همایش بزرگداشت فردوسی و ناپدیدی آقامراد کرگانی

 

وقتی از مدت ناپدیدی آقامراد کرگانی وظیفه دار امور خانه داری و نظافتی مهمانسرای زائران قدس شهر مشهد، بیش از یک سال گذشت، و از جستجوهای دامنه دار ژاندارمری هم نتیجه ای حاصل نشد، به درخواست خانواده ی نامبرده و پاره ای از دوستان و همکاران، مقامات مسئول ژاندارمری(امور ناپدیدان) بر آن شدند بار دیگر جست و جو را از سر بگیرند.

افراد خانواده ی آقامراد تا آن زمان دست به هرگونه جست و جوئی زده بودند ولی همه بی نتیجه مانده بود. پرونده ی ناپدیدی در حال بسته شدن بود. نام آقامراد داشت دیگر به عنوان مفقودالاثر رقم می خورد. ولی وابستگان او دست بردار نبودند، مستأصل بودند، درخواست میکردند: یک بار دیگر، یک برنامه تفتیشی دیگر، شاید اثری یا خبری……. خدا را چه دیدید. آخر این طوری که نمی شود. یک جوانی صبح روز بیست و هفت اردیبهشت سر ساعت هفت در محل کارش حاضر بشود و ساعاتی بعد ناگهان غیبش بزند. نامه ای از سوی وابستگان آقامراد با امضای دستجمعی، خطاب به ریاست کل امور تفتیشات ژاندارمری (بخش ناپدیدان) مشهد نوشته شد:

«ریاست محترم اداره امور ناپدیدان، با عرض احترامات فائقه،

 ما وابستگان آقامراد کرگانی کارگر امور خانه داری و نظافتی مهمانسرای زائران قدس مشهد از آن مقام محترم درخواست داریم پرونده ی جوان ناپدید شده را مختومه اعلام نکرده و برای آرامش روح دوستان و بستگان او یک بار دیگر جست و جو را در دست بگیرند……»

نامه به اداره ی مخصوص رفت. و حتی ازین مرتبه هم گذرکرده و به سفارش امام جمعه مشهد و حاج آقا گوهرین ریاست مهمانسرای زائران قدس به دفتر استانداری هم کشانیده شد. طبق دستور استاندار خراسان، بازجو محسن محسن زاده، که می گفتند از آن اطلاعاتی های زبر دست بوده و به روش های تفتیش های پلیسی و کارآگاهی بسیار وارد بود برای این مأموریت و وارسیدگی پرونده برگزیده شد.

 پرونده ای که زیر دست محسن زاده قرار گرفت آگاهی زیادی را نشان نمی داد. تنها اطلاعاتی که داده شده بود در همین چند جمله خلاصه می شد:

آقامراد کرگانی، متولد سال هزار و سیصد و شصت دارای شناسنامه شمار هشت صد و چهل، صادره از مشهد، مجرد، که مدت هفت سال است در مهمانسرای زائران قدس شهر مشهد به عنوان کارگر امور خانه داری و نظافتی به خدمت مشغول بوده است، صبح روز بیست و هفت اردیبهشت سال گذشته، ابتدا در محل کار خود حاضر شده و چند ساعتی بعد از مهمانسرا خارج گشته و تا کنون هیچ نشانی از او یافت نشده. دوستان، وابستگان و مادر دلنگران سرکارعلیه حاجیه خانم هاجر کرگانی از علت، شرایط و انگیزه ی ناپدیدی او اظهار بی اطلاعی کامل کرده اند.

آنچه در پرونده آمده بود بهیچ وجه محسن زاده را راضی نمی کرد. بازجوی تیز هوش تصمیم گرفت همه چیز را از اول باز بینی کند. زیر ذره بین بگذارد. زمان، مکان، آدمها، شرایط و حال و هوا…… بدین منظور ابتدا فهرستی از همه ی اشخاصی که کرگانی را دیده و یا با او به نوعی در ارتباط بودند تهیه کرد. و بعد فراخوانی رسمی بدین مضمون برای همه فرستاد:

(نظر به درخواست وابستگان آقامراد کرگانی به ویژه مادر نامبرده سرکار حاجیه خانم هاجر کرگانی و تأکید اداره استانداری دائر بر از سر گیری پرونده ی ناپدیدی، از همه ی همکاران و وابستگان که نامشان در زیر آمده درخواست می شود رأس ساعت نه صبح هفت خرداد در محل مهمانسرای زائران قدس حضور بهم رسانیده تا به پرونده رسیدگی شود. عدم حضور و دادن هرگونه گواهی نادرست، تعقیب و مجازات شرعی و قانونی خواهد داشت)

فراخوان عملکرد داشت. جماعتی در روز موعود، در محل مهمانسرا جمع شدند. از روزی که فراخوان میان کارمندان و همکاران آقامراد کرگانی پخش شده بود، جوّی از کنجکاوی فضای مهمانسرا را پرکرده بود. همه از خود می پرسیدند. این بازجوی جدید کیست؟ چه معجزه ای در دست دارد؟ چرا مهانسرا را برای محاکمه و بازجوئی انتخاب کرده؟ شکل و شمایلش چه گونه است؟ مگر آقامراد چه مقامی بوده که امام جمعه مشهد و مقام استانداری سفارش دو قبضه اش کرده اند؟ حتما پای تفتیش عقاید و مسائل ارشادی هم به میان خواهد آمد.

بازجو محسن محسن زاده رأس ساعت مقرر با لباسی بسیار پاکیزه، سر و صورت اصلاح شده،   با کت و شلواری خاکستری  ولی بدون کراوات در مهمانسرا حضور یافت. سرسرای مهمانسرا را به دستور او چند ردیف صندلی چیده بودند و هم به سفارش او میزی برای بازجو و میزی برای شاهدان تعیین کرده و یک منشی برای یادداشت برداشتن از گفته ها بدین مهم مأمور شده بود. از مدیریت مهمانسرا هم خواسته شده بود که از یک هفته پیش، از پذیرش زوار و مهمانان خودداری کند. مهمانسرا می بایست دربست در اختیار بازجو قرار میگرفت.

جلسه با گفتار بازجو محسن زاده آغاز شد.

– «خانم ها و آقایان. امروز ما در این جا جمع شده ایم که به پرونده ی ناپدیدی آقامراد کرگانی رسیدگی کنیم. علت این که من مهمانسرا را برای بازجوئی انتخاب کردم این است که بتوانیم همه ی شرایط ناپدیدی را باز سازی کنیم. هریک از شما وظیفه ی شرعی و قانونی دارید، آنچه می دانید را بیان کنید. همانطور که در دعوتنامه آمده هرگونه گواهی دروغ و نادرست مجازات و تعقیب قانونی خواهد داشت. حال به نوبت از هریک از شما خواهم خواست تا پشت میز گواهی قرار بگیرید و آنچه در این باره می دانید را بدون کم وکاست بیان کنید.»

از روش خشک و بسیار جدی محسن زاده، هراسی در دلها افتاد. «آقا مسئله خیلی جدیه» حضار در گوش هم پچ پچ می کردند.

 شاهد اول:

 ریاست مهمانسرای زائران قدس مشهد، حاج رضا گوهرین، بعنوان شاهد اول، برای بیان دیده ها و شنیده ها پشت تریبون خوانده شد. حاج آقا گوهرین مردی بود نسبتا تنومند با ته ریشی جوگندمی، «علامت استخدام دولتی»، پیراهن بی یقه، تسبیح عقیقی در دست،  با طمأنینه قدم بر می داشت و انتظار احترام و سروری از حرکاتش کاملا پیدا بود. محسن زاده بدون آن که سر از روی پرونده بلند کند، بازجوئی را آغازکرد:

ـ محسن زاده: » آقا خودتان را معرفی کنید.»

ـ «بسم الله الرحمن الرحیم. بنده حاج رضا گوهرین هستم و ریاست مهمانسرای زائران قدس را بر عهده دارم.»

ـ «چند سال است در این مقام هستید و از مفقود الاثر آقامراد چه می دانید؟ هرچه می دانید بگوئید حتی جزئیات هم به درد ما می خورد؟»

ـ «والله قربان چی بگم. بنده دوازده سالیست که در خدمت این مهمانسرا و زوار محترم دربار امام هشتم(صدای صلوات)….. هستم. خاک بوس حضرتی هستم. توجه دارید که این سعادت نصیب هر کسی نمی شود که خادم زوار باشد…..»

ـ محسن زاده: » آقا لطفا اصل مطلب را بیان کنید.»

– حاج گوهرین: «بعله عرض می کردم که افتخار دارم که چندین سال است که خدمتگزار هستم و جوان مفقود الاثر آقامراد کرگانی هم تقریبا شش هفت سالیست که (روبه همکاران): درسته آقا نامجو؟»

ـ «نامجو: درسته همین اردیبهشت شد هفت سال.»

ـ گوهرین: «بعله هفت سالی می شد که آقامراد در این مهمانسرای نورانی در خدمت زوار بود. خود و خانواده اش همه متدین و عالی نصب بودند. دو برادر آقامراد افتخار شهادت دارند در جنگ با کفار. ایشان نور چشم ما بودند.»

– محسن زاده: «خب بگوئید از رفتارش، کردارش شما که رئیس او بودید از او چه می دانید؟»

ـ رضا گوهرین: «بنده قسم یاد می کنم به همین خاک پاک مرقد اما هشتم (صدای صلوات) که جز پاکی و درستکاری هیچ چیز از این جوان ندیدم. یعنی پرونده ی کاری او هیچ چیز منفی نشان نمی دهد. اما از خلقیات او راستش من چیزی نمی توانم بگویم بهتر است از همکاران نزدیکش برادر حجتی، یا مریم کفالتی،… نیشابوری و یا خواهر زهرا بیرجندی بپرسید.»

ـ محسن زاده: «پس از نظر شما آقامراد کارمند مرتب و درستکاری بود. این طور بنویسیم؟»

– گوهرین: «صد در صد. تازه ما به بازجوی قبلی هم همه ی این چیزهارا گفته بودیم.»

ـ محسن زاده: » آخرین باری که او را دیدید کی بود؟»

ـ گوهرین: «والله درست به خاطر ندارم. شاید بیست روز پیش از تاریخ ناپدیدی ایشان را دیده باشم. در آن ایام بنده مشرف مسافرت حج بودم. وقتی برگشتم خبرم دادند که آقامراد گم شده. دیگر خبری ندارم. ولی خدا به سر شاهد است که آنچه یاد دارم شرافت و نجابت و وظیفه شناسی بود. پیش از همه میآمد و آخر همه می رفت….. وفادار و صادق بود، کارش را دوست داشت. دیگر چه بگویم؟»

ـ محسن زاده: «بسیار خب حاج آقا. شما می توانید بروید. اما حوزه تفتیشی را ترک نکنید. شاید دوباره از شما پرسش بشود. (با صدای بلند) برادران و خواهران خطابم به همه است. امروز تا پایان بازجوئی هیچکس حق ترک این مهمانسرا را ندارد. فقط یک ساعت وقت نماز و ناهار داده می شود.»

 شاهد بعدی آقای علی حجتی مسئول امور کارمندان بود که برای شهادت دادن خوانده شد. حجتی مردی ریزنقش بود. با چهره ای آفتاب سوخته، چشم و ابروی درهم فرو رفته که به تندی قدم برمیداشت و از این که به جلسه ای رسمی خوانده شده احساس تشخص عجیبی می کرد.

ـ محسن زاده: «لطفا پشت میز قرار بگیرید. و خودتان را درست معرفی کنید و بگوئید از این پرونده چه می دانید؟»

ـ علی حجتی: «بسم الله الرحمن الرحیم. بنده علی حجتی متولد سال بیست و نه، هفت سال است در این مهمانسرا کار می کنم. من و آقامراد تقریبا با هم استخدام شدیم. به جای حقی که رفته می توانم بگویم مثل فرزند خودم دوستش داشتم.»

– محسن زاده: «آقا در پرونده به هیچ وجه نیامده که ایشان فوت کرده اند. حتما شما چیزی می دانید که ما نمی دانیم.»

ـ حجتی: «نه آقا. به این خاک مقدس…. اینطور نیست یک اشتباه لپی بود….»

– نامجو از میان جمعیت: «آقا حجتی باز سوتی در دادی(صدای شلیک خنده)، آقای بازجو ایشون جوگیر شده. فکر کرده فیلم پری میسن و جیمز باندیه. داداش شما کوتاه بیاین.»

محسن زاده در حالی که نگاه غضب آلودی به جمعیت می کرد و با شک و تردید از زیر چشم به شاهد نگاه می کرد با خشونت رو به جمعیت آورده گفت:

ـ «یک بار دیگر صحنه ی بازجوئی را شوخی بگیرید، بی نوبت صحبت کنید و اصطلاحات نامربوط به کار ببرید، هرچه دیدید از چشم خودتان دیدید. «

بعد رو به حجتی آورده گفت:

ـ «پس از نظر شما دیگر امیدی نیست هان! این طور بنویسیم؟»

ـ حجتی: «آقا شما رو به خدا این طوری ننویسید. کی من زبانم لال گفتم آقامراد موت شده؟ به این قبله اگر من چیزی بدانم….»

ـ محسن زاده: «رو به منشی: خانم بنویسید فعلا یک مورد مشکوک یافت شد. شاهد الآن اشاره کرد به جای حقی که رفته که کنایه از مرگ است.»

ـ حجتی: «آقا مورد مشکوک چیست؟ این وصله ها به ما نمی چسبد! به پیغمبر من همین طوری گفتم، آقا شوما رو خیر امواتت از این چیزا تو پرونده من ننویس….»

ـ محسن زاده: «آقا شما کاری به این کار ها نداشته باشید. تفسیر قضیه با ماست. ادامه دهید. از خلق و خوی آقامراد چه می دانید؟ آیا از این اخلاق های غیب شدن و بی خبر جائی رفتن را پیش از این هم داشت؟»

– حجتی زیر لب: «عجب غلطی کردم. به مرقد مقدس امام چنین قصدی نداشتم.»

ـ محسن زاده: «گفتم ادامه دهید از خلق و خوی آقامراد چه میدانید؟»

ـ حجتی: «عرض می کردم. آقا به پیر به پیغمبر من از چشم خودم بدی دیده بودم که از آقامراد ندیده بودم. هر روز صبح سر ساعت هفت به مهمانسرا میآمد. اول  گلهای باغچه را آب میداد وبعد به وضع نظافت راهرو ها و اطاقهای پذیرائی می رسید. وسواس عجیبی داشت که همه چیز مطابق قوانین شرع اسلامی نظافت بشود. «

ـ محسن زاده: «یعنی چه؟»

ـ علی حجتی: «یعنی مثلا ظرفهائی که از ماشین ظرفشوئی بیرون آمده بود را دوباره کر می داد و تمیز می کرد. می گفت تا سه دور آب نگیریم و دعا نخوانیم تمیز نمی شود…. یک جور باورهای اینطوری که خب زحمت خودش را اضافه می کرد؛ ولی ما می گفتیم خب خودش می داند. چهار جور دمپائی داشت یکی برای توی باغ، یکی برای آشپزخانه، یکی برای گلاب به روتون توی سرویس های بهداشتی و دیگری برای رفتن به اطاق زوار. خلاصه اش میخوام بگم که جز خوبی و اصالت و درستکاری هیچ چیز ازش ندیدم.»

ـ محسن زاده: «مثل این که خیلی با او نزدیک بودید. وظیفه و کار اصلیش چه بود؟»

ـ حجتی: «البته آقامراد عین آچار فرانسه بود. همه کاره ی این ساختمون بود. از تعمیر شوفاژ و تعویض لامپ و گرمی و سردی آبگرمکن گرفته تا انتخاب دکور و میز و صندلی غیره همه را عهده دار بود. ولی کار اصلیش رسیدگی به نظافت و نظم و ترتیب اطاقها بود. هر روز صبح به همه ی اطاقها سر کشی می کرد و به خصوص بعد از رفتن مسافرها او مسئول بود که اطاق ها را با قواعد نظافتی مهمانسرا دوباره آماده کند تا تحویل زوار بعدی دهد. خدا می داند که چه وسواسی به خرج می داد که همه چیز تمیز و پاکیزه باشد.»

ـ محسن زاده: » آیا در این مدت هیج نکته یا عیب و ایراد یا کار عجیبی از او سر زده بود که بتواند راهنمای ما باشد؟»

ـ حجتی: «خدا را شاهد می گیرم که نه. ما به بازجوی قبلی هم همین نکته ها را گفته بودیم. جز وسواس گاهی بی اندازه و افراطی، بنده به عنوان مسئول امور کارمندی هیچ نکته منفی از ایشان ندیدم.»

ـ محسن زاده: «آخرین باری که او را دیدید کی بود؟

ـ حجتی: «راستش را بخواهید من روز ناپدیدی او در مهمانسرا نبودم. یک هیئت دولتی از تهران برای زیارت آمده بودند که در مهمانسرای مخصوص ریاست جمهوری اقامت داشتند و من در خدمت آنها بودم. آخرین باری که آقامراد را دیدم شب قبلش بود. درست یادم میآد. چون بهش گفتم با من به مهمانسرای دولتی بیاد. که من دست تنها نباشم ولی رو کرد به من و گفت: «حاج علی» این طوری مرا صدا می کرد. خیلی با هم رسمی نبودیم. آره گفت: «حاج علی فردا خیلی سرمون شلوغه هیئتی که برای برنامه فردوسی آمدند، شکر خدا، اطاقها را ترک می کنند باید از صبح کار پنج شش اطاق را برسم. شرمنده والله که نمی تونم در خدمت باشم.» همین. من دیگه ندیدمش. تا همین امروز که یک سال می گذره. استغفرالله عین یک آبی که تو زمین فرو بره ناپدید شد؟»

محسن زاده در حالی که نگاه مرموزی به علی حجتی که خواسته یا ناخواسته مهر نابودی را به سرنوشت آقامراد رقم می زد، می انداخت، ازو درخواست کرد تا صندلی را به شاهد بعدی بسپارد.

شاهد جدید، مریم کفالتی دوشیزه ای بود با قدی متوسط، سبزه رو، چشم و ابروی مشکی که به سبک زنان مقاوم در برابر حجاب، آرایشی چشم گیر داشت. مریم مانتوئی گلی رنگ، نه چندان مطابق دلخواه معیارهای پوشش اسلامی به تن کرده و چیزی شبیه به مقنعه هم به سرداشت که اجازه میداد موهای مواجش حتی از زیر حجاب دیده شوند. باصدای بلند و قوی بنیه و بی دلهره و با صراحت لهجه ای که تو چشم میخورد، حرف میزد. به دیدار مریم، اول سگرمه های حاج آقا گوهرین سخت درهم رفت. رو به حجتی رئیس امور اداری آورده و زیرگوشی به او گفت: «آقا حجتی این چه وضعیه؟ این چه طرز حجابه اونم جلو مأمور مخصوص؟ » حجتی که هنوز از ترس برداشت محسن زاده از شهادت او دائر بر مرگ اقامراد، به خودش می لرزید، در پاسخ حاج گوهرین تنها آه سردی از سینه کشید و محو بازجوئی از مریم شد. محسن زاده اما بی هیچگونه عکس العمل یا نگاه خاصی، مریم را به پشت میزخواند.

– محسن زاده: «لطفا خودتان را معرفی کنید.»

– شاهد: «من مریم کفالتی متولد سال شصت و یک دارای شناسنامه شماره هفتصد و چهل صادره از خرمشهر هستم.

– محسن زاده: «خرمشهر!!!!! پس درمشهد چه می کنید؟».

– مریم کفالتی: «راستش جناب بازجو. داستانش مفصل است. پدر و مادر من از هم جدا شدند. پدرم عاشق زنی از دزفول شد و رو مادرم هوو آورد. خودش هم از اهل دزفول بود و چون مادر من خراسانی الاصل بود. بعد از طلاق دست منو گرفت و به مشهد پیش اقوامش آورد. من و مادرم سالهاست که در اینجا زندگی می کنیم. و برای تأمین زندگی و کمک خرج من هم در مهمانسرا کار می کنم. آخه پدرم از دادن نفقه…..»

– محسن زاده: «کار و سمت شما چیست و با آقامراد چه ارتباطی داشتید؟».

– مریم کفالتی: «کار من هدایت و راهنمائی زوار است. مخصوصا اونائی که از کشورهای عربی به اینجا میآن. چون زبان عربی و انگلیسی بلد هستم، کار راهنمائی زوار و به خصوص خراسان گردی را به من سپردن. اما ارتباط من با آقامراد راستش چی بگم؟ من اولش بگم که خیلی از ناپدیدی ایشون متأسف هستم. ازشون بدی ندیدم. خدائیش، آدم خوبی بود. به خدا یکی دو دفعه ماشین من خراب شد و فقط آقامراد به دادم رسید. به یه چشم بهم زدن موتور رو راه انداخت. ولی فقط یه عیب داشت و اونم این بود که می بخشیدها جناب بازجو ولی آقامراد کمی پیله ای بود. دائم گیر می داد.»

ـ محسن زاده: «منظورتان چیست؟ واضحتر بگوئید.»

– مریم کفالتی: «منظورم اینه که خیلی مته به خشخاش می گذاشت. فکر می کرد، ببخشید انشاءالله هرجا که هستن خدا ازشون راضی باشه. ولی فکر می کرد آسمون دین و ایمون یه ستاره داره اون هم ایشونه. و ما همه کافر و بی دین هستیم. دائم ازمون ایراد دینی می گرفت. مثلا ایام رمضان مواظب بود کی روزه می گیره کی روزه نمی گیره؟ دائم فتوی صادر می کرد: چرا روزه هاتونو زود باز کردین هنوز که ساعت شرعی نشده! چرا سر نماز جماعت نیامدین؟ چرا همچین و چرا همچون؟ حجاب رو که دیگه چه عرض کنم. هرجوری این مقنعه رو سرمون می کردیم باز آقامراد ازمون ایراد میگرفت و هی تکرار می کرد و ورد می خوند: «خواهر کسی که مأمور هدایت زوٌار به خاک مقدس امام هشتمه باید مظهر نجابت و حجاب باشه». یکی دوبار هم چه طوری بگم از ما پیش ارشاد سوسه اومده بود. صدقه سرش ما تذکر گرفتیم. و پشت بندش هم جریمه شدیم و تعهد سپردیم. آخه برادر بازجو شما خودتون نگاه کنید آیا حجاب ما عیب و ایرادی داره؟»

محسن زاده از زیر چشم به خواهر گواهی دهنده نگاهی براندازانه انداخت و چون حرفها داشت به بیراهه کشیده می شد، صحبت را دوباره به ناپدیدی آقامراد کشانیدو پرسید:

ـ «آخرین باری که شما آقامراد را دیدید کی و درچه شرایطی بود؟»

مریم کفالتی در حالی که مقنعه اش را صاف و صوف می کرد و موهای مواجش را در زیر مقنعه به چرخش در میآورد گفت:

ـ «راستش آخرین باری که من آقامراد را دیدیم. شب قبل از ناپدیدی بود. درست قیافه اش یادمه جلوی در ایستاده بود و داشت هیئت دانشگاهی را که برای برنامه کنگره ی بزرگداشت فردوسی چند روزی، استثنائا، در مهمانسرای زوٌار قدس اقامت داشتند، بدرقه می کرد. انگاری از رفتنشون خوشحال بود. لبخند می زد و دست تکون می داد. من شیفت کارم تمام شده بود و داشتم برمی گشتم خانه. فقط سلامی کردم و بعد هم ماشینم را برداشته و دور شدم. سه روز بعد سر ظهر با عده ای مهمان سومالیائی به مهمانسرا آمدم. ولی با کمال تعجب آقامراد را که همیشه عین سه جاف در به این ساختمون چسبیده بود و حتی ایام تعطیل و اعیاد مذهبی و غیر مذهبی هم در اینجا مشغول به خدمت بود، بر سرکار ندیدم. کلی تعجب کردم. وقتی جویا شدم، گفتند سه روز است رفته و خبری از خودش نداده. همان سه روز شد یک سال تا همین امروزه روز.»

محسن زاده که معلوم بود از گفته های این شاهد نیز چیزی افزون بر بقیه دستگیرش نشده، با قید اینکه تا پایان باید در محل حاضر باشند،او را مرخص کرد و به بازجوئی از دیگر شاهدان ادامه داد.

پس از خانم مریم کفالتی چند شاهد ریز و درشت دیگر آمده شهادت دادند. کما بیش حرفها شبیه هم بود. هیچ یک حرف و نکته ای راهیاب را به دست نمی دادند. محسن زاده در طلب گواهی کسانی بود که آقامراد را در روز کذائی ناپدیدی دیده باشند. بعد از یادداشت برداری از گفته های چندکارمند و همکار دیگر، محسن زاده از جا برخاست و با لحنی آمرانه رو به ریاست مهمانسرا، حاج آقا گوهرین آورده گفت:

ـ «حاج آقا به من بگید چه کسانی آخرین بار آقامراد را دیدند؟ من باید با کسانی حرف بزنم که درست آن روز کذائی نا پدیدی در مهمانسرا حضور داشته اند؟»

ـ حاج آقا گوهرین: «قربان ما که اسمها را دادیم خدمتتان. سه نفر بودند که همان روز صبح با آقامراد در مهمانسرا بودند. سیاوش فرخزاد، جناب نیشابوری و زهرا بیرجندی.»

– محسن زاده: «آیا هر سه نفر در اطاق بازجوئی حضور دارند؟»

– گوهرین: «غیر از خواهر بیرجندی دو برادر دیگر هستند.»

بازجو با خشم و عصبانیت رو به حاج آقا گوهرین کرده گفت:

ـ «عجب بساطیست؟! آقا مگر من دستور نداده بودم که باید همه ی کسانی که با آقامراد در آن روز کذائی ناپدیدی در ارتباط بودند در اینجا حاضر شوند؟ شما گویا همه چیز را به شوخی می گیرید؟»

ـ حاج گوهرین: «نه قربان چنین نیست. به ارواح مقدس و به همه رفتگان مقدس اسلام و شهیدان انقلاب (صدای صلوات) ما همه ی کوشش خود را کردیم. ولی خواهر بیرجندی به دلایل شرعی حضور ندارند. همسرشان با کار کردن این خواهر مخالفت کرده. راستش بعد از ناپدیدی آقامراد کرگانی این خواهر هم مدتی بیمار شدند و بعد هم خداوند فرزندی به ایشان عنایت کرده و دیگر هم سرکار نیامده و بعد هم استعفا دادند.»

 تمام اعضاء و جوارح صورت محسن زاده را ناگهان شک و تردیدی گزنده فراگرفت. یک پرسش بزرگ که شرعا مطرح کردنش در آن جمع صلاح نبود، در چهره اش نقش بست (آیا بین ناپدیدی آقامراد و غیبت این خواهر ارتباطی وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

اما محسن زاده، پرسشش را فرو خورد و قضیه را به شیوه ی دیگری از سرگرفت:

ـ «خیر آقا این بهانه ها قابل قبول نیست. این جا یک جلسه ی رسمی بازجوئیست و پای مرگ و زندگی یک جوان مفقود الاثر مطرح است تا من از این دو برادر دیگر پرسش می کنم، شما دو پاسدار جلوی در را روانه کنید تا بروند و این خواهر بیرجندی را بر داشته و به جلسه بیآورند.

ـ گوهرین: «آخر قربان شرعا…… چه گونه عرض کنم باید که حکمی اقلا در دست داشته باشیم.»

– محسن زاده: «شما همین دعوت دادگاه را نشانشان دهید. اگر تمکین نکردند من می دانم و ایشان.»

محسن زاده در برابر نگاههای حیرت زده ی حاضران جلسه که تا حالا میزان رسمیت و شدت و حدت کار بازجوئی را درک نکرده بودند، پای ورقه ی دعوت مهری زده و چیزی نوشت و دو پاسدار را همراه ورقه کرده و به در خانه ی خانم بیرجندی فرستاد و بازجوئی را از سرگرفت. ولی پر واضح بود که همه ی هوش و حواسش رفته بود پیش خواهر بیرجندی. به خیالش می رسید که کلید حل این معما باید در دست این شاهد باشد. عدم حضورش در جلسه، بیماری و بارداری و غیبت و بعد هم استعفای پس از ناپدیدی آقامراد! نخیر باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد!!!!

جریان بازجوئی ادامه یافت. محسن زاده شاهد بعدی را به پشت میز فراخواند. او پسر جوانی بود با چشمانی عسلی رنگ، موهای بلند که به فرم دمب اسبی پشت سرش جمع کرده بود. به جای ریش، خط ریش باریکی داشت که تنها دور چانه ی و چهره ی او را دور میزد. پیراهنی آبی رنگ به تن داشت و محکم و با اراده قدم بر می داشت و پاسخ پرسش ها را به صراحت میداد.

ـ «محسن زاده: «در اینجا نوشته شده که شما در روز ناپدیدی در مهمانسرا حضور داشتید، اینطورنیست؟ لطفا خودتان را معرفی کنید و آنچه از آقامراد کرگانی می دانید به خصوص در رابطه با روز ناپدیدی ایشان بگوئید.»

ـ شاهد: «به نام خداوند جان و خرد. بنده سیاوش فرخزاد هستم. دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد. حقیقت ماجرا اینه که من اصلا استخدام این مهمانسرا نیستم. یک سال پیش، برای کمک خرج زندگی دنبال یک کار نیمه وقت می گشتم و از طرف اداره ی امور کمک و کاریابی دانشجویان به مهمانسرای زائران قدس آمدم. و مشغول به کارشدم.»

– محسن زاده: «پرسیدم کار شما چه بود و سر و کارتان با آقامراد چه گونه افتاد؟»

– سیاوش فرخزاد: «رشته ی تحصیلی بنده ادبیاته ولی چون به کامپیوتر و اینگونه امور وارد بودم، کارهای رزرواسیون و تنظیم رفت و آمد کامپیوتری مسافرها را برعهده گرفتم. و خدا وکیلی من با آقامراد هیچ مشکلی نداشتم. ولی ایشون چه طوری بگم…حالا که قراره همه چیز گفته بشه، یعنی حسب الامر شما بنده اطاعت کرده می گم که ایشون زیاد از من خوشش نمیومد.»

محسن زاده که انگار نکته ی راهیاب دیگری یافته بود سر از روی دفترش بلند کرده گفت:

ـ «منظورتون رو درست بگو ئید. یعنی چی خوشش نمیومد؟»

– سیاوش فرخزاد: «ببینید، اصولنش از اول که من اومدم تو این مهمانسرا خدمت کنم، خیلی روی خوش به من نشون نداد. چه طوری بگم؟ انگار ترجیح می داد به جای یک دانشجوی ادبیات یک طلبه ی حوزه ی معقول و منقول بیاد و تو این محیط مقدس خدمت کنه. البته به ایشون ربطی نداشت. ولی همونطور که خواهر مریم کفالتی گفتند، آقامراد عینعون آچار فرانسه بود. همه جا بود، همه جا سر می زد، تو کار همه دخالت می کرد. حرفش و نقلش تو این سازمان یه جوری برو داشت. واسه ی همین هم به خودش اجازه می داد راجع به همه یه نظری داشته باشه و خلاصه اش نظر خوشی به ما نداشت.»

– محسن زاده: «از کجا و چه طوری به این نتیجه رسیدید؟ آخه حرفی؟ نقلی؟ برخوردی؟ همین طوری که نمی شه نتیجه گرفت.»

– سیاوش فرخزاد: «ببینید آقای بازجو من از صبح رفتم تو نخ شما فهمیدم آدم منصفی هستید. من خدائیش اولش که گفتن یکی از مرکز قراره بیاد و اونم از طرف دفتر استانداری حسابی کف کردم. حال بقیه هم همین بود. (رو به جمعیت) دروغ میگم؟ (سکوت دستجمعی). ولی حالا یه ساعتی از بازجوئی گذشته فهمیدم که میشه با شما حرف زد. راستش آقامراد دائم به ما تیکه می پروند. اولش این که از اسم ما خوشش نمی یومد. شوخی یا جدی می گفت پسر جون این اسم سوسولی چیه برو یه اسم آبرودار واسه ی خودت انتخاب کن. بعدش یه روز دیگه می گفت: آخه ادبیات هم شد رشته. برو دنبال یه رشته نون و آب دار اصیل و مردونه. بعد از امام و پیغمبر حدیث ردیف می کرد که، شعر خوندن اعصاب بشر رو مختل می کنه. خلاصه هر فرصتی پیش میومد یه جوری به ما گیر می داد. همین آخری ها، یعنی پیش از روز ناپدیدی، سر اقامت مهمانان برنامه همایش فردوسی در مهمانسرا حسابی با هم بحث مون شد. من از این که چند تا دانشمند فردوسی شناس قدم به این مهمانسرا گذاشتن خیلی خوشحال بودم. هر وقت فرصتی داشتم میومدم و باهاشون گپ میزدم. اشکالهای درسی رو از شون می پرسیدم. ولی برعکس من، آقامراد عین برج زهرمار شده بود. روز شماری می کرد که برنامه تموم شه و مهمانان دانشگاه از اینجا برن. یه برنامه کر دادن و نظافت اساسی برای اطاقها در نظر گرفته بود. انگار نمی تونست همنفسشون بشه. تمام مدت اقامت آن دانشمندان گرامی یه جور بدی عصبی بود. دائم ببخشید پاچه می گرفت و بدخلق شده بود. واسه ی همین هم همانطور که برادرحجتی گفت از شب قبل بسیج شده بود که صبح اول وقت بیاد و یه خونه تکانی اساسی راه بیاندازه و به قول خودش گبرزدائی کنه. درحالی که من افتخار می کردم که مهمانسرا به مقدم کسانی که ارزش شاعر بزرگ ما را می دانند متبرک بشه ولی آقامراد…..»

محسن زاده در حالی که ابروهای پرپشتش را درهم می کشید، نگاه کنجکاوانه ای به سر تا پای دانشجوی ادبیات دانشگاه فردوسی انداخت و گفت:

ـ «خب خب آقا تا همین جا کافیه. شعار ندهید. اصل مطلب رو بگوئید. صبح روز بیست و هفت اردیبهشت، روز ناپدیدی چه اتفاقی افتاد؟ آیا با هم برخورد تندی هم داشتید؟»

ـ سیاوش فرخزاد: «برخورد تند که خیر. ولی عجیب آره. در آن روز من مانند همیشه سرساعت هشت به مهمانسرا آمدم و راهی دفتر اداری و کامپیوتری شدم. ولی متوجه شدم که دفترم سخت بهم ریخته و پوستر برنامه ی کنگره ی فردوسی که تمثال بزرگ حضرت فردوسی روی آن نقش بسته بود، و من اون رو روی دیوار دفتر کارم زده بودم، پاره پاره شده و این طرف و آن طرف روی زمین ریخته. اعصابم حسابی بهم ریخت. آخه چه طور میشه کسی با ملیت خودش این همه دشمنی داشته باشه و…..»

ـ محسن زاده: «آقا گفتم شعار ندهید. بعد هم از کجا معلوم که آقامراد پوستر را پاره کرده باشه؟»

ـ سیاوش فرخزاد: «کار کار خودش بود آخه کار پوستر پاره کردن رو حتی ازچند روز قبلش شروع کرده بود. روزی هم که دانشمندان کنگره مهمانسرا را ترک می کردند، هرجا پوستر برنامه را زده بودند با خشم می کند و در برابر اعتراض من و بعضی دیگه جواب می داد که فتوای مبارک امام جمعه است. البته دفعه اولش هم نبود که از این کارها می کرد. یک بار دیگه تصویر تمام مناظر تاریخی ایران، مثل تخت جمشید و آرامگاه حافظ و خیام و عطار و فردوسی و بیستون و غیره را که اداره جهانگردی به مهمانسرا داده بود، از دیوارها کنده و به جاش تمثال ائمه ی اطهار را زد. خلاصه اش، چه درد سرتون بدم. صبح ساعت هشت وقتی من رفتم توی دفترم و پوستر را پاره پاره دیدم برگشتم به سرسرای مهمانسرا و به دنبال آقامراد گشتم. دلم می خواست دو کلمه با آن مرد مؤمن حرف بزنم. بغض گلویم را گرفته بود. می خواستم بهش بگم. آخه دین و ایمون سر جای خودش. چرا عکس تمثال فردوسی را پاره می کنه. و چرا پاره پاره ها رو روی میز من که می دونه از ارادتمندان فردوسی هستم می ریزه؟!!! اقلا می تونست محترمانه جمع کنه و گوشه ای در آرشیو بگذاره. خلاصه ش اون روز این طرف و آن طرف سراغش رو گرفتم. در آن ساعت صبح فقط خانم بیرجندی که پشت میز پذیرش مهمان می ایستاد سر پستش حاضر بود و وقتی سراغ آقامراد رو گرفتم بهم گفت که چند لحظه پیش آقامراد رو دیده که مثل آدمی که کسی دنبالش کرده باشه به دو رفته طرف حیاط. من هم با عصبانیت رفتم به طرف حیاط. اما فقط یک کوتاه آقامراد رو دیدم. با یه حالت عجیب! دیدم سرش رو توی حوض آب فرو کرده بود. به خیالم رسید که گلاب به روتون حال بهم خوردگی چیزی داره. یا داره وضو می گیره یا گرما زده شده. چه می دونم. خلاصه اش اینجوریش رو دیگه ندیده بودم. چند لحظه ایستادم که سر بیرون بیاره و سلامی بکنم و در باره ی پوستر جویا بشم. ولی انگاری آقامراد رفته بود تو دنیای دیگه. چون وقتی هم سرش را از تو حوض بیرون آورد و من هم سلام کردم؛ بربر مرا نگاه کرد و قدرت خدا حتی جوابم را هم نداد. هیچ وقت اونو به این حالت ندیده بودم. آن قدر حالتش عجیب بود که من جرأت نکردم حرفی بزنم. و پیش خودم گفتم باشه یه وقت دیگه.»

ـ محسن زاده: «ولی وقتی شما ایشان رو دیدید زنده بود و نفس می کشید.»

ـ سیاوش فرخزاد: «در زنده بودنش هیچ شکی ندارم یعنی چه عرض کنم. شاید زیادی هم زنده بود. تند تند، نفس نفس می زد و مثل بهت زده ها نگام می کرد. هیچ وقت ما آقامراد رو اینجوری ندیده بودیم. حالت عجیبی داشت.برافروخته بود. آن قدرعجیب که من گفتم اگه حرف بزنم ما رو لت و پار می کنه. این بود که زیاد جویای علت نشدم.»

ـ محسن زاده: «آیا این آخرین باری بود که آقامراد کرگانی را می دیدید؟»

ـ سیاوش فرخزاد: «درسته. چون من ساعتی بعد از رتق و فتق امور به دانشگاه رفتم. و چند روز بعد که برگشتم به من گفتن که ناپدید شده و السلام و نامه تمام.»

 محسن زاده سخت کلافه شده بود. هیچکدام از این اعترافات در پرونده ی آقامراد کرگانی ثبت نشده بود. داستان دشمنی او با فردوسی و مهمانان همایش و اختلافش با این دانشجوی رشته ی ادبیات دانشگاه فردوسی…… چیزی در ذهن او زنگ میزد و او را به سوی اندیشیدن در این باره سوق میداد. ولی مغزش قاصر ازحل معما بود. از سوئی حواسش مجذوب ماجرای زهرا بیرجندی شده بود. مسئله ی غیبت و بیماری او پس از ناپدیدی آقامراد کرگانی، مثل یک دریچه ای بود که هم می توانست به تاریکی و هم به روشنائی راه داشته باشد. از ارسال دو پاسدار به در خانه ی خانم بیرجندی ساعتی می گذشت ولی از حضور او خبری نبود. محسن زاده چندین بار به وسیله فرستادن پیامک های تلفن همراه یا اس ام اس، به مأموران جستجوگر جویای قضیه شد ولی خبری دریافت نکرد. تصمیم گرفت بازجوئی را ادامه دهد. هنوز یک نفر دیگر مانده بود که در آن روز کذائی بیست و هفت اردیبهشت در مهمانسرا آقامراد را دیده بود.

شهادت روح الله نیشابوری

 شاهد جدید به نظر شصت و شاید شصت و پنج ساله می رسید. ریش و موی سفید و قدی بلند و با وجود کبر سن اندامی محکم، و از آن چهره ها داشت که در همان نگاه نخست مهر و اطمینان را جلب می کرد. پیراهن شطرنجی پاکیزه و شلواری اطو کشیده به تن داشت. و با آرامشی عارفانه سخن می گفت.

ـ محسن زاده: «لطفا خودتان را معرفی کنید.»

ـ شاهد: «بنده روح الله نیشابوری متولد شهریور بیست و پنج، متولد خاک پاک و شاعر پرور نیشابور هستم. مدت پنج سال است که در این مهمانسرا خدمت می کنم.»

ـ محسن زاده: «سمت شما چیست و سر و کارتان با آقامراد کرگانی تا چه حد بود؟»

ـ نیشابوری: «خدمتگزار شما قبلا معلم مدرسه و ساکن نیشابور بودم. بعد از فوت والده ی بچه ها، به مرض سرطان دیگر تاب ماندن در نیشابور را نداشتم. چشم دیدن جای خالیش را نداشتم. نقل مکان کردم به مشهد و خلاصه برای سرگرمی، به سمت راننده در مهمانسرا استخدام موقت شدم. با آقامراد خیلی سر و کار داشتم. چون بیشتر خریدها و تدارکات و امور حمل و نقل با بنده بود. ایشان سفارش میداد و بنده خریداری میکردم و تحویل ایشان میدادم.»

ـ محسن زاده: «خب از ناپدید شدن آقامراد کرگانی چه می دانید؟»

ـ نیشابوری: «آقای بازجو من فقط بگم که آقامراد آدم خوبی بود فقط یه قدری….»

ـ محسن زاده: «آقا لطفا به گذشته صحبت نکنید ایشون که نمرده فقط ناپدید شده.»

ـ نیشابوری: «استغفرالله. بعله عرض می کردم. آقامراد آدم بسیار خوبی بود و هست. ولی خب کمی پیله ای بود. دائم گیر می داد. یعنی خدا وکیلی تقصیر خودش هم نبود. وسواس عجیبی داشت. یادمه یه دفعه سه چهار بار ما رو فرستاد دنبال یک آب ژاول مخصوصی که به قول خودش به»توان صد»، ضد میکرب های کفر  عمل می کرد. اگر یه خارجی غیر مسلمون پا به مهمانسرا می گذاشت، بعد از رفتن، جا و مکانش رو، عوض یه دفعه، هفت دفعه نظافت می کرد. با غیر مسلمونها در اساس رابطه ی خوبی نداشت. اصلا خیال می کرد این مهمانسرا بخشی از حرم شاه خراسان امام رضاست. فقط شیعیان و زوار را پذیرا بود. با بانوان بدحجاب که دیگر چه عرض کنم؟ بدحجابی روی اعصابش بدجوری اثر می گذاشت. خیال میکرد زن بد حجاب یعنی میکرب. الغرض همونطور که آقا سیاوش هم گفت با مهمونهای دانشگاه و کنگره ی فردوسی خوب تا نمی کرد. سر همین دائم با آقا سیاوش کلنجار می رفت. کار بحث و جدلشون گاهی خیلی بالا می گرفت. آقامراد والله چی بگم، پناه بر خدا، گاهی به آن حضرت، منظورم حکیم فردوسیست بدجوری توهین می کرد. می گفت اگه به جای داستان شاهان ظالم و طاغوتی داستان ائمه اطهار رو نوشته بود آمرزیده می شد. آنقدر می گفت و می گفت، مخصوصا جلوی آقا سیاوش که آقا سیاوش عین ترقه از جا در می رفت. هرچی بهش می گفتم آقا جوونه راحتش بذار. می گفت باید ارشاد بشه. اگه به جای این خزعبلات و کفریات و گبریات شاهنامه و طاغوت نامه….بیاد شبا قرآن بخونه، تازه می شه داخل آدم».

– محسن زاده: «ببینم تا حالا با هم دست به یقه هم شده بودند؟»

ـ نیشابوری: «دست به یقه که نه ولی بازار لج و لج بازی و تیکه پرونی بینشان حسابی گرم بود.»

ـ محسن زاده: «آخرین باری که کرگانی را دیدید کی بود؟»

نیشابوری در برابر این پرسش حسابی رنگ و به رنگ شد و سر در جیب تفکر فرو برد و چند لحظه ای سکوت کرد و وقتی محسن زاده پرسشش را بار دیگر این بار با تحکم بیشتر تکرار کرد: «آقا ی نیشابوری پرسیدم آخرین باری که کرگانی را دیدید کی بود؟» نیشابوری سر بلند کرد و با حالتی عصبی گفت:

ـ «آقای باز جو اولش بگیم به پیر و پیغمبر و به همه مقدسات عالم قسم، ما اهل تهمت زدن و این حرفها نیستیم. به روح پاک همسرم، به خاک اختر از جهان رفته ام قسم، ما خودمون خواهر و مادر داریم. ناموس پرست هستیم. اولش هم گفتیم که آقامراد واقعا مؤمن و مسلمان و زاهد و بسیار چشم پاک بود. ولی چون حسب الامر شما قراره همه چیز گفته بشه، تا شاید معمای ناپدیدی حل بشه، من آنچه به چشم خودم دیدم می گم تفسیرش با خودتونه. شما که نماینده ی امام هستین همه خواهرا وبرادرا و شوما رو به سر شاهد میگیرم اگه خدای ناکرده حرفای منو تهمت تلقی کنید….»

– محسن زاده: «آقا حرفتون را بزنید وقت جلسه را به قسم و آیه نگیرید.»

ـ «استغفرالله! پناه بر خدا! خداوندا گناهان ما رو عفو کن. راستش آخرین باری که ما ایشون را دیدیم، همان روز بیست و هفت اردیبهشت بود. من در آن روز قرار بود محموله ی سفارشی آقامراد را پیش از ظهر تحویل بدم که به قول خودش بعد از رفتن هیئت دانشگاهی کنگره ی فردوسی، جسارته ولی به قول خودش گبر پرستا، نظافت اساسی و گبرزدائی در اطاقها رو صورت بده. ساعت حدود ده صبح بود که به جلوی در مهمانسرا رسیدم. ولی هر چی زنگ اطاق آقامراد را زدم که بیاد و محموله را از من تحویل بگیره خبری نشد که نشد. برای همین خود روی مهمانسرا را جلوی در گذاشتم و به دنبال آقامراد به سرسرا آمدم. معمولا و شبانه روز یه نفر در میز پذیرش مهمان دم در ورودی مهمانسرا می نشینه. آن روز گویا نوبت خدمت خانم زهرا بیرجندی بود. ولی ایشون هم نبودن. هرچی زنگ زدم دیدم خبری نیست. خیلی تعجب کردم. بعد چشمم به آسانسور افتاد که در طبقه ی سوم ثابت ایستاده. پیش خودم گفتم شاید آقامراد طبقه بالا باشه. داره آسانسوری چیزی تعمیر می کنه. خلاصه ش استغفرالله خدایا از گناهان ما درگذر. آقامراد ما رو حلال کن…..»

ـ محسن زاده: «آقا حرفتون رو بزنید.»

نیشابوری سرش را میان دو دست گرفت و در حالی که دانه های درشت عرق بر پیشانیش نشسته بود به گفتارش ادامه داد:

ـ «من راه پله ها را گرفتم و رفتم به طبقه سوم در همه ی اطاقها بسته بود جز دو اطاق. از یکی صدای گفت و گوئی به گوش می رسید. نزدیک شدم. صدا از اطاق ته راهرو میآمد. اطاقی که در حقیقت یک سوئیت بزرگ و مخصوص مهمانان ویژه است. تو مهمانسرا بهش می گنVIP سوئیت. نزدیکتر که شدم صدای آقامراد را تشخیص دادم. البته صدا که چه عرض کنم، داشت ضجه می زد. فریاد می زد. چیزهای عجیبی می گفت. درست مفهوم نبود. مثل حالت التماس بود. داد می زد. نزدیکتر که شدم فهمیدم که تنها نیست و داره با کسی نجوا می کنه: با حالت تضرع و گریه فریاد می زد و می گفت: “منو ببخش. خدایا توبه می کنم. خانوم بیرجندی ارواح خاک رفته هات راز من رو فاش نکن. قسمت میدم. دیگه ازین حرفها نمی زنم. همین جا قسم می خورم. بهت قول میدم…….»

ـ محسن زاده: «آیا داخل اطاق را هم دیدید یعنی به چشم خودتان خواهر بیرجندی را دیدید؟ «

ـ نیشابوری: «آقا به این امام هشتم، به این شاه خراسان قسم. ما اهل تهمت نیستیم. و هر چی امروز گفتیم عین حقیقته. من آهسته نزدیک اطاق شدم و در را بازکردم. دیدم استغفرالله خواهر بیرجندی روی تخت نشسته بود. بدون حجاب و خیلی هم پریشان حالت. داشت به خودش می لرزید. آقامراد کرگانی هم افتاده بود روی پاهای بیرجندی و سخت می گریست. و همچنان التماس می کرد که راز او را پیش کسی فاش نکند. تا چشمش به من افتاد، مثل جن دیده ها دو پا داشت و دو پای دیگر قرض کرد و حالا فرار نکن و کی فرارکن؟!!!!. اصلا قبل از این که من بتونم حرفی بزنم، پرید تو راه پله و حتی کفش هایش را جا گذاشت و عین آدمی که غیب بشه غیب شد که غیب شد که دیگر تا امروز روز از او خبری نشد که نشد.»

ـ محسن زاده: «پروردگارا به حق چیزهای نشنیده و ندیده. خب خانم بیرجندی چی؟ از ایشان چیزی نپرسیدید؟»

ـ نیشابوری: «والله چه عرض کنم. بنده آن قدر حیرت زده شده بودم که زبانم بند آمده بود. فقط یک کلمه پرسیدم خانم بیرجندی چه اتفاقی افتاده؟ حال ایشون هم همچی تعریفی نداشت. به شدت گریه می کرد. فقط به من گفت: «آقا نیشابوری ارواح خاک رفتگانت فکر بد نکن. بدو تا دیر نشده برو دنبالش ببین کجا رفت؟»

 من به سرعت به دنبال آقامراد آمدم پائین ببینم چه بلائی سرش اومده. هر سوراخ سمبه ای را که فکر می کردم ممکنه توش پنهان شده باشه گشتم. ولی بی فایده بود. حتی با ماشین هم مسافتی را در اطراف مهمانسرا گشتم و هیچ اثری از آقامراد ندیدم.»

– محسن زاده: «و خواهر بیرجندی را چی؟ آیا در آنروز باز هم ایشان را دیدید؟»

– نیشابوری: «خیر ایشان را هم دیگر ندیدیم. گویا ایشان بعد از ناپدیدی آقامراد مدتی بیمار گشته و بعد هم خلاصه اش از خدمت کناره گرفته.»

ـ محسن زاده: «آیا در باره ی این مسئله با کسی حرفی نزدید؟»

ـ نیشابوری: «آقا تا امروزه روز خدا گواه است ما حرفی نزدیم. ما خودمون ناموس داریم. خودم را گذاشتم جای همسر بیرجندی اگه یه کسی به من بگه که استغفرالله زنت با یکی تو اطاق هتل خلوت کرده….آقا زبونم لال به پیغمبر من پشت سر آقامراد نماز میخونم. به این شاه خراسان هنوز هم باورم نمیشه…..از طرفی از خواهر بیرجندی هم خدا شاهد است جز نجابت و سر به راهی ما چیزی ندیده بودیم……خدا گناهان همه را ببخشد. نعوذ بالله من الشیطان الرجیم.»

نیشابوری را گریه ای پر درد فراگرفت. دیگر قادر به صحبت نبود. محسن زاده او را از گفتن بیشتر معاف کرد.همهمه ی هراس برانگیزی هم از حاضران اطاق بازجوئی برخاسته بود. همه ی  در گوش هم پچ پچ میکردند. محسن زاده در حالتی از حیرت فرو رفته بود. مسئله هم می توانست بسیار روشن باشد و هم بسیار پیچیده. جریان یک عشق و عاشقی میان مردی زاهد و مؤمن با زنی درستکار و مزدوج…….یعنی چنین بوده است؟؟؟؟ یعنی آقامراد از عشق این زن سر به بیابان گذاشته؟ چرا در بازجوئی های قبلی هیچ یک از این شهادتها ثبت نشده بود؟ آیا بازجویان قبلی از کنار قضیه گذشته اند؟ به چه دلیل؟

محسن زاده دیگر حسابی کلافه شده بود. از زهرا بیرجندی هم خبری نبود. باید هر طور شده این زن را ملاقات می کرد. چه موجود عجیبی باید باشد که  کارگر زاهد و مؤمن را به دیوانگی کشانده. آیا داستان شیخ صنعان بود که تکرار میشد؟. آیا باید هر دو را به مکافات رسانید؟ ازکجا معلوم که نیشابوری راست بگوید؟ تازه کرگانی که ناپدید بود و زهرا بیرجندی هم که خود نشان نمی داد. از میان شاهدان هم تنها نیشابوری بود که به این قضیه خلوت کردن آقامراد با این زن مرموز اشاره کرده بود.سر محسن زاده اندازه ی یک کدو باد کرده بود.

 شهادت زهرا بیرجندی:

بازجو محسن زاده را وسوسه ی پرتوانی برای دیدن زهرا بیرجندی فرا گرفته بود. ولی از سوئی دیگر از این زن مرموز خبری نبود. وقت ناهار و نماز فرا رسیده بود. کارمندان همه خسته بودند. همهمه ی عجیبی در اثر شهادت نیشابوری در سالن بالا گرفته بود. محسن زاده در فکر صدور اجازه ی نماز و ناهار بود تا از این همهمه کمی کاسته شود که ناگهان سر و کله ی دو پاسدار مأموری که به دنبال زهرا بیرجندی رفته بودند پیدا شد. یکی از دو مأمور در پاسخ نگاه جوینده ی بازجو در گوش او چیزی گفت که بازجو مثل ترقه از جای خود پرید و راهی دفتر ریاست مهمانسرا شد و از دو پاسدار هم خواست که او را دنبال کنند.و در آنجا مشغول مؤاخذه ی مأموران شد:

ـ «دقیقا به من بگوئید چه گفتید و چه شنیدید.»

ـ «قربان حقیقت اینه که، یعنی اینجوری که همسرشون گفتن، زهرا بیرجندی پس از ناپدیدی آقامراد مدتها در بیمارستان روانی تحت نظر بوده و بعد هم بچه دار شده و حالا که قدری جون گرفته و برگشته سر زندگی دیگه حاضر نیست در این جریان دخالت کنه.»

ـ محسن زاده: «یعنی چی مگه دلبخواهه؟! ببینم اینو خودش به شماها گفت؟»

ـ مأمور پاسدار: «خیر قربان. عرض کردیم. اصلا ما خواهر نامبرده رو ندیدیم. همسرشون ما رو جواب کرد و گفت اصلا خانومش رفته  بیرجند لادست والده ش مرخصی. (…هرهرخنده)»

ـ محسن زاده: » اگر یک دفعه دیگه از این جور کلمات نامربوط بکار ببرید و مسخره کنید من می دانم با شما. فعلا بروید بیرون در منتظر باشید. تا من یک حکم جلبی چیزی بنویسم. در آن صورت قانونا نمی تواند در جلسه حاضر نشود.»

 یک ساعت از ظهر می گذشت. اذان ظهر پخش شده بود. و شاهدان و کارمندانی که به جلسه احضار شده بودند، برای رفتن و صرف غذا کمی بی قراری می کردند. بازار پچ پچ ها و شایعات جان گرفته بود. محسن زاده قاصر از هر گونه پیشرفتی در پرونده، کلیه حاضران را تا ساعت چهار بعد از ظهر مرخص کرد.

مهمانسرای جهاد دانشگاهی به طرز عجیبی خلوت شد. کارمندان همه برای صرف ناهار به تالار غذاخوری رفتند. محسن زاده دعوت آقای گوهرین را برای صرف ناهار نپذیرفت:

ـ «من بعداً خدمت می رسم. حاج آقا شما تشریف ببرید.»

بازجو غوطه ور در این کلاف سر در گم، دلش می خواست بنشیند و به گفته ها و شنیده ها فکر کند. یک صندلی از سرسرا برداشت و آمد کنار باغچه و نزدیک حوض آب نشست و به فواره ی بیجانی که آب را با اوج مختصری بالا می برد خیره شد و به فکر فرو رفت. حرفها و نقلها و آدمها را از نظر می گذراند:

سیاوش فرخزاد می گفت: آقامراد را شب قبل دیده که با شدت و حدت پوسترهای فردوسی را پاره پاره می کرده….صبح روز بعد او را دیده که سر در حوض در همین حوض آب فرو برده و مدتی طول کشیده تا سر برون کرده. کاش این حوض این آب شفاف زبان داشت و آئینه وار راز میگفت. بیان می کرد که آن روز کذائی بیست و هفت اردیبهشت در سر آقامراد چه می گذشته؟!!!

نیشابوری می گفت که آقامراد مثل دیوانه ها فریاد می کشیده و به خانم بیرجندی التماس می کرده که راز او را فاش نکند…..

حجتی می گفت او را مثل پسرش دوست داشته…

مریم کفالتی تکرار می کرد که خیلی پیله ای بود.

نیشابوری می گفت دائم سر مسئله ی فردوسی با آقا سیاوش فرخزاد کلنجار میرفت……

افکار و حرفها در سرش چرخ می زد. دانش بازپرسی او قاصر از حل این معما بود. عقلی دیگر می بایست، منطقی دیگر، بینشی دیگر از تباری دیگر تا بتواند سر از این قضیه در بیاورد….. اختیار تفکراتش را از دست داده بود. وحشت داشت. نکند حکمی، قضاوتی بکند خلاف حقیقت. خلاف شرع. تهمت زدن به زنی که….. ای کاش او را فقط یک بار می دید. شهادت او را می شنید. به نظرش می رسید این آقامراد همچین شخصیت محبوبی هم نبوده. مثل این که موی دماغ خیلی ها هم بوده. نکند یک ساخت و پاخت دستجمعی باشد……

زمزمه ی ثابت فواره و گرمای خردادی بعد از ظهر، او را در حالت سکرآوری فرو برده بود. حقیقت چه قدر می توانست نزدیک و قابل دسترس باشد و در عین حال چه قدر دور و دست نیافتنی. سرش در اثر حرفها و شهادتهای ضد و نقیض به شدت گیج می رفت. در یک لحظه از ذهنش گذشت که مثل آقامراد سرش را در حوض آب فرو کند. اما ناگهان با شنیدن صدای زنانه و لطیفی به خود آمد:

ـ «ببخشید بازجو محسن زاده شما هستید؟»

محسن زاده شگفت زده از حضور زن، نیم خیزشد و گفت:

ـ «بعله، بع..بع.له فرمایشی دارید؟»

ـ «من زهرا بیرجندی هستم. به من گفتند که شما را اینجا می توانم پیداکنم.»

محسن زاده به شنیدن نام او یک متر از جاپرید. زنی محجبه با چهره ای بسیار نورانی و زیبا مانند شبحی در برابر او ظاهر شده بود. محسن زاده اصلا نفهمیده بود آن زن ازکجا و چگونه در برابر او سبز شده بود. اگرحتی آن دیده ها و ناشنیده های نامتعارف هم نبود، حضور غیر مترقبه ی آن زن کافی بود تا آن روز به عنوان یکی از شگفت انگیزترین روزهای زندگی بازجو محسن زاده رقم بخورد.

ـ زهرا بیرجندی: «آقای بازجو من باید با شما حرف بزنم. اعترافاتی دارم که می خواهم به طور خصوصی خدمت شما عرض کنم. اگر ممکن است برویم به اطاق ویژه مهمانان VIP، فکر می کنم همه برای ناهار و نماز رفتند و تا ساعت چهار بر نمی گردند. «

زن یا همان کسی که خودش را زهرا بیرجندی معرفی کرده بود، بدون آن که منتظر پاسخ بازجو بشود، به جلو راه افتاد و محسن زاده هم بدون هیچ مقاومتی او را دنبال کرد. در یک لحظه از ذهنش گذشت که اطاق ویژه مهمانان VIP که در انتهای راهرو ی طبقه ی سوم قرار داشت، بر طبق شهادت آقای نیشابوری همان مکانیست که آقامراد آخرین بار زنده دیده شده و همان جائیست که زهرا بیرجندی با ناپدید شده خلوت کرده بوده.

بیرجندی با قدمهای محکم راه می رفت. گوئی از همه چیز مطمئن بود. در اطاق را با کارت مخصوصی بازکرد. محسن زاده را تعجبی دیگر در گرفت: مگر نمی گفتند که دیگر در اینجا کار نمی کند. پس این کارت در!!!!!!! نکند تله ای در کار باشد؟

اطاق ویژه در حقیقت یک سوئیت بزرگ بود با سالنی مبله و اطاق خواب جدا و آشپزخانه و همه ی وسائل. بیرجندی که پیدا بود به همه ی گوشه و کنار اطاق ویژه وارد است، ابتدا دستگاه تهویه را زد، تا کمی هوای گرفته ی اطاق را عوض کند. سپس از درون یخچال دو نوشیدنی خنک بیرون کشید و بر روی میز قرار داد. خودش درون یکی از مبلها قرارگرفت و به محسن زاده پیشنهاد کرد درون مبل دیگری بنشیند.

در تمام مدتی که زهرا بیرجندی درون اطاق به این طرف و آن طرف می رفت، محسن زاده با چهره ای برافروخته و چشمان از حدقه در آمده او را برانداز می کرد. محو اندام زیبا و کشیده و خرامیدنهای پر کرشمه ی او شده بود که حتی از زیرحجاب سفت و سخت باز هم جلوه گر بود. می خواست زبان باز کرده چیزی بگوید اما در حیرتی توان گیر فرو رفته بود. تا حالا او بود که چرخش امور را در دست داشت ولی از لحظه ای که آن زن مرموز وارد قضایا شده بود، گوئی دیگر اراده ای نداشت. او بود که سرنخ ماجرا را در دست گرفته بود.

ـ «بفرمائید نوشیدنیتان را میل کنید. خیلی با شما حرف دارم جناب بازجو. می دانم که سرتان پر از سئوال است.»

محسن زاده لبی تر کرده و جانی گرفت و گفت:

ـ «امیدوارم بدانید چه می کنید سرکار خانم. خب کاملا به گوش هستم.»

 زهرا بیرجندی جرعه ای نوشیدنی خنک نوشید و درحالی که حجابش را صاف و صوف می کرد، گفت:

ـ «ببینید آقای بازجو. آنچه می خواهم به شما بگویم بیش از یک سال است که در دل من ذخیره شده. من قسم یادکرده بودم که این راز را برملا نکنم. ولی حالا شرایطی پیش آمده یعنی زمانه طوری چرخیده که به من اجازه داده شده که با شما و فقط شما که مأمور کشف قضیه هستید این راز را آن هم در اینجا برملا کنم.  ببینید در رابطه با خلق و خوی آقامراد کرگانی من چیزی ندارم که به گفته های همکارانم اضافه کنم. حتما تا حالا آقای حجتی در مورد وسواسهای آزار دهنده ی او گفته، حتما گواهی مریم کفالتی را در رابطه با علاقه ی آقامراد به رعایت حجاب و این حرفها و حفظ موازین شرعی شنیدید و حتما آقا سیاوش در رابطه با دشمنی آقامراد با فردوسی و بد دهانی ها و تهمتهای او برایتان گفته. من اطمینان دارم که از همه بیشتر شهادت نیشابوری و سیاوش فرخزاد برای شما اهمیت دارند. منظورم شهادت کسانیست که در روز کذائی بیست و هفت اردیبهشت، فردای اتمام همایش فردوسی و روز ناپدیدی آقامراد او را دیده اند. اینطور نیست؟»

محسن زاده که کم کم از سیطره  ی تأثیر و حکم خانم بیرجندی خارج می شد و آهسته آهسته یادش میآمد که اوست بازجوی اصلی، بادی در صدایش انداخته گفت:

ـ» شهادت خودتان را فراموش کردید سرکار خانم. اصلا به بنده بفرمائید شما برای چه در بازپرسی حاضرنشدید؟ این چه بساطیست؟ چرا غیبت یک ساله؟ چرا انتخاب این اطاق مهمان ویژه؟ همه ی این مسائل را باید توضیح رسمی بدهید. اصلا باید شما همین الساعه به پاسگاه. بیائید.و….»

بازجوی خشمگین آماده ی ترک اطاق بود که بیرجندی با تضرع و خواهش جلوی او را گرفت:

– «جناب بازجو تمنا می کنم. همه ی این مسائل صاف خواهند شد. شما کمی صبر و حوصله کنید. من که عرض کردم که می خواستم فقط با شخص خودتان راز گشائی کنم.»

 شنیدن کلمه ی «راز» کمی محسن زاده را آرام ساخت.

ـ «بسیارخب گوش می دهم سرکار خانم بفرمائید. ولی لطفا در اطاق را باز بگذارید.»

بیرجندی اطاعت کرده شرط را پذیرفت و آغاز به صحبت کرد.

– » اول خودم را معرفی می کنم. زهرا بیرجندی هستم بیست و هفت سال دارم. دانشجوی رشته روانشناسی هستم و هفته ای چهار روز در مهمانسرای زائران قدس مشهد برای کمک خرج زندگی کار می کردم. مزدوج هستم و یک فرزند سه ماهه دارم. همسرم ایرج باستانیست که او هم دانشجوی رشته ی روانکاویست و ما در دانشگاه با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم. همه چیز بین ما خوب بود تا وقتی که قضیه ی این آقامراد پیش آمد.»

ـ محسن زاده: «پس حقیقت دارد که…..»

بیرجندی درحالی که بغض گلویش را گرفته بود. اضافه کرد:

– «خیر هیچ چیز حقیقت ندارد. یعنی حقیقتی هست ولی نه آنچه همگان فکر می کنند. لطفا به باقی داستان گوش فرا بدهید. تنها امیدم شما هستید. قضیه را از روز صبح روز ناپدیدی شروع می کنم.

روز بیست و هفت اردیبهشت، یعنی فردای عزیمت مهمانان همایش فردوسی که به خاطر کمبود جا استثنائا در مهمانسرا ی زائران قدس مکان داده شده بودند، روز کار من بود. همیشه دو نفر در بخش پذیرش یا رسپسیون مهمانسرا پشت میز میایستند. در آن روز فقط من بودم. خانم قوامی همکار دیگر من با حجتی و بقیه رفته بودند به مهمانسرای دولتی برای پذیرش مهمانان مخصوص رئیس جمهور. باری من صبح زود سر ساعت هفت و نیم به سرکارم آمدم. آقامراد پیش از من آمده و مشغول آب دادن به گلها بود. سلام بلند بالائی کرد و گفت:»رفتن. شکر خدا رفتن.» پرسیدم کی آقامراد؟ پاسخ داد گبرها، دشمنان دین و ایمون، خدا نسلشونو برداره، به خدا اگه دستم می رسید همون توس رو هم با خاک یکسان میکردم و از اینجا بر میداشتم. تا انقدر هر سال این بت پرستا خاک پاک خراسان را نجس نکنن. انقدر تو سر جوونهای مردم آشغال نریزن. هرسال یه بساطی راه می اندازن. به جای خدا پرستی فردوستی پرستی و خیام پرستی و عطار پرستی.!!!.. تشویق جوونای مردم به شرابخوری و هرزگی و نقالی!!! هیهات به خدا اون مرحوم خلخالی رو نگذاشتن کارش رو درس انجام بده…»

 اعتناء نکردم. به حرفاش عادت کرده بودیم. فقط آقا سیاوش بود که از پسش برمیامد و حوصله کلنجار رفتن را داشت. خلاصه من هم راهم را کشیدم و آمدم به سرسرا و رفتم سرکار و بار خودم. چند لحظه بعد آقامراد را دیدم که سطل و جارو و سائل نظافت به دست آمد جلوی میز من و باز به طرز زننده ای گفت:

«خانم بیرجندی این جارو را می بینید یک روز خاک روبی کامل از هر چه کافره خواهم کرد. «بعد هم اضافه کرد: «من امروز خیلی کار دارم باید یک گبرزدائی کامل از اطاقهای اشغالی همایش فردوسی بکنم. اگه آقا نیشابوری آمد یک ندا به من بدین به اطاق ویژه، بیام پائین محموله نظافتی را بگیرم.»

 بعد هم آسانسور گرفته و رفت به طبقه سوم، به همین مکانی که الآن ما در آن هستیم یعنی اطاق VIP که در اختیار یکی از بزرگترین دانشمندان فردوسی شناس بود که از یکی از مراکز بزرگ ایرانشناسی خارج مهمان همایش بود و آقامراد چه عرض کنم چشم نداشت ایشان را ببیند. «

ـ محسن زاده: «علت خاصی داشت؟»

ـ بیرجندی: «والله چه عرض کنم. ایشان مقام علمی بسیار بزرگی هستند. هر روز جماعت زیادی از دانشجویان برای دیدنشان میامدند. مثل خدائی که به روی زمین آمده باشد ستایششان می کردند. هر روز در سرسرای مهمانسرا و رستوران و غیره جلسه ی دیدار و بحث در باره ی فردوسی برپا می شد. مهمانسرای زوّار از محل اقامت زوّار امام تبدیل به یک دانشکده ی ادبیات می شد. حال و هوای فردوسی شناسی را به خود می گرفت و آقامراد در رنج و بغض دائمی.

ـ محسن زاده: «خب. باقی داستان»

ـ بیرجندی: «عرض می کردم. آقامراد رفت به طبقه ی سوم. نمی دانم چه قدرگذشت؛ بیست دقیقه شاید هم کمتر، که من ناگهان دیدم آقامراد به دو از راه پله ها پائین آمده و مثل کسی که از چیزی فرار کند به طرف حیاط دوید و با شدتی باور ناکردنی سرش را درون حوض فرو برد. من کمی نگران شدم. گفتم نکنه چیزیش شده، مسموم شده یا چه می دونم برق گرفته…عین وحشت زده ها شده بود. در این بین آقا سیاوش هم که تازه رسیده بود، از درون دفترش جست زد بیرون. او هم به طرز عجیبی عصبانی بود. جمله هایش را خوب به یاد دارم. می گفت: من پدر این مرتیکه رو در میارم. من باباشو جلو چشمش میارم.»

من که هنوز ازحالت عجیب آقامراد حالم جا نیامده بود پرسیدم:

«چی شده؟ پدر کی را در میاری؟ چرا امروز همه دیوونه شدن؟»

 گفت: » کجاس این آقامراد؟ «این مرتیکه ی بی همه چیز همه ی پوسترهای فردوسی رو پاره پاره کرده و از قصد پاره ها شو روی میز من ریخته.»

باز دوباره از من پرسید: «این بی همه چیز وطن فروش کجاس؟»

 گفتم: «مثل این که حالش خوب نیست. الآن پیش پای شما دوید طرف حیاط. انگاری مسمومیتی چیزی گرفتتش……»

 آقا سیاوش منتظر نشد حرف من تمام بشود. به شتاب به طرف حیاط رفت. من پیش خودم گفتم الآنه که یک دعوا و کتک کاری راه بیفته. دنبال آقا سیاوش آمدم تو حیاط. دیدم کنار حوض ایستاده و سر آقامراد را از حوض بیرون کشیده و داره بربر تماشاش می کنه. در این بین تلفن پذیرش مهمان زنگ زد. من به سرسرا برگشتم. چند لحظه بعد آقا سیاوش را دیدم که داره به دفترش میره. دست و بالش حسابی خیس بود. پرسیدم: «چی شده آقا سیاوش؟ آقامراد مشگلی داره؟»

پاسخم داد: «هیچی بابا یه خورده خاکشیرش بدین انگار گر گرفته. چند رکعت نماز وحشت بخونه خوب میشه.» و بعد هم به درون دفترش رفت.

ـ محسن زاده: «آیا بعد از رفتن آقا سیاوش شما آقامراد را زنده دیدید؟»

ـ بیرجندی: «بعله که دیدم و چه دیدنی.!!!!!!! من مشغول کارم شدم. آن روز دست بر قضا کار من از همیشه بیشتر بود. چون می بایست هفته ی آینده پستم را تحویل کارمندی جدید می دادم. یک پست کارآموزی در بیمارستان روانی مشهد پیدا کرده بودم و در حقیقت آخرین روزهای کاریم را در مهمانسرا می گذراندم. می بایست هر چی دفتر و دستک بود تحویل می دادم و گزارش می کردم. سرم توی کاربود. و هنوز چندی نگذشته بود که دیدم آقامراد با لباس نیمه خیس عازم طبقه ی بالا شد. پرسیدم:

» آقامراد وضع و حال درسته؟»

جوابم را نداد. پنج یا شاید ده دقیقه بعد، درست به خاطرم نیست. دو باره آقامراد را دیدم که با هیئت و قیافه ای عجیب، هیجان زده به طرف حوض دوید. و مجددا سر در آب فرو کرد. این دفعه فریاد می زد و مثل دیوانه ها گریه می کرد. دیگه من حسابی نگران شدم. آمدم به حیاط. سرش را از آب بیرون کشیدم و با التماس پرسیدم:

«آقامراد. آقامراد صدای منو می شنوی چی شده؟ بگو. دکتر خبر کنم.» ناگهان دست برد و هر دو بازوی من رو با قدرتی باور ناکردنی گرفت و به طرف خودش کشید. بلند بلند داد می زد و گریه می کرد و می گفت:

«بیا فقط بیا ببین.» و من می پرسیدم چی چی رو ببینم ولم کن. نامحرمی دست به من نزن. «ولی ول کن نبود. با قدرتی عجیب من رو دنبال خودش می کشید. عین بختک، به من چسبیده بود و به جلو می راند. هرچه التماس میکردم آقامراد قباحت داره، از شما بعیده ولی ول کن نبود. آن قدر قدرت پیدا کرده بود که رهائی از دستش محال بود. خلاصه من رو کشون کشون هل داد به طرف آسانسور و آورد به این طبقه. در یکی از اطاقها باز بود. به شدت هولم داد درون اطاق و در رو بست. من سخت وحشت زده شده بودم. از طرفی هم دلم برایش می سوخت. احساس می کردم از چیزی سخت وحشت کرده و نیاز به کمک دارد. قدرت فریاد زدن ازم گرفته شده بود. به هر حال فایده ای هم نداشت. چون مهمانسرا خلوت بود. بیشتر مهمانهای ما که برای برنامه ی همایش فردوسی آمده بودند روز گذشته رفته بودند. کارمندان دیگر هم در مهمانسرای دولتی بودند.

 وقتی داخل اطاق شدیم، آقامراد خودش را روی زمین انداخت و سرش را در دو دست گرفت و گریه ی شدیدی سر داد. حالا گریه نکن و کی گریه کن. دائم توبه می کرد و می گفت: «خداوندا منو ببخش. منو ببخش…..» من تنها کاری که به فکرم رسید، انجام دهم، این بود که کمی آب خنک به او بدهم و آماده شوم که پاسدارها و کمکهای اولیه را خبر کنم. ولی تا می خواستم از در اطاق بزنم بیرون، با قدرتی که تصورش هم محال است دو پای مرا چسبیده و التماس می کرد که نرو! هیچکس رو خبر نکن. می پرسیدم آخه چی شده باز گریه سر می داد. با لکنت زبون اشاره می کرد به اطاق ویژه: «خانم بیرجندی اونجا تو اطاق ویژه. همه اونجان. اون اطاق….تو اون اطاق ویژه…بیا نشونت بدم. «بعد می گفت: «نه! نه! باورت نمی شه.بزار اول بهت بگم چه خبره که نگی من دیوانه ام.»

با هر بدبختی بود، دو سه لیوان آب بهش دادم. خورد. ولی تا می خواستم برم بیرون با حالتی تهاجمی مانع می شد و می گفت: «خانم بیرجندی تور و ارواح خاک امواتت اگه راز منو فاش کنی. من دیدمش به پیغمبر دیدمش.» و بازگریه می کرد و دم می گرفت: “من دیدم همه رو دیدم. «و بازگریه می کرد. هیچ چاره ای نداشتم جز این که آرام باشم و مقاومت نکنم. بالاخره یک درسهائی در مکتب روانشناسی یاد گرفته بودم. می دانستم که کسانی که دچار این گونه حالتهای وهم می شوند باید گذاشت که خودشان را خالی کنند و گرنه حالتی تهاجمی بخود می گیرند و قادر هستند به خود یا دیگران ضربه های خطرناک وارد کنند. گو این که حالت آقامراد وهم نبود. خلاصه چه دردسرتان بدهم. بعد از این که کمی آب نوشید و کمکی آرام شد. برایم گفت:

ـ «خانم بیرجندی من آمدم به اطاق ویژه که نظافت کنم. دیدم اطاق را نور عجیبی گرفته. انگاری صدها بلکه هزاران چهل چراغ روشن کرده باشند. بعد دیدم……..ای خانم بیرجندی چه بگویم باور نخواهی کرد. نگو من دیوانه ام. نگو. نمی گم آقامراد به جدم نمی گم. بگو حرف دلتو بزن چی دیدی؟ بگو. «باز گریه کرد و ادامه داد. من، من، تو اطاق ویژه، در میان نور فردوسی را دیدم که لباسی سبز برتن کرده و تاجی از زمرد بر سر داشت. در صدر اطاق نشسته بود. یکی از ملائکه ی گلچهره با دو بال سفید جامی زرین در دست، در کنارش نشسته بود و داشت و به او تقدیم می کرد. دور و برش، پائین دستش همه ی اولیاء و انبیاء نشسته بودند و سجده اش می کردند. حالتی از وهم و هراس من رو گرفت. فکر کردم خواب می بینم. خواستم بروم تو. باورتان نمی شه. باور هیچ کس نمی شه ولی دیدم خود حضرت، حضرت موسی الرضا در حالی که شاهنامه ای در دست داشت، پیش همه به جلوی در آمد و به من گفت:

«ای کرگانی تو فردوسی را لعن میکنی ای غافل، ای نادان، بدان که مرتبت او در نزد خدای تعالی از همه ی ما والاتر است. جای او در فردوس برین است. آنچه غافلانی چون تو برای ما ساخته اید از بارگاه و زیارتگاه و ایوان و مناره لایق اوست که ملتی را به ادب و هنر و اخلاق و حقیقت زنده ساخته. برو غافل برو توبه کن. و از این به بعد به نام او نماز بخوان.»

آقامراد این را گفت و دوباره به گریه افتاد. و باز التماس که راز مرا جائی نگو همه مرا دیوانه خطاب خواهند کرد. دستهایش از پاهای من جدانمی شد. من هم وضعیت جالبی نداشتم. از این حالت میان وهم و رؤیا در حیرت رفته بودم. پرسیدم خب بعد چه طور شد؟ تشویقش می کردم که حرف بزند. ادامه داد:

ـ «ای خانم بیرجندی قربان معرفتت برم درسخوانده ای فهمیده ای چی بگم ؟! فکر می کردم همه خوابه، دارم کابوس می بینم. تصور کردم از بس تو اون هفته که کنگره فردوسی بود، من به این موضوعها فکرکرده بودم، اون شمایلها تو سرم پیدا شدن. خدا از گناهان من بگذره. خلاصه. دویدم آمدم پائین سرم را کردم تو حوض. بلکی از خواب بپرم. همون موقع آقا سیاوش رسید. زبونم بند آمده بود. نمی تونستم چیزی بگم. یعنی راستش فکر می کردم هرچی دیدم وهمه یا خیاله. دوباره برگشتم بالا و با ترس و لرز و شک و تردید، به اطاق نزدیک شدم. ای خانم بیرجندی، دیدم همه جمع اند. این دفعه، این دفعه…. چی بگم خود حضرت ختمی مرتبت با نور عجیبی جلوی من ظاهر شد و به خنده گفت:

«برو ای آدم نادان. برو پیغمبرخودت را ستایش کن. ما یک کتاب نوشتیم و تازه آن را هم خودمان ننوشتیم. برایمان رقم زدند. ما آن کتاب را برای عربهای نادان آوردیم. شما پیغمبری چون فردوسی دارید که کتابی سراسر حکمت برایتان آورده و شما ملت غافل دین و کتاب عربهای نادان را ترجیح دادید…اینت جهل مسلم، اینت نادانی، اینت بت پرستی، از بدگوئی به فردوسی گناهی بدتر نکرده ای برو هم امروز توبه کن. شاید آمرزیده شوی.»

ای خانم بیرجندی من دیوانه شدم. مجنون شدم. قبض روح شدم. می خواستم خودم را بکشم. باز به حیاط آمدم می خواستم گرد شهر بگردم. سرم را باز در آب سرد بردم. دنبال کسی می گشتم که حرفهای مرا بشنود و باورکند. به خدا من دیوانه نیستم. سر هرکه اعتقاد داری بیا به اطاق ویژه و خودت به چشم خودت ببین. همه آنجا هستند. تازه یه شاعر لاغر و عینکی هم بود که دائم دم گرفته بود و می گفت:

«شاهنامه هست بی اغراق قرآن عجم

رتبه ی دانای طوسی، رتبه یپیغمبری»

حالت مرا بسنجید آقای بازجو. من چه می توانستم بکنم در برابر یک آدمی که دچار چنین حالتی شده بود. از شما چه پنهان خودم هم به وجد و هیجان عجیبی آمده بودم. می دانید در روانشناسی ما یک تئوری داریم که می گوئیم بعد از هر روانکاوی باید خود روانکاو هم روانکاوی شود. حالت من در آن روز همین بود. تمام هیجانات و التهابات آقامراد کرگانی به من هم منتقل شده بود. به خود می لرزیدم. اشک می ریختم. هم دلم می خواست به اطاق ویژه بروم و هم به خودم می گفتم: رفتن یعنی باور کردن چنین رؤیای عجیبی. آقامراد ولی دست بردار نبود و دائم تکرار می کرد:

ـ «خانم بیرجند ی تورو ارواح خاک رفتگانت، به هرچی اعتقاد داری بیا و به چشم خودت ببین. همه اشون اونجان. اونجا، تو همین نزدیکی، دور حکیم دستبوس حکیم……»

و زار زار اشک می ریخت به حدی که بالاخره مقاومت من درهم شکست. دستهای آقامراد را از پایهایم جدا کردم و با هم به درون اطاق ویژه رفتیم. با این که همه ی پرده ها کشیده و بسته بودند، اطاق پر از نور بود. چشم چشم را نمی دید. ولی از آن شخصیتها خبری نبود. من چرخی درون اطاق زدم و همه جا را بازرسی کردم. باز آقامراد به گریه افتاد:

ـ «حتما فکر می کنید من دیوانه ام. از خودم در آوردم. به خدا دیدمشون عین حقیقته. همین جا بودن.»

وضعیت اطاق البته غیر عادی بود. جای تختها عوض شده بود، و از همه عجیب تر این بود که شاهنامه ای خطی شاید مال هفتصد یا هشت صدسال پیش بر روی یکی از میزها قرار داشت و یک جام زرین قدیمی پائین یکی از تختها افتاده بود. من به دقت همه چیز را معاینه کردم. فقط یک کلمه به آقامراد گفتم:

ـ «آقامراد این اطاق محل اقامت آن دانشمند بزرگ بود که از خارج مهمان همایش بودند. شاید این شاهنامه و این جام عتیق متعلق به ایشان باشد. شاید شما خیالاتی شده اید……»

هنوز این جمله از دهان من خارج نشده بود که باز سر به فریاد و ضجه و گریه گذاشت. خودش را روی پاهای من انداخت و التماس کرد که حرفهایش را باور کنم. من را هم به گریه انداخت. در همین بین آقای نیشابوری رسید و هر دوی ما را در حالتی عجیب دید و به محض این که آقامراد چشمش به نیشابوری افتاد، عین جن زده ها دو پا داشت و دو پای دیگر قرض کرده پا به فرار گذاشت. من مدتی بهت زده نشستم. و از آقای نیشابوری خواستم که به دنبال آقامراد برود. ولی انگار آب شده و به درون زمین رفته باشه دیگه خبری ازش نشد که نشد. مدتی که از ناپدیدیش گذشت، افراد ژاندارمری سر وقت همه ما آمدند. من از ماجرای رؤیای آقامراد هیچ چیز به کسی نگفتم. چون قسمم داده بود که حرفی نزنم. فقط گفتم که در بیست و هفت اردیبهشت از مهمانسرا خارج شده و دیگر باز نگشته. چندی بعد هم من از خدمت در مهمانسرا کناره گرفتم و به کارآموزی در بیمارستان پرداختم. ولی داستان رؤیای آقامراد مرا راحت نمی گذاشت. شبها خودم هم کابوس می دیدم. شوهرم می گفت شبها نام کسی به نام کرگانی را بر زبان میآوری. به من و سلامت روانی من شک برده بود. باز هم من رازگشائی نکردم. چون استحکام زناشوئی ما در خطر بود، با روان درمانی های فراوان سعی کردم آن رؤیای عجیب و داستان ناپدیدی آقامراد را به طریقی حل کنم. هزاران سطر در باره ی پدیده ی روانی ظهور و رؤیت و ارتباط با اولیاء و شطحیات بر زبان آوردن و غیره خواندم. قضیه را جوری داشتم تعبیر روانی می کردم. پیش خودم می گفتم، طبق اعتراف خود آقامراد، آن هفته خیلی هفته ی خاصی بوده و او هم دچار وهم شده. ولی آخر چه دیده که از روی زمین و از چشم همه این طور بی خبر غیب شده؟!!!!

 چند ماه بعد خداوند فرزندی به ما عطا فرمود. وظیفه ی مادری و مشغولیات خاص آن مرا کم کم از فکر و خیال دور کرد.از کاربیمارستان هم موقتا کناره گرفتم و داشتم به آرامشی می رسیدم، تا این که……»

بیرجندی به این مرحله که رسید، دچار حالت عجیبی شد. دست و پایش به لرزیدن افتاد، صورتش گر گرفت، در نگاهش که تا آن لحظه حالت آرام و دلپذیری داشت، هاله ای از هراس نشست. محسن زاده که خودش در اثر اعترافات بیرجندی درحالتی از حیرت فرو رفته بود، از نگاه بیرجندی دچار اضطراب و لرزه شد. برخاست و لیوان آب خنکی به دست او داد.

ـ «چیزی نیست آقای محسن زاده بنشینید تا بقیه را برایتان تعریف کنم.»

ـ «مطمئن هستید که حالتان خوب است؟»

ـ «نگران نباشید. هر وقت من به ماجرای آقامراد کرگانی فکر می کنم، تمام آن حالتها دوباره بر می گردند. باور کنید به زبان ساده میآید. ولی آیا می توان بعد از چنین برخوردی باز هم به روال عادی زندگی ادامه داد؟ باری داشتم می گفتم. زندگی به صورتی ادامه داشت. تا این که چندی پیش درست در روزبیست و پنج اردیبهشت که روز جهانی فردوسی نام گرفته، من سحرگاهان با صدای در از خواب بیدار شدم. شوهرم درخانه نبود. کشیک بیمارستان بود. به جلوی در دویدم و در را باز کرد. مردی عجیب و نورانی با دستاری بر سر و لباس و دوش اندازی به سبک زمانهای قدیم، در برابرم هویدا شد. نامم را پرسید. زهرا بیرجندی هستم. فرمایش؟ سلامی بلند بالا کرد و بریدی از چرم به دستم داد. گفت که دوستی این پیام را برای من فرستاده. این گفت و پیش از آن که از چند و چون قضیه جویا شوم در پیچ و خم کوچه ناپدید شد. من آن برید را که در هم پیچیده شده و نوار زرینی به دورش بسته شده بود به خانه آورده باز کردم. به خطی خوش و با انشائی زیبا نوشته شده بود:

 به نام خداوند جان و خرد

 ای دوست گرامی بانو بیرجندی درود بر شما. امیدوارم در سایه ایزد به نیکی زندگی کنید. ستایش من بر شما باد که مرا یاری دادید. راز من در سینه سپردید. من روزگاری بسیار خوب دارم. هیچ دل نگرانی ندارم. در جوار سرورانی دانشمند هستم و شبانه روز را به فراگیری زبان پارسی و آموختن شاهنامه می گذرانم.

       من گمراه بودم. همانا نخستین نشانه ی خداپرستی میهن دوستی ست. فردوسی بزرگ راه میهن دوستی و آنچه برای رستگاری و نیکبختی در زندگی باید را در شاهنامه نشانمان داده. و راستی که گفته ی آن شاعر درست است که گفت:

شاهنامه هست بی اغراق قرآن عجم

رتبه ی دانای طوسی، رتبه ی پیغمبری

 خواستم تنها از شما درخواست کنم مادر سالخورده ی مرا از تندرستی من آگاه سازید. من نامی شاهنامه ای برای خویشتن برگزیدم. زین پس بر جای «مراد» مرا گیو بنامید. شما را به آئین راستی می خوانم. هرچه زمن شنیدید می توانید بازگو کنید. تا مردمان همی بدانند که ایزد یکتا مرا چه نیک بختی بخشش فرموده و چشمم به روشنی گشوده است.

آفرین خدای بر شما باد.

سر مایه ی مردمی راستی است

ز تاری و کژی بباید گریست….»

پس از شنیدن روایت بیرجندی از ماجرای ناپیدائی و پیدائی آقامراد کرگانی، محسن زاده در مقام حیرت فرو رفت. زبانش در دهان قفل شده بود. و دست و پایش می لرزید. میان مرحله ای از باور یا انکار در مانده بود. با صدائی لرزان پرسید:

ـ «یعنی این انشاء خود آقامراد است؟ ممکن است اصل نامه را ببینم.»

بیرجندی نامه را با احتیاط به دست محسن زاده داد. بازجو نگاهی به نامه انداخت. جنسش از چرمی نازک شاید از پوست آهو بود. خطی پر پیچش داشت و با مرکب نوشته شده بود. رایحه ای که حکایت از قدمت و تعلق آن به زمانه های دور دست می کرد، از درون نامه به مشام میرسید. محسن زاده از جا برخاست، مات و مبهوت بدون هیچ حرف و نقلی یا تفسیری نامه را از دست بیرجندی گرفت و آماده ی خروج از اطاق ویژه شد. قدمهای او نشان از انسانی حقیقت یافته می داد. اما حقیقتی ورای معیارهایی که او می شناخت.  به آستانه ی در رسیده بود که زهرا بیرجندی او را مخاطب قرار داده گفت:

ـ «صبرکنید آقای بازجو. دو مدرک دیگر را فراموش کردید.»

 محسن زاده به سوی او بازگشت و در حالی که شگفت زده به دستهای او خیره شده بود، بیرجندی دست برد و از درون کیف سیاهرنگ و بزرگی که همراه داشت یک جام زرین و یک شاهنامه ی خطی بیرون آورد و به دست بازجو داد و گفت:

ـ «من هم دیگر حرفی ندارم.»

یک هفته از ماجرای بازجوئی و از سرگیری پرونده ی آقامراد کرگانی گذشت. در روز هشتم در روزنامه ی خراسان مطلبی با این عنوان چاپ شد:

بازجو محسن محسن زاده که برای رسیدگی به پرونده ی ناپدیدی آقامراد کرگانی، کارگر امور داخلی مهمانسرای زائران قدس، از استان مرکزی و دفتر رهبری به خراسان آمده بود در روز هفت خرداد ماه از محل مهمانسرا خارج گشته و تا کنون هیچ نشانی از او یافت نشده است. کارمندان مهمانسرای زائران قدس در این باره اظهار بی اطلاعی کامل کرده اند. اگر کسی از نامبرده خبر یا نشانی دارد، در اسرع وقت به ژاندارمری مشهد، اداره ی امور ناپدیدان اطلاع دهد.

 اداره ی تفتیشات  و آگاهی ژاندارمری، امور ناپدیدان

 چهارده خرداد هزار و سیصد و نود و یک

*با الهام از اسرارنامه ی شیخ فریدالدین عطار

 در این کتاب حکایتی آمده است که درحقیقت از زندگی فردوسی گرفته شده. بر پایه ی این روایت، هنگام مرگ فردوسی شیخ ذاکری بوده است به نام ابوالقاسم کرگانی. آن شیخ برجنازه ی فردوسی نماز نگزارد و مانع از بخاک سپاری فردوسی در گورستان مسلمانان شد.  دلیل میآوردکه این شاعر حکایت گبران سروده بود. شب هنگام او فردوسی را به خواب دید که لباسی سبز بر تن و تاجی از زمرد بر سر داشته و شیخ را خطاب قرار داده گفت: که تو بر من نماز نگذاردی اما…بقیه داستان را از زبان عطار بشنویم.

شنودم من که فردوسی طوسی

که کرد او در حکایت بی فسوسی

به بیست و پنج سال از نوک خامه

به سر می برد نقش شاهنامه

به آخر چون شد آن عمرش به آخر

ابوالقاسم(کرگانی) که بد شیخ اکابر

اگر چه بود پیری پر نیاز او

نکرد از راه دین بر وی نماز او

چنین گفت او که فردوسی بسی گفت

همه در مدح گبری ناکسی گفت

به مدح گبرکان عمری به سر برد

چون وقت رفتن آمد بی خبر مرد

مرا در کار او برگ ریا نیست

نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسی مسکین را ببردند

به زیر خاک تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید در خواب

که پیش شیخ آمد دیده پر آب

زمرد رنگ تاجی سبز بر سر

لباسی سبزتر از سبزه در بر

به پیش شیخ بنشست و چنین گفت

می ننگ آمدت زین نا نمازی

خدای تو جهانی پر فرشته

 همه از فیض روحانی سرشته

فرستاد اینت لطف کارسازی

که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوس اعلی

که فردوسی به فردوس است اولی

خطاب آمد که ای فردوسی پیر

اگر راندت زپیش آن طوسی پیر

پذیرفتم منت تا خوش بخفتی

بدان یک بیت توحیدم که گفتی

مشو نومید از فضل الهی

مده بر فضل ما بخل گواهی

یقین می دان چو هستی مرد اسرار

که عاصی اندک است و فضل بسیار..

خداوندا تو می دانی که عطار

همه توحید تو گوید در اشعار

ز نور تو شعاعی می نماید

چو فردوسی فقاعی می گشاید

چو فردوسی ببخش رایگان تو

به فضل خود به فردوسش رسان تو

به فردوسی که علیینش خوانند

مقام صدق و قصر دینش خوانند….

شهین سراج 

آوریل – 2013

 

بیان دیدگاه