کفش های ورنی

آن سال عید نوروز برای من یک جفت کفش ورنی مشکی خریده بودن. هر روز خدا خدا می کردم که کی می شه که عید بشه که من بتونم زودتر کفش های ورنی بندی خوشگلمو پام کنم.

آخه ازوقتی از کفاشی به خونه ی ما آمده بودن یه جائی، اون بالا بالاها توی گنجه ی مادرم جاشون داده بودن. یه جای امن و محکم.
هرچی به مادرم التماس میکردم که اقلا بذاره یه دفعه هم که شده اونا رو پام کنم، زیربار نمی رفت. می گفت شگون نداره. باید سر سفره هفت سین همه چیز نو باشه از لباس گرفته تا کفش و جوراب و حتی فکل و روبان موهات باید برق بزنه و نو باشه. ولی من اصلا طاقت نداشتم که عید فرا برسه. چند سال بود که چشم به راهشون بودم. هرسال بهم وعده شو می دادن ولی باز زیرش میزدن. ولی اون سال دیگه نمی دونم چی شد؟ معجزه شد، دلشون نرم شد، یا شاید هم واسه ی خاطر این که من نمره هام همه بیست شده بود و تو دبستان سر صف صدام زده و کارت آفرین بهم داده بودن. هرچی بود و نبود، بالاخره برای من یک جفت کفش ورنی خوشگل مشکی خریدن. از خوشی داشتم پر درمیآوردم. از شوق تو پوستم نمی گنجیدم. دیگه چیزی به عید نمونده بود و دل من از عشق پوشیدن ورنی ها به تاپ تاپ افتاده بود. اصلا همه چیزای خوب عید رو فراموش کرده بودم. سفره هفت سین، عیدیهای بعدش، شیرینی های خوشمزه، که فقط یک بار درسال به خونه ی ما سرازیر می شد؛ مثل نون نخودچی باقلوا و ساق عروس و شیرینی گردوئی….آخه اونوقتا همه چیز حرمت داشت. آدمها برای هرچیزی یه تعریفی و یه مو قع شناسی داشتن. مثل پوشیدن کفشهای ورنی بندی برای شب عید. این بود که همه چیز یه مزه ی دیگه ای داشت.چون باید براش انتظار می کشیدی، زحمت می کشیدی اونوقت وقتی بدستش میآوردی احساس لذتی می کردی که همیشه یادت میموند.

هر وقت مادرم پاشو از خونه میذاشت بیرون چه میدونم برای خریدی یا چیزی یا کار شب عیدی، من، با هر بدبختی بود، با صندلی و چهار پایه زیر پا گذاشتن یواشکی میرفتم سرگنجه و کفش ها رو از تو جعبه در میآوردم و نگاهشون میکردم. ولی چون به مادرم قول داده بودم که تا شب عید پام نکنم، درست پیش از برگشتنش دوباره میگذاشتمشون سر جاش. که خدای نکرده شکش نبره. چون اگه می فهمید دلخور می شد و حسابی دعوام میکرد. یک بار هم صندلی از زیر پام در رفت و نزدیک بود نفله شم و عید نشده آرزوی پوشیدن هرچی کفشه ببرم اون دنیا! خوشبختانه تونستم یه جوری تعادلم را بین زمین و هوا حفظ کنم.

سال تحویل آن سال افتاده بود به شش صبح و چند دقیقه این طرف و اونطرف درست یادم نیست. ولی خوب بخاطر میآرم که صبح خیلی زودی بود. پدرم که خیلی اعتقادات ایران باستانی داشت و خیلی مقید، که حتما همه ی مراسم عید آن طور که آئین کهن بوده اجرا بشه، هر ساعتی که بود شب یا نصفه شب یا کله ی سحر همه ما پنج تا (من و سه تا برادر و خواهرم) را از خواب بیدار می کرد که خیلی رسمی سر سفره هفت سین بنشینیم و احترامات لازمه رو بجا بیاریم. داداش بزرگها ها غرغر میکردن و چون روشون نمی شد به پدرم چیزی بگن به جون مادرم نق می زدن: «بابا حالا یه خورده این طرفتر و یه خورده اون طرفتر چه فرقی می کنه؟ اصلا اگه ما سر سفره نباشیم یعنی سال تحویل نمی شه؟»

ولی پدرم دست بردار نبود. هر ساعتی که سال تحویل می شد باید لباس پوشیده و سر و رو شسته سر سفره حاضر می شدیم. توپ که در میکردن و سال که تحویل می شد یک حالت وجد و نشاطی به ما دست میداد که دیگه بیخوابی و این چیزها رو فراموش میکردیم. 

مادرم همه ی لباسهائی که باید می پوشیدم رو برام آماده کرده بود. که صبح زود گیج و واگیج نشم. آن سال غیر از کفش های ورنی یه دست لباس مخمل قرمز از فروشگاه جنرال مد خریده بودن که خیلی به کفش ها میومد. فروشگاه جنرال مد و پیرایش و فردوسی از فروشگاهای شیک تهرون بودن که لباس پیش دوخته میفروختن. آخه اون موقعها خیلی هم رسم نبود که کسی لباس پیش دوخته بخره. باصطلاح امروزیها تولیدی وجود نداشت. اغلب پارچه میخریدن و میدادن خیاط واسشون بدوزه. و امان از بدقولی های خیاط ها در شب عید. بعضی ها که لباسشون سروقت نمی رسید حسابی لب و لوچه هاشون آویزون می شد. پیدا کردن لباس حاضری هم همچی ساده نبود. گرون بود و اندازه هم پیدا نمی شد. ولی اون سال دیگه مادرم دل به دریا زده بود و با هر هزینه ای بود از فروشگاه جنرال مد برای من یک دست لباس خوشگل حاضری خریده بود. 

آن قدر حرف کفشهامو زده بودم که دیگه همه اهل بیت هم ازدست من کلافه شده بودن. جوش آورده بودن. یعنی راستش همه میخواستن زودتر عید بشه که من کفشامو بپوشم و ازدست نق زدن من راحت بشن.

وقتی لباس مخمل قرمزم را به تن کردم و کفشهای ورنی را از تو جعبه در آوردم، یک احساس عجیبی به من دست داد. اصلا قابل توصیف نیست. یک شوق رسیدن، پایان یک انتظار. برآورده شدن یه آرزو. صد بار جلوی آینه خودمو بر انداز کردم. انگار پاهامو کرده بودن تو دوتا گنج. دلم میخواست زودتر راه بیفتیم و بریم دید و بازدید تا همه ی بچه های در و همسایه و فک و فامیل هم کفشهای ورنی منو ببینن. 

مراسم سال تحویل مثل همیشه با صدای توپ در کردن و سورنای خوش نوائی که از رادیو پخش می شد و بعدش هم نطق شاه و شهبانو انجام شد. روبوسی خانوادگی و عیدی پدر مادر گرفته و نگرفته، بلافاصله راه افتادیم و رفتیم خونه ی بزرگترهای فامیل. خب رسم بود دیگه. کوچکترها باید میرفتن دست بوس بزرگترها. عموی بزرگ ما در رأس قرار داشت. بعد خونه ی خاله ی بزرگ مادرم بود و بعدش هم عمه ها و دائی ها و سایر بستگان خاندان جلیل…..خلاصه یک دور شمسی قمری در پایتخت زیبای ایران زدیم و محله به محله را با کفشهای زیبای ورنی ام متبرک کردیم. ورنی های عزیز کرده سوکسه ی عجیبی پیدا کردن. هر خونه ای می رفتیم تا چشمشون به کفشهای من می افتاد، صحبت عید و سال تحویل و دید و باز دید تعطیل می شد و بحث این به میان میامد که این بچه چه قدر برای این کفش ها زحمت کشیده، چندتا بیست تو کارنامه اش اومده تا این کفشها رو براش خریدین؟ اصلا چه زرق و برقی داره ازکجا خریدید و چه قدر به پاش میاد و خلاصه از این جور حرفها که منو غرق لذت میکرد. دائم واسه ی خودم جولون میدادم و از شنیدن صدای شهرق شهرق ورنی ها کیف میکردم. هرچی پیشنهاد بازی از طرف عمو زاده ها و عمه زاده ها در کوچه و یا دویدن درباغ و باغچه به من شد از ترس کثیف شدن کفشها همه را رد کردم. و کلی واسه ی خودم حرف و حدیث ساختم و دشمن تراشی کردم. دیگه هیچ بچه ای دلش نمی خواست به من نزدیک بشه. اما واسم مهم نبود. اصل این بود که کفشها تا پایان عید نو و براق بمونن. 

روز تموم شد و شب خسته و کوفته با یک شکم پر از چائی و شیرینی و آجیل و یک جیب پر از عیدی به خونه برگشتیم. حالا دیگه نوبت افتادن جلوی تلویزیون بود و تماشای فیلمهای سینمائی. جعبه کفشها رو از مادرم گرفتم و با دلتنگی برای جدا شدن از اون دو تا عزیز شروع کردم به آماده شدن برای خداحافظی موقتی و توی جعبه گذاشتنشون تا فردا صبح برای یک دوره عید دینی جدید تمیز بمونن. اما هرچی سعی کردم کفشهای ورنی را از پام دربیارم. نشد که نشد. یک جور عجیبی به پاهام چسبیده بودن. اولش فکر کردم شاید که پاهام عرق کردن، باد کردن، شاید جورابهام به کفشهام چسبیده….. ولی نه. علتش اینها نبود. انگاری کفشهاشده بودن یک عضوی از بدنم. مادرم از پائین صدام میکرد:

«بچه جون چی کار میکنی بیا شام حاضره. حتما باز هم داری قربون صدقه ی کفشات میری. حالا که دیگه به آرزوت رسیدی جمعشون کن بذار تو جعبه که نو بمونه.

 ـ «ولی مامان آخه از پام درنمیان» 

ـ «چی مگه دیوونه شدی. آهان فهمیدم میترسی بازم قایمشون کنم. بابا نترس کسی ازت نمی گیره اصلا بذار تو گنجه خودت حالا که همچینه.» 

– «مامان به خدا دروغ نمی گم کفشها از پام در نمیان.»

مادرم نفس زنان پله هارو بالا اومد و خودشو به اطاق من رسوند:

– «به حق چیزای ندیده و نشنیده. بچه جون گفتم که دیگه قایمشون نمی کنم. قول می دم. به شرط این که دم به ساعت پات نکنی راه بیفتی تو کوچه ها.»

– «مادر به خدا شوخی نمی کنم من نمی تونم کفشها رو از پام در بیارم.»

مادرم دیگه عصبانی شد و دست به کار در آوردن کفشهای من شد:

– «وایسا ببینم چی میگی؟ این بندش که بازه پس چرا در نمیاد؟»

مادرم هم دست بکار شد و سعی خودش را کرد. ولی فایده ای نداشت. کفش ها به پای من چسبیده و عین عضوی از بدن من شده بودن. مادرم وحشت زده شد. چند دقیقه بعد پدرم و خواهر و برادرها هم در اطاق من جمع شدن. هرکس به نوعی با ورنی های من زور آزمائی میکرد و پیشنهادی می داد. یکی میگفت. بهتره با قیچی کفش را تکه تکه از پاش دربیاریم. و من فریاد می زدم و گریه میکردم به خدا اگه به کفشای من دست بزند خودتون میدونید. التماس میکردم جیغ میزدم و گریه میکردم» شما رو به خدا به کفشای من دست نزنید.» برادر کوچکم که همیشه سر به سرم میذاشت. میگفت: «پس بذار دو تا پا ها تو قطع کنیم و ببریم کفاشی که کفشا رو در بیاره.!»

من باورم می شد و گریه ام شدید تر می شد. در این گیر و دار هرکسی هم به زور آزمائی خودش ادامه می داد. پاهام به شدت درد گرفته بود. کفشای خوشگلم در اثر فشارها و زورآزمائی هاحسابی کج و کوله شده بودن. راستش دیگه داشت ازشون بدم میومد. عیدمون رو کوفتم کرده بودن. خبر به در و همسایه ها هم رسیده بود که چه نشستید که دختر سرهنگ جنی شده و کفشها عین سم اسب به پاش چسبیده و در نمیاد. پیر زنهای جادوگر محلمون هم به زودی با اسفند و ورد خونی و جادو جنبل سر رسیدن. یکی می گفت چشش زدن. دیگری میگفت باید سی تا آیت الکرسی بخونین تا جنها ولش کنن. یکی دیگه می گفت باهاس پا هاشو قیر بگیرین چهل شبانه روز بعد خودش کنده می شه……..

محشری به پا شده بود. اطاق رو همهمه و ازدحام عجیبی پر کرده بود. من همچنان داشتم گریه میکردم و جیغ میزدم. گریه ام وقتی حسابی بالا گرفت که دیدم دکتر محله مون هم که من همیشه ازش میترسیدم چون تا یه چیزی می شد دستور آمپولهای دردناک صادر می کرد با یک فروند اره از در وارد شد و با صدای مهیبی گفت: خانم ها و آقایان اطاق را تخلیه کنید و بروید بیرون بروید کنار ببینم این یک عفونت است چاره اش فقط بریدن پاست وگرنه….همه ی بدنشو میگیره……..دکتر دست بکار شد و من جیغی بنفش گوش خراشی کشیدم ولی با صدای توپی وگوینده ای که تحویل سال رو اعلام می کرد بخودم اومدم:

«آغاز سال هزار و سیصد و سی و هشت،…..»

ده توپ در شده بود و من هنوز توی رختخواب بودم و مادرم داشت مرا به شدت تکان میداد و سعی میکرد به زور کفشهای ورنی مرا ازتو بغلم بکشه بیرون:

– «بچه جون بلند شو، زود باش، سال تحویل شده مگه نمی گفتی سر سال تحویل میخوای کفشاتو بپوشی؟!»

شهین سراج 

پاریس، مارس ۲۰۱۴  

بیان دیدگاه