فلش کاغذی

ستاره می گفت: «ماه خرداد، فصل امتحانات آخر سال تو پشت بام درس میخونده. همون موقعها هم بود که سخت عاشق شده.

می گفت: «وقتی همه اهالی خونه میخوابیدن، من می رفتم سر پشت بام و یک وقتا تا ساعت چهار صبح راه میرفتم و درس از بر می کردم. عادت داشتم بلند بلند درسها رو واسه ی خودم تکرار کنم. تا صدای خودم رو نمی شنیدم درس تو کله ام فرو نمی رفت. روزها تو کار ریاضی و جبر و فیزیک بودم و شبها برنامه تاریخ و جغرافی و فلسفه و ادبیات و متنهای جان گیر. گاهی وقتها اونقدر بلند تکرار می کردم که مادرم از توی اطاق خواب، تو طبقه ی دوم بلند می شد و میامد سر پشت بام و میگفت:

ـ» ستاره جون ما که به جای تو همه ی درساتو یاد گرفتیم. اگه فکر ما نیستی فکر این همسایه های بنده خدا مخصوصا این خانوم   کیهانی رو بکن که اطاقش دیوار به دیوار پشت بوم ماست. تا حالا دوسه دفعه به من گفته شبها صدای ستاره خانوم نمی ذاره من بخوابم.

ستاره می گفت: «می گفتم باشه مادر. از امشب یواشتر می خونم. ولی باز فردا یادم می رفت.»

ولی از یه زمانی، صداش که آهسته شد که هیچ، تو گام مدراتو که رفت که هیچ، تو گلوش که پیچید که هیچ، اصلا تا مدتها در نیومد.

ـ»؟؟؟؟»

ستاره توضیح داد:» از وقتی شبی از شبها حس کردم از سه تا پشت بوم اونطرفتر اون پسرک رفته حسابی تو بحر من……از همون وقتی که دیدم مهتاب خرداد ماه چه قدر قشنگه، از اون موقعی که یک هو رایحه ی گلهای یاسی که مادرم تو باغچه کاشته بود رو حس کردم، صدام که آهسته شد که هیچ، تو گام مدراتو که رفت که هیچ، تو گلوم که پیچید که هیچ، اصلا تا مدتها در نیومد!!!!!!!!!

ـ » ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

ستاره گفت:

«شنیده بودم که اسمش فریبرزه و تازه به محله ی ما اسباب کشی کردن. دخترای در و همسایه می گفتن خیلی خوش تیپه پای دیپلم ریاضیه…..ولی از اوناس که محل سگ به هیچ دختری نمی گذاره. بچه خر خونه……..من هیچوقت ندیده بودمش یعنی روی زمین ندیده بودمش. اول، توی طبقه زیر شیرونی خونه شون، اطاقی که پنجره اش رو به پشت بام ما باز می شد اونجا دیدمش.»

ـ «و اونوقت عشق ستاره و فریبرز؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

ستاره شرح داد: «از همون شب مهتابی و رایحه ی یاس، از این طرف پشت بام به اون طرف یه خط جذابیت برقرار شد. یه حس عجیبی بود. هر شب ساعت ده شب، درست ده شب فریبرز اونجا بود. و بر خلاف من که همه اش راه می رفتم موقع حفظیات، اون نشسته درس می خوند، پشت میزش تو اطاقش با یک چراغ رومیزی نه چندان پرنور، و سرش همیشه روی کتابش خم بود، هر از چندی اما سرشو از رو کتابش بر می داشت و نگاهش به این طرف می افتاد. دلم هری می ریخت پائین. حساب کرده بودم چهار دور که پشت بام را طی می کردم ،دور پنجم نگاه فریبرز اونجا بود، منتظر و خیره تا نگاهم رو بر می گرفت، دوباره سرشو می کرد تو کتابش.»

ـ «اونوقت تو ؟»

» اونوقت من، هر شب پیش از رفتن سر بوم کلی با سر و قیافه ام ور می رفتم. موهامو درست می کردم، لباس تو خونه ی بد ترکیبم رو در میآوردم، دیدی که موقع امتحانا همیشه عین جن زشت و کثیف و بدلباس می شدیم، ولی من پیرهن تابستونی گلدارم رو می پوشیدم. و شسته و رفته می رفتم سر پشت بوم…..مادرم می گفت: «پناه برخدا! مگه مهمونی می خوای بری؟ شب نشینیه یا خبریه؟»

پروین میگفت: «یه روز ستاره حالش خیلی بد شد. بردیمش دفتر بعد هم خانه داری گفتن زنگ بزنید خونه بیان دنبالش.»

ـ»مگه؟»

زهره میگفت: «اون دوره امتحانات رو یادم نمی ره، ستاره هر روز با یک بغل گل یاس میومد مدرسه و شاد و شنگول بود. همیشه یک فلش کاغذی لای کتابش بود با یه عالمه گلبرگ یاس. حتی سر امتحان هم فلش رو از خودش جدا نمی کرد.»

ـ » فلش؟ گفتید فلش؟ فلش کاعذی؟»

ستاره میگفت:

ـ»یکی از شبا وای چه مهتاب شبی بود، نسیم خنکی می وزید. مطمئن بودم، نسیم، عطر یاس رو سفرداده بود.به اون دور دورا، حتی از اطاق فریبرز هم اونطرفتر. دل آدم میرفت. همینطور که داشتم درس میخوندم، یک هو یک فلشی کاغذی نمی دونم از کجای زمین و زمون افتاد وسط کتابم.

دخترای محل میگفتن: «فلش یه علامته، پسرهای سر پشت بام برای دخترا فلش پرت میکنن. شماره تلفن و پیغام و پس غام رد و بدل میکنن. یعنی میخوام باهات آشنا بشم.»

ـ»یعنی؟؟؟؟؟؟؟»

ستاره گفت: «آه! جا خوردم. خدایا یعنی فلش از فریبرز بود؟ یعنی دلش میخواد با من بیشتر آشنا بشه؟»

چند بار نگاهش کردم. ریتمش تکون نخورده بود. چهار دور من و نگاه فریبرز، چهار دور من و نگاه فریبرز!!!!! و مهتاب اونجا بود و گلهای یاس، دل آدم می رفت. دیدم چهار دور که نه هشت دور که نه شانزده دور…..زده بودم ولی یک کلمه از تو گلوم درس بیرون نیامده بود. هفت شب گذشت.

مادرم گفت: «آفرین ستاره جون انگاری عاقل شدی.دیگه شبا تو دلت درس میخونی.»

فلش را گذاشته بودم لای کتاب و نگاهش می کردم.. منتظر بودم فریبرز به جای یک نگاه دو نگاه، سه نگاه، چهار نگاه…….اصلا کتابشو ببنده و خیره بشه به من ولی ریاضی وار با ریتم مرتب به من نگاه می کرد.

ـ «ولی تو؟»

ـ «ولی من هیچی تو کله ام نمی رفت. فقط راه می رفتم و می شمردم که سر چهارمین دور نگاه فریبرز به من بیفته. ولی من، فقط دلم میخواست، دلم میخواست بشینم و به فریبرز خیره بشم. چه قدر آرامش داشت، چه قدر متین بود! چه قدر متفکرانه دستشو زیر چانه اش می زد و درس میخوند! رؤیا فقط رؤیا. شبهام پر شده بود از رؤیا: می شه یه روز بیاد تو راه مدرسه، می شه یه روز از نزدیک ببینمش؟

خانم منجمی میگفت: «ستاره درسخونترین شاگرد کلاس بود ولی انگاری اون سال به جای زمین تو آسمونا سیر میکرد همین هم شد که……خدایا چی بگم من دیگه حرفی ندارم که بزنم!»

ثریا و پروین می گفتند: «صد بار از ما سؤال کرد: بچه ها یعنی فلشو که فرستاده بعدش قراره؟…..اصلا همه ی ذهنش شده بود شبهای پشت بام و سایه ی اون پسرک و انتظار فلش. هیچ وقت ما ستاره رو اینجوری ندیده بودیم. گاهی وقتا صبح امتحان میومد و تازه از ما می پرسید بچه ها امروز امتحان چی داریم؟ فکرش رو بکنید ستاره بچه شاگرد اول….بعد هی ساعتشو نگاه میکرد….چندساعت دیگه به شب مونده؟…. بچه ها سر به سرش میذاشتن. ساعتهاشون رو میکشیدن عقب یا جلو، هولش میکردن. دیگه نمی شد کاری کرد یعنی ما سعی خودمونو کردیم.»

ستاره گفت: شب هشتم یادم افتاد چند شبه اصلا درس نخوندم. وحشت کردم. آخه آخر هفته امتحان تاریخ داشتیم. دوباره شروع کردم به بلند بلند درسخوندن ولی با یک ریتم جدید. سه دور درس و یک دور سکوت و خیره شدن به پنجره ی فریبرز، فکر کردن به پشت بام و تخیلات و رؤیا های فریبرزی……. سرم تو کتاب بود که دوباره یک فلش دیگه از وسط زمین و آسمون از بالای سرم رد شد و ای دل غافل، عوض پشت بوم ما افتاد تو بوم خانم برجیسی، که پشت بامشان دیوار به دیوار ما بود. آخ !دل تو دلم نبود!. دخترا گفتن که تو دومی حتما یه پیامه یا شماره تلفنه…..باید بدستش میآوردم ولی چه جوری؟ ساعت از سه شب گذشته بود. چه کار کنم؟یعنی برم این موقع شب در بزنم وبگم: خانوم برجیسی میبخشین یه پیام عاشقانه واسم رسیده ولی اشتباهی افتاده تو پشت بوم شما، می شه برم ورش دارم……ضایع، ضایع مگه می شد؟ تا صبح صبر کنم؟ غیر ممکنه.

دخترا میگفتن دومی که بیاد حتما توش یه چیزی مینویسه. رد خور نداره.

باید بدستش میآوردم. از این پشت بام به اون پشت بام فقط یه دیوار بود. نگاه فریبرز رو چی کارکنم؟ فاصله ی چهار دور تا نگاه بعدی…..یه پا اینطرف و یک دو سه پرش……

دکتر عطارد گفت: «جمجمه اش سه تا ترک خورده اما هوشش سر جاشه.»

ستاره بعدها گفت: تو فلش نوشته بود: ستاره خانم لطفا آهسته تر درس بخونید صداتون نمیذاره ما بخوابیم.

امضاء همسایه ی دیدوار به دیوار شما خانم کیهانی.

شهین سراج 

مارس ۲۰۱۵

 

بیان دیدگاه