زنی از این سوی پنجره

سه هفته از اقامت من در مرکز بِل وِدِر می گذرد. اینجا یک اقامتگاه و می توان گفت یک دهکده ی درمانیست که نزدیک شهر ساحلی بیآریتس در جنوب غربی فرانسه، در کنار اقیانوس اطلس واقع شده.

شهرت خاص این مرکز به خاطر معجزا تش در درمان مبتلایان به دردهای استخوانی، مفصلی و رماتیسم و غیره، باعث شد که توصیه ی دکتر معالجم را که به هر نوع درمان برای معالجه ی مهره های دردناک من متوسل شده و نتیجه ای نگرفته بود، بپذیرم و راهی این بهشت موعود شوم. می گفتند بیمارانی آمده اند با پشت خمیده، مهره های بهم ریخته و زانو های کج و کوله،……. ولی بعد از تن سپردن به حکیمان این مرکز، راست و سرپا برگشته اند. چون اینجا نسبت به دیگر مراکز درمانی این مزیت را دارد که غیر از علم پزشکی، طبیعت و معجزاتش را هم به کمک می گیرند: آبهای معدنی، خزه های دریائی و گل های هستی بخش آن می کنند که طبابت نمی کند.

جای مطبوعیست. محیط آرامی دارد. دور تا دور ساحل است و خانه های ویلائی و باغ و باغچه های پر ازگل. و از همه چشم گیرتر کناره ی زیبا و پرتلاطم بیآرتیس که من نام آن را ساحل هزار رنگ گذاشتم. چون دریا و آسمان، با یاری هم شبانه روز در کارند تا هر آن هزار رنگ بدیع بسازند، که اگرکسی کمی ذوق شاعرانه یا خلاقیت هنری داشته باشد می تواند صدها الهام از این ساحل و دریای دائم در گفت و گو بگیرد.

مرکز بلودر که بر ساحل زیبای بیآرتیس واقع شده، شباهت چندانی به بیمارستان و آسایشگاه و اینگونه مراکز ندارد. بیشتر به مهمانسرائی میماند، ولی مجهز به کادر پزشکی کار آزموده. برنامه های درمانی هم، ملایم و بدون اجبارهای بیمارستانیست. صبح زود دو فرشته ی سپید پوش میآیند و مرا به سوی حمامهای هستی بخش هدایت می کنند و در طول روز هم چند برنامه ی ورزشی و ماساژهای توان بخشی دارند و بقیه ی ساعات، آزادیست؛ برای خواندن، استراحت کردن و حتی اگر توانائی راه رفتن داشته باشی، به کنار ساحل رفتن و قدم زدن. برای من تشنه ی سکوت و آرامش، اقامت در این مرکز، هم فال است و هم تماشا. یک کامیون کتاب، به همراه کامپیوتر دستی ام را برداشته و با خودم آورده ام اینجا و به خودم قول داده ام لااقل از این مرخصی اجباری بهره جسته و چند تا مقاله و داستان نیمه کاره ای را که مثل خوره اعصابم را بهم ریخته اند به پایان برسانم. هرچند پزشکان مرا، به خاطر بهم ریختگی مهره های دردناکم، از داشتن هرگونه فشار کاری و به ویژه پشت میز نشستن منع کرده اند. اما کشش درونی برای نوشتن یک بیماری درمان ناپذیر است که با هیچ خردی قابل درمان نیست. حتی خرد درد.

اطاق من در طبقه ی اول و ضلع شمالی مرکز بل ودر قرارگرفته. تنها پنجره ی آن باز میشود به باغی بزرگ با درختهای سربه فلک کشیده و پر برگ و یک ساختمان ویلائی قدیمی با پنجره های بلند و ایوانی سراسری که ستونهای سفید و نرده های چوبی آن، آدم را به یاد خانه ی اسکارلت اوهارا در فیلم بر باد رفته می اندازد.

ویلا زیباست. ولی سخت متروک است. دیوارها و پرچینهای خزه گرفته، باغی که تا کمر درختانش را خاشاک و گیاهان هرز پرکرده، پنجره های رنگ باخته و گرد و خاک گرفته، خبر از آن می دهند که سالهاست دمای زندگی انسانی به آن نرسیده. ویلاهای اطراف را هر روز نور شفاف خورشیدی از خواب بیدار می کند اما این باغ و خانه ی متروک هر روز با غمی خاکستری، از سیاهی شب بر می خیزد و با غباری تیره رنگ از فراموشی دوباره به خواب میرود.

لااقل تا چند روز پیش وضع چنین بود، ولی یکی از روزها وقتی به اطاقم بازگشتم و مانند هر روز برای خستگی در کردن، روی تختم دراز کشیدم، چشمم به ویلای متروک افتاد و احساس کردم رستاخیزی غیر منتظره، آن را به زندگی باز گردانیده است. رقص پرده های حریر، از شکاف پنجره های نیمه باز، که به همراه باد صبحگاهی، از شوق زندگی پیکر به هوا پرتاپ می کردند، می گفتند که دیگر ویلا تنها نیست و ساکنانی یافته است. خانه و باغ متروک و خاکستری به طرز معجزه آسائی جوان شده و رنگ زندگی بخود گرفته بودند. درختها از خزه ها و خار و خاشاکها رها شده، نفسی از طراوت می کشیدند، پنجره ها می درخشیدند. آنهمه دگرگونی در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت!!!! عجیب می نمود. پیش خود فکر کردم، حتما ساکنان آن باید انسانهائی با دستهائی سبز و جادوئی باشند.

کنجکاوی گزنده ای سر و جانم را گرفته بود تا با آن سلولهای زنده ای که نفس زندگی در پیکر این مکان متروک دمیده اند، آشنا شوم. روزهای بعد این آشنائی دست داد. اما آشنائی یک جانبه و آنهم از پشت شیشه ی پنجره ی اطاقم؛ به حکم این که روی اصل معماری شهرسازی این مرکز درمانی، چشم انداز چاردیوارکی که در آن بستری شده ام، رو به این ویلا دارد و هر روز خواهی نخواهی چشمم به باغ و خانه و ساکنان آن می افتد.

به نظر می رسد یک خانواده ی تمام عیار فرانسوی باشند. یک زن و شوهر و دو فرزند و یک سگ نیمه مطیع که لابد برای گذراندن تعطیلات به این ویلا آمده اند.در این فصل سال و میانه ی تابستان هر چاردیواری بر ساحل دریا اجاره می رود. حتی اگر خانه ای متروک و خزه گرفته باشد.

زن سی ساله به نظر می رسد و مرد چیزی در این حدود و شاید هم بیشتر. زن اندامی بسیار ظریف دارد و پوستی سپید و موهائی بلوطی رنگ و انبوه و بلند که تا میانه های کمر می رسد. مرد هیکلی متوسط دارد و پوستی سرخی زده که می تواند نشانی از شرابخواری باشد. فرزند بزرگ تر، پسر است و باید در حدود ده دوازده سال داشته باشد و آن دیگری، دختر بچه ایست، که هفت ساله به نظر می رسد. حدس من از این فاصله چنین است.

برنامه ی روزانه شان مرتب است. صبح ها مردک میرود و یک سگ چرانی مفصل می کند و با نان تازه به خانه بر می گردد. بعد از صبحانه، با فرش حصیری و چتر و اسباب و وسائل پلاژ راه می افتند طرف دریا. تقریبا تمام روز را در کنار دریا هستند. غروب به خانه برمی گردند. باز مردک سگ را به گردش می برد و با یک یا دو کارتن پیتزا و یا خریدهای مختصری برای شام به خانه باز می گردد. بچه ها گاه در خانه و گاه در باغ انرژی های زیاد آمده را خالی می کنند. بقیه ی شب را بیرون می روند. لابد یا در مراکز تفریحی ساحلی و یا در پارکهای سبز و خرمی که در این ناحیه تعدادشان بسیار است، شب را می گذرانند.

در ظاهر همه چیز این خانواده استاندارد شده ی یک خانواده ی متوسط فرانسوی در حال گذران تعطیلات است. برنامه ی تعطیلات عین کلیشه های کتابچه های توریستی تنظیم شده و ساعت به ساعت به پیش میرود. پلاژ و دریا، شام و برنامه های شبانه…. لااقل تا یک هفته ی پیش چنین بود. اما نمی دانم چرا به نظرم می رسد که درون این خانواده چیزی دارد که می جوشد و نظم آهنین آن را بر هم می ریزد. نماد این جوشش، حالتها و بی قراری ها و به خصوص تلفن زدنهای وقت و بی وقت و مرموز زن است.

زن تقریبا هر صبح و غروب در فاصله ی غیبت همسر، یا بازی بچه ها، به طرز هیجان زده ای با کسی تلفنی صحبت می کند. هنگام مکالمه ی تلفنی، که اغلب در ایوان خانه، یعنی درست روبروی پنجره ی اطاق من صورت می گیرد، دائم به این سو و آن سو سرک می کشد. گوئی از غافلگیر شدن به وسیله ی همسر یا فرزندانش واهمه دارد. یک بار دیدمش که با ورود پسر بزرگتر تلفن را با شتاب چشم گیری در جیب رب دوشامبرش پنهان کرد و به محض بیرون رفتن پسرک دوباره مشغول گفت و گو شد.

وقتی تلفن را به دست می گیرد، حالت جسمانیش تغییر می کند. به پیکرش پیچش خاصی می دهد، دائم گیسوان بلند و سرکشش را به دور انگشتان میچرخاند، نوعی بی قراری و بی تابی وجودش را فرا می گیرد که شتابش از آن سوی ایوان سفر می کند، ضخامت شیشه ی اطاق مرکز درمانی بلودر را هم در می نوردد و در درون چشم های کنجکاو من می نشیند و نمی گذارد در ذهنم زنی را ببینم که تنها یک مکالمه ی عادی تلفنی را بر قرارکرده است.

ابتدا فکر می کردم تلفنهای او فقط در ساعات آغازین صبح و غروب و هنگام غیبت همسرش صورت می گیرد. ولی یک بار در میان روز، هنگامی که برای پیاده روی به باغ قدیمی برابر پلاژ رفته بودم باز دیدمش که با مایو و موهای خیس مثل پری دریائی که از دست غول دریا گریخته و فرصت کوتاهی برای زندگی زمینی یافته باشد، به زیر درختی پهناور، بر فراز تپه ای پناه برده و باز هم تلفن به دست مشغول گفت و گو بود. شتاب زده و این بار به حکم فاصله ی نزدیک چند جمله ای را هم شنیدم:

…»باورکن. برای من این کار دشوارتر از توست و من دیگر حتی نفس هم نمی توانم بکشم. آه پادشاه من اگر فرمان زهرم دهی درجا برای پیوستن به تو می نوشم و…..نه اینجا…خدای من این دیوانگیست…..چنین کاری آه! مگر ممکن است؟»

یک بار هم در میانه های شب با صدای هق هق گریه ای از خواب برخاستم. سرگردان مسیر صدا را دنبال کردم و با کمال تعجب باز زن را دیدم که تلفن به دست در کنار شمشادهای زیر بالکن، کنار گلهای اطلسی و زیرنقره پاشی نور مهتاب نشسته و راز و نیاز می کرد و اشک می ریخت، گاه مستانه می خندید و گاه صدایش را در حد یک پچ پچ پائین میآورد.

یک روز صبح دیگر، کار تلفنهای پنهانی خیلی بالا گرفت. زن، مانند برنامه هر روزی با همسر و کودکان راهی پلاژ شد. ولی به فاصله ی نیم ساعت شاید هم کمتر، با شتاب به ویلا بازگشت. با وسواسی عجیب در را قفل کرد و برای محکم کاری یک صندلی هم پشت در گذاشت. بعد به درون خانه خزید و اندکی بعد با لباس و آرایشی حیرت انگیز به ایوان بازگشت. لباسی دکولته و بسیار زیبا و مجلل به سبک پوشش زنان درباری عهد قدیم به تن کرده بود و کلاه گیس اکلیل زده ی چهار طبقه ای روی سرگذاشته بود. جام شرابی در دست، آمد در ایوان نشست، سیگاری آتش زد و ساعتی آزادانه با صدای آن سوی خط راز و نیاز کرد. در میان گفت و گو ها چندین بار با صدای بلند می خندید، و گاه گریه می کرد، به حالت تضرع و زاری روی زمین می نشست، برمیخاست…. و چیزی که شگفت انگیز بود این بود که این بار، در یک لحظه تلفن را به گوشه ای پرتاب نمود، و با هیجانی خاص به درون باغ خزید و مکالمه ای هیجان انگیز را بادرختهای کهن آغاز کرد که تا وقت غروب به درازا کشید و بعد با نزدیک شدن ساعت بازگشت خانواده، دوباره لباس خانه پوشید، کلاه گیس از سر به درآورد و موهای مواجش را پشت سرش جمع کرد و با چهره ی زنی آرام و مطیع، برنامه هر شبی را در پیش گرفت. این اتفاق چندین بار دیگر در طول هفته تکرار شد. هر بار زن با لباس و آرایشی غیر متعارف ابتدا با تلفن به راز و نیاز می پرداخت و سپس همان بازی جادوئی را در باغ اجرا می کرد و در آغاز شب به حالت عادی به زندگانی ملموس خانواده ای در گذران تعطیلات تابستانی باز می گشت.

حالت این زن آرامش من را بهم زده. نمی توانم حواسم را جمع کاری کنم که دارم انجام میدهم. حتی برنامه ی خواب و استراحت و به قول این فرشتگان پرستار relaxation را هم که بخشی عمده از برنامه های درمانیست، تحت تأثیر قرار داده است. هر روز بعد از بازگشت از ورزش و حمام طبی صبحگاهی، به خیال از سرگیری کار بساطم را روی تخت پهن می کنم و آماده ی نوشتن می شوم. ولی تا چشمم به این زن شگفت انگیز می افتد، حواسم بکلی مختل می شود. زن میآید و مثل یک ابلیس الهام بخش سر و ذهنم را تسخیر می کند. فرمانم میدهد که فقط به من فکر کن، تنها به من بیاندیش. حق هم دارد، چیزی در وجود او غیر عادیست. او، با این بی قراری ها و اضطرابها، این  گریزهای وقت و بی وقت؛ پوشش ها و تغییر آرایش ها و لباسها، باید زنی درگیر در یک ماجرای عجیب و شاید عاشقانه باشد. به سختی باورم می شود که مثلا تلفنهای او به یک اداره باشند، جنبه ی کاری داشته باشند و یا به مادر بزرگ پیری باشند که در این گرمای تابستان، در شهر تنها مانده و دلش میخواهد با کسی حرف بزند. حالتی که این بانوی زیبا به خودش می گیرد، اضطرابی که بر اعصابش چیره می شود، لرزشهائی که حتی از آن سوی باغ به این سو منتقل می شوند، ترسی که از غافگیر شدن دارد….. همه حکم بر این می کند که تلفنهای او باید چیزی خارج از  یک تلفن متعارف باشد. هر مشاهده گری با دیدن شیدائی این زن، می تواند جای تلفن بی روح را با یک مرد عاشق عوض کند که در کنار او نشسته و محو او گشته و دارد با ولع حرف های او را می بلعد.

مقاومت بی فایده است. زن فرشته ی الهامم شده. دلم می خواهد در باره اش بنویسم. کششی بی منطق مرا، به سوی تبدیل او به پرسوناژ یک داستان هیجان انگیز و عاشقانه و مرموز سوق می دهد. ولی در چند و چون آن درمانده ام. چگونه کجا؟ معشوق او کیست؟ اگرمعشوقی داشته باشد کجاست؟ کجا با هم آشنا شدند و این انگیزه ی هیجان انگیز چیست؟ و دو دلداده را به کجا می کشاند؟ این آرایش ها و لباسهای جور واجور هنگام گفت و گو با آن سوی خط چه انگیزه ای می تواند داشته باشد؟!!!!!!!!!

اول باید نامی برایش انتخاب کنم. آن چهره ی رنگ پریده و موی بلوطی و اندام ظریف….. آه چه اسمی می تواند برازنده ی او باشد؟ مثلا ماری کریستین، مارگریت، بریژیت، برنادت، ژوزفین،….نه هیچکدام به او نمی خورند. او را نامی مرموز و آهنگ دار باید. آها! یافتم. ماری مادلن. یا به طور ساده مادلن. این اسم را خیلی دوست دارم. نام یکی از شخصیتهای فیلم سرگیجه ی هیچکاک است. زن مرموزی که به کارآگاه خصوصی که به سفارش همسر زن مأمور است، او را تعقیب کند، با صحنه سازیئ حیرت انگیز القاء می کند که خودکشی کرده و از این جهان رفته است. کارآگاه که به شدت عاشق زن شده در افسردگی عمیقی فرو می رود و حتی خود را در خودکشی زن مقصر می بیند. ولی چندی بعد زن مرموز با آرایش و لباسی مبدل دوباره به زندگی باز می گردد و بر سر راه معشوق قرار می گیرد و مرد عاشق را در حالتی تعلیقی میان وهم و یقین نگاه می دارد و جهانی از رمز و پرسش به دور شخصیت خود میآفریند. تنها با دیدن پایان فیلم است که بیننده به دوگانگی حیرت انگیز نقش زن پی می برد. آری مادلن می تواند نام مناسبی باشد برای زنی که قرار است در رابطه ای عجیب و مرموز درگیر باشد.

خب معشوق او چه کسی می تواند باشد؟ یک همکار؟ یک آشنای قدیمی؟ خاطره ای از نو جوانیها که حال دوباره در زندگی او ظاهر شده؟ مثلا یک روزپائیزی، در یک فروشگاه شلوغ در حال خرید، آن چهره ی آشنا، آن عشقی که همیشه رؤیایش را داشته را به طور تصادفی بعد از سالها دوری، می بیند. بعد، تنها یک جمله، یک خاطره، کافیست تا مرغ احساس از قفس رها شود. حتی دیگر احساس مادری هم نمی تواند طناب محکم هویت زنی مطیع و خاموش را به گردنش بیاندازند. و ماجرا چنین آغاز می شود….

خب اینها می توانند دکور داستان باشند. آنچه مهم است، هویت آدم آن سوی خط است. باید بفهمم طرف چنین زنی چگونه مردی می تواند قرار گیرد؟

شاید او یک هنرمند باشد که به مادلن برای آفرینشش نیاز دارد. مثلا نگارگری باشد که مادلن برای او مدل می شود. نگارگر هر بار در آتلیه ساعتها با مادلن عشق می ورزد و وقتی زیر و بم اندام او را ملکه ی ذهن خود می کند با یک آناتومی عاشقانه، پیکر او را به قلم مو می سپارد. و حال که مادلن از او دور شده، نگارگر درمانده، بی الهام و بی عشق قادر به آفرینش نیست.

یا شاید معشوق او یک موسیقی دان باشد که فقط برای صدای مادلن می سازد و خلق می کند….یا شاید شاعر باشد که تنها نگرش به هستی این زن او را غرق در الهام میکند و و و و و و و……

سناریوهای بدی نیستند ولی حالتی کلیشه ای دارند.مرا راضی نمی کنند. اضطراب این زن چیزی ورای گیر و دارهای عاشقانه و معمولیست. این را حسی قوی به من می گوید. وقتی تلفن را به دست می گیرد، وقتی با خودش خلوت می کند و حرف می زند و به دور درخت های باغ به گردش در میآید، آدم حس می کند دارد با دنیائی دیگر، آدمی از جهان دیگر گفت و گو می کند. گاهی حالتهائی از او سرمیزند که این فرضیه را بیشتر به حقیقت نزدیک می کند…….. گوئی نیروئی ماوراء بشری او را هدایت می کند. مثلا دو سه روز پیش وقتی برای کمی هوا خوری و دیدن غروب خورشید به ساحل رفته بودم، در کمال شگفتی دیدمش که دارد تک و تنها در کنار ساحل قدم میزند. از ترس آن که نکند دیدن من مزاحم خلوت او باشد خودم را در پشت یک تپه ی شنی پنهان کردم و به نظاره ی او پرداختم. لباسی پیکر نما از حریر سپید برتن داشت. باز تلفن به دست داشت و مشغول نجوا. بسیار عجیب بود. در یک لحظه، ناگهان به سوی دریا برگشت و با شتابی باور ناکردنی به جهت افق حرکت کرد و آن قدر در آب پیش رفت تا ناپدید شد. مرا وحشتی توانگیر فرا گرفت. می خواستم فریاد بزنم و برای نجات آن زن یاری بطلبم. ولی ساحل به طرز بی سابقه ای خلوت بود. چون دریا در آن غروب، مواج و سخت طوفانی بود. حتی از صبح شنا کردن را در همه ی آن اطراف ممنوع کرده بودند. پرچم سیاه همه جا می گفت که به دریا نزدیک نشوید. اما زن بی واهمه به درون امواج رفت و ناپدید شد. مرا حالتی از بهت و حیرت فرا گرفته بود. قادر به هیچ کاری نبودم. درد مهره ها بدتر از همه مرا زمینگیر ساخته بود. با هر شگردی بود، از پشت تپه بیرون آمدم و چشم به دریا دوختم. از او خبری نبود. زبانم در دهان کلید شده بود. به دنبال رهگذری بودم که او را از ماجرا باخبر کنم. نمی دانم چه قدر گذشت؟ زمان مقیاسی نداشت. شاید دو ساعت شاید هم بیشتر….. ولی میدانم برای یک انسان با توانی معمولی، همین قدر کافی بود تا نفس بر شود. ولی زن، یا مادلن فرضی من با آرامش غریبی از آن دور دستها، زنده و شاداب سر از دریای متلاطم بیرون آورد. با همان لباس سپید،بدون آن که حتی قطره ای آب بر پیکر او نشسته باشد راهی خانه شد.

این حالتها نمی گذارد او را داخل سناریوی یک ماجرای عاشقانه ی ساده ی زمینی کرد. مثلا: یک زن و مرد که از دست روزمرگیهای زندگی خانوادگی و دیکتاتوری فرزندان جوش آورده اند، در یک ماجرای عاشقانه با کمی نوستالژی وارد می شوند و از هم کام می گیرند و بعد هم می فهمند که آن سوی خط هم خبری نیست. حقارتها در وجود همه هست میزانش فرق می کند. و بعد هم به دنبال چند بگو و مگو، دلزدگی آغاز می شود و به دنبالش جدائی، واخوردگی و پوچ فهمی….. و از سر گیری همان کسالت آوری که نامش زندگیست. نه زنی با این صورت اساتیری و این هیجان عجیب را سناریوئی مرموزتر و پرطلاتم تر باید….اما چی؟ چه گونه؟ در چه حال و هوائی….؟

شبی که آن صحنه ی غروبگاهی و فرو رفتن مادلن را در آب دیدم، تا صبح بیدار نشستم و در باره ی او فکر کردم و طرح های مختلف نوشتم و از فرط عصبانیت همه را پاک کردم. اصلا متوجه گذشت زمان و ساعت نبودم. سحرگاه دو پرستار همیشگی برای اجرای برنامه های روزانه به سراغم آمدند و وقتی متوجه شدند تا صبح بیدار نشسته و کار کرده ام، با این که زیاد هم در این موارد سخت گیر نیستند، ولی از دیدن چشمهای باد کرده و پشت قوز کرده و شاید حالت عصبی و پر  تنش من، دیگر نرمش های همیشگی را به کنار گذاشتند و مرا به یک گفتمان پزشکی مفصل همراه با خطاب و عتاب دعوت کردند:

«مادام! کوشش کادر پزشکی برای این است که به شما آرامش ببخشیم. تنها آرامش است که می تواند به معالجه ی شما کمک کند. خدای من با این مهره های دردمند، تا صبح نشسته اید و کار کرده اید. این، دیوانگیست اگر دکتر رولاند بداند، حتما ما را به خاطر این بی احتیاطی تنبیه خواهد کرد….. اگر اینطور ادامه بدهید نتیجه ای نخواهید گرفت.»

بعد هم پرستار مقتدرتر کامپیوتر و کاغذهای مرا جمع کرد و درون کمد گذاشت و در آن را قفل کرد و تهدیدم کرد که تا پایان معالجات نمی خواهد مرا پشت کامپیوتر ببیند.

به پرستارها حق می دادم. درد مهره ها از هنگامی که فکر و خیال آن زن مرموز در سرم شکل گرفته بود، و بی خوابیها و داستان پردازیها آغاز شده بود، دوباره برگشت کرده، سخت آزارم میداد. گوئی هر چه حکیمان و پرستاران این بهشت درمانی رشته بودند پنبه شده بود. از وحشت بازگشت آن زمین گیری ها، آن با چوب و عصا راه رفتنها، آن مصرف های مداوم مسکنهای قوی پهلوان افکن،…… زنگ خطر را به صدا در آوردم. برای همین، صبح فردای آن حادثه ی شگفت آور غروبگاهی، تصمیم گرفتم همه ی آن کابوسها را از خود دور کنم و عاقل و مطیع بپردازم به برنامه ی کاری و معالجاتی. مثل یک خانم خردمند از ورزش برگشتم، پرده های پنجره ی رو به ویلا را کشیدم، روی تختم دراز کشیدم و یک رمان سبک در دست، به خودم روز و اقامتی پرنیانی را وعده کردم. اما وسوسه ی مادلن مرا رها نمی کرد. برایم هویت زنی که چنین آرام در دریای مواج و پر خطر فرو رفته بود و چنین تندرست بیرون آمده بود، آن هم بدون وسائل غواصی و نفس گیری زیر آب و غیره بیشتر از همیشه جالب می نمود. حال به چشم دیگری به او می نگریستم. جنبه ای از شخصیت او برایم جلوه گر شده بود که تا کنون پوشیده مانده بود. بیشتر از همیشه به تئوری خودم در مورد خارق العاده بودن آن زن ایمان آورده بودم. دلم می خواست یک بار دیگر او را ببینم. پندها و عتاب و خطابهای پرستارها برای حفظ آرامش و پرهیز از بی خوابی و عهد و پیمانی که با خودم بسته بودم از یادم رفت. برخاستم و پرده ها را کنار زدم و دوباره تابلوی خانه و بازیگرانش در برابرم هویدا شد. عجیب بود. به نظر می رسید، دوباره نرده ها و پرچینها را خزه گرفته و غبار چند روز پیش بر پنجره ها نشسته. ویلا در سکوتی خاکستری فرو رفته بود و از زن هیچ خبری نبود. ولی همسر او در ایوان ایستاده و سیگار می کشید.

مرد و بچه ها برنامه ی هر روزی را، لابد به خاطر ادامه ی وضعیت طوفانی دریا، اجرا نکردند. مرد تمام مدت در ایوان  روی تاب نشسته و سیگار می کشید و بچه ها در باغ این طرف و آن طرف می رفتند. من همه ی روز استراحت کردم و کتاب خواندم. ولی همه ی حواسم پیش ناپدیدی زن بود یعنی چه شده؟ چه بلائی سر او آمده؟ شاید معشوقش به جستجوی او آمده و با هم فرار کرده اند؟ اگر این طور بود خانواده بهم می ریخت. سکوت مرد، حالت باغ!…….باید خبری شده باشد.

دوسه روزی اینچنین گذشت و من دیگر اطمینان پیدا کرده بودم که زن از ویلا رفته. همسر او هر شب بعد از برنامه پلاژ در ایوان می نشست و سیگار می کشید و به افق خیره می شد. دلم شور می زد. یک حس عجیب به من می گفت که ناپدیدی او یک علت خاص دارد. خیال برم داشته بود که بروم و به پلیس خبر بدهم. ولی چه می توانستم بگویم:

«می دانید من زنی را دیدم که در دریائی متلاطم فرو رفت و زمانی بی مقیاس به زیر موج ها ماند و سپس پا به خشکی گذاشت و ناپدید شد.»

پلیس حتما مرا دیوانه یا روان پریش خطاب خواهد کرد. اگر ناپدیدی در کار باشد، وظیفه ی خانواده است که پلیس را باخبر کنند. خب همسرش چی؟ حتما او از همه چیز خبر دارد. شاید بهتر باشد به طریقی بروم و از او خبر بگیرم. ولی کنجکاویم را چگونه توجیه کنم:

«می دانید آقا من یکی از بیماران مرکز بلودر هستم. تنها پنجره ی اطاق من رو به باغ و خانه ی شما باز می شود….. البته هیچ آشنائی با همسرتان ندارم. ولی چون قرار است شخصیت یکی از داستانهای من بشود، و حالا چند روزیست که نا پدید شده و از طرفی آخرین بار که او را دیدم در دریا فرورفت و……»

این یکی دیگر در جا مرا تحویل دیوانه خانه و شاید هم پلیس خواهد داد. به حکم دید زدن و نگاه دزدکی به خانه و زندگی خصوصیشان و گفتن پرت و پلاهای باور ناکردنی. ولی گناه من چیست که تنها پنجره ی اطاقم درست روبروی خانه و باغ آنها قرار گرفته و باز گناه من چیست که همسر این آقا موجودی جالب و شگفت انگیز و خیال برانگیزاست، آنچنانکه هیچ آدمی نمی تواند نسبت به او بی تفاوت باشد چه برسد به یک نویسنده که کارش جست و جوی «شگفت انگیز» است.

چهار شبانه روز از ناپدیدی زن مرموز گذشت. شب پنجم نیمه های شب بود که با صدای هق هق گریه ای رعشه برانگیز ی از خواب برخاستم. صدا از سوی باغ میامد. در حالتی میان خواب و بیداری و کابوس و رؤیا، از بستر برخاستم و به سوی پنجره شتافتم. مادلن بود که در کنار شمشادها به تنهائی نشسته و ضجه میزد. این بار، اما حضور او چند لحظه بیشتر طول نکشید و درفاصله ی تبدیل رخوت شبانه ی من به بازیابی هوش و حواس بیداری، نا پدید شد. من به رختخواب باز گشتم. خواب که دیگر معنی نداشت. برگشت زن در این ساعت شب هزار نقش و تخیل در باره ی پدیداری و ناپدیدی او روی اعصاب نویسندگیم سوار کرده بود. به وسیله ی یک وجدان دوم، یک هستی دوگانه محاصره، شده بودم. آرشیوی از اطلاعات ضد و نقیض و در عین حال گیرا در باره ی زن آن سوی پنجره در سرم شکل گرفته بود و فرصتی را می طلبید تا شخصیت شگفت انگیزی را که دوست داشتم از او بسازم.

به امید پیوند زدن رنگها و طرحهائی که از زن مرموز در ذهنم گرد آورده بودم، روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بستم و پرنده ی خیال را به دنبال مادلن فرستادم. عجیب بود که  پیش درآمدصحنه ای که می خواستم از دریا و آن غروب طوفانی بسازم، از همه بیشتر در مغزم تکرار میشد:

« موج های خشمگین همچون هیولاهای مهیب از دریا سر بر می کشیدند و روی صخره های سنگی ساحل، پیکر می شکستند. صدای مهیب موج، پیام دریا را بر روی ساحل، مهر میزد. دریا فرمان می داد: امروز من و خدا، همانند روز نخست آفرینش، در سلوکی معنی ساز به دنبال نوشتن آیه ای برای بیان زیبائی هستیم که نام دریا حرف آغاز ین آن است. هنوز نوبت بشر نرسیده. هنوز فکرت سخیف انسانی از درک عظمت آفرینش دریا قاصر است. بگذارید من و شهروندانم با خدا خلوت کنیم. امروز بشر را به خلوت ما راه نیست. در آن تنهائی مقدس خدا و دریا، به ناگهان زنی با پیکری نیمه عریان خود را به مهمانی خدا و دریا میخواند. و چه زیبا از میان آن حصار مهیب موج می گذرد و اسم رمز شب دریا بر لب، به  ژرفای کاخهای پنهانی بزم خدا و سلطان دریا راه می گشاید…… »

تازه فکرم گرم سرهم کردن رؤیاها و تصویرهای مادلن شده بود که صدای خشخش قدمهائی که با طمأنینه روی زمین کشیده می شد، حواسم را به سوی دیگری کشاند. صدا از درون راهروی مرکز میآمد. به دنبال صدای پا سایه ی کسی را هم پشت در اطاقم حس کردم. فکر کردم حتما پرستار گشت شب است که برای سرکشی شبانه پشت در اطاقهای بیماران قدم می زند. اما سایه پشت در اطاق من جا خوش کرده، ایستاده، و تکان نمی خورد. صدای نفس های بلندش که از پشت در بگوش می رسید، همچون نفسهای آدم دردمندی بودکه در نیمه های شب به طلب چیزی آمده اما قدرت بیان و ابرازش را نداشته باشد.

از اقامت او چند لحظه ای گذشت. چند لحظه ی سنگین و وهم بر انگیز،به طوری که مرا حسابی به شک و تردید انداخت. چه کسی در این ساعت شب، با این سماجت به پشت در اطاق من چسبیده و از من چه می خواهد؟ بدنم یخ کرده بود و عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود. سکوت مطلق شب، خش خش پا، نفسهای آدم پشت در، حس ام را به گام ترسناکی برده بود. جرأت برخاستن نداشتم. دلم می خواست زنگ بزنم و کشیک شب را خبر کنم. ولی از این وحشت داشتم که مرا به مالیخولیائی بودن محکوم کنند. چون مرکز بلودر از آن مراکز امن و با تمهیدات امنیتی مجهزی ساخته شده که جز کادر پزشکی و خدمه، کسی دیگری را امکان ورود به مرکز نمی دهند.

در کلنجاری با خودم بر سر به صدا درآوردن یا در نیآوردن زنگ خطر بودم که سایه ی سمج چند ضربه به در زد. چند بار دسته در را چرخاند و در فاصله ی رخوت انگیز تصمیم گیری من برای رفتن و در را گشودن، از پشت در اطاقم ناپدید شد.

ساعتی طول کشید تا توانستم کمی آرام بگیرم. حضور مرموز آن سایه یک طرف و مزید بر آن، چند ضربه ای که پیش از ناپدیدی به در زد، وحشت و حالت وهم بر انگیزی را در فضای اطاق سایه افکن کرده بود. با این که سایه ی آدم پشت در نا پدید شده بود، اما هنوز آن حالت و وحشت وهم برانگیزبر فضای اطاقم حکومت می کرد. از آن شگفت انگیزتر هوای اطاقم بود که به طرز بی سابقه ای مرطوب شده بود. یک نوع رایحه و بوی نم دریا و خزه های دریائی بر اکسیژن شبانه نشسته بود و خیالم میداد که گوئی دارم در اعماق دریا سیر میکنم.

عطش آزار دهنده ای حنجره ام را فراگرفته بود. از خواب هم که خبری نبود. یادم از تهدید دو پرستار صبحگاهی میامد که مرا به خاطر عدم رعایت برنامه ی درمانی مرکز زیر عتاب و خطاب گرفته بودند. اگر فردا هم مرا با همین حالت مضطرب و خسته و شب زنده دار ببینند حتما گزارشی پرشاخ وبرگ ،مبنی بر نافرمانی من نزد پزشک معالجم خواهند فرستاد.

به دنبال قرص مسکن و یا آرامشبخشی که بتواند کمی خواب به چشمم آورد از بستر برخاستم. چراغ بالای سرم را روشن کردم و چرخی در فضای رطوبت گرفته ی اطاقم زدم. هوا هر دم مرطوبتر و گرفته تر می شد. همه چیز شب گوئی حکم بر جذب حواس من به سوی عنصری مرموز می داد. با تردید به سوی در اطاق رفتم. چند بار دستگیره ی در را آزمایش کردم. در به خوبی بسته بود. ولی از زیر در رطوبت و مه غلیظی به درون اطاق میآمد. تنفس ناممکن شده بود. برای تغییر هوا، خواستم کمی لای در را بازکنم. اما در به جسمی گیر کرد و میانه ی باز و بستگی معلق ماند. ناگهان چشمم به یک پاکت افتادکه به زیر در گیر کرده بود. معلوم بود کسی کوشش کرده آن را از زیر در به درون اطاق سر بدهد. آه! پس آن شبح! آن ضربه ها!!!، برای همین بود!!!! برای این پاکت…..!!!!!

با شتاب پاکت را بیرون کشیدم، در را بستم و به زیر نور چراغ بالای سرم شتافتم. روی پاکت نوشته بود:

«برای خانم ساکن اطاق شماره ی 229 مرکز درمانی بلودر. لطفا باز کنید. «

با هیجانی که سرعت آن را با هیچ فرمول ریاضی نمی توان محاسبه کرد، پاکت را گشودم. نامه دستنوشته بود و چنین آغاز می شد:

«سلام خانم نویسنده،

من می دانم که شما دارید داستان مرا می نویسید. از من نپرسید چگونه به این راز پی بردم. میدانم که کنجکاویتان پایان ندارد و مشاهده ی زندگی من خاطرتان را آشفته ساخته. دلم می خواهد حقیقت را بنویسید. خیالهای عاشقانه، ماجراهای پر از افسانه در ذهنتان اوج گرفته،………. ولی حقیقت هیچکدام اینها نیست. اگر می خواهید پی به راز من ببرید فردا یکشنبه سحرگاه، ساعت پنج صبح جلوی در ویلای ما باشید و هر جا همسر و فرزندان من رفتند به همراه آنها بروید.

به امید حقیقت.

مادلن دوفرمونت Madeliene de Fermont» بیست ژوئیه ی 2010″

نامه تاریخ فردا را داشت. با خواندن آن رعشه ی عجیبی همه ی اندامم را فرا گرفت. من مانده بودم در دل شب و تنهائی و یک راز عجیب که با هیچکس نمی توانستم در باره اش صحبت کنم. افکارم به هر طرف کشیده می شد:

خدایا این زن کیست؟ چه طور میشود نام او با نام پرسوناژ تخیلی من یکی باشد؟ اصلا چگونه از آنچه تنها در سر من می گذرد، با خبر شده؟ من همیشه او را از پشت شیشه ی پنجره می نگریستم. او هرگز نمی توانسته مرا ببیند. تنها بدین دلیل که شیشه های مرکز بلودر طوری ساخته شده که ساکنان این سو می توانند بیرون را ببینند. اما شیشه ها، رخصت دیدار به چشمانی که آن سو قرار گرفته اند را نمی دهند. پرستارها و خدمه ی پزشکی چی؟ آیا آنها به راز من پی برده اند؟ چند بار پرستار و خدمتکارها به اطاق من آمدند و مرا در حال نوشتن غافلگیر کردند و بعد هم فقط برای آغاز یک گفت و گوی تشریفاتی از من پرسیدند چه می نویسید؟ من هم تنها برای آن که شرشان را از سرم کم کنم و وارد گفت و گوهائی که چندین پیش درآمد جامعه شناسی و تاریخی و جغرافیائی میخواهد تا منظور تفهیم شود، نشوم، گفتم نامه ای برای اقوامم. از این گذشته من هنوز یک خط هم در باره ی مادلن ننوشته ام. آنچه بر روی کاغذنقش بسته، یک مشت تخیلات و طرحهای پراکنده است، آنهم به فارسی که هیچ کس از آنها خبر ندارد.

یک لحظه از سرم گذشت که نکند همه ی اینها در اثر خوردن مسکنهای قوی باشد. می گویند. این گونه دواها کابوس آورند. ولی نامه حقیقت داشت. جسمانیت داشت در دستهای من مثل یک حکم سرنوشت جا افتاده بود.

وحشت سکرآوری وجودم را فرا گرفته بود. از ترس نمی توانستم به در نزدیک شوم. حتی از نگاه کردن به خانه ی مادلن پرهیز می کردم. خودم را سرزنش میکردم: این است سزای آدم کنجکاو و فضول. چند بار دیگر دستخطش را خواندم:

«من میدانم که شما در باره ی من می نویسید……فردا یکشنبه ساعت پنج صبح…..»

کنجکاوی گزنده ای، گزنده تر از آنچه از روز اول آشنائی با زن آن سوی پنجره روی اعصابم کار کرده بود، مرا به سوی اجابت فراخوان مادلن میخواند. وعده ی صبحگاهی نهایت بود. باید میرفتم. ولی چگونه می توانستم، در آن ساعت بسیار زود سحرگاهی، از برابر چشمهای نگهبانان رد بشوم.

دعوت جادوئی مادلن گوئی کجاوه ی حرکتی خود را هم با خود آورده بود راه حلی نزدیک به دیوانگی به خاطرم رسید: «پنجره » آری پنجره. همه چیز از آنجا آغاز شده بود و باید هرچه بود به همان جا هم ختم میشد.

صبح خیلی زود، پیش از آمدن پرستارها آهسته برخاستم. لباس به تن کردم و یک یادداشت گذاشتم که امروز برای هواخوری به کنار پلاژ می روم و بعد آهسته از راه پنجره به درون باغچه ی پشتی و از آنجا به درون باغ و ویلای مادلن پریدم. مهره ها به طرز عجیبی با من یاری می کردند. هوا مه آلود بود و روی دریا و پلاژ را ابر غلیظی فراگرفته بود. خیزش روز در گام وهم، ضربان گذشت زمان را به کندی میزد. سرساعت پنج، همسر مادلن با دو فرزند با لباسهای رسمی و فکل و کراوت جلوی در حاضر بودند. من پشت درختی کمین کردم و همانطور که مادلن خواسته بود، به آهستگی آنها را تعقیب کردم. همسر به جلو می رفت و دو فرزند ساکت و آرام او را تعقیب می کردند. مسافتی را رفتیم تا رسیدیم به آن درخت بزرگ که بر فراز تپه ای در آن باغ قدیمی کنار دریا واقع بود. همان درخت پهناوری که روزی، مادلن گریخته از دریا به زیر آن پناه آورده بود، و جملاتی را باهیجان عجیبی بیان کرده بود.

کودکان و همسر اندکی در آنجا مکث کردند و قدری به زیر درخت نشستند و دوباره از سرازیری پائین آمده و رهسپار ویلا شدند. من گذاشتم آنها از محل درخت کمی دور شوند. بعد خودم را با هر مشقتی بود به بالای تپه کشاندم. یقین داشتم هر چه هست رازیست که به زیر درخت پنهان شده. در پای درخت درست در همانجائی که روزی مادلن نشسته بود، یک قطعه سنگ کار گذاشته شده بود و لوحی زیبا در کنارش قرار داشت و بر رویش حک شده بود:

ماری مادلن دوفرمونت نمایشنامه نویس و هنرپیشه ی مشهور تآتر، بازیگر بزرگ آثار شکسپیر، بعد از قتل همسر و فرزندانش درخانه ی ساحلی به دست فردی ناشناس، دچار افسردگی و سپس دیوانگی شد و به طرز مرموزی در دریائی متلاطم فرو رفت و دیگر باز نگشت. جسد او هرگز پیدا نشد. این سنگ بنا برای یادبود اوست. مادلن این درخت را می پرستید و بیشتر تمرینهای تآترش را در اینجا آماده می ساخت. آخرین نمایشنامه ی او قطعه ای سورئالیستی و فانتزی بود که » گفت و گوی تلفنی با شکسپیر» نام داشت.

شهرداری شهر بیآریتس افتخار دارد که این درخت را به نام ماری مادلن دوفرمونت نامگذاری کند.

تولد1970 ناپدیدی بیست ژوئیه ی 1999

سوار ابری از وهم شدم و به مرکز بل ودر بازگشتم. دو پرستار صبحگاهی مثل دو فرشته ی مرگ، در مقابل تنها پنجره ی اطاقم ایستاده و انتظارم را می کشیدند. آن یکی که مقتدرتر بود باز می خواست یک اندرزنامه ی پزشکی تحویلم بدهد. ولی من شتاب داشتم یک باردیگر خانه ی مادلن را ببینم. حالا دیگر همه چیز رنگ دیگری بخود گرفته بود. هردو را با خشونت کنار زدم و گفتم:

«صبر کنید چند لحظه به من فرصت بدهید. پیش از آغاز برنامه ی روزانه من یک کار حیاتی دارم که باید انجام دهم. من باید به درون این خانه بروم. باید ساکنان این خانه را ببینم. چنین چیزی غیر ممکن است………….. فقط چند لحظه….. فقط چند لحظه….»

پرستارها شگفت زده بهم نگاه کردند و رو به من:

– «خانه!! کدام خانه؟ اینجا جز باغ شهرداری خانه ای نیست. اگرمنظورتان خانه ی مادلن دو فرمونت است، آن خانه سالهاست که خراب شده است…..»

حیرت زده نگاهم را به سوی باغ انداختم. راست می گفتند. هیچ خانه ای وجود نداشت. فقط درختان بودند. بلند و کهن و نرده ها و پرچینهای خزه گرفته تا میانه با گردی خاکستری که اگر درختهای باغهای اطراف را هر روز نور شفاف خورشیدی از خواب بیدار می کرد اما این باغ هر روز با غمی خاکستری، از سیاهی شب برمی خاست و با غباری تیره رنگ از فراموشی دوباره به خواب میرفت.

مرکز درمانی بلودر بیآریتس

شهین سراج 

۲۰۱۰ ژوئیه

بیان دیدگاه