رشک بر خاتون عمو

وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. خاتون عمو را برده بودند. پنج ساعت تأخیر هواپیما، تشریفات گمرکی، و اختلاف ساعت میان تهران و لس آنجلس،………

چند نفر از بستگان با فخری و داش غلام، خانگی های قدیمی و وفادار بساط چائی و حلوا و خرما را آماده می کردند.در پذیرائی و اطاقهای مجاور صندلی می چیدند. فخری یک لیوان چای جلوی من گذاشت:

– «تاچند ساعت دیگه همه تشنه و گشنه از قبرستان برمی گردند.»

بعد با گوشه ی چادرش اشکهایش را پاک کرد و گفت:

– «همانجای همیشگی پیدایش کردند. تو پستوی اطاقش و روی سجاده و قرآن. آروم، عین یک فرشته پرکشیده دنیارو ترک کرده بود.»

پرسیدم:

– «می توانم بروم اطاق خاتون عمو؟»

فخری با دلهره:

– «پناه برخدا ننه شگون نداره. بگذار اقلا خاکش کنند بعدا.» و صدای ضجه اش فضای آشپزخانه را پر کرد.

این طوری صدایش می کردیم. خاتون عمو. مثلا چیزی به معنای خانم عمو. نام خانوادگی حقیقیش را کسی نمی دانست. مانند خیلی از بانوان نسل های قدیم هویتش، هویت همسر بود. و همسرش عموی ما بود و عمو سرهنگ صادق آن زن را گلچهره صدا می کرد. می گفتند، شاید با افسانه و داستان درآمیخته، صادق خان هنگامی که برای خوابانیدن شورش عشایر به مرزهای شمالی خراسان رفته بود، در برابر امان دهی به جان یکی ازخان های شورشی، دخترش را به عنوان غنیمت گرفته و سپس او را عقد کرده و به تهران آورده بود و آن دخترکسی نبود جز همین گلچهره. و دیگر این که هر وقت صحبت زیبائی فوق العاده ی خاتون عمو میشد، می شنیدیم که زنان آن ناحیه همه به زیباروئی مشهور اند و همین و دیگر هیچ.

اطاق آن سوی حیاط ساختمان قدیمی و آبا اجدادی عمو سرهنگ صادق خان با یک پنجره ی رو به حیاط، با یک درخت خرمالو که شاخه هایش را با سماجت به پنجره چسابانیده بود، با چند تا صندوق قدیمی و دو سه سبد خیاطی و کاموا بافی، یک قالیچه ی مندرس با بوی نم مخصوصی که معلوم بود جای پای آدمهائی از دیارهای دیگر را در تارهایش ذخیره دارد، پناهگاه خاتون عمو بود و همانجا بود که همیشه نمازش را می خواند. بعد بر سر سجاده می نشست و دعا میکرد و قرآنی با جلد چرمی سبز رنگ را سخت به سینه می فشرد و چند لحظه ای به نقطه ای خیره می شد و ماتش می برد. همه می دانستند که تا خاتون عمو نمازش را تمام نکند، زندگی مسیر دوباره اش را از سر نخواهد گرفت. و من یک کودک شش یا شاید هم هفت ساله عاشق این صحنه بودم. دنبالش می رفتم. کنارش می نشستم و نگاهش می کردم و محوش می شدم. چنان آرام، چنان مطیع با پنجگاهانه اش به ملاقات خدا میرفت که گوئی در این جهان جز او و خدا، چیز دیگری نیست. گوئی که با خالق تنهاست. بی اعتنا به جهانی که در آن بودیم بساط نمازش را پهن میکرد و میرفت به سوی عالمی مرموز و هنگامی که دوباره باز می گشت، چهره اش آرامش شگفت انگیزی به خود میگرفت. مانند زنی که از بستر عشق بیرون آمده باشد شکفته می شد.

نخستین و آخرین تصویری که از او دارم. همین بود بانوئی در نهایت زیبائی و آرامش در حال دعا با مصحفی برنگ سبز در آغوش که گوئی حلقه ی پیوند او با جهانی دیگر بود.

عموزاده ها، پر شر و شور بودند. روزهای جمعه که در خانه ی بزرگ و قدیمی عمو جان جمع می شدیم. از سر و کول هم بالا می رفتند. هیاهو، وسر و صدای گرگم به هوا و قایم باشک خانه را بر می داشت و کجا بهتر از اطاق دنج خاتون عمو برای پنهان شدن. گاهی بچه ها روبرویش ایستاده شکلک در میآوردند. سر پرت کردن حواس او با هم مسابقه می گذاشتند. ولی هیچکس نمی توانست خلوت او را با خدا بهم بزند. خاتون عمو نمازش را تمام می کرد، دعا می کرد و جا نماز را جمع می کرد و بعد هم به آب و نان و غذا و پذیرائی مهمانان می رسید.

درخانه ی عمو صادق همیشه بساط بحث و جدل برپا بود. مهمانان و دوستان و خویشان صادق خان اغلب از طیف توده ای و چپی مسلک و از تبار منکران دین بودند. روزهای جمعه بعد از ناهار نوبت چای و بحث و ورق و تخته بود. رد دین و ایمان و خدا و مسلمانی در برنامه. خاتون عمو دائم طول و عرض اطاق پذیرائی را طی می کرد. گره روسری سپیدی را که همیشه به سر داشت محکمتر می کرد. سینی چای را تعارف می کرد. شیرینی می گذاشت. بشقابها را جمع می کرد. عمو سرهنگ، گوئی به قصد، چشمکی به یاران میزد و متلکی بار خاتون عمو:

– «بابا اقلا وقتی این مؤمنه رد می شه، مواظب کفریات خودتان باشید.» وصدای هرهر و کرکر بالا می گرفت.

اما او کلامی نمی گفت. نه در رد و نه در قبول. رگهای گردن به حجت قوی، برافروختگی های حق به جانبی، حقیقت مطلق نزد من است، دین به ویژه اسلام یعنی شیادی،… فضای خانه را پر می کرد. ولی خاتون عمو بی اعتناء، بعد از رفتن مهمانها، خانه را آب و جارو می کرد و گوئی با پوست پرتقال و تخمه و پسته و پس مانده ی بشقابها که به دور می ریخت، آن داعیه ها را هم از دل خانه به بیرون میراند. باز می رفت همانجا در همان اطاق رو به حیاط و برابر آن درخت خرمالوی تنومند می نشست. جانمازش را پهن می کرد و دوباره، مصحف در آغوش، راز و نیازش را با خدا آغاز می کرد.

چه دوست می داشتم شبهائی را که بازی با مهرآرا و دل آرا دختر عموهایم را بهانه میکردم و شب را منزل عمو صادق میماندم و به تماشای صحنه ی زیبای دعا و نماز خاتون عمو می نشستم. بعضی شب ها، وقتی صدای خر و پف خان عمو بلند میشد و کودکان فتنه گر سر بر بالین می گذاشتند، می دیدمش که میآمد، آهسته، در ایوان خانه به زیر نور مهتاب می نشست. روسری از سر برداشته، گیسوان بلند و بلوطی رنگش را رها میکرد، کتاب قرآنش در آغوش، زیر لب چیزهائی می گفت و آهسته دعا میکرد و دوباره به درون اطاقش می خزید.

خاتون عمو زنی بخشنده و آرام بود. هرگز او را خشمگین ندیدم. حتی در برابر زورگوئی ها و غرولند کردنهای صادق خان قلدر مسلک. خشم او را اما تنها یک بار دیدم. هنگامی که به قصد کنجکاوی سعی کردم سجاده و کتاب قرآن او را برداشته و درونش را نگاه کنم. با شدت عملی که از او بعید بود کتاب را ازدست من گرفت و درون صندوق قدیمی جای داد و با کلیدی که هرگز از خودش جدا نمی کرد درش را قفل کرد. و مرا با شتاب از اطاق بیرون راند.

ساعتی بعد درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، برای دلداری من که بیشتر وقتها مونس دعاهای او بودم. یکی از آن آب نباتهائی که می گفتند از روسیه می رسد در دستم گذاشت و به علامت دلجوئی سرم را در آغوش گرفت و بوسید.

رمز کتاب قرآن خاتون عمو در دل من خانه کرد. چرا نمی گذاشت کسی به کتاب او نزدیک شود؟ مادرم می گفت:

– «خشکه مؤمن ها اینطوری اند دیگر مثلا فکر می کنند ما که نماز نمی خوانیم نجس هستیم نباید به کتاب قرآن و سجاده ی آنها دست بزنیم.»

از آن روز تا حتی بیست سال بعد که من دیگر دختری جوان و دانشگاهی شده بودم و خاتون عمو هم جوانی را پشت سر گزارده بود، هر بار که به دیدنش می رفتم، رفتار او همان بود. از سر نماز بر می خاست و با دست لرزان، کتاب و سجاده به درون صندوق میگذاشت و در را قفل می کرد و به زندگی باز می گشت.

تا پا به خانه ای بدون خاتون عمو نگذاشته بودم، رفتنش را باور نمیکردم . خبر مرگش نابهنگام رسید. دختر عمو مهرآرا، با چند کلام خشک و بی روح از آن سوی استرالیا:

– «مادر از دست رفت! علت مرگ نامعلوم! گویا خودخواسته بوده. مراسم خاکسپاری روز چهارشنبه دوازده آذرماه. اگر می توانی بیا.»

پرکشیدن آن زن مؤمنه ی آرام که لبخند رضایت از لبانش دور نمیشد! هیهات! واژه ی باور در ذهنم جا نمی افتاد. حقیقت شکل نمیگرفت. تازه بغضم ترکید. همانجا پشت در اطاقش نشستم و سخت گریستم. حالا که دیگر نبود توان پا گذاشتن به حریم او را نداشتم.

دلم می خواست با خاطرات کودکی و نوجوانی و تصویر خاتون عمو خلوت کنم. آن اوهام عجیب، و رمز و راز زنی که ازکودکی با آن رفتار متین و آرامش درکنار ما می زیست و هرگز از خودش چیزی نمی گفت در بایگانی ذهنم خانه کرده بود و حاضر نبود جای به هیچ تصویر دیگری بدهد. مثل یک آرمان، مانند یک هستی متفاوت. بی نیاز، بی کینه، خرسند.

در جمع زنان خانواده همیشه ساکت بود. زنها چوقولی می کردند از دست شوهران می نالیدند. ولی من هرگز ندیدم خاتون عمو کلامی از رفتار عموصادق عرق خور و زورگو شکایتی بگوید. بعضی ها می گفتند خاتون عمو زیاد حرف نمی زند چون لهجه دارد و ازلهجه اش خجالت می کشد. بعضی ها هم می گفتند او سواد خواندن و نوشتن ندارد. قرآن را هم طوطی واری یاد گرفته. ولی چنین نبود. اگر می خواست، فارسی را بسیار خوب حرف می زد. حتی با لهجه. تکلم او از بسیاری زنان پرمدعای درس خوانده ی پرفیس و افاده ی خاندان ما درست تر بود. نوشتن را به همین نسبت. یک بار که من و مهرآرا با هم تکلیف زبان فارسی را می نوشتیم و سر معنی یک واژه درمانده بودیم. از یک غیبت چند دقیقه ای مهرآرا استفاده کرد، از سر کار بافتنیش بلند شد، پنهانی، مثل رازی که دوست داشت تنها میان من و او باشد، دفترچه ام را گرفت و با خطی بسیار زیبا معنی آن واژه را با شعری از شاهنامه نوشت و بدستم داد. پنهانی؛ چون عموسرهنگ صادق خان دوست نداشت خاتون عمو در تربیت و سوادآموزی فرزندان دخالتی بکند. او را پیچانده بود در هاله ی مادری بیولوژیکی با نقش شستن و روفتن و تغذیه…. یک شهروند درجه دوم، که بدون حقوق معنوی در میان خاندانی معتبر و اشراف زاده زندگی می کرد. و خاتون عمو اما، چه آرام و چه خرسند این پایگاه را پذیرفته بود. رمزعجیبی در وجود آن زن بود و آرامشش سخت رشک بر انگیز بود.

هرچه بزرگتر می شدم و به آشوب جهان دین و مذهب و هفتاد و دو ملتش بیشتر پی میبردم، ستایشم برای ایمان بی مانند خاتون عمو بیشتر می شد. آرزو داشتم راز دین باوری او را بدانم. خدایش را بشناسم. اما هرگز نمی توانستی زبانش را به گفتن از دین و مسائل آن باز کنی. به خلاف مؤمنانی که دائم از عزیزکرده های مقدسشان حرف می زنند و تا چیزی می گوئی یک دوجین نقل قول و حدیث از ائمه ی اطهار برایت ردیف می کنند، از خاتون عمو هرگز اشارتی به معتقداتش نمی شنیدی.

وسوسه ی عجیبی همه ی وجودم را فراگرفته بود. کششی بیمارگونه مرا به زیارت میعادگاه آن زن با خدا و جست و جوی یادگارهایش و به ویژه آن جانماز و قرآن معبود او برمی انگیخت. دلم می خواست یک بار هم که شده قرآن او را در دست بگیرم و سجاده اش را نفس بکشم. فخری گفت شگون ندارد. اما نیرویی شگرف و مرموز مرا به دیدار از خلوتگاه خاتون عمو فرا میخواند.

در را به آهستگی باز کردم و به آرامی بدرون اطاق خزیدم. اما حیرت زده، متوجه شدم که تنها نیستم. زنی با چادر نمازی سفید، در برابر پنجره و درخت خرمالو داشت نماز می خواند. پیش خودم فکرکردم لابد از اقوام خاتون عموست. دارد نماز میت و از این جور اوراد می خواند و برایش دعا می کند. زن پشت به من و رو به حیاط داشت. اطاق وهم شگفت انگیزی داشت. شاخه های خشک درخت خرمالو روی شیشه با تند باد آذر ماهی، ضرب رقصی درگام مرگ ساز کرده بودند. در نور کمرنگ غروبگاهی می شد هنوز یادگارهای خاتون عمو را دید. همه چیز به طرز حیرت آوری همان بود که بیست سال پیش هنگام ترک این خانه دیده بودم. صندوق های قدیمی، آن سبد های کاموا و عروسکهای بافتنی، آن گلهای کاغذی دست ساز، آن بوی نم مرموز و آن قالیچه ی مندرس با طرحهای هندسی راز آلود…..همه بودند اما نشسته در سوگ کبود صاحبشان و نمازگزار گوئی برای آرامششان دعا می خواند.

زن نمازگزار را نگاه می کردم، از پشت سر شباهت بی مانندی به خاتون عمو داشت. شانه های پهن، گردن بلند، قامت راست و استوار و کشیده، حتی حرکاتش، دولا و راست شدنها، مکث های میان رکعت ها، نشستن و مصحف درآغوش گرفتن و سکوت بعد از اتمام نماز، گوئی از وجود او برای ساختن این دیگری گرته برداری شده بود.

از هیچ کس درباره ی ایل و تبار گلچهره چیزی نشینده بودم. جز همان داستانها و حکایتهای کودکی. خو کرده بودیم به افسانه ی زنی که از آن سو های ناکجاآباد آمده بود و چنین خاموش در میان طایفه ای شهری و خاندانی پر حشمت و جاه زندگی میکرد. نه کسی به دیدار او میآمد و نه هرگز او به دیدار کسی می رفت. حال مرگ او و شتافتنش به جهانی دیگر، آن هم مرگی خودخواسته….! چنین باورم شد که شاید، واقعه ای چنین دردناک، خواهری همزادی، قوم و خویشی، از آن دیارهای دوردست را برای آخرین وداع به تهران کشانیده باشد.

زن در لحظه ای، از جا برخاست، سجاده و قرآن جمع کرد، چادرش را به پائین انداخت و آهسته به سوی من آمد. خدای من! هیچ شکی در دل باقی نمی گذاشت او خاتون عمو بود به هنگام جوانیهایش. با همان موهای بلوطی برشانه آویخته، چشمان سبز و پوستی به غایت شفاف و درخشنده، چهره اش به آن هنگامهای مرموز، به آن نیمه شبهائی می مانست که از جا برمی خاست و زیر نور مهتاب قرآن در آغوش، در ایوان خانه راه می رفت و دعا میکرد.

زن لباسی محلی با دامنی چند طبقه و جلیقه ای جواهر نشان به تن داشت. و با آرامشی به مانند یک سایه قدم بر میداشت. به چند قدمی من که رسید درحالی که چادر نماز سپیدش را دوباره به سر می انداخت، بسته ای را بدستم داد و گفت: «این امانت مال شماست. «هنوز در میان شک و باور بودم که زن به بیرون خرامید و از برابرم ناپدید شد:

– «بروم فخری را کمک کنم الآن همه تشنه و گشنه ازگورستان برمی گردند»

بهت زده امانتی را در میان دستانم گرفتم. چند لحظه ی کشدار طول کشید تا توانستم امانتی را بازکنم. سجاده و کتاب قرآن خاتون عمو بود. همان سجاده ی پشت ترمه ای و همان قرآن با چلد سبز چرمی. همان که سالهای سال مونس و همراهش بود. همان که در کودکی عاشق دیدنش بودم. همان که به خاطر کنجکاوی از برای دیدارش سرزنش شده بودم. مثل خودش قرآن بر سینه گذاشتم و دمی طولانی که حساب عرض و طولش برایم دشوار است آن را نفس کشیدم. بوی عطر مرموز خاتون عمو را میداد. عطری به غایت شرقی چیزی شاید ازجنس مشک سکرآور و مسخ کننده. جرأت نمی کردم آن را باز کنم. جادوی آن زن نمازگزار، آن سایه ای که گوئی همزاد خاتون عمو بود سر و ذهنم را گرفته بود. دلم می خواست بدنبالش بروم، که تو کیستی زکجائی؟ اگر رفته ای چرا چنین زنده ای؟ به چه بخشی از هستی آن زن پیوسته ای؟ تجلیت با سجاده و قرآن در اینجا در برابر دل و دیده ی کافر من!!!! در پی چه هستی؟ وهمی؟ حقیقتی؟ مجازی……؟

ولی نیروئی شگفت انگیز، وهمی توان گیر، حالتی میان رؤیا و واقعیت، مرا برجای خود میخکوب کرده بود. چرا از میان همه ی بازماندگان خاتون عمو، سجاده را به من سپرده بود؟ مگر حس کرده بود که چه قدر ستایشش میکردم، چه قدر به آرامشش، به ایمانش رشک می بردم؟! مگر نیاز دردناکم را به یک جو ایمان حس کرده بود؟ مگر عسرت، مگر تنهائی، مگر زخمی را که از درک پوچی زندگی، هستیم را فراگرفته و سوزانیده بود را می شناخت؟ مگر نگاه سرگردانم را برای جست و جوی راز خالق در پشت سر نمازهایش دیده بود؟ و مگر می دانست که همچنان بی پاسخ مانده ام؟ که او هم مرا رها ساخته و رفته بود؟ مگر می دانست که چه قدر دوستش داشتم؟

کم کم خانه شلوغ می شد از آن سوی حیاط صدای آمد و شد باز و بسته شدن درها خبر از بازگشت عزاداران را می داد. دلم نمی خواست کسی آمده و آخرین خلوتهای مرا با خاتون عمو بهم بزند. تصمیم گرفتم پیش از آن که آن پرهیب اسرار آمیز از خیالم بگریزد، هرچند بی اعتقاد به هر چه دیانت، قرآن بازکرده و به یاد آن زن نیک سرشت، آیه ای را برایش بخوانم. سجاده و قرآن را گشودم. اما!!!!!!!!!!!!! دستهایم لرزید،!!!!!!!! تنشی توان فرسا سر تا پایم را فراگرفت، سرم به دوران آمد….. حیرت انگیز بود به حد انکار عالم، به اندازه ی نابودی هستی، به وزن تاریخ کفر……

نه خدا بود، نه قرآن، نه شریعت، نه پیغمبر نه دین، نه امام،….به جای قرآن یک کتاب خطی شعر دیدم. برگه ها سخت فرسوده بودند و نزدیک به زوال اما در صفحه نخست که با خطی نستعلیق و بسیار زیبا نوشته شده بود، می شد این جمله را تشخیص داد:

دیوان عاشقانه های آقا میرزا فرخ خان عشق آبادی

رباعیات گل چهره

و در صفحه ی دوم: تصویر مردی، شاید خود شاعر، درنهایت زیبائی با لباس و کلاه محلی به طرز سیاه قلم نقاشی شده بود.

با ولع، و شتاب شعرها را خواندم. هیهات که دیوان نبود. دریائی بود که در آن عشق موج میزد، درد فراق و هجران واژه می ساخت، شیفتگی بود که وزن تعین میکرد، سوز و ساز و شوق بود که ایهام می ساخت.

ایزد، مویت ز رنگ شب بافته است

از باغ بهشت بوی تو را یافته است،

تار رخ تو ز مهر و پودش از ماه

بر دست فرشتگان بهم تافته است

و خطی دیگر:

شب بی تو مرا بستری از خاشاکست

تن خفته به خاک و دیده بر افلاکست

من خاک کویر خشک و تو ابر بهار

از دوری تو دلم هزاران چاکست

و باز:

گیسوی تو بوی یاس و مریم دارد،

چشمان تو روشنی شبنم دارد،

افسون بهار را ز جادوی تنت

کردند و هزار نکته ز آن کم دارد

خواهم که تو را، غزال فرخ نگهم،

گیرم به کنار و بر رخت رخ بنهم

هرآنچه تو گوئی، به غزل گویی و من

یک یک همه با ترانه پاسخ بدهم………..

در پای هر شعر تاریخ و خاطره ای ثبت شده بود:

گلچهره ام یادت آید؟ این را آن روز نوشتم که در آغوش هم در کنار چشمه سار بودیم. تاریخ…..

جای دیگر نوشته بود: پس از آن شب مهتابی سروده شد.

و دیگر شعر را این عنوان گزارده بود: در آغوشت به خاطر آمد و سپس نوشتم………

رباعی ها اما از تاریخ مرداد هزار و سی صد و ده گسسته می شد. درست به هنگام تاریخ سفر صادق خان به شمال خراسان.

در آخرین برگ یک تکه روزنامه ی قدیمی به کتاب وصل شده بود. برگه از صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های عصر تهران بریده شده بود:

خودکشی عروس درشب زفاف

تهران، خبرنگار شهری، دوازده آذر سال هزار و سیصد و ده:

«دختری به نام گلچهره ی عشق آبادی در شب زفاف خود با یک نظامی سرشناس خودکشی کرد……..»

صدای چند ضربه به در مرا به خود آورد. فخری بود که خودش را به این سوی حیاط رسانده بود. نفس زنان:

» بابا کجائی؟ من دست تنها با این همه مهمان ناسلامتی عزای خاتون عموست.»

ـ «پس آن زن که برای یاری آمده بود……؟!»

ـ «کدام زن؟»

شهین سراج 

آوریل ۲۰۱۲

 

 

بیان دیدگاه