاد را بر زمین زنی من ایران را به تو رها کنم و بروم و بوران دخت نیز سوگند خورد که اگر شیرزاد مرا بر زمین زند من نیز فرمان بردار تو باشم. پس در شب شیرزاد دویست مرد را به دشت فرستاد و در کمین بنشاند که من چون با بوران دخت در جنگ شوم شما کمین بگشائید و او را درمیان گیرید و هلاک کنید. پس روز دیگر بوران دخت ازقلعه فرود آمد با سلاح تمام و ازطویله ی اسکندر مرکبی بگرفت و با شیرزاد در آن دشت رفتند و با یکدیگر بکوشیدند تا بسیار حمله و آورد در میان ایشان رد شد. بوران دخت نیزه بر سینه ی شیرزاد زد و او را از آن مرکب در انداخت و خواست هلاک کند که مردان شیرزاد بیکبار از کمین بیرون آمدند و بر بوران دخت حمله کردند و بروی تیر باران کردند و چند جای بوران دخت را خسته کردند…»

راوی داستان سپس حکایت می کند که بوران دخت، عاقبت تیغی بر گردن شیرزاد بزد و سرش را از قلعه به بیرون انداخت و دراین آخرین نبرد هم بر اسکندر پیروزی گرفت. سپس با یکی از کنیزکان خود در نزدیکی محل نبرد به چشمه ی آبی فرو رفت و در آنجا برهنه به آب تنی پرداخت. اما اسکندر از قفا در رسید و او را برهنه بدید. و گفت:

» یافتم شما را به مراد خویش » بوران دخت گفت ای اسکندر چون مرا برهنه دیدی از سر تا قدم ، بیش مرا با تو جنگی نماند. پس هردو با با اسکندر به لشکرگاه آمدند. بوران دخت دست اسکندر بگرفت و بر تخت نشاند و به شاهی بروی سلام کرد. اسکندر بر بوران دخت آفرین کرد و بعد ازآن باصطخر پارس رفتند و به همه ولایتهای ایران و روم نامه و قاصدان فرستادند که بوران دخت را به اسکندر عقد کردند و درهای خزینها را بگشادند و نثار کردند و هردو بر تخت ممکت به یکجای بنشاندند و.تا هفت ماه عشرت کردند…..»(داراب نامه ج2ص 92)

در حقیقت اسکندر بوراندخت را با خدعه به دست میآورد و دیدن پیکر برهنه ی او به طرز غافلگیرانه را میتوان به نوعی شبیخون تلقی نمود.

سروری نظامی بوراندخت بر اسکندر

پس از ازدواج، اسکندر بوران دخت را به عنوان ملکه ی ایران می نشاند و خود عازم جهانگشائی می شود. هدف او هدایت مردمان به سوی دین تک خدائیست. او با کیدآور پادشاه هندوان نبرد می کند (ج 2 ص 100) و چون از نظر نظامی خود را بی مایه می بیند ، برای تأمین قوا از بوران دخت طلب یاری می کند. بوران دخت به هند می رود و بعد از نبردی پادشاه هند و دخترش را به اسارت می گیرد( ج2 ص 150-151) در این مرحله او نیروی اصلی لشکر اسکندر است. هم با توان رزمی و هم با نیرو های جادوئی در برابر هندوان که در جنگ جادو به کار می برند ، مقاومت می کند هیچ چیز بر او کارگر نیست و قادر است قوای جادوئی و باران های هولناک را که بر سر سربازان اسکندر می ریزد دفع نماید. اما او هنگامی که اسکندر می خواهد معابد هندوان را خراب کند او را یاری نمی دهد.

در آخرین مرحله ی زندگی اسکندر در بیت المقدس ، وصیتی بنوشت و به بوراندخت داد. او در خواست نمود که از برایش تابوتی بسازند از زر سرخ وگفت:» چون مرا حالی باشد مرا در این تابوت نهید و پهلوهای تابوت را سوراخ نمائید و هر دو دست مرا از آن سوراخها بیرون آورید و تابوت مرا به بیت المقدس برید و زینهار تا دل برین دنیا ننهید که این دنیا با کس وفا نکرده است….. «

بعد از در گذشت اسکندر بوراندخت هر دو گیسوی خود ببرید و چهل روز تعزیت اسکندر بداشت و زاری که او کرد صفت نتوان کرد……. و او را یک سال دیگر بقا بیش نبود.(.ج2 ص 597)

داستان شگفت انگیز بوران دخت به همین جا پایان می گیرد. این زن جنگاور را نیز می توان به خاطر تبار شهریاری ،زیبائی ، توان بی مانند جنگاوری ، ستیزه با خواستگاران ، دفاع از انگیزه ای حماسی و سیاسی ، و رسیدن به سروری و پادشاهی نمونه ای کامل دانست.

زنان شهر هروم

در بخش پنجم این گفتار به معرفی گروهی از زنان جنگاور می پردازیم که روایت آنان در اسکندرنامه ها آمده است و ما آن را به صورت منظوم هم در شاهنامه ی فردوسی و هم در شرفنامه ی نظامی می یابیم.

اصل داستان یا روایت.

به نظر می رسد که داستان این زنان از روایات یونانی وارد داستانهای ایرانی شده باشد. چون شباهت آنها به آمازونها مارا بر آن می دارد که در غیر ایرانی بودن این روایات شکی نداشته باشیم. واژه ی آمازون در زبان یونانی به مفهوم بی سینه است و در اصطلاح و تاریخ میتولوژی یونان به زنانی اطلاق می شده است که یک سینه را زیر مفرغ پنهان می کردند یا از اصل می بریدند که بتوانند به راحتی کمان کشی کنند. آنها زنان جنگاور و قدرتمندی بودند که همه با هم درشهری می زیسته اند و یکی از مراحل پهلوانی در اساتیر یونانی جنگ با آنها یا عبور از شهر آنان بوده است.در سرنوشت نامه ی بسیاری از پهلوانان یونانی مانند تزه Thésée……… جنگ با این زنان قید شده است.و عبور از شهر ایشان نشانی از پهلوانی بوده است. تزه ی قهرمان عاقبت ملکه ی آنها آنتیوپ Antiope را اسیر نمود و از او فرزندی به نام Hippolyte یافت.

این حکایات از طریق اسکندر نامه ها وارد ادبیات فارسی شده و شاعران و نویسندگان ما بدان رنگ و حالتی ایرانی بخشیده اند.

در شاهنامه ی فردوسی این روایت در بخش پادشاهی اسکندر آمده است (29). و آن از این قرار است که اسکندر در میان جهانگیری ها و فتوحاتش به شهری می رسد به نام هروم که تمام ساکنان آن زن هستند و همه جنگاور.

همی رفت با نامداران روم

بدان شارستان شد که خوانی هروم

که آن شهر یک سر زنان داشتند

کسی را در آن شهر نگداشتند

چو دانا به نزدیک ایشان رسید

همه شهر زن دید و مردی ندید

 در باره ی موقیت جغرافیائی این شهر و اینکه کجا واقع شده است، میان پژوهشگران توافق وجود ندارد. پاره ای از» هروم» به روم تغبیر می کنند وچون در روایت نظامی هروم بردع خوانده شده،تصور می شود که شهر بردع همان صورت تبدیل شده ی پرته یا پارت کشور پارت یا خراسان باشد.

خصوصیات و ویژگیهای جنگ آوران شهر هروم :

وقتی اسکندر به نزدیک شهر هروم می رسد برای ایشان نامه ای می نویسد که من همه جهان گشود ه ام و تا کنون هیچ کشوری نمانده که به اختیار من در نیامده باشد. بهتر آنست شما نیز تسلیم من بشوید. زنان شهر هروم در پاسخ اسکندر پاسخی می نویسند و مقام او را به عنوان فاتح خوار می شمارند و اورا می گویند که اگر به شهر ما درآئی آنقدر بر سرت سپاه میفرستیم که روزگارت تیره بشود و در هر صورت از این جنگ بر تو هیچ چیز جز بد نامی باقی نخواهد ماند. چون همه زمانها خواهند گفت:

که گویند با زن بر آویختی زآویختن نیز بگریختی

یکی ننگ باشد ترا زین سخن که تا هست گیتی نگردد کهن

و هم در آن نامه،اهل جنگجوی شهر هروم، از برای ترساندن اسکندر به ویژگیهای جنگ آوری و شیوه ی زیست خود اشاره می کنند:

نخستین که گفتی ز شاهان سخن

ز پیروزی و رزمهای کهن

اگر لشگرآری به شهر هروم

نبینی زنعل و پی اسب بوم

بی اندازه در شهر ما برزنست

بهر بر زنی بر هزاران زنست

همه شب به خفتان جنگ اندریم

ز بهر فزونی به تنگ اندریم

ز چندین یکی را نبودست شوی

که دوشیزگانیم و پوشیده روی

سوی راست پستان چو آن زنان

به سان یکی نار بر پرنیان

سوی چپ به کردار جوینده مرد

که جوشن بپوشد به روز نبرد

اسکند در می یابد که آنها در دفاع از شهر و کشور خویش آنچنان کوشا هستند که تا کنون پای هیچ مردی به سرزمین ایشان نرسیده است و در میان این زنان ، که همه جنگجو هستند ، پاره ای صاحب تاج زرین و گوشوار می باشند و آن زینت ازآن جهت یافته اند که به روز نبرد توانسته اند پشت مرد جنگاوری از گردنکشان بزرگ را بر خاک بمالند.

زما هر که او روزگار نبرد

از اسب اندر آرد یکی شیر مرد

یکی تاج زرینش بر سر نهیم

همان تخت او بر دو پیکر نهیم

همانا ز ما زن بود سی هزار

که با تاج زرند و با گوشوار

که مردی ز گردنکشان روز جنگ

به چنگال او خاک شد بی درنگ

اگر زنی از میان ایشان میل به شوهر کردن داشته باشد از شهر بیرون می رود و پس از شوهر کردن اگر صاحب پسر شود که آن پسر هیچ راهی به شهر هروم نخواهد داشت. اگر دختر زاید تنها در صورتی که دختر دارای صفات جنگا وری باشد می تواند به این شهر بر گردد ولی اگر زن صفت باشد و» جوینده ی رنگ و بوی » جای اونیز دور از این شهر خواهد بود.

ز ما هر زنی کو گراید به شوی

ازان پس کس اورا نه بینیم روی

اگر دختر آیدش چون کرد شوی

زن آسا و جوینده ی رنگ و بوی

هم آن خانه جاوید جای وی است

بلند آسمانش هوای وی است

و گر مرد وش باشد و سر فراز

بسوی هرومش فرستند باز

وگر زو پسر زاید آنجا که هست

بباشد نباشد بر ماش دست

نکته ی دیگر آن که نیروهای طبیعی شگفت انگیزی از این زنان نگاهبانی می کنند. هرکس بخواهد به شهر آنها نزدیک بشود باید از ژرف دریا بگذرد. و با طوفان برف و آتشی که از برف بر میخیزد هم نبرد کند.

ز هر سوئی که آئی بر این بوم و بر

بجز ژرف دریا نیابی گذر

اسکندر در کار ایشان درمیماند که» بی مرد زن چون بود در جهان «. عاقبت اسکندر تصمیم میگیرد به شهر هروم برود.ولی هنوز به دو منزلی شهر آنان نرسیده که بادی بر می خیزد وبرف و سرما همه جارا می گیرد و از آن برف هم دود و آتشی بلند می شود که کتف و بازوی سواران را می سوزاند. و بسیاری از سواران اسکندر در راه تلف می شوند و تازه بر سر راه شهر هروم به شهر دیگری می رسند که مردمانی دوزخی و تیره رو دارد که از دهانشان آتش می بارد:

همه دیده هاشان بکردار خون همی از دهان آتش آمد برون

این مردمان بسی پیل ها بر سر اسکندر می فرستند و به او می گویند همه ی زیانها که بر لشگر تو رسید بر اثر ما بود چون تا کنون هیج کس پایش به شهر هروم نرسیده است.

سکندر ز منزل سپه بر گرفت

ز کار زنان مانده اندر شگفت

دو منزل بیامد یکی باد خاست

وزو برف با کوه و در گشت راست

تبه شد بسی مردم پایکار

ز سرما و برف اندر آن روزگار

بر آمد یکی ابر و دودی سیاه

بر آتش همی رفت گفتی سپاه

ز ره کتف آزادگان را بسوخت

زنعل سواران زمین بر فروخت

بدین هم نشان تا به شهری رسید

که مردم بسان شب تیره دید

فرو هشته لفج و بر آورده کفچ

بکردار قیر و شبه کفج و لفج

همه دیده هاشان بکردار خون

همی از دهان آتش آمد برون

بسی پیل بردند پیشش براه

همان هدیه ی مردمان سیاه

بگفتند کین برف و باد دمان

ز ما بود کامد شمارا زیان

که هرگز بدین شهر نگذشت کس

ترا و سپاه تو دیدیم و بس

به هر حال بر اساس روایت شاهنامه، اسکندر تنها در بیرون شهر هروم با دو هزا زن جنگی ملاقات می کند و راز بود و نبودشان را جویا می شود. اما بر اساس پاره ای روایات مانند آنچه که درکتاب عجایب نامه ی محمد ابن محمود احمد توسی سلمانی آمده اسکندر با زنان شهر هروم و ملکه اشان که فریانوش نام داشته جنگ می کند وبسیاری از ایشان را شکست می دهد و از مشاورانش می پرسد که چه گونه است این زنها تا این قدر نیرومند هستند ؟ می گویند دلیلش آن است که آنها سه روز در سال بیشتر با مردان نیستند. اسکندردر پایان با آنها صلح می کند (30).

داستان نوشابه پادشاه بردع ـ

داستان زنان رزمجوی شهر هروم در نزد نظامی چنان که شیوه اوست با بزم در آمیخته است. نظامی از شهری نام می برد به نام هروم که حال به بردع بدل گشته است. بر خلاف روایت فردوسی از دیار هروم که اطرافش را ژرف دریا فراگرفته با مرمانی دوزخی ، شهربردع شهریست بهشتی و خرم که چهار فصل سال از گل و نسیم بهاری خالی بی بهره نیست:(31)

خوشا ملک بردع که اقصای وی

نه اردیبهشت است بی گل نه دی

تموزش گل کوهساری دهد

زمستان نسیم بهاری دهد……

هرومش لقب بود از آغاز کار

کنون بردعش خواند آموزگار….(شرفنامه ص998)

این شهر حاکمی دارد به نام نوشابه که کمابیش ویژگیهای زن جنگاور را دارد. در نیکوئی و جلوه گری مانند طاوس نر است و در بی عیبی همچون آهوی ماده.

چنین گفت گنجینه دار سخن

که سالار آن گنج دان کهن

زنی حاکمه بود نوشابه نام

همه ساله با عشرت و نوش و جام

چو طاوس نر خاصه در نیکوئی

چو آهوی ماده ز بی آهوئی.

از حکمت و درایت مرتبتی عالی دارد و صاحب کاخی جواهر نشان است. اما چون زن سلحشوریست در کلبه ای سنگی زندگی می کند و هر شب به نیایش می پردازد. هم شاه است وهم اسپهبد. هزاران دو شیزه ی بکر در خدمت دارد که همه جنگاورند و نیازی به مردان ندارند.

قوی رای و روشن دل و نغز گوی

فرشته منش بلکه فرزانه خوی

هزارش زن بکر در پیشگاه

به خدمت کمر بسته هر یک چو ماه

….

به جززن کسی کار سازش نبود

بدیدار مردان نیازش نبود

زنان داشتی رای زن در سرای

به کد بانوئی فارغ از کد خدای…

زنی از بسی مرد چالاک تر

بگوهر ز دریا بسی پاکتر

قوی رای و روشن دل و سر فراز

به هنگام سختی رعیت نواز

به مردی کمر بر میان آورد

تفاخر به نسل کیان آورد

کله داریش هست و او بی کلاه

سپهدار و او را نبیند سپاه…

غلامان مردانه دارد بسی

نبیند ولی روی او را کسی

زنان سمن سینه سیم ساق

بهر کار با او کنند اتفاق

همه نار پستان به بالا چو تیر

ز پستان هر یک شکر خورده شیر

….

ندانم چه افسون فرو خوانده اند

کز آشوب شهوت جدا مانده اند

ندارند زیر سپهر کبود

رفیقی به جز باده و بانگ رود

زن پاک پیوند فرمان روا

بر ایشان فرو بسته دارد (راه) هوا

با وجود آنکه کاخ عظیم و سراپا گهر دارد ولی از سر زهد و پرهیزکاری درآنخانه نخسبد :

زن کاردان با همه کاخ و گنج

ز طاعت نهد بر تن خویش رنج

ز پرهیزکاری که دارد سرشت

نخسبد در آن خانه چون بهشت

دگر خانه دارد ز سنگ رخام

شب آنجا رود ماه تنها خرام

در آنخانه آن شمع گیتی فروز

خدا را پرستش کند تا به روز

وقتی اسکندربه نزدیک آن شهر می رسد و وصف نوشابه را می شنود جویای دیدار او می شود ولی اول خود در پوشش فرستاده ی اسکندر به بارگاه آن زن می رود و پیام می آورد که باید مانند دیگران فرمانروایان این جهان تسلیم او شوی.

چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان برده گوی

چه افتاد کز ما عنان تافتی سوی ما یکی روز نشتافتی

زبونی چه دیدی که تو سن شدی چه بیداد کردیم که دشمن شدی

کجا تیغی از تیغ من تیز تر ز پیکان من آتش انگیز تر

که از من بدانکس پناه آوری همان به که سر سوی راه آوری

به در گاه من پای خاکی کنی ز جوشید نم تر سناکی کنی……

راز اسکندر اما بر ملا می شود. زیرا آن زن هوشمند زن به هر اقلیمی فرستاده ای فرستاده ام و از صورت هر پادشاهی تصویری در بارگاه دارد :

فرستاده ام سوی هر کشوری

فراست شناسی و صورتگری

بدان تا زشاهان اقلیم گیر

کند صورت هر کسی بر حریر

نگارنده ی صورت از هر دیار

سر انجام نزد من آرد نگار

پاسخ نوشابه به اسکندر تند است وتهدید آمیز. خبر ازآن می دهد که در زیر پوشش آن زن دلربا و در ظاهر مطیع و زاهد و پرهیزکار ، جنگاوری چست پنهان شده است:

…اگر چه زنم زن سیر نیستم ز حال جهان بی خبر نیستم

منم شیر زن گر توئی شیر مرد چه ماده چه نر شیر وقت نبرد

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ در آب آتش انگیزم از دود تیغ

کفلگاه شیران بر آرم بداغ ز پیه نهنگان فروزم چراغ

ز مهرم مکش سوی پیکار خویش گرفته مزن بر گرفتار خویش

منه خار تا در نیفتی به خار رهاننده شو تا شوی رستگار

تو آنگه که بر من شوی دست یاب زنی بیوه را داده باشی جواب

من ار بر تو چربم به هنگام کین بوم قائم انداز روی زمین

درین هم نبردی چو روباه و گرگ تو سر کوچک آئی و من سر بزرگ

چنین آمدست از نقیبان پیر که با هیچ نا داشت کشتی مگیر

که بر جهد آن کز تو چیزی کند بکوشد به جان تا ترا بشکند (بفکند)

تنم گرچه هست از مقیمان شهر دلم نیست غافل ز شاهان دهر ( شرفنامه ص 1006)

اسکندر از هوش و فراست زن در شگفتی می شود.ولی او نیز به مانند همه ی مردان جهانگیرداوری نیکوئی در باره ی دلاوری زنان ندارد. (شرفنامه 1007)

بدل گفت کاین کاردان گر زنست

به فرهنگ مردی دلش روشنست

زنی کو چنین کرد و اینها کند

فرشته بر او آفرینها کند……

ولی زن نباید که باشد دلیر

که محکم بود کینه ی ماده شیر

زنانرا ترازو بود سنگزن

بود سنگ مردان ترازو شکن

زن آن به که در پرده پنهان بود

که آهنگ بی پرده افغان بود

ولی اسکندر در برابر آن زن قدرتمند شکیبائی پیش می گیرد.

هزار آفرین بر زن خوب رای

که ما را به مردی شود رهنمای

ز پند تو ای بانوی پیش بین

زدم سکه زر چو زر بر زمین

عاقبت ماجرای اسکندر و نو شابه صلح است و بزم. آن زن دلفریب اما جنگاور، بزمی برای اسکندر یر پا می کند و آن فاتح جهانگیر پس از کامگیری با او میثاق می بنددکه از آزار نوشابه دست بردارد و پادشاهی بر او واگذار کند:

ز خدمت نیاسود چندانکه شاه

ز خوردن بر آسود و شد سوی راه

بوقت شدن کرد با شاه عهد

که نارد در آزار نوشابه جهد

بفرمود شه تا وثیقت نبشت

بدو داد و شد سوی بزم از بهشت

بپوشید نوشابه تشریف شاه

چو تشریف خورشید رخشنده ماه

نوشابه، حاکم شهر بردع اگرچه پاره ای از ویژگیهای زن جنگاور، از قبیل زیبائی و حکمت و حکمرانی…. را دارد. اما باید گفت، پرورده ی قلم نظامی از خلقیات زنی حماسی کمتربهره دارد. او به هر حال زنیست کاخ نشینین و پرهیزکار.در وجود او نه از بیابان گردیها و لشکر کشیها و تیغ زنیهای بانو گشسب نشانی می یابیم و نه از نبردهای تن به تن همای دل افروز. شخصیت او نشان از تعدیل روح حماسی در این دوران را می دهد.

نتیجه گیری و فرجام سخن :

حال آنچه به عنوان فرجام سخن و پس ار ارائه ی این چند نمونه می توانیم گفت از این قرار است.

 به دیده ی ما روایات مربوط به زنان جنگاور بیش از این بوده که به دست ما رسیده ولی به عللی که بر ما روشن نیست پاره ای از آنها از میان رفته و یا به طور پراکنده در حماسه ها آمده است. نمونه ی روایات بانو گشسب شاهد خوبی بر این داعیه است. شاید یکی از علل آن این باشد که جنگاوری و سروری زنان چندان پسند ذهنیت ایرانی پس از اسلام نبوده است و به تدریج این روایات از دامان فرهنگ شفاهی و سپس کتبی حذف شده اند.

دیگر آنکه، به یقین در باره ی هر یک از ویژگیهای گوناگون چهره و شخصیت زنان جنگاور، می توان به بحث و تجزیه و تحلیل پرداخت. اما از میان همه ویژگیها که بر شمردیم ، به دو عنصر شخصیتی آنان که بحث بر انگیز تر می نماید اشاره می کنیم. نخست خواستگار ستیزی ودو دیگر رسیدن به سروری نظامی و و توان بخشی رزمی به جنگندگان مرد.

در باره خواستگار ستیزی دختران جنگاور پاره ای از پژوهشگران را اعتقاد بر این است که این ویژگی ملهم از افسانه های ژرمانیک و یونانی و رومی بوده یا لااقل بی شباهت به پاره ای چهره های داستانی این اقوام نیست. برای نمونه ژول مول در وجود بانو گشسب نمادی ازبرونهیلد ملکه ی ایسلند دیده که او نیز با خواستگاران خود جنگهای مهیب می کرده تا سر انجام در نبرد با زیگفرید از او شکست می خورد و به زناشوئی با وی رضایت می دهد(32).

اقای محمود امید سالار ،در مقاله ی Notes en Somes Women of the Shahnameh عنوان آمازون را برای اینگونه خصوصیت زنان جنگاور بکاربرده و آنان را در نهاد زنانی با هویت زنانه ی خویش در ستیز می داند (33)

 واضح است که احتمال وجود چنین رفتارهائی در فرهنگهای دیگر ناممکن نیست. ولی به دیده ی ما این رفتار جنبه و ریشه ای کاملا ایرانی دارد. ازآنرو که اصولا تصاحب دختران در باورهای کهن ایرانی نمادی از تصاحب سرزمین بوده است. در فرهنگ های اروپائی می گوئیم fatherland و یا می گوئیم Patrie وpatrimoine که همه از واژه ی Father , pather به معنای پدر ریشه گرفته اند. یعنی میان زمین و پدریا مرد پیوند برقرار می شود. ولی در باورها ی ایرانی این پیوند میان زن و سرزمین است. برای نمونه ، نگاهبان زمین ، در باورهای ایرانی سپندارمذ است. فرشته ای که هم نگاهبان زمین است وهم دارای قدرت جنگاوریست و قادر است پهلوانان را در دفاع از سرزمین خویش یاری دهد. هموست که به هنگام تعیین مرز ایران و توران، آرش کمانگیر را یاری می دهد و به او کمانی می بخشد که تاشصت هزار فرسنگ دورتر بر درختی که از آن بزرگتر در جهان نیست می نشیند.

یاور به پیوند میان زن و زمین در حماسه ی ملی ما نیز نمادهایی دارد. برای نمونه تسلط ضحاک بر ایران زمین، وقتی مسلم می شود که او دختران جمشید شهرناز و ارنواز را به تملک خویش در میآورد و باز شکست او تنها زمانی دیگر حتمی می شود که فریدون آن دختران رااز شبستان ضحاک بیرون می کشد. همین طور است مورد همای و به آفرید خواهران اسفندیار که رهائی آنها، نشان دوران نوینی از آزادی ایران زمین از دست ارجاسب تورانیست.

شاید از سر همین باور باشد که می بینیم که ازدواجها در حماسه های ملی ما بیشتر حالت اگزوگامی یا برون گروهی دارد. یعنی این شهریاران و پهلوانان ایرانی هستند که با دختران بیگانه ازدواج می کنند و کمتر دختران ایرانی به تصاحب پهلوانی انیرانی یا بیگانه در میآید. وقتی گرد آفرید به سهراب می گوید که «ترکان زایرانیان نیابند جفت» ریشه در همین باوردارد. زیرا رفتن دختران نمادی از واگذاری زمین و ثروت و قدرت وگاهی فر شاهنشاهیست که برای تصاحبش می بایست نبردی سخت نمود.

 این باور بر پاره ای رفتارها ی مردمی نیز تأثیر بخشیده است. در پاره ای روستاها و ایلات دختر را به نشان قدرت به جای خواستگاری می دزدندو این به صورت یک رسم پذیرفته شده.در پاره ای روایات مردمی که نشانی از جنبه ی حماسی ندارند رسم کشتی گرفتن دختران و مردان بیان شده. مانند داستان سمک عیار و یا داستان عزیز و نگار که در آنها دختران با مردان پیش از پیوند کشتی می گیرند ( 34).

اما در مورد دومین ویژگی بحث بر انگیز یعنی رسیدن زنان جنگاور به مقام رهبری وهمچنین قدرت بخشی نظامی به پهلوانان به دیده ی ما این ویژگی از یک سرنمون اصلی ، از چهره ای که در فرهنگ ایرانی جا و پایگاهی کهن و بلند دارد مایه و توان گرفته است و آن چهره و منش ایزد بانوی بزرگ آناهیتای درمان بخش دیو ستیز است. که سوای توانائیهای زنانه از نیرو بخشی جنگاوری نیز بر خوردار است.

در اوستا در آبان یشت در وصف او آمده است که دوشیزه ایست که بازوانی زیبا و سفید و ستبر همچون کتف اسبان دارد که به زیورهای با شکوه و دیدنی آراسته است.

او ، برومند ، آزاده نژاد ، راست بالا بزرگوار ، کمر بر میان بسته ، موزه هایی زرین به پا دارد.

اوست که با چهار اسب بزرگ و سفید یک رنگ و یک نژاد بر دشمنی همه دشمنان ودیوان و جادوان و پریان ستمکار چیره شود. اوست که خسروان و پهلوانان بزرگ همچون هوشنگ و جمشید آزی دهاک و فریدون و گرشاسب و افراسیاب و کاوس ، کیخسرو توس وبسیاری دیگر به هنگام نبردهای خویش نزد او پیشکش آورند و از او در خواست توان و کامیابی در نبردهای سخت کنند. اما از آنجا که آناهیتا، تن پهلوان را با روان خردمند در می آمیزد ،دیوان و خسروان ستمکار رانیرو نمی بخشد چنانکه ، طلب ضحاک و افراسیاب را نمی پذیرد اما پهلوانان و پادشاهان نیک اندیشه را یارائی نظامی می بخشد.( 35)

 به دیده ما،هرچند گذر از عالم استوره به حماسه راهی هموار نبوده و استوره ها در این گذر بال، و پر می شکنند و گاه پیرایه های دیگر ،توسط حماسه سرایان و یا راویان اخبار بر آنها می بندند ، اما دوام استوره ی این ایزد بانو حتی در دوران تاریخی ویاری خواهی بسیاری از شهریاران هخامنشی و پارتی و ساسانی ، از این ایزد بانو ، مارا بر آن می دارد که تصور کنیم که در نا خود آگاه جمعی ما استوره و تصویر زن، زیبا ، عالی تبار و توان مند و آزاده ای که از آب و خاک و پاکی و به زیستی دفاع می کند و پهلوانان و شهریاران را در نبرد با اهریمنان و پیمان شکنان یاری می دهد بن مایه ی اصلی خود را از ایزد بانو آناهیتا می گیرد و شخصیت و چهره ی زن جنگاور از بسیاری جهات ازجمله زیبائی ،خردمندی ، یاوری و سروری پهلوانان ملهم از او می باشد. ( 36)

چنانکه، گرد آفرید سهراب را ازجنگی بیهوده منع می کند. همای دل افروز زرینه کفش ، بهمن را در نبرد با لولو که غاصب تاج و تخت سلطنت اوست یاری می دهد اما در جنگ بهمن علیه خاندان رستم شرکت نمی کند. بانو گشسب رفتار ضد پهلوانی بهمن را پاسخی سخت می دهد. گردیه برادر خویش را به خاطر دشمنی با سلطنت خسرو پرویز منع می کند. و بوران دخت اسکندر منحوس را به انقیاد خویش در میآورد. اسکندر تنها با خدعه او را به دست میآورد وزان پس ، فرماندهی و سروری نظامی او را بر عهده می گیرد. اما او نیز اسکندررا هنگامی که قصد ویران سازی معابد هندوان را دارد یاری نمی بخشد.


پای نوشتها :

  1. تئودور نلدکه ، حماسه ملی ایران ، ترجمه ی بزرگ علوی ، انتشارات آگاه ، تهران 1379، ص 162 نوزیکا Nausikaدر اساتیر یونانی ، نام یکی از شخصیت های ادیسه همر است. آتنا خدای جنگ او را یاری می دهد و در دل او جرأتی میآفریند که بتواند به اولیس پناه بدهد. اولیس کشتی شکسته ، سالها در دریاها سرگردان است و به شکل مهیبی درآمده. این تنها نوزیکاست که او را یاری می دهد. Andromache آندروماخه دختر Eetion اتیون حکمران Thebe است. پدر و همسر و برادران او به وسیله آشیل کشته شدند.او سرنوشت عجیبی داشت و بعد از جنگ تروژان به یونان برده می شود. Penelopé پنه لوپ به خاطر زیبائی خود خواستگاران زیادی داشت و پدرش برای رفع نزاع بازیها و امتحانات گوناگونی میان خواستگاران تعیین کرده بود. تنها اولیس بود که از عهده بر آمد. پنه لوپ بعد از رفتن اولیس به جنگ به او سالیلن دراز وفادار بود. ودر میتولوژیهای یونان به عنوان سمبول وفاداری زن به شوهر محسوب می شود.
  2. رزم افزار پهلوانان بیشتر سلیح پدر یا نیای پهلوانان بزرگ است بهزاد اسب سیاوش به پسر او کی خسرو می رسد. و پس از او به گشتاسب. بر طبق یک روایت اسب سهراب و بر طبق فرامرزنامه اسب فرامرز هر دو از نژاد رخشند. جلال خالقی مطلق،فرامرزنامه ها ایران نامه سال اول شماره 15 پائیز 1361 ص 22″…. در باره ی سلاحهای بوراندخت در دارابنامه می خوانیم: «بوران دخت بر خاست و عمودی(گرز) بر آن درگاه نهاده دید که از آن گودرز و دویست من از پولاد بود و سپری صدمن ، هردو بگرفت و بکوشک مادراندر آمد و گفت منم بوران دخت بنت داراب ابن اردشیر، ابن گشتاسب ، ابن لهراسب ، از تخمه هوشنگ…..» داراب نامه طرطوسی ، ذبیح الله صفا ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ،1344 ص 530
  3. بنگرید شاهنامه فردوسی چاپ مسکو ، ص 1286

    چو شب تیره شد گردیه بر نشست 

    چو گردی سر افراز و گرزی به دست

    بر افکند پر مایه بر گستوان

    ابا جوشن و تیغ و ترگ گوان

    سلیح برادر بپوشید زن

    نشست از بر باره ی گامزن

  4. در باره ی کفشهای زرین رستم در داستان رستم و سهراب آمده است :بشبگیر چون من بآوردگاه    روم پیش آن ترک آوردخواهبیاور سپاه و درفش مرا     همان تخت و زرینه کفش مرا (نک شاهنامه چاپ مسکو ص 194) و دربهمن نامه در باره ی زرینه کفش همای می خوانیم : شهنشاه ایران و دارای شام همان با بسی لشکر نیکنام ابا چتر و با کاویانی درفش همای همایون و زرینه کفش ( بهمن نامه ، ایرانشاه ابی الخیر ، کوشش عفیفی ، تهران ، علمی و فرهنگی ، ص 193)
  5. اسب فرامرز و بانو گشسپ هر دو از تیره ی رخش بوده است : بر آن کره رخش هر دو سوار شتابان به صحرا چو ابر بهار بانو گشسپ نامه ، کوشش روح انگیز کراچی ، تهران پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، سال 1382، صفحه 62
  6. روح الامینی ، محمود نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی ، تهران آگاه سال 1375
  7. بانو گشسب نامه کوشش روح انگیز کراچی ، تهران پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، سال 1382،ص 59 پس آنگه بانو مه روزگار به سوزن نگارید سوزن نگار ز بانو بماندست آن یادگار که از سوزن آرند نقش و نگار
  8. شاهنامه فردوسی ، چاپ مسکو 176 تا 201=
  9. شاهنامه فردوسی ، چاپ بمبئی ، کوشش علی میر انصاری ، اشتاد ، 1380 ص99
  10. مجمل التواریخ و القصص تألیف 520 هجری ، به تصحیح ملک الشعراء بهار ، کلاله خاور چاپ دوم 1318 صفحه 35
  11. نک مقدمه ی داراب نامه طرطوسی ، ص 14
  12. ایرانشاه ابی الخیر ، بهمن نامه ، کوشش عفیفی ، انتشارات علمی و فرهنگی سال 1370. این کتاب از نقطه نظر روایت پادشاهی بهمن و همچنین چگونگی نقش همای با شاهنامه تفاتهائی دارد که عمده ترین آنها از این قرار است: ـ تعداد ابیاتی که در پادشاهی بهمن در شاهنامه آمده 147بیت است که تقریبا یکصدم آنچه که در بهمن نامه آمده می باشد. – در بهمن نامه رستم هنگام مرگ گشتاسب بهمن را نزد او میفرستد. سپس رستم ، در تاجگذاری او شرکت کرده و به خواستگاری کتایون میرود و مدتی بعد از این واقعه هم در حیات بود. در شاهنامه مرگ رستم قبل از به پادشاهی رسیدن بهمن است. – در بهمن نامه ستیزه میان بهمن و خاندان رستم بیش از چهل سال طول می کشد و به گفته ی بهمن شمشیر گردان نیامد در نیام. در حالیکه در شاهنامه با جنگ سه روزه کار فرامرز ساخته می شود و مدتی کوتاه زال در زندان بوده و سپس آزاد می شود. – در شاهنامه نامی از پهلوانان حادثه آفرین دوران پادشاهی بهمن دیده نمی شود در صورتی که در بهمن نامه ارج و اهمیت هر یک از نبرد کنندگان مشخص و روشن است. در شاهنامه تنها یک بار همای با نام فرخ همای و دلفروز آورده شده و در مابقی به عنوان همای چهرزاد نام برده می شود که از پدر خویش آبستن آمد:  773: دگر دختری داشت نامش همای هنرمند و با دانش و نیک رای همی خواندندی ورا چهر زاد ز گیتی بدیدار او بود شاد پدر در پذیرفتش از نیکوی بران دین که خوانی همی پهلوی همای دلفروز تابنده ماه چنان بد که آبستن آمد زشاه
  13. مجمل التواریخ ص 53
  14. شاهنامه چاپ مسکو ص 186
  15. اسدی توسی ، گرشاسبنامه ،حبیب یغمائی. سال 1317. بروخیم.ص23
  16. نک خالقی مطلق. نمونه هائی از شعر فرامرزنامه نخستین در فرامرزنامه. ایران نامه سال اول شماره 15 پائیز 1361 ص 37
  17. بنگرید به شهین سراج دائره المعارف بزرگ اسلامی جلد یازدهم،تهران مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، سال 1381 ،ذیل واژه ی بانو گشسب، ص289 یرای متن کامل بنگرید به بانوگشسب نامه ، کوشش روح انگیز کراچی ، تهران پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، سال 1382،
  18. .( فرامرزنامه به کوشش رستم پسر بهرام بن سروش تفتی چاپ سنگی بمبئی 1234 ق ص 418، 419، 432، 434، 450….) در انتهای فرامرزنامه و جنگ با بهمن هفت بار نام بانو گشسپ به عنوان همرزم آمده، شود و آخرین بار زمانی است که فرامرز به دست بهمن کشته شده و خواهران به سوگ برادر نشسته اند. این بخش از روایت فرامرزنامه و بهمن نامه شباهت دارند.
  19. در شاهنامه نخستین بار که گیو به قصد یافتن کیخسرو به تو ران زمین سفر می کند از بانو گشسپ یاد شده که از همسرش اجازه می خواهد که در نبود او به دیدن رستم به سیستان برود : مهین مهان بانوی گیو بود که دخت گزین رستم نیو بود خبر شد هم آن گه به بانو گشسپ که مر گیو را رفتن آراست اسپ بیامد خرامان به نزدیک اوی چنین گفت این مهتر نامجوی شنیدم که تو رفت خواهی به تور که خسرو بجوئی به نزدیک و دور چو دستور باشد مرا پهلوان شوم نزد رستم به روشن روان مرا آرزو چهره ی رستم است ز نادیدنش جان من پر غم است ( شاهنامه ترنر ماکان ج 2 ص 509) دو مین بار در جنگ پیران با گیو است که با افتخار به دامادی رستم اشاره می کند: به من داد رستم گزین دخترش که بودی گرامی تر از افسرش مهین دخت بانو گشسپ سوار به من داد گردن کش نامدار زچندان بزرگان مرا بر گزید سرم را به چرخ برین بر کشید (ترنر ماکان ج 2 ص 524) و سومین بار زمانی است که گیو از سفر هفت ساله خود باز گشته و رستم ، بانو گشسپ را با هدایایی به سوی گیو فر ستاده است : وزان پس گسی کرد بانو گشسپ ابا خواسته همچو آذر گشسپ هزارو دو صد نامور مهتران ابا تخت و با تاج های گران پرستنده سیصد غلامان دو شصت همان هر یکی جام زرین به دست برون رفت بانو ز پیش پدر بر گیو شد همچو مرغی به پر (همان ص 533) ترنر ماکان ج 2 ص509 و 524 و 533 ژول مول ج 2 ص 240 و 255 و 265 بروخیم ج 3 ص 712 و 732 و 745 وولرس ج 2 ص 712و 732 و 745 دبیر سیاقی ج 2 ص 627 و 645 و 657 در چاپ مسکو جزو ملحقات و در حاشیه ذکر شده ج 3 ص 232 و 258 و در نسخه فلورانس نیامده است. در ترجمه ی عربی شاهنامه در 620ق بنداری 1340 ص520
  20. نک ذبیح الله صفا. حماسه سرائی در ایران چاپ چهارم.تهران امیرکبیر ص43
  21. عثمان مختار غزنوی. شهریارنامه. به اهتمام جلال همائی. بنگاه ترجمه و نشر کتاب. تهران 1341. شهریار فرزند سهراب در این داستان بی آنکه از نسب خویش آگهی داشته باشد با خویشاوندان خود به نزاع برخاست و میان او و عمش و بانو گشسب جنگی سخت در گرفت و سر انجام پس از شناسائی به صلح و وداد مبدل شد. در این جنگها بانو گشسب با لباس سیاه به میدان میآید. دیوان عثمان مختاری ص 797
  22. جامع التواریخ و القصص ص25
  23. هفت لشکر یا طومار جامع نقالان تهران پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی سال 1377. روایت فرامرزو بانو گشسپ با قصه ی بانو گشسپ تفاوتی ندارد جز آنکه در پایان این قصه زمانی که بانو گشسپ داماد را به بند می کشد و در زیر تخت می اندازد ، این ماجرا با مداخله ی گل اندام بانو تمام می شود اما در بانو گشسپ نامه، رستم پدر بانو گشسپ دخالت دارد ( هفت لشگر 1377 ص 197 ).
  24. فرهنگ نامهای شاهنامه.تهران 1377 به کوشش شهیدی مازندرانی ص139
  25. شاهنامه فردوسی چاپ مسکو ص 1158تا 1295
  26. داراب نامه طرطوسی ، ذبیح الله صفا ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ،1344جلد یکم از صفحه ی از صفحه 466تا561 و جلد دوم از 85 تا 598
  27. نک به مقدمه ذبیح الله صفا بر داراب نامه.در شرفنامه ی نظامی در رابطه با واژه ی طرطوس آمده است: ز سر ترک برداشت گفتا منم هژبری کزین گوشه شیر افکنم مرا مادر من که طرطوس خواند به روسی زبان رستم روس خواند شرفنامه ص1111 برای آگاهی بیشتر از چهره و شخصیت بوراندخت بنگرید به : Marina GAILLARD, Alexandre le Grand en Iran, le Darab nameh d’Abu Taher-e Tarsusi, traduit et annoté par Marina Gaillarde, Edition Boccard, 2005.
  28. بهار و ادب فارسی. به کوشش محمد گلبن ، ج 2 ص118
  29. شاهنامه ص 833تا 835
  30. این کتاب درسال 555ه ق آغاز و در 526 به پایان رسیده است. عجایب نامه به کوشش ستوده تهران ، 1345. در معرفی این کتاب بنگرید به دانش پژوه ، عجایب نامه ،راهنمای کتاب ،سال سوم شماره یک، ص24-31
  31. برای حکایت زنان شهر هروم یا بردع بنگرید به شرفنامه حکیم نظامی گنجه ای،امیرکبیر،1335، ص 997 تا1017
  32. بنگرید ژول مول، دیباچه ی شاهنامه، ترجمه ی جهانگیر افکاری ، تهرانف1345، ص49
  33. نک : M. Omidsalar, Notes on some women of the Shahnama, Le Journal International des Etudes Iraniennes Antiques,1 , (200) p. 89.
  34. برای روایت کشتی گیری نگار با عزیز بنگرید به کمالی دزفولی ، عزیز و نگار، چاپ اول سال 1348، انتشارات خرم ص 14-15
  35. جلیل دوستخواه. اوستا.انتشارات مروارید. آبان یشت.کرده 19تا77.
  36. تداوم باور به توان بخشی آناهیتا در تاریخ نمودهائی دارد. ویلیام هاناوی HANAWAY که در این باره پژوهش کرده است می نویسد: در زمان پارتیان محبوبیت او از اهورامزدا و میترا هم بیشتر بوده.به عهد ساسانی با وجود مرکزیت دین زرتشت، رفتار آناهیتا پرستی در نزد پادشاهان ایران باقی بود. اردشیر ساسانی (226-240 میلادی)برای شکست اردوان از آناهیتا یاری خواست و پس از پیروزی سر دشمنان را به معبد آناهیتا فرستاد. شاپور دوم (309- 379) نیز با سر مسیحیانی که در پارس اعدام گردیده بودند چنین کرد. آناهیتا همچنین با نهاد پادشاهی نیز پیوند داشت. تاجگزاری یزدگرد در معبد آناهیتا نشان از این پیوند است. گبل Goble روی پاره ای از سکه های ساسانی در کنار تصویر پادشاه، آناهیتا و گاه نمادهائی از آناهیتا را تشخیص داده است. بنگرید به :

HANAWAY.W.L.Jr., Anâhitâ and Alexandre, JAOS,102 , 1989 p 285-95

و

GOBLE.R,Investitur im sassanidischen Iran, wienner Zeitchrift fur die kune des Morgenland, 56 ( 1960), p 47

بیان دیدگاه