نشسته ام درکافه ای در یکی از کوچه پس کوچه های محله ی بیستم پاریس. پس از چند دهه پاریس گردی بالاخره اینجا را پیدا کردم.
یک کافه ی ایده آل برای نشستن و فکر کردن و به خیابان و رهگذرانش خیره شدن و چیز خواندن و چیز نوشتن. از همان آغازی که به پاریس پا گذاشتم از این فرهنگ کافه نشینی فرانسویها خوشم آمد و این رویه در من پا گرفت. از این بیشتر، که یک خانم میتوانست تنها، ساعتها در کافه ای بنشیند بدون این که کسی خیال ناجوری در باره اش بکند یا مزاحمش بشود.
اینجا جای دنجی ست. از محله های توریست پسند و تجارتی و جنجالی مثل سن ژرمن و شانزه لیزه و سن میشل و مون پارناس……. اندازه ی چند قرن مترو سواری و چند دوره تحول شهر سازی دور است. گو اینکه آن محله ها هم اولش خیلی تجارتی نبودند. پاتوق نویسنده ها و شاعرها و نقاشها و به قول خودمانی، انتلو های پاریس، بشمار میآمدند. ولی کم کمک تغییر ماهیت دادند. آن رنگهای دلنشین، آن حضور کتابفروشی ها و بارهای دانشجوئی، کافه های سنتی و پاتوقهای دوست داشتنی، به کنار رفتند و بر جای آنهمه، مثل قارچ از زمین مغازه های زنجیره ای از تبار Zara زارا و مک دونالد McDonald’s و سفورا Sephora و استارباکس. Starbucks…. روئیدند. حال و هوا عوض شد. چیست که در این دنیا تغییر نکند؟ کافه های پاریس هم افزون برهمه. هرچه هست به مذاق من جور در نمیآیند. شلوغی و رفت و آمد و سر و صدا و گارسونهای بد رفتار که چهار چشمی آدم را زیرنگاههای کاسبکارانه می گیرند و تا قهوه ات را سر می کشی، صورت حساب را پرت میکنند جلویت که یعنی باید بلند شوی و جا به مشتری دیگری بسپری،…. القصه این که آن راحتی و آرامشی که آدم از یک کافه ی اصیل فرانسوی دارد را دیگر کمتر در آن یادگارهای عصر روشنگری وژان پل سارتری میتوانی پیدا کنی.
ولی اینجا این کافه مفید و مختصر با سالنی کوچک، یک بار و پنج شش تا میز و صندلی قدیمی و درهای چوبی، هرچند لوکسی کافه های سن ژرمن را ندارد، اما یک پذیرش سنتی دارد، که بوی قدیم را می دهد، که سخت به مذاق کسی که طالب نشستن و قهوه خوردن و خواندن و در خود فرو رفتن است جور در میآید. ازجمله این که می توانی ساعتها بنشینی و چیز بخوانی بدون آن که کسی شتاب برخاستن و رفتن را به تو تحمیل کند.
کافه را یک زن و مرد نسبتا مسن اداره می کنند. سنی حدود هفتاد و پنج و شاید بیشتر را باید داشته باشند. رابطه اشان مرا به یاد فیلم لوشا (گربه) Le chat با شرکت ژان گابن و سیمون سینیوره میاندازد. زن و شوهری که در جوانی عاشق هم بودند اما به دلایلی که فیلم کمتر از آن صحبت می کند، عشقشان به سردی نشسته، در یک جدال دائمی ولی خاموش، در گذرگاه بحرانی از جاده زندگی، که آن کشش های جوانی دیگر نیست، خشمشان را بر سر یک گربه که شوهر تعلقی بدان دارد خالی میکنند. و عاقبت هم گربه مفلوک بر سر این جدال خاموش جان می بازد. این زن و شوهر سالخورده ی کافه دار هم به نظر می رسدبه نوعی روی خاکستر آتش یک عشق به خاموشی نشسته با هم سر می کنند. زن که لوسی صدایش می کنند، ظاهرا علیل است و برای راه رفتن مشکل دارد. از صبح یک گوشه، پشت یکی از میزهای نزدیک بار می نشیند و دائم جدول حل می کند و مردک که گویا گاستن نام دارد، پشت بار قهوه درست می کند، آبجو و بطری های شراب را پشت قفسه های بار ردیف میکند و یا لیوانها را با یک دستمال فرسوده برق میاندازد. گاهی نگاهی دزدکی به زنش می اندازد، زیر لب چیزی می گوید، متلکی، غرغری و چیزی در این حدود:
Ah ! Espèce de fainéante, espèce de bonne à rien !! Comme s’il n’y avait rien à faire d’autre que des mots croisés à la con!!!!!!
«آه تنبل بی خاصیت، فقط همین ازش بر میآد!!! انگار کاری دیگه ای تو این دنیا نیست نیست جز حل کردن این جدولهای احمقانه!!!!….»
و دوباره به کارش مشغول می شود. با اینکه سیگار کشیدن در همه ی اماکن عمومی فرانسه ممنوع شده، اما پیرمرد، همیشه یک سیگار گلواز، از آن سیگارهای مردافکن میان دو لبش دارد. گاهی خاموش و گاهی روشن. مانند خیلی از پیرمردهای فرانسوی بلد است با سیگار روشن نفس بکشد، حرف بزند و، بکارش هم ادامه دهد.
هر وقت مشتری وارد کافه می شود، اتفاقی که خیلی به ندرت می افتد، لوسی لنگ لنگان ازجایش بلند می شود، سفارش را می گیرد، به سوی بار می رود، سفارش مشتری را از همسر پیرش تحویل می گیرد و با دستهای لرزان برای مشتری می برد، و یک غرغری هم از گاستن می شنود و دوباره به سر جدولش باز می گردد وکافه روال آرام وبی ماجرای خود را دنبال می کند.
کسی چه می داند؟ شاید این کافه هم زمانی پاتوقی پر رفت و آمد بوده، عکس های یادگاری و ته مانده ی پوسترهای تبلیغاتی سینما وتآترهای قدیمی پاریس روی دیوارها نشان می دهند که گذشته ای پر رونق داشته. شاید جایگزینی کوچه های پر از تآتر و کاباره و جاهای خوش گذرانی این محله با ساختمانهای مسکونی نو ساز، ساز و برگ این کافه و کیا و بیای لوسی و همسرش را هم بهم زده باشد. هرچی هست بعضی صبح ها که من به اینجا میآیم جز دوسه نفر پیرمرد شرابخوار دم بار و گاهی چند تا کارگر ساختمان که برای صرف قهوه و یا شراب به بار میآیند مشتری دیگری را نمی بینم.
ولی امروز که به این پاتوق همیشگی ام آمدم وضعیت را کمی استثنائی دیدم. غیر از مادام لوسی و همسرش و دو سه تا مشروب خورهای دم بار، زنی هم پشت یک میز درست روبروی میزی که من همیشه پشت آن می نشینم نشسته بود. راستش کمی دلخور شدم چون آرامش و تنهائی و خلوتی همیشگی کافه و به ویژه میز و صندلی دلخواه من با حضور این مهمان تازه قدم ضایع می شد. سعی کردم حضورش را به نوعی نادیده بگیرم. خب شاید کسی باشد، مانند من که از دست کافه های شلوغ و پر سر و صدای پاریس جوش آورده و به اینجا پناه آورده باشد.
تا نشستم لوسی آمد و برخلاف همیشه هیچ چاق سلامتی با من نکرد. گو این که چاق سلامتی های فرانسوی ها از حد همین که: «امروز هوا سرده یا گرمه یا چه باران آزار دهنده ای! چه زمستان سگیئی، یا امسال بهار دیر کرد دارد……» فراتر نمی رود. ولی امروز همین را هم از من دریغ داشت. اوقاتش حسابی تلخ بود. شاید باز با گاستن در گیر شده بود. چشمان سبزش، شفافیت موج اشک به سکون نشسته ای را نشان می داد که برای ریختن نیاز به بهانه ای نداشت. بدون پرسش سفارش مرا آورد:
Comme d’hab. Ma petite dame, un espresso, n’est-ce pas ?
«مثل هیشه یک اسپرسو اینطور نیست؟»
و برگشت سر جدولش و زندگی کافه، روال همیشگی خودش را از سر گرفت.
قلم و کاغذم را در آوردم که چیزهائی که در سرم انبار شده رابنویسم. سه هفته است که میخواهم چیزی در باره ی آنالیز سارتر از داستان مادم بوآری اثر گوستاو فلوبر بنویسم. از میان تمام زنانی که در ادبیات داستانی فرانسه مطرح شده اند، شخصیت مادام بوآری بیش از آن دیگران برایم جذاب بوده است. به خاطر خیلی از ویژگیهایش. جوهر رئالیسم که فلوبر در وجود این زن گذاشته، جستجویش برای عشق، پاسخگوئی به انگیزه های هیجان انگیزش، مناسباتش با همسرش شارل بوآری، و با دیگر مردانی که در زندگیش نقشی داشته اند، تباهی و سرخوردگی و فرجام تراژیک و خودکشیش در پایان……در باره اش بسیار خوانده ام. اما کتاب سارتر به نام ابله خانواده یا idiot de la famille را تازگی کشف کردم. نگاه سارتر به فلوبر و زندگی نامه ی او افق های جدیدی را در برابرم باز کرده که باید بدان بپردازم. به نظرم می رسد که سارتر با آن عقلانیت خاص خودش و پژوهش گسترده ای که در باره ی فلوبر انجام داده خواسته فلوبر جدیدی بسازد و حتی مادام بواری جدیدی……
اما زنی که روبروی من نشسته به طور خاصی تمرکزم را بهم می زند. علتش را نمی فهمم. دوسه بار که سرم را از روی دفترچه ی یاد داشتم برداشتم و نگاهم به چهره اش افتاد خط فکریم را گم کردم. جمله هایم را خط زدم و مجبور شدم پاراگرافی از نو آغاز کنم.
درحالی که بهره ی این کافه نشینی چیز دیگری ست. لا اقل برای من. از صداهای آشنا و پارازیت های خانگی دور بودن، صدای ماشین رختشوئی، نگرانی آماده سازی سور و ساط خانگی و زنگ بی امان تلفن که وسط طرح یک عاطفه ی جانگیر، ترا از واژه هایت جدا می سازد و………..اما اینجا جز روال تکراری زندگی این زن و شوهر سالخورده و دو سه الکلیک بی آزار صدای دیگری نیست و نه حضور دیگری، و این بوی نم قدیم که آدم را یاد خویشتن خویش می اندازد. اما امروز نظام این کافه بهم خورده است و با آن، نظام فکری من. حضور این زن، این زنی که رو بروی من نشسته بکلی مرا از عوالمی که دوست دارم به طرز جادوئی جدا می سازد.
چهر ه اش خصوصیت و گیرائی یاد ماندنی ندارد. نمی دانم چرا این قدر کنجکاوی مرا جلب کرده؟! گیسوان بلوطی دارد، که به پشت سرش جمع کرده. پوستی مهتابی و چشمانی عسلی، اما به کدورت نشسته، عمده ی خطوط چهره اش را بر می سازد. لبانش بسته است. چنان بسته که گوئی از ازل حتی برای دم و باز دم هم لب نگشوده. بینی ظریف و دستانی کشیده دارد. فنجان قهوه را در میان انگشتانش می فشارد. گوئی در نوشیدن تردید دارد. نگاهش مات است و در عین حال مضطرب. اثر یک غم کهن در چشمان عسلی به کدورت نشسته اش دیده می شود. اطمینان دارم که این چشمها پیش از این، بیش از این شفاف بوده اند، ولی آن غم کهن که در جام نگاهش دُردی میکند شهادت شفافیت از دست رفته ای را میدهند و شاید هم گذشت زمان باشد! ولی از سوئی نمی توان سنش را حدس زد. شاید بیست سال و شاید چهل سال و شاید شصت سال؟ شگفت آور است هر بار که نگاهش میکنم مثل تصویر دوریان گری هرلحظه پیر و جوان می شود.
سعی میکنم بی خیالش شوم و دوباره به جمله های کج و کوله ام بر می گردم. «آری سارتر یک نگاه هوشمندانه به فلوبر و بواری انداخته است. فلوبر که میگفت مادام بواری من هستم. و چه زیبا در هم آمیختگی نویسنده و پرسوناژ پرورانیده اش را مطرح کرده. سارتر در مادام بواری رگه هائی از کارولین مادر گوستاو فلوبر را می بیند، ولی……..»
اتفاقی می افتد، زن رو بروی من از آن حالت مات زدگی بیرون آمده و فنجان قهوه را که در میان انگشتانش میفشرد، اندکی رها می کند و به ساعت مچی اش مضطربانه نگاه می کند. حال اندکی حدس میزنم که اضطرابش از برای چیست؟ شاید چشم به راه کسی ست! یک قرار عاشقانه، و شاید انتظار یک دوست؟!
ذهنم چند تئوری می سازد. اگر زنی باشد که به قراری عاشقانه آمده باشد، باید شعف و تشویشی بیانگر داشته باشد. باید لااقل یک درخشش شیطانی در نگاهش باشد، خود آرائی، جلوه گری به نزد معشوق فریضه است. یاد یک بخش از داستان مادام بواری می افتم که چه طور با قرض و قوله و گرو گذاری، لباس های فاخر می خرید تا در نزد معشوقش جلوه گری داشته باشد. حالا که احساس میکنم یا حدس می زنم چشم به راه کسی ست، آرایش و پوشش این زن برایم بیشتر جالب می شود. دزدکی نگاهی به او می اندازم. کت و دامنی از توئید خاکستری به تن دارد، با پلیور یقه اسکی مشکی که تا زیر چانه اش را پوشانیده، تنها تزئین او یک آویزه ی مروارید ساده است. آرایشی آنچنانی ندارد، در حد یک زن اداره ای کلاسیک بی نقش و نگار است. نشانی از دلبری ندارد. پس شاید انتظار دیدن دوستی را دارد. شاید دردی دارد و چشم انتظار دو گوش است برای باز گوئی آن، دردی کهن که کدورت عسل چشمانش را سبب شده، شاید و شاید……؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دست خودم عصبانی می شوم چرا باید کار مقاله ای را که این قدر دوست می دارم رها کنم و چشم بدوزم به زنی بیگانه، که هیچ چیز از او نمی دانم و در باره اش داستان بافی کنم؟ ولی چیز عجیبی ست با این که هیچ چیز از او نمی دانم اما سخت به نظرم آشناست. حالت نشستنش، دو گانگی میان آرامش و اضطرابش، غم کهنی که در نگاهش نشسته، انتظار و این انتظار مرموز که نمی دانم برای چیست؟ این تنهائی، تنهائی که پر نمی شود، چشم به در دوختگی برای دیدن یک چهره ی آشنا و درعین حال بی نیازی و بی تفاوتی به آنچه در اطراف او می گذرد، و این لب بستگی و خاموشی؟ خاموشی تلخ…….باید جائی او را دیده باشم. نمی دانم کجا؟
زن چند بار دیگربه ساعتش می نگرد. و باز مثل طلسمی جادو ساز، فنجان قهوه را در دستهایش میفشارد.
در گوشه ی کافه سرو صدائی بلند می شود. حواسم از زن پرت می شود. لوسی و گاستون هستند. با هم بحث و جدل دارند با خشونتی که کمتر از آنها دیده ام. گاستن می گوید:
Eh bien ! T’en as des idées dis-donc ! Diviser le salon par un miroir !! Quel est le con qui t’a mis cette idée dans la tête ?!
«ازخودت ابتکارهایی درمیآوری ها! برای چه با این آینه ی قدی سالن را دو قسمتی کردی؟ کدام احمقی چنین ایده ای در سر تو گذاشته؟؟» لوسی میگوید با بغض:
Alors, dis donc ! Dans le temps tu mettais des miroirs partout, figure-toi que c’était bien TOI qui avait proposé cette idée, tu ne t’en souviens pas ? Tu disais je veux voir ma Lucie chérie partout ! Lucie, Lucie par ici Lucie par là ! Et maintenant regarde ce que tu dis !!!
«اهه! عجب آن وقتها انگار تو بودی که همه جا آینه می گذاشتی، یادت رفته؟ دوست داشتی. همه جا لوسی عزیزت را ببینی؟ لوسی اینجا، آنجا، همه جا!!! ولی حالا!!!»
اندکی حواسم می رود طرف گفتگو. متوجه حالت غمزده ی لوسی می شوم. سرم را بر میگردانم. گاستن آمده و آینه ی قدی را برداشته بود. و زنِ روبروی من هم ناپدید شده بود.