رؤیای کبود نیمه شب تابستانی

  پری تابستونها دائم به نوای دانوب آبی گوش می داد و خیاطی می کرد. هر تابستون که می رفتم خونشون تا با دو تا دخترهاش تارا و مانا بازی کنم، میدیدمش که توی اطاقک دنج گوشه ی حیاط، رو یه میز چوبی چند تا سرزمین الگو پهن کرده و چند طاقه پارچه های گلگلی و خالخالی و رنگ و وارنگ اینطرف و اونطرف در انتظار سوار شدن روی الگوها، دور و برش ولو کرده و خودش هم پشت چرخ خیاطی گاهی همراه با اون آهنگهای دل انگیز زمزمه میکنه.

از لحظه ای که اون تصویر رو توی اون فیلم دیدم و بعد هم آدرس سازنده اش را پیدا کردم، دیگه یک لحظه آروم و قرار نداشتم، یادش از ذهنم بیرون نمیرفت. یاد پری و نجوای چرخ خیاطی و اون خاطرات عجیب تابستونی…….!! باید پیداش می کردم. اطمینان دارم خودش بود و فقط من میتونستم گواه باشم. آدرس رو به راننده تاکسی دادم و دوباره رفتم تو افکار پنجاه شصت سال پیش. عین پرده ی سینما، عین یه رؤیای زنده شده تصاویر در برابر چشمام رژه می رن. ازشون رهائی ندارم. تا برام ثابت نشه تا با سازنده ی اون تصویر، تصویر اون زن رؤیائی با لباس کبود رنگ، رو برو نشم آروم و قرار نخواهم داشت.

تاکسی جاده ی فرودگاه به شهر بوداپست رو طی میکنه و وارد محله های قدیمی شهر می شه. جای هنرمندها و نقاشها و استودیوهای سینمائی. آدرس کارگردان اون فیلم، اون تصویر عجیب رو با هر دردسری بود پیدا کردم. محله ها خیلی دیدنیه ولی من توی یه اضطراب توان گیر میان گذشته و حال دست و پا می زنم. حواسم تو عالم بچگی، پیش اون زن، پیش اون که نامش پری بود، دوست مادرم بود و از بس دوستش داشتیم خاله پری صداش می کردیم و اون تابستونا، اون تابستونای زیبای بچگی و صدای چرخ خیاطی خاله پری ونوای دانوب آبی و هزار تا خاطره ی دیگه و یافتن یا نیافتن سازنده ی اون تصویر عجیب گیرکرده.

خونه ی خاله پری یا دوست صمیمی و همکلاسی مادرم، تو دروازه شمرون بود. سه کوچه بالاتر از ما، از اون خونه های بزرگ آجری سه طبقه با حیاط خوشگل پر از درخت میوه و گل و حوض سنگی و پر از ماهیهای قرمز. هفت تا اطاق داشتن و تابستونا تا تعطیل می شدیم یه راست سر از خونه ی خاله پری در میاوردیم. گاهی وقتها سپیده و فریده دو تا دختر عموهای تارا و مانا هم که تو شهرستان زندگی میکردن به ما می پیوستن. اون وقت دیگه جمعمون جمع می شد و برای ما بچه ها که تازه از شرٌ امتحانات اخر سال رها شده بودیم، خونه ی خاله پری می شد یه زنگ تفریح حسابی. پری مهربان همه چیز به ما بچه ها می داد که سرگرم بشیم. عروسک، قابلمه و بشقاب های کوچولو، فرش و زیلو و آب نبات و شیرینی برای مهمون بازی تو گوشه ی حیاط زیر درختٍ گردوی تنومند ی که گاهی جور تاب بازیهامون روهم می کشید….. و در مقابل فقط یک چیز از ما میخواست: راحتش بگذاریم که گرامافونش رو راه بیاندازه و خیاطی کنه.

عمو صارم، همسر پری، که واسه ی احترام اینجوری صداش میزدیم، مرد بی آزاری بود، عین تخته، که صبح می رفت اداره سرکارش تو اداره ی ثبت احوال چهار راه سپه و بعد از ظهر میومد خونه ناهار می خورد، خواب مفصلی می کرد و بعدش بلند می شد و چائی و هندوانه میخورد و تا پاسی از شب گذشته سر و گوشش تو روزنامه و مجله و اخبار رادیو های بیگانه بود و گوش به زنگ این که بالاخره کی رژیم پهلوی سقوط میکنه؟!

بعضی بعد از ظهرهای تابستون که خاله پری دلش واسه ی خونه نشینی ما بچه ها می سوخت، ما رو سوار اتوبوس دو طبقه می کرد و با خودش می برد به خیابون اسلامبول و لاله زار و کوچه مهران. بازهم واسه ی خرید پارچه و ساز و برگش. با دقت و وسواس عجیبی پارچه انتخاب می کرد. دگمه و تور حاشیه و ژپون زیری و گلهای تزئینی روئی…. برای طراحی های آینده می خرید. صد دفعه یک دگمه یا نوار حاشیه ای رو روی یه پارچه میگذاشت و برمیداشت. تا از هماهنگیش مطمئن نمی شد دست بردار نبود. فروشنده ها رو که کلافه می کرد هیچی حوصله ی ما بچه ها رو هم سر می برد. اونوقت برای پاداش این همراهی برامون بستنی می خرید یا می بردمون سینما. اونچه سینما تو راسته ی خیابونهای شاه و شاه رضا و پهلوی بود رو می شناخت و در جریان فیلمهای تازه در اومده بود. چیز جالب این بود که چند روز بعد لباسهائی میدوخت که شباهت عجیبی به لباس ستاره های هالیوودی بازیگر داشتند.

راننده ی تاکسی چند دفعه با انگلیسی دست و پا شکسته ازم می پرسه که آیا از زیبائی شهر لذت می برم؟ فهمیده که اینجائی نیستم و با کنجکاوی می خواد بدونه تو محله ی سینماگرها دنبال چی میگردم. یه چیزهائی سرهم بندی میکنم و تحویلش میدم. فقط واسه ی اینکه یه وقت سر لج نیفته و منو به امان خدا تو این شهری که هیچی ازش نمی دونم پیاده نکنه. میفهمه که حوصله ی حرف زدن ندارم. آخه چه جوری بگم که دنبال چی میگردم؟ هنوز هیچی برای  خودم هم مفهوم نیست. یک فیلم، یک تصویر و یک زن!!!!!!! حس میکنه و موقتا راحتم میذاره که برم تو افکار خودم. تصویر پری، پری زیبا و یادهاش تنها چیزیه که در این لحظه ی سرگشتگی اجازه میده به راهم ادامه بدم.

همون موقع ها هم با عقل نارس بچگی از خودم می پرسیدم این لباسها رو پری واسه ی کی میدوزه؟ اون که خیاط حرفه ای نبود؟ یعنی برای مردم خیاطی نمی کرد. از طرف دیگه هیچ وقت هم اون لباسها رو تنش نمی دیدیم. فقط عشقش این بود که هی آهنگ گوش کنه و سوزن بزنه. هر لباسی که حاضر می شد، با یه چوب رختی آویزون می شد به دیوار اون اطاقک گوشه ی حیاط. اطاقک با اون لباسهای رنگ و وارنگ هالیوودی و عکسهای هنرپیشه ها که به در و دیوار زده شده بود، برای ما بچه ها جذابیت عجیبی داشت. مثل سرزمین عجایب بود. مثل شهر فرنگ بود. آرزو میکردیم پری مارو تو اون اطاقک راه بده تا اون لباسها رو تماشا کنیم. پارچه های ساتن و دانتل و گیپور و پر از زرق و برق و پولک رو لمس کنیم. ولی عین یه حریم ممنوعه، از خلوتگاهش محافظت میکرد. شاید فکر میکرد هنوز ما خیلی بچه ایم. شاید تصورش این بود که بدون آشنائی با سینما نمیتونستیم حقیقت اون آفریده ها رو درک کنیم.

اما یک کمی که بزرگتر شدیم و عقل رس تر، گاهی بعد از ظهرها که عمو صارم به اون خوابهای جانانه تابستانی فرو میرفت و صدای خرخرش تا هفتا حیاط اونور تر می پیچید، خاله پری ما رو به گالریش، به اون خیاطخانه ی دنج و مخفی دعوت میکرد تا به تماشای شاهکارهاش بریم. اونوقت درست مثل یه نقاش یا مجسه ساز از آفریده هاش برامون حرف می زد:

» این لباس تافته ی سیاه از روی لباس بت دیویس در فیلم «همه چیز درباره ی اوا» دوخته شده،

این یکی از روی لباس اسکارلت اوهارا در فیلم بر باد رفته تقلید شده، صحنه ی اولی که به اشلی عشقش رو اعتراف میکنه،

اون یکی از روی دامن پف دار ارگانزای گریس کلی در فیلم پنجره ی رو به حیاط کپی شده، این کت و دامن خاکستری از روی لباس کیم نواک در فیلم سرگیجه ساخته شده…….این یکی لباس پولک دار مال ریتا هیورثه تو نقش گیلدا و این لباس حریر سفید از روی لباس آواگاردنر در فیلم پاندورا…..»

و هروقت ازش می پرسیدیم داستان این زن یا این فیلم چی بود؟ حالت شگفت انگیزی به خودش میگرفت و میرفت تو بحر پرسوناژ فیلم و داستان را با آب و تاب عجیبی برامون تعریف میکرد: روایتهائی که آمیخته ای بود از داستان فیلمهائی که دیده بود و بعضی تخیلات خودش. برامون میگفت:

» اسکارلت اوهارا یک زن عاشق بود. واقعا عاشق. همه ی عمر چشمش دنبال اشلی بود. مرد دلخواهش، مرد رؤیاهاش، مردی که اونو تا اوج دیوانگی برده بود، ولی اشلی زن دیگه ای رو دوست داشت. یه زن مؤمن و خیلی مقدس از اونا که هیچ گناهی در زندگی نکردن. زن خوبی بود ولی اسکارلت کجا اون کجا؟ همه ی وجودش زیبائی و کشش و انگیزه و هیجان بود. بیچاره اسکارلت، میون یه مشت آدمهای بیخبر از عشق گیر کرده بود. وقتی از عشق می سوخت و تب میکرد و خودشو به آب و آتیش میزد هیچکس نمیتونست بفهمه این زن چه دردی داره……..

مارگو یه زن هنرمند و هنر پیشه ی تآتر بود با چشمانی روشن و موهای بلوند و تابدار. یک زن فوق العاده با روحیات بزرگ، اون استعداد شگرفی در بازیگری تئآتر داشت. همه ی وجودش تئآتر بود. یک ستاره ی بزرگ بود. اما یه روز یه زن جوون به نام اوا هرینگتن با حیله گری به عنوان دستیار یا ندیمه وارد زندگی مارگو شد و……. با چاپلوسی جای اونو گرفت، حتی  می خواست معشوقش رو هم تصاحب. کنه…..فریب رو وارد هنرکرد….. و اونوقت مارگو!!!!!

 پاندورا، یه زن فوق العاده زیبا بود، خیلی زیبا. خیلی ها عاشقش بودن. اما پاندورا دلش یه عشق اسرار آمیز میخواست. کسی که بتونه اونو سفر بده، ببره به اونطرف مرزها، به عمق دریاها، به بالای آسمونا، به اونطرف زمان، اونطرف شب…..

تا بالاخره روزی از روزا شنا کنان به یه کشتی اسرار آمیز برخورد. کشتیی که میگفتن قرنهاست خودش و ناخداش تو دریاها سر گردونند. ناخدای کشتی طلسم شده بود و تنها راه نجات او از این طلسم شدگی این بود که زنی عاشقش بشه و حاضر بشه جونش رو برای اون عشق از دست بده. پاندورا یه دل نه صد دل عاشق ناخدا شد و با اون به عمق دریا ها رفت وووووو «

داستان پری و خیاطی و تقلید از پرسوناژهای هالیودی گاهی وقتا صورت جدی تری بخودش میگرفت. یعنی ما بهش التماس میکردیم که یکی از اون لباسهای زیبا رو به تن کنه و برامون تقلید و نمایش در بیاره. اونوقت پری می رفت تو پستو و آرایش غلیظی میکرد، به موهای زیباش مدلهای مختلف میداد و یکی از اون لباسهای هالیودی را تنش میکرد، صحنه آرائی میکرد، با توصیف و تعریف ما رو به صحنه های داستان میکشوند. حتی دکورها و رنگها رو برامون مجسم میکرد و دیالوگها رو عین به عین با شور و احساس عجیبی برامون تقلید میکرد:

«بچه ها درست مجسم کنید اسکارلت اوهارا این لباس زیبا را تنش کرده، بیش از همیشه احساس زیبائی میکنه. میدونید چرا؟ چون عاشقه. دل تو دلش نیست. می دونید چرا؟ چون امروز مهمانی بزرگی برپاست، چون اسکارلت میدونه که اشلی هم امروز اونجاست و از همه مهمتر چون امروز میخواد به اشلی عشقش رو اعتراف کنه……یکی از اون روزهای گرمه توی ایالت جورجیا تو یه باغ بزرگ و توی اون مهمونی باشکوه، زنها و مردها و دخترها و پسرهای جوون با لباسهای مجلل جمع شدن، ولی وقتی اسکارلت با این لباس مجلل سفید با گلها و روبانهای سبز درست به رنگ چشمهاش وارد می شه، همه ی نگاهها به طرف اون جلب می شه، اما اسکارلت تموم حواسش متوجه ی پیدا کردن اشلییه….اونجا توی جمع با اینکه پسرها و مردهای جوونی دور اسکارلت حلقه زدن اما اون هیچکس رو جز اشلی نمی بینه…. باید امروز همین امروز بهش بگه، این راز داره دیوونه اش میکنه…. همین امروز…..قلب اسکارلت به شدت میزنه، هیجان عجیبی بهش دست داده و وقتی با اشلی توی کتابخونه تنها می شه…….»

راننده ی تاکسی باز سکوت و شناوری منو در دریای خاطرات گذشته می شکنه. می پرسه دنبال کارگردان بخصوصی هستید؟ این بار نمی تونم بی جوابش بگذارم. شاید چیزی بیشتر و اطلاع بیشتری نصیبم کنه. بهش ماجرا رو میگم. دنبال آقای میلوش پراخت هستم کارگردان فیلم «رؤیای کبود نیمه شب تابستانی» و ازش میپرسم آیا این فیلم رو دیده؟ راننده از تو آینه نگاهی به من میاندازه و چند دقیقه مکث می کنه و بعد شروع میکنه برام از سینمای مدرن مجارستان گفتن و اینکه بعد از رهائی این کشور از اسارت کمونیسم موج جدیدی از کارگردانا پیدا شدن که دیگه خلقی فکر نمی کنن وووووو اینکه هنر همون بود که در خدمت خلق بود. حالا سینماگران غربی و فردگرا شدن. گرایشهای بورژوازی پیدا کردن. وووو و کارشون مخصوصا اون تخیلی ها به گمراهی کشیده. مردم و مصیبت هاشون رو فراموش کردن…..

حوصله ی این شعارها رو ندارم. اگه بخوام باهاش بحث کنم صد تا دلیل میتونم بیارم که چنین نیست و نجات هنر در پرداختن به احساس تنها و مجرد انسانیست. گور پدر هنر خلقی هم ادبیات و هم سینما و موسیقی همه چیز رو خراب کرد و پشت سرش گذاشت. ولی اصلا تو این حالتها نیستم. نزدیکه که بهش التماس کنم که منو راحت بگذاره که تو افکار خودم باشم.

خدای من خاله پری نازنین با اون لباسها یه زن دیگه ای می شد. اون که روزها همیشه یه پیرهن توخونه ای گلدار تنش بود، موهای زیبای بلوطیش رو پشت سرش می بست و حتی یه رژ لب هم نمی زد، و چشمهای عسلیش همیشه ساده و بی آرایش بودن، وقتی تو جلد زنان زیبای سینما می رفت اونقدر زیبا می شد که ما از خودمون میپرسیدیم آیا این همون پری خانم ساده و خونه دار خودمونه؟ اونقدر پرشور و احساس حرف می زد، اونقدر طبیعی و بدون لکنت نقشش رو اجرا می کرد که گاهی وقتا فکر میکردیم اصلا یه روح دیگه ای توش حلول کرده. صدا شو بالا و پائین می برد، موقع صحنه های وحشتناک واقعا فریاد می کشید، لحظه های دراماتیک و غم انگیز گریه میکرد، اشک می ریخت و موقع تمسخر از ته دل میخندید. زمان و مکان و دنجی اون اطاقک گوشه ی حیاط رو از یاد می برد. گاهی حتی حضور ما بچه ها رو که با دیدن ژستها و بالا و پائین رفتن صدا ها تعجب می کردیم و حتی گاه به وحشت می افتادیم رو هم حس نمی کرد. فقط صدای عمو صارم که از خواب بیدار شده بود و داد میزد:

«پری! پری پس این چائی و هندونه ی ما چی شد؟!!» پری سفر کرده به عالم سینما رو دوباره به عالم واقع، به یک عصر تابستونی توی یه حیاط آفتابزده ی دروازه شمرونی بر میگردوند. با سرعت عجیبی آرایشش رو پاک میکرد و لباس رو ازتنش در میآورد و لباس گلدار توخونه ای رو تنش میکرد و دمپائی های پلاستیکی به پا، دوباره می شد همسر صارم خان کارمند اداره ثبت احوال خیابون سپه.

جریان سینما و هالیود فقط خاص روز نبود که گاهی به شب ها هم کشیده می شد. این رو من اتفاقی فهمیدم و مثل یه راز بزرگ تو سینه حفظ کردم. شب های تابستون همه تو هوای آزاد میخوابیدیم. ما بچه ها عشقمون پشه بند زدن بود و تو پشت بوم خوابیدن. تو پشه بند هم، اولش کلی وراجی و قصه تعریف کردن داشتیم تا خوابمون ببره. گاهی از شدت خستگی بیهوش می شدیم. چون از بس روزها ورجه و وورجه میکردیم شب سر به بالش نگذاشته خوابمون می برد. اما یکی از شبهای تابستون من خوابم نمی برد. مهتاب قشنگی بود و آسمون پر از ستاره. نسیم خنکی میوزید. من حسابی رفته بودم تو فکر و خیال. افسون بازیگری های پری سینماگر تو مغزم می چرخید و بیرون نمیومد. یه رشته تصویر جلوی چشمام ردیف شده بود. یه انرژی خاصی بود. از توان و فهم یه دختربچه ی نه ساله که بودم خیلی بیشتر بود. ولی یه جوری حسشون می کردم. بیشتر پرسوناژهائی که خاله پری اداشون رو در میآورد، یه چیزهای مشترکی با هم داشتن. خوشگل بودن خیلی خوشگل. زیباتر از زیبائی متعارف، افسونگر بودن، نا آرام و پر از انگیزه بودن، یه جور زنانگی پرکششی تو حرکاتشون بود که با همه ی زنهائی که من دیده بودم فرق داشتن. نه شبیه فخری خانم، همسایه ی دیوار به دیوارمون بودن که دائم از خونه شون بوی پیاز داغ و قرمه سبزی میومد و خودش هم زمستون و تابستون با یه چارقد گلگلی، لای لنگه در حیاط به کوچه میایستاد و رفت و اومد کوچه رو با نگاه حریصش زیر نظر میگرفت، انگاری دنیاش خلاصه می شد توی آشپزخونه و ماجراهای کوچه و نه شبیه خانم فروغی خانم معلم مدرسه مون که انگار اعضاء صورتش رو از گچ بریده باشن هیچ انگیزه ای رو بروز نمی دادن و نه شبیه طوبی خانم مادر بزرگ تارا و مانا، والده ی عمو صارم که گاهی وقتا به دیدن این خونواده میومد و از ساعتی که می رسید از نجس پاکی خونه و بهشت و جهنم میگفت یا از نماز نخوندن بچه ها ایراد میگرفت و با یه دنیا دلخوری خونه رو ترک میکرد و نه شبیه دهها زن دیگه و نه حتی شبیه مادر من دوست صمیمی پری جون که زندگی سنتی و مقید به شوهر و خونه و زندگی داشت و زندگیش رو می شد در چند عمل اصلی خلاصه کرد.  خاله پری یک هزار زن بود در قالب یک زن. و چیزی که عجیب بود این بود که اغلب اون زنها یه جوری تو عشق ناکام بودن. سرنوشتهاشون کما بیش مثل هم بود. سرخورده و آزار دیده،به عاقبتی تلخ می رسیدن. دیوونگی، سرخوردگی، تنهائی و گاهی نابودی و مرگ!!!!!! نمیتونستم بفهمم چرا خاله پری اینقدر به این نقشها علاقه داشت؟ و چرا هر وقت این نقشها رو برامون میگفت خودش اونقدر تحت تأثیر واقع می شد که به گریه می افتاد  و ما هم به حساب بازی گریش می گذاشتیم و براش دست می زدیم و از تو باغچه  گل می کندیم وچندتا دسته گل درست میکردیم و بهش تقدیم می کردیم. هرچی بود افسونشون تو ذهن من جای بزرگی گرفته بود. معنی عاشقی رو با تعریفهای پری روایتگر مزمزه میکردم: «چه خوبه که آدم بزرگ بشه و عاشق بشه ولی نه این که عاقبتش مثل اسکارلت اوهارا بشه، و نه اینکه سرنوشتش مثل پاندورا بشه که واسه ی رسیدن به عشقش خودشو تو دریا غرق کنه. «اون شب مهتابی پرستاره تو این فکرها و چون و چراها بودم و تو عالم خواب و بیداری دست و پا می زدم که جسته و گریخته یه صدای ضعیف موسیقی بگوشم رسید. صدا خیلی آشنا بود. درست که گوشای خواب گرفته م رو باز کردم صدا رو شناختم. نوای دانوب آبی بود. همون صفحه ی آروم و ملایمی که هر روز پری گوش میداد و باهاش خیاطی می کرد. توی جام نیم خیز شدم و نگاهی به جغرافیای شب و وضعیت انسانی پشت بام انداختم. تارا و مانا بیهوش بودند. عمو صارم که تو اطاق زیر شیروونی می خوابید خر و پفش بلند بود. فریده گرد شده و عین یه جنین خواب بود. ولی سپیده داشت غلت میزد و اینطرف و اونطرف می شد. آهسته از توی پشه بند بیرون اومدم و نگاهی از بالای پشت بام به حیاط  انداختم. از اطاقک خاله پری نور ضعیفی به بیرون می تراوید و صدای موسیقی از اونجا شنیده می شد. حس کنجکاوی عجیبی منو به گوشه ی حیاط و به طرف گالری پری هل میداد. ولی جرأت نمی کردم تنهائی پائین بیام. رفتم سر وقت سپیده که به نظر می رسید مثل من بیداری به سرش زده باشه.

ـ «سپیده سپیده، بیداری؟»

ـ «مگه خرو پف عمو صارم میذاره خوابم ببره؟»

ـ «پاشو انگاری پائین یه خبرهائیه!!!!»

ـ «چی؟ چه خبره؟»

«هیس دیوونه الآن همه رو بیدار می کنی. پاشو بریم پائین، انگاری پری جون بیداره. پاشو بریم ببینیم چی کار میکنه؟»

سپیده چشماش رو مالید و یواشکی با هم اومدیم پائین و پا ورچین پا ورچین خودمونو به پشت پنجره ی گالری خیاطی رسوندیم. صحنه فوق العاده بود. دور تا گالری را نوری کبود فرا گرفته بود. و در میان پری بود که  لباسی از تافته ی کبود به تن داشت، دامنش با شکوه و پفی بود. عین کنتسهای قدیمی. تا حالا اون لباس رو تو کارگاهش ندیده بودم. شاید برای نمایش بعدی  دوخته شده بود. همه چیز اسرار آمیز بود و وهم برانگیز. رنگ کبود بر همه چیز نشسته بود. بر چهره و لباس پری، بر در و دیوار و بر رؤیای پری زیبا. پری چرخ میزد و پیکر زیباش رو با کرشمه ی دل انگیزی همراه با نوای آهنگ تاب می داد. گوئی داشت با کسی خیالی با آهنگ ملایم دانوب والس می رقصید و زیر لب به آهستگی کلماتی رو مثل شعر تکرار میکرد. آهنگش رو خوب به خاطر دارم. چون در طول روز اونقدر تکرارش کرده بود که توی مغزمون چرخ خورده و ضبط شده بود.

صحنه بی مانند بود. از هیبت و زیبائی اون صحنه، من و سپیده هر دو سر جامون میخکوب شده بودیم. دستهامون رو بهم داده بودیم و نفس تو سینه هامون حبس شده بود. از ترس اینکه نکنه متوجه حضور ما بشه و رؤیای زیباش بهم بریزه، تا نیمه های شب، تو تاریکی حیاط و پای پنجره ایستادیم و تکون نخوردیم. اون شب خاله پری توی کارگاهش، بعد از رقصی دل انگیز، در آن نور اسرار آمیز ،با همون لباس مجلل روی صندلی راحتی که داشت فرو رفت و خوابش برد. و وقتی از خوابش مطمئن شدیم، پا ورچین پا ورچین آهسته به پشت بام و توی پشه بند برگشتیم. سپیده به زودی خوابش برد. ولی من تا صبح به اون صحنه ی زیبا فکر می کردم. مثل رفت و برگشت به یه دنیای عجیب و باور نکردنی بود. مثل رؤیا و واقعیت، مثل خواب و بیداری. اگه سپیده همراه من نبود فکر می کردم همه رو خواب دیدم یا دچار وهم شدم. دو سه دفعه سپیده رو تکون دادم. دلم می خواست باهاش حرف بزنم. ولی دخترک انگار سنگ شده بود و این قصه ی زنده از ملکه ی شب دخترک رو به شهر رؤیاها برده و سحرش کرده بود.

صبح روال همیشگی با صدای باز و بسته شدن در آهنی خانه از حالتی میون خواب و بیداری بلند شدم و خاله پری رو دیدم که چادر نمازش رو به سر انداخته و رفته بود و نون بربری تازه خریده و بساط صبحانه رو توی حیاط چیده و داشت جلو عمو صارم ثبت احوالی چائی و نون و پنیر میگذاشت. بچه ها یکی یکی با خمیازه بلند شدن و سر صبحونه نشستن. برنامه اون روز رفتن به استخر محله بود و بعدش هم ناهار و بازی و کارهای دیگه. ولی من حال خودم رو نمی فهمیدم. رؤیای عجیبی دیده بودم که نه ازش سر در میآوردم و نه دلم میخواست برای فهمیدنش از کسی یاری بخوام. تصویر پری زیبا با اون لباس مجلل کبود توی نور ضعیف با نوای دانوب و اون حالت عاشقانه و تخیلی مثل یک تابلوی زیبا برای همیشه تو ذهنم حک شد.

وقتی حادثه روی داد، وقتی که پری نیست شد، ما بچه های نه ده ساله ی آنزمانی دخترهای بزرگ و درسخوانده ای شده بودیم و بسیار دور از آن رؤیاهای کودکی. دیگر خدایان خودمان را در عالم سینما و موسیقی و فلسفه و اندیشه یافته بودیم. هریک به سوئی از عالم پرتاب شده بودیم. من به فرانسه، تارا و مانا برای ادامه تحصیل به لندن و سپیده راهی استرالیا شده بود. آن خانه ی زیبای پر از نقش و نگار، پس از خالی شدن از ساکن زیبا و شور برانگیزش، کم کم و از پس گذر دهه ها از خاطرمان رفت و دیگر جز خاکستر یادی از آن زن و آن تابستانهای سینما و عشق و بازی چیز دیگری در خاطرمان نماند. تا پیش از دیدن آن تصویر، آن تصویر جادوئی در آن فیلم مجارستانی، همه چیز را، همه ی داستان نیست شدن پری را هرچند دردناک پذیرفته بودم. اما آن تصویر!!!!!، تصویر زنی در لباس کبود با گیسوانی بلوطی و چشمان عسلی که آهسته و تنها با نوای دانوب به زیر نور ماه والسی دل انگیز میرقصید، آن تصویر مانند بازیابی یک موومان گم شده از یک سمفونی، همه چیز را به یادم آورد. شباهت بی مانند بود. نه بحث شباهت نبود. او خود پری بود! همون لباس، همون جلوه، همون نور و همون آهنگ مگه می شه؟! از سینما که بیرون اومدم مثل دیوونه ها دور خودم می چرخیدم. یاد اون شب تابستونی و آسمون پر ستاره و بیخوابی و ماجراهای بعدش افتادم. با چه کسی میتونستم احساسی که از اثر دیدن اون صحنه بهم دست داده بود رو درمیون بگذارم؟ زندگی در مرگ آیا حقیقت داره؟!

یک نفر فقط یک نفر توی این دنیا میتونست حالت منو بفهمه. فقط یک ذهن بود که میتونست اون خاطره رو به یاد داشته باشه. اونهم سپیده بود. تنها سپیده، همبازی کودکی و یگانه شاهد اون صحنه بود که شاید میتونست به من بفهمونه که رؤیا بوده یا واقعیت!؟

نشونی سپیده را به هر بدبختی بود با پرس و جو پیدا کردم. آن سوی استرالیا، توی شهر سیدنی با شوهر و سه تا بچه، شغل و درآمد حسابی، زندگیش خوب تا خورده بود. بر خلاف تارا که تارک دنیا شده بود و یوگی مسلک و پناه برده بود به هند. مانا بعد از نیستی پری، خیلی معلق زده بود. ازدواج و طلاق و ازدواج دوباره و چند باره و افسردگی و برگشت از لندن به سوی تهران و زیستن با پدرش صارم، همسر پری و کارمند سابق ثبت احوال که بعد از نیستی پری فلج و زمین گیر شده بود و نه تو اون خونه ی مصفای دروازه شمرونی؛ پری که رفته بود خونه هم رفته بود، بلکه توی آپارتمانی مفلوک بدون درخت بدون حوض پر از ماهی و بدون گالری خیاطی، توی شهرکهای حرومزاده ی گسترده ی غرب تهران زندگی میکرد. شماره و نشون سپیده را از مانا گرفتم.

اختلاف فصل، اختلاف ساعت و جدائی میان ما به اندازه ی از اینجا تا ابدیت، چه بگویم چطور مطرح کنم؟ اصلا مرا به یاد خواهد آورد؟

– «گوش کن سپیده یادته منم همبازی بچگی خونه ی دروازه شمرون، پری خانم، خان عموت و اون لباسها و نمایشهای هالیودی و اون شب کبود؟!!!!»

کلی طول کشید تا ذهنش تازه شد. و شاید هم فکر کرد که من هم از اون آدمهای نوستالژیکی دهه ی سی و چهلی هستم که با پیدا کردن دوست و آشنای اینطرف و اونطرف دنیا سعی می کنن پازل جوانیشون رو بازسازی کنن و لحظاتی در مستی سکرآور بازیابی کودکی و جوانی، مصیبت گذر زمان و از همه بدتر غربت و مهاجرت و بی وطنی را از یاد ببرن. سپیده از حال من جویا شد:

– «تو چی شدی؟ چکار میکنی؟ اصلا کجائی»

ـ «هیچی بابا تو فرانسه ام و رشته ی حقوق رو تمام کردم.»

ـ «اهه!!!! مگه نمی خواستی هنرپیشه ی تآتر بشی؟

ـ «حالا کی به آرزوش رسیده که من رسیده باشم؟!»

بعدش سپیده با صدای مات کمی نمک آن دوران و آن بازیهای فراموش شده را توی گوشی تلفن ریخت: «یادته از خل بازی تارا سر پشت بوم که ادای روح رو درمیآورد؟ یادت میآد از خنگی فریده که همیشه تو نمایشها گفتارش یادش می رفت؟ یادته همچین و یادته همچون؟!!!!!!!» ولی من بی طاقت تر از این حرفها بودم که بنشینم و به ندای خاطرات گوش کنم مثل آدمهائی که میخوان به مرده ها شوک الکتریکی بدن گفتم:

ـ «سپیده میدونی؟ من! باورنکردنیه شاید، ولی من،…. من، خاله پری یعنی پری جون رو دیدم تو یه فیلم سینمائی. یادته یه شب با هم رفتیم سروقتش وووو…..»

سپیده چندلحظه ای مکث کرد. میتونستم حالتشو حدس بزنم. حتما فکر کرده بود من دیوونه شدم. بعد که به صدا در اومد:

ـ «زبونتو گاز بگیر، هممون میدونیم که پری جون از این دنیا رفته. الآن سالهای ساله.»

ـ «آره منم میدونم ولی باورکن خودش بود با همون لباس مجلل کبود و همون رقص دل انگیز روی نوای دانوب. میدونم باور کردنش سخته ولی به خدا دروغ نمیگم. آخ کاش می تونستی این فیلم رو ببینی!»

سپیده نمی خواست حرف منو باورکنه بهش گفتم:

 ـ «مگه نگفتن که هیچوقت جسدش پیدا نشد، مگه نگفتن همه ی دریا رو گشتن و حتی به بندرهای اطراف هم سر زدن ولی جستجوها همه بی نتیجه بود. خب شاید……..»

سپیده نفس بلندی می کشه:

ـ «پس معلومه سالهاست از تارا و مانا هم خبر نداری…بعدها پیداش کردن و براش قبر خریدن. و تو شناسائی جسد و خاکسپاریش بود که عمو صارم از وحشت سکته کرد و فلج شد…»

بعد مثل وحشت زده ها ازمن خداحافظی میکنه. منو توی یه بهت زدگی باقی میگذاره ومیگه:

ـ «این حرفا اصلا شگون نداره. اصلا تو از اولش هم زیادی بازیهای پری رو باورت می شد و مالیخولیائی بودی. برو یه فاتحه بخون و فراموشش کن.»

و گوشی رو میگذاره. گوشی تلفن تو دستم یخ زده آخه پس اون تصویر؟!!!!!!

 راننده هنوز داره با همان انگلیسی دست و پا شکسته در باره ی سینمای مدرن مجارستان حرف می زنه و به کارگردانهای این زمانی بد و بیراه میگه. هیچ چیز از حرفهاش دستگیرم نمی شه. فقط یک نام در میون همه ی نامها گوشهام رو تیز میکنه. میلوش پراخت. کارگردان فیلم رؤیای کبود نیمه شب تابستانی. همون کارگردانی که من به دنبالش هستم. راننده می گه این کارگردان کارهای مالیخولیائی زیاد کرده اصلا سبک کارش اینه. بیشتر داستانهاش رو از طریق مصاحبه با بیماران روانی یا ساکنان روان پریش خانه های سالمندان و آسایشگاهها بدست میآره. حسابی کنجکاو می شم. پس نکنه که این فیلم رو هم از یک راوی زنده شنیده باشه. میخوام زیر پرسش بگیرمش که به من میگه. اینهم شماره 45 فرانتس لیست اشتراوسه که خواسته بودید. کرایه رو حساب میکنم و از تاکسی پیاده می شم.

دلم میخواست زبونم میچرخید و به سپیده میگفتم که بعد از اون شب من بارها و بارها و شبهای دیگه پری رو با همون لباس و با همون وضعیت دیدم. و از این عجیب تر اینکه احساس میکردم تنها نیست. یه جور گفتگوی عاشقانه رو با کسی تکرار می کرد. صدای مردانه ی لطیف و گرمی بهش پاسخ می داد. شاید هم خودش بود که تقلید صدا میکرد. شاید هم بخشی از یه فیلم عشقی بود که تمرین می کرد. ولی این یکی رو هرگز برای ما اجرا نکرد. مرد بهش میگفت:

تو یه رؤیای کبود و زیبائی به رنگ دانوب، جای تو اونجاست، توی قصرهای رؤیائی، درون شعرهای من، درون تصویرهای من. باید با من بیای، جای این رقص اونجاست، کنار دانوب و وقتی نور مهتاب توی آب پخش می شه،……..

و پری بهش پاسخ میداد. یه شبی مثل ماهی، مثل پری دریائی می لغزم و درون رؤیاهات، درون تصویرهات جا میگیرم………..»

وقت نیست از راننده بپرسم دیگه چی میدونه. عجله داره که به ایستگاه مرکزی برگرده ولی بهش التماس میکنم که یک ساعت دیگه همینجا بیاد دنبالم. سر به علامت موافقت تکون میده و پا روی گاز میگذاره و منو در برابر ساختمون محل اقامت کارگردان رها میکنه و میره.

بنائی که گفتن محل اقامت آقای میلوش پراخته، از اون ساختمونهای قدیمی و قرن نوزدهمیه. سبک ساختمونهای که توی اروپای شرقی بهش می گن استرو هونگورا. Austro- hongrois یعنی آمیخته ای از سبک اطریشی و مجاری از باقی مونده های دورانیست که مجارستان تحت لوای امپراطوری اطریش بود. ساختمان سخت بوی کهنگی میده. پنجره های باریک، بالکنهائی با نرده هائی آهنی و پیچ و واپیچ دار و رنگهای آجری و زرد ولی رنگ باخته و چرک تاب. ظاهرا این ساختمان دولتیه و محل پانسیون و اقامت سینماگراهائیست که وسع مالی چندانی ندارن و با کرایه ی اندکی می تونن در اینجا اقامت کنن. از آیفون و این چیزها خبری نیست. طبقه ششم بدون آسانسور. اینه وضعیت یه کارگردان سینما؟! هن هن کنان خودمو به طبقه ی ششم میرسونم. ولی هنوز از انجام این ملاقات تردید دارم. به سلامت عقل خودم شک میکنم. شاید سپیده حق داشته باشه وقتی که به من میگه: «تو از اولش هم زیادی به بازیهای پری باور داشتی و خیلی جو گیرش می شدی.»

شاید! ولی احساس چی؟ آخه همه چی که توی ضرب و تقسیم خردمندانه خلاصه نمی شه. به هرحال برای تغییر عقیده خیلی دیره. زنگ آپارتمان آقای پراخت رو به صدا درمیآرم. چند دقیقه تاب ستان طول می کشه تا صدای خش خش پائی به من خبر میده که آدم زنده ای توی اون طبقه ی نمور و بی نور زندگی میکنه. در روی پاشنه میچرخه و از میون انبوه ریش و ابروان پرپشت و بوی تند مشروب دو تا چشم به من خیره می شه. از جلوی در تکون نمی خوره. مثل آدمهای مسخ شده میمونه. قد بلند و اندامی استخونی داره. من خودمو معرفی میکنم. با اندکی تأمل یادش میآد. منشی آژانس فیلم سازی که آدرسش رو به من داده و وقت ملاقات ازش گرفته بهش گفته که خانمی از فرانسه میآد با شما گفتگو کنه. انگار تازه از حالت گنگی بیرون میآد. خوشبختانه آقای پراخت فرانسه صحبت میکنه.

Ah! C’est vous, alors la dame qui s’intéressait au Songe violet d’une nuit d’été ?

«آه !پس شما هستید بانوئی که میخواستید در باره ی فیلم رؤیای کبود بدانید؟»

 از جلوی در رد می شه و منو به فضای داخلی آپارتمانش می کشونه. همه چیز گواهی از فرسودگی و کهنگی میده. کاناپه ی رنگ و رو رفته ای با دو تا مبل تک نفری خسته ی جلوی شومینه، یه میز چوبی انباشته از کتاب و مجله و زیرسیگاری و شیشه های مشروب پر و خالی اینطرف و اونطرف با یک میز بزرگتر که حلقه های فیلم عین طبقات برجهای مانهاتن شهرک سینمائی خاموشی رو ساختن، همه ی فضای سالن کوچک و مختصر آقای کارگردان رو تشکیل میدن.

کارگردان میون همهمه ی مزاحم اشیاء غریبه ناپذیر اطاق، به زحمت جائی باز میکنه که من بنشینم. زیاد حوصله ی حرف زدن نداره. خیلی خسته به نظر می رسه. شاید سالهاست که نخوابیده و شاید هم سالهاست که خوابه. نگاهش رو آدم ثابت میمونه. راننده شاید راست میگفت که سر و کارش با روانی هاست. یه خورده ترسم می گیره.» من اینجا چی کار می کنم؟!» چندتا جمله ی معمولی رد و بدل می کنیم. کم حرف می زنه ولی صداش به دل آدم می شینه. یه جوری صداش آشناست. تک نوتهائی مشترک با  تقلید صدای خاله پری درآن شب رؤیائی داره. فرانسه رو با لهجه ی شیرینی تکلم می کنه. دلم می خواد بیشتر باهاش آشنا بشم. ولی فکر میکنم باید صمیمی باشم. نباید خودمو جای یه دوستدار سینمای مجارستان که هیچی ازش نمی دونم جا بزنم. بهش میگم:

ـ»مسیو پراخت. من راجع به شما و درباره ی سینمای مجارستان چیز زیادی نمی دونم……»

ابروهای پر پشتش تو هم می ره، حالت نگاهش تغییر می کنه و کمی برآشفته می شه:

ـ «پس اینجا چه می کنید؟»

ـ «ببینید من تصادفا در یک فستیوال فیلم در پاریس، ساخته ی شما رؤیای کبود را دیدم. فیلم جالبی بود در مجموع. ولی چیزی که مرا از پاریس به اینجا کشانیده، اون تصویریست که شما چندین بار در فیلم تکرار می کنید. منظورم تصویر اون زنیست که با لباس تافته و مجلل کبودی آهسته در نیمه شبی تابستانی با معشوقی خیالی، در یک جائی شبیه یک گالری هنری رقص دل انگیزی رو آغاز می کنه و بعد هم ناپدید می شه.»

همینطور که حرف می زنم. اعضاء چهره ی پراخت رو می بینم که در هم می ره و نشانی از یک تأثر عمیق تو چهره ش می شینه.

ـ «خب چی می خواهید بدونید؟»

ـ «ببیندی این موضوع خیلی برای من مهمه بیشتر ازکنجکاوی هنری و سینمائی. میخوام بدونم اون زن، اون زنی که این نقش رو بازی کرده کی بوده؟ کجائیه؟ چرا توی فیش تکنیک فیلم نامی ازش نیست؟»

رو به من می کنه و می گه:

ـ «خانم عزیز آیا داستان فیلم را بخاطر میآرید؟»

پاسخ میدم: «معلومه که بخاطر میارم. داستان یک زن سالمندیه که در یک آسایشگاه بستری شده. او به بیماری آلزایمر دچار شده. هیچکس هم نمی دونه اون زن از کجا و چطوری به اون آسایشگاه راه پیدا کرده؟! هر وقت ازش می پرسن که کی هستی و از کجائی؟ فقط یک پاسخ میده. پاسخی که توصیف یک شب عاشقانه است. میگه:» من از دل شبی کبود آمده ام. آن شب آسمان درخشان بود و نسیم خنکی میوزد. من لباسی از تافته ی کبود به تن داشتم. من زیبائی و افسونگری همه ی زنان عاشق سینما را داشتم. شور انگیزی اسکارلت اوهارا و هنر مارگو و شیفتگی پاندورا، را .آنشب عشق با من بود، عشقی که از دانوب آمده بود و رقصی دل انگیز به نوای دانوب آبی در من برانگیخت و سپس آب و موج دانوب بود که مرا از آن کنج ربود و به بستر معشوق رسانید.»

 و هربار که زن  این صحنه  راشرح می دهد، روی گفته ی او تجسم تصویری آن تکرار می شود……تا عاقبت روزی یک کارگردان سینما که برای تهییه  ی فیلمی به آسایشگاه رفته روایت او را می شنود، روایت آن تصویر رمانتیک الهام بخش او می شود و از روی گفته های زن فیلمی سینمائی می سازد. همان تصویر رؤیای کبود نیمه شب تابستانی را. بعد از اتمام فیلم و نمایشش روی پرده ی سینما، معشوق او که ظاهرا سالهاست او را گم کرده است، با دیدن آن فیلم ، زن را می یابد و به جستجوی او به آسایشگاه آمده و او را به نزد خود می برد. زن با دیدن چهره ی آن مرد یادهای خود را باز می یابد و…….»

حالا که میفهمه فیلم را دیدم، و عمیقا به رنگ اصلی داستان یعنی تکرار آن رؤیای کبود پی برده ام، صحبت مرا قطع میکنه. از سر جاش بلند می شه و به طرف میز چوبی بزرگ میره. کمی جستجو می کنه و حلقه ها رو اینطرف و اونطرف می کنه و بعد مأیوسانه رو به من میآره و می گه:

ـ «متأسفم که نمی تونم کمکتون کنم. این بخش از فیلم را من خودم نساختم بلکه آنرا در آرشیو آسایشگاه پیدا کردم. این بخش فیلم کار یکی از کارگردانهائیه که در باره ی ساکنان روان پریش آنجا فیلمهائی ساخته بود و چون بکارم می خورد آنرا در فیلمم مونتاژ کردم. فکر می کردم یک کپی از آنرا در اینجا داشته باشم ولی افسوس انگار که نیست شده…….»

حرفشو قطع می کنم:

ـ «ولی آخه نام و نشان کسی که این قطعه رو ساخته؟!!!!

با چشمهای خواب گرفته اش به من نگاه می کنه:

ـ «او سالهاست که مرده. و من هیچ چیز ازش نمی دونم خانم عزیز نمی دونم…..»

هیچ کنجکاوی نشون نمی ده که چرا و برای چی این موضوع برایم مهمه؟ آخرین پرسش را می پرسم:

ـ «و آن زن؟! آن زن سالمند درون آسایشگاه؟»

اشکی درون چشمهایش می نشیند:

ـ «او نیز»

ـ «یعنی؟»

ـ «یعنی این که او نیز نیست شده. حتی به نیمه های فیلم نکشید ظاهرا شبی از آسایشگاه فرار کرده و در دانوب غرق شده. یادتونه آخرین صحنه ها از پشت سر گرفته شده. با زن دیگری که نقش او را بازی کرد».

یک جور احساس خفقان بهم دست میده. فکر میکنم هر چه زودتر باید از اون دنیای نیمه مرده و نیمه زنده خودم رو به هوای تازه برسونم و اکسیژن زندگی رو تنفس کنم. سپیده شاید راست میگفت من زیادی مالیخولیائی و خیالاتی هستم. همونجا روی اون صندلی خسته و فرسوده با خودم عهد می بندم که یاد پری افسونگر و زیبا را در خاطرم و فقط در صندوقچه ی خاطراتم نگاه دارم و نه بیشتر. از کارگردان تشکر میکنم و دستش را میفشارم و خداحافظی کرده از پله های چوبی سرازیر می شوم. تاکسی سر وقت برگشته و منتظر من ایستاده. با شتاب به طرف حرکت و زندگی میرم ولی میبینم پنجره ی آپارتمان هم کف باز است. نگاهم به درون آپارتمان میافتد. زنی سالمند را میبینم که پشت چرخ خیاطی نشسته و داره با آهنگ دانوب خیاطی میکنه و زیر لب زمزمه میکنه…….میخکوب می شم. ولی تاکسی عجله داره:

«لیدی فرانسوی من ساعت کارم تمام شده باید برگردم .»

با یک دنیا آشوب درونی سوار میشوم و رهسپار.

شهین سراج 

اوت – 2015

بیان دیدگاه