مجلس ترحیم من در پاریس

از زبان خانم نوشین عشق آبادی نوشته شده

دیشب بالاخره مجلس ترحیم من به ابتکار انجمن دانش و سخن و با شرکت عده ای از شخصیتهای جور و واجور و ازهمه رنگ درپاریس بر گزار شد.

با اینکه این انجمن کلی آگهی تسلیت و اعلانیه ی مجلس یادبود و «هوالباقی» و از این جور عناوینی که موقع درگذشت آدمها مینویسند، به این طرف و آنطرف فرستاده و در هر روزنامه و مجله و نشریه ی کثیر الانتشاری که ممکن بود، به چاپ رسانیده بود، ولی بر خلاف انتظارم، بیشتر دوستانم از مجلس غائب بودند. چند نفر از آدمهائی که فکر می کردم خیلی به من نزدیک بودند و مثلا به قول زنده ها دوستم داشتند، با فرستادن یک کارت خشک و خالی، عذری و بهانه ای آورده و بالاخره غیبتشان را اینطوری موجه جلوه داده بودند. بعضی ها، حتی از فرستادن همان یک کارت خشک و خالی هم دریغ ورزیده و لابد فکر کرده بودند، در آن دنیا همدیگر را خواهیم دید و یک جوری از خجالتم در خواهند آمد. مثل همین وعده های لولو سر خرمنی، و همین قرار ملاقاتهای الکی خوشی این دنیائی.

من وصیت کرده بودم که اگر قرار شد مراسم یا مجلس ترحیمی برایم بر پا شود، خیلی ساده و بدون برنامه مرده خوری و روضه خوانی و این جور ادا و اصولها باشد. به ویژه تأکید کرده بودم که ورود آخوند و قرائت قرآن و شرعیات اکیدا ممنوع باشد. از طرف دیگر سفارش کرده بودم به محض پایان مراسم، مرا با هواپیما به تهران و از آنجا به زادگاهم شهر شیراز ببرند. از خیلی وقت پیش، با پا درمیانی صاحب منصبان و خواهش و التماس، برای خودم یک دخمه ی خوشگل نزدیک نقش رستم، در جوار، آباء و اجدادم خریده بودم و دستور داده بودم شبی که من می رسم، آنجا را حسابی آب و جارو کنند و گلهای زنبق و لوتوس بگذارند و چند تا مشعل بر افروخته برایم روشن نگاه دارند تا خانه ی آخرت من لایق همجواری آن همسایه های والا تبارباشد.

بازماندگان من با شراکت اعضاء انجمن دانش و سخن، از برای احترام به منویات من، سالنی متوسط، در یکی از این مراکز فرهنگی شهر هفتاد و دو ملتی پاریس کرایه کرده و مجلس ترحیم را در آنجا بر پا کردند.

از ساعت سه بعد از ظهر کم کم سر و کله ی شرکت کنندگان در مراسم پیدا شد. خانمها با پالتو پوستهای گرانقیمت و آقایان با کت و شلوارهای فاخر، سالن را به نمایش مد تبدیل ساخته بودند. بوی دل انگیز عطر و ادکلن های شانل و کریستین دیور و گرلن در فضا پیچیده، تنفس را به گام آشتی با زندگی می برد.

من درخواست کرده بودم که تابوت من را عین مسیحی ها رو باز بگذارند تا مدعوینی که به مراسم میآیند، با دیدن من دیگر باور کنند که من از این دنیا رفته ام. آخر نمی دانم این دفعه چندم بود که من میمردم ولی هیچوقت برای خودم مراسم ترحیم نگرفته بودم. دلیلش این بود که هیچ کس هم باورش نمیشد که من جان به جان آفرین تسلیم کرده باشم. ولی این دفعه دستور داده بودم که کالبد بی جان من را درست وسط مجلس بگذارند تا بالاخره به همه ثابت بشود که من مرده ام.

سالن رفته رفته پر میشد. همه دور تا دور نشسته و بر بر همدیگر را نگاه می کردند. چه بسا، از خود می پرسیدند برنامه چیست ؟ چرا هیچ کس نه ذکری می گوید نه دعائی می کند و نه فاتحه ای می خواند؛ این دیگر چه جور عزاداری است؟! البته من در این باره به اداره کننده ی مراسم، اختیار تام داده بودم. فقط قید کرده بودم که به هیچ عنوان آخوند و روضه خوان، پا در مراسم من نگذارد. ولی اگر کسانی دلشان خواست حرفی بزنند و یادی از من بکنند،به ایشان رخصت داده شود. ولی ظاهراً سنگینی و سکوت حاکم بر مجلس و از همه بدتر حضور خود مرحومه سبب شده بود که، تا نیمی از وقت گذشته، کسی برای صحبت پا پیش نگذارد.

بالاخره یکی از حضار سکوت را شکست و دست بلند کرد و اجازه ی صحبت خواست. جنب و جوشی در میان حاضران افتاد و همه کمی از کسالت و رخوت بیرون آمدند. سخنران آقای استاد صادق واثق الدوله، دکتر در زبان و ادبیات فارسی و به قول خودش یکی از امنای سابق دانشگاه تهران زمان طاغوت بود. مرد سالخورده و مو سپیدی بود که با من هیچ آشنائی یا نسبت نزدیکی نداشت. او را اغلب در نشستهای فرهنگی و برنامه های سخنرانی، انجمن دانش و سخن، می دیدم و سلام و علیکی با آن جناب رد و بدل می کردم. یک بار هم به بنده افتخار داده، و در برنامه ی سخنرانی من در باره ی نوابغ غزل سرا در ادبیات فارسی که توسط همان انجمن کذائی بر گزار شده بود شرکت فرموده بودند. وقتی استاد صادق واثق الدوله، در مراسم بدرود ی من، برای ادای سخنرانی پشت تریبون رفت، من خیلی تعجب کردم. از خودم پرسیدم او چه دارد که در باره ی من بگوید؟ این شخص شخیص و استاد سالخورده نه با من نزدیکی داشت، نه چیزی از من می دانست. بعد پیش خودم گفتم: لابد من خیلی آدم مهمی بودم و خودم خبر نداشتم که برای مراسم تودیع من، یکی از امنای سابق دانشگاه تهران، آنهم دانشگاه دوران طاغوت که مجمع دانشمندان و مدرسین عالیقدر بود، حاضر شده است.

استاد، با طنطنه ی عجیبی که ابهت آن همه ی مجلس را گرفته بود آغاز به صحبت کرد:

» حاضران محترم، خانم ها و آقایان، بازماندگان مرحومه بانوی مکرمه نوشین عشق آبادی…… ما از برای گرامی داشت بانوئی در اینجا گرد آمده ایم که صیت دانش و بینشش بر همه ی آفاق رسیده بود و جلوه و نور وجودش بر همه دلهای ما تابیده بود. آن بزرگوار دستی در ادب و فرهنگ عالم تاب ایرانزمین داشتی و یکی از افتخارات بنده این است که در یکی از سخنرانیهای آن مرحومه در باره ی نوابغ غزلسرا در ادبیات فارسی شرکت داشتم. آن شب از ریاحین سخن این بانوئی که اکنون خاموش در میان ما خفته مست گردیدم و صد ها بار به عالم علوی رفتم. اما ای دوستان و ای باز ماندگان؛ مرا در آن شب، غمی جانگداز فرا گرفت. غمی که زخمی درمان ناپذیر بر دلم باقی گزارد. از آنرو که این سخنران عزیز که اکنون خاموش در میان ما خفته، از همه ی چهره های بزرگ غزل سرا صحبت کرد از رودکی و سنائی و عطار و مولوی و حافظ و سعدی و صائب و بیدل شاهد آورد، از همه ی بساتین بسی ریاحین خوش بو به مشام ما رسانید اما به نا حق یکی از مفرحترین باغها و یکی از خوش رایحه ترین بساتین را به فراموشی سپرد. حال می خواهم آن ناگفته را در اینجا، به نیت یاد آوری آن نسیان و قصد جبران آن غفلت، بیان کنم. اما پیش از باز کردن در های آن باغ فراموش شده و آن بوستان ناگشوده،از حضار محترم اجازت می طلبم ابتدا شطری در باره ی تاریخچه ی غزلسرائی در شعر فارسی که آن نیز به دیده ی من، چنانکه باید و شاید در آن مجلس بیان نشد، به سمع شما برسانم…….»

صحبت استاد واثق الدوله بدینجا که رسید، طوماری از جیب خود بیرون آورد و در آغاز مقدمه ای در باره ی تاریخ غزلسرائی بیان کرد و سپس از هویت آن باغ فراموش شده و آن بوستان ناگشوده که در سخنرانی من حقیر سراپا تقصیر از قلم افتاده بود، پرده بر داشت و همه ی حاضران پی بردند که آن باغ فراموش شده و آن بوستان نا گشوده، همانا دیوان اشعار دکتر صادق واثق الدوله است که بنده ی قاصر نه به سبب بی خبری، بلکه به خاطر غیبت جزالت و عدم فصاحت و خصوصیت تقلیدی و سرقاتی محتویات آن دیوان کبیر از آن صحبتی به میان نیآورده بودم.

استاد، سپس در بیان فضائل و سبک خود در شعر فارسی بحثی به میان کشید و غزلیات خویش را از نقطه نظر بار معنوی با مولانا و از نظر جزالت و استحکام با سخن سعدی و از نظر بار عرفانی و رمزی با حافظ مقایسه نمود و حتی خویشتن را افضل همه ی آن بزرگان خواند و شواهدی نیز، به خیال خویش، برای قوت آن داعیه به میان آورد:

» ای دوستان و ای باز ماندگان، بنده در اینجا تنها بخشی از اشعار خود را قرائت می کنم تا شما خود قضاوت بفرمائید و ببینید که دفتر لوامع غزلسرائی را آیا می توان بدون این شکریات کامل دانست؟ آه ای بانوی خاموش کاش هم اکنون به میان ما باز می گشتی و خود به خطای نابخشودنی خویش پی می برد…….»

قرائت اشعاربی سرو ته استاد، هیجان غریبی در سینه ی کهن سال آن سخنسرای ناشناس مانده، ایجاد کرده بود. هر لحظه صدایش بیشتر اوج می گرفت و هردم بیشتر از پیش بر من از این جهان رفته طعنه میزد و خشم آلود به پیکر بی جان من می نگریست، که چرا در آن نشست بین المللی که صحبت از غزلسرایان بزرگ بود، نام او را از قلم انداخته ام و دل خویش را نیز به جوهر آنهمه معرفت و دانش که در سروده های استاد بیان شده، روشن ننموده ام:

» آه ای بانوی خاموش ای کاش سر از خواب بر می داشتی و خود به چشم و گوش خویش می دیدی که حاضران چه گونه از میامین فضل من منور گشته اند. دلها به درّ نادره ی شعر من مزین فرموده اند. تا دیگر به غلط سخن خود را به گذشتگان خاتمه نمی دادی. آخر دوستان چرا باید هرسخن ناشناسی به خود اجازه دهد که در باره ی شعر فارسی چنین قضاوت کند!؟ بنده به نیابت از کلیه ادب دوستان از مسؤلان محترم انجمن دانش و سخن درخواست می کنم که دیگر ناآگاهانی چون مرحومه نوشین عشق آبادی را اجازه ی سخن ندهند و روضات سبز ادب پارسی را با خس و خاشاکها آلوده نسازند…….»

عزاداران و حاضران در مجلس حوصله شان از دست پر گوئی ها و اشعار بی سر و ته آن شاعر پر طمطراق سر رفته بود. نسوان فاضله در گوش هم پچ پچ می کردند و رجال کم حوصله، مخصوصا آنها که دستی در عالم شعر و ادب داشتند از داعیه های عجیب و غریب سخنگو که خود را نابغه ی عصر و افضل الشعرا خطاب می کرد، سر به جوش میآوردند. اما به خاطر احترام و آرامش من مرحومه و شاید هم به خاطر بی حالی، از کسی صدائی بر نمی خاست. آخر سر بلبل آن بوستان ناگشوده، از شدت هیجان و عصبانیت از دست غفلت ورزی من که در زمان حیات و به هنگام یک جسارت ادبی، نام آن سراینده ی محترم را در ذیل غزلسرایان بزرگ ایران ذکر نکرده بودم، دچار سرفه ای شدید شد و با اینکه رسم این گونه مجالس نیست، حضار با کف زدن و با زبان اشاره به او فهماندند که وقت صحبتش به پایان رسیده. اما شاعر خوش باور، دست زدن ها را تعبیر بر خوش آمد گوئی باقیان کرده و دست بردار نبود:

«حال می خواهم برای حسن ختام این مجلس و برای عبرت روح بانوئی که غافل از میان ما رفت و چه بسا اگر گوش به لمعات شعر من سپرده بود، هرگز بدین زودی (صدای گریه ی استاد واثق الدوله) از این عالم رخت نمی بست، این بار یکی از غزلهای خود را هم به سمع الباقیان بر سانم. این غزل را…..هف هف هف بله این غزل را هف هف هنگام سفر به لس آنجلس در وصف سانتا مونیکااااااااا……هف هف…»

ولی باز هم سرفه ی رهائی بخش به نجات حاضران آمد. این بار، سرفه ها به قدری شدید بود که من فکر کردم همین امشب و از بخت بد، آن مرد پرگو، با من همسفر خواهد شد. هرچند از زندگی دل خوشی نداشتم، اما به خاطر دوری از «مصاحب نا جنس» حاضر بودم یک بار دیگر به زندگی باز گردم.

استاد را با سلام و صلوات و رنج بسیار و قول به اینکه در صورت باقی بودن وقت، بقیه ی غزل خود را هم بخواند، با لاخره از تریبون پائین کشیدند و غائله کمی تخفیف گرفت.

فتح الباب افضل الشعراء باعث شد که حاضران دیگری نیز ذوق صحبت بیابند. سخنران بعدی، یکی از دوستان نزدیک من سرکار خانم دکتر شاخ نبات بود. سالها ی متمادی از دوستی ما می گذشت. چه روزها و چه شب هائی که با هم نگذرانده بودیم. همیشه به من می گفت: «به خدا از رگ و پوست به من نزدیکتری. همچی لب وا نکرده می فهمی چی می خوام بهت بگم». ولی این اواخر سعادت دیدار او کمتر دست می داد. با اینکه هر دو در یک شهر زندگی می کردیم، ولی مدتی بود که شاخ نبات، به خاطر شغل جدیدش، یعنی ریاست یک سالن زیبائی گرفتاریها و معاشرین دیگری یافته بود و خلاصه آن الفت قدیم را که با هم داشتیم از یاد برده بود. چندین بار هم که قرار ملاقات گذاشتیم، یا سر قرار نیآمد و یا روز قبلش تلفن کرد و عذر خواست:

ـ «آخ به خدا همین امشب بی خبر برام مهمون از آمریکا رسیده. به جون تو غافلگیر شدم. الآن از تو رستوران دارم باهات حرف می زنم، وقت سر خاراندن ندارم…»

ـ «خب هفته دیگه چی؟»

ـ «وای هفته دیگه که اصلا نمی تونم. یک تور آب معدنی درمانی دارم باید چند تا مشتری گردن کلفت رو ببرم شهر اویان…»

ـ «خب دوشنبه بعد !!!!!؟»

ـ » حالا ببینم بهت زنگ می زنم»

معنی «حالا ببینم»، برای من تعبیر دیگری نداشت جز اینکه فعلا برنامه های کسب و تجارت و سالن زیبائی گرداندن از دیدن تو مهم تراست. من هم زیاد اصراری نمی کردم و اینچنین مدت زیادی بین ما فاصله افتاد.

وقتی شاخ نبات پشت تریبون رفت، اصلا نشناختمش. اقلا بیست سال جوان شده بود. پوستش مثل یک دختر بیست ساله می درخشید. اندام گوشت پرورش هم حسابی صاف و صوف شده بود. معلوم بود گوشتها ی زیادی دوره ی یائسگی و غمبادهای پنجاه شصت سالگی را به کمک تالاسو تراپی و لیفتینگ تراپی و بیغمی تراپی و از این جور برنامه ها، از وجود ذی جودش حذف کرده بود و شاد و شنگول، امید این می داد، که حالا حالا ها نیازی به این جور مجالس نداشته باشد.الهی آمین.

دوست کهن سال ولی جوان نمای من، یک دست کت و دامن مشکی بسیار زیبا به تن کرده بود و یک شاخه گل رز سرخ رنگ هم به گوشه یقه زده بود. گیسوان مش کرده ی هزار رنگش را با نازکی حریری سیاه آشتی داده بود که بر جذابیتش دو چندان افزوده بود. وقتی شاخ نبات با آن قد و قامت و تزئینات مخصوصش، پشت بلندگوقرار گرفت، حاضران که از دست پر گوئی های استاد واثق الدوله به عذاب آمده بودند با دیدن رخ طناز و قد رعنای یک بانوی کامل و زیبا نفسی به راحتی کشیدند و گوئی جانی تازه یافتند.

شاخ نبات، ابتدا به نشانه ی تأثر چند قطره اشک ریخت و بعضی از حاضران را هم به گریه انداخت. ولی درست قبل از آنکه ریمل سیاه و پر رنگش در اثر اشک چشم بر پوست سفید و درخشانش جاری بشود، دستمالی زیبا از درون کیف پوست ماری شانلش بیرون آورد و جلوی اشک مزاحم را گرفت و بعد شروع به صحبت کرد:

«راستش نمی دونم چی بگم. من و اون مرحومه خیلی با هم دوست بودیم. یعنی از اون دوستیهائی که اصلا نطیرش کمتر در این عالم پیدا می شه. همه ی دوره ی دبیرستان با هم بودیم. بعد هم که آمدیم به فرانسه همه دوران دانشجوئی را مونس هم بودیم. انگار یک روح بودیم در دو بدن…تا وقتی بانو عشق آبادی به طور محسوسی از من فاصله گرفت و رفت تو یک عالمی که راستش من نمی دونم اسمش چیه. یعنی سواد روانشناسیم قد نمی ده…..بعضی ها بهش می گن انزواگرائی و مردم گریزی کرونیک و دپرسیون. می دونید من خیلی سعی کردم که بهش کمک کنم که از این حالت غمزدگی بیاد بیرون…دوباره بر گرده به زندگی….ولی خب اون جز کتاب و تنهائی هیچ چیز دیگه ای رو دوست نداشت. دائم زانوی غم بغل زده بود و نمیدونم یک حرفهای عجیبی میزد. میگفت: » میکربهایی که تن ایران رو خوردند تن من را هم دارند می خورند.» بسم الله من که نفهمیدم منظور خانم عشق آبادی چی بود. باور کنید من خودم هم خیلی دپرسیون depression داشتم… یکی از علتهاش هم این بود که در جوانی زن زیبائی بودم و…..

یکی از حضار:

«خانم شاخ نبات الانش هم والله بد تیکه ای نیستید به مولا……» (صدای خنده ی حاضران….)

شاخ نبات، دلش از این تعریف لرزید. روسری حریر را روی شانه هایش انداخت و گفت:

«آه اختیار دارید !چشماتون قشنگ می بینه. آره داشتم می گفتم. بالا خره کبر سن با عث می شه که آدم به خصوص زنها بعد از یک سنی طراوتشون رو از دست بدهند و احساس بیهودگی کنند….. می فهمید که چی می گم…. ولی من خودم به خودم کمک کردم. اول رشته ادبیات مدبیات این پوچیات رو گذاشتم در کوزه. بعدش رفتم آمریکا و یک دوره ی کامل زیبائی دیدم و متخصص زیبائی شدم. بعد بر گشتم اینجا یک سالن باز کردم. اولین مشتری سالن هم خودم شدم. اقلا بیست و پنج کیلو باور کنید بدون شوخی می گم، بیست و پنج کیلو وزن کم کردم. بعد هم دائم با حمام بخار و تالاسو تراپی و این جور چیزها وووو فراموش نشه تزریقهای مخصوص بوتاکس خدمت چین و چروک ها رسیدم و بکلی لوک Look عوض کردم. لوک که عوض شد روحیه هم عالی شد. ولی مرحومه آخ! چی بگم. همون دوسه دفعه ای هم که دعوتش کردم بیاد اقلا از سالن من دیدن کنه یا نیومد و یا گفت:

«این جور محیط ها حال من رو به هم می زنه. ظاهر پرستی هم حدی داره. حیف وقتی که آدم بگذاره واسه ی اینجور کارهای احمقانه.»

باور کنید خانم ها و آقایان محترم عین جمله ی خودشه. حتی اشانتیونهایی که از آمریکا براش فرستادم برام پس فرستاد و نوشت: «هنوز کتابها در این عالم هست که آرزوی داشتنش را دارم، هزینه برای کرم صورت و این جور دلخوشی های توخالی ندارم.»

خلاصه خانم ها و آقایان عزیز، من برخلاف آن مرحومه راهم را ادامه دادم و حالا نه تنها دچار دپرسیون نیستم بلکه روز به روز به زندگی امیدوارتر می شم. چون کرم های دکتر گرتو دانکی،Grateo dancky که من نمایندگی آن را دارم نه تنها به جوانی و نشاط پوست یاری می رساند، بلکه به شادابی روحیه نیز کمک می کنه. هر چه قدر من از معجزه ی این کرم ها که من نمایندگی آن را دارم برایتان بگویم کم گفته ام……….»

وقتی صحبت شاخ نبات به اینجا رسید. یکی از بانوان حاضر در مجلس، که پیکر گسترده ای داشت و به زحمت خود را روی صندلی جای داده بود، با طمأینه دست بلند کرد و گفت:

«خانم ببخشید می شه اسم اون کرم های نشاط آور و لاغر کننده و شاداب کننده را به من بدهید. البته من نیازی به این کرمها ندارم. واضحه. واسه ی خودم نمی خوام. برای یکی از آشنایان سؤال می کنم، خاصیت این کرم ها چیه؟ می شه بیشتر توضیح بدهید؟»

شاخ نبات. خوشحال از یافتن مشتری جدید، فوراً مقداری اشانتیون از کیفش بیرون آورد و با لحنی بازاریابانه اضافه کرد:

«بله خانم زیبا رو البته در خدمتگزاری حاضرم. نام این کرم هست THE BEAUTY OF THE FOREST یعنی زیبای جنگل. این کرم مال روز است. آن را از عصاره ی شکم یک نوع کوسه ای که تنها در جنگلهای زیر دریائی اقیانوس آرام، نزدیک مجمع الجزایر اندونزی زندگی می کند، می گیرند. صید این کوسه بسیار مشگل است و تا کنون قربانیان زیادی داده ولی از قدیم گفته اند بکش و خوشگلم کن…. (صدای هر هر خنده) ولی باور کنید عصاره ی آن معجزه می کند. نمونه اش در برابر شما ایستاده. (اشاره به خود) ولی فراموش نکنید، این کرم مال روز است و بدون کرم شب تأثیر خود را از دست خواهد داد. برای شب های زیبائی طلب شما هم دکتر گرتو دانکی یک فرمول دیگری پیدا کرده به نام THE BEAUTY OF THE MOUNTAIN یعنی زیبای کوهستان که هم انرژی زاست و هم لاغر می کند. این کرم را هم از زهر یک نوع عقربی که در کوهپایه های صحرای کشور گینه ی بیسائو زندگی می کند می گیرند. ماده ایست که حقیقتا مثل کیمیاگر عمل می کند. این از کشفیات خاص لابراتوار دکتر گرتو دانکی ست «آخ ای دوست نازنینم اگر به توصیه های من گوش کرده بودی و زیبائی و جوانی خود را با این کرم ها باز می یافتی هرگز دچار مردم گریزی و دپرسیون نمیشدی» باری داشتم می گفتم، فراموش نکنید، در میان ساعتی که بین شب و روز قرار می گیرد باید کرم های دیگری مصرف نمود تا اثر بخش باشد. البته این فرمولها که نام بردم فقط مال بدن است دوستان عزیز ولی برای صورت چندین فرمول دیگر داریم که از پوزه ی یک نوع بزی که در کوهستانهای کنگو زندگی می کند و نامش……….»

شاخ نبات تازه چانه اش گرم شده بود و درباب اثرات معجزه بخش کرم های روز و شب دکتر گرتودانکی روی دپرسیون و بازیابی جوانی داد سخن میداد. پاره ای از بانوان مجلس در پی سودای بازیابی جوانی و زیبائی، پائین تریبون جمع شده و تقاضای کارت ویزیت و قرار ملاقات داشتند.پیش خود گفتم بابا هزار رحمت به استاد واثق الدوله. هر چند مشتی دشنام نثار من حقیر کرد، اما لااقل سخنانش در باره ی مسائلی بود که اقلا به هستی من در این دنیای فانی یک جوری پیوند میخورد، اما این دوست جلیل و رفیق شفیق، جلسه ی تودیع را تبدیل به بازار مکاره نموده است. اصلا انگار نه انگار خیر سرش که این مجلس بدرود و تودیع با من است.

کار کسب و تجارت و معرکه گیری داشت به جای باریک می کشید که دخالت رئیس انجمن دانش و سخن، نظمی دوباره به مجلس داد و حضار را متوجه وزن و حال آن گرد هم آئی نمود.

دکتر، ابن شفا، ریاست انجمن دانش و سخن را سالهاست میشناسم. دامنه ی تحقیقات و مطالعات او شهرت جهانی دارد. تخصص او در پارازیت شناسیست. کرمها و پارازیتهائی را که از حیوانات به انسان منتقل میشوند خوب می شناسد و مقالات گوناگون در این زمینه نوشته. اما از سر عشق بی پایانش به فرهنگ و ادب پارسی، ریاست افتخاری انجمن دانش و سخن را نیز بر عهده گرفته و به برگزاری گرد همآئیهای ادبی و فرهنگی می پردازد تا در این دیار غربت، به خیال خودش، مشعل فرهنگ را در دل «ایران دوستان» شعله ور نگاه دارد. اما همیشه برای تأمین صنار و سی شی کرایه ی سالن، باید به همان «عاشقان ایران دوست» التماس کند و با بدبختی و سرشکستگی دست آخر به شهرداری و سازمانهای دولتی فرانسه رو آور شود. مجلس تودیع من حقیر هم به اصرار و ابتکار او برگزار شد. وگرنه مرا با این گونه مجامع سر الفتی نبود.

وقتی دکتر ابن شفا، با یک طومار کاغذ و اعلانیه پشت تریبون قرار گرفت، اندکی از همهمه و پرس و جویی که بر سر جست و جوی چشمه ی جوانی و آب حیات جاوید از خانم شاخ نبات در گرفته بود کاسته شد. حکیم ابن شفا، چند تک سرفه به علامت تأثر تحویل مردم داد و سپس شروع به صحبت کرد:

«……دوستان گرامی در ابتدا مصیبت وارده را به همه ی دوستان و بازماندگان تسلیت عرض می کنم. حقیقتا فقدان این بانو برای ما ادب دوستان ضایعه ی بزرگی بود. بنده شطری در باره سجایای اخلاقی و علمی آن بزرگوار تهیه کرده ام تا کسانی هم که با آثار و تألیفات او آشنائی نداشتند در این آخرین فرصت، بتوانند حقیقت و روزنه ای از حیات جاوید این ایرانی اصیل را که تا آخرین لحظات زندگی دلش برای ایران می طپید بشناسند. اما پیش از آغاز صحبت اجازه می خواهم که چند آگهی به سمعتان برسانم. همانگونه که می دانید عید سعید باستانی ما نوروز نزدیک است و انجمن ما به عادت و سنت هر ساله جشنی در رستوران باغچه ی ایرانی بر پا می کند. چون هزینه ی سال گذشته از بودجه ی ما فراتر رفت و انجمن متضرر شد، امسال ورودیه را گذاشتیم 35 یورو. امسال هم مانند همیشه مراسم شام و رقص و موسیقی بر قرار خواهد بود. بنده تأکید می کنم که اگر مایلید در این جشن شرکت کنید، باید از همین الآن ثبت نام کنید. برای اینکه خدای ناکرده ما مثل سال گذشته شرمنده نشویم که بسیاری از خانم ها و آقایان بیایند و پشت در بمانند. منشی انجمن خانم زیاری درسالن هستند میتوانید بلیط را از ایشان بخرید.خب حالا در باره ی منوی غذا و برنامه ی امسال توضیحاتی باید…..»

صحبت آقای دکتر ابن شفا که به اینجا رسید، یکی از حضار با هیجان بی مانندی دست بالا کرده و اجازه ی صحبت خواست. هیجان او به قدری تند بود که به درخواست ریاست انجمن که طالب ادامه ی صحبت بود وقعی نگذاشت و با حالتی عصبی به علامت اعتراض رو به دکتر ابن شفا کرده گفت:

«…… واقعا قباحت دارد آقای دکتر. شما هر سال از ما 30 یورو پول می گیرید و آبروی هرچه جشن ایرانیست می برید .دو سال پیش به ما وعده ی چلوکباب سلطانی دادید. ولی خودتان اسمش را گذاشتید چلوکباب سلطانی. اولا کبابتان که برگ نبود و کوبیده بود. آن کوبیده هم که کوبیده نبود ننگ بشر بود. عین یک لاستیک در دهان ما چرخید و فرو نرفت. برنج هم که نگو عین شفته. به خدا شرم ایرانیست چنین برنجی در شب عید خوردن. سال بعد هم گفتید سبزی پلو ماهی میدهید ولی حضاری که آمدند شاهد بودند که به جای سبزی پلو ماهی سبزی پلو کاهی به خورد ملت دادید. هزار رحمت به قورباغه های بد بوی جوبهای جنوب شهر تهرون. بوی گند ماهی مانده کپلک سفارشی شما، همه ی ما را خفه کرد. شما آبروی هرچه جشن و سنت ایرانی را برده اید آقا. حالا امسال 5 یورو هم اضافه می خواهید قباحت دارد آقا…..»

سخن آقای معترض که بدینجا رسید، گوئی داغ دل بسیاری تازه شد. بانویی که به سبک عروسکان تلویزیونهای ایرانی لس آنجلس آرایش کرده و لباس پوشیده بود، با موهای افشان، لبهای برجسته ی بوتاکس زده و ابروهای سر به آسمان گذاشته…… بدون کسب اجازه برای صحبت از روی همان صندلی ردیفهای آخر با صدایی ناهنجار و بدون آهنگ، که آدم را یاد شاباجی خانم نمایش های رادیوئی دوران گذشته می انداخت، فریاد برآورد و گفت:

«…حالا آقا غذاهاشون به جهنم. اصلا مگه آدم واسه ی خوردن جائی میره. آهنگهاشونو چرا نمی گید؟ قدرت خدا به درد همین مجلس عزا می خوره. کاش امشب اون آهنگهارو با خودتون آورده بودید. خیر سرتون شب عید بود. یک ذره حال به مجلس نداد. من که تو همه ی مجالس از اول تا آخر تو پیست رقص وول می خورم و به زور منو می کشن پائین، پارسال یک دست هم تکون ندادم. خماری بی رقصی تو تنم موند که موند…..آخه یکی نیس به این آقایون بگه موسیقی اصیل بازی و اینجور کارها که به درد جشن نمی خوره. موسیقی جشن باید آدمو داغ کنه، هیجان بده، حال بده، چه میدونم آدم رو از روی صندلی جست بده تو پیست رقص… من که اگه امسال هم دی جیتون بخواد همون پارسالی باشه پامو تو جشن نمی گذارم. مگه رستوران تو این شهر قحطه. قربونش برم رستوران باغهای شرق همین شام رو میده تازه رقاص عربی هم دارند……»

همهه ی عجیبی بلند شده بود. هرکسی از سر سوز دل برای آئین باستانی نوروز و وضعیت بد چلوکباب و آهنگهای ضد قر سال گذشته، حرفی به میان میآورد. استاد واثق الدوله که تازه سینه اش کمی التیام یافته بود، سر پا بلند شده و به عنوان انتقاد از اشعار ایراد شده درجشن نوروز گذشته، فریاد بر آورده بود که این چه رسم روزگار است که تا او شاعری در شهر پاریس زنده است چرا هر سال می بایست از گذشتگان در مراسم عید شعرخوانی کنند. فتوی صادر می کرد که امسال سرمطلع آغاز نوروز باید یکی از غزلیات او باشد و محض نمونه می خواست چند بیت از آغاز غزلی را که در وصف بهارسان آنتونیو نوشته درجا به سمع حاضران برساند…

دکتر ابن شفای فلک زده در میان همهمه و مخمصه ی عجیبی گیر افتاده بود و قاصر از ساکت نمودن مدعوین، به صورت من زل زده بود. در این بین مرد میان سالی با سبیلهای چخماقی و به قول جوانیهای ما، مدل استالینی از جای خود برخاست و ابتدا همه را دعوت به سکوت کرد. من پیش خود گفتم آخر سر یک نفر پیدا شد که حرمت این نشست را درک کند و حرف آخر را زده و مردم را پی کار خود بفرستد و بگذارد ما هم نفس آخر را بکشیم و به لقای حق بپیوندیم. مردک میان سال دستی به سبیلهای خود کشید و بادی در گلو انداخت و گفت:

«حقیقتا من شرم دارم که در این عصر دود و آهن و خمپاره، از هموطنانم چنین سخنانی را بشنوم. چرا شما متوجه ی زمانه ی ما نیستید. صدای بمبهای آمریکا را نمی شنوید. هیبت موشکهای اسرائیل را حس نمی کنید که وطن ما را دارند تهدید می کنند. این جشنهای بورژوازی چیست که از آن صحبت می کنید؟ همین روحیه ی تجمل پرستی بود که ما را بدبخت و آواره دنیا نمود. استاد واثق الدوله اگر شما به جای اشعار گل و بلبل خود کمی از رنج خلقها صحبت می کردید کار ما بدینجا نمی کشید. شما خیانت پیشگان بودید که مملکت را به ورطه ی بلا کشیدید. آقای دکتر ابن شفا شما به جای خدمت به خلق آمده اید و در اروپا جشن بر پا می کنید،قرکمر راه می اندازید. شما الآن باید به ایران بروید و در جنگی که به زودی با امپریالیستها در خواهد گرفت در خط اول جبهه خدمت کنید نه اینکه فکر رقاصی شب عید باشید زنده باد اتحادیه خلقهای انقلابی ایران مرگ بر طرفداران بورژوازی و سگهای زنجیری امپریالیسم…….»

صحبت و دشنامهای دوست سبیل چخماقی باعث شد باز نظم جلسه بهم بریزد. از هر طرف غوغائی بر خاسته بود و صحبت نوروز به کنار رفته و بحث بر سر تشخیص هویت خائنان به ملت و انقلاب و میهن به میان امده بود. هرکسی بر ضد دیگری شاخ و شانه می کشید:

یکی می گفت:

ـــ منظورش از خائن کیه؟ قباحت داره آقا خائن جد و آبادته…اصلا شما کمونیستهای وطن فروش بودید که میخواستید ایران را دو دستی تقدیم روسیه کنید…..»

دیگری فریاد می زد:

ـ» به ما توهین می کنید؟! شما غرب زده های که حالا رنگ عوض کردید و شدید ایران پرست بودید که نوکری آمریکا را می کردید و می کنید و حالا هم یک آرزو بیشتر در سر ندارید و آنهم این است که آمریکا بیاید و ایران رو بگیرد… هر روز آتش در تنور آمریکا می ریزید… ایران یک راه حل بیشتر ندارد و آنهم بازگشت شاهنشاهیست……»

سرم داشت، پیش از رفتن به زیر خاک از هم پاشیده می شد. از دست سر و صدا و بحث و جدل حاضران شرکت کننده مثلا در مجلس عزا جوش آورده بودم. هیچوقت از مردن و از دنیا رفتن تا این اندازه خوشحال نبودم. اگر قرار است آدم باز هم زنده باشد وبه این خزعبلاتی که مردم ما به اسم وطن دوستی تحویل هم می دهند، گوش فرا دهد همان بهتر که زودتر رخت از این عالم بر کشد و تیره روزی ایران و سقوط ارزشهای ملی را دیگر بیش از این نبیند.

همهمه و غوغا پایان بردار نبود. تنش و لحن صدا ها هر لحظه بالاتر و بالاتر میرفت و اوج می گرفت. بعضی ها که دیگر خیلی شور انقلاب و دفاع از حیثیت و ناموس ملی گریبانشان را گرفته بود روی صندلیها رفته و با مشتهای گره کرده از همانجا به امریکا و کمونیستهای خائن و عاملان جمهوری اسلامی اعلان جنگ می دادند. ولی به ناگهان، سکوت عجیبی بر مجلس حکفرما شد. همه بر سر جای خود نشسته و میخکوب شدند. نفس از کسی در نمیآمد. من نمی توانستم ببینم چه خبر است و چه عاملی سبب شده که همه در این سکوت عجیب فرو رفته اند. ففط احساس می کردم که سنگینی عجیبی بر سر ها و جانها نشسته. همان نیمچه حواسی را که برایم مانده بود، جمع کردم و به اطراف و اکناف چشم انداختم تا علت سکوت را فهمیدم. یکی از حاضران که از دست سر و صدا و حرفهای بی ارتباط به مجلس ترحیم جوش آورده بود، دوان دوان رفته و نمی دانم از کجای این مرز و بوم غریب و از کدام ناحیه ی شهر پاریس یک آخوند گیر آورده و دوان دوان خودش را به مجلس ترحیم رسانده بود، تا مثلا برای سبکی روح مرحومه روضه و فاتحه ای بخواند. حاضران هم به دیدن آخوند ماستها را کیسه کرده و دست از بحث و جدل بر داشته و دلشان را برای یک روضه ی اشک آور آماده می ساختند.

من که چنین دیدم تصمیم گرفتم نمیرم.دیدم همه جور توهینی را تا حالا تحمل کردم. اشعار بی ربط واثق الدوله، فخر فروشی و عوام فریبی شاخ نبات، فرصت طلبی دکتر ابن شفا و حرفهای کمونیست سبیل چخماقی و فحش ها و جدلهای سیاسی…… ولی این یکی دیگر خیلی برایم سنگین میآمد. آخوند و روضه خوان، آنهم در مرحله ی وداع با زندگی!!! آنهم بالای سر منی که یک عمر در باره این طبقه ی شیاد و مخرب قلم زده بودم!! آنهم من که خدا را در نفی دین فروشان یافته بودم و نه در کرنش آوری به آنها!!!! نه اینطوری نمی شود. از جا بلند شدم و شروع کردم به پرخاش و آنچه از وجدان تاریخی خود یاد داشتم نثار آخوند و آخوند پرست نمودم…..

حاضران از دیدن مرده ی زنده شده چنان به وحشت افتادند که پا به فرار گذاشتند و من در سکوتی دلچسب بی سیاست و بی شاعران دروغ پرداز و بی منصب جویان دورو، و دین فروشان کاذب، آماده ی عزیمت به جهان دیگر شدم.

شهین سراج 

فوریه ۲۰۱۲

 

 

بیان دیدگاه