فردوسی، مورچه و من

یک ساعته که روی یک بیت از شاهنامه گیر کردم. میخواستم شیوه ی برخورد شاعران بعد از فردوسی، به ویژه سعدی را با این بیت مشهور بسنجم:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان وشیرین خوش است……

با این جمله آغاز میکنم:

«این بیت در بیشتر نسخه ها به این صورت آمده:

میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است.

اما یکی از دانشمندان اعتقاد دارد که این بیت ……..»

ولی هنوز حتی نیمی ازجمله ام را هم ننوشته ام که مورچه ای نمی دانم ازکجای این عالم خبر دار می شود و روی صفحه ی سفیدی که زیر دست من است سر میخورد، بالا و پائین میرود و درست روی کلمه ی «میازار » توقف میکند و ثابت می ماند. دستم می رود که با حرکتی جانانه او را از صحن کاغذ برانم ولی این بیت فردوسی مثل یک داروغه جلوی من سبز میشود. در یک وضعیت سورئالیستی عجیبی قرار می گیرم. مور و میازار و پند فردوسی….. و اجبار اتمام مقاله ای که در پیش دارم….!

کمی مکث می کنم تا شاید مورچه خودش راهش را بکشد و برود پی کارش و من هم در پیشگاه دانای توس شرمنده نشوم. قلم بر زمین می گذارم و صبر می کنم و به نظاره ی مورچه می نشینم. خیر! سخت جا خوش کرده است. هیچ حرکتی نمی کند.

از سمجی مورِِ دانه کش لجم می گیرد. تصمیم می گیرم فوت محکمی بکنم و مورچه را به سوئی پرت کنم؛ شاید گناهش کمتر باشد. ولی بعد فکر می کنم، فرقی نمی کند. یک نفس تند آدمیزاد برای ما یک نفس است اما برای مورچه مانند یک طوفان است. مجسم می کنم همین الآن که دارم پشت میزم با این فراغت کار می کنم اگر یکی از آن طوفانهای مهیب، از آن سونامی های خانمان کن در بگیرد و سقف خانه را برده و خودم را هم به بالا پرت کند چه خواهد شد؟ آیا خشنود خواهم شد؟ در سرم ضرب المثل دیگری شکل میگیرد: «آنچه بخود نمی پسندی به دیگران مپسند. «اصلا تصمیم میگیرم فعلا دست از کار بکشم و به تماشای مورچه بپردازم. میروم حسابی در بحرش. از جایش تکان نمیخورد. گوئی جادوی کلمه ی «میازار» را حس کرده است. انگار کلمه «میآزار» یک جزیره یا «ارض» موعود است که جناب مورچه بعد از سیاحت این عالم و سر زدن به سرزمینهای گوناگون به آن رسیده و دیگر پای رفتن به دیگر سرزمینها را ندارد. خوشبختی آنجاست که آزاری نباشد، کسی را با کسی کاری نباشد. حالا چطوری باید به این مورچه حالی کنم که داداش این حرفها همه اش خیالی و مجازیه. حتی اگر لایحه ی قانونی به سازمان ملل ببرند مبنی بر این که از این به بعد به فرمان شاعر بزرگ ایرانی فردوسی پاکزاد هیچکس حق آزردن هیچ بنی مورچه ای را ندارد و کلیه ی افراد بشر، و جانوران و درندگان و پرندگان و چرندگان هم آنرا امضاء کنند، بازهم هیچ تأمینی وجود ندارد. تازه در خود شاهنامه بر مخاطب این بیت، تور نیز، این بیت اثری نداشت. بیت درخواست ایرج از تور را بیان می کند. برادری که تنها بدین خاطر که پدرش فریدون بهترین بخش گیتی، یعنی ایران را به ایرج بخشیده است، بر او حسد می برد و می خواهد او را بکشد. ایرج حاضر است از سهم خود بگذرد ولی تور به او حمله می برد و در این هنگام است که این بیت معروف از زبان ایرج شنیده می شود. و با وجود آوردن این معنا باز هم تور دلش به رحم نمیآید و برادر نازنین را میکشد. حالا تو مورچه فکر میکنی من تنها به خاطر این که روی کلمه ی میآزار بست نشستی از راندن تو صرف نظر میکنم؟ لابد میخوای اعتصاب غذا هم بکنی. حتما درخواست حضور روزنامه نگار و خبرنگار و گزارشگر رادیو تلویزیون را هم داری!!!!!!…………..

پناه بر خدا. انگار افکار مرا میخواند، انگار جد کرده که تا حق و حقوقش را نگیرد و تا تأمین جانی و مالی نداشته باشد از جای خود تکان نخورد.

کلافه شده ام. کارم مانده. جمله هائی که آماده کرده بودم از ذهنم فرار میکنند اما مورچه بر جای خود ثابت مانده است. به فکرم می رسد به او کلکی بزنم. یک ذره از شیرینی که با خودم آوردم که با قهوه ی ساعت ده و هنگام خیر سرم استراحت بخورم جلوی او بگذارم. مورچه به سرعت برق ذره را معاینه می کند و گوئی بعد از اینکه مطمئن می شود که دانه ، دانه است و دام نیست وحقیقی و از جنس اعلاء است، دانه بر دهان گرفته و غیبش میزند. آنقدر سریع که من حتی فرصت نمیکنم او را تعقیب کنم. شاید در لابلای صفحات کتاب شاهنامه فرو رفته باشد و شاید در شکاف میز نمیدانم. نفسی به راحتی میکشم و از این که عالم بی عمل نبوده ام، احساس خوبی بهم دست میدهد.

ولی هنوز دقایقی نگذشته که می بینم خیل ده تائی از مورچه ها دور و بر کاغذ سبز میشوند و روی کلمات میازار و دانه کش اجتماع می کنند. انگار اولی رفته و خبرشان کرده که بابا چه نشسته اید اینجا این نزدیکی یک کشوری هست که به حقوق مورچگان احترام میگذارند که هیچ آب و نان هم میدهند. فرهنگ و شعر و حکمت نیز یاد میدهند. کجا از اینجا بهتر؟

باز آن رگ آدم محوری و اشرف مخلوقاتیم گل میکند و میخواهم یک بلائی سر همه اشان بیارم و به سرکارم برگردم. ولی باز فکر میکنم اگر من پناهنده بودم و برای یک جو حقوق بشر و تأمین جانی، به درگاه کشوری آمده بودم و صاحب قدرتان به جای پناه دادن به من، مرا با خشونت به بیرون پرت میکردند آیا خشنود می شدم؟!

دلم می سوزد. از خیر شیرینی میگذرم. شیرینی را در میان انگشتانم فشرده خرد میکنم و روی صفحه کاغذ میریزم. مورچه ها کمی مکث میکنند. انگار باورشان نمی شود. مثل کسی که بلیطش برده باشد، ذوق زده می شوند. دور ذرات شیرینی گرد میایند. حرکاتشان خیلی الهام بخش شده است. انگار دارند شعر حکیم فردوسی را برای من تعبیر و تفسیر میکنند. به دور ذرات شیرینی جشن گرفته اند. بالا میروند و پائین میایند.چه بسا دانه کشانی را هم فرستادند به دنبال بقیه. تخیل من می رود به سویه های دیگری. یاد صف های طویل جلوی اداره ی مهاجرت فرانسه می افتم و پناهندگان و بیچارگانی که به امید یک کارت اقامت، یک امضاء اجازه ی ورود،…ساعتها در سرما ی سوز آور منتظر میمانند و صد نوع توهین و خشونت را از سوی کارمندان اداره ی مهاجرت تحمل میکنند. مجسم میکنم اگر یک روز به جای مأموران خشن و بد رفتار یک نفر بیاید و شیرینی بین متقاضیان پخش کند عجب عالمی می شود؟! اگر یک عده بیایند جلوی همان صف ها برایشان برنامه های فرهنگی و هنری اجرا کنند چه قدر از اضطراب و وحشتشان کاسته می شود! مثلا جلوی همان اداره ی مهاجرت یک نفر شعر بودلر یا رمبو را دکلمه کند، یا یک نفر بخشی از بینوایان هوگو را بخواند یکی دیگر آهنگ های ادیت پیاف را زمزمه کند، یک نفر دیگر آهنگی از شارل آزناور را بخواند، یا ترانه ای از خوانند ه ی مهاجر جرج مووستاکی را بر زبان بیاورد …حتما همه به وجد خواهند آمد. حس خواهند کرد که این هزار دردسر، صف کشیدن در سرما، ترک خاک وطن و تحمل غم و مشقت را برای اقامت در کشوری انساندوست با فرهنگی درخشان تحمل کرده اند. کشوری که سر دمدار حقوق بشر و پرچمدار حمایت از درماندگان بود. در آن انقلاب کبیرش سه اصل آزادی، برابری و برادری را سرمشق برنامه ی اجتماعی خویش قرار داده بود. اگر هزار درد سر برای دریافت اجازه ی اقامت تحمل کرده اند، عاقبت به عنوان یک شهروند با رفتاری انسان منشانه با ایشان رفتار می شود. درست مثل این مورچه ها! کسی چه میداند در دلشان چه ترس و اضطرابی وجود داشته و حال که تأمین دیده اند چه احساس سبکی و نشاطی میکنند.

ای کاش دست ما برای کمک به همنوعانمان به همین سادگی باز بود. می توان تمرین را آغاز نمود از همین لحظه. در حد شاد کردن یک مورچه میتوانیم مهربان باشیم. تمرین خوبیست برای مقیاسهای بزرگتر.

ساعتی گذشته و چشمم هنوز به صفحه ی کاغذ و همان یک جمله ی آغازین دوخته شده ولی از مورچه ها خبری نیست. خیلی متمدنانه دانه ها را جمع کرده و رفته اند پی کارشان. و من هم کارم را از سر میگیرم. ولی تصور است یا خیال میبینم کسی با خطی خوش روی کاغذ نوشته است:

» که رحمت بر آن تربت پاک باد

شهین سراج 

 

بیان دیدگاه