فرح زمان و عشق

 

شبی که بانو فرح زمان، با سنی آن سوی مرز پنجاه و پنج، کلسترول از حد نصاب گذشته، قند و فشارخون درجه بالا، پاهای واریس گرفته و آرتروز دردناک،…….. احساس کرد که سخت عاشق شده، اولش حسابی جا خورد.

 اصلا باورش نمی شد که چنین حادثه ای صورت گرفته و ممکن است حقیقت داشته باشد. فکر کرد به یک نوع بیماری جدید روی همه ی درد و بیماریهای دیگر مبتلا شده. آخر عشق و عوارضش امان نمی دادند. طپش قلب شدید، اضطراب، بر افروختگی چهره، هیجان و دل لرزه، بی تابی….

از سر ناباوری فرح زمان این حالتها را گردن هر چیزی گذاشت جز عشق و عاشقی: طپش قلبش را به حساب این گذاشت که صبح روز پیش از شب حادثه ی عشق فراموش کرده بود دوای فشار خونش را بخورد، بر افروختگی چهره اش را پای این گرفت که، باز در همان شب حادثه، در مهمانی ملک خانم، یک نوع غذای دریائی خورده بود که می گفتند به همه جور آدمی نمی سازد و آلرژی زاست، اضطراب، دل پائین ریختگی و بی قراری را از این دانست که خب بالاخره کمبود هورمون، بعد از یک سن خاصی، آن هم در نزد بانوان، این نوع عوارض را بدنبال دارد.

وقتی از مهمانی به خانه برگشتند طپش قلب و برافروختگی فرح زمان آن قدر شدید شد که حسابی دست و پایش را گم کرد. جرأت هم نمی کرد که همسرش را که در اثر خوردن مشروب فراوان، هنوز سر بر بالین نگذاشته صدای خرخرش به آسمان رفته بود، بیدار کند. از ترس وخامت حالش زود دست به کار شد و چند تا از آن قرص های پیش گیری کننده ی طپش قلب و بر افروختگی را بالا اندخت و به خیال پیدا کردن کمی آرامش سرش را روی بالش گذاشت. ولی چه خیال خامی! از این دنده به آن دنده غلت زدنهای مداوم، و نفس تنگی و گر گرفتگی امانش نمی داد. حتی مصرف قرص های قوی دکتر خردمندی که سفارش کرده بود: «اکیدا یک نیمه و اگر دیگر خیلی وضع خراب شد یکی تمام، ولی با احتیاط کامل، » هم کار گر نشد.

با کلافگی و از ترس آن که نکند همسرش، از دست بی تابی ها و غلت زدنهای او بیدار شود، بالا پوشش را روی دوش انداخت و آهسته و پاورچین پاورچین ازپله ها پائین آمد و به درون حیاط خزید.

مهتاب قشنگ و درخشانی در آسمان بود. ماه با تارهای نقره ای، فرشی سیمینه بافته و روی کف حیاط و باغچه پهن کرده بود. فرح زمان روی یک صندلی کنار گلهای اطلسی نشست. نسیم خنکی می وزید. یک هو از خاطرش گذشت. چه شبهائی مثل همین شب، با این نسیم فرح بخش و با وجود رایحه ی زیبای گلهای اطلسی، غافل و بی تفاوت فقط یا خوابیده بود و یا خرخر گوش کرده بود. در حالی که می توانست بنشیند و به آن مهتابهای زیبا خیره شود. وقتی کمی با خودش تنها شد، احساس دلپذیری بهش دست داد. تازه شروع کرد به فکر کردن و پی بردن به علت حقیقی طپش قلب و بر افروختگی، اضطراب و آن حالتهای شگفت انگیز….

«آه! همین چند ساعت پیش، و زیر نور همین مهتاب بود که اتفاق افتاد. فرح زمان با یک پیراهن حریر سیاه سینه باز نشسته بود در بالکن خانه ی ملک خانم و داشت سیگار می کشید. خودش نمی دانست چرا آن شب بعد از سالها آن پیراهن حریر سیاه دکولته را از درون چمدانهای غبار فراموشی گرفته بیرون کشیده و به تن کرده بود. پیش از ترک خانه، خودش را در آینه بر انداز کرده و احساسی غریبی به او گفته بود که هنوز آثاری از جوانیش باقیست.

سالن پذیرائی ملک خانم مثل همیشه، پر بود از مکالمات پوچ و پر سر و صدای آدمهای پر مدعا و به خیال خویش همه چیز دان. فرح زمان از دست سر و صدا و خروش های بلند ولی تو خالی مدعوین شب نشینی دخترخاله، جوش آورده و به بهانه ی این که مهمانان را دودی نکند، پناه آورده بود به بالکن و تنها نشسته بود و سیگار دود می کرد. ناگهان صدای مردانه ی گرمی مانند یک نت دل انگیزکه از سمفونیی برای ستایش آرامش جدا شده باشد به او گفته بود: » شب بخیر». و بعد هم مانند سایه ای آرام خزیده بود به کنار او، و پرسیده بود: «اجازه می فرمائید سرکار خانم چند دقیقه ای درحضورتان باشم؟»

 مرد هم سیگاری در دست داشت و ظاهرا برای رعایت غیر سیگاری ها به بالکن آمده بود. خودش را گرامی معرفی کرده بود.

اول دودهای سیگار ها بودند که به نرمی بهم پیچیدند و بعد نگاهها. شاید به همان نرمی دودها. و بعد نوبت به صداها رسیده بود. اولش بیشتر گرامی بود که حرف می زد و فرح زمان گوش می داد. چه آرام و چه زیبا! گوئی صدها سال بود که درون فرح زمان زیسته بود. زن را در همان چند لحظه ی کوتاه، سفر داده بود به اعماق رؤیاهای گم شده. به گفتنی های نا گفته. سالها بود که فرح زمان، مثلا نگفته بود که چه قدر از حس حضور گلهای اطلسی در نیمه شبی مهتابی لذت می برد. یا نگفته بود از فلسفه ی آفریدن مهتاب که به اعتقاد او از ازل برای نوشتن یک رمان زنده ی عاشقانه ساخته شده. یا فراموش کرده بود که آن دور دورها و جوانی ها، همیشه آرزو داشته در شبی مهتابی لباسی از حریر سیاه بر تن کند و غافلگیرانه عاشق شود و با یادی زیبا به بستر رود و دل لرزه هایش را برای ستاره ها بازگو کند. عجیب بود او می گفت و گرامی هم می گفت:

– «آری آری بانوی زیبا آدمها مهتاب را حرام می کنند. نگاهشان کنید چگونه در این شب دل انگیز دارند با آتش پوچیات سیاسی خنکی شب را هدر می دهند. او هم گفته بود که آرزوست، و شاید تا ابد ناشدنی، اما چه زیباست لرزیدن دل به هنگام حس رایحه ی گلهای اطلسی در شبی مهتابی. چه رؤیائیست تقسیم لرزیدن دل با لرزش ستاره هائی که آن دور دورها در نظاره ی شوریدگیهای عاشقان، شب را به صبح می رسانند.

از همان نیمه های شب نشینی بود که آن طپش قلب و آن برافروختگی در وجود فرح زمان آغاز شده و به تدریج شدت گرفته بود.

پایان شب اسف انگیز بود. در یک لحظه گرامی غیبش زده بود. بدون خداحافظی و بدون آن که نشانی از خود باقی بگذارد، مهمانی را ترک کرده بود. و فرح زمان احساس کرده بود ناگهان زمین زیر پایش خالی شده.

یادش نمیآمد چگونه به خانه بازگشته بودند و در راه به همسرش چه گفته و از او چه شنیده بود. تنها جمله ای را که به خاطر داشت تأکید همسر بر این بود: «فردا صبح خیلی زود بیدارم کن قرار مهمی دارم.»

از لحظه ی دیدار در بالکن تا امتداد شب، تنها چیزهائی را که به خاطر داشت حس مرموز و دل انگیز گرامی بود، و طپش قلب و برافروختگی. هیچ چیز از او نمی دانست. کیست؟ از کجا آمده؟ چه نسبتی با ملک خانم داشت؟ چرا هیچوقت در دیگر مهمانی ها او را ندیده بود؟ ولی احساس می کرد همه ی وجودش با ذرات وجود او پیوند خورده. آن نگاه دل انگیز و عمیقش که مانند شوالیه ای جسور دروازه های شهر ناگشودنی کشش های عاشقانه ی زن را خانه به خانه فتح می کرد، آن انگشتان کشیده و شاعرانه اش که هنگام آتش زدن سیگار دوم فرح زمان، با لرزشی خفیف، به او میگفت که چه قدر هوسش را دارد، آن تکلم گرم، آن واژه هائی که گوئی از دفتر درونی فرح زمان به عاریه گرفته بود، آن توصیفاتش از شب مهتابی،…..

ساعت از پنج صبح گذشته بود و فرح زمان هنوز کنار باغچه و گلهای اطلسی نشسته بود و فکر می کرد. طپش قلبش فروکش کرده بود و برافروختگی، جا به یک جور گل انداختگی گونه ها داده بود. یادش ناگهان از سفارش همسرش آمد و تأکید بر این که باید صبح زود او را بیدار می کرد. سراسیمه به درون اطاق خواب جست، او را تکان دادو با صدای بلند گفت:

– » گرامی، گرامی بلند شو دیرت شده یادته گفتی قرار داری.»

– » هان چی؟ قرار؟!»

شهین سراج 

آوریل – 2011

 

 

 

 

 

 

 

بیان دیدگاه